📌 قلم همسفران نویسنده‌ساز را بشناسیم

اگر از همسفران ثابت‌قدم مدرسه نویسندگی و وبینارهای روزانه‌ی نویسنده‌ساز هستید، می‌توانید این پایین یکی از نوشته‌های منتخب خود را به اشتراک بگذارید تا با قلم یکدیگر بیشتر آشنا شویم.

موضوع: آزاد

فقط یک متن

پیش از ارسال متن، به نمونه‌‌های ثبت‌شده در زیر بنگرید.

 

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 تیر 1404

21 تیر 1404

220 پاسخ

  1. عصرِ سی‌امِ دسامبرِ هزار و نهصد و بیست و دو بود که در تئاتر بولشوی و قصابیِ یکی از خیابان‌های مسکو به سلامتی گوسفندان جهان مِی نوشیدند.

  2. کله گلابی
    پسرجوان، که در عنفوان جوانی، کچلی مادرزادی و دماغ شمشیری بلندش برایش مسئله ای بغرنج شده بود، ناامید از زندگی سوار قایق کوچکی شد به امید آنکه خود را با نابلدی در شنا و قایقرانی به کشتن دهد،
    تا همین جا هم زیادی تحمل کرده بود ،اخر در دوره ای که حتی پسرها هم موهایشان را دم اسبی میبستند وگاها با فر،ریز بالای سرشان جمع میکردند این چه کله ناقص و تاسی بود که داشت ،از دماغش نگویم که نیمی از کلسیم بدنش صرف استخوان بلندش،شده بود و همیشه دو گام جلوتر از خودش بود ،
    داشت با موج ها پیش می رفت و به جان خدا برای خلقت پُر از بی سلیقه اش ، غر می زد،که ازدل دریا، کله تاسی که دو برابر کله بی موی خودش بود بیرون آمد،
    کمی به آدمیزاد می مانست، اما نه آنقدرها،کله اش چون گلابی بود ،
    و جز دوچشم سیاه و بزرگ عضو دیگری روی صورتش نداشت ،
    با خودش گفت :پس این پری ها که میگفتند اگر چشمت انها را ببیند ،کارت به جنون میکشد ،همینانند ؟
    آخر این چه پری سمی است؟
    کله بی مو گفت: پری سیری چند؟ من اختاپوس فضایی هستم،
    پسرک متحیر مانده بود که اختابوس با کجایش حرف میزند
    ببینم تو که زبان من را می فهمی هم فضایی هستی؟
    فاطمه رشید .

  3. زهرا

    اینجا ایستاده‌ام.
    یک زنِ ۳۳ ساله.
    مادرِ دختری.
    همسرِ شوهری.
    دخترِ پدر و مادری.
    خواهرِ برادر و خواهری.
    اینجا ایستاده‌ام.
    رو‌به‌روی خودم.
    می‌خواهم از خودم بنویسم.
    از خودِ خودم.
    نه از اسم‌هایی که زندگی روی من گذاشته.
    من فقط آن‌ها نیستم.
    فقط نقش‌هایم نیستم.
    فراتر از آن‌هایم.
    مدت‌ها از خودم دور بودم.
    ناخواسته.
    می‌خواستند که دور باشم.
    اما پیدایم شد.
    خواسته.
    به سختی.
    سرکوب شده.
    حالا می‌خواهم خودم باشم.
    خودم را زندگی کنم.
    نه آن‌طور که به اجبار تعریفم کرده‌اند.
    آن‌طور که خودم می‌خواهم.
    می‌خواهم از زنی بنویسم که از زن می‌نویسد.
    از هویتش.

  4. تغیر مواجه

    بعد از خوردن یک غذای حسابی این حق را دارد که به خُرده آرزوهایش برسد.
    در ساعتی که از گرما ی زننده خبری نیست؛ لبه ایوان، کنار گلدان شمعدانی، که زهر پیکان های نور، را می گیرد دراز بکشد و
    چشم هایش را ببندد.
    به استخوان هایش کش و قوسی بدهد،همین که گرمش شد با خیال حوض و ماهی،روح کِرِخت شده اش را طراوت بخشد.
    مگسی وز وز کنان در هوا چرخید و رفت.
    خوبی گل شمعدانی ،همین دفع وز، وزوهای پرنده است.
    کنار گل محبوبش تن می آساید.
    تا اینکه…
    صدای، بلای جان از در و دیوار به سرش می‌ریزد.
    با چشم های بسته خمیازه می‌کشد،هنوز مطمئن نیست که خمیازه ها خاصیت دفع کابوس دارند یا نه ؟
    یک مدیتیشن از آموخته هایش را هم ضمیمه می‌کند.
    می خواهد هر طور شده به گرما و لذت چندی پیش برگردد؛
    اما، دُمَش کشیده می شود.
    برق و مدیتیشن با هم ،از چشم هایش می‌پَرد.
    لعنت به او، لعنت به دست های مرض اَفکَنش،
    شاید اگر از شر این دُم خلاص می‌شد،
    هر چند وقت یک بار دچار صاعقه نمیشد.
    دیگر دارد زیادی فکر می‌کند و واکنش را به تاخیر انداخته
    رعد،وار می غرد،روی هر چهار دست وپایش می‌ایستد، فریاد می کشد، میووو
    خنده زشت روی صورت آن بلای جان ،
    به فکر میبردش ،
    -از این غرش من نمی‌ترسد ،باید روش مواجه ام را تغییر دهم،
    این را هم همان استاد مدیتیشن گفته بود.
    خیز بر می دارد،اول ان خنده زشتش را خونی می‌کند
    بلای جان دیگر نمیخندد
    حالا درد دُمش علاج میشود
    فاطمه رشید

  5. گریه‌ی ناودان

    تابستان بود که اجاره‌نشین خانه‌ای قدیمی شدند. با اولین باران پاییزی، گوشش گرفت و به لرزه افتاد. به پشت بام و دیوارها توجهی نکرده بودند، دهانه‌ی فلزی ناودان از پشت بام تا زمین فاصله داشت.
    سالها بود از شرّ‌ه‌ی ناودان صدای گریه بچه می‌شنید.
    در سالی کم بارش، اواخرِ بهار شبی باران شدیدی می‌بارید و ناودان زمین را می‌کوبید. از ذوق باران دیر کرده، در اتاقی که پشت پنجره آن ناودان بود جمع شدند تخمه خوردند، حرف زدند، خندیدند و از صدای پایکوبی باران لذت بردند.
    لولای درِ سنگین اتاق آخر راهرو تازه روغن‌کاری شده بود، تا باز و بسته شدنش بچه را بیدار نکند. باران که تمام شد، گردن خواهر یک ساله‌اش که تازه راه افتاده بود را بین در و دیوار دیدند.

  6. “گوشه ای از زندگی”

    ماهی ها در چنگال مرغان ماهی خوار آواز سر می دادند
    گنجشگک ها در طوفان بی امان آسمان بال بال می زدند
    رود در پی ماهی های از آب رفته اش سیل می ساخت
    برگ ها رقصان خود را با نوازش باد همراه کردند
    پنجره باز بود
    پنجره تماشا می کرد
    پنجره اغاز قصه ی آشنا می کرد
    مردی پشت پنجره می نگریست
    گریسته بود
    گریستنش را ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشک ها و رود و برگ ها دیده بودند
    تقلای ماهی ها و مرغان ماهی خوار و گنجشگک ها و رود و برگ ها را مرد تماشا کرده بود
    همه در برابر یک چیز زندگی برابر بودند
    زندگی ملال آور بود و پر جوش و خروش.

  7. دی زمانه

    درد
    مرد
    مادر
    انتظار
    جوان
    گلگون

    صدا
    نوا
    شعار
    تیر
    و رها

    رهاتر از روشنی
    روشن‌تر از جبر

    جبر‌گونه تر از زندان
    زندانی‌تر از پرنده

    پرنده‌وار همچون جوان
    جوان‌تر از مادر

    مادر تمام یک صدا
    صدای نوای مرد پردرد

    درد برآمده از شعار
    شعار تیر کشد برانتظاری گلگون

    و او
    او رفت گلوله شد
    برلاله سرخ وطن

    ۱۴۰۴/۱۰/۲۲

  8. بعد از رفتن و نرسیدن
    باز می‌گردم
    به آوازی
    به آوارت

    حلق‌بافته‌ی دختری
    اشک‌کاری تسبیحت
    کالری‌شمار نداشته‌هایی

    باز می‌گردم
    به کودکی
    چیزی نصفه مانده
    همان‌جا
    سر جانماز ابری مادر
    بغضی مچاله شد

    ستاره‌های خاهرم
    حبس در اتاق
    جرق جرق
    می‌سوخت

    و گل روی میز مطالعه‌ش
    پژ پژ پژ
    می‌
    پژ
    مرد
    او
    می‌مرد

    دست‌سازه‌ی برادرم
    تفنگی از پرگار و
    کمان جومونگی
    در حسرت پیکار
    برای سوسانو

    آن‌جا ، در آن خانه، آن روزها
    چیزی چال کردم

    باز می‌گردم
    به کودکی
    درش می‌آورم:

    خیره به من کرم‌ها
    می‌جورند به سرعت جِرم‌ها
    در قاب یخ‌زده‌ی چشم‌ها

    تسبیحی از بلور شک
    آینه‌ی شکسته‌ی مردمک
    یادداشت‌ نمی‌توانمِ قلک
    درد و دل‌های بریده‌بریده با اردک

    کمان
    ناخن چرکی زمان
    پوسیدنِ رویای یک جوان
    بوسیدن لرز در چتر بی باران

    این شعر
    بود
    کودکی من

  9. تف سربالا

    توی گلویم چیزی
    سر جایش نیست

    پروانه پر می‌زند
    بزنگاه را می‌آشوبد
    و نمی‌بینم
    آنچه این همه منتظرش بودم

    محو می‌شوم
    در تیک‌وتاک ساعت
    وقتی کارد به استخوانم می‌رسد

    چاشت از دم صبح
    گریبان می‌چاکد
    و نمی‌چسبد

    سرمایی که از جانب تو می‌آید
    دلم را خالی می‌کند

    من حتم دارم
    به رویش خودبه‌خودی طراوت
    اما
    تف سربالاست

    شاید امیدی
    که به حل شدن دارم

  10. می‌پرم
    از بلندای خیال
    به نرم‌زار قاصدک‌های بهار سودا زده.
    و می‌روم
    آهسته آهسته
    خرامان خرامان
    به سوی سرنوشتی که تو را برایم رقم زده باشد
    می‌بوسم با نفس‌هایم
    قسم‌های بی‌طاقتت را
    و می‌گریم نرم نرم با ساز دلتنگی‌ات…
    افسانه‌‌ی چشم‌هایت را می‌سرایم
    و باز هم
    علاج نمی‌شود دردی که از پس عشق تو برنمی‌آید…
    در آغوش می‌گیرم صدایت را
    تا برگ‌برگ خزان‌های زندگی‌ام شعر از تو گفتن را حفظ کنند
    سرانجامِ در تو مردن را آرزو می‌کنم
    و به ستاره‌های پرسه‌زنان در شب می‌سپارم یادت را در هوای زهرآگین شهر پخش کنند
    تیک، تاک، تیک…
    آونگ خسته‌ی ساعت را پس می‌زنم
    از پنجره‌ی خیالِ دور تو را تماشا می‌کنم
    لبخندت را نفس می‌کشم و به رگ‌هایم می‌سپارم
    از مشکی موهایت پناهگاهی می‌سازم
    برای دست‌های بی‌تو پینه بسته‌ام
    و آبی آسمان را در تمام نگاه تو خلاصه می‌کنم
    قصه‌ی سرگشتگی‌ام را…
    سرگشتگی‌ات را…
    روی رود رویاها می‌نویسم
    تاجی از جنون بر سر می‌گذارم و
    هلاکت گم‌شده در هیاهوی خواستنت را می‌نوشم
    کاش
    از پس عشق تو برنیایم…

  11. خط‌خطی کرد همه‌اش را

    همه‌اش را خط‌خطی کرد.* همه‌اش را. همه‌اش که خط‌خطی شود چه چیزی از آن می‌ماند. فقط خط می‌ماند که. خط‌خطی می‌ماند که. خط‌خطی که شود همه‌اش از زیر درز خط‌ها می‌تواند نفس بکشد؟ می‌تواند ببیند؟ بشنود؟ بو کند؟ لمس کند؟ می‌تواند؟ همه‌اش را که خط‌خطی کرد چه رنگی کرد؟ همه‌اش که خط‌خطی شد چه رنگی شد؟ کاش همه‌اش که خط‌خطی شده، پر از خط‌های رنگی باشد. یک رنگ که باشد، خط‌هایش دیده نمی‌شود که. فقط رنگ دیده می‌شود. خط‌خطی شدن همه‌اش فهمیده نمی‌شود که. رنگی که باشد فهمیده می‌شود خط‌خطی شده همه‌اش. دیده می‌شود همه‌اش خط‌خطی شده. کاش خط‌هایش رنگی باشد. کاش همه‌اش که خط‌خطی شده، رنگی شده باشد. تا رنگ‌ها برود درونش، و درونش هم رنگی شود. پوستش که رنگی‌ست‌. گوشتش هم رنگی شود. خونش هم. روحش هم. همه‌اش که خط‌خطی شود. روحش هم خط‌خطی می‌شود. روح هم جزو همه‌اش است دیگر نه؟ همه‌اش که خط‌خطی شود. روحش. جسمش. افکارش هم خط‌خطی می‌شود دیگر نه؟ خط‌های رنگی. افکار رنگی. همه‌اش را خط‌خطی کرد. خط‌های رنگی. خط‌هایی که از زیر درزش می‌شود رنگی‌تر دید. رنگی‌تر شنید. رنگی‌تر بویید و نفس کشید‌. رنگی‌تر حس کرد. همه‌اش را خط‌خطی کرد. و با خط‌هایش. خط‌های رنگی‌اش. همه را خط‌خطی کرد. خط‌های رنگی کرد. رنگی کرد. نقاشی کرد.

    *این جمله را استاد توی وبینار از یک کتابی خاند. اما نمی‌دانم کدام کتاب. ایح ایح ایح.

  12. چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد
    من نه آنم که زبونی کَشَم از چرخِ فلک
    (حافظ)

    عصیانِ روحم را هماره ستوده‌ام،
    شِکَنج پیشانی ستبرش، گرچه
    جای داغ‌ِ درفش‌های پرتکرار تقدیر است.
    اما، سرفراز،
    چونان یَلی که نشان فرهی و آزادگی حمایل کرده،
    با داغ درفش‌ها‌ چنین می کند،
    و با هر داغی،
    پیروزمندانه،
    زیر لب نجوا می کند:
    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد…
    داغ ها بر تن، اما،
    هیچ گاه،
    کمر به انقیاد تقدیر نبسته،
    هر چند می داند،
    خدای تقدیر، تمرد را بر نمی تابد،
    و چنین عصیانی را،
    پاداَفرَهی است سِترگ،
    اما،
    مگر نه روح من،
    پاره‌ای است مشتق از خودِ خدا؟
    مگر نه، نفخه‌ی اله است؟
    مگر نه خدا در رگ هایش جریان دارد؟
    مگر نه نَسَبَش می رسد به آن عصیان نخستین،
    همان دست مایه هُبوط،
    آن حرمان ازلی،
    ترک آن انقیاد معهود.
    اگر چنین است،
    و به یقین که چنین است،
    مگر خود خداوند تا کنون تن به استسلام کسی داده که از روح من، چنین می خواهد؟

    روح من،
    در برابر غَداری روزینه‌ی تقدیر،
    شکیبا و تنها
    سرودی می خواند:
    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد…
    گویی این چامه
    طلسمی است که رویین تنش می‌کند،
    و چون پُرومته،
    پیچیده در بند زنجیر‌ها،
    بر ستیغ کوه قاف،
    که پادْاَفرَه عصیانش در برابر زئوس،
    و رهانیدن آدمیان از بند سکوت و تاریکی،
    با عطیه‌ی آتش نامیرایان،
    نوک عقاب بود،
    و از هم گسیختن زخم تازه بر هم آمدهٔ سینه،
    روزینه هر روزش،
    می خواند و می داند که:
    چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
    من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

    حسن گرگین

  13. در آغاز تنها قصه بود

    چند روزی‌ست مستمر از علی‌رضا عصار می‌شنوم. صبح امروز «این حالِ منِ بی‌توست» نوبتَ‌ش شد.
    شعر روان‌ است اما نگهت می‌دارد به تامل‌:
    «این حالِ منِ بی‌توست./ دل‌داده‌تر از فرهاد./شوریده‌تر از مجنون./ حسرت به دلی، در باد‌.»
    اما چرا باید یادداشتی را به خود اختصاص دهد؟ سطر بعدی‌ شعر، پاسخِ سوال است:«پیدا شو که می‌ترسم‌،/ از بسترِ بی‌قصه.»
    ادامه‌اش پخش می‌شود اما من را جا می‌گذارد، در «بسترِ بی‌قصه.» چون من هم می‌ترسم. و چه ترسِ ترسویی‌ست این ترس. چون پنهان می‌کرد، مداوم، خود را.
    بستر بی‌قصه، خودارضایی دونفره‌ است. و خودارضایی، خودخواهی. چگونه بستر می‌تواند خودخواه باشد؟ یا چگونه بستر می‌تواند بستر باشد؟ (خودخواهانه نباشد؟) با حضور قصه.
    قصه غریزه را به معاشقه می‌کند بدل. عناصر قصه‌‌ی‌بستر خوب چیست؟ شناخت‌. امنیت‌. علاقه. اطمینان. حضور. ایثار.
    از شجاعت شاعر حیرت می‌کنم، از بی‌باکی‌اش. از احترام‌ش به بستر، به خود، به او. به قصه.

    پارسا یوسف‌زاده

  14. بنگر.
    چه آرام لمیده است این شب
    بر بستر این دشت خاموش.
    چون ماری سنگین، حجیم از زهری که هنوز نچکانده است.
    فریبِ این سکون را نخور.
    زیر این پوستِ نازکِ مخمل‌گونه، نبضِ هیولایی می‌زند که چشمانش فردا باز خواهد شد.
    این شب،
    تکثیر ظلمت است.
    از دامن این نیمه‌شب خون‌چکان،
    شبی زاده خواهد شد که حتی خیال نیز
    از عبور در آن می‌هراسد.
    پس خاموش باش و گوش بسپار
    به صدای پای آرامِ فاجعه،
    که نرم‌تر از نسیم، در راه است.
    امشب، رَحِم تقدیر است
    و فردا، زادروزِ زخم.

    1. یک جمله قصار در باره‌ی کار نویسنده ! یک نویسنده باید به واژه ها جان دو باره بدهد کاری نداشته باشد به قلم و کاغد، حتی اگر قلم و کاغد، نباشد با خودش بگوید به درک، که قلم ندارم و کاغد دم دستم نیست در فکرش به واژه ها اجازه ورود بدهد گاهی جلو بعضی از واژه ها را بگیرد و گاهی، به پیشواز بعضی از واژه ها برود و از آن ها پذیرایی کند. بروم واژه ها آمدند. طاهره ترسلی تا ابد شاگرد شما.

  15. «باران خاطرات»
    در خاطراتم باران می‌بارد. پاییز است و فصل غرش آسمان. در ذهنم صدای رعد و برق می‌شنوم و کت نرم پاییزی را بیشتر به تن خسته و خالی‌ام می‌چسبانم.
    دلم می‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد هیچ صدایی جز صدای باران و رعد نشنوم. دلم می‌خواد عمیق بخوابم، چیزی شبیه مرگ.
    مرگ هم دلم می‌خواهد اما حتی حال و حوصلهٔ مردن را هم ندارم؛ دنگ‌وفنگ آن دنیا و اموری که نمی‌شناسم. فقط دلم حالی شبیه مرگ می‌خواهد، با یک زندگی در دسترس، مثل لیوان آبی که بالای سر است و یک جفت دندان مصنوعی داخل آن است… زندگی را همین‌قدر در دسترس می‌خواهم تا هر وقت حال و حوصله‌ام برگشت، از جایم بلند شوم و زندگی را از لیوان بالای سرم بردارم و بروم.
    از مسیر بی‌بازگشت بیزارم. آخر من دلبستهٔ خاطراتم و دوست ندارم بین من و خاطراتم دیواری از آهن ممکن‌تر و از هوا نامرئی‌تر باشد. شاید روزی روزگاری خواستم برگردم به خاطراتم، به کودکی‌هایم، به حیاط پر از گلمان، به بغل بابا، پیش مامان.
    دوست دارم همهٔ زندگی‌ام در دسترسم باشد تا هر وقت خواستم از هر بخشی که دلم خواست، استفاده کنم. مثلاً گاهی بروم زمستان ۶۶ و ساعت پنج از مدرسه برگردم و ناهارم را روی بخاری ببینم که مامان گذاشته گرم شود. بعد کاغذ کوچک اسمم را از روی بشقاب بردارم و بنشینم خورشت هویج محبوبم را کنار بخاری بخورم. یا شاید دلم خواست برگردم به پاییز ۷۷ و در حیاط مدرسه، کنار بچه‌ها آن‌قدر بسکتبال بازی کنم که از خستگی حال نداشته باشم آب بخورم اما وقتی نوبت آب‌بازی شد، همه را خیس کنم.
    من دلم می‌خواهد خاطراتم پیشم باشند و دلم را نرم و گرم کنند. مثل همین الان که در خاطراتم پاییز است و باران می‌بارد و آسمان شفاف و قشنگ و آب‌ناک بالای سرم، آرامش به وجودم می‌باراند نه مثل بهاری که حالا هست و بارانی از غم می‌بارد… نه. من دلم می‌خواهد به خاطراتم وصل باشم، شاید بارانی یادی چیزی لازم داشتم.

  16. سیاه‌گوشت

    حتی اگر این گربه‌ی سیاه کوچک گرسنه بود اجازه بده قلبم را بخورد. من تنها تعلقم را رشته‌رشته تقدیم کردم به برآمدگی کوه‌ها تا با باران سرازیر شوند. تکه‌تکه تقدیم کردم به بلندای نخل‌ها که خوراک پرنده‌ای باشند. ذره‌ذره تقدیم کردم به خاک مرطوب باغچه‌ای که میان بچه‌کرم‌هایش تقسیم کند. هر وقت کسی نامم را پرسید، همه‌ی هجاها را تُف کن به جاده. اگر خاستی سیگاری آتش بزن و وقتی دودش میان باران و مه گم شد، بگو رفته و هرگز دست‌هایش را برای رفتن مانع نکرده. بگو گلوگاهِ صدایش را از بیخ بریدم برای سگ‌ها. هرشبی که پارس می‌کنند، دسته‌ای گنجشک را می‌ترسانند برای پریدن. اگر خاستی گریه کنی، گریه کن. جغدی که روی دکل برقش گرفته بود، بالهایش را چنان گسترد که انگار در آخرین وداعش با پرواز باید خشکانده شود. من هم وقتی در جاده خشکم زده بود، به یاد قلب آن جغد، دست‌هایم را چنان باز کردم، که هر کلاغی روی آن لانه کند. پاهایم را چنان ریشه کردم، که هر موریانه‌ای در آن خانه کند. تو هم می‌دانی حتی اگر درختی به جاده لبریز شود، هرگز نخاهد فهمید در اینجا بغضی شکافته، که حنجره‌اش را، جاسیگاریِ رهگذرها می‌کند.

  17. من از این دنیا چه می‌خواهم؟
    آب
    پایم را در آغوش می‌گیرد
    پای دیگرم به او می‌پیوندد
    پاهایم زیر آب آرام‌ترند
    نسیمی سبک به جرقه‌های شناور سلام می‌کند
    من از این دنیا چه می‌خواهم؟
    دست‌هایم لای سبزه‌ها، می‌لرزند
    انگشتانم از همیشه تشنه‌ترند
    بوی خاک خیس صورتم را می‌پوشاند
    ولی زورش به بوی عشق‌بازی قورباغه‌ها نمی‌رسد
    سرم بین سنگ‌ها جایش را پیدا می‌کند
    رو به آسمان پرشورتر می‌شود
    من از این دنیا چه می‌خواهم؟
    گردنم به تیغک بهمن‌ها تن می‌دهد
    شبنم‌ها کمرم را سیراب می‌کنند
    تازه خورشید از راه می‌رسد
    نور پشت تپه‌های تیره تیزتر می‌شود
    چیزی از دنیا نمی‌خواهم.

  18. اینترنتِ پرو؛ وقتی قانون، ابزاری برای جداسازیِ جامعه است

    «بحرانِ کنونی، بحرانِ قانون‌گذاری‌هایِ بی‌مایه است؛ وضعِ قوانینی که گویی از درکِ پیچیدگی‌هایِ زیستِ مدرن، فرسنگ‌ها فاصله دارند. تلاش برای محدود کردنِ فضایِ دیجیتال و گسستنِ پیوندِ اجباری میانِ بازارکار و مشتری، نادیده گرفتنِ واقعیت‌هایِ نوظهورِ اجتماعی است. در دنیایِ به‌شدت متصلِ امروز، چگونه می‌توان مرزی مصنوعی میانِ تولیدکننده و مصرف‌کننده، میانِ پزشک و بیمار، یا میانِ نویسنده و خواننده کشید؟

    تجربه تاریخی ثابت کرده است که قوانینِ بازدارنده و اجباری (همچون قوانینِ حجاب)، برخلافِ تصورِ سیاست‌گذاران، به نظم ختم نمی‌شوند؛ بلکه تنها شعله‌یِ پرسشگری و جست‌وجویِ حق را در دلِ مردم روشن می‌کنند. وقتی قانون، برخلافِ میلِ طبیعیِ جامعه عمل کند، مردم را به سویِ مطالعه و آگاهی از حقوقِ خویش سوق می‌دهد تا بتوانند در برابرِ آن ایستادگی کنند.

    بزرگترین دشمنِ ما، دشمنِ بیگانه نیست؛ بلکه بی‌تدبیری و بی‌سوادیِ خودمان است. ما نمی‌توانیم در درون، کرامت و حقوقِ شهروندانمان را بی‌اعتبار بدانیم و در بیرون، انتظارِ احترام از جهان داشته باشیم. توسعه و عزت، تنها از مسیرِ عقل، مطالعه و احترام به کرامتِ انسانی می‌گذرد؛ مسیری که امروز، بیش از هر زمانِ دیگری، نیازمندِ بیداری از خوابِ عمیقِ غفلت است.»

  19. کلاس آنلاین نویسنده‌ساز تمام می‌شود. دستگیره‌ی در اتاق را می‌چرخانم و وارد هال می‌‌‌شوم. مادرم تا مرا می‌بیند می‌گوید: «باز شروع کردی‌؟» جوری این باز شروع کردی را می‌گوید، انگار تو ترک مواد افیونی بوده‌‌ام و ترکم را شکسته‌ام.‌ بحث سر نوشتن من است، بعد از وقفه‌ای‌، با بهبودی نسبی چشم‌ها و سردردم، دوباره می‌نویسم و مادرم دلواپسم است. مادران همیشه دلواپس‌اند حتی اگر ۵۰، ۶۰ ساله شوی، اما این بار حق دارد نگران باشد. پای چشم‌ در میان است شوخی که نیست.

      به مادرم می‌گویم: «من در نوشتن دست به اعصایم. نه آنچنان می‌خونم و نه آنچنان می‌نویسم و نه …  با این گونه نوشتن فوق فوقش می‌شم نویسنده‌‌ای درجه سه اینم اگه بشم.‌ بیا ببین استاد چه کتابایی رو معرفی می‌کنن که من نمی‌تونم حتی نگاهی هم به اونا بندازم. حالا این تمرین‌ها رو هم انجام ندم؟ این که نمیشه.»

    همین‌طور مسلسل‌وار حرف می‌زنم. مادرم با دلسوزی مرا می‌نگرد و می‌گوید: «چکار به کار دبگرون داری،‌کار و زندگیِ خودت رو بکن. مگه آیه اومده حتما نویسنده بشی.کم تو اداره کار کردی. بس نیس؟ آخر سر هم می‌گوید: «هر کاری خواسی بکن، ما که حریف تو نمی‌شیم. از ما گفتن بود، بعد نیای آخ و واخ کنی.»

    موقع درد، به ظاهر آخ و واخ نمی‌کنم، اما در درون چرا. آخی بی‌صدا که به بیرون نشت می‌‌کند و خود را می‌نمایاند و مادران خوب می‌فهمند آخ و واخ‌های نهان را و  می‌پرسند: «چته؟»‌ و تو شرح ماجرا می‌گویی. چه خوب است که آدم حرف بزند تا حرف‌های ته‌‌‌مانده، یکباره بر سرش آوار نشود

    و من حرف زدم، همراه با چاشنی شوخی، مادرم می‌خندد و می‌رود توی آشپزخانه، نگاه برگرفته‌ام از او گیر می‌کند به گل‌های قالی، به حرف‌های حساب  مادرم،  می‌پرسم از خود آخرش چه می‌شود؟ آیا باید بروم این راه را و بشوم؟ بشومِ خودم یا بشومِ دیگری؟ بشومِ دیگری که کپی با اصل دیگری است. یا باید فقط بروم، برومِ خودم. برومِ بی‌فکر بشوم چیزی و کسی تا هر جا که راه و جا دارد

  20. چشم‌هایی معلق
    در مه‌آلودِ صبح
    در کوچه‌های بی‌فرجام
    بر دیوارهای بی‌دوام
    کوروار
    نقش رؤیا می‌کشند

    در هر راه‌پیچ
    با تنفسِ هیچ
    به پایان می‌رسند
    در بن‌بستی
    که آغوش گشوده
    به سوی من
    و سایه‌ای
    که از خود بر جای مانده است

  21. .درمانده‌ام.
    درمانده از آنچه می‌خواهم و نمی‌توانم؛
    از آنچه نمی‌خواهم و می‌توانم؛
    از بایدها و نشایدها.
    بایدها و می‌خواهم‌هایم،گاه پیشی می‌گیرند از نبایدها و نخواهم‌هایم.
    گاه توی گِلِ«خواهم» و «نخواهم»‌هایم می‌مانم، عین خر لنگ.
    تعریفش را کمی تا قسمتی می‌دانم. شاید فکر می‌کنم که می‌دانم.

    چکیده‌ی تعریفش، کلافگی و سردرگمی‌ست در بی‌کجایی.
    بی‌کجایی کجا؟
    باز بازمی‌مانم از پاسخ به آن.
    کلاف در کلاف.
    پیچ در پیچ.
    کلاف‌پیچ.

    با بیش‌اندیشی درباره‌ی آن، درمی‌یابم عمیق‌ترین درماندگی‌ام، درماندگی در خواندن و نوشتن است از آنچه خواهان آنم و باید خواند.

    کدام باید؟ بایدی که با آن،
    بهتر زیست.
    بهتر آفرید
    آفریدن نثری الماس‌گون.
    نثری آفریننده و آفرین‌شونده.
    یعنی،
    تو آن را بیافرینی،
    آن تو را.
    تو جهانی را.
    جهان نو.
    جهان خود.
    جهان فرا‌خود.
    اما نامحسوس؛
    بدون قیل و قال؛
    بدون بوق و کرنا

    من خواهان چنین آنم.
    می‌روم  پی‌اش،
    با نوشتِ سمج، حلزون‌وار،
    با راه‌دادگی به خود؛
    بر چیرگی.
    چیرگی بر درماندگی.
    درماندگی که نرسد
    به واماندگی،به وازدگی، به وادادگی.

    برابرم دیوارهاست:
    دیوارهایی قطور، بلند و نفس‌گیر.
    راست دیوار.
    چپ دیوار.
    روبرو دیوار.
    پشت دیوار.
    دیوار در دیوار.

    می‌جویم روزنه‌ای، شکافی در دیوارها، حتی اندک.
    برای اندک جرعه‌ای علاج؛
    برای اندک جرعه‌ای هوا؛
    برای اندک جرعه‌ای نور؛
    تا تازه کنم نفسی،دمی، تنی، ذهنی.
    بیابم از بی‌راهگی، راهی.
    راهی که اگر افتادم از اسب، نیفتم از اَصْل.

    اَصْلِ چی؟
    اَصلِ آدم شدن؛
    آدم بودن؛
    آدم ماندن در این عصر.

    در این عصر آسایش‌خیز،
    خطرخیز،
    وهم‌خیز،
    آرامش‌بَر.
    عصر فرمول‌های جورواجور؛
    عصر تجویزهای رنگ‌دررنگ؛
    برای بازآفرینی ذهن و به‌افرینی عمر.

    با تک‌فرمولی نیک؟
    نه.
    نه؟
    نه.

    راهی طیف‌گونه، سنجیده، پیش‌برنده، به قاعده، به اندازه.
    به اندازه‌ی قد و قامتم؛
    نه آنچنان گشاد به تن زار،
    نه آنچنان تنگ، نفس‌بُر.
    راهی که درماندگی را درمان است.

  22. ده ونک

    سال 1342 در خیابان اوستا روبروی دانشگاه الزهرا «مدرسه عالی دختران» ساکن شدیم. کنار مدرسه عالی دختران قبرستان بود. هم ترسناک وهم سوال برانگیز. محل بازی کودکیِ ما بود.
    وقتی در کوچه، پس کوچه‌های اندک ونک بازی می‌کردیم تا چشم کار می‌کرد درخت بود. درخت‌های توت، گردو، خرمالو و انواع مختلف میوه. آسمان دیده نمی‌شد غیر از شب‌ها که ستاره‌ها از لابلای شاخ و برگ درختان چشمک می‌زدند. یکی از سرگرمی‌های شبانه من و دیگر بچه‌ها شمارش ستارگان بود.
    به دلیل باغ‌های زیاد حیوانات مختلفی دیده می‌شد. ملخ می‌گرفتیم و پایش را با نخ می‌بستیم، ملخ می‌پرید و ما قاه‌قاه می‌خندیدم. روی لاک‌پشت می‌نشستیم تا دست، پا و سرش را توی لاکش ببرد. بالای درخت توت می‌رفتیم و کلی توت می‌خوردیم. بازی ما بچه‌ها در ده ونک اینطور بود.
    ده ونک یکی از ییلاق‌های شهر تهران بود. ما نیاز به کولر نداشتیم. تابستان‌های خنک و زمستان‌های پر برف. برف تا زانوی ما می‌آمد. پارو زنان داد می‌زدند: «برف پارو می‌کنیم.» پشت منزل ما سر تپه بود.
    «شیخ بهایی شمالی»
    تابستان ها در سر تپه دوچرخه‌‌بازی و زمستان‌ها سرسره بازی می‌کردیم. ونک سه محله داشت. اطراف مسجد جامع, ونکی‌ها ساکن بودند. قسمت پایین کارخانه راه‌آهن به اسم «کارخانه» معروف بود. قسمت شرق ونک مسیحی‌ها ساکن بودند به آن قلعه ارامنه می‌گفتند.
    آب و گاز نداشتیم. آب آشامیدنی را از فشاری کنار پاسگاه تهیه می‌کردیم و برای پر شدن آب انبارها، آب می‌خریدیم. برای بخاری‌هایمان از نفت استفاده می‌کردیم.
    مدرسه ابتدایی و راهنمایی دختران و ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان پسرانه در کوچه مدرسه پشت دانشگاه الزهرا قرار داشت.
    از ونک خیلی خلوت با باغ‌های پر میوه و سرسبز هیچ نشانی نیست. خونه‌های قدیمی و باغ‌ها خراب شدند وجایشان را به برج‌ها دادند.
    «باغ ایرانی» قبلاً «باغ بالا» بود با انواع درختان، تمشک، قنات و چشمه. تمام درختان را بریدند و لاله و گل‌های دیگر کاشتند. قبلاً تعداد کمی می‌توانستد به «باغ بالا» بروند ولی الان همه می‌توانند به «باغ ایرانی» بروند. پشت مسجد جامع ونک هنوز خونه‌های قدیمی و کوچه پس کوچه‌های قدیمی دیده می‌شود.
    چهل سال زندگی در ده ونک برایم خاطرات خوب و بد به جای گذاشته. اگر بهم بگویند کجا در تهران زیباست، باز می‌گویم ده ونک را از همه جا بیشتر دوست دارم.

    1. ✅️
      خانم جوریکی عزیز، متن اتان را خواندم و بسیار لذت بردم.
      قدم زدن در کوچه پس کوچه های ده ونک، سه دهه قبل از به دنیا آمدنم، دلنشین و شیرین بود.

      1. سلام لاله جان . دختر خوبم ممنون از اینکه وقت گذاشتی و خوندی. خوشحالم خوشت اومد.

  23. تک‌گویه از زبان بالشت(به پیشنهاد زهرا احمدی)

    شبی نبود که ترم نکنی.
    یک شب با هق‌هق گریه، شب دیگر چکه‌چکه عرق.
    کاش می‌دانستم چه در پس و پیش پوست مملو از یل مشکی‌ات می‌گذرد.
    آن‌قدر مو که گاه می‌ترسم هرآنچه بر صورتت می‌ریزد عامل خفگی‌ات شود.
    اما دست که ندارم کنارش بکشم، فقط پشم‌شیشه‌هایم در هم پیچ می‌خورند.
    حتی زبان هم ندارم که متشکرت باشم و بگویم که برای غصه خوردن زیادی مهربانی.
    همان یک‌باری که مادربزرگت گفته بود:«روی بالشت نشین و پا نذار.
    به رویش فرشته‌ها خفته‌اند، اگر چنین کنی کابوس‌ها برایت می‌چیند.»
    حرف گوش دادی و مرتب از من به بهانه‌ی فرشته‌هایم مراقبت می‌کردی؛ منی که به عهدم وفا نکرده بودم.
    دست منِ بی‌دست هم نبود، کابوس‌ها از من نمی‌آید و حتی رویاها.
    فقط همین از من برآید که اشک‌ها و عرق‌های پساکابوسی‌ات را به خود خورم، تا بیش ازین تر نشوی.
    موهایت همیشه موجب شادی منند، الالخصوص مواقعی که تمام مرا پوشش می‌دهد. همین پوشش دل‌گرمم می‌کند، که شاید امشب را آرام بخوابد.

  24. هفته‌نامه گل‌‌‌‌آقا 2
    (شماره مخصوص روز جهانی کارتونیست‌ها)

    شاغلام: خونه‌دارو بچه‌دار زنبیلو وردارو بیار! هم‌اکنون جنگنده‌ی لام.فه 549* در موج جدید حملات وعده ممصادق 4 بر فراز منازل شما در حال پرواز است!
    ممصادق: رحمتدوخ مننن نه ایشین وار؟
    تا روز افتتاحیه مجله سه روز بیشتر باقی نمانده است. وِلوِله‌ای در دفتر مجله به راه افتاده که بیا و ببین. همه گوش به فرمان مدیر‌مسئول هفته‌نامه در حال رتق و فتق امور محوله بر ایشان هستند. شاغلام مسئول رتق و فتق امور مربوط به تزئینات روز جشن هستند، کمینه خانم وظیفه سنگین پخت کیک مراسم رو تقبل کردند، یه طومار بلند‌بالا هم دادم دست غضنفر که تا فردا همشونو دونه به دونه تهیه کنه و تحویل من بده، امید که غضنفر نا‌امیدم نکنه. من هم در حال چهار نعل دوانیدن آهوی قلمم بر صحرای کاغذ، برای به سرانجام رسانیدن متن سخنرانی‌ام، در روز مبارک و فرخنده‌ی افتتاحیه. این تصمیم نا‌به‌هنگام من بود که روز افتتاحیه مصادف باشد با روز جهانی کارتونیست‌ها. شاید به دنبال بهانه‌ای بودم، هر چند کوچک، برای ادای احترام و سپاسگزاری از استاد گرانقدرم شاهین کلانتری.
    ممصادق:(رو به شاغلام) به نظرت سرشون به جایی نخورده این خانم دکتر! رفتاراشون خیلی عجیب‌غریب شده.
    شاغلام: خبر نداری خانم دکتر پریشبا با اسکای‌روم با سروروسالارمون گل‌آقا در عالم برزخ مکاتبه هم کرده‌اند.
    غضنفر: جل‌الخالق! به حق چیزای ندیده و نشنیده.
    کمینه خانم: پنا بر خدا! اِوا خانم دکترمون جن‌زده شدن، دعا‌نویس آشنا دارما.

    و اما خاطره‌ی من با مجله‌ی گل‌آقا و کاریکاتورای محشرش برمی‌گرده به ترمینال آزادی و اتوبوسای شهابشو تعاونی شماره‌ی 15 تهران-مرند. هر سال عید شماره‌ی ویژه نوروز رو بین مسافرانِ ترمینال پخش می‌کردند. یادش بخیر اون قدیما. کاش می‌شد برگردیم قدیما، کاش می‌شد در رفت از تقویما، کاش می‌شد واقعی این تلقینا کاش می‌شد…
    در خاتمه از شما خوانندگان محترم این شماره‌ی مجله می‌خواهم منت بر سر ما بگذارید و شعار همیشگی مجله را با صدای بلند و رسا همراه با ما بخوانید:(ترجیحن سه مرتبه)
    خنده‌رو هر که نیست از ما نیست اخم در چنته‌ی گل‌آقا نیست
    خنده‌رو هر که نیست از ما نیست اخم در چنته‌ی گل‌آقا نیست
    خنده‌رو هر که نیست از ما نیست اخم در چنته‌ی گل‌آقا نیست

    * هم‌زمان با چاپ ۵۴۸مین شماره، گل‌آقا تصمیم به تعطیلی هفته‌نامه به دلایلی نامعلوم گرفت.

  25. فُرمیک مرگ مورچه

    مورچه بودند.
    بعد از شش-هفت سالی حفاری، پای‌شان باز شد به طبقه‌ی چهارم. بوی اسید فرمیک را خوب می‌شناسم.

    هفت سالم بود. آب‌نبات طالبی‌مزه‌ی‌ عید را گذاشتم دهانم. تلخ، تند و زننده. بیرونش ریختم. مورچه‌‌ای روی بسته‌ و انگشتم لهیده و با آب‌نبات، راهی دهانم شد.

    خوابم بوی اسیدفرمیک می‌داد.
    عوقی زدم و پریدم. بوی خوابم به بیداری رسید. مورچه‌ها رویم رژه می‌رفتند و اسیدپاشی‌ام می‌کردند.

    نشانه‌ام می‌گرفتند و دیر اگر دست‌ جنبانده بودم، این زمستان، ور دل جنازه‌های قطعه‌قطعه‌ی سوسک و ملخ و پشه توی لانه‌ی مورچه‌ها بودم.

    هیچ دلم نمی‌آمد بکشم‌شان.

    -: مورچه‌ها رو له نکنی. گناه دارن. کوچیکن.

    خرداد ماه همه‌ جای خیابان‌ و پیاده‌روها پر است از از تپه‌خاکی‌ و تپه‌ماهورهای کوچک و مهندسی معماری مورچه‌ها.

    مامان به مهر می‌گفت که له‌شان نکنیم. آن‌هم در وضعیت: «کارگران مشغول کارند.»
    لی‌لی‌کنان و بپر‌بپر و مورچه‌پران می‌رفتم. اگر پایم می‌رفت روی‌شان می‌سوختم.
    اگر پایم از حاشیه‌ی فرش هم می‌گذشت می‌افتادم توی حوض نقاشی فرش و می‌مردم.

    نیمه‌شب بوی اسیدفرمیک می‌زد زیر بینی‌ام و عوق می‌زدم.

    «فلفل قرمز و دارچین را با آب گرم مخلوط کرده و در مسیر مورچه‌ها بریزید.»
    معجون اینترنتی را ساختم.

    ردیف‌ردیف و مورچه‌مورچه بود که می‌آمد و می‌رفت.
    عملیات هدایت و تخلیه‌ی مورچه‌ها بی‌درد و خون‌ریزی آغاز شد.

    حساسند به لمس. به فوت. آرام فوت‌شان می‌کردم. بدوبدو برمی‌گشتند و توی راه دک‌و‌دهان‌چسبانِ این‌و‌آن و دهان‌به‌دهان، نقل طوفان دی‌اکسیدکربن می‌کردند. یک‌مورچه و چهل‌مورچه که شد، نصف‌شان پای استعفانامه را انگشت کردند و «بای‌بای ما رفتیم.»

    نیمی دیگر جان‌سخت و سمج. آرام با انگشتانم کمر‌شان را لمس می‌کردم و آن‌ها هم خجالت‌کشان و به من «بی‌ناموس‌گویان» برگشتند.

    گردانی می‌رفت و لشکری می‌آمد و من انگشت‌کنان، وا می‌داشتم‌شان به عقب‌نشینی.
    دو ساعت یا سه‌ ساعت. مورچه‌ای نمانده بود.
    مرز مایعِ میان خودم و مورچه‌ها را روی مسیرشان می‌ریختم. یک قاشق چای‌خوری به ازای هر سه سانت.

    رفتند. مرز کشیدیم بین‌مان که اگر رفتید که رفتید ولی اگر برگشتید قلم پای‌تان را خرد می‌کنم. برنگشتند. به درک. بهتر. بوی اسیدفرمیک کمتر.

    سه- چهار ماهیست، مورملتی جدید به نیت غصب خانه‌ی‌مان تخم‌و‌ترکه پخش کرده‌اند. البته مینی‌مورند. طول؟ نهایتا دو میل. عرض؟ نیم‌میلی‌متر یا کمتر. ذره‌بینی.

    دیدن‌شان چشم کوربینم را اذیت می‌کند.

    همه جا هستند. روی گاز روشن. کف ظرف‌شویی. روی شوفاژ. روی درودیوار. توی لباس. لای یخچال. همه جا. حتی توی مخزن پودر و مایع ماشین‌لباس‌شویی. لابد آنزیم جمع می‌کنند به نیت مالیدن به گوشت سوسک و ملخ‌ها تا نرم شود. تا ملخ‌کبابی نرمی بر بدن بزنند.

    هیچ دل‌مان به سم‌پاشی این ریزبندگان خدا نمی‌آید.
    اما ناغافل ناکارشان می‌کنیم.

    حالم حال سگ است.
    چند روز پیش، پای لپ‌تاپ و مشغول تماشای فیلم. نگو مورچه هم با من در حال تماشا. ندیدمش.
    دستم کشید به کونش و له‌و‌لورده شد.

    دست‌و‌پا می‌زد. تندتند. انگار توی آب داشت غرق می‌شد. خاک‌تو‌سرم‌گویان و گریه‌کنان، بیل ناخنی‌ام را زدم زیر تنش. می‌دانستم در شرف مرگ است و تقلا می‌کند بلکه عزرائیل رحمی کند.

    گذاشتمش کف دستم. اشک و عذرخواهی‌ام با هم.
    گفتم حداقل پایان عمرش را جایی گرم و نرم بگذراند.
    چند دقیقه دور خودش چرخید. و مرد.
    نقطه. نقطه شد. جمع شد. مدتی زلِّ نقطه‌ای از مرگ بودم. بخشیده مرا؟

    حالا حالم بدتر است.
    کره و مربای آلبالو را اول صبحی زدم بر بدن و دیدم روی کیسه‌ی نان مورچه‌ها سرگردانند. زیپش را که باز می‌کردم گفتم: «خب چیزی که نمی‌شود نه؟»
    که سرش از تنش جدا شد.

    زهر شد. صبحانه. مورچه‌ای را کشتم. با زیپ گیوتینش زدم.
    گریستم. کیسه را سریع برگرداندم آشپزخانه تا نبینمش.
    نان‌خرده‌ها را با غصه جمع می‌کردم که باز کونی کوچک زیر دستم له شد.
    -: بازمممممم؟؟؟؟؟
    عجب روزی. آغازی با دو قتل غیرعمد. قتل مورچه‌ای.

    بچگی می‌گفتند مورچه را له کنی آن دنیا مورچه می‌شوی و مورچه تو و بارها لهت می‌کند.
    بارها قرارست سرم با زیپ از تنم جدا شود؟ منصفانه است. اما یک‌بار. چون عمدی در کار نبود.

    مورچه دست‌و‌پا می‌زد و می‌دانستم مرگش نزدیک است. نماندم تا نفس آخرش را ببینم و باز هم نقطه شود.

    گذاشتمش کف دستم. بردمش آشپزخانه. پیش هم‌مورچه‌ای‌هایش. حداقل «سرورانی که در اعمال ایاب و زفاف آن مرحوم همراهی کردند» را خودشان انجام دهند.

    من هم به روزی که با قتل آغازید بگریم.
    بوی اسید فرمیک توی هوا.
    مرگ هم چیز بدبوییست‌هااا.

  26. بعد از اینهمه سال، حالا که خبر رسیده بود پدرش مرده تماس گرفته بود و قرار دیدار گذاشته بود.
    با اکراه پذیرفته بود.آخر بعد از اینهمه وقت چه دیداری؟
    اگر حرف همدردیست که خداراشکر پدرت زنده است و دردش را نمیفهمی.
    چقدر دلش میخواست برود جایی که هیچ بنی بشری نباشد.
    قرارشان ساعت ۶ چهار راه ولیعصر بود و ساعت هنوز به ۵:۳۰ نرسیده بود.
    اینجایی که ایستاده بود راحت نبود، آخر مردک دستفروش چشمش را در آورده بود بسکه سرتا پایش را نگاه میکرد. با خودش فکر کرد آخر منِ بابا مرده ی بدون آرایش، با چشمهای از گریه پف کرده و بی رمق چه زیبایی دارم که تو سیر نمیشوی از نگاه کردنش؟
    معذب بود. راه افتاد سمت خیابان فلسطین.
    با خودش فکر کرد تا برسد کمی راه میروم.
    همیشه مرکز شهر را دوست داشت.
    قدم زدن در خیابانهایش و دیدن معماری بناها سر کِیفَش می آورد. اما اینبار با همیشه فرق می کرد.
    هیچ چیزی به او مزه نمیداد.
    مزه!
    این روزها فقط مزه تلخی توی دهانش میچرخید.
    راه که میرفت انگار روی ابرها پا میگذاشت.گُنگ بود.گیج بود.نمیفهمید زندگی با او چه کرده است.
    همینطور که راه میرفت فکر میکرد چقدر از این آدم دور شده است.انگار نه انگار که روزگاری بهترین رفیقش بود، صبح تا شب با هم بودند، آنهمه سفر رفته بودند با هم، چقدر شانه اش را پناه گریه اش کرده بود.
    چه شد که بدون حتی یک خدا حافظی از زندگیش رفت؟
    بدون دلخوری و دعوایی.
    چه اتفاقی می افتد وقتی که دل آدم از کسی میشکند؟
    یعنی وقتی دلت میشکند حافظه هم ذائقه اش را با آن آدم از دست میدهد؟
    که دیگر یاد خاطراتت طعم بی مزگی میدهد.آبکی میشود همه چیز.
    این دیدار بد جوری داشت اذیتش میکرد.صد بار به خودش لعنت فرستاد که قبول کرده بود.
    دلش تنهایی میخواست.میخواست راحتش بگذارند.
    آدمها هِی نروند و بیایند و هِی به او تسلیت بگویند و یادش بیاورند که پدرش، دیگر نیست.
    دلش میخواست در این شوک بماند،که دیرتر بفهمد نبودنش را.ولی امان از این جماعت.
    در همین فکرها بود که روی گوشی اش پیام آمد.باز کرد.
    از طرف او بود.نوشته بود«خیلی شرمنده ام اما یه کاری پیش اومده که نمیتونم خودمو برسونم».
    گوشی را بست و گذاشت توی جیبش.
    لبخندی محو روی لبش نشست.به قدم زدن روی ابرها ادامه داد.
    همیشه مرکز شهر را دوست داشت…

    1. ✅️
      با آرزوی روزهای شاد برای شما، خانم فائق گرامی.
      متن پرمهرتان را خواندم و کلماتی را دیدم که به آرامی سوگواری می کردند.

  27. پرسید: «پولاتو چیکار کردی؟»
    دیروز ۲۹ ساله شدم. همیشه حسرتِ گذشته و ترسِ آینده، ذهن آدم‌ها را می‌جَوَد. برای من، حسرتِ سال‌های پشت کنکور، دو ترم مشروطیِ متوالی، رسیدن به ۲۹ سالگی و مقایسه‌ی محبوبه‌ی امروز با زمانی که خواهرم ۲۹ ساله بود، مثل طنابی پشت سرم است؛ طنابی که گاهی نگهم می‌دارد.

    از «مهرطلبی» می‌گفت و این‌که شفافیتش را مدیون این است که مهر را از خوش‌آمد و تأیید ما نمی‌گیرد. «آقای کلانتری» را می‌گویم.
    اما من… مهرطلبم. برای خوش‌آمد عزیزانم خودم را سانسور می‌کنم، دروغ می‌گویم. همین هفته پیش دو بار با خواهرم دعوا کردم، چون با پول‌هایم در کلاس نویسندگی شرکت کرده بودم و البته با یک مشاور «مرد» جلسه داشتم—تأکید می‌کنم: مرد. حالا بماند که آدم خنگ پولش را می‌دهد به مشاور.

    مدت‌ها ازش پنهان کرده بودم، چون آدم عاقل «طلای آب‌شده» می‌خرد؛ آن هم وقتی وارد سی‌سالگی شده و هیچ دستاوردی ندارد.

    «باید باهات روراست باشم دیگه.»
    خواهرم می‌گفت.
    می‌دانم تقصیر خودم است. مهرطلبم. مهرطلبی بد نیست، اما باید از جای درستش طلب شود. بماند «جای درستش».
    ولی وقتی از تأیید دیگران آن‌قدر خوشحال می‌شوی که نزدیک است از شدت شادی بترکی، باید خودت را برای «سانسور» هم آماده کنی.

    می‌دانم تقصیر خودم است.

    مشاورم می‌گفت:
    «از چه برچسبایی می‌ترسی؟ همه‌شونو بپذیر.»

    می‌پرسد: «چرا این‌همه دروغ می‌گی؟»
    می‌گویم: «چون می‌ترسم ازت.»
    می‌گوید: «حرف مفت نزن. منتظری تأییدت کنم؟ وقتی چرت و پرت می‌نویسی بگم به‌به؟ وقتی اشتباه می‌کنی بگم اشکال نداره؟»

    راست می‌گفت.

    باید تمریناتی را که مشاورم گفته انجام دهم. بروم و خودم را بپذیرم؛ شاید به عنوان «بدترین محبوبه جهان». بعد هم همه‌ی پول‌هایم را با افتخار بریزم توی سطل زباله.

    1. محبوبه جان چه قدر شفاف و چه قدر نزدیک به تجربه های انسانی خودم. موفق باشی

  28. راوی‌نامه

    به شکاف حاشیه‌ هم می‌خندند. به باز ماندن در. به ازدحام پشه‌ها. به زردی دیوار. حتی وقتی صدا می‌زنند کسی را، یا می‌تکانند چیزی را، یا می‌بلعند غذایی را. پس از هر جمله لبخندی‌ست. و در آغاز هر جمله لبخندی. هر سلامی لبخندی و هر خداحافظی لبخندی. همه می‌خندند و نمی‌دانم چرا. من هم می‌خندم و نمی‌دانم چرا. فقط می‌بینم که همه‌ی لبخندم را، چنان کشیده و دراز رسم می‌کنم، که رنگین‌کمانی نقش بسته به صورت دلقکی‌ست. تمام بهمن‌ها_ یا گندم‌های کوهی_ روی پستی و بلندی کوه‌ها و دره‌ها و تپه‌ها، زردی آفتاب را می‌چکانند توی صورتم و در حرکتی دست جمعی و نامنظم، کارناوالی راه می‌اندازیم با گل‌های بنفش وحشی، از لبخند‌های بلند و کشیده و جدی. همه دیوانه‌وار به درختان خاردار، به برگ‌های دایره‌ای و کوچکِ کُنار می‌نگریم که زمزمه می‌کنند شعری را:

    اتفاقم به سر کوی کسی افتادست
    که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

    اتفاقم به سر کوی کسی افتادست
    که در آن کوی چو من کشته بسی افتادست

    من از هذیان تمامی ندارم و هر وقت می‌نویسم هذیانم پرتر می‌شود. من از هذیان تغذیه می‌کنم و حالا توی هذیان‌های خودم خالکوبی بزرگی از شرمی ناتمام را روی کتف و شانه و سینه‌ام می‌بینم. من آدم نمی‌شوم و هروقت می‌خاهم کتابی بخانم یا چیزی بنویسم، بیشتر نمی‌دانم که الفبا چیست و سواد چگونه است. حتی نمی‌دانم لابه‌لای خطوط، چگونه سد خاکی، نخل‌های درهم، تگرگ، سیل موسمی و جاده‌های گِلی زیر تیغِ آفتاب پچ‌پچه می‌کنند:

    هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
    مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

    هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند
    مگر آن کس که به دام هوسی افتادست

    از ماندن بیزارم و از رفتن بیزارتر. حتی تمام بغضم را، هوسم را، شعرم را، نگه‌داشته‌ام توی گلو که در انتهای آن، سینه‌ای‌ست و دنده‌ای، با زنی حکاکی شده‌. زن از شرمی دیرهنگام، سخت می‌گرید. این خالکوبی را، وقتی که سر به زمین گذاشته بودم، ریگِ بیابان‌گردی برایم به یادگار گذاشت. برای همین تمام اینجا را در آغوش کشیده‌ام و از بامِ اتاقکی سیمانی، به ردیفِ درختان لیمو، ماهیچه‌های قلبم را پرتاب می‌کنم. هرکسی یک وقتی نمی‌داند مرضش چیست، جز من، که همیشه نخلی، آرام و شمرده، امراضم را می‌شمارد و می‌نگارد. بزرگترین مرضم، شرمی‌ست دیرهنگام که به گریه‌ام می‌اندازد. بزرگ‌تر از او، دنیایی‌ست که نمی‌دانم برای چه، قاه‌قاه می‌خندد به من. منی که نمی‌داند، چرا با دنیایی که نمی‌داند چرا می‌خندد، قاه‌قاه می‌خندد. نخلی، آرام و شمرده می‌گوید: برو بمیر.
    بوته‌ای برگ سبز یا شاید خوشه‌ای انار پشت‌بندش می‌گویند:

    بند بر پای تحمل چه کند گر نکند
    انگبینست که در وی مگسی افتادست

    بند بر پای تحمل چه کند گر نکند
    انگبینست که در وی مگسی افتادست

    مادرم، که سرخ پوشیده و پدرم، که خاکستری تیره پوشیده و همسرم، که سیاه‌پوش است هر سه، در بادی ولگرد و سرمازده، تعداد انگشتانم را می‌شمارند برای بودن، راه افتادن و کاستن. لبخندم می‌سُرد به بالشتک، پلک‌هایم می‌پرند روی هم، دست‌هایم می‌ايستند، می‌دوند و گاهی می‌رقصند، جمجمه‌ام ترکی عمیق برداشته و همه، از این سیرک، لذت کافی را برده‌اند. بر آخرین پرده، ابری می‌آید، ترانه‌ای می‌خاند و تمام صحنه را مه می‌پراکند. گنجشکی، به همراه چند دسته انفجار، مقداری دود و یک شعله‌ی مهیب، از خیابان، می‌پرند. تمام شب را با خشمی غیرتصنعی، به دفترم می‌نگرم که دلش می‌خاهد خودش را، خیلی زود پاره کند. صدای غبارآلود جنازه‌ای مچاله، توی یکی از کاغذ‌ها، همه‌ی خانه را می‌لرزاند. چند رشته کوه، می‌نشینند اینجا، یک دسته چوگان به جنازه امانت می‌دهند و زیر تابوتش می‌خانند:

    سعدیا حال پراکنده گوی آن داند
    که همه عمر به چوگان کسی افتادست

    سعدیا
    حال پراکنده گوی
    آن داند
    که
    همه
    عمر
    به
    چو
    گا
    ن
    کسی
    افتاده

    ساجده حق‌پرست

  29. با ز نِو ی‌ سی

    نخستین جرقه‌های نوشتن که در من روشن می‌شوند، واژه‌ها بی‌هیچ نقشه و قاعده‌ای از درونم می‌جوشند. شاید ناپخته باشند، شاید لغزش‌های نحوی و معنایی در آن‌ها کم نباشد، اما حقیقتی در آن‌ها جاری‌ست که از هیچ جای دیگری نمی‌آید جز از خاموش‌ترین و شخصی‌ترین لایه‌های وجودیِ من.

    به یکباره دستی آشنا و مهربان وارد می‌شود. دستی که تجربه و سواد را با خود حمل می‌کند. استاد یا عزیزی شبیه آن، که نیتش جز یاری نیست.
    متن را می‌خواند، مکث می‌کند، کلمه‌ای را کنار می‌زند، واژه‌ای تازه می‌نشاند، جمله‌ای را می‌تراشد. می‌گوید: «این یکی را بهتر است با آن جایگزین کنی.» و من می‌دانم که قصدش تغییر نیست، برعکس، می‌خواهد متنم جان بگیرد و صیقل خورد تا به قامت بلند ادبیات نزدیک‌تر شود.

    اما در همان لحظات، حس عجیبی در من نمایان می‌شود. گویی کسی وارد حریم خلوت من شده باشد. متن، دیگر صرفاً فرزند من نیست، ردّی از دیگری در آن به‌جای مانده است. ردّی از جهان‌بینی او، از تجربه‌های زیسته‌اش، از زبان و ذائقه‌ای که مال من نیست.
    شاید زیباتر شده باشد، اما دیگر بکر نیست. دیگر نمی‌توانم با اطمینان بگویم: «این، تماماً از من است.»

    بازنویسی برای من شبیه جراحی‌‌ست که زخم را می‌دوزد اما جای بخیه را پنهان نمی‌کند.
    شاید زخم التیام یابد، اما پوست دیگر همان پوست پیشین نیست.

    هر بار که به متن نگاه می‌کنم، آن بخیه‌ها را می‌بینم. نشانه‌هایی از دستی که به خیر وارد شد، اما ردّ پایش را پاک نکرد.

    این‌جاست که تناقضی تلخ شکل می‌گیرد: از یک سو، می‌دانم که بدون نقد و بازنویسی، متن در همان خامی اولیه می‌ماند و شاید هرگز به بلوغ نرسد.
    از سوی دیگر، هر بار که دستی بیرونی در آن دخالت می‌کند، چیزی از خلوص و بکارت صدای من کاسته می‌شود. انگار میان دو میل گرفتارم: میل به رشد و میل به حفظ بکر بودن.

    بازنویسی، برای من، نه فقط یک عمل فنی، که تجربه‌ای وجودی‌ست. تجربه‌ی دیدن این‌که چگونه جهان دیگری می‌تواند در متن من حلول کند، و چگونه من باید بیاموزم میان این دو صدا تعادلی بیابم. بی‌آن‌که خودم را از دست بدهم، و بی‌آن‌که از یاد ببرم که هیچ متنی، حتی نخستین و خام‌ترینش، از لحظه‌ای که خوانده می‌شود، دیگر تنها به نویسنده تعلق ندارد.

    به‌راستی برای که می‌نویسد نویسنده؟
    شاید برای خودش می‌نویسد و برای دیگران بازنویسی می‌کند. خودش یا آن دیگری.

  30. مرا می‌شناسی؟ منم مرده‌ی تو
    منم دشمن خواب آسوده‌ی تو

    نشد در دلت کوهی از غم بکارم
    منم خاکِ خشکِ ترک خورده‌ی تو

    ببین در دلت جای یک واژه خالی‌ست
    منم عمق دردت منم غصه‌ی تو

    به صبح دلت پلک هر واژه خون شد
    منم بختک خواب آشفته‌ی تو

    کسی مثل من، گوشه‌ی خانه مرده
    کسی مثل من، مات و سرخورده‌‌ی تو

    من این قصه را بی تو تب کرده بودم
    بخوان از غریبی که آزرده‌ی تو

    ز مهر و ز بغضت دلم می‌گدازد
    منم زخم خنجر منم گُرده‌ی تو

    منم فصل زردی که ماتم گرفته
    من آن باغ سبزی که پژمرده‌ی تو

    دلت تنگ من شد؟ به آیینه بنگر
    مرا می‌شناسی؟ منم مرده‌ی تو

  31. از لای انگشتانم فرو می‌ریزی

    و شب ستاره‌ای می‌شود در دوردست

    که تاریکی صدایش را بلعیده

    و صدایم را بلعیده.

    تکیه‌هایم به دیوار

    می‌لرزانند تیره‌ی پشتم را

    و دست گرمی که شانه‌ام را دور انداخت

    آخرین شمعم را با خودش برده.

    حالا هر چه من نفس می‌دهم به دست‌هایم

    زنده نمی‌شوند زیر اشک‌هایم

    و در سیاهی خبرهایی که دودشان به من رسید

    صورتم اولین چیزی شد که از روشنی بُرید.

    1. فردا کی از راه میرسد؟
      سوال عجیبی ست نه؟ اغلب ما بیشتر اوقات عمرمان را چشم براه فردا می دوزیم. فردا صبح زود از خواب بلند می شوم، فردا فلان کار را استارت میزنم، فلان لباس را میخرم، فلان کتاب را میخوانم، در مورد فلان موضوع می نویسم، …
      و یا برعکس امروز کمتر میخورم، کمتر می‌خوابم، بیشتر کار می کنم، بیشتر پس انداز میکنم تا فردای بهتری داشته باشم.
      اما اگر اصلا فردای در کار نباشد چه؟
      اگر فقط همین امروز را فرصت زندگی کردن داشته باشیم چه؟
      آیا آنقدری که باید زندگی کرده ایم، که اگر فردای نباشد، بدون حسرت بمیریم؟
      و حالا سوال مهمتر اینکه اصلاً خوب زندگی کردن یعنی چه ؟
      آیا فقط همین که صبح زود از خواب بلند شویم، لباس خوب بپوشیم، به خود مان برسیم، چند تا کتاب خوب بخوانیم، به هر قیمتی پول دربیاوریم یعنی خوب زندگی کرده ایم؟
      شاید این معیار ها برای خوب زیستن کافی باشد، اما برای ارزشمند زیستن نه. زیرا لازمه خوب زیستن موفقیت و فتح قله ها ست، و لازمه ارزشمند زیستن. خود کاوی و رسیدن به خود واقعی است. زیرا آنگاه که آدم ها به خود اصیل شأن برمیگردد. میتوان معنی واقعی ارزشها را درک و زندگی کند و این یعنی آزادی.
      این بحث ها شاید از نظر خیلی ها ساده و پیش پا افتاده باشد اما اینها تنها دغدغه ها و درک من از زندگی این روزهای است.

  32. قبل از قفل کردن در دست‌شویی، مگسی به استقبالم آمد. نشست روی آینه. نگاهی به او کردم، نگاهی به انعکاس تصویرم، نگاهی به انعکاس تصویرش که چسبیده بود به خود‌ش. یک هو دلم نخواست کاری که بابتش آمدم را تمام کنم. معذب بودم. انگار کس دیگری باهام آمده بود دست‌شویی؛ و خب واقعا کس دیگری باهام آمده بود دست‌شویی.
    محض رد گم کردن، دست و صورتم را شستم. از گوشه ی چشم چپ نگاهش کردم. همین مانده یک تف‌خور کیفیت کارکرد روده‌هایم را با هزار چشمش قضاوت کند. مبارزه‌ طلبانه، صیقلی آینه را به مقصد دهانه چاه ترک کرد. سیاهی‌اش در آن حجم سفید غیرقابل‌انکار بود. سلیقه‌اش در محل تغذیه هر وباگرفته‌ای را یبس می کرد. در را با صدای باخت بلندی باز کردم. پا بیرون نگذاشته، گلوله‌ی ویز ویزو صاف آمد توی صورتم. با جیغ قهوه‌ای به کناری پرتش کردم. زل زدم به دستم و به عامل هپاتیت اِی رها شده در اتاق. دستم را قطع کنم و مگس را بشویم؟ بال‌هایش را قطع کنم و دستم را بشویم؟ چشم هایم را بشویم و جور دیگری به زندگی توالتی شده‌ام نگاه کنم؟
    مستاصل، دمپایی دست‌شویی را پرت کردم طرفش. زیرش له شد. جای دمپایی دست‌شویی را از روی فرش چطور باید تمیز کرد؟ مگس مستراح رفته‌ی در خون غلتیده زیر دمپایی را چطور باید از روی فرش تمیز کرد؟ دست آلود به خون را چطور؟

  33. اگر کاغذ بودم…
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم در دست دخترکی یک ساله باشم تا ذهنیاتش را روی من خط بکشد.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم داستان زندگی زنی هشتاد ساله روی تنم نوشته شود برای خواندن و لذت بردن.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم دختری بیست ساله نامه‌هایش برای خودش در آینده را بر من بنویسد.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم جوانی هجده ساله آرزوهایش را با من تقسیم کند.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم مادری بیست و پنج ساله از فردای فرزندش برایم بنویسد.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم سربازی نوزده ساله دلتنگی‌اش را برایم بگوید.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم دانشجویی بیست و یک ساله از رویاهایش برایم قصه ببافد.
    اگر کاغذ بودم دوست داشتم کارت عروسی بودم با یک متن دل‌انگیز و خاطره‌ساز.
    اگر کاغذ بودم دفتر ریاضی می‌شدم با حل مسئله‌هایی که استخوانهای آدم را نرم می‌کند.
    اگر کاغذ بودم شاید کاغذ بی‌خط می‌شدم برای نقاشی بچه‌هایی که نمی‌دانند آرزو چیست؟
    فقط اگر کاغذ بودم…

    1. خیلی دوست دارم یادداشتتون رو سمیه جان. موفق و مانا باشید🪷🥰

  34. میعاد در لجن*

    میلاد در لجن، آموزش در لجن، پرورش در لجن، زندگی در لجن، آزادی عمل در محدوده‌ی لجن، دیدن جهان از پشت پرده‌ی لجن، اندیشیدن در لجن، حیرت در لجن، ادراک در لجن، همنوایی با لجن، فهم زیبایی در لجن، خواندن و نوشتن در لجن، عشق در لجن، تولید مثل در لجن، رضا در لجن، چمبر در لجن. سازگاری با لجن، رستگاری درون مرزهای لجن. مرگ در لجن. لجن در لجن.

    رضا چمبر (در لجن)

    * نام شعری از نصرت رحمانی

  35. در انحنای خط زمان زندگی – همین لحظه حال – همین جایی که تصمیم می‌گیریم در چه مسیری و چگونه ادامه دهیم، “اتفاق” می‌افتد! مهم نیست چه رخدادی… بلکه وجود رخداد اهمیت دارد. اتفاق‌ها و واکنش ما به آن‌ها، داستان‌ها را شکل می‌دهند؛ و داستان‌ها، انحناها را… در انحنا تصمیم می‌گیریم بپیچیم، دور بزنیم، تغییر مقصد بدهیم یا با شتاب متفاوتی دوباره به همان سمتی برگردیم که پیش از انحنا می‌رفته‌ایم؛ پیش از اتفاق، پیش از داستان… پیش‌آمد داستان گریزناپذیر است. داستان‌ها تلاطم‌هایی ایجاد می‌کنند تا نگذارند زندگی یکنواخت بماند. مثل موسیقی! یک نُت که پیوسته نواخته می‌شود شاید صدایی رومُخ داشته باشد اما موسیقی نیست. صدای زندگی هرچند باب سلیقه ما نباشد اما موسیقی است.

    1. ✅️
      با آرزوی موفقیت برای شما، آقای پنجی گرامی.
      متن اتان برایم الهام بخش و آرامش بخش بود.

  36. ملائکه‌ی عزیز، خدا را شاهد می‌گیرم که دارم از دست این کذّابئیل حقه‌باز خانه خراب می‌شوم… این نامرد مرا گول زد که زیر عرش را ول کنم و بعد خودش مرا لو داد.
    ماجرا از این قرار بود.
    یک روز صبح (می‌دانید که ما در بهشت کلاً شب نداریم) آمد سراغم. تازه از مأموریت وحی بازگشته بود. سر تا پایم را نگاهی انداخت و گفت:
    «دوست من، هیچ می‌دانی خرج جراحی ستون فقرات چقدر است؟ معمولی‌ترین دکترها هم کمتر از صد میلیون دستمزد نمی‌گیرند. تازه اگر کسی با وجود بال‌های کج و کوله‌ات، جراحی تو را قبول کند. تا روزی که نوبتت شود و بخواهی در صور بدمی، صدبار کمرت زیر این عرش نصف شده. باید بعضی روزها از کارآموزان کار بکشی و خودت استراحت کنی.»
    گفتم: «ولی دست زدن کارآموز به عرش ممنوع ا…»
    سرم فریاد کشید و چشم‌هایش را دراند که:
    «خاک بر سر ترسویت! انقدر این زیر ماندی کودن شده‌ای. کارآموزان آرزویشان است که با عرش متبرک شوند. خدا هم که خم نمی‌شود ببیند چه کسانی این زیر، ستون‌های عرشش را گرفته‌اند.»
    کمردرد مزمنی که به آن عادت کرده بودم، با حرف‌های کذابئیل مثل روزهای اول شدت گرفت و تیر کشید.
    سعی کرد لحنش را کمی نرم کند:
    «من همیشه دوستت داشتم. شاید تو را به سندیکای خودمان ببرم. برنامه دارم در انتخابات بعد، لیستی از خدماتم به بهشت ارائه کنم. شک ندارم بعد از آن مرا بدون رأی‌گیری، رئیس سندیکای وحی می‌کنند. کارت را درست می‌کنم بیایی پیش خودم. وگرنه زیر این عرش می‌پوسی.»
    شما عزیزان می‌دانید که من فرشته‌ی صالح و متعهد به کاری هستم. باور کنید صرفاً بخاطر دستکاری‌های روانی او بود که گول خوردم و از آن‌جا بیرون آمدم.
    همین که راهی گشت و گذار در عالم امر شدیم به ذهنم رسید:
    «ایکاش به کارآموزها چشم‌بند می‌زدیم تا نفهمند جای چه کسی ایستاده‌اند.»
    کذابئیل چند متر بالاتر از من بال می‌زد و خود را تاب می‌داد. به منی که بال‌های شکسته‌ام مرا مجبور به راه رفتن کرده بودند خنده‌ی کنایه‌آمیزی کرد و گفت:
    «ها.ها. ای ساده. فکر کردی همکاران ما در عالم سفلی هنوز با چشم‌بند و زنجیر، مردم را به بندگی می‌گیرند؟ این چیزها دمده شده.»
    به سمت چپ پیچیدیم که من آن موقع فکر می‌کردم به احتمال زیاد، مسیر آب‌های درمانی باشد.
    موذیانه‌ به اطراف نگاه انداخت و با صدای کوتاه شده‌ای ادامه داد:
    «فهمیده‌ام که پدرسوخته‌‌ها سلاح جدیدی ساخته‌اند. اسمش زبان مخصوص نظام سلطه است. زبانی برای گذاشتن اسم‌های زیبا بر روی اتفاقات نازیبا. یک اسم انحرافی بجای چشم‌بند که اگر نبود، مردم اتفاقات را به گونه‌ی دیگری می‌دیدند و درک می‌کردند.
    فکرش را بکن. اگر بخواهند با زور و چماق از آن‌ها پول بگیرند و به بانک‌های بهشت بفرستند، احتمالا افراد از ترس پول را می‌پردازند. ولی همیشه منتظر فرصتی می‌مانند تا حرصشان را سر نیروهای ما خالی کنند! پس قصه‌ای به کمک زبان جدید می‌سازند که هرکس داوطلبانه پول را بپردازد، از بهترین بندگان است و نمی‌میرد تا کاخ‌هایش در بهشت آماده شوند. خواب‌شدگان هم نه تنها پول را می‌پردازند، که چماق ملائکه را هم می‌بوسند و با اشک التماس می‌کنند که باز هم به خانه‌شان سربزنند.»
    من که ابروهایم از حیرت داشت تا فرق سرم می‌رسید پرسیدم:
    «یعنی با چشم خود نمی‌بینند که سرزمینشان را اشغال کرده‌ایم؟»
    «نه. راستش من هم اول تعجب کردم. کدام عاقلی حوادث اطرافش را ول می‌کند و به چند افسانه می‌چسبد؟ ولی از حق نگذریم، نیروهای دغل‌باز آن بخش هم حسابی در استفاده از این سلاح استادند.
    مثلاً در کلان قصه‌هایشان، همیشه یک دشمن خارجی هست که کمین کرده تا به اموال و ناموس مردم تجاوز کند. پس افراد ما از نیروی اشغالگر به سربازهای فداکاری بدل می‌شوند که با ازخودگذشتگی جلوی دشمن ایستاده‌اند. بالاخره هر سربازی هم چماق لازم دارد. این چماق ممکن است بر سر عده‌ای از مردم عادی که قصد خرابکاری و بهم زدن نظم زبانی جدید را دارند هم فرود بیاید. مهم خطر تجاوز نیروی خارجی‌‌ است که دفع شده.»
    پائین آمد و دستش را بر شانه‌ام که به لرزه افتاده‌ بود گذاشت.
    «دوست دل‌نازک من. گاهی تعجب میکنم چطور هنوز در اینجا زنده مانده‌ای. بعد‌اً مفصل‌تر سیاست را به تو یاد خواهم داد. فعلاً باید به فکر شرایط جسمانی تو باشیم. آن لؤلؤ سفید انتهای آسمان را می‌بینی؟ طبقه‌ی هفتم بهشت است. بیا به من تکیه کن و چشمانت را ببند تا تو را برای استراحت به آنجا ببرم.»
    یک‌دفعه سقوط کردم! آن هم چه سقوطی. بیدار که شدم در این ناکجاآباد تنها بودم. می‌دانستم بهشت نیست. بهشت که شب ندارد. سرم را ترس بین دست‌هایم گرفته بودم که نیمه‌شب صدای بال زدنی شنیدم… فکر کردم حتما کذابئیل مرا گم کرده و حالا دارد دنبالم می‌گردد.
    دو مأمور چماق‌به‌دست هیکلی به سمتم آمدند. خشکم زده بود.
    به جرم ترک وظیفه در ساعت کاری، ایجاد بی‌نظمی بین کارآموزان و چند فقره جرم دیگر که نفهمیدم، رانده شده بودم.
    خدای من! میخواستم داد بزنم و بگویم اصلا اینطور نبوده. آن شیاد همه‌ را گول زده.
    یک نفرشان دستش را دراز کرد و گفت:
    «زحمت بکشید صور خود را تحویل بدهید.»
    با صدایی که از ته گلویم درآمد پرسیدم: «چکارش میکنید؟»
    آن‌یکی با تندی گفت:
    «به شما که ارتباطی ندارد. ولی اگر کنجکاوید باید بدانید که احتمالاً فرشته‌ی لایقی که گزارش شما را داده و برادری خود را ثابت کرده، صاحب جدید آن خواهد بود.»
    نمیدانم چند سال است که اینجا هستم. زمان از دستم دررفته. روزها به بهشت نامه می‌زنم و شب‌ها سعی میکنم سوت یادبگیرم تا صدای صورم را شبیه‌سازی کنم. اگر تا یک هفته‌‌ی دیگر موفق نشوم و نتوانم به بالا برگردم، بیخیال همه‌چیز می‌شوم. خلاص!

  37. دوچرخه
    از مدرسه که برمی‌گشتم ناهارم را می‌خوردم و می‌رفتم شاگردی خیاط‌خانه‌ی آقا فرهنگ. شب که می‌شد مزد نیم‌روزم را می‌گرفتم و یک‌راست می‌رفتم به دیدن دوچرخه‌ی کورسی پسته‌ای‌رنگی که توی ویترین مغازه منتظر من ایستاده بود. خوب نگاهش می‌کردم و یواشکی می‌گفتم: «بالاخره همین‌روزها میام و می‌خرمت و این دوچرخه‌ی کهنه که از بابام بهم به ارث رسیده رو پرتش می‌کنم گوشه‌ی انباری. بعدش بهروز هرچه‌قدر دلش می‌خواد با آن دوچرخه‌ی دسته‌بلندش مسیر محله تا مدرسه را باهام کورس بذاره. اما کور خونده. چون برنده‌ی مسابقه منم. دیگه بچه‌ها نمی‌تونن بهم سرکوفت بزنن که بابا برو یه نوش رو بخر. این بیچاره خیلی خسته‌اس. خیلی دویده. دست از سرش بردار دیگه.»

    حالا چهار ماه گذشته بود و حسابی پس‌انداز کرده بودم. چه روزهایی که از گرسنگی دلم ضعف می‌رفت، اما تحمل می‌کردم و پول‌هایم را توی قلکم می‌انداختم.

    روز آخری حساب و کتابی کردم و گفتم: «اوسا من با اجازتون دیگه از فردا نمیام سر کار. راستش از درسام عقب افتادم. باید خودمو برسونم.» آقا فرهنگ با لحنی ملامت‌گر بهم گفت: «بابا شماها کارکُن نیستین. بُرو بچه‌جون، برو ولی خوب درستو بخون تا نخوای عینهو من، برای یه لقمه نون حلال از صبح تا شب سوزن صد تا یه غاز بزنی. این کار به‌درد تو نمی‌خوره. درس بخون تا واسه‌ی خودت دکتری، مهندسی، چیزی بشی.»

    شب از دل‌شوره و ذوق خوابم نمی‌برد. فردای مدرسه برایم به اندازه‌ی یک سال طولانی بود. اما بالاخره تمام شد. فروشگاه دوچرخه ساعت سه عصر باز می‌شد. بی‌طاقت بودم. خودم را دل‌داری می‌دادم: «بابا تو که چهار‌ماه صبر کردی این دوسه ساعت هم روش.» اما فقط گفتنش راحت بود.

    ساعت سه جلوی مغازه بودم. از دور چشمم به جمال دوچرخه افتاد. باورم نمی‌شد که تا چند دقیقه‌ی دیگر مال من می‌شد. مغازه هنوز بسته بود. جلوتر رفتم. پارچه‌ای سیاه روی سردر مغازه نصب شده بود. “به علت فوت پدر، مغازه تا اطلاع ثانوی تعطیل است.”

    ناباوری و انکار تمام وجودم را در برگرفت. دوباره نگاه کردم. درست دیده بودم. فردا هم که جمعه بود. نومیدانه به خانه برگشتم. با خودم گفتم: «بی خیال آسمون که به زمین نرسیده. تا شنبه هم صبر کن.»

    برخلاف تمامی جمعه‌های زودگذر آن جمعه بسیار طولانی بود. صبح شنبه خواب‌آلود و خسته از بی‌خوابی شب گذشته سوار دوچرخه شدم تا آخرین مسابقه را با دوچرخه‌ی درب و داغانم با بچه‌های محله بگذارم. خیلی دلم می‌خواست بهروز را شکست بدهم. مطمین بودم از فردا هرچه‌قدر هم که تندتند رکاب بزند حریف دوچرخه‌ی دنده‌ای من نخواهد شد.

    بهروز جلوی در خانه منتظرم ایستاده بود. سوار بر دوچرخه‌ی کورسی پسته‌ای‌رنگ. دهانم خشکید و بازماند. بهروز شروع کرد به پُز دادن: «اینو بابام دیروز برام خریده. بابام خیلی مَرده. تا دید عاشق این دوچرخه‌ام با کلی خواهش و تمنا آقای سعادت رو راضی کرد که جمعه بیاد و مغازه رو باز کنه. بنده خدا داغ‌دار پدرش هم بود.»

    دیگر صدایش را نمی‌شنیدم. به جای مدرسه یک‌راست به جلوی فروشگاه رفتم. جای دوچرخه‌ام خالی بود.

  38. ✍️شکستن سکوت شب

    ساعت 4:20 صبح امروز، در دهمین روز فروردین ماه سال نو (1405)، با صدای وحشتناک انفجار بمب از خواب پریدم. البته بماند که بعد از چند ساعت متوجه شدیم که صدای انفجار پهپاد بوده. همان لحظه اول در خواب و بیداری متوجه شدیم، دم گوشمان اتفاق هولناکی رخ داده است.

    در آن لحظه انفجار، وقتی از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم. خبری نبود. شاید بهتر است بگویم حواسم نبود. وقتی دو مرتبه نگاه کردم، یعنی وقتی بیشتر حواسمان را به آسمان‌ آن لحظه شهرمان دادیم. دیدم از سمت چپ پنجره در سیاهی آسمان شب دم صبح، از پشت چند درخت بلند کاج در آن حوالی دود غلیظ سفید رنگی بلند می‌شود. در آن لحظه خیایان و کوچه شلوغ و پر رفت‌و‌آمد با عابر پیاده و سواری شد و شب به ناچار سکوت چند لحظه قبلش را شکست. زمانی‌که بلافاصله در آن زمان خاص پنجره را باز کردیم. بوی مواد منفجره شدیدی در هوا پیچیده بود.

    در این مدت یک ماه یعنی از 9 اسفند 1404 که جنگ شروع شده تا به امروز 10 فروردین 1405 و البته این چند روز اخیر برای چندمین بار است که صبح‌های زود در ساعت‌های مختلف با صدای انفجار از خواب بیدار می‌شویم.

    این انفجار آخری یعنی امروز صبح 10 فرودین 1405 زنجان دقیقا از بیخ گوشمان رد شد. البته صبح، 2 الی 3 ساعتی پس از این انفجار مهیب و به پا خواستن بوی دود، وقتی در اینترنت ملی اخبارها را چک کردیم، متوجه شدیم در این حادثه 3 الی 4 نفر کشته‌شدن و چند نفری هم مجروح و به بیمارستان منتقل‌شدن، یک نفر هم زنده از زیر آوار بیرون آوردن. انفجار پهپاد در یک خانه مسکونی صورت گرفته و امواج انفجارش به خانه‌های اطراف هم اثرش را بر جای گذاشته است. شکسته‌شدن پنجره‌ها و فرو ریختن بخشی از دیوار همسایه‌های اطراف به غیر از این منزل مسکونی از آثار حال حاضر اصابت بمب امروز بوده است.
    گذشت.

    و الان که در این لحظه یعنی ساعت 18:00 عصر امروز این روزنوشت را نوشته و منتشر می‌کنم، همه چیز شهر روال عادی خود را طی می‌کند و در ظاهر شهر به شرایط طبیعی خود برگشته و خواسته و ناخواسته زندگی همچنان در شهر جریان دارد.

    فرزانه کردلو

    #روزنوشت

    همگی در پناه خدا🌱

    1. ✅️
      با آرزوی موفقیت برای شما، فرزانه عزیز 🌻☀️
      پایان بندی متن ات رو دوست داشتم.

  39. بوی باروت بر مشام الکل

    حالا، تنها بوی باروت و خاکستر بر مشام انستیتو پاستور می‌نشیند. اما سال‌ها پیش، عطر الکل، نشانه‌ی ورود به دنیایی دیگر بود؛ جایی که میکروب‌ها فرمانروا بودند و ما، دانشجویانی کم‌تجربه، در پی کشف گوشه‌ای از رازهایشان. گویی وارد سفینه‌ای فضایی شده بودم؛ دنیایی شیشه‌ای، پر از نورهای فلورسنت، دستگاه‌های غول‌پیکر و ظروفی که در خودشان، ارگانیسم‌های نادیدنی اما قدرتمندی را پرورش می‌دادند.
    هر روز با هیجان به زیر میکروسکوپ خیره می‌شدم، به رقص ویروس‌هایی که با چشم دیده نمی‌شدند اما می‌توانستند مسیر تاریخ را عوض کنند. گاهی ساعت‌ها انتظار برای رشد یک کشت، پر از اضطراب بود؛ نکند تمام زحماتمان، سرمایه‌ی علمی و وقتمان به باد رفته باشد. اما در کنار این اضطراب، کنجکاوی سیری‌ناپذیری شعله می‌کشید. فرمول‌های پیچیده و مسیرهای ژنتیکی ویروس‌ها، برایم مثل نقشه‌ی گنجی بود که هرچه بیشتر رمزگشایی‌اش می‌کردم، پیچیده‌تر و جذاب‌تر می‌شد.
    آن روزها، ویروس‌ها فقط موجوداتی مزاحم در جهان نبودند؛ آن‌ها سوژه‌های تحقیق، معماهای علمی و گاهی کابوس‌های شبانه‌روزی بودند. به یاد دارم که چگونه با هیجان، اولین نتیجه‌ی مثبت کشت ویروس کرونا را دیدیم؛ذره های
    ریزی که با تلاش ما، خودشان را نمایان کرده بودند. آن لحظه، ترکیبی از حس پیروزی علمی و درک عظمت دنیای پنهان زیر پایمان بود.
    اما انستیتو پاستور فقط آزمایشگاه نبود. فضایی بود پر از تبادل دانش، جدل‌های علمی دوستانه و البته، خاطرات شیرین. یادم می‌آید شب‌های طولانی که برای اتمام یک پروژه، در سکوت آزمایشگاه می‌ماندیم، یا قهوه‌های دم‌دستی که انرژی‌مان را برای ادامه راه تامین می‌کرد. این‌ها همه بخشی از این تجربه‌ی غنی بود؛ تجربه‌ای که حالا جز در خاطره‌ها و شاید در میان آوارها، چیزی از آن باقی نمانده است.

    پریان مسعودی
    دهم فرودرین۱۴۰۵

  40. دخترک ترسید، شاید هرکس دیگری هم بود می‌ترسید.
    چند مرد هفتاد و شش ساله‌ای صندلی پلاستیکی به بازو را در حال گذر از پیاده‌راه می‌توان دید؟
    چنان بازو در بازو، که گو قرار است چندین دهه زندگیِ زیرسقفی داشته باشند.
    همان شب، نه همان ظهری که خورشیدش را ابرهای سیاه ربوده بودند.
    در نزدیک‌ترین بازه‌ی صوتیِ گوش آن پیرمرد صدای انفجاری بلند شد و خودش را از درزهای نامرئی به او کوبید.
    نوه‌اش صندلی صورتی پلاستیکی‌اش را میان فرش هال، حال رها گذاشته بود.
    پیرمرد در کمال بی‌کسی بازوی نیم‌مرگِ سال‌خورده‌اش را از سوراخ دسته‌ی صندلی رد داد و گره زد، صندلی نیز بی‌درنگ به دنده‌های بیرون زده‌‌اش پیچیده در پیراهنی کارمندی ولی بازنشسته چسبید.
    همان چسبیدن بود که چسبید، نه او جدا شد و نه آن خواست که جدایش کند.
    صندلی صورتی نهایتا پنجاه سانت حتی کوچکتر از نصف مرد بود.
    چنین قدم زنی خارج از عُرف اجتماع ولو جنگ زده، بنابه تعاریف مردم از دیوانگی، دیوانه محسوب می‌شد.
    ترسندگان آن‌ها را به دست قانون دادند و صندلی پلاستیکی کودک و پیرمرد به هیچ چیزی اعتراف و اعتراض نکردند.
    هرچند پلیس به نگاه‌های چرخان صندلی مشکوک شده بود ولی کمبود مدارک آن‌ها را راهی بیمارستان روانی بخش کودکان کرد.

  41. «لیموترش‌های زندگی خود را تبدیل به شربت آبلیمو کنید.»

    این جمله را چند سال پیش از مژگان رضایی، روانشناس کودک شنیدم. حالا که چند ترمی‌ست در دل درس‌ها و متون روانشناسی پرسه‌ می‌زنم، مفهوم این جمله برایم ملموس‌تر شده است.

    فروید می‌گوید ساختار شخصیت انسان از سه بخش تشکیل شده است: نهاد، من و فرامَن.
    نهاد همان غریزه است.
    فرامَن باید و نباید اخلاقی (وجدان) است.
    من به دنبال برقراری تعادل میان نهاد و فرامَن است و از عقل و منطق پیروی می‌کند.

    استادمان می‌گفت وقتی این سه با هم به مشکل می‌خورند در درون ما تعارضی ایجاد می‌شود که به دست مکانیسم‌های دفاعی قابل حل است.

    یکی از بهترین مکانیسم‌ها از دیدگاه روانشناسان، والایش است.
    کارش چیست؟ تَکانه‌های غیرقابل‌قبول را به سمت اهداف سازنده هدایت می‌کند.

    آدمی را تصور کنید که خشمگین است و به جای انکار یا سرکوب آن، خشم خود را به وسیله‌ی ورزش، نوشتن، طراحی و هر عمل ارزشمند دیگری تخلیه می‌کند. انگار در دل کوهی که مانعش شده است تونل می‌زند و جاده‌ای برای عبور از آن می‌سازد.

    گذشته‌ام را که شُخم می‌زنم یاد لیموترش‌هایی می‌افتم که هر از گاهی در زندگی نصیبم شده است. بحران‌های بیرونی که تبدیل به تعارضات درونی شدند اما خوب که فکر می‌کنم، نوشتن برای من همان شربت آبلیمو است. با نوشتن توانستم تا حدی از مسئله‌های ناخوشایند زندگی عبور کنم و به تاب‌آوری‌ام اندکی بیفزایم.

    1. ✅️
      با آرزوی موفقیت برای شما، بهاره عزیز 🌻☀️
      به نظر من هم یکی از سریعترین راههای دستیابی به والایش* ‌مطالعه و نوشتن است.

      پ.ن:
      *والایش=sublimation

  42. می‌نویسم تا برای توسعه‌یافتن ایران قدمی برداشته باشم.

    احتمالا می‌پرسید توسعه‌یافتن ایران چه ربطی به نوشتن دارد؟ من هم چندی پیش اصلا این دو کلمه را در کنار هم ندیده بودم اما حالا ارتباط خاصی بین آن دو می‌بینم و امروز آن را برای شما شرح ‌می‌دهم تا علاوه بر فهمیدن آن، انگیزه‌تان برای نوشتن دوچندان شود.

    «نوشتن برای توسعه یافتن» ایده‌ای است که بعد از خواندن کتاب «فرهنگ گفتاری» در ذهنم شعله‌ور شد. نویسنده در این کتاب جامعه‌های بشری را به دو دسته‌ی فرهنگ‌ گفتاری و نوشتاری تقسیم می‌کند. در فرهنگ‌های گفتاری برای انتقال مفاهیم معمولا بر گفتار تکیه می‌کنند اما در فرهنگ‌های نوشتاری اغلب از نوشتار استفاده می‌کنند.

    ادعای نویسنده این است که نداشتن فرهنگ نوشتاری یکی از موانع مهم توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی محسوب می‌شود. فرهنگ‌های گفتاری قادر نخواهند بود تمدن‌های بزرگی بسازند و دموکراسی را در جامعه مستقر کنند. متاسفانه در جامعه‌ی ایران فرهنگ گفتاری غالب است و مردم گرایش کمتری به نوشتن دارند. به همین خاطر یکی از دلایل توسعه نیافتگی ایران نبود فرهنگ نوشتاری است.

    بین گفتار و نوشتار تفاوت‌های بنیادین وجود دارد. در گفتار معمولا مطالب نامرتب و فاقد دقت هستند. پیام‌ها مبهم و غیرمستقیم‌اند و انتقال مفاهیم به سختی انجام می‌شود. لغزش و خطا در گفتار شایع‌تر است. زبان گفتار از بیان مطالب علمی و پیچیده عاجز است. احساسات و عواطف در گفتار پررنگ‌تر است. در مقابل نوشتار سرد و منطقی است و مفاهیم به صورت منظم و با دقت عرضه می‌شوند.

    در جوامعی که گفتار بر نوشتار غلبه کند فرهنگ گفتاری شکل می‌گیرد. فرهنگ‌های گفتاری جوامعی سنتی و گذشته‌گرا هستند. به خاطر جبرگرایی، اعتقاد به تقدیر و خرافات گرایش به انقیاد و انفعال دارند. گوینده بیشتر از گفته مورد توجه است. مکالمات با تعارف، کنایه، چاپلوسی، اغراق، تملق و دروغ گویی آمیخته است. قوانین به روشنی نوشته نمی‌شوند و ابهام و تفسیرپذیری مقررات زمینه فساد را فراهم می‌کند. هزینه‌ها اصولا جایی ثبت نمی‌شوند و معاملات شفاهی انجام می‌شوند. سیستم‌های حسابداری و حسابرسی وجود ندارند. آمار و ارقام ثبت نمی‌شوند و گزارشی ارائه نمی‌شود. حفظ کردن و به خاطر سپردن بیشتر از تفکر انتقادی و پرسشگری مورد توجه است. در حالی که فرهنگ‌های نوشتاری نقطه‌ی مقابل این ویژگی‌ها هستند.

    نویسنده به همین ترتیب به ذکر نمونه‌ها و مصادیقی از پدیده‌های موجود در ایران می‌پردازد تا خواننده را با خود هم‌رای کند که چطور فرهنگ گفتاری در جامعه، اقتصاد، مدیریت و حکمرانی اثر می‌گذارد و مانع پیشرفت و توسعه می‌شود.

    البته همانطور که خود نویسنده اشاره می‌کند پدیده‌های اجتماعی تک علتی نیستند و نمی‌توان تنها عامل توسعه نیافتگی ایران را نداشتن فرهنگ نوشتاری معرفی کرد.

    به هرحال این تئوری با تمام کاستی‌ها و استثناها دست‌کم برای من دو فایده‌ دارد:

    اول اینکه درک بهتری از اتفاقات اطرافم داشته باشم. این تفکیک به صورت‌بندی پدیده‌ها در ذهنم کمک شایانی می‌کند و می‌توانم آنها را دسته‌بندی کنم. حالا آگاهی کامل‌تری از مشکلات، تصمیمات، واکنش‌ها و رفتارهای خودم یا دیگران دارم و می‌توانم آنها را تحلیل کنم.

    دوم اینکه یک اقدام عملی کوچک و مشخص داشته باشم. اگر فهرستی از همه عوامل توسعه نیافتگی ایران بنویسیم به طوماری می‌رسیم که حتی حوصله نداریم نگاهش کنیم. اقداماتی که خیلی از آنها خارج از اختیارات ماست. اما با این تئوری من یک وظیفه مشخص دارم که به سادگی قابل انجام است. می‌توانم از خودم شروع کنم. بنویسم تا شفاف‌تر فکر کنم و دقیق‌تر حرف بزنم و با ترغیب دیگران به نوشتن به‌تناوب به توسعه‌ی جامعه کمک کنم.

    من بعید می‌دانم سیستم فعلی قابل اصلاح باشد. چشم امیدی هم به مداخله‌ی خارجی ندارم. خودمان هستیم که باید برای این فلاکت و بیرون کشیدن ایران از آن چاره‌‌ای بجوییم و اقدامی کنیم.

    بیایید مرضِ نوشتن را به جان همدیگر بی‌اندازیم و با شیوع گسترده‌ی آن به‌تدریج گرایش جامعه را به نوشتن سوق دهیم. به غلبه‌ی فرهنگ نوشتاری کمک کنیم و زمینه‌ی توسعه و پیشرفت ایران را فراهم کنیم.

  43. مرطوب بود هوای اطرافم از بی نفسی
    اما من بی توجه به تمنای ریه هایم دنبال جرقه بودم. افکارم روی کاغذ خوب نمی‌نشستند. کاغذ میخ داشت برایشان.
    آنها ADHD داشتند و من دنبال جرقه بودم.
    حالت تهوع داشتم. حیف که به سر انجام نرسید چون از پس آن هم من، دنبال جرقه بودم. از گره موهایم و پیچیدگی اش لذت میبردم. مثل همیشه زمان مدیدی را صرف اش کردم. گره ها باز شدند اما من دنبال جرقه بودم.
    گفتند افراط در مسئولیت و احساس گناه دو روی سکه اند، خواستم از سکه بودن فرار کنم و یادم آمد دنبال جرقه بودم.
    دینگ دینگ اینستا، ساختمان روانم را به رعشه نداخت بود. بوی خوش دنیای ویترینی، ساعت هایی برای هدر دادن، عاشقانه هایی ١ دقیقه ای، اینها را میخواستم اما یادم افتاد دنبال جرقه بودم.
    غروب بود. شعف برانگیز و در پوسته درمانده ای آموخته شده. همه چیز مهیا برای خریدن غم از آدمها. خورشید خاموش، مهتاب بالا
    و روز رو به موت.
    وقت مناسب هيچوقت نیامد و جرقه نیز.
    از آن روز رهایش کردم. دیگر هیچگاه دنبال جرقه نبودم چون پی بردم همه آن زمان ها جرقه در دستانم بود فقط باید سنگ هایش را به هم می سابیدم، چشمانم را می‌بستم و کاغذی برای تهوع پیدا میکردم.
    آنگاه جرقه، می جرقید .
    و
    من جزئ از جرقه بودم.

    زهرا سليمانی | مهرگان

  44. شرح احوال یک بزرگسال

    برنامه‌ی زمستان چنین است: نیم ساعت نوشتن. کمی از احوالات امروز را در دفترم نوشتم. آن احوالاتی که مناسب یک رسانه‌ی شخصی نیستند. کتاب «میکله‌‌ی عزیز» را روزها و «مردی که پرتره نیستی را کشید» را شب‌ها می‌خوانم. از کارهای معوقه و مهم دست بر‌می‌دارم. گاهی هم مچ خود را می‌گیرم و از خودم می‌پرسم امروز با دست‌هایت چیزی نوشته‌ای؟
    امروز از یک کوچه‌ی نامعمول رد شدم. سال‌ها پیش هم از کنار آن رد شدم اما دید شهرسازانه‌ی چندانی نداشتم. عرض کوچه در قسمت انتهایی، خودش را قطع و نصف کرده بود. سپس دوباره به اندازه‌ی واقعی برگشته و انتهای کوچه را کامل کرده بود. خانه‌ی کوچکی آن بستگی را پوشش داده بود. کنجکاو شدم جلوی آن خانه را بببینم. یک دیوار آن‌جا بود. فکر کردم احتمالا ساکنان خانه از سایه‌ی دل‌پذیر پنجره خسته شده‌اند.
    آیا من هم خسته خواهم شد؟
    اگر پنجره مشرف به خورشید بود، چطور؟

    ستایش عبدی

    (شما هم کروکی کوچه را در ذهن خود ترسیم کردید؟)

  45. خاطره‌ها دست‌های مصنوعی‌اند.
    دراز می‌شوند، می‌فشاریشان، حس نمی‌کنند.
    لمس می‌شوند ، لمس نمی‌کنند.
    تو را به هر کجا می‌خواهند می‌کشانند.
    به خرابه‌ها، زخم‌ها، کاخ‌های ویران، گل‌های رنگی که دیگر کاشت نشدند. تو را با پروانه‌ها می‌رقصانند، بال‌های مصنوعی به تو می‌دهند و تو را تا توهمِ حقیقت می‌برند.
    آنجا که می‌خواهی لمس شوی نفس بر نفسش بدمی جانی ندارند.
    و تو می‌مانی و تو.
    گفتم، نگفتم؟ که چطور خاطرات دود می‌شدند و من تنها نظاره‌گر آنها بودم.
    گفتم، نگفتم؟ تکیه‌گاهها و دیوارهای امنیت فرو ریختند.
    گفتم، نگفتم؟ مرگ پروانه را به جان خریدم.

    (با جمله‌ای از کتابی که اسمش را نمی‌دانم شروع کردم.)

  46. یک فنجان قهوه
    شاید برای دیگران لحظاتی عادی بود اما برای من هرگز تکراری نمی شد. وقتی داغی و بعد خیسی و بعد طعمش را حس می کردم، و سوالات هر روزه یکی پس از دیگری در ذهنم به دنبال جواب می گشت، صدای گرپ گرپ سینه ام را می شنیدم. ذهنم پشت سر هم می پرسید:
    «آیا به اندازه کافی شیرینه؟ آیا خامش لبانم رو رنگی می کنه؟ آیا می تونم به خودم افتخار که امروز اونو بی عیب و نقص دم کردم؟ آیا انرژی لازم برای شروع یک روز پر کارو بهم می ده؟»
    و در نهایت برعکس کردن فنجان روی نعلبکی به سمت قلبم، و فرستادن عکس شن های سر خورده ی تیره رنگ برای اپلیکیشن kave، تا یادگیری چند لغت انگلیسی بهانه ی خواندن فال باشد.
    از پشت دیوار شیشه ایی کافیشاپ ابرهای تیره ی آسمان را نگاه می کنم. گارسون با سوالش حواسم را پرت می کند.
    «چی میل دارید؟»
    سوال دکتر به ذهنم می آید.
    «چشمانم نمی بیند، بیوپسی معده ات پنج درصد متاپلازی رو نشون می ده یا پنجاه درصد؟ »
    «پنجاه درصد خانم دکتر.»
    «اخم هات رو باز کن اگر رعایت کنی می تونی همین درصد متاپلازی رو تا آخر عمر نگه داری و درصد تغییر شکل سلولیت بیشتر از این نشه.»
    باران بی رحمانه شروع به باریدن می کند.
    می گویم:
    «یک دمنوش پونه لطفا.»

  47. منِ خرابکار

    وقتی دنبال بهونه ای، هر جمله ی انگیزشی ای که می سازی بی اثر میشه.
    خودم یک:« خورشید برای اینکه طلوع کنه، حاضره هزینه ی غروب کردنو بده.»
    خودم دو:« اما خورشید از جاش تکون نمی خوره، زمینه که می چرخه»
    -:« پس زمین برای اینکه ساکن نمونه، حاضره تاریکی رو تحمل کنه.»
    -:« ولی زمین می چرخه که طرف دیگشم نور بخوره؛ بیشتر انگار می خواد هر دو ورش یه اندازه برنزه شن!»

    به نظر هر چی که هست رو مدل طبیعی خودش پیش می ره؛ انگار همه، همه چیزو بلدن، مدلشونو می شناسن و راهشونو پیدا کردن ولی من بینشون شبیه یه پابرهنه ی بلاتکلیفم که راه خونشم بلد نیست.
    یکی می گفت:« تو اولین حرکتات حتما گند می زنی، پس کارو زودتر انجام بده.»
    چِرت که از سر گذشت، چه یک چِرت چه صد چِرت.
    اینم خرابکاری من.

  48. قِلِقِ قالبِ قبلی
    شوق رفتن به پیاده‌روی و حرف‌زدن با خودم در برنامه‌ی ضبط صدا را دارم. یکی از تمرین‌های جالبِ دوره‌ی نویسندگی ست. خلاصه‌ش این است: زیاد حرف بزن تا بتوانی بهتر بنویسی. راه‌-باز-کنِ خوبی ست. صدای مانده در گلو را آزاد می‌کند. لااقل برایِ من که تازه شروعش کردم اینطور بوده.

    امروز صبح همزمان دو تا کیک هم درست کردم که به خوبیِ کیک پریشب نشد. قالبهای جدید گرفته بودم. ذوق داشتم امتحانشان کنم. یکی را کیک هویج و دیگری را سیب دارچین پختم. تازه قِلقِ قالبِ قبلی دستم آمده بود و سرخوشانه خودم را فاتح قله‌های کیک‌پزی میدیدم که قالبِ جدید آمد و گفت:”زِکّی عزیزم”. چه ترکیب جالبی درآمد” قِلِقِ قالبِ قبلی”. آدم قِلقِلَکش می‌شود. جالب‌تر اینکه آیا می‌توانی پنج بار درست و سریع بگویی:” قلق قالب قبلی” ؟ من که قلب قلبی شدم رفت.

    چند روزی ست که علاقه‌ی زیادی به پختنِ کیک در طعم‌ها و مدل‌های مختلف پیدا کردم. این بخش از زنانگی گاه‌گاهی در من طلوع می‌کند. آخرین باری که آتش کیک پختن در من شعله کشیده بود را یادم نیست. به این فکر میکنم که این بار چه شد که باز اینگونه شد؟ چه شوقی در من بیدار شده که می‌توانم به جای غُرزدن، بایستم و در این شرایطِ سختِ روحیِ این روزهایم کیک جدید متولد کنم؟ آیا تمرینِ پیاده‌روی و ضبط صدا کارگر بوده؟ یا تمرینِ حضورداشتن برای “بودن” به جایِ “شدن”در دوره‌ی “سفر مقدس”؟ یا روزانه سه صفحه نوشتن‌های صبحگاهی‌ام؟

    در هر صورت، این روزها در دکّان وجودم چیزهای جدیدی میبینم که قبل‌ترها به هیچ عنوان نبود. من آدمِ قِلِق‌گیری نبودم. یا یک کاری درست و اصولی انجام می‌شد و عالی از آب درمی‌آمد که می‌آمد. اگر به هر دلیلی درنمی‌آمد او را به خیر و من را به سلامت. حوصله‌ی دیدن نقص‌ها را نداشتم. حالا به لطف خاندن، نوشتن و گامیدن با هنرِ قِلِق‌گیری آشنا شدم. قِلق‌هاتان گیر باد!

  49. من حاکم هیچ سرزمینی نیستم.
    حاکم هیچ شهر و کشوری نیستم.
    شاید بتوانم حاکم تن و جان خود باشم،حاکم روح و روانم.
    شاید بتوانم در سرزمین افکارم حکمرانی کنم و هر روز برای این افکار، قوانین جدید ارائه کنم.
    شاید بتوانم حاکم آرزوها و انتظارات خودم باشم و برای هستی آمال و آرزوهایم حکم دهم. افکارم،انتظاراتم و عواطفم هم می توانند در بند من باشند هم می توانم آزادشان کنم. جز درونم چیزی و کسی از من فرمان نمی برد.

  50. میم مثل جین وبستر
    (به یاد خالق اثر ادبی بابا‌لنگ‌دراز)

    جودی جانم، گمان می‌بردم پایان داستان بابا‌لنگ‌دراز پیوند تو با جرویس پندلتون‌ست. اخیرن متوجه شدم اداره‌ی نوانخانه‌ای را به نام جان گریر به سالی مک‌براید سپرده‌ای. به نظرم شخص شایسته‌ای را برای این سمت برگزیده‌ای. سالی با نام‌نویسی در انتخابات نمایندگان کالج، حس وظیفه‌شناسی‌اش را به منصه ظهور رسانده بود. به یاد داری آن روز سالی تا چه اندازه پریشان‌حال و مضطرب بود. نگران متن سخنرانی‌اش بود. تو آن شب به اتاق سالی رفتی و با بیان گرم و دلنشینت دلش را قرص‌ کردی.
    جودی جانم دلم گرفته ‌است. غم سنگینی بر دلم چنبره‌ زده است. این خبر برایم دلخراش بود و دردناک. گمان نمی‌کنم چهل و یک سال، عمر طولانی باشد برای یک نویسنده. نه ماه انتظار. نه ماه لحظه‌شماری برای به آغوش کشیدن معجزه‌ای که خالقش تو هستی. جودی می‌شنوی دوپ دوپ… دوپ‌دوپ. نبضش می‌طپد. خانم جین وبستر بر روی تخت دراز کشیده است. تصور می‌کنم تبسم زیبایش را؛ غرق در شادی و اطمینان خاطر از سلامتی دخترش. شک ندارم پزشک، خانم جین وبستر را از این موضوع آگاه کرده است که اکنون دخترش قادر به شنیدن صدای اوست. تصور می‌کنم شب‌هایی را که داستان بابا‌لنگ‌دراز را با ذکر جزئیات برای دخترش روایت می‌کند.«دختر نازنینم، جودی ابوت وقتی به دنیا میاد به نوانخانه‌ی جان گریر سپرده میشه… اون سال کریسمس بابا‌لنگ‌دراز پنج تا سکه طلا برای جودی می‌فرسته… جودی به پاس تشکر از بابا‌لنگ‌دراز هر شب براش نامه می‌نوشت… راستی، جروی پندلتون، عموی جولیا، همون بابا‌لنگ‌دراز بود!». اما نویسنده‌ی محبوب ما، خالق داستان بابا‌لنگ‌دراز، در تاریخ دهم ژوئن 1916 برای زایمان دخترش به بیمارستانی در نیویورک مراجعه می‌کند و دخترش را به دنیا می‌آورد. پس از زایمان به تب شدیدی دچار می‌شود و صبح یازدهم ژوئن 1916 در رویای شیرین به آغوش کشیدن دخترش تا ابد آرام می‌گیرد.
    جودی جانم، من را ببخش اگر موجب ناراحتی و تکدر خاطرت شدم. به گمانم نزدیک‌ترین فرد به خانم جین وبستر تو بودی. به همین خاطر سنگ صبور من بودی امروز. اگر مایل بودی خوشحال می‌شوم با کلام نافذ و الهام بخشت نامه‌ای برایم بنویسی و مرا از احوالت باخبر کنی.

    دوستدارت
    لاله فاضلی.

  51. جهان جهندهٔ بی‌رحم
    این روزها، بیش از پیش درمی‌یابم که در جهان هیچ‌چیز قطعی نیست و همه‌چیز می‌گذرد. این، هم خوب است و هم بد؛ اما نمی‌دانم ردی از کدام فطرت بر تن روحمان مانده که انگار در پی ثباتیم، در پی جاودانگی، در پی بودنی آرام… جاودانگی نه به معنای زنده بودن لزوماً، به معنای بودنی بی‌تن، بودنی روح‌وار… گنجاندن این جاودانگی در کلام دشوار است، اما هرچه که هست، در این جهان، در این جهندهٔ پیاپی در تغییر، گویا دنبال چیزی هستیم که این‌جهانی نیست… چرا فطرتمان با این تغییر، سخت کنار می‌آید و هنوز حرف خودش را می‌زند و در پی بودن است؟
    این روزها که کیفیت بودنمان، چندان روح‌پسند نیست، دنبال چه می‌گردیم از این جهان بی‌رحم که مدام خراش می‌کشد بر تن روح آوارهٔ ثبات‌طلبمان؟
    ما بدجور در این جهان گم شده‌ایم…

  52. از اعتراف به این‌که این یادداشت، یک تجربه‌ی شخصی است و نه صرفن زاده‌ی خیال و خواب، می‌هراسیدم. اما پس از آن‌که ژرف‌تر اندیشیدم، دریافتم که یادداشتم را از ماجرایی تخیلی و غیرحقیقی، به تجربه‌ی زیسته‌ی نقش‌بسته در قالب کلمات تبدیل می‌کند. معنی متفاوتی دارد اگر این‌گونه باشد.
    زندگی با من کینه داشت و روزی تصمیم گرفت مرا به‌طور کامل طرد کند.
    من از کل دنیا فقط اتاق کوچکم را داشتم. به‌راستی که اتاق خودم نبود، مکانی بود که به آن پناه برده بودم و مالکش من نبودم. به هرحال، دیگر آن اتاق هم پناهگاه من نبود‌. کلماتی که روی دیوارها نوشته بودم، به‌خودی‌خود محو شدند و رفتند؛ به‌گونه‌ای که باورشان شده بود هرگز نوشته نشده بودند.
    پیش از آن‌که زندگی مرا بیرون کند، کودکی‌ام را پس خواستم؛ از قبر در آوردمش و بین برگه‌های کتاب شعر پایین تخت پنهانش کردم. زندگی به من یادآور می‌شد که آن کتاب هم متعلق به من نیست.
    وقتی دو دستش را روی شانه‌هایم می‌فشرد و مرا به سمت در هدایت می‌کرد، از پنجره دیدم که مرگ با هفده سالگی‌ام قدم می‌زند. به سمت درختان برهنه‌ی کنار دریاچه دویدم. او دیگر آن‌چنان زنده نبود؛ موهایش از ته تراشیده شده بودند و سینه‌هایش از لطافت، خالی. زنانگی‌اش قطره‌قطره شب شده بود و در معلق‌ترین لحظه‌اش، دیدم که زندگی را در تنهایی خویش دنبال می‌گیرد؛ در تنهایی و در امیدهایش.

  53. بله آقای الکس؛ زن‌ها همه‌جا هستن.

    “زن‌ها همه‌جا هستن، متأسفم ولی این لذت زندگیه. این چیزیه که به آدم میل نفس کشیدن ‌می‌ده.”*
    ‌ وقتی الکس مرد بازنشسته‌ی نمایشنامه‌ی توتو وسط یه مونولوگ بلند، این جمله‌ی ساده رو به زبون آورد، یه لحظه به ذهنم اومد همیشه واسه نویسنده‌ها یکی از بهترین‌ سوراخ سنبه‌ها، برای چپوندن عمیق‌ترین حرف‌ها و جدی‌ترین دغدغه‌هاشون، وسط یه بحث به ظاهر ملال‌آور و مضحک زن ‌و شوهری بوده.

    اینجا هم الکس توی اون شب وامونده که توتو بدون هیچ دلیلی یکهو گذاشت و رفت؛ بعد از چهل پنجاه سال زندگی مشترک با زوئه، توی چند دقیقه مهم‌ترین و نگفته‌ترین حرف‌های زندگی‌ش رو گفت و خودش رو راحت کرد.

    دیدم حتی برای فلسفیدن و تز‌دادن از زن‌ها و جُستن نسبت مرموزشون با بقیه‌‌ی پدیده‌های جهان هم، چه جایی دنج‌تر و مرغوب‌تر از دیالوگ‌های کلنجار نصفه شبی یه زن و شوهر بازنشسته‌ی بورژوا که سگشون بی‌خبر گذاشته و رفته و حالا وقتشه که تمام حسرت‌ها و آرزوها و پنهان‌کرده‌هاشون رو تف کنن تو روی همدیگه‌ و برای همیشه از شر پوشوندنشون راحت بشن.
    نیاز به هیچ پیچیدگی و تکلفی هم نیست. مُهیا‌ترین موقعیت و سر‌راست‌ترین شکل بیان برای گفتن مهم‌‌ترین حرف‌های دنیا.

    دیگه چی بهتر از این برای نویسنده‌ی موقعیت‌طلب و خواننده‌ی نکته‌گیر‌.

    *جمله‌ای از نمایشنامه توتو
    نوشته‌ی آنیس بس و دانیل بس
    ترجمه‌ی راحله فاضلی

    تن‌واژه‌گی | میثم مقصودی

  54. جان‌بخشیدنی

    گاه دوست دارم اشیا اطرافم را زنده ببینم. خاطراتشان، دیدگاهشان و باورهای منحصربفردشان. هر کدام طرز فکر و نفس مخصوص به خود را دارند.

    بطور مثال اکنون با یک پیرمرد و زنی مشغول به هم‌فکری و هم‌کاری بودم:

    پیرمرد، میز‌تحریر قدیمی‌ست‌ که روبه‌رویم نشسته. کت شلواری به رنگ آلبالویی پوشیده و با جواهرات سنگی، پر‌های طاووس و گل‌سینه، کرواتش را آرایش کرده‌. تنها مشکل این پیرمرد دوست‌داشتنی، سمفونیِ خطرناکِ دیسک کمرش در بحث‌های سیاسی با من است. او که بسیار لطیف‌دل و خوش‌‌خیال است مرتب در حال نوشتن و خواندن است.

    زن جوانی که افسرده است و هر روز دلش هوس خودکشی می‌کند، دفتر نقاشی‌ام است. مرتب اوردوز می‌کند و نقاشی از حلقومش بیرون می‌ریزد. کاغذهای روغنی مثل تف لابه‌لایشان پراکنده است. غضروف نای‌هایش یا همان سیمی‌هایش چنان تنگ و لهیده‌ شده که آسم هم گرفته است. بعضی روزها دست از سرفه برنمی‌دارد و بعضی روزها مثل مرده‌ای هیچ تف نمی‌کند.

  55. مثلا تنم را دربیاورم آویزانش کنم از چوب رختی بگذارم کنج دیوار و ذهنم را از اعصابم جدا کنم بدهم دستت که بشوری و بسابی اش و بعد بیایم بنشینم کنارت فقط با دلم، کاش می شد تمام هورمون ها را هم از خون و رگ هایم می گرفتم و قلبم فقط گلبول قرمز پمپاژ می کرد…
    ولی مطمئنم مامان می آید تنم را از کنج دیوار پیدا می کند ،بو می کند،دستی به سر و رویش می کشد و احتمالاً بعد از لباسشویی خشکش می کند اتو می زند و تا می کند می گذارد روی پله ها که رفتنی ببرم اتاقم، خواهرم هم که بیاید برای اذیت لگدی می زند و رد می شود شاید هم دعوایم کند که چرا درآوردی اش بپوشش.
    بابا بفهمد می گویم تن خودم است اختیارش را دارم بعد عصبانی می شود …
    تنم را بر می دارم در دستم می روم آشپزخانه که با مامان حرف بزنم، مامان می گوید خیلی زودرنجی زندگی را سخت گرفته ای. اشک هایم را جمع می کنم داخل کاسه ی چشمم که بروم اتاق در تنهایی ام خالی کنم. تنم را هم پرت می‌کنم وسط حال.
    کمی بعد مامان می آید پیشم بابا سپرده که بیاید من تنها نمانم.تنم را با ملایمت در دست گرفته برایم میوه پوست کنده بابا هم تخمه شکانده که بخورم. مامان تنم را روی مبل میزبان می گذارد به سایه ام به خودم به این حس پوچی و خلأ نگاه می کند طبق معمول چیزی جز زیبایی نمی بیند.حرف می زند همان حرف های همیشگی من هم می گویم برود دلم می خواهد بخوابم.
    مجبور می شوم تنم را بردارم و بپوشم چه قدر تنگ است اصلا راحت نیستم انگار قلبم را مچاله می کند.آب رفته یا مامان کناره هایش را دوخته است؟نمی دانم آنقدر محکم می چسبد به سایه ام که بعید می دانم بتوانم دوباره درش بیاورم.

    1. ✅️
      با آرزوی موفقیت برای شما، آتنا عزیز 🌻☀️
      متن شما بسیار با احساس و لطیف بود، لذت بردم.

  56. در هجومِ لیزرهای سبز
    چرخ‌دنده‌های غریزه
    معکوس چرخید

    کبوتری
    به صیدِ قرقی رفت
    دارها
    سرو شدند
    طناب
    آسمان را
    پایین کشید

    ابوبکر بغدادی
    در استخرِ باد
    غرق شد

    از این پس
    کبوترها
    بر تابوتِ دارها
    لانه می‌کنند
    و ابر
    سرو
    می‌زاید

  57. خاطرات یک مستباج الدعوت

    هر خاله خانباجی که چشمش به خانم‌جانم می‌افتاد، نشون رمال و دعانویس بهش می‌داد.
    خانم‌جانم اما دنبال نرذ و نیاز بود. سفره‌ی ابوالفضل می‌گرفت و شمع نرذ سقاخونه می‌کرد.
    پیش هر ملایی که شنیده‌بود نفسش حقه می‌رفت و چله‌های جورواجور می‌گرفت.
    این آخریا نرذ کرد هفت‌تا پنجشنبه بره شابدالعظیم دخیل ببنده. دوتایی سوار قطار دودی می‌شدیم و می‌رفتیم زیارت.
    خانم‌جانم می‌گفت چون هنوز معصیت نکردی مستباج‌الدعوتی و خدا حاجت دلت رو زود میده‌.
    منم از جون و دل مایه می‌ذاشتم. پابه‌پای خانم‌جانم اشک می‌ریختم و تسبیح می‌گردوندم.
    خانم‌جانم می‌گفت پدر مادرا باید دعا کنن تا خدا بهشون بچه بده.
    فکر کنم خدا با حاج بابام قهر بود چون با اینکه حاجی شده کاهل نمازه. به خاطر همین دعاهای خانم‌جانمم دود هوا می‌شد.
    خانم‌جانم برام تعریف کرده‌بود برای به دنیا اومدن من خییییلی دعا کردن. آخه قبل از من دو دفعه بارش رفته بود و وقتی من بعد چهار سال از عروسی‌شون دنیا اومدم، حاج‌بابام چهار شبانه‌روز دیگ و پاتیل راه انداخته بود و همه‌ی در و همسایه رو ولیمه داده بود.

    من برای خودم پادشاهی می‌کردم تا اینکه عمو حجتم زن گرفت. فکر کنم عموم خیلی مومنه آخه خدا جواب دعاهاشون رو زود داد و سر سال نشده زنش دوقلو پسر زایید.

    حاج‌بابام که حکم پدر داره برا عمو حجت، چشم‌روشنی هفت‌تا گوسفند قربونی کرد و هم‌وزن موی تراشیده‌‌ی پسرا از حجره‌ش طلا هدیه آورد.
    عمه اخترم که برق چشمای خان‌داداشش رو از دیدن اون دوتا پدرصلواتی دید، شد آفت جون خانم‌جانم. چپ می‌رفت راست می‌رفت و زیرآبی دختر دم‌بختی که خانوادگی پسرزا باشن برای حاج‌بابام نشون می‌کرد.
    خدا رو شکر حاج‌بابام با این همه برو و بیایی که داره فقط هواخواه خانم‌جانمه و تو این چهارده‌سال برای پسر نداشتن خم به ابروش نیاورده‌بود و دل به دل حرفای عمه نمی‌داد. اما کارای عمه دل خانم‌جانم رو خون کرده بود.

    هفته‌ی آخر نرذ زیارت، خانم‌جانم بدحال شد و افتاد تو جا. عزیزخانمم تا رنگ و روش رو دید گفت عروس بالاخره حاجت‌روا شدی.
    خانم‌جانم خیلی بددل شده‌بود و خواب و خوراک نداشت. به همه‌چیز اخ و تف می‌کرد اما تا چشم ازش برمی‌داشتی می‌رفت سراغ خاک باغچه.
    ولی من خیلی خوشحال بودم چون عمه اخترم دست از سر خانم جانم برداشته بود. حالا از اونور بوم افتاده بود و هر روز اسفند دود می‌کرد و تخم‌مرغ می‌شکوند که چشم حسود و بخیل ازش دور باشه.

    روزا گذشتن و بالاخره با دیدن هلال ماه رمضون صدای گریه‌ی بچه بلند شد.
    عمه کل‌کشون از اتاق بیرون اومد و به حاج‌بابام گفت مشتلق بده. دیر اومده ولی شیر اومده.
    عزیزخانم بچه به بغل بیرون اومد و گذاشتش توی بغل حاج‌بابام و گفت چشمم کف پاش آقا رمضون اسمشم با خودش آورده.

    اشک شوق توی چشای حاج‌بابام حلقه‌زده بود. تا حالا این شکلی ندیده بودمش. منم بغض کردم و خودم رو از پشت چسبوندم به بغلش.
    حاج‌بابا بچه رو داد دست عزیزخانم و گوشه‌ی چشمش رو پاک کرد که من نبینم داره گریه می‌کنه. خودش رو خم کرد تا همقد من شه و گفت خدا به دعاهای تو نظر کرد که این هدیه رو به ما داد. می‌خوام تو اسمش رو انتخاب کنی.
    همون موقع عمه سقلمه‌ای به پام زد و به نگاه وامونده‌ی عزیزخانم اشاره کرد.
    و این بود داستان تولد برادرم آقا رمضون.

  58. با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. شماره ناشناس بود. دو دل بودم که جواب بدهم یا نه، جواب دادم. چند دفعه گفتم:«بله؟» اما کسی حرفی نمی‌زد. تا آمدم تلفن را قطع کنم صدایی زمخت از پشت تلفن گفت:«تو مزخرف ترین نویسنده‌ای هستی که تو عمرم دیدم.»
    بدون تغییر در حالتم جواب دادم:«می‌دونم.»
    چند ثانیه پشت خط سکوت بود تا این که گفت:«پس چرا می‌نویسی؟»
    گفتم:«تو چرا می‌خونی؟»
    ⁃ از این که خودمو آزار بدم خوشم میاد.
    ⁃ چقدر جالب، با هم تفاهم داریم.
    ⁃ برا کی می‌نویسی؟
    ⁃ کسایی که مازوخیسم¹ دارن.
    ⁃ بازی با کلماتت خوبه.
    ⁃ شاید برا همین نویسندگی رو دوست دارم.
    ⁃ واقعا هر روز صفحه‌ات رو به‌روز می‌کنی؟
    ⁃ نمی‌دونم، تو که پیگیرمی بگو.
    ⁃ اصلا ازت خوشم نیومد.
    ⁃ می‌دونم.
    دوباره سکوتی تلفن را در بر گرفت و سپس گفت:«نویسنده‌ها همشون دیوونن؟»
    ⁃ به طرز حرف زدنت نمی‌آد کتابخون باشی.
    ⁃ من فقط رمان‌های معروف رو می‌خونم.
    ⁃ اوهوم. مشخصه، چیزایی که معروف می‌شه رو دوست داری.
    ⁃ از کجا مشخصه؟
    ⁃ چون حتی نمی‌دونی هر چیز معروفی، خوب نیست.
    ⁃ ادعات می‌شه؟
    ⁃ من خودمو از کسی بالاتر دیدم؟
    ⁃ فقط می‌خواستم بهت بگم، از نویسندگی بزن کنار.
    با مکث کوتاهی به جمله‌اش فکر کردم، از لحاظ ادبیاتی مشکل داشت:«باشه، هر زمان که تو پیگیرم نبودی این کار رو انجام می‌دم.»
    تصورم این بود که جوابی دندان‌شکن می‌دهد، اما برخلاف انتظار تماس به پایان رسید، نگاهی به تلفن دستم انداختم؛ ساعت شش و بیست و هشت دقیقه صبح بود! یا آدم سحرخیزی بوده و یا مست و دیوانه!

    ——————————————
    پ.ن:
    ¹ مازوخیسم (خودآزاری) یک نوع بیماری روانی است که فرد مبتلا از عذاب و شکنجه نسبت به خود احساس رضایت می‌کند.

  59. از اینکه می توانم، اولین نوشته ام را در سایت آقای شاهین کلانتری بنویسم، خرسند و از ایشان سپاسگزارم.
    اولین متنم را از نوشتن برای نوشتن می نویسم.
    نوشتن برای من، مثل خیلی افراد، صرفاً مهارتی برای رد و بدل کردن پیام بود. زمان طولانی گذشت تا به ارزش نوشتن پی ببرم. در مسیر درمان زخم های درونم، هیچ یک از کتاب های زرد روانشناسی، از نوشتن نگفته بودند، در یک کلیپی شنیده بودم که نوشتن را، راهکاری در کنار راهکارهای دیگر، می توان در زمان افسردگی بکاربرد.
    کتاب “راه هنرمند” خانم “جولیا کامرون”، اولین کتابی بود که به طور جدی از نوشتن به عنوان ابزاری معنوی برای ارتباط با راهننای درون، سخن گفته بود. همان چند صفحه اول کتاب، در ذهن من جرفه ای زد و باعث تغییر تگرشم شد. و مرا به خواندن کتاب ترغیب کرد. با انجام تمرینات نوشتن، در پایان هر فصل، اشک از چشمانم سرازیر می کرد و غم سال های گذشته را با خودش می شست. هر روزه نویسی های صبحگاهی، من را واقعا سبک کرد و مشغله های ذهنی ام را پاک کرد. کتاب های دیگر نویسنده را هم تهیه کردم، کتاب ها متفاوت و حال خوب کن بودند، ولی تمرین “صفحات صبحگاهی” در همه آن ها، تکرار و تاکید شده بود.
    یادداشت آقای شاهین کلانتری، درباره صفحات صبحگاهی که در حال انجامش بودم، برایم بسیار جذاب بود. و من را به پیج “مدرسه نویسندگی” رساند. دنبال کردن این صفحات راه را برایم روشن تر و هموارتر کرد. شرکت در نشست های ایشان، برای من مانند، ماندن در ریکاوری پس از شفاست، و حضور در جمع پربار و پرمهر فرهیختگان جامعه.

  60. عنوان: چرا باید ادبیات داستانی بخوانیم؟

    – گفت: بیش‌تر کتاب‌های داستانی بخون.
    – گفتم: من وقت اضافی ندارم که داستان بخونم.

    دیالوگی‌ که در سال‌های گذشته زیاد بین من و دوستانم رد‌وبدل می‌شد، همین بود. تا این‌که سرم به سنگ‌ خورد و سربه‌راه شدم. الان بیش از یک سال است که ادبیات داستانی را به صورت جدی‌تر دنبال می‌کنم.

    تا جایی که ‌یاد دارم نسبت به خواندن رمان و کتاب‌های داستانی گارد داشتم؛ چون فکر می‌کردم خواندن چنین کتاب‌هایی اتلاف وقت است.

    اغلب کتاب‌هایی که تا آن زمان خوانده بودم در حوزۀ کسب‌وکار و توسعۀ فردی بودند. تقریبن از هر بیست کتابی که می‌خواندم، دو سه‌تای‌شان کتاب‌های داستانی بودند. این شد که ذهنم از نظر منطق در حال رشد بود ولی از نظر احساسی ضعیف بودم.

    با خواندن مقالۀ “چرا ادبیات؟” یوسا مطالعۀ ادبیات داستانی برای من جدی‌تر شد. از آن زمان در کنار کتاب‌هایی که در حوزه‌های مختلف مطالعه می‌کنم، یک کتاب داستانی را هم در دست خوانش دارم. اگر هم به صورت تصادفی به داستان کوتاهی برسم که جالب باشد و زمان زیادی از من نگیرد، فرصت را غنیمت می‌شمارم و یک نفس آن را می‌خوانم.

    🔻چند دلیل برای خواندن ادبیات داستانی:

    تقویت همدلی: وقتی مثل من بچسبید به کتاب‌هایی که کم‌داستان‌اند، بعد از مدتی متوجه خواهید شد که توانایی درک احساسات دیگران و همدلی با آن‌ها را ندارید. با خوانش ادبیات داستانی و گذاشتن خود به جای شخصیت‌های داستان می‌توانیم هوش‌ احساسی خودمان را تقویت کنیم.

    یادگیری گفت‌وگو: دیالوگ‌هایی که در داستان‌ها شکل می‌گیرند، می‌توانند درس‌های بسیار به ما بدهند برای گفت‌وگوهای باکیفیت‌تر. اگر هم دیالوگ‌ها ضعف داشته باشند یا غیرمنطقی به نظر برسند، ما به عنوان سوم شخص می‌توانیم ضعف‌ها را تشخیص بدهیم و از این اشتباهات دوری کنیم.

    روایت‌گری: اگر بخواهیم مهارت‌ روایت‌گری را در خودمان تقویت کنیم باید در دیدن، شنیدن و خواندنِ دقیق به تبحر برسیم. بدون ورودی‌های خوب، نمی‌توان انتظار خروجی خوب را داشت. یکی از راه‌های یادگیریِ روایت‌گری، مطالعۀ فعال رمان و داستان است. خواندنی که همراه با توجه آگاهانه به واژه‌ها، دیالوگ‌ها، صحنه‌پردازی‌ها، شیوۀ بیان احساسات و … باشد.

    تفکر بهتر : یک رمان‌خوان حرفه‌ای هر حرفی را باور نمی‌کند؛ چون برای این‌که پی‌رنگ داستان منسجم باشد باید بین رویدادهای متن، یک رابطۀ علت و معلولی محکم وجود داشته باشد. ذهن فردی که ادبیات داستانی را جدی می‌گیرد در این مسیر صیقل می‌خورد و هر استدلالی را نمی‌پذیرد.

  61. نویسندگان معتاد
    اولین چیزی که باید متوجه شد، این است که نوشتن خلاقانه چیزی شبیه به مواد مخدر است؛ ناگهان در میان جمع ایده‌ای به ذهنت می‌رسد، در خواب برای خود داستان‌سرایی می‌کنی و به خودت می‌آیی و می‌بینی کابوست را خودت خلق کردی، زیر دوش شخصیت‌های ذهنی‌ات را می‌سازی و زندگی‌ات را با ولع خواندن و تماشای کتاب‌ها می‌گذرانی. در سکوت فکر می‌کنی و تلاش می‌کنی که همیشه قلمت را کنارت نگهداری و ایده‌های فریب‌آمیز در مورد توانایی‌ات را بنویسی.
    اما اولین باری که که از شما نقد می‌کنند، لبخندتان بیش از پیش اجباری می‌شود، زیرا هر جمله از قضاوت دوستان و همکارانتان لایه دیگری از احترام و عزت نفس را از بین می‌برد، این لحظه‌ای است که زندگی را تغییر می‌دهد.
    نگاهتان به چشمان شیشه‌ای تبدیل می‌شود، چشمانتان خالی می‌شود و در مقابل هر اظهار نظر اسیدی، هر ضربه‌ای از چاقو، سر تکان می‌دهید. گوش دادن نه، فقط به نقطه خاصی از حداکثر درد خیره می‌شوی و فقط منتظر تمام شدن تجربه وحشتناک هستید. آنجاست که با خود فکر می‌کنید:«اصلا ارزشش را دارد؟ اصلا استعدادش را دارم؟» و تصور می‌کنید باری مانند صدها دفعه‌ای که جی کی رولینگ برگه های رد دریافت می‌کرد متحمل شدید. پس تنها حرفی که باید در مقابل این احساس به خود بزنید این است که:«همه پیش‌نویس‌های اول چرت هستند!» این یک جمله ساده است اما ارزش به خاطر سپردن را دارد.

  62. عطر سوختن دلت را به چه بویی شبیه می‌دانی؟

    به تن ناسورش می‌نگرم. به عضلاتی که روزی اگر روی سنگ می‌خابید، آخ نمی‌گفت. این‌روزها برای این‌که بتواند کمی بخابد زیرش تشک موّاج می‌گذارند تا استخان‌هایش زمین را نبوسند، چه بوسه‌های دردناکی.

    روی صندلی ناکوک بیمارستان نشسته‌ام. دیگر این روزها اشکم دم مشکم‌ست. به هر بهانه‌یی می‌گریم. او که می‌خابد به سراغ اتاق‌های دیگر می‌روم.

    تخت‌های قدیمی، تشک‌های ناموزون، بالابر تخت انگار صد سال‌ست که تنش با روغن ماساژ ندیده، وقتی حرکت می‌کند، انگار تریلی دارد رد می‌شود، همه را بیدار می‌کند.

    پتوهای کهنه، بخش پنج شش تا پرستار دارد، با دنیایی پر از مریض. به حجم مریض‌ها که نگاه می‌کنم، به آه و ناله‌شان، دوباره چشم‌های پر فروغ، پر از زندگی، پر از شور، پر از عشق، پر از پروانگی کشته شده‌ها جلوی چشمانم رژه می‌روند. قلبم ضربانش این روزها خوش، ساز نمی‌‌زند.

    بیمارت را  که می‌بینی، چشمانش، زندگی را از تو طلب می‌کند و تو می‌مانی که چگونه به او هدیه بدهی. آن‌طرف، جان‌های زیبا  را می‌بینی که هی می‌روند و می‌روند…

    آدم‌ها، صد گونه‌اند و یا شاید هزارهزار گونه. هر کدام‌شان با غم مخصوص خودشان رفتار می‌کنند. خلاصه نمی‌دانم هر چه هست این روزها حتا شکوفه‌ی گول خورده‌ی بهار که تا هوا را خوش می‌بیند، گل از گلش می‌شکفد باز هم مرا می‌گریاند. یاد بهار بدون گل‌های زیبای کشته شده می‌افتم، دلم را می‌لرزاند.

    برایش حلوا پختم، از آن مادر‌پز. نرم و گرم و راحت‌الحلقوم‌ست دوست دارد. آرام می‌جود. بیمارستان بزرگی‌ست. تنها بیمارستان شهر ما که در همه‌ی زمان‌ها مریض می‌پذیرد.

    تخت ندارد، پرستار ندارد، پتو ندارد، شیر آبش داغون است. قانونی در آن نیست. می‌آیند و می‌روند در هر ساعت، پر از سر و صدا.

    با خود می‌گویم«برادرم اگر پول نداشت چه بر سرش می‌آمد؟»

    دارو نیست. چیزهای اولیه و مهم این بیماری گران است. چرا ما به این روز افتادیم؟ چرا ما گدا شدیم؟ پول که نداشته باشی باید بمیری و اگر ماندی باید دارو ندارت را بفروشی.

    در داروخانه نشسته بودم که پیرمرد خمیده‌یی وارد شد. پول دارویش۹۷۰ هزار تومان شده بود، آن هم برای چند قلم داروی ساده. جیب‌هایش را گشت و کارتی در آورد، در کارت ۴۵۰ هزارتومان بود، ۱۵۰ هزارتومان هم در جیب کتش یافت. دیگر پولی نداشت، به مسئول داروخانه گفت «به اندازه‌ی پولم بده.»

    خانم کناری آن مرد سال‌دار اشاره‌یی به مسئول دارو کرد که بقیه‌ش را من می‌دهم. فروشنده به پیرمرد گفت «درست شد برو جان» پیرمرد آخر هم ندانست که کسی پولش را داده است.

    آن جا هم دلم می‌رود پیش آن کسانی که زندگی می‌خاستند، که راحتی می‌خاستند، که می‌خاستند با شرف و عزت زندگی کنند، نه این‌که پول داروی‌شان را دیگری حساب کند، ولی گلوله نصیب‌شان شد.

    پتوی روی برادرم آلوده شده بود‌. به بخش رفتم تا پتویی تازه بگیرم. پرستار گفت «نداریم. دو تا داریم که اگر مریضی بیاید به آن‌ها بدهیم.» گفتم «منظورتان را نمی‌فهمم، الان نمی‌دهید برای آن‌کسی که هنوز نیامده؟»
    گفت«نداریم دیگه، فردا، فردا.»

    صدایم بالا رفت و گفتم «تا فردا صبر کنم، بیمارم که در کثیفی مریض‌تر می‌شود، خب پتوهای در سطل مانده را بشوید.» فریادم را که شنید به بزرگترش گفت «این خانم چه می‌گوید، متوجه حرفم نمی‌شود؟» سرپرستار گفت«برو یک پتو به او بده.»

    پتو را که گرفتم، به خانه زنگ زدم تا پتویی دیگر بیاورند، چون برادرم این روزها تنش گرم نمی‌افتد، باید دوتا پتو بکشد.

    نمی‌دانم این اشک‌دانم چگونه کار می‌کند؟
    دوستش دارم، چون اگر نبود و این مرواریدهای ارزشمند را به روی صورتم نمی‌ریخت، دلم می‌ترکید.

    آیا شما می‌توانید بوی سوختن کاغذ را تصور کنید؟

    آیا شما می‌توانید بوی سوختن چوب را تصور کنید؟

    آیا شما می‌توانید بوی سوختن درخت را تصور کنید؟

    حالا شما بگویید دلی که می‌سوزد چه بویی دارد؟

    گلی موعودی

  63. چالش کتابخوانی شاهین کلانتری و تمام کردن کتابِ آیدا عشق الهی

    استاد کلانتری فعالیتش را متوقف نکرده و درست است که در شبکه‌های مجازی ایرانی حاضر نیست، ولی در سایت خود مشغول است و هر روز وبینار برگزار می‌کند و در بخشِ بخوانیم هم کتاب و فیلم معرفی می‌کند.

    در آخرین وبیناری که من توانستم شرکت کنم قرار شد هر دو روز یکبار یک کتابی را بخوانیم و تمام کنیم و به هم گزارش کنیم. با اینکه کتابِ آیدا عشق الهی را از دی‌ماه شروع کرده بودم ولی هنوز تمام نکرده بودم ولی کتابِ پرسش‌گری سقراطی را شروع کردم. فردایش هم خواندم. پس‌فردایش که دیروز بود دیدم هنوز کتاب نصف نشده، برگشتم به ادامه‌ی خواندن کتابِ آیدا عشق الهی و آن را خواندم و غروب دیروز تمام کردم.

    «آیدا عشق الهی» با عنوان دومِ «در مسیر کمال از پیچ و خم‌های رنج و ابتلا» روایتی شگفت‌انگیز از ایستادگی و امید به زندکی آیدا الهی است. کتاب سه بخش و پانزده فصل دارد. در بخش خام بُدم، تصادف و چالش‌های بستری شدن و قطع نخاع شدنش را می‌خوانیم. در بخش پخته شدم با تلاش‌های آیدا برای پذیرش شرایطش و ساختن خود همراه می‌شویم. در بخش سوختم شاهد پر کشیدن فرشته‌های نگهبان آیدا هستیم.

    این توصیه‌ی آیدا به درمانگران و پزشکان خیلی به دلم نشست: «از کتاب‌ها، عکس‌ها و آزمایش‌ها بیایید بیرون. بیمار از گوشت و خون است، نه کاغذ!»

    این جمله‌های آیدا در مصاحبه‌ی آزمون دکترای رشته‌ی ادبیات انگلیسی هم یک‌جوری با ادبیات مرتبط بود:
    «مصاحبه مربوط به رشته‌ی ادبیات انگلیسی بود و من پاسخ هیچ یک از سؤالات تخصصی را نمی‌دانستم. وقتی از دانشم در رشته‌ی ادبیات ناامید شدند، یکی از استادان سؤالی مرتبط با رشته‌ی خودم و درمورد مدل‌های ترجمه پرسید، اینکه کتاب‌هایم را بر اساس چه مدلی ترجمه کرده بودم. خدای من، هیچ مدلی! ترجمه از نظر من مدل‌پذیر نبود. ترجمه شامل درک درست متن اصلی و انتقال آن به متن مقصد با انتخاب بهترین واژه‌ها و با تطبیق هر چه بیشتر آن با متن اصلی است. مترجم تقلیدگر نیست که مدلی را الگوی خود قرار دهد. بلکه ترجمهْ آفرینش مجدد یک کتاب، و مترجم، خالق دوباره‌ی متن در زبان مقصد است. در هر صورت، این سؤال را هم بی‌پاسخ گذاشتم و فقط به گفتن اینکه مدل خاصی به کار نبرده‌ام بسنده کردم.
    وقتی آن استاد از من پرسید چرا می‌خواهم ادبیات بخوانم، با پیش‌بینی این سؤال پاسخی از قبل آماده داشتم و به راحتی به زبان انگلیسی گفتم که آشنایی با ادبیات برای پیشرفتم در ترجمه اهمیت دارد. اما او نیز عقیده داشت که دکترا مقطع خوبی برای ورود به شاخه‌ی ادبیات نیست و گفت اگر می‌خواهم ادبیات انگلیسی بخوانم بهتر است دوباره از کارشناسی ارشد شروع کنم.»

    در نهایت آرزوی رسیدن آیدا به وادی نور را برایش دارم که خود نوشته است: «امید دارم در این مسیر، با نیرویی که از یاد پدر و مادر می‌گیرم، حتی اگر زخمی و از پای افتاده، سینه خیزان خودم را تا وادی نور پیش ببرم.»

    لینک کتاب در سایت مهراندیش:
    mehrandishbooks.com/product/آیدا-عشق-الهی/
    لینک کتاب در فیدیبو:
    fidibo.com/book/182313-آیدا-عشق-الهی
    1405.1.3
    قهرمانی
    #یادداشت_روز
    Zeinabghahremani.ir
    @bidemajnoon9

  64. عشق، قطار است. نه از آن قطارهای سریع‌السیر مدرن که بر اساس زمان‌بندی دقیق حرکت می‌کنند، بلکه قطاری‌ست قدیمی، با واگن‌های چوبی و پنجره‌هایی که رو به باد باز می‌شوند.
    قطاری که وقتی به حرکت درمی‌آید، قلبت را با خودش می‌برد.
    از ایستگاهی آغاز می‌کنی بدون ‌آن‌که مقصدی معلوم باشد. بلیتی در دست داری که تنها رفت را تضمین می‌کند و بازگشتی در کار نیست.
    راه می‌افتی. سراسر هیجان است و شور. پنجره را باز می‌کنی، نسیم در موهایت می‌پیچد، و دل از شوقی کودکانه می‌لرزد.
    قطار از بین جنگل‌ها، کوه‌ها، شب‌های تاریک و صبح‌های نم‌گرفته عبور می‌کند.
    گاهی مناظری که پیش رویت ظاهر می‌شوند، آن‌چنان زیبا هستند، که هرگز دلت نمی‌خواهد پیاده شوی.
    اما لحظاتی نیز هست، که قطار آهسته می‌شود، سوتش در سکوت می‌پیچد و در ایستگاه‌هایی توقف می‌کند که هیچ‌گاه نخاسته بودی به آن‌ها برسی.

    مردمانی سوار و پیاده می‌شوند، بعضی‌ها در کنارت می‌نشینند و بعضی دیگر عبور می‌کنند.
    هم هیجان رسیدن دارد، هم دلهره‌ی دور شدن.
    پنجره‌ها را مه می‌گیرد و تو دلت می‌خواهد از راننده بپرسی: «این قطار به کجا می‌رود؟ آیا قرار است به مقصدی برسیم؟»
    ولی پاسخی نمی‌شنوی.

    عشق، راه خود را می‌داند. نه نقشه‌ای دارد، نه قطب‌نمایی.
    راننده‌ای در آن نشسته است. دیوانه و دلداده، که خود نیز نمی‌داند پیچِ بعدی کجاست.
    اگر از آن پیاده شوی، هرگز مطمئن نخاهی بود که قطار بعدی خواهد رسید یا نه.
    اگر از ترس نقص ترمزها سفر نکنی، هرگز طلوعی را که از کوه‌های مه‌گرفته بیرون می‌آید، نخاهی دید.
    و اگر در آن بمانی، باید تاب بیاوری. با صندلی‌های سخت، با خابیدن بر شانه‌ی کسی که شاید روزی آن‌جا نباشد.
    بعضی‌ها تنها از پنجره‌اش چشم به مقصد دارند.
    اما بعضی دیگر از لرزش مسیر، از بوی خاک پس از باران، از لحظه‌لحظه‌ی سفر، لذت می‌برند.
    و من، از همان دسته‌ام. در عشق، پنجره را باز می‌کنم. اجازه می‌دهم باد بیاید، صدا بیاید، حس بیاید. هرجا برود من نیز با او خاهم رفت.
    زیرا اگر عشق خاسته که من مسافرش باشم، یقین دارم جایی هست که تماشایش تنها از این قطار ممکن است.

  65. وقتی ذهن بهانه تراشی می‌کند

    این روزها، من پرکارترین و در عین حال بی‌کارترین آدم دنیام. پرکارم چون همیشه کاری برای انجام دادن دارم، اما انگار حالا که بیش از هر چیزی به نوشتن نیاز دارم، می‌خواهم به هر بهانه‌ای از آن فرار کنم. قلمم دچار یک خشکسالی عجیب شده و دیگر چیزی از جوهرش تراوش نمی‌کند.

    این اولین بار است که لحظه‌های طولانی به صفحهٔ سفید خیره می‌شوم. بعد، با سختی، قلم را مثل اسبی سرکش به تاخت درمی‌آورم و فریادوار، صفحه‌ها را یکی پس از دیگری سیاه می‌کنم؛ سیاهی‌هایی که خودم هم چیزی از آن‌ها نمی‌فهمم. بازگشتن به نوشته‌هایم فقط اوضاع را خراب‌تر می‌کند و احساسم را در لجنِ بیشتری فرو می‌برد. انگار نوشته‌هایم ته‌نشین شده یا در مهی غلیظ گم شده‌اند.

    با این وجود، می‌دانم نوشتن، حتی در شرایطی که ترجیح می‌دهم سکوت کنم، بهترین گزینه‌ای است که پیش رو دارم. اگر کاری غیر از نوشتن انجام دهم، نتیجه‌اش چیزی جز دلسردی از خودم نخواهد بود. حرف‌هایی که جرأت گفتنشان را ندارم، درونم تلنبار می‌شوند و دیگر نمی‌توانم صدای ذهنم را خفه کنم و در این حالتِ لال‌ماندگی اجباری بمانم.

    ذهنم ترفندهای زیادی برای فرار از نوشتن پیدا می‌کند. یکهو احساس می‌کنم گل‌ها به‌شدت ضعیف شده‌اند و باید خاکشان را عوض کنم، یا اینکه خاک تمام دیوارها و کفِ خانه را پوشانده و باید گردگیری کنم. لباس‌ها را مدت‌هاست مرتب نکرده‌ام، آن پارچه‌ای که چند وقت پیش خریدم باید دوخته شود، باید وقت بیشتری برای بچه‌ها بگذارم، پوستم خراب شده و نیاز به ماسک دارد، برای فلان فامیل باید دستگیره بدوزم، ملحفه‌ها را باید در ماشین لباسشویی بیندازم و…

    فهرستِ کارهای انجام‌نشده‌ام طولانی‌ترین لیستِ دنیاست. علاوه بر این‌ها، مطالعه هم با اینکه دوستِ نوشتن است، یک دشمنِ تمام‌عیار هم به‌حساب می‌آید؛ موجه‌ترین بهانه برای فرار از نوشتن. فهرستِ کتاب‌های نخوانده‌ام هم به اندازهٔ کلِ عمرم است و پایانی ندارد.

  66. هر روز صبح با قلم روی برگی می رقصم.
    قلم را در امید دان روی میز می چرخانم،
    نور از پنجره، خود را به امیددان روی میز رسانده است.
    پنجره می شکند، بوی باروت بوی بهار را می‌بلعد.
    بهار دخترم شکوفه بر سر، سیب در دست،
    می لرزد و سیب روی زمین می افتد.
    قلم روی میز صدا می زند.
    بهار دخترم نترس
    عمو نوروز در راه آست، به آیینه نگاه کن با
    شکوفه های روی سرت برقص
    روی سبزه های دامنت
    کنجشگ‌های آوازه خوان را پناه بده بهاردخترم‌نگذار ننه سرما بخوابد.
    شاید بیداری ننه سرما و آمدن عمونوروز باهم روایتی شوداز نیکبختی در این سرزمین.
    باانتخاب کلمه قصه برای سال واژه ام
    می خواهم هم قصه بنویسم و هم قصه بخوانم تا بتوانم ننه سرما را بیدار نگه دارم

    در جهان پیشرفته امروز قصه گویی هنر قدیمی و با ارزش آست که تمام هنرش در زنده کردن و زنده نگه داشتن است .

    در اسطوره های یونان آمده است که پادشاه قبرس عاشق مجسمه ای می شود که می گویند ساخته خود اوست و از آفرودیت می خواهد که همسری چون او نصیبش کند . اما وقتی به خانه برمی گردد مجسمه را می بیند که جان گرفته است . با اوازدواج می کند و از او صاحب فرزندی می شود .
    برنارد شاو نویسنده ، بر اساس این اسطوره نمایش نامه ای با عنوان «بانوی زیبای من @ می نویسد

    با خواندن این داستان برای بیدار نگه داشتن ننه سرما باید قصه هزارو یک شب را بخوانم .
    هر شب روایتی از ……..

  67. وقتی پدر بزرگم فوت کرد تلنگری به من زده شد که جهان روزی به اتمام میرسد یادم نمیرود که آخرین بار به او نگاه کردم و گفتم از ته دل با او خداحافظی کن شد شاید دیگر او را نبینی و دیگر جهان مثل قبل نشد بعد از آن ماجرای کرونا پیش آمد ،کرونا این پیام را واضح تر داد ، مادربزرگ من و چند نفری از اقوام ما قربانی کرونا شدن کرونا درست وسط کلاس خودشناسی ما آمد شاید برای این که بگویید مرگ خودشناسی هم از بین میبرد هر طوری بود از این بحران عبور کردیم بعد، مرگ دایی من که ۳۵ساله بود باعث شد متوجه بشوم که مرگ پیر یا جوان ندارد آن هم درست زمانی که من سرباز بودم من متوجه بودم که چه چیزی نمیخواهم اما از این که چیزی بخواهم ترس داشتم حالا اما بینش جدی تری پیدا کردم همه این تلنگر ها میگویید برای چه چیزی زنده ماندی اتفاق بعدی جنگ ۱۲روزه بود که در آن هم جان سالم به در بردم و ماندم بی هیچ خراشی،زندگی آن سوی مرگ هست پس طبیعتا دل بستگی من به دنیا بیشتر شد اما چه چیزی باعث میشد که بخواهم زنده بمانم هنوز نمیدانستم تا ماه رمضان از نظر من ماه رمضان ماه مرگ است شبیح ساز شرایط مرگ تا بتوانی از هر انچه داری از جمله خوردن دست بکشی تا برای مرگ آماده بشوی و در دهم این ماه زنگوله های مرگ به صدا درآمد و جنگ‌شروع شد الان که این نوشته را مینویسم ۲۵روز از صدای مرگ گذشته و من پر از استرس هستم اما برای چه استرس دارم و برای چه میخواهم که با تمام قوا زندگی کنم ؟ به نظرم این جواب این سوال با سرعت تغییر میکند و پخته میشود اما در حال حاضر دلم میخواهد از خودم اثری به یادگار بگذارم شاید کتاب یا شاید پادکستی یا موضوعی شبیه به این !

  68. ما «کسخلیسم» هستیم

    بغل گوشمان یکی از همسایه‌ها فندک آشپزخانه‌شان را زیر یک کپسولی می‌گیرد و پرت می‌کند وسط کوچه.
    از صدای ترکیدنش آژیر پراید ما و بقیه پرایدهای داخل کوچه بلند می‌شود.
    همسایه دیگرمان برای آن‌که کم نیاورد روی پشت‌ بامشان کوزی روشن می‌کند و کیفور می‌خندد.

    نیم ساعت از تحویل سال گذشته است و ما بعد از خوردن یک بستنی به اینجا آمدیم. به پشت بام.
    اما نه برای تماشا و نه برای ترکاندن ترقه‌هایی که نداشتیم.
    برای حل یک دردسر مشترک اینجا بودیم.

    یکی از پاروها را به دستم داد و گفت:
    -من اول شروع می‌کنم، تو پشت سرم بیا نذار آب برگرده.

    آب دماغم را بالا کشیدم و با سر حرفش را تایید کردم.
    دلم نمی‌خواست به آن گودال آب که گوشه‌ای جمع شده بود نزدیک شوم، اما تنهایی از پس خالی کردنش بر نمی‌آمد.
    سرد بود،
    پاهایم گزگز می‌کرد و آب از سوراخ دمپایی‌ مردانه‌ای که پوشیده بودم بالا آمد و دور مچم حلقه زد.
    اولین کاردِ پارو به تن آب خورد و صدای شَلَپ شَلَپ قدم‌هایمان بین نارنجک‌ دستی‌هایی که به در و دیوار می‌کوبیدند گم شد.
    باید آب را به سمت قسمت جنوبی پشت بام می‌بردیم تا آن را داخل کوچه پشتی که خلوت بود خالی کنیم.
    چندبار رفتیم و آمدیدم.
    خیسی آب از مچ پایمان بالا آمد و زانوی شلوارمان را تَر کرد. اما باز ادامه دادیم.

    نارنجک دیگری را داخل تونلی که نزدیک خانه‌مان است منفجر کردند و من چیزی را که کشف کرده بودم با ذوق فریاد:
    -دیگه پاهام سردشون نیست!

    دوباره پارو را زیر تنِ آب فرو برد و حجم زیادی را به سمت لبه‌ی پشت بام کشاند:
    -چیز زیادی نمونده.

    اما مانده بود، آنقدر مانده بود که ده بار دیگر صدای نارنجک دستی آمد و ما باز هم باران‌روبی کردیم.

    -بنظرت الان اگه یه جنگنده رد بشه و ما رو تو این وضعیت ببینه چه فکری می‌کنه؟

    خندید.
    تابی به کمرش‌ داد و صدای شکستن قلنجش بین منورهایی که در آسمان پخش می‌شد گم شد.
    -شاید فکر کنه این یه جور رسم مردم ایرانه.
    -چه رسم کسخلانه‌ای می‌شد.

    صدای شَلَپ شَلَپ قدم‌هایمان آرام گرفت، حتی آرام‌تر از ترقه‌هایی که حالا با فاصله خیلی زیاد شنیده می‌شد.
    امشب هم سقف خانه‌مان از ریختن در امان ماند.
    اما هواشناسی گفته بود تا نزدیک به سیزده به در بارندگی‌ها ادامه دارد و این یعنی حالا حالا‌ها با این دو پارو و ایزوگام ترک خورده و ناردون شکسته داستان داریم.
    آب دماغم را دوباره بالا کشیدم و برای کندنِ خستگی از چشمانش گفتم:
    -میدونی به این وضعیت ما چی میگن؟
    -اجاره نشینی و خوش نشینی؟
    -نه.

    از شرم نگاهِ احتمالی همسایه‌ها دستش را گرفتم و پشت کولر آبی‌مان کشاندم.
    با پاچه‌هایی خیس و دماغی یخ زده، توی بغلش جا گرفتم.

    -ما دیگه فقط دوتا مستاجر ساده نیستیم.
    الان سبک داریم.
    بهش میگن «کسخلیسم».
    یعنی من کسخل تو کسخل، شرایطمونم کسخل‌تر.

    خندید،
    و خندیدم.

    وسط جنگ
    وسط بیکاری
    وسط ترس
    وسط قسط‌های پرداخت نشده
    وسط نوروز،
    هجوم آبی که سقف خانه‌مان را زرد کرده بود برای شروع سال چهارصد و پنج به فال نیک گرفتم.
    شاید واقعا تعبیر این آب، روشنایی باشد.

    مائده نگهداری

  69. مانیفستِ ماهی
    ماهی راهِ خودش را دارد؛
    نه عجله می‌کند، نه مقاومت.
    در دلِ جریان می‌لغزد،
    می‌بیند، حس می‌کند، و دوباره به عمق بازمی‌گردد.
    برای ماهی، جهان از سطح آغاز نمی‌شود.
    همه‌چیز از درونِ آب شروع می‌شود؛
    از سکوت، از شناوری، از رهایی از شکل‌های ثابت.
    این مانیفست یادآور من است:
    که هر حرکتِ خلاق،
    هر ایده،
    و هر نگاه تازه،
    بهتر است از جایی آغاز شود که بی‌صداست—
    از جایی که خودت را با جریان هماهنگ می‌کنی.

    ماهی بودن یعنی:
    نرمی، عمق، شهود،
    و بازگشت مداوم به سرچشمه‌ی خویش.
    این راهِ من است.
    راهِ یک ماهی—
    که در رنگ، در سکوت، و در شهود نفس می‌کشد.
    مریم جوینده

    https://www.maryamjouyandeh.com

  70. مرز چیست؟

    مرز فاصله‌ای‌ست میان آنچه ما دروغ می‌پنداریم با آنچه حقیقی است.
    مرز معمولا سبب می‌شود هر چه که می‌خواهیم انجام دهیم، تحت تاثیر قرار بگیرد و خطی میان باور ما و نسبیت دروغین یا راستین بودن آن می‌کشد.

    هنگامی که بین مرز درست و غلط گیر می‌کنیم، تحت تاثیر مرزهای ذهنی و محدودیت‌ها تصمیم می‌گیریم و وقایع را تقسیم‌بندی و قضاوت می‌کنیم.

    وقت‌هایی که مشاهده، لمس، بو یا مزه می‌کنیم یا به چیزی گوش فرا می‌دهیم، آن‌ها را از مرزِ فیلتر می‌گذرانیم.

    معمولا مرز ما را از دیدن حقیقت باز می‌دارد و در گرداب تعصب فرو می‌برد.
    وقتی هم که تعصب داریم، بین آنچه حقیقی‌ست و آنچه نیست شک به خود راه نمی‌دهیم.

    شک همان است که راه به جاهای خوبی می‌دهد.
    مرز منطقه‌ی امنی می‌سازد و چه بسا روز به روز تنگ‌تر می‌شود و نفس می‌برد.
    آخر سر می‌بینیم چیزی که مانده هیچ است.

    ✍🏻نازنین محمدی

  71. دخترک
    در می‌زدند و من و دایه و حاج‌عباس همگی متعجب بهم نگاه کردیم‌.حاج‌عباس مثل همیشه خود را به کری زد داخل مطبخ شد و دایه مرا صدا زد:مریم ننه بدو معلوم نیست کیست این‌وقت ظهر نکنه پروین‌فضول خبر خواستگار دختر کیکاووس‌آقا را آورده بجنب بجنب
    دایه که هنوز با پله‌ها کلنجار میرفت و همچنان که عجله داشت ، حواسش بود تا زمین نخورد من جستی زدم و در را گشودم.یا حضرت عباس حامی
    این‌وقت روز
    اختیار زبانم از دست در رفت و گفتم این چه جورش است چرا با آقاجان نیامدی؟آقاجانم کجاست؟چه حریر قشنگی چرا دور توست؟لباس و کلاهت کو؟مگر تو مرد نیستی؟
    و این برادر سرکش و چشم‌سفید اما مهربان دلسوز خندید و از من کوچک گذشت چرا جوابم را نداد؟چقدر حریر دورش قشنگ بود شرط میبندم حتما با آن دختره‌ی عفریته ماه‌بانو گه‌ظاهر بوده و او حریر بهش داده اما خب چرا این‌وقت روز آنها که قبلا شب‌ها ملاقات می‌کردند ، صبح که با آقاجان رفت، نکند با آقاجانم بحث و جدال داشتند آخر آقاجانم گاهی کمی زورگو و زبان‌نفهم می‌شود ، ای خدا آخر چرا مردان اینگونه‌اند همیشه بحث همیشه جدل همیشه زورآزمایی خودگنده‌بینی کاش همه مردمان زن بودند

  72. دوربین، صدا، حرکت

    به درست بودن و غلط بودن کاری نداشتم، سوئیچ رو برداشتم واز خونه زدم بیرون و بی توجه به جمعیتی که جلوی صفِ نانوایی بهم خیره شده بودن، استارت زدم و شروع کردم به روندنِ ماشین.
    از چهار راه اصلی شهر گذشتم و میدون رو دور زدم به سمت مزار از شهر زدم بیرون.
    هوا خوب بود و آدم‌های زیادی نبودن اما اونقدری شلوغ بود که نتونم خوب تمرکز کنم و حرف بزنم.
    یک فاتحه و چندتا ذکر دوست داشتنیِ پدربزرگم که همیشه وردِ زبونش بود، خوندم و حرکت کردم.
    توی مسیرِ برگشت با خودم فکر کردم: قراره توی آینده، چه چیز‌هایی ببینم؟ و سرنوشت از این به بعد چی برام تدارک دیده؟
    به اولین سوپری که رسیدم، وایستادم.
    با خودم گفتم اولین چیزی‌که به چشمم اومد و بگیرم و افطار بخورم اما چیزی به چشم نیومد.
    می‌خواستم حرکت کنم به سمت خونه چون وروره جادوی سرم می‌گفت: بدو، دیر شده، دیگه وقت نداری.
    اما وقتِ چی نداشتم؟ امروز که روز استراحتمه، یک روز هم نیومده بهم ول بچرخم؟
    پس سلانه سلانه رفتم سراغِ مغازه‌ی دوم و سوم و چهارم.
    حتا کشفِ مغازه‌های جدیدی که تا به حال پام رو داخلشون نگذاشته بودم.
    بالاخره یک چیزی گیرم اومد، یک چیزی که بگم: اینم آخرین تیتراژ از این فصلِ زندگیت.
    بریم که شروع کنیم فصلِ بعدی رو.

  73. پرده‌ی کهنه و رنگ‌ورو رفته را کنار زد. از حیاط باریکی رد شد و چند پله بالاتر رفت. وارد شد. در مورد تفاوت این کافه با بقیه شنیده بود. او که همیشه مشتاق تجربه‌های نو بود این‌بار آن‌جا را برای نوشتن انتخاب کرده بود.

    اما این چیزی نبود که انتظارش را داشت. همه‌ی کارکنان آنجا از جنس فلز بودند. ربات‌ها جای آدم‌ها سفارش‌ها را ثبت و تهیه می‌کردند. حتی با انسان‌ها گپ می‌زدند!

    چهره‌اش طوری بود که انگار از چیزی آزرده شده است. خاطراتی را با شدتی گزنده به یاد می‌آورد. نگاهی کلی به اطرافش انداخت و میزی در گوشه‌ای خلوت پیدا کرد. رباتی آمد و سفارشش را ثبت کرد. به جای او یک انسان می‌توانست این کارها را بکند. اما نه به این سرعت و دقت…

    وسایلش را از کیفش بیرون آورد تا بنویسد اما توجه‌اش به کودکی در میز کناری جلب شد. کودک کنار رباتی نشسته بود و پدر و مادرش آن طرف‌تر با دوست‌هایشان حرف می‌زدند. دردی که برایش آشنا بود. آخرین باری که با پدرش وقت گذرانده بود از یادش گذشت. و اینکه چطور استعدادش در اختراع ربات‌ها، بین‌شان فاصله‌ انداخته بود.

    دری که هربار بسته بود و صداهای غژ‌غژ، بیپ‌بیپ و ترق‌ترق از پشتش شنیده می‌شد. زمزمه‌ای الکترونیکی که بی‌وقفه ادامه داشت…

    لیا نوشت: تکنولوژی تبدیل شده به آینه‌ی جادویی در داستان سفیدبرفی. با این تفاوت‌ که همیشه از زشت‌ترین ملکه‌ها تعریف می‌کنه و برای همین معتادش می‌شن. جدا فکر می‌کنن می‌تونن همه‌ی انسان‌ها رو با ربات جایگزین کنن؟ اون رباتی که کنار اون کودک نشسته هرگز جای پدرومادر واقعی‌ش رو نمی‌گیره.

    همزمان پیرزنی سرخورد و روی زمین افتاد. رباتی به او کمک کرد تا بلند شود.
    ادامه داد: این هم در برنامه‌ریزی‌ش بود. ولی اون ربات قبل از انسان‌ها کمکش کرد. پیرزن تشکر نکرد چون می‌دونه احساس واقعی پشت این کار نیست. اون پیرزن بهتر این رو می‌فهمه چون بیشتر زندگی واقعی با انسان‌ها گذرونده. اما یه چیزی جالبه. این الگوریتم‌ها رو هم انسان برای انسان ساخته. شاید چون به خودش مطمعن نیست که همیشه می‌تونه خوب بمونه و به آدم‌ها کمک کنه.

    این بار صدای خشک و مکانیکی کارش را قطع کرد:«سفارش تکمیلی ثبت نشده است. درخواست جدیدی دارید؟»
    لیا گفت که نه.
    ربات ادامه داد:«سیستم من پردازش کرد که شما نیازمند تمرکز هستید. قهوه میل دارید؟»
    لیا جواب داد:«سیستمت اشتباه پردازش کرده. اصلا چرا نمی‌ری تو؟»
    و نوشت: چقدرم پرحرفن. واقعا اینا رو به من ترجیح می‌داد؟! باید یه مشکلی داشته باشه.

    هرچه می‌خواست دیده بود. وسایلش را داشت جمع می‌کرد که صدای گریه‌ی کودک بلند شد. هیچکس او را نشنید. ولی ربات شنید. یک بستنی برایش آورد و گریه‌ی کودک تبدیل به خنده شد. لبخندی که توسط یک ماشین بی‌احساس ایجاد شده بود.

    این بار نوشت: غم‌انگیزه. اما نمی‌تونم اون لبخند رو انکار کنم. کاملا واقعیه. ما فرق داریم. من قربانی و پلی بین آرزوهای پدرم و دنیای سخت‌ و کند گذشته‌ام. این بچه نه. این لبخند به خاطر چیزایی هست که ساخته. اما من برای همیشه از دستش دادم… در دنیایی که بهتره.

  74. طلوع و غروب «دیگری»

    اوج تک‌افتادگی و بیگانگی با پیرامونم در لحظه‌ایست که سرخوشم اما دیگران عزادارند؛ یا عزادارم ولی دیگران سرخوشند! گویی شعورمان از جنس دیگریست. تک‌افتادگی به تمامی حزن‌انگیز است. همانطور که کل زیستن چنین می‌نماید. دیگری، اگر نیک‌سگال و نیک‌طینت باشد، می‌کوشد مرا از خودم و این حزن برهاند. و براستی که شاید مرا نفهمد، اما سخنی می‌گشاید تا از خودم بیرون بیایم. اگر در رویا و توهم باشم بطور ناگهانی هشیارم نمی‌کند و این همان ملاحظه‌ی دوستانه است. می‌توانم چنین فردی را کنارم بیابم، ولی دیری نمیگذرد که می‌رود و خاطره‌ی محو و مبهمی از او باقی می‌ماند.
    البته هنوز کسی را نیافتم که به‌اش بگویم:
    ببین خانم/آقا، من گرایش جنسی و تمنای جسمی خاصی ندارم. فقط می‌خاهم روح بزرگت را به آغوش بکشم و از اندوه یا سرخوشی گریه کنم! برای ساعت‌ها و نمی‌خاهم هشیارم کنی و بگویی: «زشته، مردم مسخرمون می‌کنن!». من از این ملاحظات و این سیماچه‌ی کثیفی که بر صورت گذاشته‌ام خسته‌ام. راستی، مدتی پیش بود که کسی را دیدم که برای دقایقی طولانی دست تکان می‌داد؛ حدس قریب به یقیین داشتم که برای من نبود. امیدوارم تو همان کسی باشی که برایم دستی تکان می‌دهد و من صمیمانه پاسخش می‌دهم.

  75. شبحِ علم

    چرا وقتی شب به حمام می‌رویم، همسایه باید دعوا کند، گربه تولید مثل، شاید هم برعکس. صداها که توی هم می‌پیچد نمی‌شود فهمید.
    بعد من ساده صلوات می‌فرستم که جن نباشد. از قدیم می‌گویند شب به حمام نروید، سشوار که نبود، ملت می‌چاییدند. چون می‌خاستند مریضی نشود گفتند حمام جن دارد و شب‌ها خوخو می‌خوردتان.

    خرافات فقط هم برای قدیم نیست، الان چه‌چه می‌گویند؟ شبه علم؟ یا شبح علم. تو مایه‌های همان جن‌های حمام است اما علمی‌تر، مثلن جن با کت‌ و شلوار می‌آید جلوی دوربین و چه بدانم می‌گوید واکسن نزنید چون تحقیقات نشان داده چه بدانم شاشتان کف نمی‌کند. من هم که ساده، یک‌هو به خودم می‌آیم می‌بینم بله کف نمی‌کند، ولی نمی‌پرسم که حالا مگر باید کف می‌کرد؟ یا نمی‌پرسم که به هم چه این‌ها؟

    توی حمام، با اینکه می‌دانم جنی وجود ندارد ولی باز هم چشمانم را نمی‌بندم یا به آینه نگاه نمی‌کنم، سعی می‌کنم به گوشه‌ی حمام هم فکر نکنم که شاید دختر پریشان موپریشانی آنجا آویزان باشد. مستقیم به رو‌به‌رو نگاه می‌کنم اما گوش‌هایم از لای صدای آب، صدای دعوای همسایه را می‌شنوند یا تولید مثل گربه‌ها، شاید هم برعکس.

    1. فرشته جان می‌گن جن با بسم‌اله می‌ره. یکی که ستاره‌‌ی سهیل شده و کم پیدا، می‌گن فلانی شده جن و ما بسم‌اله. من خودم تجربه نکردم والا. ولی شاید به کارت بیاد این لابلا، والا…😶‍🌫️

  76. پرتِ لب‌گاه
    عشقِ لب بود.
    لبِ پنجره واسه دیدار. لبِ دیوار واسه فرار.
    از این لب به اون لب می‌شد. دنبال لبی که بگیرد و بزند به چاک. اما بعدِ هر لب، ده تا لب دیگر سبز شده بود. راه‌دررو نداشت این لب‌دانی.
    گرفتار بود. گرفت و گیرِ بند. بندِ زندانِ مالی‌. یک مالی را این جیب به اون جیب کرده بود. ولی انصافن عجب مالی بود. نه سو‌ءتفاهم نشود، از  اون مال‌ها نه. مانی. کَش. یک دسته که یک دستی چپانده بود تو جیبش. او هم دست بُرده بود تویش. خرجِ عیش نه که خرج بدبختی‌هایش کرده بود. لب‌تا‌لب زندگی‌اش چاله‌چوله بود خب. حالا فکر می‌کرد «آقا فَرَج» فرجی می‌کند به حالش‌. از لبی رادارگریز، آن‌پشت‌مُشت‌ها فراری‌اش می‌دهد. نمی‌دانست فرج خودش پاشکسته‌ی این دیوار و این لب است.
    کشید بالا از دیوار و با سر افتاد تو سرنوشت فرج. کُنجِ تخت و بی‌پَروپا. تو آرزوی لبِ پنجره و اتاق‌ملاقات.
    |زهرا کردوالی|

    1. با چاره یا بی‌ چاره؟

      ۵ صبح است. روی بزرگترین کاناپه‌ی پذیرایی نشسته‌ام‌. سرم را به کوسن بزرگی تکیه داده‌ام. پتو را روی تنم کشیده‌ام و می‌لرزم.
      قبل‌ترش به مامان گفتم ساعت را از روی دیوار بردارد. تیک‌تاکش بلند است. نمی‌گذارد بخوابم.
      قبل‌ترش توی اتاقم بودم. روی دشکی روی زمین خوابیده بودم. با سر و گردن‌درد بیدار شدم. بالشتک‌های کوچک را گوشه‌ای انداختم.
      قبل‌ترش روی یک پتو که روی زمین پهن کرده بودم می‌خوابیدم. کمردرد که امانم را برید، به بابا گفتم. برایم دشک بزرگ خودش را برایم پهن کرد.
      قبل‌ترش روی زمین خالی می‌خوابیدم. سرما از زمین می‌رفت توی تنم. به مامان گفتم. پتویی زیرم پهن کرد.
      قبل‌ترش درِ اتاق را هم که می‌بستم صدای تلویزیون و مکالمه‌ها را وسط خواب می‌شنیدم. با منگی و فشار توی سرم می‌پریدم.
      قبل‌ترش…
      قبل‌ترش…
      قبل‌ترش..
      قبل‌ترش می‌دانستم تغییر جا و بدخوابی باز هم دیوانه‌ام می‌کند.
      قبل‌ترش می‌دانستم باز هم چاره‌ای ندارم.
      امشب را نمی‌دانم چطور بخوابم؟

  77. خواب‌های عریان

    هر شب زنی آرام در آغوشم می خوابد. هرم شهوت همبستری با او خواب را از من ربوده‌ است. سرشار از او می شوم. بوسه‌های طولانی و معاشقه‌ای که مرا در او می‌پیچد. هر‌ دم از این که دوباره به خوابم نیاید می ترسم.
    امشب در دالان مسجدی با او معاشقه می‌کنم. رواق ورودی شلوغ است. همه به تماشای هم‌ آغوشی ما ایستاده اند. زنی چادرش را جلو می‌کشد تا صورتش را نبینم. کودکی لب‌هایش را روی سینه‌ی سفید و گوشتی مادرش فشار می‌دهد. انگار صورتش شفاف است. نوک سینه را در دهانش می‌بینم. کودک زبانش را با شهوتی سیر نشدنی بر نوک صورتی پستان می‌کشد.
    زنی پشت رواق ایستاده و بر در رواق بوسه میزند. بوی حیض و قاعدگی از او بلند می‌شود. به‌سان عودی او را در رواق گیرانده‌اند. زن ها را عریان می بینم. ٓحجاب هم از عریانی‌شان است.
    مردها خود را به دیوارهای رواق می‌کشند. با در و دیوار به هم می‌پیچند. انتهای دالان روشن است. سایه‌های روی دیوار شهوت آلود به آغوش مردان رواق می روند.
    چشمانم پر از نور شده است. رد آفتاب پلک‌هایم را در هم می‌کند. نور بر اتاق تابیده است. طلوع خورشید مرا از این آغوش بیرون می‌کشد. بیدار شده‌ام. اتاق پر از عطر بوسه و شهوت است. ملافه‌‌‌ام پر از هم‌تنی و معاشقه است. تخت را مرتب می‌کنم. دیشب به او گفتم که دوباره صبح خواهد شد. بیا و این بار عریان تر شویم. دست بر لب‌هایم گذاشت. فقط بوسید. انگار تمنای بوسیدن داشت. لب‌هایم ورم دارد. دوش می گیرم. به دیشب فکر می کنم. در انتهای دالان فرورفتگی تاریکی پیدا کرده‌ام. جایی که دور از چشم دیگران است. به او گفتم اگر می‌خواهد تجسد یابد باید همزمان با طلوع خورشید دستانم را بفشارد. باید تمنای آمدن داشته باشد. اگر می خواهد او را به دنیا بیاورم باید در من متولد شود. باید وجودم از او سرشار شود. ناگهان سایه ای او را از من ربود.
    سفارش قهوه می‌دهم. انگار لب‌هایم از دیشب هنوز متورم‌اند. کدام میز می نشینید؟ تنها میز دونفره طبقه‌ی بالاست. من که یک نفر بیشتر نیستم. بیرون بر لطفا.
    حتما گردنم کبود و لب‌هایم متورم است. چه خوش‌خیال مرا رابطه‌ای دونفره دید.
    امشب زودتر به خواب خواهم رفت. غروب، لخت و شهوت آلود خوابیدم. برای رسیدن به نقطه‌ی عصیان باید زمان کافی داشته باشم. قبل از طلوع او را راضی خواهم کرد. در میان رقصی عریان در میان حجابی از عریانی خویشتن به او خواهم گفت. باید در یکدیگر جذب شویم. شب از نیمه گذشته و هنوز خواب به چشمانم نیامده است. صبح شد، نیامد که نیامد. پرده را کشیده بودم تا مبادا شاخه‌ی نور، صبح را فریاد بزند. اما او نیامد که نیامد. از چشم‌های مشکی و لب‌های گوشتی خبری نشد. از خودم پرسیدم حالا که دیگر نخواهد آمد خودم را ارضا کنم؟
    برایش گلی در گلدان کنار تخت گذاشته بودم. ولی او نیامد. بوی شهوت و عطر بوسه‌هایش برای همیشه از این اتاق رفت.

    1. یاد این غزل حافظ افتادم:
      حال دل با تو گفتنم هوس است
      خبر دل شنفتنم هوس است
      طمع خام بین که قصه‌ی فاش
      از رقیبان نهفتنم هوس است
      شب قدری چنین عزیز شریف
      با تو تا روز خفتنم هوس است
      وه که دردانه‌ای چنین نازک
      در شب تار سفتنم هوس است
      ای صبا امشبم مدد فرمای
      که سحرگه شکفتنم هوس است
      از برای شرف بنوک مژه
      خاک راه تو رفتنم هوس است
      همچو حافظ برغم مدعیان
      شعر رندانه گفتنم هوس است

    2. متن جالبی بود تقریبا یه جاهایی شبیه کتاب بره گمشده راعی بود با این تفاوت که عریان تر بود که خوب این نوشته ها یه کم شجاعت میخواد بابت شجاعت نوشته بهت تبریک میگم

  78. دعایی که مستجاب شد

    در این حوالی کره اسبی زندگی می‌کند. کره اسبی قبراق. صدای پایش هنگام دویدن گواه از هیکلی درشت و پاهایی پهن می‌دهد. این روزها صبح‌ها تا لنگ ظهر می‌خابد، اما حتا آن ‌روزهایی که صبح زود به مدرسه می‌رفت هم، شب‌کار بود. هر چه ساعت به دو بامداد نزدیک‌تر می‌شود قلب این کره اسب تندتر می‌تپد و خون با فشار بیشتری در رگ‌هایش جریان می‌یابد تا حدی که افسار گسیخته، و شروع به دویدن می‌کند.

    نمی‌دانم ماده اسبِ مادر از دویدن کره‌اش می‌رنجد، یا عیب و ایرادِ دیگری در کار است که هر چه دم دستش پیدا می‌کند را به سمت کره نشانه می‌گیرد.
    گویا ماده اسب خرفت است. هنوز نتوانسته معادله‌ی میان شتاب حرکتِ کرّه و زاویه‌ و زمان مناسبِ پرتابِ پرتابه را حل کند. هر بار تیرش به خطا رفته و پرتابه درست جایی بالای سر من به زمین برخورد می‌کند.

    ماه‌ها بود که از صدای گرومپ‌گرومپ و لرزیدن خانه به ستوه آمده بودم. نیمه‌شبی مستاصل رو به قبله نشستم و به درگاه باریتعالی التماس کردم:«پروردگارا!
    خودت وسیله‌ای فراهم کن تا این مادیون بچشند طعمِ آنچه من می‌چشم.»
    پروردگار هم انگار سرش خلوت بود و منتظر دعایی تا مستجابش کند.
    چند شب گذشت و دیدیم آنچه شد.
    این شب‌ها نمی‌فهمم بمب و موشک است که چنان صدایی دارد و خانه را می‌لرزاند، یا پرتابه‌ی ماده اسب است و توانِ پای کره اسب.
    در هر صورت امیدوارم حلالم کنید!
    خدایا غلط کردم.

  79. «دلایل خوش‌تراش»

    دلیل‌هایش را با مدادتراش تراشید و خرده‌هایش را این‌طرف و آن‌طرف پخش کرد، تازه توقع داشت که برای دلیل‌تراشی‌اش تشویق هم بشود.

    اصلن به فرض هم که خیلی تیز و تمیز تراشیده باشی، در نهایت دلیل تراشیده‌ای دیگر، حتی نمی‌شود دو خط با آن نوشت و بعد هم شاید پاک کرد. دلیل‌های تراشیده هیچ فرقی با بهانه‌ها ندارند، فقط انگار بهانه‌ها را با چاقویی کند تیز کرده‌اند و دلیل‌ها را با تراش.

    باور کن هیچ فضیلتی در دلیل‌تراشی با مدادتراش نیست. آن‌ها را تیز می‌کنی که چه بشود؟ مثلن می‌اندیشی دلایلت مستدل می‌شوند اگر نوکشان تیز باشد؟

    کاش دلیل‌هایت را با ریش‌تراش می‌تراشیدی تا دست‌کم صورتت صاف شود و شکل و رویی عوض کنی.

    اصلن بتراش، ما که بخیل نیستیم، بگذار همه‌ی درخت‌های درونت بشوند ماده‌ی خام دلیل‌هایت و تا می‌توانی بتراش؛ دلیل پشت دلیل، جنگل پشت جنگل، ترس پشت ترس،‌… منابعت نامحدودند، تا ابد می‌توانی بتراشی.‌ فقط از ما نخواه که این مدادهای نامرغوب را بخریم و با آن‌ها زندگی‌مان را بنویسیم، دیگر آنقدرها هم که می‌اندیشی نان‌گندم‌نخورده نیستیم که بتوانی هر جنس بنجلی را به ما بفروشی.

    شاید اگر آن‌وقت‌‌هایمان بود هنوز در این حد ساده‌لوح بودیم، اما حالا لطفن خرده‌‌دلیل‌هایت را از این‌‌طرف و آن‌طرف جمع کن و پُز نوک‌تیزی دلایلت را پیش مایی نده که بی‌دلیل و بی‌دلالت به دنبال زنده‌ ماندنیم.

  80. خاکِ بسترِ مغزم

    مغز. خاک.
    مغزِ خاک. خاکِ مغز.
    خاک و مغز. مغز و خاک.
    این دو کلمه فکرم را درگیر می‌کند.
    مغزم را خاک خورده است و گرد سال‌ها بر آن نشانده‌ام یا پیوسته با خاکِ زنده و دینامیک پُرش کرده‌ام؟
    چه خاکی انتخابم بوده برای بستر مغزم؟
    پیچیدگی و پرباری بی‌نهایت ذرات خاک را به شبکه‌ی پیچیده‌ی میلیاردها نورون مغزم که پردازش و یادگیری را ممکن می‌کند، وصل می‌کنم.
    فکرم می‌رود به این پرسش‌ که در طی مسیر زندگی، ترجیحم برای مغزم، خاک مرده بوده یا خاک غنی و پرمایه؟
    پروراندن اندیشه‌ام را به کدام خاک سپرده‌ام که توانایی تأمل و تغییر را برایم ایجاد کرده باشد؟
    خاک مغزم را به خلاقیت زیر ورو کرده‌ام یا به خاتمه پذیری یک خاک بی‌حاصل و فقیر رضایت داده‌ام؟
    توانسته‌ام خاکِ مغزم را به یک سیستم پویا وصل کنم تا پیوسته در پی ترمیم و جوانه زدن تأملاتش باشد یا با ریختن افکار سمی و پندارهای مذموم به تخریب و خشکسالی کشانده‌امش؟
    خاک مغزم را با ایده‌های دانایی شخم می‌زنم یا با آب جهالت، فاقد حیاتش می‌کنم؟

    خاک خوب و مغز پوینده هر دو توانایی پلاستیسیته دارند: دائمن در حال بازسازماندهی هستند، به زیرساخت‌های مجدد و فعال‌سازی بالقوه‌یشان منعطفند و با واکنش‌های کارآمد مسیر سالم‌‌تری می‌سازند.

    مغز ما مثل خاک درون یک زمین است. افکارمان هم بذرهایی است که درون این خاک می‌کاریم.
    چقدر از خاک مغزمان حفاظت کرده‌ایم که به جای علف هرز، گل رعنا و بنفشه برویاند؟

  81. ارائه‌ی زندگی با بسته‌بندی خاطره

    وقتی به فامیل‌های دور و نزدیک فکر می‌کنم، آن‌هایی اول به ذهنم می‌آیند که همیشه با تعریف خاطره، جمع را دست می‌گرفتند. اگر بخاهم کتاب‌های محبوبم را نام ببرم، چندی از آن‌ها کتاب‌هایی است بر پایه‌ی خاطره. من باور دارم هیچ‌چیز مانند یک تجربه‌ی زیسته نمی‌تواند نکته‌ی حرف‌ها را زنده کند.

    پرسش: چرا خاطره چنین تأثیری دارد؟
    چون در خاطره، زندگی جاری است.

    اگر نکته‌ای که می‌خاهیم بگوییم را در قالبی خشک و مستقیم بیان کنیم، شبیه پند و نصیحت به گوش می‌رسد. در زمانه‌ی ما، کمتر کسی حوصله‌ی شنیدن پند دارد. آدم‌ها بیشتر دنبال لمس تجربه‌ها هستند، نه شنیدن دستورالعمل‌ها. وقتی سخنی در زرورق نصیحت پیچیده شود، شاید شنیده شود اما در ذهن کسی نمی‌ماند. اما وقتی همان حرف در قالب تجربه‌ی زیسته بیان می‌شود، اثری عمیق‌ بر مخاطب می‌گذارد.

    خاطره به مخاطب آزادی برداشت می‌دهد. او می‌تواند در میان روایت، خودش نکته‌ای را کشف کند و معنایی متناسب با زندگی خویش بیابد. به همین دلیل است که در جمع‌های دوستانه، در نوشته‌های شخصی یا حتا در کتاب‌های آموزشی، خاطره‌گویی بیش از هرشکل دیگری از بیان، ما را به مخاطب نزدیک می‌کند.

    ما با گفتن خاطراتمان نشان می‌دهیم که از جنس همان آدمی هستیم که مخاطب ماست. با همان دغدغه‌ها، همان شادی‌ها و همان خطاها. نه صرفن کسی که با نکته‌هایی ازلی ابدی پا به‌دنیا گذاشته است.

    به صفحه‌های محبوب یوتیوب، اینستاگرام یا توییترت نگاه کن. معمولن آن‌هایی هستند که با خاندن‌شان می‌گویی: «من‌هم این را تجربه کرده‌ام یا انگار این آدم در زندگی من حضور داشته است.» نه عزیز من. او تو و زندگی‌ات را ندیده است. او زندگی خودش را خوب نگاه می‌کند و تجربه‌های خود را با دیگران به اشتراک می‌گذارد.

    اهمیت خاطره‌گویی را نباید دست‌کم گرفت. خاطره نه فقط روایتِ یک تجربه‌ی شخصی، بلکه پلی است میان فرد با جمع.

    مریم ابراهیمی

  82. “خاطره‌ها دست‌های مصنوعی‌‌اند. دراز می‌شوند می‌فشاریشان حس نمی‌کنند. “( شاعر یادم نیست)

    ولی دست‌های خاطره‌ها برای من مصنوعی نیستند. کاملن گرم و امن‌اند. دست‌هایی خوش انرژی‌.
    خاطرات را دوست دارم برای فهمیدن و دیدن خودم در گذشته.
    ازشان مثل دودکردن سیگاری در بلاتکلیفی‌ها استفاده می‌کنم. آیا ادامه بدهم یا نه؟ ادامه بدهم که چه؟
    با خاطره‌ها ادامه دادن سهل‌تر می‌شود.
    دست‌های خاطرات به من کمک می‌کنند که تاتی تاتی خودم را بیشتر بشناسم. بهتر ببینم. که بفهمم خرسندی من چه روزهایی بوده؟ برای چه بوده؟ یا حتا غم من؟ شاید تکرارشان یاری‌رسان شود شاید هم نه.
    مرور خودم جذاب است.
    مطالعه‌ی خودم را دوست دارم.
    خاطره‌ها برای من بیسکوییت مادرند. شیرین، کِرِمی و تُرد.

  83. خوابیدن زیر حافظ

    پنج، چهار، سه.
    اه لعنتی چراغ دوباره روی سه ایستاد. از حرص مشتی به فرمون کوبید. از بالای پل نگذشت، از زیر پل گذرید.
    دلش می‌خواست با نوید و ماهنوش تماس بگیرد و چندتایی فحش کاف دار نثارشان کرده و بگوید، لعنتی‌ها یک روز جمعه تو این تهران خراب شده ترافیک نداشتیم، نشستید فکر کردید حیف است، یک جایی قرار بگذاریم که امروز هم بی برو برگرد از لولیدن جعبه‌های فلزی در توی هم‌دیگر، بی‌بهره نمانیم. چون از بالای پل نگذشت از زیر پل گذرید، ترافیک خفتش کرد.
    آخه نوفلوشاتو برای روحیه دادن، جا بود؟ چرا بعضی آدمها از روی دوستی حال‌ت را ناخواسته می‌گیرند؟ مگر نمی‌دانند الان در چه وضعیتی‌ هست؟ اعصاب داغون، سوگ، جدایی…
    باز هم از بالای پل نگذشت از روی پل گذرید.
    اصلن آن‌ها نمی‌دانستند بچه‌‌ی بالا شهر هست و آمدن برایش سخت، چرا رودربایسی کرد و نخواست جای نزدیک قرار بگذارد؟ بچه‌ی بالا شهر؟! خنده‌ش گرفت. یکی فکرش را بخواند می‌گوید: طرف داره چسی میاد. چرا بچه‌ی پایین بودن ضعفه؟ بچه‌ی بالا بودن باکلاسه؟ این هم نوعی نژادپرستی نیست؟ خب به او چه نه‌نه باباش، ۴۰ سال پیش، نطفه‌اش را بستند، در فلان خیابان آشغال که الان شده پر از برج‌های زشتِ نما رومی بدونِ سنخیت با کوچه‌های تنگ و ترشش؟ اصلاً مگر بالاشهر همه‌جایش باکلاس است؟ والا شوش و کیان‌شهر پیش کف پای فرشته یعنی زرگنده، بهشته.
    نوید و زنش یک ساعتی بود که در کافه‌‌ی روبه‌روی تئاتر شهرزاد منتظرش نشسته بودند.
    فقط چون از بالای پل نگذشت از زیر پل گذرید.
    نوید هم زنگ‌ زده و از روی حسن نیت پیشنهاد داده بود ماشین را در پارکینگ تالار رودکی پارک کند و پیاده تا کوچه لولاگر بیاید.
    بعد یک ساعت و نیم‌ رانندگی به رودکی رسید. ظرفیت تکمیل بود. زیر لب یه مادر به فنای دیگر حواله‌ی تهران کرد و گذشت. بالاخره در کوچه پس کوچه‌های جمهوری جای پارک پیدا کرد. جلوی ساختمان چهارسو ایستاد. پیاده کشید سمت قرار. سرش گیج می‌رفت، خونریزی داشت و کمر درد و نواری که بین پاهایش سنگین شده بود. هوا گرم بود و دودی. اسم کوچه‌ها و کافه‌ها و مغازه‌ها دور سرش می‌چرخید. دست فروش‌های کنار خیابان از لوازم جانبی موبایل تا شورت و سوتین پیش چشمانش مثل خواب آشفته، روانه بودند. در سرش انگار جمعه بازار بود. مگر می‌شود نباشد؟ افسرده باشی، دو ساعت از قراری که با رفقات داری گذشته، تو مرکز شهر تهران گم شده باشی، ایرانی باشی، در میانه‌ی خاورمیانه زندگی کنی، حرفه‌ات تولیدمحتوا و خبرنگاری باشه و تازه بخواهی نویسنده بشی! یعنی هر جزییاتی باید روی اون مخ پیچ در پیچ معیوبش حک شود تا شاید ایده‌ای دُم نشان دهد.
    حس کرد هر چی پیش می‌رود از محل قرار دور می‌شود. از دست فروشی پرسید: نوفلوشاتو کدوم سمته؟ گفت: خانم داری می‌ری سمت تئاتر شهر، برگرد دومین خیابون رو موازی همین خیابون بپیچ چپ.
    پاهایش ضعف رفت. نشست روی جدول پیاده‌رو. جلوی رویش نوشته بود: دست نزنید، فر داغ است.
    یاد او افتادم. اگر زنده بود و اینجا، الان دادی می‌زد و به مردک فلافل فروش می‌گفت: حاجی قوربونت برم این نوشته رو گذاشتی اینجا، خب آدم کرم تو جونش میوفته دست بزنه.
    بعد باهم به قیافه‌ی مردک می‌خندیدند. دوتایی چقدر ظریف همه را سرکار می‌گذاشتند. یادش افتاد از وقتی او رفته نصف بدنش مثل سکته‌ای‌ها فلج شده. برای همین از بالای پل نگذشت و از زیر پل گذرید.
    اشک از چشمم ریخت. داغ بود مثل فر.
    هفت تیر، مفتح، چهارراه ولیعصر، سرهنگ سخایی، جمهوری، تئاتر شهر،، تالار رودکی، خانه فاموری، سفارت فرانسه، لولاگر، خانه بهرامی…. لعنت به همه چیز. به همه‌ی اسم‌ها و خیابان‌ها. چقدر همه چیز پوچ بود. فکر کرد کاش برای همیشه گم می‌شد.
    گوشی زنگ‌ خود. ماهنوش بود: کجایی پس دختر؟
    چند لحظه سکوت، جواب نداد. چون فکرش مشغول حرف کسی بود که چند روز پیش گفته بود، پس از رفتن عزیزت، دوباره با ورزش بدنت روی فرم میاد، با فیلر پوستت مثل هلو می‌شه، با مزوتراپی موهایی که از غصه ریخته دوباره پرپشت می‌شه، دوباره می‌خندی اما یه چیزی تو ظاهرت هیچ وقت با هیچ درمانی درست نمیشه، غم درون چشمانت.
    ماهنوش گفت: چرا جواب نمی‌دی؟
    جواب داد: چون از حافظ نگذشتم، زیرش خوابیدم.

    1. عسل جان
      چه عنوان تحریک کننده‌ای و چه ادامه‌ی زنده ای مثل همون خ چرچیل و سالن‌های تئاتر و همه‌ی کوچه پس کوچه‌های این تهران… که من عاشقشان هستم…

  84. صف‌آرایی نورون‌ها

    شبکه‌ عصبی متشکل از نقاطی‌‌ است به‌نام نورون و ریسمان‌هایی به نام وزن.
    کارِ ریسمان‌ها برقراری پیوند میان لایه‌های نورونی است.
    از به صف شدن نورون‌ها در دوشادوش هم یک لایه نورونی* شکل می‌گیرد.
    در یک شبکه عصبی لایه‌های متعددی داریم و هم‌چنین نام‌گذاری‌های متفاوتی برای آن‌ها.

    لایه ورودی:
    لایه‌‌ای که دربرگیرنده‌ بُعد یا ویژگی‌های یک نمونه از مجموعه داده‌ها است و نخستین صف از صفوف نورون‌ها به حساب می‌آید.

    لایه خروجی:
    آخرین صف‌ از نورون‌ها، که مشخص‌کننده نتیجه شبکه و برچسب یک داده، از مجموعه داده‌ها است.

    لایه‌های مخفی:
    لایه‌های میانی یا مخفی برخلاف لایه ورودی و خروجی می‌توانند چندین و چند لایه باشند. این نورون‌ها در یادگیری الگو‌های پیچیده نقشی حیاتی ایفا می‌کنند.
    معمولا، هرچه تعداد این لایه‌ها بیشتر شود درک الگو‌های پیچیده‌تر برای شبکه سهل‌تر می‌شود. زیرا با تعدد لایه‌های مخفی، وزن‌های بیشتری بوجود می‌آیند. که در نتیجه آن، یادگیری عمیق‌تری اتفاق می‌افتد.

    *Layer

  85. درود و مهر آقای شاهین کلانتری

    در یک بعد از ظهر گرم تابستانی که مشغول جستجو در گوگل بودم به شما رسیدم، دنبال راه و چاهی برای نویسنده‌شدن بودم. از امکانات لازم برای نویسنده‌شدن یک رویای خاک‌خورده، یک پنجره باز و تعدادی خودکار و کاغذهای زیبا داشتم.
    از آخرین نوشته هایم که بیشتر دلنوشته و شعرهای عجیب و غریب هجده سالگی بودند زمان زیادی می‌گذشت.
    سال‌های بعد از آن اگرچه چیزی نمی‌نوشتم اما رویای نوشتن در وجودم همچون یک گلدان قدیمی باارزش بود که از آن استفاده نمی‌کردم اما از او با دقت مراقبت می‌کردم. از آن بعد از ظهر تابستانی که گوگل آدرس خانه شما را به من نشان داد دوسه سالی می‌گذرد، خانه‌یی که همیشه یک چراغ آن روشن است.
    سفرم را در دنیای شاهین کلانتری و مدرسه نویسندگی از شهر زبان‌آور به شهر اهل نوشتن و از خانه نوشتیار به خانه نویسنده‌ساز شروع کردم، بعضی وقتها روزها و هفته‌ها گم می‌شدم اما دوباره به آن خانه ها برمی‌گشتم.
    در دنیای شما دریافتم ماهی نوشتن را هروقت از آب بگیرم تازه است و پنجره ذهنم را به سمت جهان نوشتن گشودم.
    یکی از ره‌آوردهای همسفرشدن با شما شک سالم بود اینکه قادر باشم نگرش‌ها، باورها و قوانین موجود را زیر سوال ببرم. از مثال‌های شیرین این قضیه که می‌توانم به آن اشاره کنم اعتقاد نوشتاری و انشانویسی که در مدرسه یادگرفته بودیم، بعضی وقت‌ها احساس می‌کردم این یادگیری کارایی خاصی ندارد و داستان” در آن غروب غم‌انگیز…” تیر خلاصی شد بر پیکر نیمه جان این اعتقاد!!! فهمیدم لازم نیست نوشته هایم حتما در قالب انشا باشد و بهتر است نوشتن پلی برای حرکت به سمت بهتر شدن من باشد.
    ارمغان دیگر سفر با شما پذیرش نابلدی‌هایم بود، پذیرفتم که یک دست به قلم ِتازه‌کارِ ناشی هستم. تصمیم گرفتم بدون نگرانی نابلد بودن و شوق نوشتن و یادگیری را زندگی کنم.
    یکی از ناب ترین تجربه هایم با شما درک دنیای واژگان بود، دریافتم هر چقدر دنیای واژگانم غنی‌تر باشد فهم از جهان بیرون به من و از من به جهان بیرون روان‌تر است. بعد از مدتی تاثیر این مساله را در گفتار هم دیدم، سعی می‌کردم کلمات را با دقت بیشتری انتخاب کنم مثل وقتی که در یک کتابخانه بزرگ با دقت دنبال کتابی هستم که برای اکنون من مناسب‌تر است.
    اقای شاهین کلانتری از شما برای این خانه همیشه روشن و آموزش‌های بی‌چشم‌داشت سپاس‌گزارم، خانه‌یی که رویای نویسندگی نوذادگون من را در آغوشش پذیرفت و درنیمه راه ول نکرد، خانه ای با جرقه های بسیار برای ویرانی و ساختن‌های پی‌درپی.
    مهرنامه‌نگاری
    ۸دی‌ماه۱۴۰۴

    1. جانا سخن از زبان ما می‌گویی
      سهیلا جان

      برقرار باشد این مدرسه و آفریننده‌ی پر مهرش

  86. خِ مادر‌خراب
    (توصیه: بلند خواندن متن به درک ژرف‌‌تر آن کمک می‌کند.)

    نیازی به موشکافی ندارد، «خ» واقعا تلخ است. بُرنده است و می‌خراشد حنجره را برای بیرون پریدن از گلو. نِشَستَنَش در آخرِ «تلخ»، به زیبایی عمق احساسات واژه را بیان می‌کند.
    روز‌های تلخ آدمی را می‌خراشد. همین «خراشیدن» را ببین! حتی اینجا هم معنی کلمه را در تلفظش نمایان می‌کند.
    همیشه روز‌های آخر هر دوره‌ای، رفاقتی، پروژه‌ای و… تلخ است.
    می‌بینید؟ حتی در «آخر» هم جا خوش کرده. آخرین‌ها همیشه می‌خراشند.
    جایی که شاعر سروده:« مرا ببوس./ مرا ببوس./ برای آخرین‌بار./ تو را خدانگهدار.»
    «خدانگهدار» را که اَوَلَش نشسته. گویی هشدار می‌دهد این یکی از همان لحظه‌ی شروع خطرناک است.
    یا در «خطرناک» هم همین را فریاد می‌زند.
    در واژه‌ای دیگر نیز، حرفِ اول نشسته و باز هشدار می‌دهد: «خاطره».
    خطر! خطر! مرور تلخ خاطره‌ بعد از خداحافظی‌ها، فقط می‌خراشد خودتان و می‌خروشد خون‌تان را.

    پارسا یوسف‌زاده

    1. ولی خورشید خوش است. خالی از خساست.
      خودم خراب خماری پس از خیال خرّمی و خرسندی پس از خواب خوبانم.
      خوشه‌های خنده‌های خواندن خبر خیر خوش خبران و… را خروار خروار خریدارم.

      انجمن حمایت از خِ…

  87. بیدار است ابراهیم درونت؟

    سه جلسه تا تصمیم نهایی فاصله بود.
    جلسه اول سین‌جیم بود. سوال می‌کرد. جواب می‌خواست. دنبال چرایی می‌گشت. چرایی نداشتم. دو چشم بینا داشت. دو گوش شنوا. حواس پنجگانه‌ای سالم. اما درگیر فهم خود بود. حق‌ به جانبی.
    جلسه دوم سین‌سین شدیم. راه به جایی نبرد. هیچ‌کدام پاسخگوی دیگری نبودیم.
    تنها بودیم. جیم‌جیم شدیم جلسه سوم. کشیدن دو خط موازی شد تصمیم نهایی.
    مشاور بنده خدا نتواست ما را به گفتگو وادارد. رفته بودیم گفتگو کنیم. راهی برای حل مسئله‌مان بیابیم. اما در تعصب‌‌مان گیر افتادیم.
    میان ما پرسشی برای گفتگو بود. ولی دیوار حق به جانبی بین‌مان بود. جدل کردیم. مظلومیت خود را می‌دیدیم و ظلم دیگری.
    اگر صبوری می‌کردیم. کلام را در چله زبان نمی‌گذاشتیم، حداقل خطوط موازی متنفر از هم نمی‌شدیم.
    گفتگو روشن کردن قسمتی از مسئله است. با سوال‌جواب کردن به تاریکی رسیدیم.
    لازمه گفتگو دیدن دیگری است. ديگری که بخشی از حقیقت از نزد اوست.
    باید بت‌شکن باشیم تا دیگری را ببینم. پر از بت‌های تعصب هستیم. تعصب فرهنگ، خانواده، هم‌خون، ترس. متوجه باشیم احساس فیلتر می‌کند قدرت درک و تشخیص را. خود را از تفکر صفر و صد بازداریم. بدانیم بین یک تا نودونه حقایقی پنهان است.
    بپذیریم بت‌پرستیم. ابراهیم درون‌مان را بیدار کنیم تا بتوانیم گوشه‌ای از حقیقت را ببینیم. بدانیم تا دم مرگ باید بت‌شکن باشیم. به کنش‌ها و واکنش‌هامان توجه کنیم. از مواجهه با تعصب نهراسیم. اینگونه در بت‌شکنی به مهارت می‌رسیم و می‌توانیم در گفتگو تکه‌های پازل حقیقت را بیابیم.

  88. داشتم فکر می کردم چقدر خوب است انسان در زندگی یک پناه برای خودش داشته باشد. بعضی وقت ها سرش را خم کند و روی شانه صاف یا شاید حتی خمیده او بگذارد.
    چقدر نعمت است پناه داشتن. در زیر سایهٔ سرو رعنا قامتی آرامیدن.
    آن دقایقی که داری از خودت خالی می شوی کسی از پشت سر، همان خود را برمی دارد و با محبت بغل می‌کند. مانند یک امانت آن را در گنجه ای می‌گذارد و در زمان مناسب دوباره به خودت برمی گرداند.
    دوباره خودت را تنت می‌کند.
    ازمیزان مهم بودن و نفیس بودن تو آگاه است.
    وقتی سایه ها یکی یکی از راه می‌رسند و گرد و خاک بر پا می‌کنند. با سم اسب هایشان درونت را ویران می‌کنند و غبار تاریکی را برایت به ارمغان می آورند. رد آشوب را بر کتابخانه ذهنت می‌خراشند. با یک فانوس می‌آید و ما بین آن ظلمات و ویرانی پیدایت می‌کند. تو را در آغوشش می کشد. هنگامی که قلب ها به اندازه کافی به هم نزدیک شد و گرمای جان بخشی را به آن تکه بزرگ به در یخدان سینه ات منتقل کرد.
    در گوش ات با طراوت باران گونه ای نجوا می‌کند و می‌خواند از داستان نترسیدن، از قصه فراموش نشدن، از افسانهٔ بودن.
    بگذارید مثالی دیگر بزنم.
    زمانی می‌رسد که نیاز به دو گوش داری که صدای مورد علاقه شان، زمزمهٔ موزون تمام غر غر ها و هذیان های تو باشد. محتاج به دو دریچه هستی تا کودکانه ترین حرکاتت را نظاره گر باشد. آتشفشان خفته شرم را که در رشته کوه های دشت گذشته ات هستند فعال نکند. مواقعی هست که روزنه های وجودت تشنه کلماتی هستند که ببارند به مانند باران بهاری، تا شاید جبران شود عطش حاصل از اشک ریختن های گاه و بی گاه.
    وجودی اسطوره ای هست، که کارش دیدن و گوش دادن و گفتن است.
    دست ذهن به خواب رفته ات را می گیرد و یاری می کند تا آن کابوس های خاکستری ناباورانه را از یاد ببرد و با یادواره های سبز ات که در زیر خاکستر پنهان اند انس تازه ای بگیرد.
    تا به یاد بیاوری. تا اسامی را دوباره مزه مزه کنی.

    به قولی
    در هنگام سقوط در پرتگاه های ژرف زندگی دو بال بزرگ نجات دهنده خواهید داشت.
    کسی که کمک می‌کند در زیستن، خودتان را زندگی کنید.
    عسل اسداللهی

    1. دوباره خودت را تنت می‌کند🥹
      آتشفشان خفته شرم را که در رشته کوه های دشت گذشته ات هستند فعال نکند…

      عمیق و زیبا مانندخودت عسل جان

  89. «رمز رقصیدن با آوای جهانی»

    🏷️خلاصه اتفاقات اقتصادی آخرین روز سال

    ۱. اونس جهانی طلا ؛بیشتر ریخته! کمتر از ۴۵۰۰ دلار
    ۲. نفت ‌هم کمی‌پایین تر اومده
    ۳. اونس نقره نزدیک ۶۸ دلاره (به علت همبستگی بالا با طلا اون هم پایین تر اومده)
    ۴. طلا ۱۸ عیار داخل هم به خاطر ریزش اونس ۱۷.۷۰۰ شده

    بازارهای جهانی تا دوشنبه تعطیله و بازار داخلی هم به خاطر تعطیلات نوروز بسته است پس دیگه فعلن بی خیال😅

    امروز هم اولین روز سال بود.
    هم اولین روز فصل بود.
    هم اولین روز ماه بود.
    هم اولین روز هفته.
    ولی حسش نبود.
    چون جنگ بود.
    این بهانه نبود؟

    بیاید با هم از امروز بی خیالی رو کنار بگذاریم و اگر کلمه سالمونو انتخاب نکردیم انتخاب کنیم و واسه تحققش کارهایی که لازمه رو با برنامه‌ریزی انجام بدیم.
    آماده‌این؟

    من از صبح زود که از خواب بیدار شدم متوجه شدم آوای پرندگان امروز حداقل ده برابر دیروزه. باورتون میشه؟

    طبیعت بهترین آموزگاره فقط باید گوشامونو باز کنیم تا صداشو بشنویم و باهاش هماهنگ بشیم. این تغییر دمای ناگهانی بهاری و لطافت هوا هم از همین می‌گه که با لطافت بهاری هماهنگ شو و شکوفا شو.

    از صبح این جمله در سرم می‌چرخه و فکر می‌کنم تا آخر سال هم بشنومش و در تیررس نگاهم نگهش دارم.
    این جمله رو اگر تو هم قبولش داری یک جا بنویس که یادت نره.

    «در حال رقص با کدام آوای جهانی؟»

    چون اعتقادم اینه که جهان جز رقص آواها و انرژی‌ها نیست فقط باید بشنویم، ببینیم و لمس کنیم. رنگ و روی زندگی‌مون به این که چه جوری باش برخورد کنیم می‌تونه از زمین تا آسمون متفاوت بشه. بیاین از روز اول سال متفاوت بشیم. متفاوت بودن بزرگترین امتیازه اگر دست کم نگیریمش. حاصلش همیشه چشمگیره.👌😍
    آماده‌این؟ بریم باهم برای تمرین رقص زندگی و تاختن به سمت نورها و آواها و درکشون.

    با من موافقید؟ ۱۴۰۵/۰۱/۰۱

  90. «اشک»
    ******
    دنبال پاییز گشتم.
    در خانه، در کوچه، در فروشگاه، در گفتگوی عابران، در پارک.
    زرد بود، سرد بود، نسیم بود، آسمان هم آبی مه آلود بود، اما زیبا نبود، چیزی کم بود. چیزی که حتی پیرمرد هم با سازدهنی‌اش، غم نبود آن‌را به‌درستی می‌نواخت.
    رهگذری روبرویم ایستاد. با لبخند، ابروهای درهم، متفکر، با نگاه رو به آسمان. شروع به صحبت کرد:
    گفت: «اشک بهترین پدیده دنیاست.»
    گفتم: کدام اشک؟ غم یا شادی؟
    گفت: هر دو.
    گفتم: مگر می‌شود اشک غم بریزی و اسم آن را بهترین بگذاری؟
    گفت: بهترین‌ها، همیشه بهترین هستند. غم یا شادی، هر یک درس خود را دارند. این، طبیعت زندگی‌ست و اشک، لطیف‌ترین راه ابراز آن است.
    گفتم: درست مثل باران. که با هرباریدن، هوای دلش را صاف می‌کند. گاه از غم مردمان سرزمینی که بر آن می‌بارد. گاه از شادی و خوشی آن‌ها. اما چرا نمی‌بارد؟ نکند از دیار ما رخت بر بسته است.
    گفت: شاید نیاز به نیشتری، زخمی، راهی است تا ببارد. درست مثل اشک.
    گفتم: پس چکار باید کرد؟ اگر راهی به بیرون نباشد چه؟ نباید بارید؟ نباید ببارد؟
    گفت: گاهی آرامش در باریدن نیست. در شفای دردی است که می‌خواهد تو را از مسیرت خارج کند. شاید خدای آسمان‌ها هم می‌داند که مردمان این سرزمین راه شفای دردهای درون‌شان را پیدا نکرده‌اند. آن چیزی که صیقل می‌دهد، لطیف می‌کند روح را بدون باریدن، بدون اشک.
    و آن زمان که راه شفا را پیدا کردی، می‌باری. ازدرون لطیف می‌شوی. بهاری می‌شوی. حتما شنیده‌ای که می‌گویند، اشک شفاست. اشک وقتی می‌بارد که راه عبور از درد را پیدا کرده باشد. درست مثل باران.
    گفتم: نمی‌دانم، شاید هنوز نباریده‌ام، نباریده است. اما حتما در دلم، در سرزمینم،بهاری در راه است.
    گفت: خداوند همیشه هر چیزی را در زمان خودش پیش روی بندگانش قرار می‌دهد. حال با باران ابرش باشد یا اشک چشم مردمانش. صبور باش.
    گفتم: صبر و تحملم نیست.
    گفت: داشتن بهترین‌ها نیاز به صبوری دارد. وگرنه اسمش بهترین نیست. حال می‌خواهد اشک چشم باشد یا اشک آسمان. اما شک نداشته باش که بهاری در راه است حتی با نباریدن‌های پاییزش.
    گفت و رفت، مثل رگبار بهار. اما کلامش در جانم باقی ماند: شفا، درد، صبر…
    آخرین ماه پاییز بود. شفا نبود، باران نبود.
    دنبال شفا گشتم. تا اشک جاری شود، باران ببارد.
    تا پاییز، پاییز شود.
    ****
    (نوشته‌ای در وصف پاییزهای بدون باران تهران در سال ۱۴۰۴ و احوال آن روزها)

  91. پراید اسپورت

    رفتم از مصالح فروشی دوتا سیمان بخرم، دیدم یه پسر خوشتیپ با یه پراید اسپورت اومد دم مدرسه دخترونه پارک کرد، یه دختر اومد سوار شد، همدیگه رو ماچ کردن و راه افتادن.
    اعصابم خراب شد، فرغون رو برداشتم و با یه سیمان به خونه رفتم.
    بابام گفت «چرا یه دونه آوردی؟»
    گفتم من دیگه نمیتونم با این وضع ادامه بدم.
    گفت«مشکلت چیه؟ با کدوم وضع نمیتونی ادامه بدی»
    گفتم کمد کمد لباس میخام، ادا اصول با کلاس میخام
    دویست سیصد متر تراس میخام
    یه دختر بساز میخام
    گفت« اینا عقده‌است یا چی؟»
    نمیدونم، ولی دوست دارم پشتم وایسی.
    گفت«اه، دیگه چی میخای»
    فعلا همینا کافیه، ولی اگه میشه یه آپاچی
    گفت«بشین تا بیارم برات»
    هرچی نشستم نیومد.
    رفتم خونه دیدم لم داده پا پیک نیک و داره از فتوحاتش برا مادرم تعریف میکنه.
    گفتم پس چرا نشستی، تو قرار بود چی بیاری برام.
    گفت«آوردم، بیا بگیرش»
    گفتم اه اینجوریه؟
    از این به بعد منم کیلو کیلو تریاک میخام.
    سیخ و سنجاق جدا میخام.
    یه زیر انداز و یه چایی فلاکس میخام.
    نگم برات، یه ساقی بساز میخام.
    روزی چند پاکتم سیگار میخام.
    مادرم گفت «اه، از خوندنت راضیم»
    گفتم من پدر رپ فارسی‌ام.
    دونفری ریختند رو سر پدر رپ فارسی تیکه تیکه‌اش کردن.

    من دلم نمیخاست ولی تنهایی از پس همه چی برآم.

    یه گیلاس دو گیلاس سه گیلاس

      1. یه پراید اسپورت زندگی من رو از هم پاشاند سارا ولی خوبه که تو خوشت اومد🦹‍♂️😎

  92. با نوشتن خوش‌قول هستیم

    «داستان‌نویس باید بَرده داستان خود بشود، نوعی نظم اداری ذهنی.
    تو باید هر روز و در ساعت معین، حداقل دو ساعت پشت میزِ کار بنشینی، حتا اگر چیزی برای نوشتن نداشته باشی، چرا که تنها یک غفلت، به قیمت از نو آغاز کردن آهنگ خلاقیت تمام می‌شود. چه بسا که فضا و هوای داستان را هم از دست بدهی.
    داستان‌نویس باید با خودش خوش‌قول باشد زیرا هیچ چیز تنبل‌تر از ذهن
    نیست.»
    _زیر‌و‌بم داستان، آستوریاس

    همه دچار رخوت و تنبلی ذهنی شده‌ایم، تنها راه درمان، تداوم در نوشتن است. حتا در اسفبارترین اوضاع روانی، نوشتن، ذهن تنبل را به کار می‌گیرد.
    تصور می‌کنم در زندان‌های سیبری اسیر هستم، باید در سرمای بیست درجه زیر صفر، سنگ حمل کنم یا زمین یخ‌زده را با تیشه بشکنم.
    زندانی فقط به بقا فکر می‌کند، داستان‌نویس هم باید به بقای داستانش بیاندیشد.
    هر نویسنده اگر به نوشتن هر روزه متعهد باشد، بدون فشار هر روز در وقت معین می‌نشیند و می‌نویسد. خوش‌قولی به نوشتن، نظمِ ذهنی می‌سازد، آنگاه به تنبلی ذهن فرصت آسایش نمی‌دهد.

    پروانه اسدزاده
    #یادداشت_روزانه

  93. پیله من

    گاهی احساس می‌کنم که در داخل پیله‌ای شفاف و شیشه‌ای نشسته‌ام. سرم بین زانوهایم است و پاهایم در سینه‌ام جمع شده‌اند. همه چیز در سکوت محض است. هیچ دلیلی وجود ندارد که سرم را بلند کنم و اطرافم را نگاه کنم. غرق در آرامش اطرافم، گاهی نسیمی می‌وزد یا قطرات باران از بالای پیله‌ام به سمت پایین سرازیر می‌شوند. برخلاف پروانه‌ها، من وابستگی عجیبی به پیله‌ام دارم و هیچ تمایلی به خروج از آن ندارم. آخر، کدام آدم عاقلی پیله‌ای که برایش ساخته شده را ترک می‌کند؟ پیله‌ام درست در قعر جنگلی انبوه و میان درختان سر به فلک کشیده قرار دارد. انگار جز پیله‌ام هیچ منبع روشنی وجود ندارد. به پشتگرمی پیله‌ام، نه تاریکی شب و نه صدای حیوانات که می‌تواند هراس به دل هر موجودی بیاندازد، قادر نیستند هراسی در دلم ایجاد کنند. ایمان دارم که مرگم در همین پیله با شکوه خواهد بود.

    1. خیلی زیاد نرم و لطیف بود. وقتی به زندگیم از این دید و زاویه نگاه کردم از ذوق سرشار شدم مرسی

      1. خوشحالم که از متنم احساس خوبی دریافت کردی عزبزم. ممنونم 🌹❤️

    2. ✅️
      موفق باشید و مؤید آرمیتا جان 🌸
      به نظرم ایده‌ی پیله پروانه خیلی جذاب و لطیف هست.

  94. 🪽فرگشت نوارهای بی‌بالی که از خوشحالی بال درآوردند تا از خنده روده‌بر نشوند

    بال‌ها نقش حیاتی دارند و هر چه بی‌بال، بی‌یار و زندگی بدون آن دشوار.

    همیشه جلوی کلاس می‌نشستیم. چون معلم‌ها همه‌ی حواسشان به لژنشینان بود و این سیاست جلونشینی برای ما بسیار جواب می‌داد. تنها یک روز رفتیم لژ که همه‌ می‌خواستند اخراجمان کنند. البته با وجود فهیمه‌ که نماینده‌ی کلاس بود و با اقتدار در چشمان معلم نگاه می‌کرد و می‌گفت: «خانم ما نخندیدیم» و آن‌قدر محکم می‌گفت که دبیر بی‌چاره به خودش شک می‌کرد، شاید هم محترمانه باور می‌کرد؛ خطر رفع شد و از فردایش برگشتیم به همان جلوی خودمان.

    فهیمه نماینده‌‌ای بود که نه تنها ما را از اخراج نجات می‌داد بلکه مسئولیت‌های خطیرتری را نیز به عهده داشت. داستان یکی از آن‌ها است از این قرار…

    روزی روزگاری آموزگاری به ناچار
    با نوار بی‌بال، درس می‌داد بسی دشوار
    ناگاه آن بی‌‌ پر و بال، سُر خورد و
    پیدا شد سرش از پاچه‌ی شلوار و
    آن سه تفنگدار
    فهیمه و لیلا و فاطمه‌ی خنده‌نگه‌ندار
    نگاهی به هم کردند و غش کردند و
    با دقت، رصد کردند
    عبور این بلای بی پر و بال
    که سرانجام افتاد بر کف و امّا نه آن‌چنان خون‌بار

    القصه
    آموزگار بی نوای بی‌نوار
    به رویش نیاورد و درس داد تا پایان کار
    شاید با شرم بسیار…

    زنگ خورد و نقش مبصر می‌شود آشکار
    برداشت نوار را با یک کاغذ آچهار
    و انداخت در سطل آشغال

    و شاید که بال نوار
    پس از این ماجرا گشته پدیدار

    دعا بر جان آن بانو، باید کرد بسیار
    الهی هر کجا هستی تن و جانت سلامت باد و هرگز، نشی بیمار
    که سی سالیست با یادت بسی دل‌ها شود شاد…

    ✍ آسمان زنده

    پی‌نوشت:
    فاطمه‌ی قصه، هنوز خنده نگه‌‌ندار است و عاشق سبک زندگی پایدار.
    می‌داند نوارهای بهداشتی سلولزی، چه بال‌دار چه بی بال، هستند بلای جان جانوران بی‌شمار.
    پس در چهار پنج سال گذشته، ۹۹ درصد از پدهای پارچه‌ای استفاده کرده و به تازگی گاهی از فنجان قاعدگی که آبی رنگ است و مارک‌دار.
    با این اقدام، طبق نظر مردمان زمین دوست‌دار، پرندگانی با بال‌های واقعی، بیش‌تر و شادتر پرواز می‌کنند بر فراز آسمان، استوار🕊
    پس از تولید کمپوست از زباله‌های تر آشپزخانه، این دومین اقدامش است در مسیر سبک زندگی پایدار و به گمانش، یادگاریست ماندگار 🦋

    1. عزیزم تو همیشه با خنده های شیرینت روح می دادی به دیوارهای بی جان خوابگاه و انرژی وجودت غم تنهایی و دوری را از وجودمان می زدود❤️پایدار باشی و سلامت

      1. ممنونم لیلا جان مهربان و نازنینم چقدر ذوق کردم با دیدن کامنتت. یادش به خیر
        بهترین‌ها را برایت آرزو دارم🩷🤗

    2. فاطمه ی عزیزم
      چقدر یاد روزهایی که با هم توی هاکوپیان بودیم افتادم
      به هم نگاه میکردیم می‌خندیم
      چشم بلبلی
      صندلی شکسته ی همکار
      و سوتی هایی که می‌دادیم

      1. به گمانم روز مصاحبه‌ی دومم بود که در واحد اداری منتظر بودم
        تو به آن‌جا آمدی و من در همان نگاه اول، عاشق لبخندت شدم سپیده‌ی دلبر
        لبخند‌هایمان تبدیل به خنده و غش و هنوز هم یادشان نیشم را تا بناگوشم می‌کند بازتر
        اصطلاحات خیاطی سمینار آقای باقری عزیز که به گمانم یکیشان بود شبیه تیرتپر، من و تو را کرد از خنده پرپر
        در دستشویی که خراب بود و باز مانده بود بی‌خبر
        سوتی‌هایی که سمانه می‌شمرد و می‌شدیم رسواتر

        سوار شدن تو بر هنگرهای در راه انبار
        شکستن صندلی همکار
        تنگه واشی و کافه و تولد سمانه که عکس‌‌هایمان مانده به یادگار

        دو مهرماهی عاشق و دیوانه که با صدای باران می‌شویم عاشق‌تر
        عاشق زندگی و زن بودن و آزادی‌ و شادی‌های بیش‌تر
        باشی همیشه پاینده و بی‌پرواتر

    3. فاطمه جانم
      خنده های قشنگت همیشه کلی انرژی به جمع تزریق میکنه و قلمت هم همون کار رو با آدم میکنه
      همیشه از ته دل بخندی عزیزم 🤩❤️

      1. داستان همکاری در هاکوپیان

        شش مهندس صنایع، هم‌زمان استخدام شدند در کارخانه‌ی پوشاک هاکوپیان
        در سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی آن زمان
        یک ماه آموزش‌‌های گوناگون از گذشته تا اکنون نام تجاری خوش‌نام در سرزمین ایران
        به زودی شدند دوستان جان
        و نقطه‌ی مشترک آن‌ها بود، خندیدن‌های بی‌امان حتی به ترک دیوار یا درز شلوار
        و هم‌چون هم‌کلاسی‌های بازی‌گوش پشت نیمکت‌های دبستان و دبیرستان
        تذکر می‌گرفتند در سرویس برگشت به خانه
        و میزهایشان را جدا کردند در رستوران کارخانه
        ناگفته نماند، همگی بودند در انجام کار با وجدان
        و دوست‌دار هاکوپیان این کارآفرین بزرگ و به حقیقت، انسان
        یادش به خیر نخستین حقوق ماهانه در پاکتی دستی به آن‌ها تقدیم شد که به گمانم لپ‌رنج بود به جای دست‌رنج زیرا من یکی که هر روز لپ‌هایم درد می‌کرد به سبب خندیدن‌های آن روزهای آموزش قشنگ
        همکاران دیگر نیز بودند با آن‌ها همراه و هم‌رنگ و ساختند خاطراتی خوش‌رنگ
        از کار و ثبت و شمارش عادلانه‌‌ی سوتی‌ها توسط سمانه‌ی مهربان بگیر تا سفر و کوه‌ و جشن عروسی و زادروز و کافه و استخر و هم‌دلی در غم و باهم بودن‌های رنگارنگ
        به ترتیب حروف الفبای پارسی، آن شش تن را می‌خواندند:
        احمد
        رضا
        سمانه
        کاوه
        فاطمه
        میثم
        این یادگار، تقدیم به سمانه‌ی عزیز و مهربانم 😍 و سایر دوستان جان
        ✍️ آسمان راستان

        1. فاطمه جان چقدر قشنگ فضا رو توصیف کردی و من که کلی خاطره خوب باشما عزیزان دارم خیلی لذت بردم🥰🥰🥰

        2. یادش بخیر و خوشی
          چقدر زود گذشت، امیدوارم همه افراد یاد شده و نشده در صحت سلامت باشند.

          1. واقعا مثل برق و باد گذشت. ممنون از توجه و محبتتون. چقدر خوشحال شدم نام و پیامتونُ دیدم آقای آندره.
            شما هم همیشه سلامت و شاد باشید در کنار عزیزانتون🙏

        3. فاطمه عزیزم
          کلی خاطره قشنگ رو به تصویر کشیدی
          همیشه شاد و سلامت باشی دوست نازنینم 🥰❤️

          1. ممنونم سمانه‌ی قشنگم😍😘
            همیشه مشوق من بودی و هستی رفیق جانم🤗
            سلامتی و شادی باشه برای همه🙏🩷🪷🕊️

  95. «مرعوب‌کننده بود برایم.»
    نظرم را پرسید درباره‌ی نمایش بزرگ برادران کارامازوف. همین را نوشتم خط اول.
    روز نخست پر از حسرت بودم. چند روزی در فکر و خیال و چک و چانه تا بفهمم چقدر از این‌ها که من نفهمیدم، کلاً فهمیدنی نبود؟
    برایم نوشت من که یک مخاطب عام تئاتر هستم، من که زیاد بلد نیستم، -خودش نویسنده و کارگردان است- اذیت می‌شوم از این حس که توی سالن نشسته‌ام و همه‌ی تماشاگران می‌فهمند و انگار فقط من معنی این بازی‌ها را نمی‌فهمم…
    شروع کردم به شرح چیزهایی از آن رمان کبیر و دفترچه‌ی اطلاعات تئاتر -به خدا زبان نگارش آن دفترچه هم غلط غولوط بود- . برایش توضیح دادم که با خواندن رمان،‌ چیزهایی از خط داستان روشن می‌شود اما بعضی اقتباس‌ها و ابتکارات و فرم‌های نو می‌شود خلاقیت کارگردان و تجربه‌ی اجراگران.
    فلانی طراح حرکت و بهمانی مربی بدن است. حالا دور هم جمع هستند یکی هم می‌پرد وسط که حرکات موزون اجرا کند، آن یکی بزند زیر آواز و چند برگی دیالوگ‌ها بین آلمانی و ترکی بچرخند. دیگر این‌ها خیلی هم فهمیدن ندارد که معطل بمانیم و یقه‌ی خودمان را بگیریم.
    امروز که استاد کلانتری درباره‌ی تئاتر دیگری گفتند، یادگرفتم کمی بیشتر به نظر اولیه‌ی خودم اعتبار بدهم و این‌طور مرعوب و جوگیر نباشم که زور بزنم معنی ببافم. اگر یکی در تاریکی سالن تئاتر چشم تر می‌کند، خیلی هم به من مربوط نیست. مقیاس و سلیقه‌ی من جای دیگری و پای منبر و مکتب دیگری دارد سر و شکل می‌گیرد.
    خیال راحت پیغام دادم به رفیق شفیقم که نظر جدیدم این است «پادشاه لخت است و تقصیر ما هم نیست».

    1. ✅️
      موفق باشید و موید باده گرامی 💮
      شیوه ی متفاوت شما را در بیان مضامین، رقص ارکان جمله هایتان را، و پند اخلاقی متن رو دوست داشتم.

  96. دوامِ خاموش

    گاهی همین‌که با همه‌ی دغدغه‌ها هر روز،
    هرچند کوتاه چیزی بنویسی و در پِیِ یادگیری باشی،
    یعنی هنوز بارقه‌های امید در دلت نشسته.
    هنوز از مسیر رشد، لذت می‌بری.
    هنوز به خودت و اهدافت به دیده‌ی احترام می‌نگری.

    امید نعره نمی‌زند، وعده هم نمی‌دهد.
    اهل قهرمان‌بازی هم نیست.
    فقط به نرمی، فرامی‌خواندت به ادامه.

    شاید با ناکامی‌ها دوام‌آوردن دشوار نباشد.
    با شکست، با فقر، با تحقیر.

    اما وقتی امید می‌رود، حتی علایق‌ت هم بی‌معنا می‌شود.

    بوکوفسکی می‌گوید:
    «امید تمام آن چیزی‌ست که آدم احتیاج دارد.»

    مرگِ امید، خستگیِ جان است.
    همان فرسودگیِ خاموشی که آرام‌آرام کنارت می‌کشد.

    امید، معجزه‌گر نیست.
    فقط یک ناجی‌ست.
    یک لج‌بازیِ کوچک با چموش‌بازیِ ذهن،
    یک اصرار برای استمرار،
    وقتی هیچ‌چیز تضمین نشده.

    شاید همین اندک لج‌بازی،
    تمام چیزی‌ست که نیاز داریم.

    ✍ مریم گل‌مکانی

    1. ✅️
      موفق باشید و موید مریم جان 💮
      متن اتان برایم الهام بخش بود و آموزنده، ممنونم.

  97. پاییز در گیلان چطور حس می‌شود؟

    پاییزپِرسِن نیستم. اما به نظرم اول بهار و به خصوص اریبهشتِ شیراز بهشت است، بعدش پاییزِ گیلان و به خصوص آبان به بعدش. تا تابستان همه‌چیز سبز است، بعد کم‌کم تبدیل به طیفی از نارنجی و قرمزِ هم‌زمان می‌شود. آسمانِ آبی، زیرش کوه، که پر است از درختان با برگ‌های پاییزی. نارنجی و قرمز.
    توی پاییزِ گیلان، دائمن خیسی. و معمولن سرمای ریزی را روی پوستت حس می‌کنی.‌ اگر صبح هوا برت دارد که نه بابا، بارون کجا بود، ظهر، خیس بر می‌گردی خانه‌تان. من دیگر یاد گرفته‌ام، چتر را از کیفم بیرون نمی‌آوردم.
    (گاهی، قبل باران باد هم می‌آید. که ترکیب باد و باران، موجب به گند کشیده شدن بالکن می‌شود.)
    اینجا پاییزها بوی رب‌ِ گوجه و ترشیِ انار می‌دهد. شانس داشته باشید بوی مربای پرتقال مامان‌پز هم نصیب‌تان می‌شود. و اگر لوک خوش‌‌شانس باشید، بوی آش دوغ.

    خلاصه که یکی از باحال‌ترین شانس‌هایم در زندگی این است که در گیلان چشم به جهان گشودم. مثلن فکر کن هم زیر باران باشی و هم هیچ کوهِ رنگارنگی نبینی، تازه توی راه مدرسه باشی برای امتحان‌ فیزیک.

    کانالِ تلگرام: https://t.me/shivanotes

    1. شیوا منم پاییز گیلان رو می‌خوام.اینقدر دلچسب تونستم با متن ات تداعی کنم که فکر کنم چون الان زیر بارون خیس شدم کنار بخاری ایستادم و دارم آش دوغ میخورم.

  98. دهه سوم زندگی

    عادت ندارم دست‌نوشته‌های قدیمی‌ام را بخوانم. حالم بد می‌شود. تنها مینویسم و رد می‌شوم و دیگر میلی به یادآوری آنچه گذشته، ندارم‌.
    این روزها اما التهاب جنگ، حوصله‌‌ام را حسابی سر برده. سرگرمی زیادی که ندارم. پرسه میزنم میان پیام های ذخیره شده. فایل‌های قدیمی.
    اخیرا از سر بی‌حوصلگی، نگاهی انداختم به نوشته‌های دو سه سال گذشته.
    نکته جالبی به چشمم آمد.
    بیشتر این دو سه سال، در ابهام گذشته و انتظار.
    از انتظار نمرات نهایی، تا انتخاب رشته و فرصت تابستان‌ها. بعد دانشگاه هم، تعطیلات بین ترم.
    این دو ماه خانه نشینی اخیر هم به کنار.
    زمان‌های خالی دو سه ماهه، که هرچند، هر کدام جداگانه، قابل چشم‌پوشی به نظر میرسند؛ اما در کنار هم شده‌اند این سه سال آزگار.
    زمان‌هایی که در انتظار یک نتیجه تعیین کننده! بوده‌ام.
    البته در تمام این مدت، همیشه کارهایی برای انجام دادن داشته‌ام. گزینه‌های خوب.
    از کار کردن، کتاب خواندن، یادگیری زبان یا یک مهارت. همیشه دستم برای انتخاب پر بوده است.
    اما عموماً بدترین گزینه را انتخاب کرده‌ام:
    “هیچ کاری نکردن را”
    هر بار به این دو دلیل. اینکه نمیدانستم این بلاتکلیفی دقیقاً کی تمام می‌شود. یا آنکه نمی‌توانستم بهترین گزینه را برای این دو سه ماهه انتخاب کنم. ترسیده‌ام که شاید مفیدترین گزینه نباشد و ضرر کنم.
    برای همین، تنها با رنجِ هیچ کاری نکردن، کنار آمده‌ام. و آنقدر روزها را شمردم تا تمام شوند.
    البته همیشه هم معلوم نبود که واقعا دو سه ماه فرصت هست یا نه. اکثراً انتظار داشتم امروز، فردا یا هفته بعد، خبری شود و تکلیف من هم روشن. اینکه دقیقاً نمیدانستم روی چند روز فرصت، باید حساب کنم تاثیر زیادی داشته.
    حالا اگر این ابهام‌ها را نادیده بگیرم و بخواهم در مورد آن فراغ‌بال‌ های دو سه ماهه حرف بزنم، به گمانم باز هم در اشتباه بوده‌ام.
    اینکه کدام مسیر را انتخاب می‌کردم، اهمیتی نداشت. اینکه بهتر بود زبانم را قوی کنم یا ریاضی بخوانم. واقعا تفاوتی نمی‌کرد. حالا هم نمی‌کند. چون که بحث تنها در مورد یک فرصت سه ماهه است. در واقع فکر میکنم برای من، تمام این دهه سوم زندگی، دهه یادگیری ابزارهاست.
    مهارت‌های مختلف و متفاوتی که باید تک به تک سراغشان بروم و آن‌ها را یاد بگیرم. از این جهت می‌گویم ترجیحِ جبرخطی بر پایتون، در یک بازه سه ماهه تفاوت خاصی رقم نمی‌زند.
    از طرفی به نظر برای موفقیت در هر کاری، باید بتوانم روزی پانزده تا هجده ساعت وقت صرف کنم. که متمایز شوم. برای همین مهم ترین ابزاری که در این مسیر نیاز دارم این مهارت تمرکز طولانی مدت است. هجده ساعت کار که شوخی نیست. یک روزه هم که به دست نمی‌آید.
    یک سبک زندگی‌ست.
    از این رو، فکر میکنم حداقل در این چند سال پیش رو، باید به این نوع زندگی کردن نزدیک شوم.‌ به دور شدن از موبایل، به بازنگریِ ارتباطم با آدم‌ها. و تمرین این زیاد کار کردن.
    هر بار به بهانه یک مهارت جدید 🙂

  99. چگونه برای کودکان قصه بخوانیم؟

    نمی‌دانم در کدام کتاب می‌خواندم؛ شاید در دوران نوجوانی‌ام، که دو کشور تصمیم گرفتند برای فضانوردانشان خودکاری بسازند که در نبودِ جاذبه بتواند بنویسد. سال‌ها زمان و مقدار زیادی پول صرف شد تا آن قلم طراحی شود؛ قلمی که جاذبه بر آن اثری نداشته باشد.
    کشور مقابل اما به‌سادگی فهمید می‌تواند از مداد استفاده کند.

    نمی‌دانم این داستان چقدر واقعی است، اما همیشه برای من یادآور یک چیز بوده:
    کدام گره ها با دست باز می‌شوند؟

    اگر بخواهیم از گروه آسیب‌پذیری نام ببریم که این روزها شاید بیش از همه آسیب می‌بینند بی‌تردید کودکان‌اند.
    کودکانی که از خانواده گرفته تا سیستم ناکارآمد آموزش‌وپرورش، مدام در معرض خبرهای بد، اضطراب‌ها و ترس‌هایی هستند که هر روز به شکل‌های مختلف به آن‌ها تزریق می‌شود.

    حالا سؤال این است:
    آیا ما، به‌عنوان معلم، اولیا یا مربی،یا حتی عمه و خاله، دوست خانوادگی نمی‌توانیم کمی مکث کنیم؟
    کمی با کودک‌ها وقت بگذرانیم؟
    اما چطور می‌شود از این بارِ سنگین، حتی اندکی کم کرد؟
    وقت گذراندن با کودک، ارتباط با کودک
    استفاده از هر چیزی که کودک دوست دارد و با آن درگیر کننده است.

    در این میان، به نظر می‌رسد قصه‌خواندن اولین و در دسترس‌ترین قدم است.
    قصه‌خواندن نه ابزار لوکس می‌خواهد، نه فضای خاص.

    با قصه‌خواندن:

    🌱دایره‌ی واژگان کودک گسترده‌تر می‌شود.

    🌱کودک برای مدتی از فشار دنیای واقعی فاصله می‌گیرد.

    🌱حافظه‌ی شنیداری او تقویت می‌شود؛ حافظه‌ای که نقش مهمی در خواندن، نوشتن و املا دارد.

    وقتی کم‌کم فرهنگ قصه‌خوانی شکل می‌گیرد، نظم هم به‌دنبال آن می‌آید؛
    این‌که هم ما و هم کودک بدانیم رأس چه ساعتی، نوبت قصه است.
    اگر معلم باشیم، می‌توانیم لااقل یک زنگ، یا نصف زنگ، یا حتی ده دقیقه را به قصه‌خوانی اختصاص دهیم.

    وقتی برای کودکان قصه می‌خوانیم، آن‌ها ناخودآگاه با روش‌های مختلف حل مسئله آشنا می‌شوند.
    حتی اگر در پیرنگ داستان، گره‌افکنی نقش پررنگی نداشته باشد،
    کودک با دنیاهایی متفاوت، نگاه‌های تازه و امکان‌های جدید روبه‌رو می‌شود.

    اما یک نکته‌ی کلیدی وجود دارد که نمی‌شود از آن گذشت:
    ما باید کودک را بشناسیم.

    فرزند خودمان، دانش‌آموز خودمان؛
    علایقش، دغدغه‌هایش، ترس‌ها و آرزوهایش.

    من ۳۰ دانش‌آموز دارم.
    ابداً به همان شکلی که با کیان حرف می‌زنم، با مهبد حرف نمی‌زنم.
    نیازهای ستایش با زهرا یکی نیست.
    نه لحن، نه مثال، نه حتی قصه‌ای که انتخاب می‌کنم.

    پس حتماً باید از ورودی‌های خودِ کودک وارد شد؛
    از علایقش، از بازی‌ها و انیمیشن‌هایی که دوست دارد.
    قلاب‌ها را باید از خودشان گرفت و بعد، آرام‌آرام، چیزهای تازه به آن اضافه کرد.

    یک فرمول ساده وجود دارد:
    دانایی کودک + ۲
    ببینید کودک چه می‌داند، و قصه را فقط دو قدم جلوتر از دنیای فعلی‌اش انتخاب کنید؛
    نه آن‌قدر ساده که حوصله‌اش سر برود،
    نه آن‌قدر سخت که دچار حس ناتوانی بشود.

    دوست دارم از تجربه‌های شما هم، به‌عنوان معلم یا مربی، بشنوم.

    پی‌نوشت:
    شاید قصه همان مداد ساده داستان بالاباشد؛
    راهی کم‌هزینه برای بیرون‌ریختن احساسات، کاهش تنش‌ها و پرورش خلاقیت.
    راهی ساده، برای زمانه‌ای که بیش از هر چیز، به سادگی نیاز دارد.

    1. ممنونم لیلا جان مهربان و نازنینم چقدر ذوق کردم با دیدن کامنتت یادش به خیر 😍😘
      بهترین‌ها را برایت آرزو دارم🩷🤗

    2. ممنون نگار جان چه موضوع مهمی را زیبا و ساده مطرح کردی.
      در آغاز جنگ دوازده روزه برای خواهرزاده‌ی چهار سالم قصه‌ای از خودم می‌ساختم و می‌گفتم و او با من همراه شد و احساساتی که تجربه کرده بود، صداهایی که شنیده بود و گمان‌هایش را با همراهی و در قالب همان قصه راحت‌تر بیان کرد و پس از آن برون ریزی، هر دو آرامش بیشتری را تجربه کردیم.
      من فقط خاله هستم و در این نقش این تجربه برایم بسیار شیرین و به کارکرد قصه‌گویی بیش از پیش پی بردم.

  100. واژه‌ها، این ریز عناصر قوه‌ی ناطقه. توانشانبه توان احساس و خیال، معادله‌ی چند مجهولیِ اندیشه و کردار را با هم رقم می‌زند و تو می‌مانی از محاسبه‌ی توانِ تکْ واژه.
    می‌روم تا ته خیال، عاشقِ جوریدن و ته‌توی چیزی را درآوردن، گیر دادن به بیهودگی‌های دوست‌داشتنی یا شاید ترسناک. و میان همه این ریز عناصر، واژه‌ی متداول اینروزها. واژه‌ی همنشین که نه بالانشینِ خرد و کلان.
    پنج ساله بودم که پای جنگ به خانه‌ی ما هم کشیده شد، قبل‌ترش هم بود، جنگ که از مرز یک کشور رد شد، تمام تو را هم فتح می‌کند، لانه می‌کند بیخ ریشت و بعد رخنه در مرزهای اندیشه‌ات. برای پنج سالگی اما وضع فرق می‌کند، وقتی پای برادرت به جبهه باز شود، جنگ معنی‌ش دلتنگی‌ست. وقتی برادر مجروحت در بیمارستان بستری‌ست جنگ کابوس شبانه‌ت می‌شود و دلشوره‌ی لحظه لحظه‌ها، دائم توی صورت بزرگترت خبرها را می‌جوری. خیابانهای شهر رنگش فرق می‌کند و پنج سالگی در تلاش ساختن معنایی‌ست برای سوگی‌ که توان درکش در عهده‌ی توان تو نیست. و جنگ که تو در میانه‌ش به جهانِ بودنت میانبر زدی و سخت‌جان چسبیدی به دنیای زنده‌ها و زندگان تا هفت سالگیت نه تا همین امروزت کشیده و کشانده می‌شود. حالا میانه‌ی چهل و سه سالگی هنوز در امتداد مسیر ناتوانی برای یافتن معنایِ جنگ و لشگر عظیم ترس‌ها، اوهام، تحلیل‌های همگن و ناهمگن از وقایع ممکن و ناممکن، از پس‌پرده و پرده‌های پس افتاده.
    بازیِ چرک واژه‌ها ذهنِ معلولت را دست می‌اندازد، رنگ، زنگ، جنگ، مرگ هم‌قافیه در معنا و آوا و پایِ زندگی به متن بازی می‌رسد. متضاد مرگ که در چکاچک نبرد نابرابر تو در میانه‌ی جنگ، سراب است و وهم….
    فوج فوج رسانه، اخبار، نفوذ به درز تار و پود لحظه‌هایت، گریزی نیست تو در محاصره هستی. …

  101. خواندنــوشتن

    خواندن و نوشتن از زن‌وشوهر به هم نزدیک‌ترند و هر کدامشان جلو بیفتد مسئول است که دیگری را هم هل بدهد و دیگری هم مسئول است که خودش را به جلو بکشاند وگرنه طلاق حتمی است؛ چنانچه بسیارند کتاب‌خوان‌های نَنِویس و نویسنده‌های کتاب‌نخوان.

    خیلی‌ها باورمند به بیش‌تر خواندن‌اند و کم‌تر نوشتن، اما من نه.
    در نگر من باید به ازای هر یک صفحه‌ای که می‌خوانیم- نه از هرکتابی البته- دست‌کم سه صفحه بنویسیم؛ یک‌‌بار رونویسی، یک‌بار بازگویی آنچه خواندیم و دفعه‌ی سوم بیان نظرات شخصی‌مان.
    این روش، به مذاق سرعتی‌ها خوش نمی‌آید، اما مگر نه اینکه هرکاری کنیم باز عقبیم؟ دست‌کم آگاهانه عقب بیفتیم؛ از سر کُند و آهسته پیش‌رفتن برای رسیدن به عمق.

    اما خواندن فقط کتاب‌خوانی نیست. معاشرت با دوستان، دیدن و شنیدن هم مطالعه‌ست و تا ننویسیم این را نفهمیم.

    به گمانم ادامه دارد…

    فاطمه ابراهیمی

      1. آن اسب، داشت می‌دوید. بی حتی یک لحظه توقف. و همیشه. هر‌وقت از آنجا رد می‌شدم می‌دیدمش. صبح، ظهر، عصر و حتی ساعت سه نصف شب. همیشه می‌دوید. اما به کجا؟ نگاهش کدام مقصد را می‌دید که یک لحظه هم دویدنش قطع نمی‌شد؟

        سال‌ها هر‌وقت که به آنجا می‌رفتم، آن اسب را می‌دیدم که دارد هنوز می‌دود. امسال هم که رفتم دیدمش. هنوز داشت می‌دوید.

        یک مغازه بود که ملت با دست‌های خالی می‌رفتند توش و بعضی‌ها با یک پاکت نایلنی توی دست‌شان و بعضی‌ها با همان دست‌های خالی می‌آمدند بیرون. و آن اسب هم جلوی درِ آن مغازه داشت می‌دوید. آن اسب چه می‌خواست بگوید؟ من گاهی می‌ایستادم و نگاهش می‌کردم. دویدنش را و شیهه‌کشیدنِ گاه و بی‌گاهش را. آن اسب چه می‌خواست به ما بگوید؟ یک‌بار خواستم بروم جلو و باهاش حرف بزنم. اما انگار من را نمی‌دید. صدایم را هم نمی‌شنید. فقط می‌دوید. توی یک دشتِ سرسبز و نگاهش جز مقصدی که فقط برای خودش معلوم بود نمی‌دید.

        فروشنده، مردی بود که لبخندش همیشه نمی‌افتاد. یک مغازه که مردم با دست‌های پر و خالی تویش رفت و آمد می‌کردند، فروشنده که لبخندش نمی‌افتاد، و اسبی که داشت به ما چیزی می‌گفت. و منی که گاهی همانجا می‌ایستادم و به جای اسب خستگی درمی‌کردم. و آدم‌ها. و کسی نبود که بگوید «خونه‌دار و بچه‌دار بیا اینور بازار».

        شاید آن اسب می‌خواست به ما بگوید که من می‌دوم و شما کمی اینجا بایستید و به جای من خستگی درکنید. و با خرید از مغازه‌ای که من توی دستگاهِ ویدیوی جلوی درش دارم می‌دوم، روح‌تان را تر کنید.

        «ایستادن و خستگی درکردن، توقف نیست». شاید آن اسب می‌خواست همین را بگوید: ایستادن و خستگی درکردن، توقف نیست.
        همین.

    1. نگاه درست و گیرایی به خواندن و نوشتن دارین و من خیلی با موضوعاتی که گفتین موافقم

      1. دوستت دارم

        شاید این اولین و آخرین‌باری باشد که این جمله را از من می‌شنوی، چون شبیه هیچکدام از عشاق تاریخ نیستم. عاشقی معمولی‌ام با شعله‌ی عشقی ملایم.

        دیگر سن و سالم اجازه‌ی تجربه‌ی عشقی سوزناک را نمی‌دهد. در جوانی هم عقلم به قلبم غلبه می‌کرد چه برسد حالا که با چهل‌سالگی فاصله‌ی چندانی ندارم. پس خودمان را با ویس و رامین و لیلی و مجنون و دیگر عشاق مقایسه نکن. گفتم خودمان. ببینم تو هم عاشق من هستی؟ اصلا می‌دانی من دوستت دارم؟
         
        بارها تلاش کرده‌ام که برایت شعری بسرایم اما فهمیده‌ام معمولی‌تر از آنم که از پس شاعرماعری برآیم. در بهترین حالت می‌توانم غزلی عاشقانه از «سعدی» برایت بخوانم یا تفالی به «حافظ» بزنم.

        البته بعید می‌دانم این تقلای من برایت اهمیتی داشته باشد. اصلا تو را چه نیاز به عشق من که این همه برایت طاقچه‌بالا می‌گذارم؟ شاید همین که به موقع آبت دهم و خاکت را عوض کنم برایت کافی باشد. من هم نباشم کس دیگری پیدا می‌شود که این کارها را بکند. هر چه باشد خاطرخواه زیاد داری. به هر حال دوستت دارم. هر چند عشق‌ورزی به یک گلدان مسخره باشد.

        سارا چگنی

        1. ✅️
          موفق باشید و موید سارا جان 💮
          عاشقانه ی دلنشین و آرامی بود، لذت بردم.

        1. پشت پنجره

          شاید از صدای جنگنذه ترسیده اند
          شاید هم جایی پناه گرفته اند
          شاید به جایی دیگر رفته اند
          اما

          روی خط سرخ آمدن خورشید
          صدای پرنده شنیده نشد
          سخن از ویرانی شاخه و سیم برق بود
          عبور برنده ها پشت پنجره دیده نشد
          نام مسافر در غرب و شرق و جنوب وشمال
          دفن شدن یاران گمنام گفته نشد
          شبنم می نشیند به یاد گل گریه می کند
          در خانه سوگی به پا نشد
          سوگندها و قول ها به انزوا رفتند
          مردند ایستاده زنده ای پیدا نشد
          باران آسمان چنان بر سرم می ریخت
          قطره ای روی زمین جاری نشد
          ز کودکی غم و رنج را هزار بار شناختم
          شرح شقایق و نام شرابم نوشته نشد
          از آن مرد و از آن زن نماند به یادگار
          آشتیاق دوباره دیدن پرنده فراموشم نشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *