داستان کوتاه «جنگِ بلالی» از سارا یثربی

اگر مادرشان می‌دانست با دو بلال چه بر سرِ هویتش می‌آورند، هرگز تنهایشان نمی‌گذاشت.
هفت روز پیش ساعت ۵:۳۰ صبح، رقیه خانم بعد از یک سال مبارزه با سرطان به رحمت خدا رفت.
مادرِ خانه معتقد است مجلس ختم جای مناسبی برای دختران جوان و مجرد نیست. از این رو، تنها، به مجلس هفتمِ آن مرحومه رفته است.
او در آشپزخانه پای گاز ایستاده و با ظرافت بلال‌ها را روی شعله‌ می‌چرخاند. صدای کارشناس در ذهنش بلند تکرار می‌شود:« هر چیزی روی آتش کباب شود سرطان‌زاست.»
«سرطان. حتمن روی شعله‌ی مستقیم گاز سرطان‌زاتر هم می‌شود. آخ که عاشق بلالم.»
بهاره در درگاهِ در ظاهر می‌شود. مانند جنی که مویش را آتش زده باشند.
بدون مقدمه و با لحنی طلبکار می‌گوید:
-یکیشو بده به من.
-خودت یکی درست کن. یه گونی توی بالکونه.
-من یکی از اینا رو می‌خام. یکیشو بده به من.
-نمی‌دم.
-چرا انقدر پَستی. خب یکیش رو بده به من.
-می‌گم یه گونی توی بالکونه. اینا رو برای خودم درست کردم.

بلال‌ها کباب شدند، البته کمی سوختند. اگر بهاره حواسش را پرت نمی‌کرد زودتر از روی گاز برشان می‌داشت.
آن‌ها را در سطل آب‌نمکی که از قبل آماده کرده بود، فرو می‌کند. صبر می‌کند تا طعم شوری نمک به خورد دانه‌ها برود. خوش‌نمکی اجر صبر است. بلال هر چه شورتر، خوشمزه‌تر.
دیگر طاقتش تمام می‌شود. اولی را برمی‌دارد و گاز می‌زند. در ذهنش حساب می‌کند تا اولی را تمام کند دومی هم خوش‌نمک‌تر می‌شود. با خودش فکر می‌کند دومی را با دقت‌تر می‌خورد و بیشتر لذت می‌برد.
گاز دوم، بهاره امان نمی‌دهد. به سطل آب‌نمک یورش می‌آورد. بلال را می‌رباید و به هال می‌گریزد.
این بلال نیست که دزدیده شد. ناموسش است. اُبهتِ بزرگتریش است. عمریست که پای گونی صرف کرده بود تا شیرترینشان را جدا کند. دل‌خوشیست که با آن ثانیه‌ثانیه کنارِ سطل آب‌نمک این‌پا آن‌پا کرده بود . نمی‌تواند ناموس، اُبهت، عمر و دل‌خوشیش را یک‌جا ببخشد. نمی‌خاهد.
می‌جهد به سمت هال. دور اتاق را ورانداز می‌کند. نگاهش به بلال بین دندان‌های بهاره گیر می‌کند. روی تصویر زوم می‌کند. لای دندان‌های بهاره چیزهایی سیاه گیر کرده. بله، این گاز چندم است. نباید فرصت را از دست بدهد.
بلالش را توی دستش محکم‌تر نگه می‌دارد و به سمت بهاره می‌دود.
بهاره خودش را برای گاز بعدی آماده کرده که ضربه‌ای روی لپش وارد شده و صورتش را به سمت چپ منحرف می‌کند.
بهاره زود خودش را جمع می‌کند و او را هل می‌دهد. می‌پرد بالای صندلی.
او به سمتِ بهاره حمله می‌کند ولی جز پاچه‌ی شلوار چیزی نصیبش نمی‌شود.
بهاره با یک دست شلوار را نصفه بالا می‌کشد و از کنار دیوار می‌گریزد.
گوشه‌ی دیوار گیرش می‌اندازد.
دستِ راستش بندِ بلال است. چنگال‌های دست چپ را در بازوی بهاره فرو می‌کند.
زورِ بهاره زیاد است. هیچ وقت حریفش نمی‌شود. هر چه او را می‌زند تنها دست خودش درد می‌گیرد. همیشه از دمپایی آشپزخانه کمک می‌گرفت تا قدرتش را تقویت کند. ولی حالا دستش بند است. ناچار است از چنگ و دندان استفاده کند.
بهاره با یک دست پرتش می‌کند روی زمین.
خودش را به سرعت از زمین می‌کَند و با تمام جانش بهاره را بغل می‌کند.
دور هم می‌چرخند. صحنه‌ی رقصی هماهنگ شکل می‌گیرد. می‌چرخند و می‌چرخند. بی‌خبر از مکان و زمان. دور پنجم به درگاه اتاق خاب می‌رسند. دیواری از رختخاب‌ها از کنار چارچوبِ در به چشم می‌خورد.

مادرِ خانه روی چینش رختخاب‌ها حساس است. حالا که کمددیواری فضای کافی ندارد مجبور است کنار اتاق، روی هم بچیندشان. این‌کار را با نهایت وسواس انجام می‌دهد. یک چینش دو طبقه‌ای.
طبقه‌ی اول مخصوصِ تشک‌ها، پتوها و بالشت‌های کناریست. آن‌ها حکم هویتش را دارد. رختخاب‌هایی که مادرش برای جهازش درست کرده است. سالی یکی دوبار با احترام در بالکن پهن‌شان می‌کند و آفتابشان می‌دهد. آن‌ها را با چوب مخصوص می‌تکاند. گردی که از آن‌ها بلند می‌شود مانند اکلیلی بر سرش می‌ریزد. انگار مادرش آن اکلیل‌ها را از بهشت روی سرش می‌ریزد و با افتخار می‌گوید: «آفرین دخترِ کدبانویم.».
طبقه‌ی دوم اختصاص به رختخاب‌های دم دستی دارد. هر روز صبح آن‌ها را صاف روی هم می‌چیند. حتا چند بار در حین چینش، گوشه‌ها را وارسی می‌کند تا همه صاف روی هم قرار بگیرد. شیب خیلی مهم است. باید جوری تنظیم شود که تنها کمی به سمت دیوار مایل باشد. بعد با روکشی به دقت رویشان را می‌پوشاند. اضافاتِ روکش را در خطوطی صاف تا می‌زند و با دست بین دیوار و رختخاب جاساز می‌کند.

حالا که زورش کم است باید هوشش را به کار بندد. در چرخش ششم بهاره را به سمت دیوارِ رختخابی هدایت می‌کند تا آن‌جا گیرش اندازد. بهاره گیر می‌افتد. فرصت مناسبیت. یک گاز از دست بهاره می‌گیرد. با تمام قدرت. موفق شده است. دست بهاره درد می‌گیرد و دیوانه تر می‌شود و به فکر انتقام می‌افتد. حالا نوبت اوست.
دهانِ بهاره باز می‌شود و دندان‌های تیزش برق می‌زند.
روکش رختخاب را می‌کشد تا بین صورتش و دندان‌های بهاره حایل کند.
چند بالشت همراه روکش پرت می‌شود. از آسمان ابزار جنگ می‌بارد.
حیف که هر دو حریف تنها یک دست دارند. دو دستی بهتر می‌توانستند از خجالت هم دربیایند. هر دو با دست مخالف بالشتی برداشته و به سر و صورت هم می‌کوبند. چشم‌هایشان خوب نمی‌بیند. فقط می‌زنند. هر جا بخورد.
جنگ بالا گرفته. ضربه‌ها کوبنده‌تر شده‌اند. نیاز است تا دستِ بلالیشان را هم به کار گیرند.
لحظه‌ای به بلالش نگاه می‌کند و حواسش پرت می‌شود.
بهاره از فرصت استفاده می‌کند. بالشت را بالا برده و می‌خاهد بر سرش بکوبد.
ناخودآگاه دست راستش را سپر می‌کند و بلال با ضربه‌ی بالشت به فنا می‌رود.
چند دانه‌ی بلال کنده شده و در هوا رو به بالا پرتاب می‌شود و جایی در میانِ رختخاب‌ها گُم می‌شود.
این بلال دیگر قابل خوردن نیست. اما هنوز ارزشمند است. قابلیت ارزشمند دیگری از خود به منصه ظهور رسانده. قابلیت خنجری. حالا می‌تواند آن را مانندِ خنجری در چشم بهاره فرو کند. حتا اگر فِرز باشد می‌تواند وقتی بهاره دهانش را باز کرد از فرصت استفاده کرده و خنجر را در حلقش فرو کند.
صدای نفس‌نفس در اتاق طنین می‌اندازد. به چشم هم زل زده‌اند. حریف شگردِ جدیدش را از چشمانش می‌خاند. آرایش جنگی تغییر می‌کند. هر دو از حالت دفاعی خارج می‌شوند. یک پا عقب. یک پا رو به جلو و به سمت حریف. حالت، حالتِ حمله است. حمله آغاز می‌شود. خنجرهای بلالی را بالا برده و به سمت هم یورش می‌برند. اولین ضربه توی سرش می‌خورد. چند دانه‌ی دیگر بلال کنده شده و به سمت دیوار پرت می‌شود.
به دانه‌های چسبیده به دیوار نگاه می‌کند. بهاره ردِ نگاه او را دنبال می‌کند. چشمانشان برق می‌زند. حالا هر دو فقط دنبال یک چیز هستند. از پا درآوردنِ طرف مقابل.
خنجرهای بلالی در هوا تاب می‌خورد و سپرهای بالشتی جلوی ضربه‌ها را می‌گیرد. یک بار به دیوار می‌خورند و لحظه‌ای دیگر میان تشک‌ها غلت می‌زنند. بوی شیره‌ی بلال و خیسی قطرات عرق و حرارت آتشی که در درونشان گُر می‌گیرد به هم می‌آمیزد و مه می‌شود.
ناگهان خودش را در حالی می‌یابد که میان تشک‌ها خوابیده. در یک دست چوبِ بلالی که دیگر دانه‌ای به‌اش نمانده. و با دست دیگر، پای بهاره را که دارد تلاش میکند از باقی‌مانده‌ی دیوارِ رختخاب‌ها بالا رود و پناه گیرد را گرفته.
به همه جا دانه‌ی بلال چسبده و ردی سیاه از قسمت‌های سوخته‌ی بلال مالیده. به دیوارها، به تمام رختخاب‌ها، به لپ و گوشه‌ی چشمِ بهاره. بین موهای خودش که توی صورتش ریخته.
آن قیافه و آن وضعِ حال مضحک است. خیلی مضحک.
دست از جنگیدن می‌کشد و بی‌اختیار قهقهه می‌زند. آنقدر خنده‌اش گرفته که دیگر نمی‌تواند حرف بزند. سعی می‌کند با درآوردن صداهایی مبهم و ایما و اشاره به بهاره بفهماند که اوضاع چقدر مضحک است. مثل مجنون‌ها می‌خندد. طوریکه نمی‌توانند آب دهانشان را جمع کنند یا نفس بکشند و هر چند ثانیه یک‌بار جیغی می‌کشند تا از بی‌اکسیژنی خفه نشوند.
باز هم خنجرهای بلالی را بر سر و شانه هم می‌کوبند. اما نه از سر جنگ. از سر ضعف در بیانِ کلام. در واقع دارند با کوبیدن بلال‌ها برای هم تعریف می‌کنند که نگاه کن چه اتفاقی افتاده و هم‌چنین تایید می‌کنند که حرف هم را فهمیده‌اند.
سکوت می‌شود. اتاق را ورانداز می‌کند. مگر هر بلال چند دانه دارد که این‌همه به رختخاب‌ها و دیوار چسبیده. به ساعت نگاه می‌کند. الان است که مادرش سر برسد. هر جور محاسبه می‌کند نمی‌توانند صحنه جرم را پاکسازی کنند. چینش رختخابها خودش یک صبح تا ظهر وقت می‌برد. چه برسد که حالا این همه دانه‌ی بلال هم بهشان چسبیده.
رو به بهاره می‌کند و می‌گوید:
-ارزشش رو داشت؟
-خب چی می‌شد اون بلالو به من می‌دادی و یکی دیگه کباب می‌کردی.
-دلم نمی‌خاست. چرا زور می‌گی.
بحثشان را ادامه نمی‌دهند. تنها با هم متحد می‌شوند. حالا در یک جبهه هستند. نیازی به صحبت نیست. ذهن هم را می‌خانند و هر کس می‌داند وظیفه‌اش چیست. یکی رختخاب‌ها را می‌تکاند و دیگری جارو برقی را می‌آورد. ولی زمان مهلتشان نمی‌دهد و زنگِ در، لرزه بر اندامشان می‌اندازد.
مادر از راه رسیده است. هر چقدر هم زرنگ باشند و بجنبند کاری از دستشان برنمی‌آید. در این فرصت باقی مانده تا مادر پله‌ها را طی کند و به طبقه‌ی دوم برسد تنها می‌توانند دستی به سر و رویشان بکشند و پشیمان جلوی در به استقبالش بروند.
مادر وارد می‌شود. صحنه را بررسی می‌کند. هیچ چیز نمی‌گوید، جز اینکه :« زنِ گنده شدین، واقعن زشته.»
به سمت رختخاب‌ها می‌رود. به سمتِ رختخاب‌ها می‌روند. بر می‌گردد:« دنبالِ من راه نیفتین. نمی‌خام فعلن ریختتونو ببینم.»
بهاره به آن اتاقِ دیگر می‌رود.
او هم دست از پا درازتر به آشپزخانه می‌رود تا پوست‌های کنده شده‌ی بلال را که با شهوتِ زودتر کباب کردنشان تندتند کنده و در سینک ریخته بود را جمع کند. آرزوی یک گاز بلال به دلش می‌ماند. از شام هم خبری نیست.
از خودش می‌پرسد:« من واقعن پَستم؟ فقط چون دلم ‌خاست تو اون لحظه چیزی را برای خودم بخام. چیزی به کسی نبخشم، درحالیکه دو قدم اون‌ورتر یک گونی از اون چیز افتاده بود و کسی هم نگاش نمی‌کرد.
آدما چقدر خودخواهن. به خودشون اجازه میدن به حق مسلمت تجاوز کنن. بعد انقدر برای خودشون حق قائلن که در صورت «نه» شنیدن به تو برچسبِ پست بودن می‌زنن. انقدر به فکرشون باور دارن که درنهایت هم خودشون را محق و طلبکار می‌دونن.»
بعد از آن دیگر نه او سراغ بلال‌ها رفت و نه بهاره. چند روز بعد مادر گونی بلال‌های پوسیده را تا سر کوچه کشید و انداخت در سطل زباله.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

8 اردیبهشت 1405

8 اردیبهشت 1405

11 شهریور 1404

11 شهریور 1404

3 پاسخ

  1. سارای عزیز،

    پیرنگ قصه‌ی شما موقعیتی بسیار حقیقی و جالب را به تصویر می‌کشد؛ به‌ویژه میان خواهرانی که فاصله‌ی سنی کمی دارند این موقعیت‌ها زیاد پیش می‌آید. من دو خواهر دارم و کاملن می‌توانم با این قصه همذات‌پنداری کنم.

    جزئی‌نگاری برای نمایش آنچه در حال رخ‌دادن است بسیار خوب انجام شده و قصه طنز دلنشینی دارد.

    اما در پایان، شخصیت اصلی پشت تریبون می‌رود و جهان‌بینی‌اش را در قالب شعاری بلند‌بالا به مخاطب تحویل می‌دهد و ناخودآگاه این برداشت را ایجاد می‌کند که نویسنده این جهان‌بینی را داشته و می‌خواسته به طریقی آن را در قصه‌ای بگنجاند. اگر پایان‌بندی را در قالب چند تصویر یا دست‌کم دیالو‌گ با دیگر شخصیت‌ها نشان دهید قصه بسیار جذاب‌تر خواهد شد.

    موفق باشید.

    1. مرسی خانم کاشانکی عزیزم از نگاهتون. چقدر محبت دارین که بازخورد دادین. حتمن بازنویسیش میکنم و در داستان‌های دیگه هم این رو مد نظر میگیرم. سپاسگزارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *