📌 ۱۲ نکتهی اساسی: یادکردِ مهمترین نکتههای نویسندهساز
➖روزنگاری اولویت ماست یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگونِ نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای انواع مختلف نوشتار.
➖روزنگاری اولویت ماست یادداشت روزانه، زمینِ بازی نویسنده است، بهترین جا برای آزمودن شیوههای گوناگونِ نوشتن و رسیدن به ایدههای نو برای انواع مختلف نوشتار.
ـ مرده است یا زنده؟ ـ چقدر غم و درد توشه. ـ اصلاً باورکردنی نیست که اینا دوروبر مان. پروانه در سالن نمایشگاه عکس مانی
جوجهی زردی خریده بودم و نان و آب و خانهاش را داده بودم، بدون آنکه بدانم جوجه دلش گربه میخاست. توی جعبه جیکجیک میکرد. گربهای
مهتاب خیس عرق پشت در اتاق ایستاده است، سعی میکند نفسهای عمیق بکشد تا سینا را نترساند. بالاخره در را باز کند، او را میبیند
«سوزن که گم شد، گربه پیدا شد.» توی جاده، ماشین هست اما تکوتوک. باد روسری کوتاه و فوکول موهای سوسنخانم را بهم میریزد. با یک
همهچیز در کارگاه ثابت بود، جز نگاهی که از دلِ قرمزیِ دیوار تکان خورد. وسطِ دیوارِ روبهروی در، پوستر بزرگی آویزان بود: «اتاق سرخ» از
سایه در اتاقی سفید، کاملن سفید، به دنبال جایی برای آینه است. پس از روزها فکر کردن، به این نتیجه رسیده است که وجود یک
در تاریکیِ کپسولی بیضهمانند زن و مرد را میپاییدم. لیلا گوشهی تختخواب به ۲۳:۲۵ فکر میکند، به دوستان قدیمی احمد. آرام گیس موهای قهوهایش را
نمیتوانستم باور کنم آینده شغلیام در حال نابودی است. شغلی که آن همه سال برایش تلاش کرده بودم. با عصبانیت کیفم را برداشتم و جلسه
با صدای آرامی گفت:راضیه خانوم میگفت پشت و جلوشو یکی کردن. -وای بلا به دور. بیچاره دختره. بیچاره مادرش. عسل با دهان نیمهباز و چشمان
روزی روزگاری یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود… بس کنید این کلیشهها را. چه گنبدی؟ چه کبودی؟ در واقع شبی شبگاری، زیر غاری دندانکوهی
«برای عشق مبارزه کن اما هرگز گدایی نکن.» -گابریل گارسیا مارکِز اَمُرداد ۲۸ اردیبهشتِ سال ۳۷۶۳ ساعت ۱۲:۰۰ اَمُرداد، روزیست در گاهشماری که مرگ و
مردِ ریزاندام که خودش را رضا معرفی کرده بود، منتظر نگاه میکرد که آیلار گفت: «قبوله.» هدا میخواست با اشاره به آیلار بفهماند که به
اگر قصد خیانت نداشت، چرا اینقدر دیر به من گفت تا من هم به مراسم عقد بروم؟ چرا اول خودش رفت؟ هزار دلیل هم آورد
این یکی هم مُرد؟ گوشی را ول میکنم. یا ول میشود؟ سیمش تابتاب میخورَد. از کیوسک میزنم بیرون. فقط تا آخر هفته وقت دارم. اگر
بوی خواب میدهد خانه. ولی الکل اینجا زندگی را به رگهایم تزریق میکند. دلم خانه را میخواهد، اما گرمم نمیکند. خستهام. نمیدانم چندمی میرود که
بطری آب از لبهی میز سر میخورد و با صدایی تیز کف سالن میافتد. سرش را بالا میآورد. سی جفت چشم به او خیره شدهاند.
عصر روز یکشنبه ششم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج گرم وبینار نویسنده ساز مدرسۀ نویسندگی بودم. با علاقه به پیشگفتار کتاب ونس گوش میدادم
رئیس هتل کارت را چند بار کشید درِ اتاق باز نشد. نگران و عصبی بودن مرد او را بیشتر دستپاچه میکرد. نیم ساعت است هرچه
اگر از شدت سردرد از خواب بیدار نشده بود، میتوانست سر و ته رؤیایش را هم بیاورد. غلت زد و به همسر خفتهاش نگاه کرد.