به خلعت دیگران شاد بودن، سیرت بیخردان است.
-کشف الاسرار
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
55 پاسخ
فهرست کارهای نیک امروز فرح:
1. امروز خواب دم صبح را ننوشتم وقتی آمدم روزانه نویسی را بیآغزم بطورکلی خوابم یادم رفته بود.
2. پسرم از ورزش بدنسازی به طبقه ما امد، برایش صبحانه سه عدد تخممرغ با کره و پنیر لوله در تاوه مخصوص نیمرو درست کردم، با چند تکه نان سنگک فریزری که تست کردم، نوش جان کرد، البته با یک کاپ قهوه تلخ.
3. برای ناهار غذای سبزیجاتی پنگوندم. برای کوکو دو رنگ، اول سبزی خرد شده با سیر تازه را با چند تخممرغ، داخل تاوه نچسب ریختم کمی که مایه روی گاز خودش را گرفت، لایه وبعد زرشک و گردو خرده شده و پیاز داغ، وبعد روی لایه بالایی مایع کوکو سیبزمینی را رویش ملایم پهن کردم. هر دو طرفش که تخممرغ هایش بست شد گذاشتم کمی هم طلایی و سرخ شود . خیلی وقت بود کوکو دو رنگ درست نکرده بود.
4. فواصل کار روزانه طبق هر روز کتاب شازده حمام دکتر پاپلی را خواندم . چقدر روان و زیبا خاطراتش را نوشته.
5. بعد از ظهر بخاطر کمر درد کمی استراحت کردم و در تختخواب پیدیاف کتاب های صفحه دانلودهایی که شاهین کلانتری گذاشتهاند را نوک زدم.
6. مقداری شعر از کتاب عبید زاکانی، کمی از مقدمه بوبول از پزشکزاد، مطالعه کردم .
7. کتاب در تخت خواب همیشه برای من مساوی خواب ملوس عصرگاهی میشه.
8. بعد از خواب به مریم دوستم پیام دادم که وبینار را زود بیاد که پشت درد وبینار یهلنگه پا نمونه، اما مادرش مریض بود و…
9. وبینار جالبی بود با جمله چالشی برای نوشتن. “ با رنج خود چه میکنید؟” باید دو متن، منطقی و دیگری فرا منطقی بنویسیم.
10. بعد هم وبینار بسمت بخش اجراء “فان” و جالبش رفت.( دوستان که تصویری میآیند و مطالبی میگویند.)
11. عصر قرار بود با دوستان شمالی تهران گردی کنیم، بعلت خستگی برنامه صبح آنها برای خرید طلا و نقره افتاد برای جمعه اگر تهران باشند.
12. شب عیددیدنی قضا شده خونه عمه بچهها را بجا آوردیم که ماشالله شام مفصلی هم تهیه دیده بود.
1. نماز خواندن و دعای عهد خواندن
2.نوشتن گاهشمار تا این ساعت
3. جستجو و یافتن چند مقاله برای یک بندهخدایی بیشتر با اینترانت و کمی با اینترنت پرو
4. مطالعهی مطالب کارگاه ایمنی بیمار و طراحی اسلایدهای آن که هنوز ادامه دارد
5. یک ساعت ورزش آنلاین با دوستان مبتلا به ام اسم
6. نماز ظهر و عصر و سوره واقعه 2 عدد
7. ترجمهی مقاله برای خواهرجان با کمک هوش مصنوعی گپجیپیتی
۱. امروز خیلی بیحوصله بودم. صبح ساعت ۷ بیدار شدم. پیادهروی کردم و بعد از ۲ سال دوباره صفحات صبحگاهی رو شروع کردم و بعد رفتم سر کار.
۲. ماکارانی پختم، به اصرار آراد داخلش سوسیس ریختم. خوشمزه شده بود.
۲. کتاب در حال و هوای جوانی را خواندم.
۳. شهرام ناظری گوش کردم.
۴. نویسنده ساز رو شرکت کردم.
۵. رونویسی از شعرهای نادرپور رو شروع کردم.
۶. یکی اومدخونمون، از اونهایی که استاد میگه، بهشون بگین نیا خونمون کار دارم. طرف اومد،
یه سه ساعتی نشست. دیدم نمیره، رفتم آشپزخونه شروع به آشپزی کردم، که بره. طرف اومد آشپزخونه و گفت: راحت باش. نرفت که نرفت. شوهر که اومد، طرف گفت: برم دیگه مزاحم نباشم.
۷. سه خط آزاد نویسی کردم.
۱. خرمان خرمان به سوی مدرسه شتافتم.
۲. با بچهها نمایش تمرین کردیم.
۳. دست نوشته های یک از بچهها رو خوندم و بازخورد دادم.
۴.رفتم به بازار و قدم زدم زیر بارون.
۵. ناهار ماکارانی درست کردم با ته دیگ فراواااان.
۶.زبان خوندم.
۷.هزار کلمه آزاد نویسی داشتم.
۷. کتاب پرویز شاپور رو خوندم.
۹. تکلیف کاریکلماتور رو فرستادم.
۱۰. کلاس استاد رو شرکت کردم.
۱۱. داخل ویرگول مطلب منتشر کردم.
۱۲ رفتم ورزش.
۱۳.کمی نق زدم.
۱۴ گرفتم تختتت خوابیدم
1. بعد از صبحانه، با تمام خستگی مونده از دیروز، پاشدم رفتم کاردرمانی.
(اونجا کلی دوستای کوچولو دارم که برا درمان میان و باهاشون کلی خوش میگذره.)
2. فیلم The gone girl رو دیدمو یه چیزهایی ازش نتبرداری کردم که خلاصهاش رو بنویسم.
3. در حال شخم زدن دائیجانناپلئونم همچنان و ازش لذت میبرم.
4. با دیر رسیدن متاسفانه وبینار نویسندهساز رو از دست دادم و بعد از چندین بار تلاش، وقتی دیدم نمیشه، تصمیم گرفتم آزادنویسی کنم و کردمش.
5. کارگاه داستان کوتاه 4 با کلی ترفند جدید که استاد جان کلانتری پیش رومون گذاشت رو ساعت 7 شرکتیدم و کلی چیز یادگرفتم.
6. خدا خیرش بده سحرجان فرهادی رو، آخرای کارگاه کامنت گذاشت که مهلت ارسال تمرین کاریکلماتور تا آخر امشبه و الان دارم میرم کاریکلماتورام رو بنویسم.
لیلا عاشق نمیشود؟ چرا؟
«به لیلا همه عاشق میشوند، وای بر آنکه لیلا عاشقش شود.» این شعر مدام توی ذهنم میچرخد. اینکه باید به دوستم که عاشقم شده، طوری به عشقش بگویم «نه» که ناراحت نشود. باید حتا همین گفتوگوی ساده هم تمام کنم. فکرش را هم نمیکردم، عاشق شود .هدف از آشنایی، معرفی دوستش به لیلا برای ازدواج بود. دوستش را نپسندیدم، آقای دکتر. گفت دکترای فیزیک خوانده و شاید هر دو از تنهایی دربیاید. او را نمیشناختم اما خودم را خوب میشناسم. میخواستم بگویم نه، اما فکر کردم یکی از شخصیتهای رمانم فیزیکدان است، شاید در همین حد با او بتوانم گفتوگو کنم. با دوبار گفتوگو فهمیدم نیازی به ادامهی حرفزدن نیست. از مدل دست مرد میفهمم که دوستش خواهم داشت یا نه. و حالا خودش (ایشان هم آقای دکتر) عاشق شده و میخواهد ازدواج کند. میدانم توی قصه نباید بگویم شوکه شدم ولی شوکه شدم. عاشقشدنِ لیلا به این راحتی نیست. هیچ حسی به تو ندارم. گفتی که کاوه فیزیکدان و شخصیتِ محقق است و کمحرف، شبیه توست. دیروز سه بار زنگ زد و جوابش را ندادم. احساس بدی دارم. به تو گفتم دوست، چون توی سختترین لحظههای زندگیم که پر از خشم و نفرت بود، کمکم کردی. پرسیدی: تو مردی را به تا دوست داشتی؟ گفتم من هرگز عاشق نشدم. اما مردی را دوست داشتم، آن هم شک دارم به احساسم. از طرفی قلبم را هم شکسته. گفتم: من دلم برای کسی تنگ نمیشود. گفت: دلت تنگ میشود فقط بیقرارِ کسی نمیشوی. توی دلم گفتم: ای بزِ دانا. اسم مرا گذاشته بود آهوی گریزپا من هم اسمش را گذاشتم بزِ دانا. گفت: نه من دانا نیستم، خودت فهمیده و لایقِ بهترینهایی. اما منْ لیلا هرگز آدمی با این شخصیت و فهم را ندیده بودم. توی کمتر از دو ماه گفتوگوی تلفنی لیلا را بیشتر از خودش میشناسد.
نه فیلم، نه کتاب، نه مشاور نتوانست نفرت مرا به رفتار زشتِ دخترکی از بین ببرد. اما او توانست. با تعریف از سفرهایش و فرهنگهایی که دیده با تعریف داستانهایش از بدی آدمها و واکنش او. با هر بار عقبگردهای من به نفرت تاب میآورد.تراژدی زیبایی است نه؟ دوستانِ دختربه تو حسادت میکنند و دوستانِ مرد عاشقت میشوند. بعد از این تنهایی، برمیگردم به آتلیهی نقاشی، دوستانِ خانم نقاشْ عقدهپراکنیِ کمتری دارند، یا دوستت دارند یا کاری بهت ندارند. نفرتی هم باشد درونی است از عمد آسیب نمیزنند و بعد وقیحانه توی صورتت بگویند از عمد گروه را بهم زدم. باز شروع کردم؟ یکبار با خنده گفت: باید دعوات کنم تا دیگر به آدمهای بَد زندگیت فکر نکنی و خودت را سرزنش نکنی. گفت یکبار دیگر تکرار شود، میگویم: کوفت. منم خندیدم. میدانستم که منظور بدی ندارد. همیشه فکر میکردم کسی پیدا میشود که انتقام همهی عاشقهایی که فرستادم بیمارستان، را از من میگیرد. اما مردها منطقِ خاصی دارند اگر آزارشان ندهی هرگز آزارت نمیدهند. برایم ساعتها شعر خواند. ساعتها زنگ زد و حرف زد. میگفت: این شعر را شنیدی؟ آن شعر را شنیدی؟ هرگز فراموشت نمیکنم بزِ دانا. داستانت را مینویسم. تمام آن دیالوگهای استدلالی و دنیادیدهات را. فصلِ خوبی میشود. به بهترین حالتی که میتوانم مینویسمت.
هنوز هم نمیدانم چهطور باید بگویمت «نه»، که ناراحت نشوی.
فهرست امروز من، وقتی عاشقِ ساختارشکنیام:
1. نوشتم.
2. آفرین.
لیلا عاشق نمیشود؟ چرا؟
«به لیلا همه عاشق میشوند، وای بر آنکه لیلا عاشقش شود.» این شعر مدام توی ذهنم میچرخد. اینکه باید به دوستم که عاشقم شده، طوری به عشقش بگویم «نه» که ناراحت نشود. باید حتا همین گفتوگوی ساده هم تمام کنم. فکرش را هم نمیکردم، عاشق شود .هدف از آشنایی، معرفی دوستش به لیلا برای ازدواج بود. دوستش را نپسندیدم، آقای دکتر. گفت دکترای فیزیک خوانده و شاید هر دو از تنهایی دربیاید. او را نمیشناختم اما خودم را خوب میشناسم. میخواستم بگویم نه، اما فکر کردم یکی از شخصیتهای رمانم فیزیکدان است، شاید در همین حد با او بتوانم گفتوگو کنم. با دوبار گفتوگو فهمیدم نیازی به ادامهی حرفزدن نیست. از مدل دست مرد میفهمم که دوستش خواهم داشت یا نه. و حالا خودش (ایشان هم آقای دکتر) عاشق شده و میخواهد ازدواج کند. میدانم توی قصه نباید بگویم شوکه شدم ولی شوکه شدم. عاشقشدنِ لیلا به این راحتی نیست. هیچ حسی به تو ندارم. گفتی که کاوه فیزیکدان و شخصیتِ محقق است و کمحرف، شبیه توست. دیروز سه بار زنگ زد و جوابش را ندادم. احساس بدی دارم. به تو گفتم دوست، چون توی سختترین لحظههای زندگیم که پر از خشم و نفرت بود، کمکم کردی. پرسیدی: تو مردی را به تا دوست داشتی؟ گفتم من هرگز عاشق نشدم. اما مردی را دوست داشتم، آن هم شک دارم به احساسم. از طرفی قلبم را هم شکسته. گفتم: من دلم برای کسی تنگ نمیشود. گفت: دلت تنگ میشود فقط بیقرارِ کسی نمیشوی. توی دلم گفتم: ای بزِ دانا. اسم مرا گذاشته بود آهوی گریزپا من هم اسمش را گذاشتم بزِ دانا. گفت: نه من دانا نیستم، خودت فهمیده و لایقِ بهترینهایی. اما منْ لیلا هرگز آدمی با این شخصیت و فهم را ندیده بودم. توی کمتر از دو ماه گفتوگوی تلفنی لیلا را بیشتر از خودش میشناسد.
نه فیلم، نه کتاب، نه مشاور نتوانست نفرت مرا به رفتار زشتِ دخترکی از بین ببرد. اما او توانست. با تعریف از سفرهایش و فرهنگهایی که دیده با تعریف داستانهایش از بدی آدمها و واکنش او. با هر بار عقبگردهای من به نفرت تاب میآورد.تراژدی زیبایی است نه؟ دوستانِ دختربه تو حسادت میکنند و دوستانِ مرد عاشقت میشوند. بعد از این تنهایی، برمیگردم به آتلیهی نقاشی، دوستانِ خانم نقاشْ عقدهپراکنیِ کمتری دارند، یا دوستت دارند یا کاری بهت ندارند. نفرتی هم باشد درونی است از عمد آسیب نمیزنند و بعد وقیحانه توی صورتت بگویند از عمد گروه را بهم زدم. باز شروع کردم؟ یکبار با خنده گفت: باید دعوات کنم تا دیگر به آدمهای بَد زندگیت فکر نکنی و خودت را سرزنش نکنی. گفت یکبار دیگر تکرار شود، میگویم: کوفت. منم خندیدم. میدانستم که منظور بدی ندارد. همیشه فکر میکردم کسی پیدا میشود که انتقام همهی عاشقهایی که فرستادم بیمارستان، را از من میگیرد. اما مردها منطقِ خاصی دارند اگر آزارشان ندهی هرگز آزارت نمیدهند. برایم ساعتها شعر خواند. ساعتها زنگ زد و حرف زد. میگفت: این شعر را شنیدی؟ آن شعر را شنیدی؟ هرگز فراموشت نمیکنم بزِ دانا. داستانت را مینویسم. تمام آن دیالوگهای استدلالی و دنیادیدهات را. فصلِ خوبی میشود. به بهترین حالتی که میتوانم مینویسمت.
هنوز هم نمیدانم چهطور باید بگویمت «نه»، که نارات نشوی.
فهرست امروز من، وقتی عاشقِ ساختارشکنیام:
1. نوشتم.
2. آفرین.
لیست کارهای مفیدی که امروز انجام دادم:
۱.عاشق ضدآفتاب سان سیف شدم..بژ وانیلی اما نخریدم.
۲.کتابهای vampire diaries را خریدم.
۳.گردنبند الینا گیلبرت/کاترین،را به همراه آیینه جیبی الینا سفارش دادم.
۴.قهوه و کروسان میل نمودم.
۵.کیف آرایشی vampire diaries گرفتم.
۶.لباس فانتزی سیاه پوشیدم.
۷.ناهار ناگت و پلو پختم.
۸.:عشق حرف حالیش نیست دیدم”..بازی هانده ارچل.
۹.شانه کردن موها
۱۰.از زیبایی ام در آیینه تشکر کردم.
۱۱.فلاسک صورتی آب را نوشیدم.
۱۲.فایل صوتی خاطرات خونآشام گوش سپردم..تا آنجا که الینا با استفن آشنا شد.
۱. درگیر بودن مراسم خاکسپار دخترعمهی مادرم از ۷ صبح تا ۳.۵ بعدازظهر و گرفتن زیر تابوت و کمک در پذیرایی
۲. شرکت در وبینار نویسندهساز و پی بردن به اینکه مطرح کردن مشکل و رنج در حل آن میتواند موثر باشد.
۳. آبیاری دختر انگور
۴. شرکت در وبینار داستان کوتاه
۵. آزادنویسی کردن
۱) آزادنویسی جانانهههه داشتم.
۲) توانستم به نویسندهساز خودم را برسانم و فیلم دانلودیدم.
۳) با بچز، فائزو و احمدو و نصیرو بودیم و بعدش رفتیم به صرف قر و شیرینی وبینار خانم یاوری.
۴) نشستم به فهرستنویسی.
۵) کارگاه داستان کوتاه را آمدم و دیوانهی تمرینش شدم که فقط باید انجامش دهم و نگویم سخت است سخت است. بیخیال. نوشتن عشق است و سختش نمیکنم. بنویس و حالش را ببر. اینها را به خودم گفتم.
۶) کمی کارهای عقب مانده را انجام دادم و فهمیدم این انبوه کارها استرس زیادی به من میدهند.
۷) خیال کردمش. شیرینخیالی.
۱ کریستین و کید رو بعدازینکه در سایت استاد دیدم، آخرین صفحاتش رو خوندم
۲ سه سری آزادنویسی و مسالهکاوی کردم.(مساله بزرگتر شد)
۴ سی و نه تا فیلم و سریالهایی که تو این دوماه دیدم رو لیست کردم و درمورد چندتاییشون نوشتم
۴ فیلم first reformed رو تا جایی دیدم
۵ در ویبنار نویسندهساز، سرزبان، آقای کمالی و داستان کوتاه شرکت کردم
۶ شب تب و لرز کردم و تا ظهر فرداش همینطوری موندم
1. صبحم را با آزادنویسی آغاز کردم و شب را هم با همین یارِ غار به پایان رساندم.
2. فیلم «طبیعت بیجان» را تماشا کردم و به داستان و فلسفهی پشت آن اندیشیدم.
3. با غرشهای سهمگین رعدوبرق و سیل جاری تهماندهی بارانِ اردیبهشت ماه، سرخوشانه میخندیدم.
4. بالاخره رمان «دایی جان ناپلئون» را پس از چندماهی که تنش وجود داشت و قادر به خواندن کتاب نبودم را تمام کردم. سرنوشت عشق راوی هم همچون من بود…
5. شش صفحه برای دوست خوب افغانستانیام نامه نوشتم.
6. در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
7. در وبینار سرزبان الهه علیزادهی عزیز هم حضور داشتم.
8. درسهای دانشگاهم را تا حدی پیش بردم.
9. به دردِ دلهای مادرم گوش کردم.
10. با آهنگهای احساسی سرصبح، بغض کردم و از اندوه درونم نوشتم.
11. به خواهرم در حل سوالات ریاضیای که پیشتر هزاربار برایش توضیح داده بودم، کمک کردم.
12. این روزها به خدا و فلسفهی نماز فکر میکنم.
13. حال خوشی نداشتم و یک ساعتی از بعدظهر را برای تجدید قوا خوابیدم.
14. پیش از خواب تصمیم گرفتم هرشب دعای توسل بخوانم و به جای اینکه از بندگان خدا طلب کمک کنم، از خود خدا و اهل بیت بخواهم.
دیشب ساعت 8 شب این نوشته رو ثبت کردم، نمیدونم چرا ثبت نشد.
۱-رونویسی و روخوانی یک صفحهای از کتاب پیدیاف «شب هول» نوشته هرمز شهدادی.
۲-نیم ساعت پیادهروی کردم.
۳-برای امروز کارهایم را در فایل روزانه نویسی سیستمم، روزنگاری کردم.
۴- ورزش کردم
۵-به مدت یک ساعت، وبینار نویسنده ساز شرکت کردم
۶- کمک به خانمی در کارتبهکارتکردن ۵۰ هزار تومن که ماجرا داشت:
امروز نزدیک ظهر در مسیر برگشت به خانه و همزمان در مسیر پیادهرو پیشرویم خانمی میان سال و مانتویی که عینک دودی به چشم داشت و شال به سر، نزدیک منی که با گوشی همراه در حال صحبتکردن بودم شد و گفت:
– خانم میشه برام مبلغی رو کارت به کارت کنین؟
کارتش رو هم که دستش بود، نشانم داد. کمی مکث کردم، تماسم را قطع کردم و گفتم:
– چند دقیقه بعد تماس میگیرم.
کارت را از خانمه گرفتم و کنار دستگاه عابر بانکی رفتم که نزدیک مکانیکی بود. یعنی در واقع برای خود مغازه مکانیکی در آن حوالی بود که دستگاه را کنار مغازهاش بنا کرده بود. خلوت بود. هر دو کنار دستگاه ایستادیم. کارت را کشیدم و دستگاه بعد شماره کارت خواست، تکه برگهای را دستم داد و گفت:
– این شماره کارت، اسمش چیه؟
اسم و فامیلی را برایش خواندم و گفت:
– اسنپ گرفته بودم، پول نقد همرام نبود، قراره ۵۰ هزار تومن بهش کارت به کارت کنم.
مبلغ را که پرسیدم، سریع وارد کردم، با کمی تردید گفت:
– زیادی نزدین که؟ چندتا صفر داره؟ گفتم:
– درسته ۵۰۰ هزار ریال، به حروف ۵۰ هزار تومن، ببینید زیرش هم زده به حروف پنجاه هزار تومان.
کمی با دقت نگاه کرد و بعد بیخیال شد.
همینطور که پیش میرفتم و این خانم با عینک دودی نظارگر ماجرا بود. صفحه نمایش دستگاه در ادامه اطلاعات را نشان داد و میزان پول و اسم طرفی که ۵۰ هزار تومن قرار بود به آن شماره کارت منتقل شود. در دنباله کار بایستی اطلاعات را تایید میکردیم. با انگشت اشاره به روی صفحه نمایش لمسی دستگاه عابر بانک زدم. تایید که کردم رفت بخش رمز کارت. از خانمه رمز کارت را پرسیدم و بلافاصله رمز را گفت و وقتی رمز را وارد کردم، دستگاه، پیام «موجودی کافی نیست» داد. تعجب کردم.
آخر خانمه خیلی اصرار داشت که زیادی نزنی و صفراش اشتباه نشه. چیزی نگفتم. با توجه به شرایط این روزهای مردم نخواستم به رویش بیاورم.
وقتی جمله «موجودی کافی نیست» را تکرار کردم، در همان حین خودش هم بر روی صفحه نماش دستگاه دید.
کارت دیگری در دستش بود. سریع گفت، پس این کارت را امتحان کنین، کارت قبلی را بهش دادم و در کیف کارتش گذاشت.
کارت دوم را هم کشیدم و باقی مراحل را طبق کارت قبلی پیش رفتم و رقم ۵۰ هزار تومان را بر روی صفحه نمایش دستگاه با دقت وارد کردم که نکند یک وقت اشتباه کنم. جالبی ماجرا این بود که قبل اینکه ادامه کار را پیش ببرم، باز دو مرتبه خانمه تکرار کرد:
– اضافی نزنین، چون راننده اسنپه دیگه اضافه بزنی نمیتونم پیداش کنم و بقیه پول بگیرم.
گفتم: نه درسته، پنجاه هزار تومن، ببینید.
در نهایت، با تایید مراحل رفته، باز دو مرتبه با پیام «موجودی کافی نیست» مواجه شدم. پیش خودم گفتم یعنی ۵۰ هزار تومن نداره. پس خانمه چی میگه.
طوری وانمود نکردم که ببین مثلا اسنپ سوار شده، تو کارتش ۵۰ هزار تومن نیست. حتا یک لحظه به فکرم رسید خودم حساب کنم، ولی چیزی نگفتم، چون گفتم شاید خوشش نیاید. خیلی عادی بدون اینکه احساس بدی به او دست دهد، گفتم:
– این هم پیام موجودی کافی نیست داد.
کارت سوم را از کیف کوچک کارتش که در دستش داشت، درآورد. بلافاصله گفت:
-عه! اینم نداد، عجیبه پول داشت، نمیدونم چرا پول نداد.
توجه نکردم یعنی خواستم عادی برخورد کنم، البته از یک طرف میخواستم کارش زود تمام شود، و از طرف دیگر هم میخواستم به او کمک کنم.
کارت سوم را که کشیدم، رقم پول کارت به کارت و شماره کارت مقصد را دوباره وارد کردم. در این حین یک لحظه گفت:
– اون کارتهای قبلی که کشیدین، پول چند بار نره به حساب طرف.
گفتم: – نه، اصلا دو تا کارت قبلی موجودی نداشت. پیام داد، موجودی کافی نیست. خودتون دیدین که.
کارت سوم را که در دستگاه کشیدم و البته برای بار سوم، شماره کارت مقصد و رمز کارت خانمه را وارد و اطلاعات وارد شده را تایید و بالاخره ۵۰ هزار تومن کارت به کارت شد و عملیات موفقیتآمیز بود. گفتم:
-کارت به کارت شد.
کارت و تکه کاغذی که در ظاهر شماره کارت راننده اسنپ رویش با خودکار آبی نوشته شده بود را به دستش دادم و البته منتظر بودم که دستگاه رسید بدهد.
رسید را هم داد و رسید را به دستش دادم. باز دو مرتبه پرسید:
-اون دوتا کارت قبلی که کارت کشیدین، پولی نرفت که به حساب طرف، گفتم:
-نه اصلا کارتها پولی نداشت. به همین خاطر پولی رد و بدل نشد و خطا داد.
تشکر کرد و در جهت مخالف عابر پیادهرو از همدیگر جدا شدیم.
۱. یک قسمت «campus» دیدم.
۲. از کتاب «بندها» جملاتی را یادداشت کردم.
۳. برای معاشرت به کافهی همیشگی رفتم.
۴.نیمه شب ذهن مشوشم را مهار و یادداشتی شخصی نوشتم.
سلام سلام
میدونی… نویسندهساز تنها جاییه که میتونم یه مدت نباشم اما، پل پشت سرم بمونه.
یه ۷ تا «گزارش نیک» از دست دادم، اندازهی یه هفته. پس…
گزارش نیک: این هفته چه کارهای مفیدی انجام دادید؟
۱. تازه رسیدیم خونه. بشور و بساب.
۲. فیلم و سریال ندیدم ولی انیمیشن چرا:
● روح Soul 2020
● قرمز شدن Turning Red 2022
● بد سابقهها The Bad Guys 2022
● بد سابقهها ۲ The Bad Guys 2 2025
واسه حفظ رابطهی خواهرخواهری با مهلا
● دو اپیزود از «بیمکس Baymax 2022» جهت تقویت زبان انگلیسی
۳. خوندن کتاب «نوبت کیه حرف بزنه؟» از باده جان. «دستورالعمل دلبُری» دلمو بُرد.
۴. تکنیک تنفس برای کنترل استرس و حفظ بقا: هر مرحله، ۴ ثانیه. دم، نگهدار، بازدم، نگهدار. یه ۷-۸ بار شاید.
۵. نوشته و خطخطی. برنامهریزی و اهمالکاری. حالزیستی (زندگی تو زمان حال) و گمشدگی.
۶. جابهجایی کتابا از رو قفسه به درون کمد، با هدف سالم ماندن از هر اتفاقی.
۷. یه شب خانوادگی رفتیم پیادهروی. همسایه بغلی ترسید فکر کرد جنگ شده، پشت سر ما اومد.
خب دیگه بسه زیاد به حافظم فشار آوردم.
گزارش نیک ۸:
۱. نمیدونم این ۲۵ دقیقه نوشتن صفحات صبحگاهی از اصول بوده یا از خودم درآوردم… بگذریم… بعد از مدتها، یه ۲۵ دقیقه بدون وقفه و حواسپرتی کاغذ سیاه کردم.
۲. طرف میگفت «قانون ۳» داریم واسه سخنرانی: نهایت درمورد ۳ تا موضوع میتونی حرف بزنی، که هر کدوم هم ۳ بخش داره، ۱. نکته ۲. توضیح نکته ۳. مثال برای درک بهتر نکته. کلا ۹ بخش، ۳×۳.
۳. انیمیشن اوریون و تاریکی Orion and the Dark 2024 با مهلا و سالاد ماکارونی مهلاپز.
۴. نوشتار درمانی تو نویسندهساز و صدای توی سر: «سخت نگیر مریم، سخت نگیر».
۵. «شب هول» روی میز. یه مرحله قبل از آغاز خوندن.
۶. ناخونک آغشته به لوسبازی از ظرف خوراکی بابا.
۷. بیشتر بیدار موندن و نوشتن گزارش نیک.
شب بخیر.
سلام سلام
امروزم بهتر بود.
۱.کارای عقبمونده دانشگاهمو انجام دادم.
۲. رفتم پیادهروی (مردم حقوق گرفته بودن خیابون غلغله بود)
۳. نویسنده ساز شرکت کردم و یاد گرفتم چطوری در مورد رنج هام بنویسم. الخصوص رنجی که اینروزا درگیرشم.
۴. کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم.قشنگشون این بود.
۵. استاد دانشگاهم جوابمو نمیداد، انقدرررر پیگیر شدم از طریق آموزش که زنگ زد ازم عذرخواهی کرد و به دروغ گفت که شمارمو نداشته.
۶. چند صفحه اول از مرگ ایوان رو خوندم. بنده خدا ایوان.
۷. آزادنویسی هم کردمممم (البته خیلی نه)
امروز بیشتر از عمل نیک، پندار نیک داشتم. بهنظرم اصل کردار نیک و گزارش نیک، همین پندار نیک است. درست مثل همان جملاتی که همه شنیدهایم: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.
فهرست پندارهای نیک امروزم
۱.فکر کردم گزارشهای نیکم را با توجه به عادتهای نیک یک نویسنده بنویسم. به خودم گفتم: «هر چه عادت نیک نویسندگی بیشتر، در واقعیت هم نویسنده نیکتری میشوم.»
۲.فکر کردم به فهرست نوشتههایی که تا حالا منتشر نکردهام و قابل انتشار در سایت هستند. همینطور نوشتههایی که تا قبل از این در اینستاگرام منتشر کردهام، اما میتوانم در سایتم منتشر کنم.
۳.فکر کردم چه خوب شد که به اینستاگرام دسترسی ندارم. چون بانی خیر توجه بیشتر به سایتم شد. باز هم دعای خیرم نثار عاملان این اتفاق!
۴.فکر کردم که وقت آن است دیدن فیلمهای معرفی شده استاد را شروع کنم. خدا به همراهم!
۵.فکر کردم این نیکنویسی چقدر فکرهایم را منظم میکند. دعای خیرم نثار استاد
فهرست گفتارهای نیک امروزم
۱.بعد از فکرهای نیکم، از فرصت پیشآمده استفاده کردم و گفتار نیکی با یکی از همباشگاهیها داشتم برای امکان تغییرات در وبلاگ سایتم. این کار برای انتشار ضروری است و اصلا قِر و قمیش اضافی برای از زیر کار در رفتن نیست.
۲.قربان صدقه وبسایتم رفتم و قول دادم بیشتر بهش توجه کنم.
فهرست کردارهای نیک امروزم
۱.خواندن کتابهای قبلی را ادامه دادم. لاکپشتوار اما با لذت و توجه به دانش بالای نویسندگان آن در سیاست، فرهنگ ایران و نقد کتابهای مختلف در دل رمانشان
۲.فصل جدید رمانم را شروع کردم بعد از دو هفته وقفه
۱-وقتی از خواب بیدار شدم خوندن کتاب سنگ صبورو که استاد تو وبینار معرفی کرده بودن و دیشب تا قبل خواب میخوندم ادامه دادم.
۲-کلی کار تو خونه برای انجام دادن داشتم و برای اینکه بین این کارا کمی وقت برای خودم بدزدم دوتا اپیزود از پادکست کتابگرد( کاوه فولادی نسب چون میخواستم تو یه دوره نویسندگی که ایشون یکی از اساتیدشون هستن شرکت کنم ( البته با کلی عذاب وجدان چون نویسنده شدن کاریه که عاشقشم اما الان کاری که بهم سپرده شده آماده شدن برای کنکور ارشده:)) و میخواستم قبلش یکم باهاشون اشنا شم، و احسان عبدی پور که یه جمله ی خیلی تاثیر گذار گفت،وقتی تمشو ازش پرسیدن گفتن من یه آدم روزشمارم، زندگی رو به قطعات ۲۴ ساعت تقسیم کردم، ۲۴ ساعت ۲۴ ساعت میرم سراغش ورش میدارم و سعی میکنم خوب برگذارش کنم و شب که میخوابم میگم جشن خوبی بود (جلوتر میگم چه تاثیری روم گذاشت:))
۳_از خونه بیرون رفتم و توی ماشین اسنپ که رانندش یه اقای مسن بی نهایت مبادی آداب بود که حس کردم تو زندگی قبلیش حتما مدیر یه هتل یا رستوران تو پاریس بوده و به خاطر تاخیرش ، یا خراب بودن چراق قرمز انقدر زیبا و بزرگ منشانه عذرخواهی کرد ، رادیو گوش دادیم و درباره ماجرای کتاب( پیرمردی که داستان های عاشقانه میخواند ) رو شنیدیم تویه راه سعی کردم به چهره ادما نگاه کنم و داستاناشونو حدس بزنم هرچند که چهره تراژیک فقر پررنگ تر از هرداستان دیگه ای توی ذهنم موند.
۴_وقتی برگشتم خونه ساعت ۵ بود، وارد وبینار شدم و وقتی استاد ازمون خواست بنویسیم بعد مدت ها یکم نوشتم هرچند که جواب اصلی سول
تو نوشته هام نبود: (مسئله یکی دوتا نیست،درسرم هزارتوییست که هزاران گوسفند وحشی هزاران فکر پراکنده مرا نشخوار میکنند،افکار سمی غیر قابل هضم که سر دلشان می ماند. دلشان درد میگیرد و میدوند این سو و آن سوی سرم و زیر سم های بی قرارشان لگد مال میشوم،
چه میشود کرد؟میتوان آرامشان کرد؟برایشان ساز دهنی بزنم که آرام شوند و دست از له کردن تکه های مغزم مثل طباخ های بی حوصله بردارند یا بروم توی سرم مثل یک کشاورز پیر گوژپشت همه ی این گیاهان سمی را یک به یک جدا کنم و بکنم و بریزمشان دور و دیگر نگذارم دربیایند؟
چگونه میتوان این گِلزار غنی را خشکاند؟ امروز باز از دریچه چشمانم ،بذر درد پاشیدند برایم کودکان کول بر خیابان های تهران، بذرهای کودکانه شان مثل قاصدک های خوشحال و بیخبر همه ی سلول های تنم را شخم زدندو درد را باز پروراندند در تنم
.چه میشود کرد؟چه می توان کرد با این جلگه ی وسیع گل آلود که عین مرداب مرا در خودش غرقانده. جلگه ای وسیع که درد های شخصی ام را لای علف های هرزی ک همه ی مساحتش را پوشانده گم کرده ام، و امروز باز با یک سوال رفتم داخلش که دردم را پیدا کنم و باز گم شدم.
شاید اصلا نباید بنالم از این گنجینه رنج های غریبه که رخنه کرده اند برجانم، شاید باید ساز بزنم برای گوسفند ها و جلوتر از همشان بدوم دور یک میدان خیالی و بعد کنار بروم و بگذارم گردش مدورشان در سرم گردنم را آرام بچرخواندو تنم را به رقص وادارد و برقصم و وسط این سماع تا سما پرواز کنم و از آن بالا به همه ی رنج ها به سان خدایان بی رحم قهقه بزنم.
نمیشود از رویش علف های هرز گریخت ؛ باید برای آرام کردن گوسفند هایم ساز زدن بیاموزم.)
۵_بعد از وبینار دوباره کارای خونه بهم حمله کردن و وقتی داشتم انجامشون میدادم پادکست عشق رادیو راهو گوش دادم.
۶_ کلی درباره نوشتن لیست روزانم با خودم کلنجار رفتم؛ نوشته های بقیه رو خوندم و از گوش دادن به Love in Portofino By Andrea Bocell بی نهایت لذت بردم و متاسف شدم که چرا خودمو تا امروز از شنیدن ترانه های ایتالیایی محروم کرده بودم، و بعد با کنار هم گذاشتن حرفای استاد و اون جمله ای که امروز از احسان عبدی پور شنیده بودم تصمیم گرفتم لیستمو بنویسم و بفرستم
۱. صبح زود بلند شدم فیلمهایی که میخاستم و دانلود کردم دوباره خابیدم.(البته به خاطر فیلم بیدار نشدم به خاطر آوازخونی خروس خر بیدار شدم پنجره بستم این وسطم فیلمم دانلود کردم و خابیدم.)
۲. برای خودم صبحانهنهار درست کردم.
۳. رفتم ویدیوهای آموزشی رو دیدم ولی چیزی که اون نشون میداد یه چیز بود و چیزی که من میدیدم یه چیز دیگه و میخاستم کلمو بکوبم به دیفال.
۴. وبینار الهه رو وصل شدم و از نقاشی گفتم. از اینکه احساساتمونو نقاشی بکشیم. وقتی که احساساتمون زیاده چشمامون رو ببندیم و ببینیم چی میبینیم و نقاشی کنیم. نقاشیهای خودمم نشون دادم.
۵. نویسندهساز رو شرکتیدم.
۶. سه ساعت به خاهرم در پاک کردن سبزی مرزه کمک کردم. لنتی مگه توموم مِرَفت.
۷. فیلم نابغه رو هم نصفش رو دیدم.
۸. به جلسهمون با فائزه و فرشته و نصیرو رفتم اما وسطش رفتیم وبینار خانم یاوری و خب بله هیچ نه خوندم نه نوشتم در مورد نقاشی.
۹. باز رفتم یکم سیخکاری به سایت و آموزشها کردم. و بیشتر خراب کردم. 😑
درود بر همگی
۱ – آزادنویسی کردم که خیلی با شیوههای دیگه نوشتن فرق میکنه. وقتی آزادنویسی میکنن، بعد سراغ یادداشتنویسی میرم، میبینم که تازه دستم گرم نوشتن شده و اصلا اون آزاد نویسی پیش زمینهٔ ضروری برای نوشته متنی جدی است.
۲ – یادداشتی بداهه برای سایتم نوشتم که اصلا به مغزم فشار وارد نکردم و هر چی اومد رو نوشتم.
۳ – برای دوستی که از زندگی شخصی خودش گفته بود، از سختیهای زندگی خودم گفتم تا دلش برای خودش نسوزه و فکر نکنه سختی فقط سهمِ اون بوده. که خیلی حالش خوب شد و منم فهمیدم زندگی من سراسر رنج بوده و واقعا ارزش نوشتن نداره. چون برای کسی باورپذیر نیست. دخترم میگفت زندگی تو در از شگفتیِ که تمومی نداره، مگه تو چند بار زندگی کردی؟ برای همین دیروز بیشتر دل به حالِ خودم سوزوندم و خودم رو به آهنگ غمگین بستم. کاری که همیشه میکنم.
۴ – در طول روز، باز سراغ سایتم رفتم و کمی بررسی کردم و از طراح خواستم یه دستی به سروروش بکشه. خوب شد.
۵ – کتاب در حال و هوای جوانی رو خوندم. من در مطالعه خیلی کند پیش میرم. مخصوصا وقتی کتابی رو دوست داشته باشم. مثلا هر روز ده صفحه از این کتاب خوردنی رو میخونم.
۶ – کلی وقت هدر دادم و متوجه شدم واقعا وقت هدر دادن راحتترین کار دنیاست. بعد هم عذاب وجدان گرفتم. البته به کوچولو خیاطی کردم.
۷ – به خودم جایزه دادم بابت این مدت که خوب عمل کرده و خودم رو بعد از چند سال به آرایشگاه بردم و موهاشو کوتاه کردم و بعد هم رفتم هر چی پول داشتم، خرج کرم صورت کردم. کاری که تا حالا نکرده بودم. احساس عجیبی داشتم. واقعا درک نمیکنم این خانما چطوری میتونن این همه برای مو و ناخن و پوست خودشون وقت بذارم😵💫 من که نمیتونم. فکر کنم به قول شوهرم من اشتباهی زن به دنیا اومدم.
۸ – اگه درست یادم مونده باشه، کمی هم فیلم نه ملکه رو دیدم. به همون روش مخصوص خودم که تا به فیلم رو کامل نگاه کنم، چند روز طول میکشه 😅
در نهایت این روزا خیلی از خودم بدم میاد. احساس میکنم نه در مادر بودن و همسر بودن خوبم، نه در نوشتن و خواندن. این بدترین احساسِ دنیاست.
١. ۵ نوبت کوشولو آزادنویسی
٢. مدیریت احساساتم با نوشتن
٣. روزنگاری با زوایهی سوم شخص
۴. دیدن فیلم «لبه تیغ»
۵. پیادهروی
۶. حضور در روزسوال و نویسندهساز
٧. تجربهی چند گفتوگو: با ستایش صوفیان از موضوعی که دوست داریم با آن شناخته شویم گفتیم و جملهیی از «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» را کاویدیم. با بچههای گروه تخصصینویسی کار کردیم و از رمانممانها و اینها گفتیم. با رضا چمبر هم دربارهی «شهر» حرفیدیم و تاریخچهی خاندان چمبر را شخمیدیم.
۱. صبح زود رفتم پیادهروی. هوای سحری و بجای صدای ماشین، صدای پرندهها را شنیدن در هر حالی مشوقِ پیادهرویست.
۲.وقتی برگشتم برخلافِ همیشه چند صفحه دربارهی پیادهروی نوشتم و از مشاهداتِ اندکم بازجویی کردم. انقدر پیش رفتم که بیاهمیتترین دیدههایم را هم گفتم. حُسناش این بود که تداعی میدادند و خاطره میشدند. تازه فهمیدم اصلا نگاه نمیکنم. فقط در فکرم پیادهروی میکنم و مثلِ دیوانهها با خودم میحرفم. اگر بجایش با دیگران حرف بزنم و از چشمهایم هم استفاده کنم پیادهروی فعالتر میشود. گاهی فکر میکنم چگونه با این ندیدن در خیابان زنده میمانم؟
از عمیقترین مشاهداتم دو گربه بودند که خیال کردم یکی نر و یکی ماده است. مادهه نشسته بود و به من نگاه میکرد. آن یکی به او. گفتم شاید نر است و دارد دلبری میکند و ماده هم بیمحلی.
۳. امروز بیشتر روزها در راه را خاندم. هرچقدر از کیفیت میگویند من باز دلم میخاهد گاهی فقط زیاد بخانم. ولی باز هم باید روی این ولع کار کنم. از درونیاتگوییِ مسکوب هم خوشم میآید.
۴. با خاهرم دلمه پختیم و آهنگ اسپانیایی گوش کردیم.
۶. وبینار سرزبان و نویسندهساز را گوش کردم. به ملال و رنجِ این روزهایم اندیشیدم و دربارهشان نوشتم.
۷. بالاخره توانستم در کارگاهِ داستان کوتاه شرکت کنم. باز درگیر داستان شدم. ایدهای نداشتم وقتی نوشتم داستان کم کم پیش رفت.
۸. بدون گرمیدن در ایستگاه رقص رقصیدم. بجایش سردیدم و امیدوارم افاقه کند.(تأثیر روزها در راه. افاقه نداشت زبانم.) اینکه با دوربینِ باز میرقصیم و در کنارِ بچهها حسِ مهمانی میدهد.
۱.متنی در رابطه با افسانهها نوشتم.
۲.زبان خاندم.
۳.کتاب جدیدی در رابطه با اساطیر با عنوان خدایان یونان شروع کردم.
۱.امروز با هوش و زکاوتی که به خرج دادم تونستم ابگرمکن رو روشن کنم و این نتوانستن لعنتی رو زیر پا له کنم و این شروع خوبی بود برای من که 2 ساله از نعمت آبگرم محروم بودم.
۲. تونستم خودم رو خوشحال کنم و نمایشنامه دکتر شمسایی رو تا ته بخانم و و به دکتر شمسایی صدتا فحش خاهر مادر بدهم. به خودم صد افرین دادم و خودم را بردم بیرون یه شکلات براش خریدم و اونم خوشحال شد، برگشتیم ۷٠ صفحه از خسرو خوبان رو هم برام خوند
۳. پس از سالها یه دوش آبگرم گرفتم و خدا وکیلی لذت بردم. یه جوری گرم شدم که از گرما میخاستم باخودم بریزم رو هم ولی لبم را گاز گرفتم و ترجیح دادم با همان اب گرم صفا کنم و جاتون خالی کف کردم
۴. ظهر که شد خاب خفتم را گرفت و درازم کرد و چند ساعتی در خاب شدم و برا وبینار بیدار شدم و بعد از وبینار رفتم تهران سر قرار با «ل» و در این قرار گوش رضا را پیجاندم و برگشتم.
۵. اما مهمترین اتفاقی که امروز برام افتاد این بود که با کسی حرف زدم که جون و دلم میره براش مگه میشه دل اونو نخاد، تا سر به نیستش کنم. من مینجگنم من برا اونکه دوستش دارم با همتون میجنگم، کل این بازداشگاه قلبم که فقط به عشق عشقم میتپه.
۶. امروز یکی از دوستای عزیزم که عاشقش هستم و قرار است با هم به سفری دور و دراز برویم و با هم به کشف رازهای نیاز بپردازیم، یک پیک نیک خوش خط و خال برایم فرستاده و پیغام داده گفته«فریپرز» بشین که دارم میام ولی من تا اون نیاد نمیشینم. من فقط با اون مشینیم. اما ما هنوز پیکی نیکی دریافت نکردیم.
۷. و جا داره از مامان خوشگلم تشکر کنم که زحمت شام امشب رو کشید و گفت خاک تو سرت تو عرضه نداری یه تخم مرغم درست کنی همش نان و گوجه میخوری و این شد که شامم از بهشت آمد
۸. نمیدانم چرا وسط این شلوغ بازار دلم هوای زلیخا کرده. خودم را به صبر دعوت میکنم ولی خودم پرخاشگر شده اصلن نمیتونم حریفش بشم. آیا کسی هست مرا راهنمایی کند؟
۹. اما امشب یعنی بعد از نوشتن این گزارش فیلم «اولین اصلاح شده» رو میبینم و شایدم «وکیل لینکن» یا«نهنگ» و بازم از خسرو خوبان میخانم و شبم را به صبح میرسانم و صبح غرق خاب خوش خیال میشوم. البته یه کم پیاده روی هم در دستور کار هست اما چون تعداد برنامه ها زیاد است باید هدفمند عمل کنیم.
و جا داره از همه کسانی که زحمت کشیدند و تو برنامه امروز من شرکت کردند صمیمانه تشکر به عمل آورم و روی ماه مادرم و مامانم و اونکه پیک نیک برام فرستاده و اون کسی که عاشقشم و «ل» و زلیخای بی خدا و اداره گاز و اداره آب و تمام مسولین و ادارت ذی ربط تقدیر به عمل آورم و بگوییم اینحانب در خدمت شما هستم هر وقت خاستید یخچالی مبلی چیزی جابجا کنید تک زنگ بزنید. شمارمم اینه«٠۹۳۵۵۵۵۵۵۵۵»
افرین. و خوشابحال اونکسی که اینقدر نسبت بهش حس دارین. امیدوارم بهم برسین. بنظرم عشق معجزهی خلقته و عاشق شدن موهبتی بالاتر.
۱. دیشب تا ۳ صبح بیدار بودم و تمرین زندگینامه رو نوشتم و در خلال نوشتنش کلی گریه کردم. در نتیجه امروز خابم میومد، سرم درد میکرد و چشمام میسوخت اما چون انجامش داده بودم و امروز هم کارگاه داستان داشتیم حالم خوب بود ( تقریبن)
۲. به خاندن کتاب در مترو ادامه دادم
۳. تناقض عجیبی را همزمان حس میکنم. میل و بی میلی به زندگی. که البته معمولا مایلم
۴. دیدم داستان کوتاهم رفته رو سایت و چون خری تیتاب دیده ذوق کردم😍
۵. دووم آوردم💪🏻
۶. ضمن نوشتن زندگینامم فهمیدم خیلیم بد زندگی نکردم☺️
۱ خوندن مقداری از جنایت و مکافات
۲ شرکت در وبینار الهه علیزاده.
۳ شرکت در داستان کوتاه
۴ شرکت در وبینار نویسندهساز
-صبحانه نان و پنیر و بادام خوردم.
-فیلم “آگوست راش” را دیدم.
-کمی از کتاب اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم خواندم.
-بیست دقیقه تمرین ویپاسانا انجام دادم.(به آن شکلی که محمدمهدی اردبیلی در بخش تمرینات کتاب “اصول مبارزه در زمانه نیهیلیسم” توضیح میدهد.)
-پیراهن و شلوارم را اتو کردم.
-چرخی در روستا زدم و از طوفان سرخ امروز حیرت کردم.
-در وبینار سرزبان شرکت کردم.
-در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم.
– آزادنویسی کردم.
۱. سحرخیز شدن بعد از مدتهای بسیار.
۲. تورق کتاب “لبخندهٔ مدرنیته” و استخراج کاریکلماتورهای منتخب.
۳. سرک کشیدن در اشعار کلاسیک و خواندن و حظ بردن از دلیل آرائی ها(حسن تعلیل های عثل🍯).
۴. نوشتن چندین کاریکلماتور با آرایهٔ دلیل آفرینی و کلنجار رفتن با خویشتن برای انتخاب سهتای برتر جهت بارگذاری بعنوان تمرین.
۵. خوابیدن روی کاناپه بعد از نوشیدن دو لیوان چای.(کافئین برای وی حکم آلپرازولام دارد.)
۶. شستن ظرف ها.
۷. گرم کردن ذهن خویش برای کارگاه داستان کوتاه از طریق : الف) خواندن مقالهٔ “اصول داستان نویسی” از ریموند کارور و ب) خواندن ۲ داستان از مجموعه داستانهای کوتاهِ جناب گابریل گارسیا مارکز. (دلم برای قلمِ رئالیسمِ جادوییِ مارکزخان حسابی تنگ شده بود؛ سپاس از استاد شاهین گرامی برای فراهم نمودن امکان داندُل این کتاب)
۸. شرکت در وبینار نویسنده ساز که “هاله” و شیدایش شده ام.
۹. گرم کردن غذا و خوردنش بعنوان ناهار؛ شاید هم شام.
۱۰. شرکت در “کارگاه داستان کوتاه” و بسیار آموختن و کیف کردن و خندیدن و تمرین های خوشمزه.
۱۱. تماشای سریال.
۱۲. هم اکنون ثبت گزارش نیک.
۱۳. برای قبل از خواب نمیدانم جدول حل میکنم یا نه.
۱۴. خداحافظ.
خوابم و صفحات صبحگاهی نوشتم.
به باغ پرندگان رسیدگی کردم. پدر و دختر هوس نگهداری پرنده میکنند، دردسرش برای من است.
کلاس یوگا رفتم.
به دخترم در درسها کمک کردم.
قسمتی از کتاب بیستوسه سال را خواندم. خواستم در مورد یک قسمت، تحقیقی بکنم که ذرهبین حالم را گرفت.
نکاتی که استاد در مورد داستانم نوشته بودند را خواندم. هر چه سعی کردم نتوانستم داستانم را گسترش دهم. باید وقت بیشتری برایش بگذارم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم. از بس همسرم مرا صدا زد، از کارگاه هیچچیز نفهمیدم.
شب با همسر و دخترم رفتیم پیادهروی بعد هم سری به مادرم زدیم.
حلزون مدرسه، امروز صدفهاش از چیزی ریخته گویا.
۱. امروز ساعاتی زودتر بیدار شدم.
۲. ویس جلسهی غایبیم در وبینار آقای کمالی رو گوش دادم.
۳. به جزییات توتفرنگی زل زدم. چقدر خوشهیکله و خوشگل.
۴. تمرینهای کاریکلماتور رو نوشتم با سختی بسیار.
۱. دیدن فیلم آبی
۲. آزادنویسی
۳. خواندن کتاب (شب هول)
۴. مرتب کردن اتاق
۵. وبینار نویسندهساز
۶. کارگاه داستان کوتاه
۷. خواندن کتاب (لبخند مدرنیته)
۸. نوشتن کاریکلماتورها
۹. باز هم کمک به آبجی
۱۰. نوشتن گزارش نیک
صبح در حالی که هنوز خوابم کامل نشده بیدار شدم، با حرکات کششی و هوازی بدنم را بیدار کردم. برای رفتن سرکار آماده شدم.
چند تا نامه رعایت الزامات پسماند برای صنایع نوشتم. مجوزهای نقل و انتقالات پسماند را در سامانه پاسخ دادم. ساعتها دربارهی تخلفات شرکت پذیرنده پسماند، صحبت کردیم. نامه شهرداری منطقه دو را پیگیری کردم.
به یک همکار در رفع مشکل فایل اکسل کمک کردم.
بعد از ناهار ظرفها را شستم و پنج دقیقه قدم زدم.
چند صفحهای از کتاب “لبخندهی مدرنیته” را خواندم.
جهت سریعالارضایی (به قول استاد)، پنج دقیقه نوشتم. برای من تنبل، همین پنج دقیقهها باارزشند، و برای استاد شوخی. این پنج دقیقهها و چند دقیقهها، برای من حداقل استانداردهایی هستند که برای خودم اجبار کردم.
در وبینار مدرسه نویسندگی شرکت کردم. از مطالب خوب آقای کلانتری در برخورد با ناراحتی و نگران استفاده کردم.
صحبتهای خانم ملایی و خانم یاوری هم بسیار جالب بودند. من هم جزو کسانی هستم که از دیده شدن فرار میکنم. ولی شخصیت آقای کلانتری گرامی و جمع صمیمی مدرسه نویسندگی، به من جرأت داد از حضور در این جمع نگران نباشم ، و حس بدی نداشته باشم. و دو بار آنلاین شوم. کاری که قبل از این نکرده بودم. و همینطور مطالبم را، حتی در حد هذیان در معرض دید بقیه قرار دهم. و در چالشهایی شرکت کنم که تا به حال انجام نداده بودم. همیشه سپاسگزارم آقای شاهین کلانتری خواهم بود.
کتاب “تقویم بیهدفی” به دستم رسید.
یازده دقیقه ورزش کردم. بعد از شام و شستن ظرفها، پنج دقیقه قدم زدم.
برای چالش هذیاننویسی، مطلب گذاشتم.
تمرین کاریکلماتور را در سایت فرستادم. و این متن را نوشتم.
امروز جز پنج دقیقه زودتر بلند شدن از آلارم تلفن همراهم شق القمر دیگری نداشتم
با اینکه هوا بهشتی بود و میتوانستم بدون حظور دیگر همراهانم از تنهایی قدم زدن لذت ببرم .ولی نتوانستم بعد دیدنشان از دور این دست شکسته را برای سلام بالا نبرم و باز به جمعشان نپیوندم .
بعدش هم که حیاط توف مالی شده با باران های چلوسکی و گاه و بی گاه بهاری را جارو کشیدم
و وقت بیرون اوردن ماشین از پارکینگ چند بار عقب جلو رفتم و دلم خواست نروم سراغ ننه بزرگم تا برای گرفتن داروی چربی خودش و اقا جان به بیمارستان بیاورمش .
به خدا که من فقط سیس آدم های حسابی و کار بلد را دارم وگرنه یک بی عرضه ایم که خدا میداند
کمی نوشتم و به دعواهای شاهین کلانتری با رفقای بی زبان مثل خودم گوش دادم
الان اتاق سرد است وبا اینکه یک قوری ماسالا خورده ام دلم بخاری و شعله های گرما افشانش را میخواهد
تازه ظرف ها را نشسته ام و گذاشتمشان برای فردا و فرداها .
بروم سری به دخترانم بزنم و اگر شد بخوسبم
۱- چرا حلزون نویسندگی ما را اینگونه مینگرد؟ انگار ما اهل کار خیر نیستیم؟
۲-خاجه عبدالله انصاری مگر آن زمانها هم چشم و همچشمی بود که چنین پیامی دادی؟
۳- اهل کار نیکیم یاران، چهارشنبهها میرویم خانهی مادربزرگه. قابلمهپارتی. هر کداممان چیزی درست میکنیم برای شام. من آش رشته پختم. جایتان خالی بسیار خوشمزه بود.
۴- میخاهم کار خیر کنم. ناهار کال شامی پختم. کمی گوشت چرخکرده و یک پیاز رنده شده و کمی سبزی پونه و جعفری خورد شده را با آن هم میزنید. به اندازهی یک دایرهی کوچک میگیریم و سرخش میکنیم. بعدش در کمی آب و کره میگذارید بجوشد.
۵- فیلم لبهی تیغ را دیدم. عجب خرس خری بود. ولشان نمیکرد لاکردار.
۶- نمیدانم چرا امسال بهار قاطی کرده، لباس گرم میپوشیم عرق میکنیم، نازک میپوشیم سردمان میشود. بهار دمدمی مزاج واه واه واه.
۷- عمه و برادر زاده به کافه رفتیم و گپ و گفت شاهانه داشتیم.
۸- ماهیهای عیدم هنوز زندهاند، با من بازی میکنند.
۹- با گلهای آشپزخانه حرف میزنم. شما هم صحبت میکنید؟
۱۰- در خانهی مادربزرگه مشغول نوشتن کارهای نیک هستم. خانهی مادربزرگ بودن هم کار خیر است مگر نه؟
۱- بلاخره جانِ عنکبوتی را که روی سقف به اعصابم دهنکجی میکرد گرفتم.
۲- در فروشگاه اسنوا با دیدن قیمتهای جدید، از خرید اجاقگاز فِردار منصرف شدم.
۳-زیر سایهی چنارهای نقرهایِ خیابان نوبهار، در حالی که به آموختن صندوقطلا فکر میکردم، بر وسوسهی خوردن آبطالبی بستنی در کافهرز غلبه کردم.
۴- برای مامان کتابِ باشگاه مغز خریدم.
۵- نهار املت لوبیاسبز درست کردم.
۶- بعداز نهار صفحات صبحگاهی را نوشتم.
۷- در جایگاه نویسندهساز باک انگیزهام را با انرژی سوپر پُر کردم.
۸- در مسیر پیادهروی یک دلسیر عطر کلوچههای کارگاه شیرینیپزی سرکوچه را بو کشیدم. اسکناس عیدی را که در کیفم مانده بود به آکاردئونزن بینوای نبش میدان رسالت دادم.
از ساعت ۹ صبح بدون وقفه نوشتم و کتاب خاندم.
ال باقی برایم مهم نیست.
بهترین ساعتی که گذشت صحبت با تنها دوستم که میتوانیم ساعتها کنارهم باشیم و با نگاه حرف هم را بفهمیم.
حضور در تایم رقص فاطمه جان و دیدن دوستان.بسیار تابسیار خوشحال شدم.
هذیان نویسی.
وقت خاب حتمن به سایت استاد کلانتری میروم و از هر دری که وارد شوم مجلهای خاندنیست.
۱. با ملالی فراوان به پیادهروی رفتم و پسرِ قهوهچی با ملالی بیشتر برایم قهوه درست کرد. (ابرهای زیبای آسمان با شادمانیِ بیدلیل، ریشخندم کردند.)
۲. خواندن چندین صفحه از کتاب رود راوی. (در حاشیه صفحه دوم آن نوشتم: «احتملا تا پایان این کتاب بِزام.»)
۳. به صفحات سایتهای کاریابی نگاهی کردم و چیزِ دندانگیری نیافتم. ( به نیافتن عادت کردهام. میدانم شعاریست!)
۴. محض رضای مادر و خداوند، خانهی شلوغ را تمیز کردم.(من همیشه به خانواده میگویم اینجور کارها با روحیات من سازگاری ندارد اما آنها اصرار دارند که باور کنند من مزاح میکنم.)
۵. در جلسهی داستان کوتاه شرکت کردم و ملال را رها کردم.(میدانستید خودمان به حمل یکسری چیزها اصرار داریم و به سادگی میتوانیم رهایش کنیم؟)
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. کل مسیر رفتن به محل کار با انجام تمرینات کارگاه کاریکلماتور گذشت.
۳. امروز تو محل کارم بر خلاف همیشه به جای اجتناب کردن، اجتماعی تر بودم.
۴. با دوست و همکارم یک گزارش مفصل در مورد اثرات نمایشدرمانی تنظیم نموده و تحویل مدیر محترم دادیم.
۵. تمرینات کارگاه کاریکلماتور و چالش هذیان نویسی رو ارسال کردم.
۶. یک روز به روزهای ورزش کردنم اضافه نموده و لذت بردم.
۷. با برادرم در مورد اهمیت پیگیری مشاوره دخترش گپ و گفت داشتم.
ممنون استاد جان برای تمرینات و چالشهای خلاقانه و بینظیرتون 🙏🏻🌱
امروز بیشتر از عمل نیک، پندار نیک داشتم. بهنظرم اصلِ کردار نیک و گزارش نیک، همین پندار نیک است. درست مثل همان جملاتی که همه شنیدهایم: پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک.
الف. فهرست پندارهای نیک امروزم:
۱.فکر کردم گزارشهای نیکم را در این صفحه فقط با توجه به عادتهای نیک یک نویسنده بنویسم. به خودم گفتم: «هر چه عادت نیک نویسندگی بیشتر، در واقعیت هم نویسنده نیکتری میشوم.»
۲.فکر کردم به فهرست نوشتههایی که تا حالا منتشر نکردهام و قابل انتشار در سایت هستند. همینطور نوشتههایی که تا قبل از این در اینستاگرام منتشر کردهام، اما میتوانم در سایتم منتشر کنم.
۳.فکر کردم چه خوب شد که به اینستاگرام دسترسی ندارم. چون بانی خیر توجه بیشتر به سایتم شد. باز هم دعای خیرم نثار عاملان این اتفاق!
۴.فکر کردم وقت آن است دیدن فیلمهای معرفی شده استاد را شروع کنم. خدا به همراهم!
۵.فکر کردم این نیکنویسی چقدر فکرهایم را منظم میکند. دعای خیرم نثار استاد
ب. فهرست گفتارهای نیک امروزم
۱.بعد از فکرهای نیکم، از فرصت پیشآمده استفاده کردم و گفتار نیکی با یکی از همباشگاهیها داشتم برای امکان تغییرات در وبلاگ سایتم. این کار برای انتشار ضروری است و اصلا قِر و قمیش اضافی برای عقب انداختن نوشتن در وبلاگم نیست.
۲.قربان صدقه وبسایتم رفتم و قول دادم بیشتر بهش توجه کنم.
ج.فهرست کردارهای نیک امروزم
۱.خواندن کتابهای قبلی را ادامه دادم. لاکپشتوار اما با لذت و توجه به دانش بالای نویسندگان آن در سیاست، فرهنگ ایران و نقد کتابهای مختلف در دل رمانشان
۲.فصل جدید رمانم را شروع کردم بعد از دو هفته وقفه
۱. بیداری با کلمات
صبحم را با نوشتن صفحات صبحگاهی شروع کردم.
۲. تنِ آماده، ذهنِ آماده
بعد راهی باشگاه شدم.
۳. مشغولِ نوشتن برای سایت شدم؛ مکس و رکس در کنارم بودند. آنها فراتر از سگهای نگهبان، شاهدانِ زنده و بیقضاوتِ کلماتِ مناند.
گاهی فکر میکنم اگر کلمات من برای آنها بو داشت، کدام جملهام بویِ آزادی میداد و باعث میشد بیقرارِ دویدن شوند، و کدام جملهام بویِ آرامش میداد تا سرشان را با اطمینان روی پاهایم بگذارند؟
۴. راه هنرمند – هفتهی هشتم
به هفتهی هشتم «راه هنرمند» رسیدم.
هر صفحهاش انگار میپرسد: «حالا واقعن میخواهی هنرمند باشی؟ یا فقط دوست داری شبیه هنرمندها به نظر برسی؟»
۵. درک ساختار تصویر
با هنرجوها جلسه «درک ساختار تصویر» داشتیم؛ جایی که باید از آنها بخواهم نه فقط به تصویر نگاه کنند، بلکه آن را بخوانند.
از ساعت ۸:۳۰ شب به بعد انگار پلهای نامرئی را پایین میروم و وارد طبقهی بعدی خودم میشوم؛ همانجایی که من، منِ صبح نیستم.
۶.کارگاه داستان کوتاه؛ با شخصیت دیگریام
در کارگاه داستان کوتاه شرکت کردم، اما نه با همان خودِ همیشگی؛ با نسخهای از خودم که بیشتر میبیند تا اینکه قضاوت کند. آنجا من همزمان هم هنرجوام، هم شخصیت داستان، کسی که ممکن است روزی در یکی از متنهایم دوباره متولد شود.
۳۰ اردیبهشت ۴۰۵
🌸🌸🌸
۱- از خواب بیدار شدم و با صورتی نشسته و موهای آشفته در تختم، صفحات صبحگاهی هوا کردم.
۲- بعد از نخوردن صبحانه کتابخوانی روزانهام را انجام دادم.
۳- تکلیف کارگاه کاریکلماتور را کامل کردم اما ارسال نکردم تا شاید تا شب فرجی شد و جمله بهتری را جایگزین کردم.
۴- با دوستم تلفنی در حالی که مشغول درست کردن ماکارونی بود گپ زدم و از سلیقه آشپزیش در پخت ماکارونی پرسیدم.
۵- میز آرایشم را مرتب کردم.
۶- برنامه تایتانها را نگاه کردم و سطح آدرنالینم را همچنان بالا نگه داشتم.
۷- برنامه ناهار فردا را ریختم و مقدماتش را فراهم کردم.
1. بعد از صبحانه، با تمام خستگی مونده از دیروز، پاشدم رفتم کاردرمانی. و از اونجا پیادهروی!
(اونجا کلی دوستای کوچولو دارم که برا درمان میان و باهاشون کلی خوش میگذره.)
2. فیلم The gone girl رو دیدمو یه چیزهایی ازش نتبرداری کردم که خلاصهاش رو بنویسم.
3. در حال شخم زدن دائیجانناپلئونم همچنان و ازش لذت میبرم.
4. با دیر رسیدن متاسفانه وبینار نویسندهساز رو از دست دادم و بعد از چندین بار تلاش، وقتی دیدم نمیشه، تصمیم گرفتم آزادنویسی کنم و کردمش.
5. کارگاه داستان کوتاه 4 با کلی ترفند جدید که استاد جان کلانتری پیش رومون گذاشت رو ساعت 7 شرکتیدم و کلی چیز یادگرفتم.
6. خدا خیرش بده سحرجان فرهادی رو، آخرای کارگاه کامنت گذاشت که مهلت ارسال تمرین کاریکلماتور تا آخر امشبه و الان دارم میرم کاریکلماتورام رو بنویسم. و اینگونه امروزم رو پایان بدم.
۱. حلزون امروز مثل خرگوشم عوضیبازی درمیاره. خرپدر هرچی بزرگتر میشه، چشاشو برام درشت میکنه.
۲. دستور پخت رشتهپلو: برنج تازه را سه ساعت، برنج کهنه را هشت ساعت با آب ولرم میخیسانیم. برای چهارپیمانه یک سنگ نمک متوسط داخل کیسه کرده و روی آب قرار میدهیم. برای دوپیمانه برنج، یک مشت رشتهی نمکی کافیست. رشتهها را با آب سرد میشوییم.
داخل آب جوش برنج میریزیم، دست جمعی داخل آب غلیان کردند، رشتهها را میافزاییم و یک دقیقه بعد آبکش میکنیم. حتما روی آبکششدهها آب بسیار داغ میریزیم.
تهدیگ مورد نظر را انداخته و در آخر ترکیب رشته و برنج را داخل قابلمه میریزیم. با پشت قاشق وسط برنج سوراخ بزرگ ایجاد میکنیم، بسته به برنجمان، یک یا دو فنجان آبجوش میافزاییم. روی قابلمه نایلون انداخته، بالافاصله درش را میگذاریم. سه ربع تا یک ساعت دیگر رشتهپلوی شما آمادهست.
۳. یحیای زایندهرود را دوباره خواندم. باز هم به نویسنده غبطه خوردم.
۴. برای شرکت در کارگاه داستانکوتاه به خانهی مادرم آمدم تا از طفلانم مراقبت کند. شام هم مهمانش بودم. شاید برای خواب هم لنگر بیندازم.
۵. فردا تولد مادرشوهرم است، برایش بولیز خریدم، تنش کند مرا نیش بزند.
۶. امروز شوهرم خواست برود استخر، گم شد. بعدا کاشف به عمل آمد که کمد خالی نداشتند برگشته، رفته خانه برادرش، تلفنهمراهش را نیز در خانه جا گذاشته بود.
۷. لباسم برای پرو آماده بود. آنی نشده بود که میخواستم، گفتم: «بشکافید، از نو بدوزید.»
۸. چقدر خوشحالم آخر ماه است و زمان گرفتن حقوق ماهیانه، از رگ گردن به من نزدیکتر است.
۹. خاستگار تایتان به خواهرم گفته: «نماز میخوانی؟» بنظرم نمیتواند شوهر خوبی برایش باشد.
۱۰. حالا من ماندهام و صد دیالوگی که باید نوشته شوند.
ممنون برای آموزش رشته پلو زهره جان
😍♥️😍♥️
دیالوگ برای کارگاه فردا پنجاهتا هست زهره جان دو تا ۲۵ تا😇
عزیزمین.😍😍
بلاخره برای نوشته هام یک کانال زدم،هرچند هیچکس عضوش نیست ولی حس میکنم جالبه
فهرست کار نیک امروز فرح
1. ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. و نیروی منو از تختخواب کند و به بیرون پرتاب کرد.
2. باید مواد آش را مخلوط کنم و تا ساعت ۱۱ یک آش عالی بپزم.
3. از آنجا که من خودآزاری روانی دارم باید کارها را دوسه ساعت زودتر انجام بدم. بعد از صبحانه، قابلمه همیشگی آش پختن را از ته کابینت بیرون میکشم. یادش بخیر، زمانی بود که آش اول ماه میپختم و به سه چهار همسایهام بالا و پایین و کناری میدادم.
4. تا ساعت ۸ آش آماده بود فقط رشتهاش را نریختم که آخر سر به بقیه مواد اضافه کنم .
5. حمام و خشک کردن موها و انتخاب لباس یکساعتی وقت گرفت.
6. خونه را مرتب کرد. و با اسنپ به خونه دوستم رفتم.
7. راننده اسنپ از اینکه توی حیاط برج اومد و توی پارکینک دوستم منو پیاده کرد گله کرد و من سیتومان بهش اضافه، انعام دادم تا دلچرکین نباشه. از یک طرف این اخلاق خوبیه و از طرف دیگه تقریبن همه ازم سواری میگیرند. اما خوشحالم و خدا را شاکرم که روزیایم فرخناکه و از تهدل و با رضایت قلبی مبلغ اضافه را میدهم. و گاهی بیشتر هم میپردازم. و مطمینم آنجایی که فکرش را نمیکنم خدا جبران میکند.
8. سه چهار ساعتی در جمع دوستان بودم.و بابت این دورهمی خدا را سپاس گفتم.
9. شرکت در وبینار عصرگاهی نویسنده ساز شاهین کلانتری
10. دیدن سریال کرهای
11. دیدن کارتون و انیمیشن کارآگاه پوآرو ( از فیلم پلیسی جنایی پورآرو جالبتر و خلاقانهتر است.
📝 گزارش نیک: یک روز معمولی که معمولی نبود.
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
اما بعدش لبخند زدم. امروز یک ساعت دیرتر بیدار شده بودم. همان یک ساعت، تمام دنیایم را عوض کرده بود.
من عاشق خواب صبح هستم. از کودکی همین طور بودم. وقتی سرویس مدرسه میرسید، من تندتند چای سر میکشیدم که مادرم غر نزند که چرا صبحانه نخوردم. از آن طرف، آقای راننده غر میزد که چرا هر روز دیر میرسم.
امروز هم مثل همیشه، صبحانهای مختصر خوردم. نه از سر اجبار، از سر عادتِ شیرینِ قدیم.
رفتم توی اتاقم. سراغ کتاب «زنانی که با گرگها میدوند».
چند فصلی خواندم. انگار نه با کلمات، که با روح یک زنِ دانای قدیمی حرف میزدم.
بعد رفتم سراغ سایت نویسندهساز. فهرست مطالبش را خواندم. آنجا بود که برای اولین بار با ترکیب «اقتصاد حوصله» آشنا شدم.
ترکیبی که شدیداً جذبم کرد. آنقدر که بیاختیار نشستم و جستاری از آن نوشتم.
خواستم همان جستار را در ویرگول منتشر کنم. اما دیشب تازه یک پست جدید منتشر کرده بودم. ترجیح دادم صبر کنم. شب، هوای دیگری دارد برای منتشر کردن.
تا اینجا، همه چیز خوب پیش رفت.
از صبح، پا به آشپزخانه نگذاشته بودم.
انبوهی از کار عقبمانده منتظرم بود. چند روزی است کمردرد به سراغم آمده. به خودم مرخصی دادهام. بدون اجازه، بدون تقویم، بدون هیچ مدیر و ناظری.
خورشت را دیشب پخته بودم. امروز فقط برنج را گذاشتم. همین.
بعد رفتم سراغ اخبار.
اوضاع مثل همیشه بود: هر طرف با طرف دیگر کری میخواند. هیچ چیز تازه نبود، اما انگار همه چیز تازه بود در تکرارش.
دوباره به اتاقم برگشتم.
کمی از مطالب دوستان را در ویرگول خواندم. نوشتههایی که گاهی مرا یاد خودم میانداخت، گاهی یادِ چیزهایی که دوست دارم بنویسم اما هنوز ننوشتهام.
و زندگی همچنان ادامه دارد.
نه با یک اتفاق بزرگ،
نه با یک خبر خوش یا بد،
که با همین صبحها،
همین کتابها،
همین نوشتهها،
همین نان و برنج و کمردرد و خبرهای تکراری.
گزارش روزانهام را نوشتم.
نه برای کسی، که برای خودم.
تا یادم نرود که حتی روزهای به ظاهر بیاتفاق،
پر از اتفاقهای کوچکیاند که بعداً بزرگ میشوند.
۱-رونویسی و روخوانی یک صفحهای از کتاب پیدیاف «شب هول» نوشته هرمز شهدادی.
۲-نیم ساعت پیادهروی کردم.
۳-برای امروز کارهایم را در فایل روزانه نویسی سیستمم، روزنگاری کردم.
۴- ورزش کردم
5-به مدت یک ساعت، وبینار نویسنده ساز رو شرکت کردم
6- کمک به خانمی در کارتبهکارتکردن ۵۰ هزار تومن که ماجرا داشت:
امروز نزدیک ظهر در مسیر برگشت به خانه و همزمان در مسیر پیادهرو پیشرویم خانمی میان سال و مانتویی که عینک دودی به چشم داشت و شال به سر، نزدیک منی که با گوشی همراه در حال صحبتکردن بودم شد و گفت:
– خانم میشه برام مبلغی رو کارت به کار کنین؟
کارتش رو هم که دستش بود، نشانم داد. کمی مکث کردم، تماسم را قطع کردم و گفتم:
– چند دقیقه بعد تماس میگیرم.
کارت را از خانمه گرفتم و کنار دستگاه عابر بانکی رفتم که نزدیک مکانیکی بود. یعنی در واقع برای خود مغازه مکانیکی در آن حوالی بود که دستگاه را کنار مغازهاش بنا کرده بود. خلوت بود. هر دو کنار دستگاه ایستادیم. کارت را کشیدم و دستگاه بعد شماره کارت خواست، تکه برگهای را دستم داد و گفت:
– این شماره کارت، اسمش چیه؟
اسم و فامیلی را برایش خواندم و گفت:
– اسنپ گرفته بودم، پول نقد همرام نبود، قراره ۵۰ هزار تومن بهش کارت به کارت کنم.
مبلغ را که پرسیدم، سریع وارد کردم، با کمی تردید گفت:
– زیادی نزدین که؟ چندتا صفر داره؟ گفتم:
– درسته ۵۰۰ هزار ریال، به حروف ۵۰ هزار تومن، ببینید زیرش هم زده به حروف پنجاه هزار تومان.
کمی با دقت نگاه کرد و بعد بیخیال شد.
همینطور که پیش میرفتم و این خانم با عینک دودی نظارگر ماجرا بود. صفحه نمایش دستگاه در ادامه اطلاعات را نشان داد و میزان پول و اسم طرفی که ۵۰ هزار تومن قرار بود به آن شماره کارت منتقل شود. در دنباله کار بایستی اطلاعات را تایید میکردیم. با انگشت اشاره به روی صفحه نمایش لمسی دستگاه عابر بانک زدم. تایید که کردم رفت بخش رمز کارت. از خانمه رمز کارت را پرسیدم و بلافاصله رمز را گفت و وقتی رمز را وارد کردم، دستگاه، پیام «موجودی کافی نیست» داد. تعجب کردم.
آخر خانمه خیلی اصرار داشت که زیادی نزنی و صفراش اشتباه نشه. چیزی نگفتم. با توجه به شرایط این روزهای مردم نخواستم به رویش بیاورم.
وقتی جمله «موجودی کافی نیست» را تکرار کردم، در همان حین خودش هم بر روی صفحه نماش دستگاه دید.
کارت دیگری در دستش بود. سریع گفت، پس این کارت را امتحان کنین، کارت قبلی را بهش دادم و در کیف کارتش گذاشت.
کارت دوم را هم کشیدم و باقی مراحل را طبق کارت قبلی پیش رفتم و رقم ۵۰ هزار تومان را بر روی صفحه نمایش دستگاه با دقت وارد کردم که نکند یک وقت اشتباه کنم. جالبی ماجرا این بود که قبل اینکه ادامه کار را پیش ببرم، باز دو مرتبه خانمه تکرار کرد:
– اضافی نزنین، چون راننده اسنپه دیگه اضافه بزنی نمیتونم پیداش کنم و بقیه پول بگیرم.
گفتم: نه درسته، پنجاه هزار تومن، ببینید.
در نهایت، با تایید مراحل رفته، باز دو مرتبه با پیام «موجودی کافی نیست» مواجه شدم. پیش خودم گفتم یعنی ۵۰ هزار تومن نداره. پس خانمه چی میگه.
طوری وانمود نکردم که ببین مثلا اسنپ سوار شده، تو کارتش ۵۰ هزار تومن نیست. حتا یک لحظه به فکرم رسید خودم حساب کنم، ولی چیزی نگفتم، چون گفتم شاید خوشش نیاید. خیلی عادی بدون اینکه احساس بدی به او دست دهد، گفتم:
– این هم پیام موجودی کافی نیست داد.
کارت سوم را از کیف کوچک کارتش که در دستش داشت، درآورد. بلافاصله گفت:
-عه! اینم نداد، عجیبه پول داشت، نمیدونم چرا پول نداد.
توجه نکردم یعنی خواستم عادی برخورد کنم، البته از یک طرف میخواستم کارش زود تمام شود، و از طرف دیگر هم میخواستم به او کمک کنم.
کارت سوم را که کشیدم، رقم پول کارت به کارت و شماره کارت مقصد را دوباره وارد کردم. در این حین یک لحظه گفت:
– اون کارتهای قبلی که کشیدین، پول چند بار نره به حساب طرف.
گفتم: – نه، اصلا دو تا کارت قبلی موجودی نداشت. پیام داد، موجودی کافی نیست. خودتون دیدین که.
کارت سوم را که در دستگاه کشیدم و البته برای بار سوم، شماره کارت مقصد و رمز کارت خاتمه را وارد و اطلاعات وارد شده را تایید و بالاخره ۵۰ هزار تومن کارت به کارت شد و عملیات موفقیتآمیز بود. گفتم:
-کارت به کارت شد.
کارت و تکه کاغذی که در ظاهر شماره کارت راننده اسنپ رویش با خودکار آبی نوشته شده بود را به دستش دادم و البته منتظر بودم که دستگاه رسید بدهد.
رسید را هم داد و رسید را به دستش دادم. باز دو مرتبه پرسید:
-اون دوتا کارت قبلی که کارت کشیدین، پولی نرفت که به حساب طرف، گفتم:
-نه اصلا کارتها پولی نداشت. به همین خاطر پولی رد و بدل نشد و خطا داد.
تشکر کرد و در جهت مخالف عابر پیادهرو از همدیگر جدا شدیم.
بعد از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی سر کار نرفتم. دلم نمیخواست با آدمهایی که با من همسو نیستن کار کنم. مدتی بود تصمیم گرفته بودم از این کار هم بیرون بیام، اما به خاطر تعهداتم صبر کرده بودم تا سال تحصیلی تموم بشه ولی دیگه بیشتر از این کار کردن با این افراد جایز نبود.
شغلهای متعددی رو امتحان و عوض کردم ولی تو هیچ کدومشون اجباری به این صورت برای ترک کردنشون نداشتم.
اولین تجربهی شغلیم تدریس فیزیک بود. یه روزایی معلم فیزیک بودم؛ در راستای رشتهی تحصیلی دانشگاهیم. بعد رفتم سراغ زبان انگلیسی و مدتی انگلیسی تدریس کردم. بعد از اون سراغ طراحی داخلی رفتم و مدتی در این حوزه کار کردم. از طراحی داخلی رفتم سراغ ارگانیک بار، ثبت برند کردم، دوندگیهاش رو کردم و یه روز دیدم اینم نمیخوام و کنارش گذاشتم. آخرین تجربهام سفال و سرامیک بود. تو مدرسهها و فرهنگسراها تدریس کردم ولی دیگه وقتش رسیده بود کنار بذارمش. نه برای اینکه دوستش نداشتم اتفاقن که کار کردن با سفال و سرامیک به روحیاتم میخورد، اما با آدمای مناسب خودم وارد کار نشدم، مسیر رو درست نرفتم و باید از این تجربه هم میومدم بیرون. این دفعه اصول و ارزشهام بهم اجازه نمیداد ادامه بدم. بنابراین چهار ماه و نیمه که شغلی ندارم.
در شرایط فعلی کشور و شرایط فعلی زندگیم هم فعلن نمیتونم کاری رو شروع کنم. پس روزهامو با مورد علاقهترین کارم یعنی کتاب خوندن میگذرونم. گاهی هم نقاشی میکشم اما بیشترین زمان روزم صرف مطالعه میشه.
در حالت معمول از صبح که پا میشم صفحات صبحگاهی مینویسم، صبحانه میخورم، تماسهای ضروریم رو برقرار میکنم از جمله صحبت هر روزه با مامان، مطالعه میکنم، غذا میپزم، با دوستام معاشرت میکنم، راس ساعت ۵ تو وبینار نویسندهساز شرکت میکنم و عصرها هم تو پارک محبوبم پیادهروی میکنم.
از این هفته جمع کردن وسایل خونه هم به لیست کارای روزانهام اضافه میشه؛ آخر خرداد باید خونه رو تحویل بدم در حالیکه هنوز خونهی مورد علاقهام رو پیدا نکردم.
یه روزایی دلم میخواست زمانی میداشتم تا تو خونهی قشنگم روزهامو شب کنم بدون اینکه مجبور باشم از خونه بیرون برم، الان این موقعیت رو دارم ولی اجباری. در شرایطی که این همه مصیبت رومون ریختن و اینترنت قطعه و زندگی مردم رو روال نیست، خونه نشینیِ اجباریه، نمیتونم اون لذتی رو که دنبالش بودم ازش ببرم. خودم رو با معاشرت با دوستام و وبینارهای هر روزهی نویسندهساز و مطالعه که آرامشبخشترین تکراریِ زندگیمه سرپا نگه میدارم.
این بود انشای من از روز چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت😊
۱. پردههای اتاقم را شستم و خشک کردم
۲. به کتابخانهی عمومی محل رفتم و با کتابهایی که نمیشناختم دوست شدم
۳. از ته دل کسانی که زحمتهای چندین و چند سالهام در وبلاگ و کانالم را خراب کردند نفرین کردم
۴. کتاب شب تریمدور ژاک شابان را شروع کردم
۵. تمرین صد مصرع را ادامه دادم
۶. شوید پاک کردم و انداختم روی پارچه تا خشک شوند
1- صفحات صبحگاهی
2- ادامه نوشتن داستان کارگاه سوم
3- تمرین درس دانشگاه
4-یاد گرفتن چیزهای مفید از وبینار امروز
5- جواب رد به اینترنت پرو
۱.به خواهرم تو درساش کمک کردم و امتحانشو خوب داد.
۲.یک و نیم قسمت سریال Gilmore girls دیدم.
۳.آزادنویسی طولانیتری داشتم.
۴.سی صفحه رمان میخونم.
۵.کمی درس خوندم.
۶.وبینار بودم.
۷.کتاب هفده صفحهای جادوی بزرگ رو خوندم.
میخام یه دفتر خوشگل بخرم مخصوص همینکار دفتر «گزارش نیک». خیلی جوابه. اخه هر شب با خودم میگفتم اصلن معلوم هست من دارم چه غلطی میکنم. با کلی حس سردرگمی و بدبختی میخوابیدم. حالا انگار نه تنها ذهنم مرتب میشه و هیجان مثبت برام تولید میشه، برای تا آخر شب و فردامم کلی انگیزه دارم. جالبه. ای کاش همه امتحان کنن.
۱- یه کم بیشتر خابیدم، چون نیاز داشتم.
۲- شنا.
۳- نظافت خانه.
۴- آزادنویسی به جبران ننوشتن صفحات صبحگاهی.
۵- بعد از قرنی بزکدوزک کردم.
۶- تو راه دفتر درختای توت رو شمردم.
۷- با تمرکز فاکتورهای وامونده رو بستم. بدون حس تنفر.
۸- به خانلری زنگ زدم.
۹- با سحر دوستِ قشنگم برای فرداشب قرار گذاشتم.
۱۰- وبینار نویسنده ساز.
۱۱- الانم میرم برای دور بعدی کارگاه داستان کوتاه.