یکییکی در کوپهها را میزد تا ساک پتوها را تحویل بگیرد.
همهی کوپهها دو ضربه؛ کوپهی پنج، سه ضربه.
مرد جوانی که لباس بلوچی به تن داشت سریع در را باز کرد.
سه ساک را تحویلش داد و آخری را با چشمکی موذیانه به دستش سپرد.
در آن سرمای پاییزی، عرق از شقیقهی احمد میچکید و صورتش گر گرفته بود.
بی هیچ حرفی پا تند کرد و به اتاقک مهمانداران قطار رفت. راهرو را برانداز کرد و وقتی مطمئن شد خبری از همکارش نیست ساک را باز کرد.
دستههای سبز رنگ اسکناس را که دید، نفس عمیقی کشید. انگار برای لحظهای طوفان بیابان هم آرام گرفت.
بیآنکه فرصتی برای شمردنشان داشته باشد در ساکِ ورزشیاش جایشان داد.
_ من هستم. الآن باید چه کار کنم؟
سه روز پیش احمد عسگریزاده با تماسی که از باجهی تلفن عمومی روبروی بیمارستان کسری گرفت نمیدانست دارد بزرگترین تصمیم زندگیاش را میگیرد. نه. شاید هم دومینش را.
احمد مرد باریکاندام بمی که صورتش از کارگری در نخلستانهای خرما در روزهای نوجوانی سبزه و سوخته بود تمام عمرش مرد شریفی بود.
در خانه مردی خوشخلق و بامحبت بود و در قطار تنها کسی بود که میتوانست مسافران عصبی و طلبکار را به آرامش دعوت کند و مشکلاتشان را حل کند.
در تمام هفده سالی که در راهآهن مشغول بود، بین تمام کارکنان ایستگاههای قطار تهران_زاهدان محبوب بود.
احمد بی چشمداشت از کلاهها و سبدهای حصیری که در اوقات فراغتش در قطار با برگهای نخل درست میکرد به آنها هدیه میکرد و همیشه به خاطر داشت مادر چه کسی مریضاحوال است؟ و که قرار است پسرش را به زودی داماد کند؟
احمد روزنامهخوان بود و بیآنکه خودش فوتبالی باشد نام تیم مورد علاقهی همه را از بر بود و وقتی که تیمشان برنده میشد تبریک میگفت و با شوخی ازشان شیرینی میخواست.
احمد شریف و محبوب بود و برگ برندهای داشت که پاشنه آشیل زندگیاش شد.
احمد خیلی فوری نیاز به پول داشت. پول زیادی که با سه سال زحمت و کار در قطار به دست میآورد.
حالا اما، میتوانست باز هم ‘فقط’ با قطار سفر کند و پول را جور کند.
چه تصادفی. ‘فقط’ یک ماه از وقتش باقی مانده بود و تنها یک ماه لازم بود که آن کار را انجام دهد تا به پولی که لازم داشت برسد.
سلیم به احمد گفته بود او فقط یک Transporter است و وقتی احمد معنایش را از او پرسیده بود پاسخ گرفته بود:«همون کاری که یه عمر انجام دادی. کمک به حمل و نقل افراد و اشیا.»
وظیفهی احمد ساده بود. تقریباً ساده.
او باید ساک ورزشی کهنهاش که در تمام سفرها همراهش بود، قبل از حرکت از زاهدان به سلیم میسپرد و دوباره در مکانی که هر بار برایش تعیین میشد، ساک را از او تحویل میگرفت.
کافی بود احمد با خونسردی از در ورودی پرسنل عبور کند و مثل همیشه با مأمور انتظامی خوش و بش کند و بدون اینکه بازرسی شود به قطار برود.
او باید قبل از بقیه همکارانش میرسید و زودتر وارد قطار میشد و چیزی که به همراه داشت را در ساک پتوی کوپهای که از قبل روی برگه نوشته شده بود جاساز میکرد.
مسافران آن کوپه مواد را برمیداشتند و در عوض حقالزحمهاش را درون ساک میگذاشتند و صبح احمد یک قدم به آن پول لعنتی که حتی به قیمت در خطر افتادن جانش میخواستش، نزدیکتر میشد.
میگویند زندگی صد سال اولش سخت است. و Transporter بودن برای احمد اگر صدبار هم تکرار میشد هنوز سخت بود.
از لحظهای که سلیم، ساک پر از مواد را به او تحویل میداد تا زمانی که خودش ساک پر از پول را تحویل میگرفت، احمد خیال میکرد همهی چشمها میپایندش و رازش را از صورت گر گرفته و کلافهاش خواهند فهمید.
هربار که به ایستگاه تهران میرسید به توالت راهآهن پناه میبرد، اسکناسهایش را چندین بار میشمرد و حساب میکرد چندبار دیگر لازم است به این کابوس تن دهد تا از بزرگترین کابوس زندگیاش خلاص شود؟
تا دوشنبهی سه هفته پیش، قبل از اینکه قطار به کرمان برسد احمد یک زندگی معمولی داشت و عاشق همه چیز این زندگی معمولی بود.
آن روز احمد بر سکو ایستاده بود. مسافران داشتند پیادهسوار میشدند که ماهانی مسئول ایستگاه کرمان به او خبر داد باید خودش را به بیمارستان شهید باهنر برساند.
دخترش غزاله، زنگ ورزش مدرسه بدحال شده و آنقدر وضعیتش اورژانسی بوده که مجبور شدهاند به کرمان منتقلش کنند.
دکترها از احمد خواستند هر چه زودتر برای تشخیص تکمیلی غزاله را به تهران ببرد.
و وقتی از آنها پرسیده بود تشخیص غیر تکمیلیشان چیست؟ گفته بودند:«قلب غزاله یه مشکل مادرزادی داره که ممکنه براش خطرناک باشه.»
غزاله دختر هشت سالهاش که پس از شش سال نذر و نیاز و دوا درمان به دنیا آمدهبود، همیشه آرام و ضعیف بود. اما هرگز جز برای سرماخوردگی پایش به دکتر باز نشده بود.
حالا، مشهورترین متخصص قلب کودکان تهران روبروی احمد و زنش نشسته بود و طوری که بتوانند متوجه حرفهایش شوند گفتهبود دخترشان فوراً باید عمل قلب باز شود. عملی که حتماً نیاز به دریچهای مصنوعی دارد که به طور معمول گران است و برای کودکان گرانتر.
آنقدر گران که اگر احمد تمام اسباب خانهی اجارهای و طلاهای زنش را بفروشد باز هم نمیتواند جورش کند
بیست و شش رو بعد از اولین تماس با سلیم، احمد تمام آن پولی را که لازم داشت به دست آورده بود، با بیمارستان کسری هماهنگ کرده بود و قرار بود صبح شنبه غزاله را بستری کند.
احمد بیشتر ماه گذشته را در سفر بود و وقتی زنش گلگی میکرد به او میگفت که مجبور است اضافه کار بایستد اما قول میدهد چند روز آخر قبل از عمل را در بم بماند تا بیشتر با غزاله وقت بگذراند.
احمد غزاله را ترک موتورش نشانده بود تا باهم به خرید بروند که سلیم وسط کوچه سر راهش سبز شد.
سلیم را همیشه در زاهدان دیده بود. حتی روز اولی که به او پیشنهاد همکاری داد.
سلیم از احمد خواست که با قطارِ فردا نیمه شب از زاهدان برایش بار ببرد و وقتی احمد نپذیرفت، یک پاکت به دستش سپرد، سر غزاله را ناز کرد و بی هیچ حرفی دور شد.
احمد به زاهدان رفت. یعنی مجبور شد که برود. بین زندان رفتن با مدارکی که سلیم از او در دست داشت و انجام دوبارهی آن کار لعنتی، دومی را انتخاب کرد و از زنش و غزاله خواست که ساعت هفت صبح در ایستگاه بم سوار همان قطار شوند و به او بپیوندند تا باهم به تهران بروند.
از مرکز کنترل به راهبر قطار دستور توقف داده شد. احمد وقتی متوجه ترمز اضطراری شد دل آشوبه گرفت. الان وقت گیر افتادن نبود. حالا که تمام پول را جور کرده بود و فردا دخترش را بستری میکرد نباید چنین بلایی سرش میآمد.
نفس احمد به شماره افتاده بود و قلبش بیامان میکوبید اما سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند و با بیسیم علت توقف را جویا شود.
راهبر گفت که اعلام کردهاند در بم زلزلهی شدیدی آمده و مسیر ریلی تخریب شده و نمیشود بیش از این جلو رفت.
احمد با صدایی فروخورده پرسیده بود: «چقدر شدید؟»
و از راهبر جواب گرفته بود:«بد به دلت راه نده احمد جان. انشاالله که برای شهر مشکلی پیش نیومده.»
باید مسافران را سامان میدادند و از قطار پیاده میکردند.
احمد اما، مثل مجسمه به روبرویش خیره بود و نمیتوانست قدم از قدم بردارد.
سی کیلومتر تا بم مانده بود و جوانی موتورسوار فرشتهی نجات احمد برای رسیدن به جهنم شد.
وقتی نگاه احمد از دور به ستونهای زانوزدهی ارگ افتاد، فهمید قیامت اهالی بم خیلی زودتر از موعد برپا شده است.
ورودی شهر بسته بود. هیچ وسیلهی نقلیهای جز آمبولانسها و ماشینهای امدادی اجازهی ورود نداشت. موتورها اما، از این قاعده مستثنی بودند.
مردمی که از کرمان و روستاهای اطراف برای پیدا کردن خانوادههاشان آمده بودند التماس موتور سواران میکردند تا آنها را به شهر برسانند.
جوان بیآنکه پولی بخواهد دو مرد دیگر را سوار موتورش کرد و وارد شهر شد.
هرکس که حتی یکبار از بم عبور کرده بود نمیتوانست باور کند نام این ویرانه بم باشد.
زمین بم را بلعیده بود. زمین آدمها و خانههای شهر را بلعیده بود و از نشخوارش خاک بالا آورده بود.
بچهها سرگردان و با دماغهایی آویزان اشک میریختند، زنان مویه میکردند و مردانی که ناگاه زندگی در چشمانشان مرده بود، به خرابهها خیره بودند.
احمد نفهمید کی از موتور پیاده شد و چقدر طول کشید تا خانهاش را پیدا کند؟ آخر ديگر کوچهای نمانده بود تا از آن رد خانهاش را بگیرد.
احمد از دور زنی را دید که از خمیدگی به پیری میزد و در چارچوب خانهای حوالی خانهاش نشسته و خاک بر سرش میریزد.
احمد نزدیک شد. نزدیکتر.
و زن را دید که آزاده بود. همسرش. مادر غزاله.
زیر لب صدایش کرد. زن وحشتزده سر بالا آورد. رد خون خشکشده از پیشانیاش پیدا بود.
احمد را که دید هقهق کرد. شبیه زنی که پناهی پیدا کرده برای گریستن.
احمد زانو زد و آغوشش را برای زن باز کرد و صدای هقهقشان در هم گم شد.
آزاده که آرام گرفت برای احمد تعریف کرد که برای گرفتن وضو به دستشویی گوشهی حیاط رفته بود که ناگهان زمین لرزید و سقف بالا سرش شکافت.
آزاده اشک ریخت و برای شوهرش از این گفت که با چه حالی به حیاط دویده تا غزاله را بیدار کند و نجاتش دهد اما در پلک بر هم زدنی با چشم خودش آوار شدن خانه را روی دخترکش دیدهاست.
آزاده اینها را که گفت دیگر آرام نبود.
احمد ناباورانه به ویرانهای که تا ۵:۲۶ دقیقهی صبح امروز، خانهاش بود خیره شد.
این خانه، خانهای که برای خانوادهی کوچکشان پر از خاطرات خوب بود نمیتوانست قاتل دخترش باشد.
احمد در راه دیده بود که چطور مردم با بیل و دست سعی میکردند عزیزانشان را از دام آوار نجات دهند. نمیتوانست برای رسیدن امداد صبر کند. قلب دخترکش طاقت این همه ترس و رنج را نداشت.
حالا چهار ساعت شده بود که احمد بیآنکه قطرهای آب بنوشد با دستانی خونآلود و بغضی فروخورده، آوار را جمع میکرد و غزالهاش را صدا میکرد.
_غزالههه…غزال بابا… بابایی صدام رو میشنوی؟…. غزالهههه…
وسایل خانه یکییکی پیدایشان میشد اما خبری از غزاله نبود.
چشم احمد به چمدان پر از پولی افتاد که قرار بود جان دخترش را نجات دهد. چمدان بیهیچ آسیبی با آن روی خاک خوردهاش به احمد پوزخند میزد.
احمد عربدهزنان چمدان را به گوشهای پرت کرد و ناگهان انگشتان از خاک بیرونزدهی دخترکش را دید.
پای احمد سست شد. جرئت ادامه نداشت. میترسید غزاله را صدا کند و جوابی نشنود.
آزاده که تمام مدت از دور نگاهش میکرد فریاد کشید:«بچهم رو پیدا کردی احمد؟»
احمد ایستاد. احمد به خاطر زنش ایستاد. احمد به خاطر زنش و غزالهاش ایستاد.
احمد ایستاد و به ظرافت جراح قلبی که دارد قلب کودکی هشت ساله را عمل میکند آوار را از صورت دخترش برداشت.
صورت گرد و مهتابیاش بیهیچ زخمی آرام خوابیده بود. انگار نه انگار که کابوس بر زندگی اهالی شهرش بوسه زده است.
احمد ایستاد و آوار را به خونسردی یک Transporterِ کاربلد از روی بدن کوچک و خاکگرفتهی غزاله برداشت.
احمد ایستاد و دخترکش را به آغوش کشید. شبیه سرباز خستهای که همرزم زخمیاش را در بر گرفته، در هالهای از خاک و مه عبور کرد، غزاله را به دست زنش سپرد و فقط گفت:«سردشه.»
غروب رسیده بود و جمعگیاش را با سوزی که در صدای نالهها گم میشد فریاد میزد.
احمد از موتورش که گوشهی حیاط افتاده بود بنزین کشید، چارچوب خانه را شکست، هر چیز چوبی که در تیررس نگاهش بود رویش انداخت و آتشی بزرگ برپا کرد.
احمد زنش را کشانکشان سمت آتش آورد و ملتمسانه گفت: «غزاله سردشه. زود بیارش دم آتیش تا بیدار شه. »
زن بیصدا اشک میریخت و دخترش را صدا میزد و احمد بیآنکه نگاهشان کند به دنبال چوب بیشتر بود. چوبی که بتواند دخترکش را آنقدر گرم کند که چشمان سیاهش را باز کند و نگاه شیرینش را دوباره توی صورتش بریزد.
زن هقهق کرد:«احمد بچهم… بچه…م دیگه نفس نمیکشه. احمد غزاله… مرده. بچهم مرده…»
احمد به سمت خرابهها دوید. چمدان پول را برداشت. دستههای اسکناس را یکییکی روی صورت غزاله انداخت.
_ نگران نباش آزاده. میگن پول مرده رو هم زنده میکنه. این پولا قرار بود غزاله رو زنده نگه داره. این پولا ‘باید’ غزاله رو زنده نگه داره.
زن دخترش را محکمتر به آغوش کشید و جیغ کشید:«چی کار میکنی احمد؟ میگم بچهم مرده…. نکن… بهت میگم نکن. غزاله اینجوری زنده نمیشه… احمد بس کن… غزاله… مرده.»
احمد اسکناسها را از روی غزاله کنار زد و به آتش انداخت. پولهای توی چمدان را به هوا پرت کرد و وقتی مچاله شدنشان در آتش را دید دیوانهوار خندید.
مردم که بیشتر از اینکه بخواهند بدانند چه بر سر همسایهشان آمده میخواستند سهمی از گرمای آتش داشته باشند، دور احمد و آتش حلقه زدند. بچهترها سعی میکردند پولهای پرنده را از آتش نجات دهند و بزرگترها وحشتزده به مردی که تمام عمرش آرام و شریف بود خیره شدند.
احمد فریاد کشید:«بچهمون نمرده آزاده. این پولا حرومه… حروم… این پولا که بسوزه غزاله بیدار میشه قول میدم…بهت قول میدم آزاده.»
زن، مردش را هل داد. با مشت به سینهاش کوفت و وقتی دیگر نایی برایش نمانده بود گفت:«تمومش کن احمد. تمومش کن.»
بادی که نیمهشب در ویرانههای بم میپیچید، بوی گوشت سوخته را در شهر میپراکند.
احمد برای همیشه تمامش کرده بود.
12 پاسخ
فاطمهجان چقدر خوب داستان تقدیر رو ربط دادی به پولی حرام بود و چقدر هر صحنه رو بدرستی به تصویر کشیدی. کاملا ملموس و روشن. عالی بود و نشون میده آیندهی قلمت درخشانتر خواهی بود. دمت گرم.
فاطمهجان داستانت رو خوندم و خیلی برام دلنشین، پرکشش، زیبا و غمانگیز بود. صحنهها، توصیفها، عبارتها همگی درجای درستش و به بهترین نحو داستان رو پیش میبردن. نمیتونستم حتی یک لحظه از خوندنش دست بکشم. راستش شهر ما هم تجربهی زلزلهی سنگین، آوار و کشتههای جمعی رو داشته و با داستانت به یاد خاطرات خالهها و مادربزرگم که عزیز از دست دادن افتادم. قلم بسیار توانمندی داری. تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت دارم.
سبک نوشتنت با اون ریتم و تکرار خاص، واقعا دلنشینه. قلمت خاصه، همیشه بدرخشید. ✨
سلام فاطمه جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:9/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
1- روایت تصویری خوبی بود:«چکیدن عرق از شقیقه و گرگرفتگی صورت» 2- خصوصیات اخلاقی و رفتاریِ احمد با ذکر کارهایِ خیرخواهانهاش، به خوبی شرح داده شده بود 3- به کار بردن زبانزدهای ایرانی: پاشنهی آشیل، زندگی صد سال اولش سخت است 4- عبارت دلنشینی بود:«دل آشوبه گرفت» 5- پرداختن به اتفاقات دردناک و هولناک زلزلهی بم، من رو به شدت متأثر کرد: آواره شدن خانه روی دخترکش.
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- پا تند کرد 2- پیادهسوار 3- خانهای حوالی خانهاش 4- جمعگیاش.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
فاطمه جان داستانت سراسر توصیف بود. خوب تونستی شخصیتپردازی کنی. احساس تلخ رنجهای عمیق احمد و مصیبت زلزلهی بم رو با مهارت به تصویر بکشی.
درود بر قلمت💚
فاطمهی عزیزم، داستانت خیلی جذاب و پرکشش بود. به خوبی اتفاقات رو به تصویر کشیده بودی. روایت قدرتمندت باعث شد از ابتدا تا انتها رو بیوقفه بخونم.
برای من زلزلهی بم توی این داستان نوعی غافلگیری بود، چون فکر میکردم ماجرا توی زمان حاله.
درود بر قلم توانمندت. موفق باشی عزیزم.
سلام استاد ممنون که داستانم رو گذاشتید.
من تو نسخهی نهایی یادم رفته بود اسم داستان رو بذارم.
اسمش هست ” بوسهی کابوس”
فاطمهی عزیزم، داستانت بسیار زیبا و پرکشش بود. دوبار خوندمش و دلم پر کشید برای احمد و سرنوشتیکه براش رقم خورد.
برام بسیار جالب بود که از زلزلهی بم نوشتهبودی و این فقط قصهی یکی از اون آدمهای زلزلهزده بود.
عالی از پس توصیف صحنهها بر اومدی. بسیار کاربلدی توی نوشتن فاطمه جان.
امیدوارم همیشه بدرخشی دوست نازنینِ من.🫂♥️
مریم عزیزم ممنونم که همیشه با حوصله نوشتههای من رو میخونی و با حوصله دربارهش نظر میدی❤️
فاطمه جان این داستان کوتاه هم مثل نوشتههای قبلیت فوقالعادهست. بوی گوشت سوخته خودسوزی احمد بود؟
از اول تا آخر احساس میکردم یه داستان کوتاه از غلامحسین ساعدی میخونم.😍
سلام زهره جان مرسی که همیشه مشوق منی💖
بله احمد خودسوزی کرده بود😪
خیلی عالی بود. وقتی از غمهای دیگران میخوانی با تمام وجودت حس میکنی غمت خیلی کوچک است. تصمیمهایی که میگیریم مشخص نیست چقدر بد یا خوب است. فقط نتایج آن را می بینیم.