برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید.
نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
33 پاسخ
موج میسوزد در هوای کودکانهی عریان بیهوای هوس در پستوی یادهای پوسیده و در تلالوء شبهای حلزونی و رونویسهای دیوانهوار. جعبههای خشمگین سرسرانه سر میخورند به طرحهای بخار گرفته گرگهای مو سبز در سردی برگهای صورتی. فاتحانه چنگ میاندازد به روی رودی جاری از سینهی زنی که قورت میدهد غم شب به شب. کهن روی دستهای استخانیاش به جبهههای نفس خش میاندازد و خط را خطخطی میکند روی خطهای بیخط که منتهی دارد به سیاهی. ابرهای گلهدار را فوت میدهد به سوی آرامگاهی که همه خفتهها در رقص هستند و برای قوتِ ناامیدانهی برونریزی های خرانه. لاکها را روی لاکهای لاکی لک میزند و میپرد در لاکپشتی که لاکش را لاکهای لاکی رنگ لاکی کردهاند. در پردههای منسوخ منسبط تپشوارانه میکوبد جامعهای که جمجههای جمع شده در جمعهای شبزده را میتراشد و شبریز میشود از دوام چسکی میلههای بغلی.
هذیان ششم
من که شدم خلبان ذهنم، کنترل از دست افکارم در رفته. هواپیما را روی «میخوام بنویسم ولی نکنم» گذاشتم و ترمز وجدان را کشیدم. فرودگاه مقصدم، یک جملهی واقعی که از زیر سانسور فرار کرده است. تمامی مسافران مغز، تا پایان پرواز ذهنی هیچ کس جملهها را قضاوت نمیکند. همه چی آرومه. فقط ادبیات اضطراری تحویل خواهید گرفت.
اما گوش کنید! صدای موتورها دارد تغییر میکند… انگار داریم از لایهی ابرها رد میشویم. هوا میلرزد. کلمات با هم برخورد میکنند، قافیهها از پنجره بیرون میپرند و من… من فقط دارم با این رادارِ کلمات، دنبالِ چیزی میگردم که حتی خودم هم نمیدانم چیست…؟» و حالا فرود، روی یک کاغذ خیس از شجاعت.
ذهنم یک بازی رنگی به راه انداخته…غذاهای رنگارنگ با طعمهای مختلف پدیدار میشود،نمیدانم کدام یک را انتخاب کنم،هر کدام مزهای دارد،یک سبد لوازم آرایش در سرم موج میزند و همهی آنها را در جلوی چشمانم بغل میگیرم،از جا برمیخیزم و شروع میکنم به پختن غذا… پریشان و خودم را در لباسهای ساحلی رها و آزاد احساس میکنم…
گویی کنار دریا در میان گوشماهیها قدم میزنم با موهای قهوهای شکلاتی ام پریشان..آن صدفهای رنگی.. رنگ آبی نیلگون دریا.
چه واژهای؟ واژه چی بود؟ کور بود؟ قلنبه بود یا ریزه؟
واژه مگه دست داره؟ واژه مگه پا داره؟ درد داره؟ آره واژه درد داره.
غم چی؟ اونم داره.
شادی چی؟ واژه از شادی چی میگه؟
پر میزنن واژهها تو دنیای شادیا، چکهچکه واژهها میریزن از شادیا.
از غما. از قاطیپاتیِ آدما. واژهها وولوول میخورن تو کوچهها، خیابونا.
چشمها همه واژه میخوان، واژه میشن، تو دهنا، تو گردنا، زنجیرای طلا چیه؟ واژه خودش زنجیریه، روانیه، دفتریه، کتابیه، تو جوبای خیابونه، تو جیبای بابا پوله؟
واژه میخواد، کی میخواد؟ شاهین میخواد.
شاهین کیه؟ همون که گیر واژهاس، تو فکر واژِ واژهاس. همون که هزارتا قطار داره، کوپه داره، تو هر کوپه یکی که نه، هزار مدل واژه داره. عینک داره، تو شیشههاش چشم نداره، واژه داره.
جیش نداره، واژه داره. دلش همش واژه میخواد. سر نمیخواد، پول نمیخواد، واژه میخواد. قطارقطار تو واژهها ، وول میخوره شاهین بلا. هر جا میاد، هر جا میره، واژه میخواد، واژهی رنگیرنگی، چه شاهین قشنگی.
در ساعت این پا و آن پا کردن میشکافم پیچیده با رعدی خالی از برق چشمانت که پُر زور پیر میکند دیوار سرگردان مردمکم را و ممنوع کردن گم شدنم را و آشوب بیوزنی دلهرههای بریده از چتری کشته شده و آشفتگی حفرههای منطق شانههای درونم همینجور عود میکند و بیرون میزند و ناغافل به چاک و دوباره و دوباره و دوباره باران هیچ تجاوزی به سردی وجدان کفشم نمیکند نمیدانم نمیخواهم نمیتوانم راه راه ببلعم در تعطیلی بند کفش دلتنگی که قرار نیست به قرار دل بیقرار قرار بگیرد.
از هرزگیِ آب قوزی از سنگ رفت و آن لنگه خواب پا در هوا که مَلاک بیتیزی از دهانم کشید و پرزهای عرق شناور روی فرش و من پشت رُل سیب افتاده را دوزیدم تا کرمهای بیسر خیالشان راحت و شاید پا در کفش الاغ که لنگه سری سوت میزد تا به نوری گوشمان در خواب و ساعت به سرزنان که جامانده باز و مار در گذر از تونل دندههایش شکست و دندانقورچههای ماهی از ترشی نمک و باز دستم زیر پا که بماند سر عقل و دندانههای شانه میبرد ریسههای دلم را تا سقف و گِل سرشور میفروخت با طعم خامه و شعر حافظ کج تا نمانَد در طاق خانه و رخم چه زیبا در سیاهی آینه و آب سرخ از تن زالو و گاو دست به کمر تا نشود کباب.
قلم روی کاغذ ریخت. ریسهریسه شرح وصال داد و کِرکِر خندید. کاغذ گریبان چاک کرد و مویش را از ته تراشید. خطهایش با همدستی پاککن پلها را پاک کردند تا لیلی به مجنون نرسد. چون قبلا فرهاد تیشه به ریشهشان زده بود با پاره کردن کاغذ و همراهیِ پاککن جوهریِ تُفزده از دهان یار. شیرین هم پایههای پلشان را با موشک کاغذی اشغالی از میز همکلاسیاش نابود کرده بود. زحمت چند ساله مهندسان بر باد رفته بود و راهشان به وصل یار طولانیتر. نقطهها میانجی شدند با همراهی مداد. صحبت از مذاکره بود. گفتمان کردند، اما تجدید شدند. قرار گذاشتند در تابستان درس خطکشی پاس کنند تا شیرین را به مجنون و لیلی را به فرهاد برسانند. کاغذ فریاد زد: «اشتباه است. شیرین، همکاغذِ فرهاد است نه لیلی.» بحث بالا گرفت. خطها منحنی شدند. قلم قرمز هم روی کاغذ ریخت. اینبار کاغذ تمام پیراهنش را از هم درید. غرید مثل شیر. همه ساکت شدند. به حرمت قرمزیِ قلم. کاغذ از دفتر طلاق گرفت. از همان اول هم باید این کار را میکرد. چون مدتها بود که قلمش با دفتر توی یک جوب نمیرفت. حضانت نقطهها را هم به عهده گرفت. بدون نفقه. مِهرش را حلال کرد و جانش را آزاد.
دستهایم ستاره دارند. بابا روی درخت توت است. به شاخهها لگد میزند. ستارهها در چادرشب میریزند. گلهای پیراهنم پایین میریزند. واژهها پایین میریزند. گربه میافتد. ماه افتاده توی جوی آب. خورشید هم با باجناقش قهر کرده. امشب مشتری، پسرخاله است. نمیدانم چای خورده یا نه. یک نفر روی درخت کلهام است. به شاخهها لگد میزند، ایدهها میریزند پایین. آبی هم افتاد پایین. گلهای پیراهنم خاکی شدند. مورچه توت را میبرد. مورچهها توتها را میبرند و فقط ستارهها توی چادرشب مامان میمانند.
امروز یک اتفاق خیلی بامزهای افتاد،احساس میکنم وصل شدم به یک جایی خیلی جذاب و نورانی…”خود جذابترم”
بعد حس کردم باید لباس خاص بپوشم،شبیه به “فانتزی سیاه”،
وقتی پوشیدم،شرارهی اعتماد به نفس شدم،آتش درونم شعلهور شد و دکمهی “قهرمان” را زدم و شدم “جنیفر لوپز”
بعد رفتم سراغ کتاب “هارولد و دارو”،چقدر این داروها را میشناسم.
میان قرصها و شربتهای رنگی رنگی که مثل جشن رنگین کمان بود،نسخهای در دستم گرفتم،نام این داروهای رنگی و شربتها را نوشتم...
گویی ذهنم داشت یک رقص رنگی و بامزه از داروها و شربتها راه میانداخت،
خلاصه امروز روز رنگ،نور و اعتماد به نفس فراوان بود.
شربت عشق را دادم به کسی که در شکستهای عشقی دچار بود،و قلبش تکه تکه بود،شربت قرمز گیلاسی عشق را نوشید و ناگهان عاشق شد،عاشق مردی که به داروخانه قدم گذاشت،او یک نقاش بود،در عشقی عمیق فرو رفت…جاذبهی میانشان زیاد بود،یکی زحل بود و دیگری مشتری.
زمزمه مینازد از دور. صندلی دیکه میکند خواب را به کمدی که نیش میخندد و قهوهای ایستاده استوار. خرناس میکشند پاهایم و گربه را میشکافم و میاندازم به باغچهای که شیون میکرد در آن مارمولکی سرآسیمه در ته کفش. کفشم را میخرامم که سایز پای پدرسگی نشسته در آن لبه را شکست و گفت که من هوا برداشتهام از آن روزی که تابیدم. لامپ میسوتد و سرمه در چشمش میبازد و حیران میراند از صدایی که نریخت در ظرف امروز. پتو را میآرامم، لنگ روی لنگ دندان قروچه را پر میکنم با خللی در مثانهای که اسمفامیل نمیسازد. اخت است لپش با بالشی که پوزهاش سنگین بود و نفرین بر بالشتکی که در پستو میخزید.
به نظرمن روانپزشکان سراشپزهای خوبی هستندکه دستور پخت غذا را خوب بلدندولی بعد ازمدتی ازکثرت تعداد خودشان هم حالشان ازاین غذاها به هم میخوردوانجاست که مریض را به روانکاو ارجاع میدهند کسیکه یک روزخودانها نیزممکنست به او محتاج شوند.
برای اینکه مصادیق برای قراموش کردم شما را به این جانب برای اخذ شماره باید توکل کرد به این و اسمان کمیاب دی ماه که برایمان زیباست.جهان میخواهم و برای شراب میخوانم که بی تو دلم به تنگ امده مادر جانم برای فدای او نمیشود که چشمانش برنجی میخواند و سقوط طوفان را سراز میبینم و شرق را برای بوسیدن دو چشمانت میبینم. بابایم میرباید دو شمس را که سلطان مکارم شیرازیستو برای دیدن عمود آسمان برای او خواهم شد. سکوت برای اون گلواژه بیدرخت است و شرم از فدای توست. لامپ صد وات برای دیدن چرایی تو بر چراغ دان میشنود و غرب میریزد از اون دو دماغت.
سیب دارچین روی قلهی برفی و صدای ماشین لباسشویی توی دهنم در حال گریه کردن بود که پاپکورنها عینک از سر قندان برداشتن و خاستن آسمان خیال را بیرنگ کنند و بروند توی زیر فرشهای قرمز را جارو کنند مبادا لولوخرخره بیاید و گردوخاک این همه طوفانهای ملایم که پستهها را خراب کرده و شاید کون قورباغهها از تماشای کابل شارژر گوشی خسته شود و تیربرقها همراهم آمدند تا برسیم به زخم روی پایم که نمیدانم از کجا آمده و به کجا میرود. لپتاپ را نوشجان میکنم و صبحانهی خاموشم را بدون ذره ای نور از بر میکنم. برای کلاغها گوجه فرنگی میکارم از دستهایم قلمه میزنم که بهار بعدی هم انگشت داشته باشم برای بهانه اوردن. ماشین از رینگ برگشته و لباسها فریاد میکشند ولی زور کسی به بچههای شلخته رحم میکند اگر بامزه باشند وگرنه مگسکش آبی هست توی مرکز.
در هذیان زندگی میکنم. اما نوشتن از هذیان برایم دشوار است. هر روز هذیان را سَر میکشم و باهم سُرسُره بازی میکنیم. صدای نکره خندههایش، گوشهایم را از خاک پُر میکند. هذیان هم مثل من هذیانی زندگی میکند. اصلا من و هذیان باهم ازدواج کردهایم تا چشمهای هم را درسته قورت دهیم. چشمهای هذیان مثل حرفهایش مَلَس هستند. هر روز به دیوانه خانه میرویم و بذر هذیان به سرشان میریزیم. زمین سرشان گوشتالو است. زمین مناسبی برای رشد هذیان است. هذیان آنها را درو میکند. چشمهای دیوانهها از ترس هذیان، خودشان را خیس میکنند. آن چشمان خیس را باید با پوستهی تنه درخت ماله کشید. سرِ سبز آن دیوانهها از صدقهی سرِ هذیان کچل میشود و زبان سرخشان را هم بر باد میدهند. من و هذیان وقتی باهم دستآویز میشویم، پوست هم را قِلِفتی میکَنیم. پوستش مثل سوسمار کِش میآید. هردو که خسته میشویم به هذیان فرو میرویم و عین بز میخوابیم.
تکاپکی خوشگلستان سروی نشستهایمو خرید کرد از ماه و ستارهی خورشید در مهستان هستی شب پراکندی سوت خروس سبزهوار را در مهتاب مهشیدزار بر گندم چمن تا ناخن ستاره میشستم. نشستی سبز زهر مهستانستان پرواز خندیدار دهستان سوسک سگی.
پشت پسته بر کومار گوشت ساسها می چکیم بر عقل موسی ساحره. کشتی بر ابر شصت مهتاب نوری میخوابیدم کاش میرفتی قایق مشتری توسی مستی بر نوشتن بند انگشت کابیت شکیل. میزند سقف لوستر آستین بر چکش مغزهاشان یکی صد یکی هزار صفر. رمز بر انگشتک مرگ کام. خاموش در شورش شامپوهای خرج میخوریم فروش سکتهها را بر گره موشکی موشهای زانوهای پرستش.
سرفهی حدقهی شهستان شهروی شهنامسهر شهریدی بر شوشمال شوکت بابا. خروج فشار مرگ چشمان قورقور کرفسهای طویله توی سیمپیچ برگ موکتها. قلوچ ولوچ ملوچ بلوچ چلچلهی چهچههای جیغ میگریند از خندهی مغولستان کبیراکبر شمع ریخته. سموم پست کاشیمیمیمیریم روی فروش شازدهحمام پوک کورمالی کور خریدم.
دیدم حرف نمیزند، لبخند زدم. حرف نزد، قلقلکش دادم. باز هم هیچ نگفت، سیلی زدم. هیچ نگفت که نگفت. بر بازویش نوشتم:«سلام»، دهانش نجنبید اما بازویش روی سلام، فرو رفت و صاف شد. بر ساق پایش نوشتم:«تو کیستی؟» روی پرسش چمنهای سیاه رویید و زاغی بر چمن نشست و گفت:«قااار». فهمیدم که نامش، قااار* است. بر دور نافش گل کشیدم و برگهای فراوان تا ترقوههایش. ملخی از سینهگاهش بیرون جست و جا خالی دادم. بر ساعدش نوشتم:«کارت چیست؟» دلقکماهی از رودهای جاری بر گود پهلوهایش به طرف ساعد منحرف شد و شروع به ساعدمکی کرد، فهمیدم که کارش ساعدمکیست. بر چشمانش زل زدم تا بیشتر بفهمم او را. کرم شبتابی از سیاهی چشمش خزید و به دماغش رفت. دستش را به دماغش فرو بردم که بگیرم کرم را، ولی او سریعتر از عکسالعملم رفته بود. انگشت اشاره بر لبانش کشیدم، انگشتم گیر کرد، هرچه کردم دستم کنده نشد، چشمانش جان گرفت. انگشتم را هورت داد، بعد مچم. سپس ساعدم. بازویم. شانهام.گردنم. سرم و مدور تا نوک پای انگشتانم را بلعید. بلند شدم و از پنجرهی دودیه چشمانش، مردی را دیدم که به پنجره نزدیک شد و گفت:«تو کیستی؟»
ابرقیرزا
پاپتیهای بیشرم. این زیادیهای زیبای من که شبیه بچههای ناخاسته تولید میشوند. تلپی روی کاغذ مینشینند و حالا خر بیار و حلوای شعر بار کن. آدم دلش میگیرد هر چه میدود، دورتر میشود و هر چه دراز نشست میکند، تپلتر. ولی هیچ تپلیتی تو نمیشوی در یک روز آفتابی که تازه محمدی باغچهام سرزده. گلدانهای کوچکم سهتار میزنند و پیچ امینالدوله سنتوری که میشود رویش یک عالمه اپرا رقصید. تو شبیه آن ابر تپلی که به جای باران گاهی هوس قیریدن دارد. قیر میبارد و همه را سیاه و چرک میکند. به جدت قسم نمیخورم که بر حق نیست اما چه بگویم از شبهایی که نایتمر نمیگذارد بخوابم و هی این ابر تپل قیرزا بالای سرم میقیرد و میقیرد. کسی نمیفهمد چه میکشد کسی که میدود و دورتر میشود. هر چه هم جندست و پا باشی باز هم دور میشوی اگر تقدیرت ابر قیری باشد.
صدای دهل
سایههای بیزارم از علفزارهای بیراهه به سر تاسر شهر کشیده شده بود. دستهای گرم او، تنور نانوایی مشعباس را گرم میکرد. عرق جبینش، بوی گندی در زیر بغلش میداد و پاهای بو گندویش تمام فرش آسفالت خیابان را به گند کشیده بود. آروغهای معدهاش در آسمان، حبابها را میترکاند و ماهیها را میخشکاند. حالا این غول بیشاخ و دم را کجای دلم بگذارم. هرجا بزارمش دست و پایش بیرون میزند. آن را در باغچه خانه، زیر درخت آلبالو میگذارم. دستمال زردم را به آن گره میزنم تا با برف سال آینده به زمین برود. خدارا چه دیدی، شاید پسر مش قاسم راهم با خود آورد. پارسال با باران رفت. امسال با برف میآید. میگویند با هفت دختران آسمان عهد بسته است. من میگویم این رمزیست میان او و دختر عفت خانم_میگی نه_صدای جشن عروسیشان را در چهارسوی بازار در پستوی مش عباس خواهی شنید.
میتابد به کرمهای درونم آن صیاد سیال سیاره. زشت اما چابک. بیقراری ماه در موج های تابناک. اندیشناکی شب به اندیشه وامیدارد اندیمشک را. فرتوطفکنیها باید تو پخته شود جامی. هرچیز که در جستن آنی آنی. سرککشی به سروهای نوبالغ باغ و سرودن ستارهای در سلالهی صبح. میدمد ابر. میدود خورشید. توران طعم تورهای تند میتراود به تنومندی تن. میکشد چمباتمه کنان خودش را به قرنیز. ویراژ ویرانکنندهی پرویز. محبت دوشاخهها به ریشهی پریز. بریز به ریز روزنههای فریز و به سخره میرود تخسان تخمی طلا.
شرابهای نجوشیده از پستانکها در این آوارهجایی که شاید خشتکی را چگونه میتوان خورشید از دل سنگهای ریخته و سیمهای بسته در کوههایی که کسی در بغل کسی نمیشود چراغراهنمایی برای عبور از خطکشیهای خشکیده در پردههای توری که از کانالهای کولرها هم بادی برای پیامکهای اتونکشیده با پیژامهای در پای خوشبوکنندهها اما هوایی نیست تا لامپهای چشمکزن را برنتابیده از قندان حصیری و دیگر نمیشود در حوالی تقویمها از سهپایههای بیتراز و بیکربن تا دستگیرههای صورتی که چه بدرنگتر از رواننویسهای خشکیده اما بهدرک که مرده است آن بیقوارهی بیشلوار و قربانصدقههای خسته از شکستهای غیرمعمولی و حالا سرت در سردترین قارههای بینقشه و من مبهوتِ لهشدههای لحظههای غیرعلنی.
هذیانْ ششم
ته کشیده کلمات در مغزم. چه کسی سیفون را کشید؟ باید گاهی قدم بزنم در باغِ گلی. سوادِ گل باید داشت؟ دیپلم هم برایش میدهند؟ چه کسی رنگها را پیدا کرد؟ میتوانم قبول کنم که به آبی میگویند آبی چون به رنگ آب است. اما صبر کن. از کجا معلوم که اول آبی نبوده و بعد آب را آبی نخاندند؟ قرمز چطور؟ یا زرد. شِپِش ها هم گلِ سر میزنند؟ چرا هندوانهی نِشَسته در آب، وقتی فرصت دارد فرار نمیکند؟ کبوترها هنوز هم نامه میرسانند؟ سلولِ انفرادی پنجره دارد؟ خوشمزهترین صحنهی زندگی، باریکهی نورِ افتاده بر فرشِ کاشانِ خانهی مادربزرگم بود. لواشکِ آلو دلم میخاهد. تُرش. اجازه دارم دلم بخاهد؟ چرا در کودکی هیچ جایم نشکست؟ یا چرا مرا نَرُبودند و بابتم پول نخاستند؟ چه کسی در تبعید است؟ ما یا آنها؟ قبول میکنم که مجبور بودی بی خداحافظی بروی. کسی به در میزند. باید سیفون را بکشم.
زردآلویی داشت پشت سرم حرف میزد و توطئه میچید. لوسترها را باد برده سوی بردههای آمریکایی چون ستارههای سبز چسبناکی بودند بر ابرهایی سیمی. گور و سیب و خرسها میکارند در خاکهای بیسکوییتی دروغهایشان را چون این نهنگ دندانریز ریز ریز میریزد بر مربعهای سیاه چهارخانهی نقطهی بیمعنا. چون بالاخره تخممرغ پروتئین دارد و چوب ساس. رادیکالها در مساحت خیال ضرب و عدالت در گلهای نیلوفر غرق. چمدانها پر و کندهپر.
کرکرهها از ترس جمع شدند و ماهیتابه از خشم کوسهتابه شد و به افیانوس رفت. فکر کنم کفشهاش ویولون میزد و شهاب سنگ تبدیل به غلامسنگ شد خورد تو پرویزِ شوهر خاله ایکبیری و پرید تو کنسرو گلابی و خرچخرچ کنان یخ خورد و پخش وسط باغچه یهو سوار قایق شد و از کوه اورست سفوط کرد وسط صفحه شطرنج و مومیایی شد. قوری چای به گلدان شربت داد و سرامیک های بالکن فرار کردند.سیاه به بخت رسید و کلاغ هارهار کنان قاری زد و شکلاتی شد. قالی از ترس لول خورد رفت و به تابلو فرش چشمک زد.
متروام
دارم به سمت کرج میرم که برم خونه
خونه ما خونه عشق و شادیه
خونه ما پر از رمز باقیه
امروز دل تنگم هوای کرد و تنگ، تنگترم کرد و هوا را به در کردم.
هوا که بود رمز چه بود؟
ترسیدم هوا را بد در کرده باشم. ترسیدم.
خابیدم. خاب دیدم.
مرا بود و خانه ای بزرگ. در آن بزرگ نیم طاقی بود و کتابی بود.
کتاب چه بود رمزش چه بود. اون طاق بامش که بود؟
من بودم. بان آن بام این من بودم، این تن بودم. سری بودم.
خانه جا داشت. خانه شام داشت.
مادر داشت. خاهر داشت. برادر داشت.
کتاب داشت. میراث داشت. خانه سام داشت.
سامش که بود. نامش چه بود. کتاب چه بود، رمزش که بود.
من تخت داشتم. چند تخت داشتم. من من داشتم
گوشی داشتم. پوشی داشتم. نوشی داشتم. نوشین داشتم. من این داشتم. شیرین داشتم
خنده داشتم. شادی داشتم. من بانی داشتم.
باقی داشتم.
داشتم، من در این خاب خانه ای داشتم. نامه ای داشتم.
باز هم داشتم. من سام داشتم.
بیدار شدم. مادرم زنگ زد. گفت خاب دیدم.
بگو مادر.
خاب دیدم مادرم زنده شده. مادر زخمی شده. خونش میریخت. نورش میدید.
دام با جان بود. دام با نام بود. دادام خاک بود.
سخت ندیدم. چاره دیدم.
دعا کردم. مادر را آرام کردم.
درمان را گفتم. من آن را گفتم.
در راه شدم. در ساز شدم. در کام شدم.
مامان زنگ زد. مامان در زد.
مامان خندید. دلم لرزید.
لرزش خوب بود. سردش کور بود.
شامم آمد. کامم آمد.
کامم نوش بود. پر از جوش بود. پر از توش بود.
پیک نیک آمد. شیک شیک آمد.
نیک می آید. تیم میاید.
بابا بهبه.
بازم بهبه.
عاشق زندگی ام و بیشتر از همیشه زندگی را میستایم. من این نیک را میبنایم. بنا میکنم. صفا میکنم. در ناب میکنم. وفا میکنم. من میکنم. من پنانسیل کردن را دارم.
اما.
این اما ما دارد، معما دارد.
این اما سام دارد، پر از راز دارد.
راز من راز گیتیست.
راه من راه نیکیست.
آغاز را دوست دارم. من ساز را دوست دارم. آواز را دوست دارم. نویسنده ساز را در جون دارم، در شور دارم. در نور دارم. من نور دارم
من دارم، بیشتر از اینها دارم.
من کوه دارم. من رود دارم. من سور دارم.
بی نور نیستم. من تور نیستم. خرافات را باور نکنید.
من معجزه ام. مرا کشف کن. مرا دم کن. مرا تن کن. مرا کشف کن.
مینویسم برا تو دلیا، برا خوبا، برا مشتیها.
مینویسم برا نویسنده ها. سراینده ها. برا این بی معنی ها. برا آینده ها.
من هذیان مینویسم. چرت مینویسم. پرت مینویسم. من فکر مینویسم.
همراه میخاهم. اغاز میخاهم. من ساز میخاهم. با ناز میخاهم. من شام میخاهم. میخاهم. من پتانسیل خاستن را دارم. صفای برتر را میخاهم.
بازم دارم. حوصله هم دارم. حیاه هم دارم.
میگویند شرف هم دارم.
عزت را دارم. از خدا دارم.
اما باید شروع شود.
بده شیش و تقدیم به هذیان ششم که قرار بود هرچه هذیدم را بپرانم که پراندم و میپرانم. من میپرانم. من پتانسیل پراندن را دارم.
پرنده برای من است و من برای پرنده. پس اینجی واس ماست.
پرنده وقتی اومدی یه سیگار برا خودت بگیر ولی برا من نه، من که سیگاری نیستم.
جذابیت فوقالعاده سیاهچاله، انسان را به دام میاندازد. جارو برقی در هوا میرقصد و اوج میگیرد دیوانهوار. انسانها جذبش میشوند و در رقص با او شریک. آنقدر بالا میروند تا در سیاهی بیکرانگی گم میشوند و به دوارهای بنفش میرسند. با خرسندی خاکروبهها را میبلعند. میکروبها، در دفتر سفید طراحی میکنند. سهمیها بیراهه میروند و در نردبانها میپیچند. چراغها فریبایی میکنند. حلزونهای طلایی رمز قفلها را حمل میکنند. انسان نابهجا میرقصد و به گوشهای پرت میشود. حافظه در بین هذلولیها گم میشود. زمین در ظرف ژله فرو میرود. انسان خورشید را در بشقاب میگذارد و با کارد میخورد. خاک موی انسان را در پالت خورشید میزند و دفتر نقاشی زمین را رنگآمیزی میکند. ماشین کپی انسان را رونویسی و تکثیر میکند.
غم در حال دوش گرفتن بود. در حمام را نبسته بود تا شرم با خیال راحت وارد شود و مثل همیشه زیر دوش آب گرم او را ماساژ دهد. اما شرم از روی مبل تکان نخورد. پا روی پایش بود و در حال چت کردن با تنفر بود. شرم تنوع میخواست و از غم بریده بود به همین دلیل مدتی با تنفر معاشقه داشت. البته که تنفر غرق در شادی بود و چشمانش به غیر از شادی برای دیگری پرپر نمیزد. اما معلوم نیست چرا تنفر با این عشق سرشار به شادی، خواسته مدتی با شرم عشقبازی کند.
مغزم درآمده در دیوار خورده و قلبم خون بالا میآورد و در گوشم پچ پچ میکند. نگو نمیبیند چاقو را، دستت را که بر گردن مرغابی صورتی افتاده. فرار کن که هاری در کمین عشقی بیمای هاست.رها باش و پرواز کن که در دیری عشق چیزی جز لفافه زیبای کرمیدشبیه به حلوزن که ادعای انسان را در میآورد میخواهد پروانه شود اما یکی کشته آن را.
من ، من کشتم اش که آخرین روز مرگش رو نبینم که در درد و رنج فراتر بودی و نجات داده شده توسط آفتابی که در دست سرد من بود.
آفتاب که نه، تمام دنیای من با من قهر بود که حواست به من نبوده و میخواهم که نخوابیده به دیدار او برم.
بهش گفتم من تا آخرش رو زندگی نکردم روز ها روی دستم باد کرده ایکاش برداری مال تو. گفت در مرض دار بودن مریضی شکی نیست اما در عشق نبودن عاشقیِ مجنون وار ، به دیوار خوردن، پس کشیدن و پرواز کردن در آسمان اطراف که دیگران حسرت بخورند به شجاعت ات همیشه شک وجود داره.
خودت باید تصمیم بگیری که عشقی رو حروم کنی زندگی رو یه جهنم بکشی یا در میانه آتش بخوابی و خواب خوب ببینی؟
غلط نکنم بیپروا شده بودی و غلط نکنم به سجده افتاده بودی. من به بتها اعتقاد نداشتم من میگفتم شاید در قطعی اینترنت موهبتی برایم نهفته است. شاید کلک سوار کردهام. خیار را گاز میزنم و یک قلپ چای رویش. و فکر میکنم و فکر مرا تکهپاره میکند. با خودم خلوت میکنم و به شیء دستنیافتنی فکر میکنم. من حتا همیشه به خودم شک میکنم و حتا پا توی کفش دیگران نمیکنم و حتا آسمان را مدتهاست نگاه نکردهام. حیف است.
آتش در میان آسمان فریادی کشید که فرشتهی مرگ نگاهی به او بیاندازد، فلفلهای غذایش زیاد شده بود و موش همه چیز را منگنه میکرد. نه اینکه ابرها بخندند، فقط محص اطلاع از آخرین پرواز بلند شده از زمین هلند که دفتر خاطراتش را در آن خوابانده بود تا آستین چوبیاش را در هم بزند و انقدر بخندد که خبر برسد به میز اتاق شاگرد تا سریعتر گواهینامهاش را بگیرد وگرنه یک اتو بدون فرش دستباف که نمیشود در اینستاگرتم تبلیغ ناخنهای لاکزده و پاهای لاغرش که عجب آدم نفهمی است! صفحههای سفید کاغذ هی سیگار میکشند و حسن آقای کچل بدجور مخش تاب دارد وگرنه که میرود تا صبح نماز فردا را به تقویم اضافه کند آخر هیچوقت این ساعت خوابش نمیگیرد اما تعجبی ندارد که لباسهایش در برف سوخته شدند و قرمزی دستانش گواه بر گند زدن در آش خاله دارد اما دایناسورها همیشه عاشق کهکشان میمانند حتی اگر او زنگ بزند و بگوید:«وااای سوسک!» پس چه فرقی دارد که مغز باشد یا قلب؟ مهم جگر است که اسکلت داخلی جنین را به فردی نجیب و راستگو تبدیل کند نه اینکه انقدر بخوابد که فشار شب اول قبر را دیگر در روستای افبیآی شلیک کند.
روی پاهایتو گنجشکهای بسیاری فوتبال بازی میکنند و قمریها میایستند توی دروازه تا سرمای تابستان کودکی که از تب میخندد را درنوردد. قالیها دیوانهاند و بیتهای لاکی یخ زدهاند روی متنهای خیس. پاهایت گیج میروند روی آسفالت خیابان دوم و پیاده روها میخندند به ریش عابران و طالبیها. هندوانه افتاد روی زمین و آبرویش رفت. مرغهای سر بریده پرواز کردند تا باغ ملکوت. ملکوت دیوانهی ناپاک، دعای انسان را پرت کرد توی سطل زباله و روی قبر منتظران خندید و رقصید و می خورد و جام شکست و به گورمان تف کرد و رفت.
خواب خوردم که پرندهام و بیمیل به شهربازی در دهان میسوزم. جمله دوختم به یقهی مرد و شکافتم شعر را تا ترقوهی روباه خانباجی. خاموش و مخدوم لمیدم به صخره و نهنگ شدم. بوسه یافتم و قلاب ماهی پوشیدم. شن خوردم و مرداب مردم و پیدا نشدم در شکم مورچه خوار مست و ملنگ میناکاری حیاط خانهی خان.
پایههای خستهی دار، چشمهایش را به گوش صاف دیوار پشت سر دوخت.
گاهی که گوشههای بیدار دستهای بیراهه در دامنه کوه خاطره میچید. باید یاد را در تار و پود تفتیده احساسهای یخزده دود کرد. کجا باید نمایش گوشواره خوابیده کنج خستگی، دیروزِ پرواز را تجربه کند.
برگرد اینجا دانههای نمک زیر دست و پای کج و معوج فردا دفن میشود.
دیگر غمهای روییده زیر ناودان نگاههای دیروز نمیسراید. دست از جورابهای واژه واژه بیدار پشت سر نمیخواهد بشوید.
غار گمشده در کتابهای ننوشته سر از دفترهای سوزاننده در مزه ملس مگسخوار بیدار میشود.
قلم پای چوبیاش را بیآنکه بداند آب میدهد تو چه بخواهی چه نخواهی روزی خواب پرستوها را پاک میکنی.
جویهای ته نگاه تو برای کاویدن نیست. دریا لالایی قایق شیشهای را در آینه هوشیار میکند.
مگر فرشهای زیر کلمات سنگین حمام عمومی مردهاند
شهر بعد از آن سالشورها، هرگز چشمکهای ستارگان بیادعا در خود نخواهد دید. بیداری مورچههای ذهن مرغهای صحرایی تا کجا باد را همراهی میکند
دیر یا زود پیشانی عمیق شعرهای دروغی فریادشان خشکیده هرس میکند، جملات پاره پاره را.
هذیان گویی بیماران روانی (۶)
بیماران روانی منتظر تشخیص دکترا نمیمانند و با هم قرار گذاشتند که دیگر روانی نباشند. آنگاه روانپزشکان و روانشناسان در مورد تشخیص بیماری آنها گُه گیجه میگیرند. آنها معتقدند که روانشناسان مریضاند. آن بیچارگان ستمدیده میخواهند که به زندگی عادی خودشان برگردند و دست از سر آنها بردارند. و تحقیقاتشان را روی روان روانپزشکان و روانشناسان معروف و تئورریسینها بکنند که هر چه می کشیم از تئوری مکاتب آنهاست.
بیماران روانی معتقدند که آنها سالمند و دکترها با تئوریهایی که خودشان از افکارشان و ذهن روان پریش خود ساختهاند باید مشغول باشند.
در واقع انها خودشان بیمار و روانیاند. بیماران روانی برای به سر عقل درآوردن دکترها، داروهای پیشنهادی و تجویز شده آنها را به خورد خودشان میدهند تا بفهمند که سالم کیست و روانی کیست. آنها معتقدند که بسیاری از داروها سبب شده که دکترا فکر کنند آنها بیمارند. بعد از مصرف داروهایی انها به حالت لختی و سستی درمیآیند آنگاه پی به اشتباه خودشان میبرند که انها عامل بدی حال و اوضاع خراب بیماران روانی بودند. روانپزشکان و روانشناسان با تئوریهای عجیب و غریب، ناخودآگاه خود در مسیر غوطهور شدن در تخیلات و الهام و هذیانات خودشان قرار میگیرند. انها فکر میکنند مسافر زمانند و هدف و مأموریت انها خوب کردن اوضاع مردم دنیا است. و این خودبزرگبینی انها را در سیاه چالههای کهکشانی که خود برای مریض ها کندهاند میاندازد.