داستان کوتاه «کرکس» از شکیبا اسکاف

از لای ازدحام آدمها راه باز می‌کند. می‌رسد به زن که خطوط اندامش مماس بر خطوط خیابان است. به پشت روی زمین افتاده. دهانش بسته است. خوی زن بستن دهان نیست. خوی زن وراجی بود حتی در خواب، حتی اگر دهانش از لقمه‌های غذا پر بود. خوی زن بی‌وقفه گفتن بود. نگاهش را خاموش به دورترین نقطه‌ی جهان دوخته. رودی باریک از گوشه لب‌هایش به خون سرخی که زیر تنش جاری‌ست، می‌ریزد. مردْ مردد، بالای سر زن ایستاده. حیرانی از ذُق‌ذُق شقیقه‌هایش چنگ می‌زند بیخ گلویش. انگار شن پاشیده‌اند توی دهانش. گریز ممکن نیست. اهالی محل می‌دانند شوی این زن است که سراسیمه بالای سرش ایستاده. خدیجه را هم می‌شناسند. بهت زده لب‌های بسته‌ش را نگاه می‌کنند. زنی از جمعیت، پارچه‌ای روی تن نیمه برهنه‌ش می‌کشد. کسی از گوشی همراه نشانی دقیق را می‌گوید. پیش از رسیدن فریبرز جمعیت کار را پیش برده. مرد جاافتاده‌ای به غیظ، جوانکی را وادار می‌کند فیلمی که گرفته را از توی گوشی‌اش پاک کند. فریبرز خیره است هنوز و درمانده‌ترین آدم جهان. پچ‌پچ‌ها، معنادار توی هوا پخش می‌شوند.
-مرد بیچاره
-خودکشی کرده؟
-اهل این حرفا نبود
-قشنگ بود
-چه فایده
-قباحت داره
-بیچاره فریبرز
همهمه جمعیت می‌رسد به دالان سر فریبرز، یادش می‌آید چهار ماه پیش ۵۰ ساله شد. آمبولانس می‌رسد. خدیجه کیک خریده بود.
_ پنجاه سال پخی نشدی، فوت کن بلکه‌‌م…
حرفهای خدیجه توی هوا کش آمد. خیره به چشمهای زنی که روی خیابان افتاده، یادش می‌آید ۱۸ سال پیش، شبی که سگ صاحبش را نمی‌شناخت. صدای شعار و بوی گاز اشک‌آور از هوای خرداد ماه رد می‌شد، می‌ریخت توی چشم‌ها. یک هفته پیش‌تر توی خیابان «یار دبستانی» پخش می‌کردند و صدای کارناوال‌هاشان گوش خلق الله را کر می‌کرد، حالا خیابانها را غُرق کرده‌اند که «رأی من کو». یادش آمد گفته بود، سر قبر پدر پدرسگت ، برید گُمشید. خدیجه را روی برانکارد می‌گذارند. همان شب بود که خدیجه آمد توی مغازه، خیال کرده بود از همین دار و دسته‌ی خس و خاشاک است که از اخبار شنیده بود. خواست بیرونش کند. چیزی از توی چشمهای خدیجه گره خورد به فریبرز، چندشش شد. کاش زورش می‌رسید، کاش بیرونش کرده بود. خدیجه نیامده بود که برود و نرفت. حالا ۱۸ سال بعد از آن شب روی خدیجه را با پارچه‌ی سفید پوشانده‌اند. مأموری از ماشین پلیس پیاده می‌شود. از بین جمعیت چیزی زیر گوشش می‌گویند. فریبرز را نگاه می‌کند. فریبرز ده ساله‌ست. پشت دفتر ایستاده صدای ناظم را می‌شنود.«یاغی شدند، آدمشان می‌کنم» هنوز ناظم توی راهرو نپیچیده، صدای پایش اما همه‌ جا هست. سایه‌ای تنومند روی فریبرز می‌افتد. دهان خشکیده‌ی فریبرز باز و بسته می‌شود، چیزی شبیه خِرخِر از گلویش بیرون می‌افتاد. از کشیده‌ی ناظم صورتش پرت می‌شود به پهلو، رد نگاهش به دورترین نقطه‌ی جهان خیره می‌شود. بوی ماهی گُلی سفره‌ی هفت‌سین پر می‌شود توی دماغش، روی آب به پهلو افتاده، و چشمهایش به دورترین نقطه سقف آویخته. مردی از توی جمعیت با ریشخندی پست، به فریبرز نگاه می‌کند. فریبرز چشم‌ها را شناخت، یادش آمد پیش از جنجال با خدیجه، لب پنجره سیگار کشیده بود. گدا از زیر دیوارِ روبه‌روی پنجره، نگاهش خیره به فریبرز بود. احساس تحقیر آمیخته به حسرتش را به یاد آورد. پوزخندی به گدا زده، پاکت سیگار را با دو نخ ته‌مانده‌ش، انداخته بود برای گدا. از نگاه بی‌قید گدا حرصش گرفت. هوس کل‌کل با گدا را قورت می‌داد که هوار خدیجه روی سرش آوار شد.
-فریبرزِ بی‌شرف…
و گدا که از تمام هستیِ فریبرز محو شده بود، حالا چون کرکسی گرسنه، چنگال نگاهش روی فریبرز باز شده بود و پرسه‌زنان مردار شکارش را بو می‌کشید.
به خدیجه گفته بود از مغازه بیرون برود، خدیجه نرفته بود، گفت آبروریزی می‌کند به همه می‌گوید بهش دست‌درازی کرده.
زر مفت می‌زنی… هری بیرون زنیکه..
خدیجه فریاد زده بود، بلوا به پا کرده بود.
-آخه نانجیب تو از کدوم گوری پیدات شد، عفریته، چی از جون من می‌خوای؟
خدیجه نرفته بود، ۱۸ سال آزگار خدیجه ماند بیخ ریشش، بی‌عرضگی به بخت بدش دامن زد. مأمور به فریبرز رسید. از بالای شانه‌ی مأمور به گدا خیره بود. مأمور رد نگاهش را دنبال کرد. دوباره به چشم‌های خیز برداشته‌اش خیره شد. فریبرز با نفرت به گدا پرید:
-گورتو گم کن، برو رد کارت
ریشخند گدا بلای جانش بود. با خشم آب دهانش را تف کرد به صورت گدا. جمعیت هاج و واج نگاهش می‌کردند. تفش چسبید به شیشه کدر مغازه… مأمور تشر زد:
ـ چه کار می‌کنی؟
ـ سرکار این مردک رذل را بفرست پی‌کارش، این نباید اینجا باشه
-کدام مردک؟
این رذل را می‌گویم، با ریشخندش می‌گوید کار من بوده،- کار من نبود سرکار، من خدیجه را پرت نکردم، جنجال به پا کرد، خواستم ساکتش کنم، این مردک را رد کن بره پی کارش
-دیوانه‌ای؟
ریشخند گدا بیخ گلوی فریبرز را گرفته بود، هر چه التماس می‌کرد از گدا خلاص شود، ریشخند گدا پهن‌تر می‌شد. جمعیت هاج و واج به خلط زرد رنگ لزجی نگاه می‌کردند که بر انعکاس تصویر فریبرز در شیشه چسبیده بود و فریبرز درمانده زیر لب زمزمه می‌کند:
_ کار من نبود، خواستم ساکتش کنم، کار من نبود.
از تو جمعیت صداهایی شنیده می‌شد.
_ خواهرش رو که بردن دیگه آدم قبل نشد
_ دختره رو خدیجه فروخت
_ زنیکه بختک بود
_ می‌گن خواسته تلافی کنه
_ پشت سر ُمرده….
_ بدبختِ مادره مرده
فریبرز هنوز خیره به تصویرش در شیشه‌ی مغازه، ناگهان می‌زند زیر خنده. دیوانه‌وار می‌خندد. زانوهایش خم می‌شود. به زمین می‌غلطد. خنده‌ش می‌رود که گریه شود، نعره می‌زند.
_ خدیجه رو من نکشتم.
برمی‌خیزد. سرش را بالا می‌گیرد، به پنجره خیره می‌ماند، گدا از درگاهی پنجره سیگاری دود می‌کند. خیره به فریبرز، زهرخندی در نگاهش، با نوک انگشت سبابه خاکستر سیگار را بر صورت فریبرز می‌تکاند. از انگشتانش خون شُره می‌کند روی صورت فریبرز. جنون به چشم‌های فریبرز می‌دود، گاوی خشمگین را می‌ماند.
_ تو کُشتیش….مادر قحبه… می‌کشمت
هیکل فربهش را به ورودی ساختمان می‌اندازد، تلاش مأمور بی‌نتیجه است. فریبرز از او رد می‌شود، جمعیت وحشت‌زده از جنون فریبرز، عقب می‌کشد. درِ ساختمان بسته می‌شود. تلاش مأمور و مردان دیگر برای شکستن در ادامه دارد.
_ کلید ساز سر کوچه را خبر کنید.
نعره‌ی فریبرز از پنجره به کوچه می‌رسد.
_ بگو که تو کُشتیش
مشتش شیشه را خورد می‌کند. خورده شیشه‌ها بر سر مردم توی کوچه می‌‌ریزد. جمعیت پراکنده می‌شود. جز هق‌هقی درمانده صدایی از فریبرز به گوش نمی‌رسد. کلیدساز رسیده است. پیرمردی ست اندکی خمیده. باحوصله دست به کار می‌شود. در جعبه ابزاری را باز می‌کند. از توی بساطش پارچه‌ای درمی‌آورد، پهن می‌کند پایین در، آرام زانو می‌زند روی پارچه. مأمور زیر لب می‌غرد:
_ یالا پیرمرد، عنتر و منتر تو شدیم
کلیدساز بی‌آنکه به خود زحمت بدهد سرش را بالا بگیرد نگاه چپی به مأمور می‌اندازد.
جوانکی از لای جمعیت سرک می‌کشد:
_ سرکار… ما بلدیم با سوزن بازش کنیم.
کلیدساز سری تکان می‌دهد:
_ بی سر و پا…
حوصله‌ی مأمور سر رفته، تشر می‌زند:
_ باز کن این سگ مصبو……
پیرمرد چابکتر از انتظاری که از او می‌رود، برمی‌خیزد، لب باز می‌کند چیزی به صورت مأمور پرت کند که غرش صدایی میخکوبش می‌کند.
ـ از خانه‌ی فریبرز بود…
_ صدای شلیک بود
درنگ جایز نیست. مأمور پیرمرد را هول می‌دهد، از بساط او رد می‌شود، زیراندازِ کلیدساز زیر پاهای مأمور لگدمال گوشه‌ای می‌افتد. مأمور لگدی به در می‌زند، در باز نمی‌شود، اسلحه می‌کشد، به قفل در شلیک می کند، لگدی دیگر به در می‌زند، در از جا کنده می‌شود. چند نفر به همراه مأمور از پله‌ها بالا می‌روند. در خانه باز است. بوی تند سوختن غذا و دود همه جا پیچیده، تلویزیون روشن است. مأمور وارد می‌شود. مردی اتاقی را نشان می‌دهد:
_ سرکار فکر کنم اینجا باشه
مأمور اجازه ورود به کسی نمی‌دهد. آهسته وارد می‌شود. به درگاه اتاق می‌رسد. همانجا می‌ایستد نگاهش به جایی روی زمین خیره است.
فریبرز روی زمین افتاده، نگاهش به دورترین نقطه‌ی سقف دوخته.
تلویزیون هنوز روشن است. اخبار اعتراضات مردم فرانسه را نشان می‌دهد. کودکی ۱۷ ساله به دست پلیس فرانسه کشته شده است.
روی برانکارد، زیر پارچه‌ای سفید، فریبرز را کنار خدیجه می‌گذارند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

26 اردیبهشت 1402

26 اردیبهشت 1402

11 مهر 1398

11 مهر 1398

25 مرداد 1400

25 مرداد 1400

28 آذر 1403

28 آذر 1403

14 مهر 1401

14 مهر 1401

27 شهریور 1403

27 شهریور 1403

11 پاسخ

  1. شکیبای عزیز داستانت زیبا بود.
    سرعت تزریق اطلاعاتت خیلی خوب بود و اینکه هرچه جلو‌تر می‌رفت اوج می‌گرفت رو دوست داشتم.
    وجود کاراکتر گدا و کشمکشش با فریبرز هم خیلی خوب بود.
    فضای داستان به خصوص قسمت هایی که فضای انقلابی و اعتراضی رو نشون می‌داد رو خیلی خوب نوشته بودین.
    از خواندنش لذت بردم.
    موفق باشی عزیزم.

    1. غزاله جان
      ممنونم که وقت گذاشتی داستانم رو خوندی و نظرت رو برام نوشتی.🥀

  2. درود آقای اسکاف گرامی
    نیاز به دوباره خانی دارم.‌ موضوع اصلی داستان برای من تداعی اتفاقات به یاد ماندنی‌ست.
    به نظرم بعضی از توضیحات و توصیف‌ها زیادی بود؛ برای یک داستان کوتاه یا روایتی از یک اتفاق.
    ادامه دهید و موفق باشید و بدرخشید✨️🌹🤍

    1. سلام مریم عزیزم
      البته من خانم هستم😉
      و ممنون که خوندی و نظرت رو گفتی

  3. سلام شکیبا جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:9/ رسایی و درستی بیان:10/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:10/ استواری و استحکام معانی:9
    1- جمله‌ی اوّل داستان، جذاب و کنجکاوی‌برانگیز بود 2-« خطوط اندام مماس بر خطوط خیابان»: نمایش فنّ جذّاب «دِگَرگویی» در نویسندگی بود 3- عباراتی که کمتر استفاده می‌شوند: به غیظ، قُرق کرده‌اند، تشر زد 4- پرداختن به روزهای تلخی که با تمام وجودمان حسّشان کردیم. بسیار هنرمندانه صحنه‌های مربوط به اعتراضات خیابانی به تصویر کشیده شدند: شعار، گاز اشک آور.

    مواردی که متاسفأنه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- شوی 2- دالان سر 3- هوس قورت دادن 4- مادر‌قحبه.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

    1. سلام لاله جان
      اینقدر نظراتت رو درباره‌ی نوشته‌های بچه‌ها دوست داشتم که بی صبرانه منتظر نظرت بودم.
      حتماً درباره‌ی نقدت فکر می‌کنم

      1. شرمنده می‌فرمایید شکیبا جان، شما بزرگوارید. من با خوندن متن داستانت متوجه شدم که شما بسیار اهل مطالعه‌ی حرفه‌ای هستید. موفق و سربلند باشی

  4. شکیبا جان 💛

    «کرکس» رو که خواندم، تا چند دقیقه بعدش هنوز انگار بوی خیابون و جمعیت و آن نگاه‌های سنگین توی هوا بود.

    این‌همه جزئیاتِ زنده و در عین حال آن سکوت زیرپوستی، کاری می‌کند که آدم فقط تماشا نکند، مجبور شود بایستد و فکر کند.

    ممنونم که این تاریکی و این زخم را با شجاعت آوردی روی صفحه؛

    داستانت تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *