داستان کوتاه «میراث» از مهدی اسماعیلزاده
بوی گند جنازه تمام اتاق را پر کرده بود. کف اتاق تا زانو پر از بطریهای نوشابه و آشغالهای دیگر بود. سقف اتاق پر از
بوی گند جنازه تمام اتاق را پر کرده بود. کف اتاق تا زانو پر از بطریهای نوشابه و آشغالهای دیگر بود. سقف اتاق پر از
یک دقیقه و سی ثانیه دیگر باید صبر میکرد. ساعتِ دیواریِ بزرگِ کتابخانه، با صدای عقربههایی شبیه به جابهجا شدنِ استخوانهای یک پیرمرد، چهار و
در شرکت باز میشود و دو سگ سیاه، که قدشان تقریباً تا کمر دختر غریبه میرسد وارد میشوند. دو سگ نر از نژاد ژرمن شپرد
صدای کوبیدنِ در او را به لرزه انداخت. « وقتش رسیده؟ باید داخل شوم؟ اگر نتوانم چه؟». داشت ناخنهایش را میجوید که صدایش زدند، نوبت
درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، ماهیچه به ماهیچه و استخوان به استخوان، ناخنهایم کج میشد، دستهایم و پاهایم بر خلاف جهت خود میپیچیدند
آسمان آبی بود، یا شاید هم بنفش. نور خورشید از لابهلای شاخ و برگهای درخت بید میتابید و تلاش میکرد به زور چشمهای پسرک را
– حسنی، چته، کشتیهات غرق شده؟ صدای فریبا همکلاسی پارسالش بود که امسال کلاسشان یکی نیست. کنج راهرو غمگین ایستاده و به بحث دیروز با
اگر اتفاقی برایم بیفتد، هیچکس نخواهد فهمید. حتی جنازهام را پیدا نخواهند کرد. باید تا انتهای مسیر، شقورق مینشستم. پلکهایم سنگینی میکرد، بوی تند سیگار
اگر یک ساعت زودتر از اداره بیرون زده بودم، شاید هیچکدام اتفاق نمیافتاد. نه آن دختر را دیده بودم، نه آن لبخند را و نه
«يعنى من دوباره دارم تورو از دست میدم؟ بعد از اون چهارتا، اين چه حرفيه كه میزنى آسيه؟» آسيه انتظار پاسخ ديكَرى از آقاجان نداشت
علاجم رفتن بود. سعی میکردم هرآنچه از سر گذرانده بودم را مرور کنم. هرگز نمیتوانستم فراموش کنم. نباید فراموش میکردم که این حضور تا چه
تخمش نبود. – ساک ۱۰۰، بریم؟ ساک مجلسی چی؟ ۲۰۰ه. بریم؟ خونهم دور نیست. – هههه، پدر سوخته کارت به کجاها کشیده؟ مورمورهای افتاد به
ولی نگفت دیگر روشن نمیشود. دوباره. چندباره. تلاش بیهوده. روشن نشد. گفته بود: – نیمسوز شده خانم، تو راه میمونی. این جماعت را باور نداشت،
اگر مادرشان میدانست با دو بلال چه بر سرِ هویتش میآورند، هرگز تنهایشان نمیگذاشت. هفت روز پیش ساعت ۵:۳۰ صبح، رقیه خانم بعد از یک
-بپر بالا، الانه که پلیس سر برسه. راننده با دستمالِ نمدار عرق سر و صورتش را پاک کرد. نیمرخ سر برگرداند. به پسربچه گفت: «بشین،
پسرک میلرزید و نفسهایش در نمیآمد. آوا لیوانِ آبِ رویِ پاتختی را برداشت و به لبهایِ لرزانش نزدیک کرد. «هیس… آروم باش عزیزم. فقط یه
تلفن داخلی که زنگ خورد، سگرمههای مرد درهم رفت. آخر وقت اداری بود. مرد استکانهای چای را شسته و زیر سماور را خاموش کرده بود.
تمام نامههای نیمهنوشتهاش را در اجاقک سوزاند؛ تنها عکسهارا نگه داشت. با تندی پیرهنش را که انواع و اقسام جانورهای ریز بهآن چسبیده بود، از
دوست ندارم صابکارم فکر کنه دارم با مشتریا تیکوتاک میزنم. بهش گفتم دور از کافه وایسه. -ممنونم که وقتت رو بهم دادی آقا امید. -باید
بسته را زیرِ تخت چپاند. نگاهش به در بود. ملحفه را صاف کرد و نشست رویِ تخت. از پشت پنجرهی اتاق آسایشگاه به حیاط نگاه