داستان کوتاه «سوزانا» از مریم جوینده
دختر خودش را از کارگاه به بیرون پرت میکند اما با آرنج به دیوار تکیه میدهد تا تعادلش را نگه دارد. در، نیمهباز میماند و
دختر خودش را از کارگاه به بیرون پرت میکند اما با آرنج به دیوار تکیه میدهد تا تعادلش را نگه دارد. در، نیمهباز میماند و
آیا رنج سنگینتر است یا نوشتن دربارهاش؟ صدای فن همچون نفسهای سنگین زنی بود که مدتیست به خواب مصنوعی فرو رفته اما هنوز بيدار است.
_ دِ برو دیگه… سبز شد. صدای مردی از پشت شیشهی ماشین توی سرم میپیچد. چرا نمیتوانم پا را از روی ترمز بردارم؟ کجا هستم؟
در میدان روستا نگران ایستاده و منتظر رسیدن مینیبوسی است که به شهر میرود. آفتاب هنوز بالا نیامده که خانه را بدون خداحافظی ترک کرده
از لای ازدحام آدمها راه باز میکند. میرسد به زن که خطوط اندامش مماس بر خطوط خیابان است. به پشت روی زمین افتاده. دهانش بسته
با خود زمزمه کرد: «امروز چه خبره؟ برای چی همه اینطور نگاهم میکنند؟» ایستگاه اتوبوسی که سی و دو سال هر روز صبح سوار سرویس
لبهایش تکان میخورد و رگ گردنش ورم کرده است. دارد داد میزند. نمیفهمم چه میگوید. صدای رادیوی حاج اصلانی بلندتر از این حرفهاست که تارهای
صدای مردی که اسمم را بلند فریاد میزد، من را به خود آورد. پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت: پاشو، مثکه تو رو میخوان.
جلوی در مدرسه با یک سطل بلال ایستادم و برادرم جلوی در دیگر مدرسه. دخترها از من بلال نمیخرند. برادرم فروشش بهتر از من است.
برگۀ سفید درست وسط میز بود؛ بیخط، سبک و در عین حال سنگینتر از هر سندی که در طول سالهای کارش دیده بود. کاغذ هیچ
یکییکی در کوپهها را میزد تا ساک پتوها را تحویل بگیرد. همهی کوپهها دو ضربه؛ کوپهی پنج، سه ضربه. مرد جوانی که لباس بلوچی به
صاحبخانه با حرکتی شاهانه به در اشاره کرد و گفت: «بفرمایید داخل، خانمها.» منتظر تعارف بعدی نشدیم. کفشهایمان که در مسیرِ جنگلی گِلی شده بود،
وقتی وحید در را پشت سرش بست، صدای فسوفس کردنِ دمپاییهای هما در اتاق دکتر جا ماند. دکتر امیدوار بود وحید بتواند رضایت هما را
وقتی آخرین چشم را ازآخرین چهره بریدم، یهحسی به من گفت که این هم قرار نیست جای آن دو حفرهی خالی را پُر کند. کارم
دختر، روی قالی کهنهای، کنار ورودی آشپزخانه نشسته و به آرامی و برای چندمین بار، کاغذکادو را تا میکند؛ در تلاش است که تا حد
ساعت از یکونیم گذشته بود که برگشتم. ساختمان ساکت و خاموش بود فقط صدای پمپ آب میآمد و باد پاییز که زیر راهپلهها گیر افتاده
سلین با پایش محکمتر به زمین میکوبید. چیزی به شروع برنامه نمانده بود اما تازه داشت به نور خیرهکنندهی نورافکنها عادت میکرد. نگاهی دزدکی به
دو روز و چهارده ساعت پیش اخراج شد. خبرش که به گوش اهالی خانواده رسید، پدر بیدرنگ گفت باید برگردی سرکارت و مسئله را حل
«تُف تو این شانس.» زیرِ تخت، روی میز، بالای کمد. خانه را چپورو کرد و نیافتَش. پنبه دود شده بود هوا. ده دقیقه به نُه
دستهایم را بالا میبرم. منتظر آهنگ بعدیام. معین میگوید به افتخار من، میخواهد طناز را بخواند. از شوق جیغ میکشم و از جا میپرم. هههههیع،