نوک انگشتان یونس لبهی کاغذ را لمس کرد. آنقدر دقیق که حس کند کاملاً با خطِ صافِ میزِ فلزیاش موازی است. بعد، با همان تمرکز، سرش را بلند کرد. سارا هنوز کنار در ایستاده بود، پوشهای را دو دستی گرفته بود انگار که میترسید از دستش بیفتد.
«گزارشها رو بر اساس تاریخ بچینیم، کار بعدی راحتتر میشه.» صدایش بیش از حد آرام بود.
یونس پلک نزد. نگاهش روی سارا ثابت ماند، اما انگار که او را نمیدید. «لازم نیست چیزی رو عوض کنی. اینجا همهچیز طبق روال خودش پیش میره.»
سارا لحظهای مکث کرد. شاید انتظار مخالفت یا جر و بحثی را داشت. اما جوابی نیامد. فقط سکوت یونس و سفیدی کاغذ روی میز.
«باشه. پس من طبق روش شما پیش میرم.»
و رفت. رفتنی که انگار ذرهای از نظمِ اتاق را به هم نزد. یونس جمع شد. او کار کردن با زنها را دوست نداشت. نه از سر ترس و خجالت بلکه از سرِ نظم و چارچوب. باور داشت زنها، با همهی ظرافتشان، ناخودآگاه شلختگی را واردِ سیستم کاری میکنند. هر خطایی، هر تعارفی، میتوانست نظم و ساختاری را که یونس سالها برای ساختنش خون دل خورده بود، به بازی بگیرد.
روز بعد، سارا نسخهی اولِ گزارشی را آورد که یونس چند روز پیش به او سپرده بود. یونس با نگاهی گذرا گفت: «فونت عنوان دو درجه کوچیکتره.»
سارا سرش را کمی خم کرد. «برای خوندن مشکلی ایجاد نمیکنه.»
«استاندارد ما اینه.» یونس صدایش را از همیشه بمتر کرد. «و فاصلهگذاری بین پاراگرافها. صفحه باید یکدست باشه.»
چشمان سارا روی صفحه گشت. هیچ چیز غیرعادی پیدا نکرد. شاید نیممیلیمتر فاصله بیشتر یا کمتر. اما این همان چیزی بود که یونس انتظارش را داشت. «باشه، اصلاحش میکنم.»
عصر همان روز، نسخهی اصلاحشده روی میز بود. تمیز، دقیق، بینقص. یونس انگشتش را روی غلطِ املاییِ کوچکِ بالای صفحه کشید.
«این کلمه مشکل داره.»
سارا خیره شد. «اشتباه تایپیه؟»
«نه، اشتباهِ نگاه کردنته.»
و سارا دوباره آن را اصلاح کرد. یونس حس میکرد دارد بازی را میبرد. داشت نشان میداد که اینجا، قوانین او حاکم است. اگر قرار است سارا بماند، باید یاد بگیرد زیرِ ذرهبینِ یونس زندگی کند.
اما سارا آرام و منعطف بود. ایراد بعدی یونس، سرعتِ کارِ سارا بود. «چرا اینقدر طول کشید؟»
سارا ابرویش را بالا انداخت. «پروژهی قبلی زمان بیشتری گرفت.»
«ولی قرار بود اینو زودتر تحویل بدی.»
«بله، ولی…»
یونس حرفش را قطع کرد. «ولی وجود نداره. یا هست، یا نیست. یا انجام میشه، یا نمیشه.»
سارا با همان آرامشِ همیشگیاش، فقط گفت: «چشم.»
این «چشم» گفتنها، یونس را بیش از هر فریاد و مخالفتی آزار میداد. انگار سارا تسلیم نمیشد، بلکه فقط جاخالی میداد. جاخالی میداد تا یونس را خسته کند، تا وقتی یونس از نفس افتاد، خودش نتیجه بگیرد که او هم دیگر توانِ مبارزه ندارد.
یونس شروع به طراحی دامهای پیچیدهتر کرد. اطلاعات را دیر میداد. درخواستها را مبهم میکرد. جلساتِ ناگهانی میگذاشت تا سارا را در موقعیتهای غیرمنتظره قرار دهد. اما سارا، مثل یک ربات پیشرفته همیشه با دادههای در دسترس، بهترین نتیجه را میگرفت. حتی وقتی یونس عمداً اشتباهی در اطلاعاتِ ورودیاش گذاشت، سارا با سوالی که فقط یک متخصص میتوانست بپرسد، اصلِ ماجرا را کشف کرد.
«آقای یونس، این عدد با صورتجلسهی قبلی مطابقت نداره.»
یونس جا خورد. «من چک کرده بودم.»
«حتماً یه اشتباه کوچیک پیش اومده.» لحنش آرام و خونسرد بود. فقط داشت نتیجه یک مشاهده را گزارش میداد.
همان شب، یونس جلوی آینه ایستاد. چهرهاش خسته بود. انگشتانش را روی پوستِ پیشانیاش کشید. «چرا اینقدر بهم ریختهام؟» جواب، تلخ و ناخوشایند بود: «چون فکر میکردم فقط من بلدم. فکر میکردم نظم و قاعده، فقط مالِ آدمهای خاص مثل من است.»
باورش این بود که زنها نظم در محیط کار را به هم میزنند. اما حالا، زنی با آرامشِ محض، داشت نشان میداد که نظمِ او، نه یک فضیلت، بلکه شاید یک ترسِ پنهان باشد. ترسی از اینکه اگر دیوارهای ذهنش را بردارد، چه چیزی در درونش نمایان خواهد شد.
روز پنجشنبه بود. وقتی سارا آخرین پوشه را روی میز گذاشت، یونس سرش را بلند کرد. نه با آن نگاهِ همیشگیِ تیز، بلکه با خستگی. «همه چیز تمومه؟»
سارا سر تکان داد. «بله. البته، اگر بخاید، میتونم از این به بعد یک قالبِ استاندارد برای همهی گزارشها تعریف کنم. تا کارها سریعتر پیش بره.»
یونس به کاغذِ بیرونزده از پوشه نگاه کرد. کمی کج افتاده بود. انگشتش بیاختیار جلو رفت تا صافش کند. همیشه این کار را میکرد. اما اینبار، دستش در هوا ماند.
«قبلاً فکر میکردم نظم، همهچیزه.» یونس به آرامی گفت.انگار با خودش حرف میزد. «فکر میکردم اگه همهچیز دقیق نباشه، همهچیز فرو میریزه.»
سارا کنار میز ایستاد، با فاصله. نه نزدیک، نه دور. انگار منتظر بود.
«ولی الان…» یونس مکث کرد. «میبینم که بعضی وقتها، یه کاغذِ کج، زیاد هم فاجعه نیست.»
صدای مدیرعامل از پشت در آمد.
«یونس، یه لحظه وقت داری؟»
یونس برگشت. مدیرعامل در را نیمه باز نگه داشت و گفت: «اومدم بگم که از این به بعد، سارا هماهنگی بخش آموزش رو هم به عهده میگیره. پروتکلهای جدید رو باید با هم چک کنید.»
یونس مات شد. « با من؟»
«بله، خودت.» مدیرعامل ادامه داد: «دیگه باید یاد بگیری دنیا فقط اون چیزی نیست که توی ذهنته. گاهی باید با آدمها کار کنی، نه صرفا با ایدههای خودت.» و رفت.
یونس چیزی نگفت. چشمانش به پوشه روی میز افتاد. گوشهی یکی از کاغذها هنوز کمی بیرون زده بود. همانطور که عادت داشت، دستش بیاختیار جلو رفت تا آن را صاف کند. اما درست قبل از برخورد انگشتانش با کاغذ، مکث کرد. برای لحظهای، انگار زمان ایستاد.
چه اتفاقی میافتاد اگر آن کاغذ کمی کج میماند؟ آیا دنیا به آخر میرسید؟ یا فقط او بود که باید کمی از آن نظمِ سفت و سختِ ذهنیاش کوتاه میآمد؟
یونس به سارا نگاه کرد. سارا پوشه رابرداشت، دو قدم عقب رفت و پرسید: «اگر خواستید، من میتونم نسخهی نهایی رو تا عصر براتون بفرستم تا امضا کنید.» لحن صدایش نشاندهنده یک پیشنهادِ کاریِ ساده بود.
یونس برای اولین بار، قبل از اینکه شروع کند به پیدا کردنِ ایرادها یا مقایسهی روشِ خودش با روشِ سارا، نفس عمیقی کشید. احساسِ غریبی داشت؛ ترکیبی از یک مقاومتِ کهنه و یک کنجکاویِ تازه. انگار دیواری که سالها دورِ خودش کشیده بود، حالا فقط چند سوراخِ کوچک پیدا کرده بود، نه شکافی بزرگ.
به سارا گفت: «باشه. فردا صبح اول وقت. خودت هم همینجا باش.»
سپس، بدون اینکه به کاغذِ بیرونزده نگاه کند، بلند شد و از اتاقش بیرون رفت. قدمهایش کمی سنگینتر از همیشه بود، انگار باری جدید را به دوش میکشید.
یونس برای اولین بار، قبل از اینکه تصمیم بگیرد چیزی غلط است یا نه، صبر کرد ببیند نتیجه چه میشود. و همین صبر کوتاه، برای او از هر اصلاحی سختتر بود.
5 پاسخ
فهیمهی عزیز،
قصهی شما موضوعی ملموس و شخصیتی ملموس دارد. دیالوگها موجز و هدفمند هستند و شخصیتْ طی یک روال قابل باور به سمت تغییر و انعطافپذیری پیش میرود. اتفاق پایانی نیز بهاندازه و مناسب است.
ایرادی که شاید بتوان به قصهی شما گرفت این است که نویسنده جهانبینی خود را وارد قصه نموده و آن را به شکل لحنی آمرانه و گاهی هم پندآموز در جایجای قصه قرار داده است تا جهت فکری خود را به مخاطب بقبولاند؛ مثلن: «چه اتفاقی میافتاد اگر آن کاغذ کمی کج میماند؟ آیا دنیا به آخر میرسید؟ یا فقط او بود که باید کمی از آن نظمِ سفت و سختِ ذهنیاش کوتاه میآمد؟» یا مثلن: «دیگه باید یاد بگیری دنیا فقط اون چیزی نیست که توی ذهنته. گاهی باید با آدمها کار کنی، نه صرفا با ایدههای خودت.» یا «یونس برای اولین بار، قبل از اینکه تصمیم بگیرد چیزی غلط است یا نه، صبر کرد ببیند نتیجه چه میشود. و همین صبر کوتاه، برای او از هر اصلاحی سختتر بود.»
ورود جهانبینی نویسنده به قصه این برداشت را به ذهن متبادر میکند که او برای مضمون «تغییر» یک قصه ایجاد کرده است؛ یعنی کوشیده است در ستایش انعطافپذیری و نیاز به تغییرکردن قصهای را شکل دهد درحالیکه شخصیتْ خودش به طور طبیعی این نیاز را درک کرده است و اگر به او فرصت داده شود بدون دخالت نویسنده به همان سمت پیش خواهد رفت.
بنابراین با اندکی تغییر در لحن راوی و دیالوگها میتوان از این حالوهوا فاصله گرفت و این قصه را تبدیل به قصهای تاثیرگذارتر کرد.
موفق باشید.
ممنونم مریم زیبا. خوشحالم و ذوق کردم نظرتون رو خوندم. نکاتی که گفتید برام مهم و ارزشمند هستن🙏🏻
ممنون استادجان
فکر نمیکردم داستانم تا به اینجا برسه.
خیلی خوشحالم که امسال برنامه نوشتنم با آموزشهای مدرسه نویسندگی جدی تر شده. از اونجا که ظرفیتم برای شنیدن اشتباهی در خودم پایینه، جلسات بازخورد برای من مثل جلسات درمان بوده.
ممنون از توجه شما.🙏🏻😍
سلامت باشید فهیمه خانم نازنین
من ذوق و همت شما رو با تمام وجود تحسین میکنم.
ممنونم. باعث افتخاره خیلی زیاد🙏🏻💐