ششمین هذیان: چالش بیمعنینویسی
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
به خلعت دیگران شاد بودن، سیرت بیخردان است. -کشف الاسرار در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که
اگر از همسفران ثابتقدم مدرسه نویسندگی و وبینارهای روزانهی نویسندهساز هستید، میتوانید این پایین یکی از نوشتههای منتخب خود را به اشتراک بگذارید تا با
انبردست را میخارم و خاب میبینم بیدار پختهام. لیوان از دیوار نشانی میگیرد و دندان را به دستور دستمال مینویسم روی چمن. کلمه پا شده
مبینا ملائی سردبیر وبگاه مدرسه نویسندگی است و این روزها به بازنویسی و بازنشر مقالات وبلاگ مدرسه نویسندگی میپردازد. فهرستی میبینید از برخی مطالب تازه:
وقتی بعد از سه روز چشم باز کردم، قبل از اینکه موقعیتِ خودم را تشخیص بدهم، این جمله را از صدایِ آشنایی شنیدم: – آغای
خود را تنها یافت. بر روی چمنزاری آبی رنگ. سرگردان و حیران ایستاد و به افق خیره شد. در مقابل چشمهایش مرغزاری شگرف گسترده شده
«از دیوار بودن خسته شدم. کاش فرو بریزم و رها شوم.» مرد دفترچه را محکم در آغوش کشید. گلویش سوخت، لبهایش لرزید. صورتش را در
نفسم گرفت از این شهر. درِ این حصار بشکن. امروز به توصیهی استاد گرانقدر، آقای کلانتری، راوی داستانی تلخ و تکاندهنده از مردم سرزمینم ایرانجان
شهر، در روشنایی روز هم از تاریکی بیرون نمیآمد. محلهی قدیمی شهر، جایی که سرنوشت، در آنجا پنهان بود. کوچههایش باریک و فرسوده بودند. رگهایی
نوک انگشتان یونس لبهی کاغذ را لمس کرد. آنقدر دقیق که حس کند کاملاً با خطِ صافِ میزِ فلزیاش موازی است. بعد، با همان تمرکز،
ماندم «انجمن قاتلان بازنشسته» چطوری قبولش کرده. نمیدانم کُندیاش به خاطر پیریست یا تنبلی یا درآوردن حرص من. سه ربع است رفته دنبال تاجِ گل.
– مادر راسته باید دویست میلیون تومَن واریز کنیم به حساب دولت؟ نمیدانست گوشی داغ کرده یا گوشهایش وسطِ زمستان گُر گرفتهاند. به دیوارِ پشت
وای. خودش را از آن چیزی که فکر میکردم زودتر رسانده است. زهرا نجفزاده. دستش را از روی زنگِ آیفون بر نمیدارد. راستی بعداً میتوانم
روزی روزگاری دختربچهای به اسم شیرین بود که وقتی برف میبارید، تبدیل میشد به خوشحالترین بچهی دنیا. یک روز که از خواب بیدار شد از
بهمن ذوقِ خوردنِ زبانش را دارد. گوشی تلفن را روی میز میگذارد و پاهایش را از لابلای کابلهای دورِ میز، شلنگانداز عبور میدهد تا به
بوی خون سگها را هار کرده بود. پاهای دراز و استخوانی خالهگوهر بین فک سگها پاره شده بود و خون در شیار رد پاها میچکید.
پادشاه بیدار شد و کش و قوس شاهانهای آمد. هنوز مشغول کش آمدن بود که صدای پیشکار را شنید: «پادشاه، بیدار شدهاید؟» پادشاه خستهتر از
امضا کرد. خودکارِ بیکِ آبی را چنان در انتهایِ صفحه فشرد که نوکِ ساچمهایاش در الیافِ کاغذ فرو رفت و حفرهای کوچک، شبیه به یک
یک اسلحه و فقط دو تیر. همین کافی است. قرار گذاشته پشت ساباط قدیمی محلۀ سرچشمه، کنار حسینیۀ سادات اخوی، اسلحه را تحویل بگیرد. کوچهها