داستان کوتاه «عمو عنکبوت، قاتلِ پُرحاشیه» از زهرا کردوالی

ماندم «انجمن قاتلان بازنشسته» چطوری قبولش کرده.
نمی‌دانم کُندی‌اش به خاطر پیری‌ست یا تنبلی یا درآوردن حرص من.
سه ربع است رفته دنبال تاجِ گل‌.
یک ماه پیش بود که اخراجَش کردند. به جرم دست‌کجی. اون هم تو کشوی مدیر. اولین بارش نبود. ولی تا حالا چشم پوشیده بودند. دمِ بازنشستگی خودش را بدبخت کرد. با تیپا پرتش کردند بیرون از شرکت. رفیق نابابَش هم معرفی‌ش کرد به انجمن. چرا؟ چون از بچگی دستش تو حساب‌کتاب بود، پایش تو خلاف. به خیالش قتل از هر آفتابه‌دزدی برمی‌آید. شاید هم حقوق و مزایای انجمن وسوسه‌ش کرده بود.
هر چی که بود اولین ماموریتش را گرفت. کشتنِ «دال». از معروف‌ترین نقاش‌های شهر.
هوا که تاریک شد، چاقوی ضامن‌داری گذاشت تو جیب و راه افتاد. رفت اون بالابالاهای شهر. آدرس را نگاه کرد. پرس‌وجو کرد. رسید درِ خانه‌اش. دید اَی دل غافل، دیوارش حفاظ دارد، پنجره‌اش میله. زنگ را زد. خودش را مامور شهرداری معرفی کرد. دالِ بخت‌برگشته هم کت روی کول انداخت و آمد دم در. تا در را باز کرد، کریم هلش داد.
تو پرانتز بگویم یارو اسمش کریم بود، کریم عنکبوت صدایش می‌زدند، پرانتز بسته.
دال تا خواست خودش را جمع کند، کریم چاقو کشید. یک جاخالی این‌ور، یک جاخالی اون‌ور، پرید روش. دال غلتی زد. کریم افتاد زیر. چاقو را تو هوا تکان‌تکان داد. دال دست انداخت چاقو را بگیرد، کف دستش خراشیده شد. کریم هم سریع چاقو را فرو کرد تو کتف راستش. شانس آورد چپ‌دست بود. داد زد و پخشِ زمین شد. همسایه بالایی که صدا را شنید، پنجره را باز کرد. کریم دیگر فرصت نداشت‌. در را باز کرد و دوید بیرون. آن‌موقع سرعتش بالاتر بود.‌
همسایه زنگ زد آمبولانس، کریم هم برگشت انجمن. رئیس انجمن تا قیافه‌ش را دید، فهمید گند زده. گفت: «سه روز وقت داری واسه تموم کردنش، وگرنه اخراجی.»
درمانده برگشت خانه‌. گفت چی‌کار کنم؟ چی‌کار نکنم؟ چطوری شکارش بکنم؟
مغزِ پوکش به جایی قد نداد. نه ماشین داشت که دال را زیر بگیرد، نه هفت‌تیر که کارش را یک‌سره کند. از این همه سال حسابداری و دَله‌دزدی، یک آلونک گیرش آمده بود و یک موتورگازی. زنش هم که سال‌ها پیش مهرش را حلال کرده بود و جانش را آزاد. البته اگر زنش نرفته بود هم تاثیری تو روند قتل نداشت‌، ولی خب خواستم بیش‌تر از دربه‌دری‌ش برای‌تان بگویم.
مجبور بود دست به دامن روش‌های قديمی شود. یک روز صبر کرد تا مبادا پلیس آن‌دور‌وبرها باشد‌. فردا شبش جورابی کشید رو سرش و دوباره رفت دمِ خانه‌ی دال. خمیر نانی که درست کرده بود را روی قفل چسباند. نقشِ نیم‌بندی افتاد.
شبانه رفت سراغ اکبرکلید‌ساز. گفت: «ناموسن از رو این یه کیلیت بساز که بدجوری کارم گیره.» اکبر هم که عِند معرفت، افتاد تو رودروایسی. کریم نشست منتظر. دو ساعت بعد، اکبر با یک کلید کج‌وکوله برگشت از کارگاه.
کریم کلید را گرفت و راه افتاد. دَم‌دَمای طلوع رسید خانه‌ی دال. کلید انداخت تو قفل. یک چِخ‌وچوخ این‌ور، یک چَق‌وچوق اون‌ور. فایده نداشت. با لگد زد تو در. دال از خواب پرید. در باز شد. کریم آرام آمد تو. نه به آن لگد زدن نه به این روی پنجه راه رفتن. بگذریم. اولین دری را که دید باز کرد. توالت بود. بوی گندی هم می‌داد انصافن. دومی. کارگاه نقاشی دال. یک در دیگر مانده بود. چاقو را درآورد. دست‌گیره را چرخاند. تا در را باز کرد، گلدانی تو سرش خورد شد. دال پشت در کمین کرده بود. اول فکر کرد کریم را کشته. هول کرد. بعد دید نه بابا سگ‌جان‌تر از این حرف‌هاست. نفس می‌کشد هنوز. بند پرده را کَند و دست و پایش را بست. با دستمال خونِ صورتش را پاک کرد. دست راستش درد می‌کرد. با دست چپ کریم را تکیه داد به دیوار. نشست روی تخت. منتظر شد به هوش بیاید.
سه‌چهار ساعت بعد چشم‌های خاکستری‌اش را باز کرد. یک نگاه به دور‌وبر، یک نگاه به دست و پای بسته‌اش. گرخید. تو نگاهش «من کی‌ام؟ این‌جا کجاست؟» موج می‌زد. دال فرصت حرف زدن بهش نداد.
-کی بهت گفته منو بکشی؟
دوزاری‌ش افتاد. سرش را چرخاند تا از زیر جواب در برود.
-تا جایی که یادم میاد در حقت بدی نکردم. اصلن تا دو روز پیش ندیده بودمت. پس حتمن یکی اجیرت کرده.
باز هم جواب نداد.
دال تلفن را برداشت. صدایش بالا رفت.
-یا همین الان می‌گی یا پلیسو خبر می‌کنم.
کریم آب دهانی قورت داد.
-یکی سفارش داده بود… به انجمن.
-کی؟
-گمونم صابر..‌. همایون صابر.
گوشی از دست دال افتاد. صابر استادش بود. اولین استادش.
نشست روی زمین. هرچی فکر می‌کرد نمی‌فهمید. یعنی داشت دروغ می‌گفت؟ پس استادصابر را از کجا می‌شناخت؟
تنها راه سیگار بود. به نظر او البته. رفت تو حیاط. سیگاری روشن کرد. چرخید. دومی را روشن کرد. سومی. چهارمی‌. سرِ پنجمی نفسش گرفت. برگشت تو. مستقیم رفت سراغ کریم.
-آدرس استاد صابرو می‌خوام.
-من ندارمش بچه‌جون.
-پلیسو که یادت نرفته‌. گلدون گچی هم زیاد دارم.
-فک کنم انجمن داشته باشه.
دست و پای کریم را باز کرد. کمکش کرد بلند شود. مچ دستش را گرفت و گفت:
-بریم.
-تو کجا؟
-بذارم در بری؟
دال ماشینش را از پارکینگ درآورد. کریم آدرس انجمن را بهش گفت. ساختمان پرتی بود بیرون شهر. وقتی رسیدند کریم پیاده شد و جلوی دال را گرفت.
-اگه نیومدم زنگ بزن پلیس این‌جا رو لو بده.
دال نشست. کریم رفت تو. سر ظهر بود و رئیس رفته بود ناهار. رفت تو اتاقش. فایل سفارش‌‌‌ها روی میز بود. بازش کرد. تاریخِ سه روز پیش. دنبال حرف «د» گشت. رسید به دال. شماره و آدرس سفارش‌دهنده یعنی همان استادصابر را کف دست چپش نوشت. فایل را بست. تا خواست در برود، رئیس سر رسید. دست چپش را مشت کرد.
-این‌جا چی‌کار می‌کنی کریم؟
-آدرس این یارو نقاشه رو می‌خواستم چک کنم. پلاکشو یادم رفته بود. پیریه دیگه.
-می‌دونی که تا فردا بیش‌تر وقت نداری.
-آره بابا حله.
بدوبدو سوار ماشین شد و راه افتادند سمت خانه‌ی دال. تا رسیدند کریم پرید پایین.
-کجااا؟
-آدرسو که گرفتی، دیگه چته؟
-باید بریم سراغ استاد‌صابر.
-من واسه چی بیام؟
-چند ساعت بیش‌تر راه نیس. باید تکلیفم معلوم بشه.
کریم ساکت شد. فکرِ این‌که تو راه دال را بکشد و سربه‌نیست کند و با غرور برگردد انجمن، قلقلکش داد. سوار شد.
اولین پلیس‌راه دال پیاده شد تا مدارک را نشان دهد. کریم هم چاقویش را درآورد. آماده گذاشت کنار پایش. دال برگشت تو ماشین. خم شد سمت کریم. داشبورد را باز کرد. مدارک را گذاشت‌. زل زد بهش.
-اون چاقو رو بذار تو جیبت فعلن.
کریم تک‌سرفه‌یی زد. خودش را جمع‌وجور کرد. راه افتادند. به فروشگاه که رسیدند، کریم گفت:
-نگه‌دار پسر. می‌خوام برم چیز‌میز بخرم واسه تو راه.
دو تا چیپس، سه تا پیراشکی، دو تا شیرکاکائو، یک بسته مرگ موش. خرید و برگشت. دال تا چشمش به پلاستیک افتاد خندید.
-کاش حداقل مرگ موشو می‌ذاشتی تو جیبت.
-اینو می‌گی؟ این اضافه پولم بود بابا.
گذاشت تو جیبش.
-من تصدیق دارما. خسته شدی بگو من بشینم.
-یه ساعت، فقط یه ساعت دیگه صبر کنم جون مادرت.
کریم ساکت شد. داشت تو ذهنش باقی راه‌های کشتن را تست می‌کرد‌. به شکستن پنجره و بریدن رگ فکر کرد. ولی زیادی سروصدا داشت. تو خیابان لو می‌رفت. چشمش خورد به کمربند.
-وایسا بچه‌جون. می‌خوام برم صندلی عقب دراز بکشم. پام خُش شده.
رفت عقب. چشم‌هاش داشت می‌رفت رو هم.‌ یواش کمربندش را درآورد‌. آماده شد که بندازد دور گردنش، ترمز کرد.
-پیاده شو، رسیدیم.
کمربندش را همراه با تُف انداخت کف ماشین. در را باز کرد. پیاده شد. شلوارش افتاد. یک نگاه به اطراف انداخت. کشیدش بالا. رفت دنبال دال.
آدرس همین‌جا بود. یک درِ آبیِ پوسته‌پوسته. نیمه‌باز. تَق‌و‌توقی به در زدند و رفتند تو.‌ باغچه‌ی کوچکی وسط حیاط بود با یک درخت توت خشک. انگار سال‌ها بود کسی آن‌جا زندگی نکرده بود. دال تقریبن مطمئن بود که اشتباهی شده و این‌جا خانه‌ی استادصابر نیست. رسیدند به درِ پذیرایی. دال در را باز کرد. پیرمردی روی تخت دراز کشیده بود. به محض دیدن آن‌ها سعی کرد بنشیند. نتوانست. بدنش می‌لرزید. دوباره خوابید. ریش و موی سفید داشت. صورتی چروک و شکسته.
-استاد… خودتونین؟
فقط سرش را تکان داد. خودش بود.
-چی‌شده آخه استاد؟
-مریض… شدم.
کلمه‌کلمه حرف می‌زد و به زور.
دال کنار تختش نشست.
-من خبر نداشتم استاد.
-دیر فهمیدم… پارکینسونه. دیگه… نتونستم… نقاشی بِکِ… شاگردام… رفتن… خونه رو… فروختم… تابلوهامو… دادم رف.
دال دستش را گرفت.
-ببخشید استاد، ببخشید ببخشید.
-یه بار… وقتی هنوز… زمین‌گیر نبودم… اومدم سراغت. سرت شلوغ… بود. شنیدم معروف… شدی. مبارکه.
دال گریه‌ش گرفت. سرش را روی شانه‌ی استاد گذاشت. کریم جلوتر آمد.
-داداش چرا خودتو به موش‌مردگی می‌زنی؟ تو نبودی به انجمن سفارش قتل اینو دادی؟
دال سرش را بلند کرد. استاد گفت:
-من؟
کریم با داد گفت:
-بله خود شما‌. نشون به اون نشون که گفته بودن بعد کشتنش همه‌ی تابلوهاشو براتون بفرستیم.
استاد رفت تو فکر. انگار نمی‌فهمید چه خبر است. دال به میز کنار تختش نگاه کرد. شماره‌یی کنار تلفن بود. کریم سریع شماره را برداشت.
-بفرما اینم شماره‌ی انجمن.
استاد ماتش برده بود. دال گوشی‌اش را درآورد. در گوگل عوارض پارکینسون را سرچ کرد. در مرحله‌ی پنجم خشک شدن عضلات، زوال عقل و توهم را دید. از پای تخت بلند شد. رفت تو حیاط. لب باغچه نشست.‌ کریم هم رفت دنبالش.
-دروغ می‌گه به خدا. کار خودشه.
-مریضه، دست خودش نیس.
زد زیر گریه. کریم هم همان‌جا نشست.
-یه روزی بهترین استاد این‌جا بود. صف می‌کشیدن واسه کلاساش. اصن نفهمیدم چجوری از بین اون همه آدم منِ هیچی‌ندارو قبول کرد، اونم بدون شهریه..‌‌. همه‌ش تقصیر منه.
-مگه تو مریضش کردی؟
-من ولش کردم. ده سال ازش بی‌خبر بودم. رفتم سراغ استادای دیگه، کلاسای دیگه. نمایشگاه، شاگردام. اصن یادم رفت یه روزی اون دستمو گرفت.
فقط گریه می‌کرد. کریم مانده بود آن وسط ول‌معطل. بلند شد تا بی‌خیال زندگی این نقاش‌ها شود که دال دستش را گرفت.
-الان دیگه می‌تونی بی‌صدا کارو تموم کنی.
کریم نشست.
-مطمئنی فقط استادت قاطیه؟
دال لبخندی زد. کریم دست گذاشت روی زانوش.
-من می‌رم دنبال بدبختیم. تو هم پاشو برو سر خونه‌زندگیت بچه.
-یعنی پشیمون شدی؟
-کشتن کار من نیس. می‌رم پِی یه کار دیگه.
نیم‌خیز شد.
-دوس داری نقاشی بکشی؟
دوباره نشست.
-بی‌خیال پسر، من مداد به زور دستم می‌گیرم.
-یادت می‌دم.
-من پول این چیزا رو ندارم.
-مجانی.
-باشه، به شرطی که وقتی رفتم پارکینسون نگیری یکی رو اجیر کنی کلک‌مو بکنه.
دال خنده‌اش گرفت.
-کریم به نظرت شماره‌ی انجمنو از کجا آورده بود؟
-چه‌می‌دونم. لابد فهمیده مخت تعطیله، نگه داشته واسه روز مبادا.
دو تایی خندیدند.
کریم دست دال را گرفت و بلندش کرد‌. برگشتند خانه. دال یک پرستار شبانه‌روزی برای استادصابر استخدام کرد. خودش هم چند روزی یک‌بار بهش سر می‌زد و چند تا از تابلوهایش را برایش می‌بُرد.
-عمو عنکبوت این تاج گل چی‌شد؟ الان بزرگداشت تموم می‌شه.
-سگ تو روح این استادصابرت که بود و نبودش واس ما دردسره.
-بی‌خودی قیل‌وقال نکن. باید سریع بریم و برگردیم عصری کلاس داری. نمی‌تونی مث دیروز بپیچونیا.
-سگ تو هر چی بوم و نقاشیه.
این‌قدرها هم بداخلاق نیست. فقط وقتی من عمو عنکبوت صدایش می‌زنم، یه کم حرصی می‌شود.
-بریم عمو عنکبوت؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

15 فروردین 1396

15 فروردین 1396

5 بهمن 1404

5 بهمن 1404

2 آبان 1396

2 آبان 1396

9 خرداد 1402

9 خرداد 1402

5 پاسخ

  1. درود آقای مفیدی، خیلی ممنونم که خوندید و نظر ارزش‌مندتون رو گذاشتید. باعث افتخاره برام.🙏

  2. دورد به زهرای عزیز
    داستان هم طنز داشت داخلش، هم بری از جملات پشت سر هم به صورت شعر می‌شدند: مثلاً یک چِخ‌وچوخ این‌ور، یک چَق‌وچوق اون‌ور. یک جاخالی این‌ور، یک جاخالی اون‌ور. چی‌کار کنم؟ چی‌کار نکنم؟ چطوری شکارش بکنم؟
    بعد چقدر متنت راحت جلو می‌رفت و دست‌اندازی در خوانایی حس نکردم. جمله را الکی کش نمی‌دادی، کوتاه مختصر و مفید بودند جملاتت. دمت‌گرم.
    شخیتت هدف داشت و برای هدفش تلاش کرد و در آخر هم تغییری در زندگی‌اش ایجاد شد.
    آفرین، دمت‌گرم.

  3. ممنونم خانم کلاهدوز عزیز که خوندید و کامنت گذاشتید. برام باعث افتخاره واقعن.
    خانم هادی نازنین لطف کردید خوندید و نظر ارزش‌مندتون رو گذاشتید. خیلی ممنونم. در رابطه با لحن راوی هم باید بگم «دال» با بقیه‌ی نقاش‌ها متفاوته یکم. من یه مدتیه دارم مونولوگ‌ها و داستان‌هاش رو می‌نویسم که مستقل هستن البته. ولی ممنون به خاطر یادآوری‌تون. حتمن روش کار می‌کنم.

  4. خانم کردوالی نازنین، بسیار از لحن داستان لذت بردم و آفرین میگم به شما که این لحن را به صورت یکپارچه در تمام متن درآوردید.
    پایان برایم کاملا غیر منتظره بود و دلنشین.
    خسته نباشید واقعا.

  5. شگفتا چه جملات کوتاه و فصیحی
    غافلگیر شدم در پایان که راوی همان نقاش است و چنین راوی سوالی را برایم پیش آورد: آیا به خاطر داستانی در مورد قاتلان . لات‌ها راوی باید داستان را به زبان آنها تعریف کند( همان کاری که شما کردید) یا که نه چون راوی نقاش است باید داستان تصویری و توصیفی و از نگاه یک نقاش گفته شود؟

    پایان داستان تا حدی غیر منتظره بود چون فک می‌کردم یا کریم او را می‌کشد یا نمی‌کشد و اخراج و نهایتن نقاش بلایی سر او می‌آورد اما پایان ربطی به مرگ نداشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *