داستان کوتاه «پیله‌ی کلمات» از مرضیه حسینی

آیا رنج سنگین‌تر است یا نوشتن درباره‌اش؟

صدای فن همچون نفس‌های سنگین زنی بود که مدتی‌ست به خواب مصنوعی فرو رفته اما هنوز بيدار است. رعنا درد و سوختگی شدیدی در کمر و گردنش احساس کرد. میخواست از جايش برخيزد. نگاهش به جمله‌ای افتاد. نه! انگار جمله‌ی خودش نبود. او می‌نوشت. ولی گاهی، واژه‌ها از جای دیگری می‌آمدند. از زیر پوست، از لایه‌هایی که هیچ وقت ندیده بود و شاید، فقط شاید، نوشتن راهی بود برای ندیدنِ آن‌ها.
انگشتش روی کلید حذف رفت. انگار حذف‌کردن، نه از واژه، که از خودش بود. جمله‌ای که پاک کرد، بد نبود. نه اشتباه، نه ناقص. فقط زیادی سبک بود. شبیه اعترافی که به‌جای آنکه راحتت کند، رسوایت می‌کند.
صدایی خفیف، مثل کشیده شدن ناخن بر صفحه‌ی شیشه‌ای، در عمق سکوت اتاق پیچید. از میان سطرهای نیمه‌تمام، زنی قد کشید نه از کلمات، از جایی بین واژه و درد. با نوری تیره دور چشم‌ها ایستاد روبه‌رویش. چشم‌هایش چیزی را می‌دید که رعنا سال‌ها پیش تصمیم گرفته بود نبیند. با صدایی لرزان اما قاطع گفت:
_ چ…چ…چرا…؟ فقط چون بلد نبودی برام حرف بنویسی؟
رعنا دوباره نشست. استکان چای را نزدیک دهانش برد، جرعه‌ای چای نوشید. سرد بود طوری که تلخی زنجبیل آزارش داد. آدمی که می‌خواهد آرام به نظر برسد، معمولاً چیزی را آرام می‌نوشد. رعنا خوب این حرکت را حفظ کرده بود.
ــ تو را ننوشتم که بحث کنی… نوشتم که تموم شی.
زن قدمی جلو آمد. لبخندش دندان نداشت. فقط خطی بود بین انکار و تمسخر.
ــ اما من سنگینم… من جا موندم، درست همون‌…
رعنا آرام، اما پرخشم وسط حرفش پرید
ــ تو سنگینی؟ پس ببین چطور وزن رو می‌برم.
زن سری تکان داد، نه از مخالفت، از دل‌زدگی.
_ ببر، بتراش، پاک کن، اما بگو، وقتی دیگه چیزی از من نموند کدوم قسمت از تو هم با من خواهد رفت؟
رعنا چرخید. نگاهش خشک بود.
ــ گفتم حرف نزن تو هیچی نیستی نه در من، نه در این کلمات نه در چیزی که…
زن وسط حرفش پرید
ــ من زاده‌ی زخم‌هاتم، و این یعنی همه‌چیز منم.
رعنا از جايش برخاست طوری که انگار کمرش دردی نداشته. رفت سمت پنجره. پرده را کنار زد. خورشید پشت تلی از ابر پنهان بود. هوا از هميشه سردتر بود. اما از درونش چیزی گرم می‌سوخت. لحنش دیگر سرد نبود، پر از بریدگی بود:
ــ چرند نگو تو فقط یه شخصیتی که من نوشتم، نه چیز دیگه‌ای.
زن ایستاد. سایه‌اش کشیده شد روی دیوار انگار خودش را بزرگ‌تر از تصویرش می‌دید.
ــ تو منو نوشتی تا سبک بشی، یا شاید صدای درونتو خفه کنی. ولی حالا، من دارم…
رعنا فریاد زد اماصدا در گلویش مچاله شد.
ــ تمومش کن تو فقط یه توهمی
زن خیره شد لب‌هایش حرکت نکردند، اما رعنا شنیدش:
ــ من اون صدای فرعی‌ام که همیشه آوار میشه سر بقیه و خودت نمی‌تونی بشنویش.
رعنا پرده را کشید. با عجله سرجایش برگشت. انگشت‌هایش رفتند روی کیبورد و به سرعت نوشت:
نادر با فریاد وارد شد. صدایش از تهِ خانه آمد. بلند زخم‌دار، مثل همیشه “زنِ من، یه دهن‌لقِ احمقه خطرناکه”.
زن ایستاد لب‌هایش لرزید. نه از ترس از چیزی عمیق‌تر.
ــ رعنا… تو هر چی واقعی باشه، خفه‌ش می‌کنی.
رعنا پلک نزد نفس کشید آرام شمرده انگار داشت خودش را سانسور می‌کرد.
ــ برو نادر از دستت عصبانیه… برو.
صدایی آمد نه دور نه نزدیک. مثل خنده‌ای که از پشت دیوار بیاید. رعنا انگار از خوابی بی‌هوا بیرون کشیده شده باشد. خنده وجیغ کودک، بعد صدای ضربه زدن به در و بازشدن. دوباره درد کمر و گردنش را احساس می‌کرد با هر دو دست شانه‌هایش را فشار داد سرش را به سختی توانست برگرداند. کاوه در قاب در ایستاده بود. آرام با صدایی که قرار بود نگران باشد، اما بیش از حد نرم بود.
ــ رعنا… بازم با اون حرف می‌زدی؟
ــ چی؟… با کی؟
صدایش مال خودش نبود. شبیه کسی که تازه یادش آمده جسم دارد.
کاوه جلو آمد. نگاهش دقیق، لبخندش محو
ـ درک میکنم، فقط خواستم بدونی دوست ندارم نازگل…
صدای جیغ دختر فضا را پر کرد
– قبول نیست، بابا تو دغلبازی کردی
کاوه با قهقه گفت:
– همینی که هست همیشه که‌ نمی‌شه تو برنده باشی
رعنا چرخید بدن سبک دخترک با شتاب در آغوش مادر نشست. بوی رنگ‌مداد و نان بیات از کیفش بالا آمد. کلمات را مثل سنگ‌ریزه‌هایی که توی برکه می‌افتد و موج می‌اندازد، به صورت رعنا پرت کرد.
ـ مامان بابا به من کلک زد
رعنا نوک دماغ دخترش را گرفت، به آرامی فشار داد
ـ اول سلام دختر خوشگلم
دختر کف دستش را به پیشانی‌اش زد و گفت:
_ ای وااای یادم رفت!!! سلام
رعنا با لبخند و درحالی که او را می‌بوسید گفت:
_ چون کلک خوردی اشکال نداره
_ مامان دوتا ستاره گرفتم
قبل از رعنا کاوه به سمت دخترک خم شد صدایش پراز ملاحظه اما قاطع
_ نازگلم، مامان از صبح تا حالا داشته یه قصه‌ی طولانی می‌نوشته، یه بچه بازیگوش تو قصه خیلی اذیتش کرده واسه همین الان یکمی خسته‌ست مگه‌نه مامان جون؟
رعنا سر بلند کرد چشم در چشم کاوه، نگاهش سرد نبود اما خنثی هم نبود فقط نه گفته‌ای در آن چشم‌ها بود. دخترک خندید
_ اون بچه‌ی شیطون توی قصه منم؟؟؟
کاوه خندید بینی‌اش را چین داد
_ کی می‌دونه شايد…
کاوه این را گفت و از اتاق خارج شد رعنا لبخند کوتاهی زد و شکم دخترک را قلقلک داد. دختر قهقهه‌ای سر داد و خودش را پیچاند. رعنا دخترک را محکم‌تر بغل کرد. خواست از جایش برخیزد تا به آشپزخانه بروند اما بدنش خشک‌تر از آن بود که حرکت کند دختر را پایین گذاشت. دخترک از او خواست تا آشپزخانه ‌ مسابقه دهند.

□□□

صدای شرشر آب فضای آشپزخانه را پر کرده بود. کاوه کنار سینک بود. آستینها بالا، کتری زیر شیرآب، نور کمرنگ آفتاب از پنجره، سایه ی نیمه‌کاره‌ی او را روی دیوار انداخته بود.
– آمدین… راستی رعنا فردا شب با بچه ها یه دورهمی داریم.
رعنا پشت میز نشست دخترک روبه‌رویش. آجیل وسط میز بود. رعنا ظرف را جلو کشید پسته ای برداشت، با انگشت ها پوستش را کند. در دهان دخترک گذاشت. یکی هم برای خودش برداشت.
کاوه فندک گاز را زد. صدای تیک…تیک و بعد شعله. رعنا دست برد توی ظرف. بادامی برداشت. پوستش را با ناخن بی‌حوصله خراشید. مهمانی و دورهمی را دوست داشت اما گاهی هم دوست نداشت. کاوه ظرف چای خشک را برداشت باصدایی که هم شنیده میشد هم نه گفت:
– خانم ادیبی هم هست.
رعنا بادام را جوید. تلخ بود. صورتش جمع شد. رفت سمت سینک، آب را باز کرد. بادام را تف کرد. با پشت دست لبش را پاک کرد. کاوه برگشت چند لحظه نگاهش کرد اما چیزی نگفت نگاه دخترک بین پدر و مادرش چرخید. رعنا خم شد. صورت دختر را بوسید. باهم
از آشپزخانه بیرون رفتند. صدای دمپایی دختر، آرام آرام در راهرو گم شد.
میز ناهار چیده شده بود بشقاب های سفید با نوار آبی، قاشقهای براق، خورشت قورمه سبزی توی کاسه‌ی سفید با نوار آبی، سالاد شیرازی توی کاسه‌ی بلوری، و پارچ آب، که بدنه اش با قطرات آب پر بود. دیس برنج وسط میز بود. ته‌دیگ طلایی، کنار آن، روی بشقاب سفید. دخترک روی صندلی نشست.
ـ من ته‌دیگ مامان رو بیشتر از ته‌دیگ مهدکودک دوست دارم
کاوه گفت:
ـ چون ته‌دیگ مامان با عشق درست شده
رعنا لبخند زد، اما نگاهش را بالا نیاورد. بعد از ناهار، همه باهم سفره را جمع کردند.
دخترک خواست برای مادرش نقاشی بکشد. رعنا هم درکنارش نشست تا با هم نقاشی بکشند. کنار میز، دفتر نقاشی را باز کردند. دختر آفتابی کشید، زرد و خندان بعد گفت: مامان روشنترینه. رعنا دستش را روی سینه گذاشت. انگار چیزی آن جا تکان خورده بود یا شاید هم نه. فقط چیزی گرم شده بود. تا نزدیکی ساعت چهار، مدادها روی زمین پخش. انگشتها رنگی. دخترک قهقهه میزد. کاوه از دور نگاه میکرد بی‌کلام.
چای، در استکانهای کمرباریک، بخار میداد. بوی کیک و چای، هوا را پر کرد. خندیدند. خوردند. آرام بودند.
دخترک با کاوه به سراغ گلها رفتند دِر تراس باز شد. بوی هوای سرد، نفس زمستانی که هنوز مانده بود، از لای در سر خورد توی خانه.
رعنا تنها شد. سکوت خانه، او را کشاند سمت اتاق.
در را بست نشست پشت میز، لپتاپ را باز کرد. انگشت‌هایش روی کیبورد. کلمات نیامدند. اما ذهنش… ذهنش پر از تصویر بود. پر از سکوت. پر از چیزی که هنوز، شکل نگرفته بود. انگشتان روی کیبورد به حرکت درآمدند.
“هوا سرد بود. نه از نوعی که پوست را میسوزاند یا در شیشه میدمد.سردی‌اش ساکن بود، پنهان، در بافت دیوار، در بافت صدا. درون اتاق، سکوتی چسبنده جریان داشت، مثل لحافی کهنه که روی همه‌چيز افتاده باشد. زن روی تخت نشسته. پشتش به بالش، نوزاد در آغوشش، ساکت و چسبیده به سینه. پسرک، گوشه‌ی تخت، پاهایش آویزان، دستانش در هم قالب. با صدایی آهسته، در گوش مادرش گفت: قول بدهد دیگر حرف رفتن را نزند. زن چهره‌اش را برگرداند. خستگی در چشم هایش جا خوش کرده بود، به پسر اطمینان داد. اما پسرک آن اطمینان را از چهره‌ی مادر دریافت نکرد اصرار داشت او را در صورت مادر ببیند. زن لبخندی سرد و بی جان زد، شبیه پرده ای قدیمی که پنجره ی ترک‌خورده ای را بی‌ثمر میپوشاند. پسرک پلک نزد بغض در گلویش بالا می‌آمد، بی صدا، بی اشک.
زن بر موهای پسرک دست کشید، انگار میخواست با انگشتانی لرزان، چیزی را فراموش کند.
صدای آهنی لولای در، هوا را برید. نادر داخل پرید. صدای فریادش چون تازیانه ای هوا را شکافت.
زن یکه خورد. نوزاد در آغوشش از شدت صدا، جیغ کشید. نادر خود را روی تخت انداخت، دست هایش را دور گردن او حلقه کرد. نوزاد بیشتر جیغ زد. پسرک، در خود جمع، زانوها بغل، هقهق، بی‌رمق به پدرش التماس میکرد. زن با نفسهای بریده، تقلا می‌کرد.
نادر صدایی نمی‌شنید. فشار، سنگینی، بوی خشِم تلخ، عرق فروخورده. زن خودش را پرت کرد پایین. نوزاد در حال گریه بود. پسرک با انگشت در دهان، زار میزد، نگاه می‌کرد. زن فریاد می‌زد. نادر نوزاد را قاپید، زن را با لگدی، به بیرون پرت کرد. در شیشه ای بسته شد. قفل شد. نوزاد، پشت در، جیغ می کشید. صورتش کبود شده بود. زن با مشت چنان ضربه‌ای زد که شیشه از هم پاشید.
در باز شد. زن دوید، نوزاد را در آغوش گرفت. اما دستش با شیشه بریده شده بود. خون، گرم و تند، پایین می چکید. مانتواش را برداشت. نادر جلو آمد.
اما زن مقاومت کرد. به سمت شیرآب رفت، بوی آهن، در هوا پیچید. نادر نزدیک تر شد. او را در آغوش کشید. پارچه‌ای برداشت، دستش را بست. زن حرکتی نکرد. بوی تن نادر، بوی اسپند را یادآوری کرد. صحن گوهرشاد، ظهربهاری آفتاب دلنشین و زنده. نادر دست او را گرفته بود بدون اینکه او بداند باید عهد دوباره می‌بستند در برابر امام رضا همان‌طور که سال پیش شاهد عقدشان بود. نادر به گنبد نگاه کرده بود. با صدای بلند قول داده‌بود مهسان را خوشبخت کند و زندگی‌ای بهتر از خانه‌ی پدری برایش بسازد.
سوز سوزن، از پوست گذشت. زن چشم باز کرد. نور سقف تیز بود. دکتر چیزی گفت که نادر پاسخ داد. نوزاد حالا در آغوش نادر خواب بود. پسر، بی صدا، زل زده بود به مادر.
نادر از زن پرسید درد دارد اما جوابی نشنید.
بخیه ها درد نداشتند. اما دلش، چرا. بعد، جگرکی.
نادر لقمه می گرفت، میگذاشت دهانش.
ـ بخور… خون زیادی ازت رفته…
زن فقط نگاه کرد. نه به لقمه، که به چیزی آنسوتر”.
سر و صدای نازگل رعنا را از خود بیرون کشید
_ مامان…مامان بیا گلیمو ببین، ببین چقدر ناز شده
در بالکن، نور کمرنگ غروب، بر برگهای تازه، تابیده بود. گلدان سفالی، کنار نرده نشسته بود. برگهایی کوچک و سبز، با لرزش آرام نسیمی سرد، به نرمی میجنبیدند. عطری تلخ، شبیه نارنج نارس، در هوا پیچیده بود.
دخترک با ذوق میگفت خودش آنها را کاشته و…
رعنا خم شد. دست کشید روی برگها. لطیف بودند و نرم. پر از زندگی. با خود گفت آیا گلها سبک رشد کردند یا سنگین. کدام رشد بهتری دارد نمی‌دانست. به دخترک گفت باید خانه‌ی آنها را تغییر دهد و گرنه به همان سرعت که رشد کردند خراب می‌شوند. قرار شد دخترک با کاوه برای گل‌ها گلدان بزرگتر تهیه کنند موقع رفتن کاوه حرفی به رعنا زده بود که ذهنش را درگیر کرده بود.

□□□

رعنا به آشپزخانه رفت سرامیکهای سرد، زیر پای برهنه‌اش زمزمه‌ی کوتاهی داشت. موهایش را پشت گوش زد. پیشبند گلدار را بست. نور غروب، سرخ و مایل، از پنجره‌ی کوچک بالای ظرفشویی تابیده بود. پیاز را برداشت، پوست کند. حرفهای کاوه در ذهنش تکرار شد.
_ آدما هم همینطورن نه؟!… بعضی خاطرات و آرزوها برای بچگیه، اگه اون آرزوها توی بزرگی عوض نشن ریشه رو میپوسه… باید عوض بشه،… حتی اگه سخت.
صدای چاقو که روی تخته‌ی آشپز خانه کشیده می‌شد شبیه نجوای موریانه‌ها بود که در دیوار پیچیده‌اند. بوی خاک نم‌خورده، بوی شب، آرام‌آرام از جایی در ذهنش بالا آمد صدای زن را قبل از اینکه دهان باز کند شنید:
_ سبک شدی؟

صدای زن این بار از ذهنش نیامد. از همان جایی آمد که همیشه بوی کهنگی و بخار میداد. همانجایی که سایه‌اش شبها پشت پرده بود. رعنا دست از خرد کردن نکشید. فقط پلکهایش سنگین شد. زن دوباره گفت:
_ انگار سنگینی‌اش تقسیم شد بین تو و من.
رعنا با خشمی که انگار کنترل شده، زمزمه کرد
_ دهنتو ببند، کی بهت گفت بیای بیرون؟ اینجام راحتم نمیزاری؟
صدای زن، مثل صدای زوزهای از پشت پنجره‌ی بسته آمد انگار نسیمی سرد، راهش را از لای درزهای دیوار باز کرده باشد.
ـ شاید خودت منو صدا زدی. ته دلت میدونی…
رعنا نفس عمیقی کشید بوی پیاز چشمانش را سرخ کرده بود چاقو را روی تخته گذاشت وسط حرف زن پرید
ــ چرند نگو. سبک و سنگین چیه؟داستان باید چالش…
زن با پیراهن نخی بیرنگی که شبیه تکه‌ای خواب بود و موهای پریشان و پوستی که انگار از کلمه ساخته شده بود جلو آمد دندانهایش را روی هم فشرد دستهایش رامشت کرد. حرف رعنا را قطع کرد
ـ اینکه میخوای همه‌چیو کنترل کنی یعنی سنگین و اینکه رها کنی و بگذری یعنی سبک…
رعنا خنده‌ی تلخی کرد چاقو را به همراه سیب‌زمینی برداشت
_ داری به من درس فلسفه میدی؟ بازم میگم تو کاره‌ای نیستی. این منم که…
زن با بغض دوباره حرف رعنا را قطع کرد:
_ تو خدا نیستی، خدا هم دنیا رو اینقدر سنگین نساخته که تو برای خودت سنگین و سختش کردی.
دست رعنا با چاقو، روی سیب‌زمینی خط خطی و بی دقت حرکت میکرد غباری جلوی چشمانش را گرفت صدای مادرش مثل برق از ذهنش رد شد.
دختر چشم دریده زبونت نیش داره…زشته… دختر باید ساکت باشه. زشته… ما و چه به تلویزیون رنگی؟… بابا پول داره که داشته باشه باید به بقیه کمک کنه… آرزو يعنی چی دختر گیس بریده… سرت به کارت خودت باشه
صدای خاله بلندتر از صدای مادر در گوشش زوزه می‌کشید.
– خواهر من… بفهم چی میگم! بهش بگو اصلا نمیخوام بدونم چی خریدی، ولی وقتی خودت میری برای اونام طلا میگیری،… بعد سر بچه‌ها خالی میکنی میفهمی؟!
مادر سرش همیشه پایین بود. با دست، خورده نانها را یکی‌یکی جمع میکرد، در مشت دیگرش میگذاشت و فقط می‌گفت: نمیدونم چی بگم… خب اونا خواهر و مادرشن فرق داره… اونا مردمن فرق داره … اونا اونا اونا
صدای زن نه بلند نه زمزمه چیزی میان خواب و واقعیت
_ منو گوش کن، تمومش کن لطفا نه با زخم‌هات، نه با عقده‌هات اونطور که…
رعنا با چشمهای پرخشم چاقو را به سمت زن اشاره کرد
_ خفه شو، گذشته‌ها تموم نمیشه اونا منو نابود کردن.
صدای قلقل قابلمه بلند شد. بوی برنج و شوید تازه، هوا را پر کرده بود. چاقو با شدت خورد به تخته. لبهای رعنا میلرزید.
ـ برو مهسان. برو! بیشتر از این عصبیم نکن… میدونی بلدم چطوری تمومت کنم.
ـ تموم کن، رها کن.
زنگ تلفن بلند شد. رعنا از جا پرید. چاقو افتاد.
دستش خون افتاده بود. قبل از اینکه به سمت تلفن برود، اول دِرکشوی کنار ظرفشویی را باز کرد. دستمال کاغذی بیرون کشید، دور انگشتش پیچید.
ـ بله؟ الو؟ … سلام، خوبی؟ … مامان تو را خدا؟ نه نمیآم… به من چه!خودتون بخورین. … عصبانی نیستم. فقط دستم بریده… با چاقو… وااای مامان حوصله ندارم توضیح بدم. … خداحافظ.
گوشی را گذاشت. برگشت، دست را زیر آب گرفت. خون بند آمده بود. سیب‌زمینیها را خرد کرد. بوی برنج و شوید، تابه‌ی داغ، صدای جلز جلز روغن و بغضی که هنوز در گلویش بود.
صدای در آمد. کاوه با نازگل وارد شدند. بعد از عوض کردن گلدان شام خوردند. کاوه با هیجان خودساخته‌ای
از رعنا تعریف کرده بود. بعد از شام، میز را جمع کردند. رعنا ظرف شست. نازگل دور خودش چرخید، آواز خواند. کاوه دخترک را به اتاق برد. رعنا نیز به اتاقش رفت.
نور زرد و ضعیفی از پشت کتابخانه، نرم‌نرم روی موهای بازش نشست. هوا راکد بود، نه سرد نه گرم، انگار اتاق هم منتظر بود چیزی گفته شود. بی صدا جلو رفت. پشت صندلی چرخدار نشست. لپتاپ را باز کرد. صفحه بالا آمد، روشن شد، نور آبی آن روی پوست صورتش افتاد. سایه هایی از خستگی، زیر چشم هایش نشستند. صدای فن، آهسته اما ممتد، رعنا پلک زد. انگشت هایش را روی تاچپد گذاشت. پوشه ها. فایلها. عکسها. چشم هایش روی لیست چرخید. اما ذهنش مثل برف مانده بود. سفید، خالی، بیصدا.
تا اینکه…
یک فایل باز، در گوشه‌ی صفحه چشمک زد.
کلیک.
سطر آخر.
با فونت ریز کمرنگ، لرزان.
زن در هوای گرگ‌ومیش صبح… آرام… بیصدا…
رعنا نفسش را نگه داشت. لبهایش کمی باز ماند. انگار جمله از دل رویا بیرون آمده باشد. نه نوشته ی او، نه حتی از او. اما آشنا، آن قدر آشنا که درد بگیرد.چیزی زمزمه کرد. زمزمه‌اش را کسی جز دیوار نشنید. با پشت دست روی میز کوبید. زیر لب، با خشمی فروخورده گفت:
ـ لعنتی… باز خودتو قاطی کردی؟ فکر کردی میتونی چیزی رو عوض کنی؟ این منم که مینویسم. این منم که می‌دونه.
سریع صفحه ی جدیدی باز کرد. تایپ کرد.
“زن نتوانست پسرش را راضی کند… ”
اما لحظه‌ای بعد، با خشونت پاکش کرد.
نوشت: “زن ماشین را از پارکینگ بیرون آورد… ”
باز هم حذف. هیچ‌چیز نمی‌ماند. هیچ‌چیز ماندگار نبود.
دست های رعنا عرق کرده بودند. کمرش را راست کرد، نفس کشید عمیق. همان‌لحظه، جمله ای دیگر، بی‌اجازه، از جایی درون تاریکی ذهنش خزید بیرون. جمله مثل ماری که لای پرده‌های کهنه بخزد و بخواهد زهرش را بریزد.
“جاده باریک بود، تاریک بود. انگار داشت نفس می‌کشید. ناگهان، یک صدا، بوق ممتد تریلی جیغی بلند صدای نوزادی خفه صلوات پراکنده، بی هدف، میان آدمهایی وحشتزده. گردنه‌ای. اتوبوسی. سقوط. ”
تصویر شکست شیشه، پاشنه های واژگون‌شده، زنی که نام کسی را جیغ میزد. صدای خودش… که نمیداند برای چه گریه می کند.
صفحه کلید زیر انگشتش لرزید. رعنا خشکش زد. دست برد تا جمله را پاک کند. اما صفحه یخ زده بود. موس نمیجنبید. کلید حذف، کور شده بود و جمله… آرام و خونسرد، پررنگ تر شد مثل خون تازه‌ای که از لابه‌لای بخیه های کهنه بیرون بزند. مثل شاخه‌ای که دیگر نمیخواست بهار را ببیند. رعنا چشم هایش را بست. سینه اش بالا و پایین می شد. انگار چیزی میان استخوانهایش گیر کرده بود. اشک هایش راه خودشان را پیدا کردند بی صدا اما پر ازحس.
لپتاپ را بست با لرزش. بعد، انگار پشیمان شد بازش کرد و درست همان لحظه، دستی آرام از پشت، دور گردنش حلقه شد. رعنا از جا پرید. صدای آرام کاوه، در گوشش نشست
ـ ترسوندمت؟
رعنا صدایش گرفته بود:
ـ نه… نه…فقط… فکر کردم… تو با نازگل خوابت برده!کاوه نفس گرمی کشید. آرام تر گفت:
ـ نه… نخوابیدم، ببینم… تو… گریه میکردی؟
رعنا با پشت دست، صورتش را خشک کرد.
ـ نه بابا، فقط… خسته ام. چیز مهمی نیست.

□□□

در غروب جمعه، نور سرد و محو زمستان از لای پرده‌ی نیمه‌کشیده‌ی سالن، روی فرش و سرامیکهای سفید و مبلمان طوسی پخش شده بود. رعنا جلو آینه‌ی قدی ایستاده بود. شال سرخابی نازکش را که با بلوز سفید کنفی و جلیقه ی کوتاه با طرح و رنگ سنتی تضاد دلنشینی داشت، روی موهای باز و پریشانش مرتب کرد. چندبار پشت سر هم گره‌ی شال را عوض کرد، ولی هر بار، چیزی در آینه تکمیل نمیشد. زیر چشمانش با کانسیلر پوشانده شده بود، اما رگه‌های خستگی محو نشده بودند. گوشواره‌ی طلایش را جا انداخت، نگاه کرد، انگار دنبال تأییدی بود که نداشت.
از آنطرف سالن، کاوه آمد. اسپرسو در دست، گوشی در جیب، و تیشرت مشکی ساده. موبایل ویبره رفت.
جواب داد. رعنا با این لحن کاوه مشکل داشت .
به آیینه نگاه می‌کرد، اما نگاهش توی آینه نبود. انگار چیزی ‌بی‌اهمیت را با اهمیت جلوه میداد. دست خودش نبود همیشه همینطور بود. نشست روی لبه‌ی مبل دستها توی هم، ناخنها در گوشت کف دست. می‌خواست تمرین کند که مسئله‌ی مهمی نیست همانطور که واقعا هم مهم نبود.
از اتاق نازگل صدای پا آمد. دخترک با کلاه صورتی و بلوز و شلوار جین بندارش دوید بیرون. نق زد:
– زووود باشین دیگه! من میخوام برم پیش سوگل!
کاوه خم شد:
– چشم بابا جون، الان راه میافتیم.
– من منتظرم.
رعنا لبهایش را فشرد. برخاست لباسهای دخترک را مرتب کرد. کاوه در را باز کرد، مثل کسی که میداند این دعوا هنوز تمام نشده. رعنا بیرون رفت شال هنوز روی شانه‌اش افتاده بود، اما برش نداشت. کفشهایش صدا نمی دادند، اما هر قدمش، انگار تکه ای از درونش را زمین میگذاشت.
هوای راهرو سرد بود.نور چراغ دیواری مثل نفس شمعی نیمه‌جان، به زحمت خودش را به دیوار رسانده بود. سایه ی رعنا روی دیوار میلرزید، کشیده، تکه تکه.
او دخترک را در آغوش داشت. سنگینی خواب کودک روی شانه اش افتاده بود، گونه اش خیس، شل افتاده کنار گردن مادر.
پاشنه های کفش رعنا روی سرامیک ها صدایی تند و بی قرار میدادند. صدایی که شب را می درید، مثل چاقویی که ناگهان در دل خاموشی فرو میرود.
در اتاق دخترک را با آرنج باز کرد. دختر را خواباند، پتو را تا زیر چانه بالا کشید. از اتاق بیرون زد.
کاوه، از راهرو، جلو آمد. صدایش آهسته بود، انگار از انتهای استخوان حرف می زد.
_ رعنا… چقدر سریع آمدی…
رعنا، خم شد. کفش ها را از پا درآورد. یکی از کفش ها به گوشه ی دیوار کوبیده شد و آرام چرخید تا ایستاد.
سایه ی دو نفرشان روی دیوار افتاده بود: یکی تیز، یکی خنثی. یکی آتش، یکی دود.
کاوه نفسش را پرصدا بیرون داد همانطور که به طرف آشپز خانه میرفت گفت:
-رعنا… خواهش میکنم سخت‌نگیر
حالا با یک لیوان آب برگشته بود اما رعنا نبود فقط بوی مانده ی عطر شبش، تلخ و شیرین، فضا را پر کرده‌بود.
رعنا وارد اتاقش شد نور کمرنگ چراغ دیواری، مثل آخرین نفس شمعی که نمیداند باید بسوزد یا خاموش شود، بر دیوار اتاق میلرزید. رعنا پشت صندلی چرخدار نشست لپتاپ را باز کرد. نور آبی صفحه صورتش را سرد و بی حس نشان داد. صدای فن، آه‌کش دلی خسته بود. صدای تیک تاک ساعت، مثل قطرهای که در ذهن رعنا چکه میکند، ادامه داشت. تیک تاک… تیک تاک… زمان با بی رحمی جلو میرفت. اما کلمات انگار در ذهنش خمیازه میکشیدند. انگشت هایش انگار یخ زده بودند و بی حرکت روی کیبورد مانده بودند. دلش ریخت و چشمهایش، خشک و خیره، دوخته به جمله ای که ظاهر شده بود بی‌هیچ اجازه‌ای:
جاده باریک بود، تاریک بود، انگار داشت نفس می‌کشید…
هوای اتاق، مثل لباسی تنگ، دور بدنش پیچید. بوی موی خیس نازگل، بوی دود گرفته‌ی کت کاوه، و بوی مرطوب خاکی که هنوز باران ندیده بود، توی ذهنش پیچیدند. صدای چرخهای اتوبوس، صدای جیغ نوزاد، صدای صلوات پراکنده… همه‌شان دوباره زنده شدند. نفسش بالا نمی‌آمد. عرقش سرد بود. با تن سستش رفت به سمت آینه‌ی قدی، جایی که همیشه از خودش سوال میپرسید. در آینه اما، خودش نبود. مهسان ایستاده بود. لباسی خاکستری، چشمانی براق، و پوستی که انگار از غبار ساخته شده بود.
نه از گوشت و خون، که از واژه و خشم و سایه. اما زنده‌تر از هر آدمی که رعنا تا حالا دیده بود. مهسان جلو آمد. صدایش از ته گلو می‌آمد، جایی که حقیقت و دروغ با هم زندگی میکنند.
ـ تو فکرت چی میگذره؟
رعنا آب دهانش را قورت داد اما دهانش خشک بود.
ـ تو… تو… من نابودت کردم.
ـ نه. تو فقط نوشتی و من از تو بیرون افتادم، مثل تکه‌ای که سالها پنهانش کرده‌بودی.
مهسان نزدیک تر آمد. قدمهایش بی صدا، مثل کسانی که مرده‌اند اما هنوز راه میروند.
روی زمین نبود. انگار از درزهای بین سرامیک ها بالا آمده بود. رعنا کشانکشان برگشت پشت میز. انگشت هایش لرزیدند. تایپ کرد
مهسان با لبخندی شکست خورده، به جایی بازگشت که از آن آمده بود اما کلمات، روی صفحه فرو نرفتند. لرزان ماندند.
لبخند مهسان عوض شد. نه شکست، نه تسلیم. لبخند کسی که حالا می داند زمانش رسیده. صدای مهسان آرام بود، اما مثل آبی که از پشت سد، راه پیدا می کند:
ـ حالا نوبت منه.
او دست برد به سمت کیبورد. رعنا مانعش شد. دستانشان روی صفحه کلید گره خورد. اما کیبورد بیصدا روشن شد. نور آبی، پوست دست رعنا را نقره‌ای کرده بود. مهسان فقط یک جمله تایپ کرد:
زن، آرام آرام از کلمات ساخته شد. و نویسنده، واژه به واژه در او حل شد.
رعنا بلند شد. عقب رفت. صدای خفیف پایه‌ی صندلی روی زمین، مثل فریادی بود که فقط خودش شنید.
ـ نه! من هنوز تموم نکردم. هنوز هستم هنوز…
اما مهسان فقط نگاهش کرد. با نگاهی که ترحم نداشت. قضاوت نداشت. فقط یادآوری بود.
ـ تو، سالها پیش تموم شدی، رعنا. همون روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتی نگذری از هیچ چیز نگذری.
رعنا چرخید. آینه حالا پر شده بود از چهره‌ی زنهایی که هیچوقت داستانشان نوشته نشد:
مادرش، با موهای نازک و دستهایی که مدام نانخورده‌ها را از فرش جمع میکرد؛
خاله اش که فریاد می زد: تو را خدا بفهم چی میگم. چقدر ساده و بدبختی… و دخترکی با زانوهای زخمی، گوشه‌ی حیاط، که فقط میخواست دیده شود که فقط میخواست جای خوب زندگی کند. که فقط میخواست پولهایشان مال دیگران نباشد.صدای ساعت روی دیوار بلند شد. ۱۲ ضربه‌ی خشک. شب، کامل شده بود. مهسان لبخند زد. یک قدم جلو آمد. دستش را روی سینه ی رعنا گذاشت. قلب رعنا تپید. انگار آخرین ضربه‌اش را میزد. نور چراغ، کم‌کم از روی دیوار عقب رفت. سایه‌ی رعنا ناپدید شد و آن شب، لپتاپ باز ماند.
نسیمی از پنجره‌ی نیمه‌باز گذشت، واژه‌ها را روی صفحه پخش کرد. کسی نفهمید چطور اما صبح، همه‌چیز نوشته شده بود.
تنها جمله‌ای که در فایل باز مانده بود:
و نویسنده، خودش را برای همیشه میان داستانی جا گذاشت که گمان میکرد از آن بیرون است.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

14 اردیبهشت 1396

14 اردیبهشت 1396

9 خرداد 1402

9 خرداد 1402

8 پاسخ

  1. سلام مرضیه جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان:7/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:7/ اصول فصاحت و بلاغت:7/ استواری و استحکام معانی:7
    1- جمله‌ی اول داستان، حس خیلی خوبی رو برای شروع داستان به همراه داشت 2- ایده‌ی صحبت کردن نوشته‌های داستان با نویسنده، ایده‌ی جالب و نویی بود. لذت بردم.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

  2. درود خانم حسینی جان
    موضوع داستان جالبه .‌داستان در داستان مثل خواب دیدن در خواب.
    به نظرم برای یک داستان کوتاه بعضی جمله‌های مشابه باید حذف شوند. متن موجزتر باشد قابل فهم‌تر است.‌
    موفق باشید و قلمتان سبز . بدرخشید.✨️🌹❤️‍🩹

  3. شروع زیبایی داره
    نثر شاعرانه و قشنگی داره.
    انگار خودمونیم توی این داستان که گاهی توی موشته‌ها با خودمون بحث می‌کنیم.
    خیلی وقتا با آدم‌های قصه‌هامون به جون هم می‌افتیم. خیلی ایده‌ی داستان شما رو دوست دارم.
    زنجبیل تنده دوستم، تلخ نیست.
    کاش دیالوگ‌ها رو هرس کتید.
    سراسر داستان حرکت و اشیا بود و تصویر داره.
    واقعن وقتی داستان می‌نویسیم یک دوره‌ی طولانی رو با شخصیت‌های داستان و مکان و زمان داستان زندگی نی‌کنیم.
    آفرین. لذت بردم از خوندن داستان شما.

    1. مرسی عزیزم از وقتی که گذاشتی و خوندی حتما پیشنهادت برای دیالوگ رو درنظر میگیرم
      درسته زنجبیل تنده منم منظورم همون تندی بود ولی نمیدونم چرا تلخ نوشتم😅

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *