داستان کوتاه «تولدت مبارک» از زهرا قاسمی‌زادگان

دختر، روی قالی کهنه‌ای، کنار ورودی آشپزخانه نشسته و به آرامی و برای چندمین بار، کاغذ‌کادو را تا می‌کند؛ در تلاش است که تا حد توان، زیبا و آبرومند به نظر برسد.
گاه از ته دل آه می‌کشد. حتی با روبان‌های رنگارنگ هم ماهیت کادو عوض نمی‌شود؛ همه‌اش ۶ تا لیوان ارزان و ساده. اصلا چیز قابل‌داری نیست .
در چندقدمی دختر، طفلی در گهواره شروع به گریستن می‌کند. مادر طفل را در آغوش می‌گیرد و پستانش را در دهانش قرار می‌دهد. کودک کم کم آرام می‌گیرد.
برگردن لطیف کودک پلاک طلایی نازک، با عنوان تولدت مبارک آویزان است که چند روزیست، افکار خواهر بزرگ‌تر را درگیر کرده‌ است.
دختر به خنده و با لحنی شوخی‌وار که توأم با خجالت است رو به مادر می‌گوید:
مثلا فکر کن پلاک طلایی که مامان‌بزرگ به نورا داده رو واسه روز معلم کادو ببرم.
مادر به شوخی دخترش آرام می‌خندد و جواب می‌دهد:
اره دختر کی‌خسرو هم هستی که طلا کادو بدی.
دختر اندکی از خجالت سرخ می‌شود و خنده‌ی تلخی می‌کند؛ البته خودش هم انتظار جوابی غیر از این را ندارد.
همانطور که با چسب نواری سعی دارد قسمت های پاره شده‌ی کاغذ کادو را بپوشاند، به گل‌های ریش ریش شده ی قالی زل می‌زند که این روزها عجیب به حالش شباهت دارد. با انگشت ظریفش، گل ریش‌ریش شده را نوازش می‌کند، تلاشیست بیهوده برای پنهان کردن زخم قالی.
ناخوداگاه به گفت‌گوی دیروزش در جمع دوستانش فکر می‌کند و در دل می‌گوید:چه حماقتی.
روز قبل، همکلاسی‌هایش به بهانه‌ی به دنیا‌آمدن خواهر کوچکتر، به خانه اش آمده‌بودند.
خانه آنقدر کوچک و حقیر بود که حتی یک اتاق هم نداشت. با لوازمی ساده و آشپزخانه‌ای کوچکتر.
دختر برای آنکه جلوی همکلاسی‌هایش که تقریبا همه از خانواده‌هایی مرفه بودند، خجالت نکشد؛ به دروغ گفته بود که ما موقتا ساکن اینجا هستیم؛ همه ی اسباب و وسایلمان را به خانه‌ای جدید منتقل کرده‌ایم.
و هنگامی که دوستانش درباره‌ی هدیه روز معلم بحث کرده بودند و هریک از کیف و کفش و ساعت و لوازمی ارزشمند نام برده بودند، او در شرایطی سخت گرفتار آمده بود و نتوانست از شش لیوان ساده حرف بزند؛ باید هرطور شده غرورش را حفظ می‌کرد؛ پس به ناچار گفت من قرار است طلا بدهم.
از همان دقیقه که سخن از دهانش جاری شده بود و تا همین حالا که لیوان هارا کادو‌پیچ می‌کرد ، سنگینی بار دروغ، و شرمندگی کشف شدن حقیقت، روح و روانش را عذاب می‌داد.
در دل بارها با خودش کلنجار رفته بود و با حسرت به گردن خواهرکوچکترش نگاه می‌کرد؛ چه میشد اگر طلا مال من بود…
نیمه‌شب، فکر و خیال فردا، خواب را از چشم‌هایش ربوده بود. چندین بار تصمیم گرفت بلندشود و مخفیانه پلاک طلای خواهرکوچکش را بردارد و پنهان کند.
اما همینکه بلند می‌شد، عذاب وجدان به سراغش می‌آمد.
پوست دور تمام ناخن‌هایش را جویده بود، ساعت لحظه‌ای مکث نمیکرد، صدای لرزش کولر آبی که همیشه برایش مثل لالایی لذت‌بخش بود، حالا سوهان روحش شده بود.
سرش پر‌ از افکار‌ متشوش بود، حالا که راضی‌نمیشد طلای خواهرش را بدزدد، باید راه‌حلی پیدا میکرد.
آن شب یکی از طولانی‌ترین شب های زندگی‌اش بود ولی بالاخره به سرانجام رسید.
زنگ هشدار ساعت به صدا درامد. لرزه‌ای در تمام وجودش افتاد.
پلک‌هایش سنگین بود،
کاش امروز را به مدرسه نمیرفت.
ای‌کاش مریض بود.
مادر صدایش کرد، به آرامی جواب داد و گفت الان بلند میشود.
حس میکرد تمام بدنش، سنگین شده‌است. به‌سختی کش‌و‌قوسی به خود داد. ساعت دوباره زنگ خورد ساعت لعنتی!چرا لال نمیشود؟
حس کرد دلپیچه دارد؛ بالاخره رخت‌خواب را ترک‌کرد و به سمت دست‌شویی رفت.
شیر آب گرم، اندکی آرامش کرد.
شاید دوستانش فراموش کرده باشند.
شاید سوالی نپرسند.
شاید هیچکس نفهمید و اهمیتی نداد.
بعد از شستن دست‌وصورتش، شیر‌آب که کمی در جایش لق میزند را میبندد.
قطرات آب از لوله چکه‌چکه میکند. سرش سنگین است و چشم هایش پف کرده.
صدای گریه کودک در خانه پیچیده‌است.
مادر با یک دستش کودک را در آغوش گرفته و با دست دیگر لقمه‌ای نان و پنیر اماده میکند.
-بیا صبحونتو بخور که دیر شد
-خیلی گرسنه نیستم،دیرم شده باید برم
-صبحونه نخورده که نمیشه، بگیر با خودت ببر تو راه بخور
همانطور که مقنعه‌اش را جلوی آینه میپوشد، لقمه را از دست مادر میگیرد و به سمت خروجی خانه میرود.
همینکه دستگیره در را فشار میدهد، با صدای بلند مادر پشت سرش، در جا میخکوب میشود.
-کادوتو یادت رفت.
-عه آها؛ آره . خوب شد گفتی.
-مواظب خودت باش.
کادو را از دست مادر میگیرد و از خانه خارج میشود.
از پیاده‌رو به سمت مدرسه گام برمیدارد.
اندکی که از خانه دور میشود، تصمیم میگیرد هدیه را جایی پنهان کند.
درمیان دیوارها به دنبال شکافی میگردد، ولی ناگهان چشمش به پیرزن چلاغی می‌افتد که همیشه کنار دکه روزنامه فروش، گدایی میکند.
هدیه را به سمتش میگیرد.
-بفرمایید؛ این واسه شماست.
چشمان پیرزن با کنجکاوی و دیدن جعبه کادوپیچ شده برق می‌زند. لبخندی دلنشین بر گوشه‌ی لب‌هایش می‌نشیند.
-ممنونم دخترم، الهی خیر ببینی از زندگیت.
دختر بدون اینکه مکث کند، از پیرزن دور میشود.
او حالا رو‌به‌روی مدرسه ابتدایی دخترانه، ایستاده است.
با لبخند پیرزن، احساس بهتری در دل دارد ولی همچنان فکر دروغ‌هایی که باید سر هم کند، نگرانش می‌کند.
با گام هایی سنگین و آرام در میان هیاهوی دانش‌آموزان، وارد مدرسه میشود.
در کلاس، دانش‌آموزان درحال بحث و گفتگو هستند و صدا به صدا نمیرسد. زنگ صف صبحگاهی به صدا در می‌آید.
نیمکت‌ها پر از هدیه های رنگارنگ است. دخترک با دستی خالی به سمت نیمکت‌اش میرود.
کوله‌پشتی‌اش را روی نیمکت میگذارد و با گام‌هایی سریع به طرف حیاط مدرسه پیش میرود.
سر صف، دوستانش را میبیند. یکی از آنها، که چند روز پیش به خانه‌اش آمده بود به دخترک میگوید: -راستی طلایی که هدیه گرفتی رو یادت نره نشونمون بدی
صورت دختر کمی سرخ میشود و مِن مِن کنان میگوید:
-آره…حتما.
بچه ها بعد از صف صبحگاهی، به سمت کلاس هایشان میروند.
دوستان دخترک پا به پایش می‌آیند و صبر ندارند، هدیه را از نزدیک تماشا کنند.
دختر هرچقدر سعی میکند حواسشان را پرت کند،فایده‌ای ندارد. همه درمورد روز معلم و کادوهایشان صحبت میکنند.
دختر با دستپاچگی به باکس زیرنیمکتش نگاه می اندازد. با چهره‌ای نگران، به دوستانش می‌گوید:
-همینجا گذاشته بودمش! نیست…
-مگه میشه؟ یعنی کسی برداشته؟
-نمیدونم، ولی گم شده.
بعد با چشم هایی که سعی دارد به مخاطب نگاهی نکند ادامه میدهد :
حالا اشکال نداره اتفاقه پیش میاد. مهم نیست.
دوستانش ولی آرام نمیگیرند. هرکدام سعی میکنند نیمکت را بگردند.
یکی میگوید: اینجوری که نمیشه! طلاست. باید مشخص شه کی برش داشته.
دیگری همینکه معلم وارد میشود و همه دست میزنند و هورا میکشند، بی درنگ به سمت معلم می‌رود و جریان را تعریف میکند.
بچه ها کادوهایشان را روی میز میگذارند.
معلم از دختر میپرسد: عزیزم واقعا واسه من طلا آوردی؟ اصلا نیازی نبود این همه زحمت بکشی.
اخرین بار کجا گذاشته بودی؟
قلب دختر تند تند شروع به تپیدن می‌کند،
زیرمیز را نشان میدهد.
-همینجا بود…
معلم از بچه ها میخواهد از کلاس خارج نشوند.
سپس به سمت دفتر میرود و طولی نمیکشد که مدیر هم وارد کلاس میشود.
مدیر رو به بچه‌ها میگوید:
اگه کسی طلا رو برداشته بهتره خودش بیاد و نشون بده؛ قول میدم به کسی نمیگم کار کی بوده. وگرنه همه باید تفتیش شن.
چهره دخترک هر لحظه با کش پیدا کردن ماجرا، رنگی جدید به خود میگیرد.
گاه دستانش را با بیقراری تکان میدهد.
بچه هارا به صف میکنند، کیف هارا میگردند و همه‌ی جیب‌ها.
مدیر به چشم‌های مضطرب دختر نگاه میکند.
-مطمئنی طلا باهات بوده؟
دختر به ارامی جواب میدهد: آره … نمیدونم
-باید به مادرت زنگ بزنم
دختر از ترس هیچ چیز نمیگوید؛ دوباره حس میکند دلپیچه دارد. زخم های کنار ناخن هایش، تیر میکشد.
اگر به مادرش زنگ بزنند همه چیز برملا میشود. دیگر دوستی برایش باقی نمیماند؛ همه از اون بیزار میشوند.
کاش میشد زمان را به عقب برگرداند؛ کاش هیچوقت حرفی از طلا نزده بود.
مدیر با مادر دختر تماس میگیرد. بعد از چند زنگ کوتاه مادر جواب میدهد:
-سلام خانم محسنی، خوب هستید؟
من محمدزاده هستم ، مدیر مدرسه دخترتون.
-سلام خانم محمدزاده، خیلی ممنونم بفرمایید
-میخواستم اول تشکر کنم که واسه روز معلم زحمت کشیدید طلا هدیه دادید؛ واقعا نیازی نبود انقدر هزینه کنید. ولی متاسفانه دخترتون طلا رو تو مدرسه گم کرده؛ میخواستم بدونم شما هم درجریان هستید؟
صورت مادر با شنیدن حرف های مدیر مدرسه رنگ میبازد و سکوت میکند،
کلمات از پشت تلفن به رقص در می‌آیند و در ذهنش آشوب به پا میکنند.
-صدامو میشنوید خانم محسنی؟
-بله بله. درست گفته؛ ولی نگران نباشید طلا رو خونه جا گذاشته، من واستون میارم.
و بعد از شنیدن تشکر و تعارفات مدیر گوشی را قطع میکند.
بیست و سه دقیقه ی بعد، مادری طفل در بغل با گام هایی آرام وارد مدرسه میشود.
به طرف دفتر پیش میرود و جعبه ی کوچکی را به مدیر تحویل میدهد.
مادر که میرود؛ مدیر جعبه را باز میکند.
با دیدن پلاک ظریفی با عنوان «تولدت مبارک» که پیداست برای یک کودک طراحی شده، لبخندی غم‌انگیز بر گوشه‌ی لب هایش نقش می‌بندد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

18 خرداد 1404

18 خرداد 1404

28 اردیبهشت 1402

28 اردیبهشت 1402

8 پاسخ

  1. سلام زهرا جان
    خاطرات دروغ‌های کودکانه‌ام و اضطرابش برام زنده شد.

  2. سلام زهرا جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:8/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
    1- کاربرد اصطلاحات ایرانی:«چیز قابل داری نیست» 2- استعاره‌ی دلنشینی بود:«گل‌های ریش‌ریش‌شده‌ی قالی» 3- روایتِ تصویری احساسات شخصیت داستان:«جویدن پوست دور تمام ناخن‌ها» 4- زبانزد به جایی بود، به دلم نشست:«سوهان روح» 5- نقشه‌ای که شخصیت اول داستان کشیده بود، برام جذاب بود. یاد کلاسِ اول خودم افتادم 6- جمله‌ی لطیفی بود:«چهره رنگی جدید به خود می‌گیرد.»

    مواردی که متأسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- خواهر کوچکتر 2- هر یک 3- گرفتار آمده بود 4- متشوش.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

  3. زهرای عزیز،

    قصه‌ی شما موضوع خوبی دارد که در سطح یک داستان کوتاه می‌گنجد. خیلی از ما تجربه‌ی این درگیری درونی را داشته‌ایم. شما موضوع را بدون زیاده‌گویی بسط داده‌اید و به سرانجام معقولی رسانده‌اید.

    اما راوی این قصه به احساسات شخصیت از دید یک بزرگسال پرداخته است نه یک کودک و نمی‌تواند ما را واقعن به درون این شخصیت ببرد و با او همراه کند. راوی درونیات خودش را بیان می‌کند نه یک کودک را.

    اگر این قصه در دوران راهنمایی اتفاق می‌افتاد (البته اگر در آن دوران هدیه‌ی روز معلم می‌دادیم)، این کشمکش‌های درونی و نقشه‌کشیدن‌ها و احساس نیازها طبیعی‌تر می‌نمود، اما به گمان من یک شخصیت دبستانی نمی‌تواند آن‌طور که راوی این قصه می‌گوید «سنگینی بار دروغ، و شرمندگی کشف شدن حقیقت، روح و روانش را عذاب می‌داد.» و یا «سرش پر از افکار مشوش بود.» و یا «حس میکرد تمام بدنش، سنگین شده‌است.» شرایط را حس و تجربه کند.

    در آن سن اگر کسی دورغ می‌گوید معمولن از تبعات آن آگاه نیست و به شکل امری طبیعی به آن می‌پردازد و یا دست‌کم احساساتش به شکل دیگری نمود می‌یابند. البته من با بچگی خودم مقایسه می‌کنم که چندان چیزی حالی‌ام نبود (هرچند که الان هم نیست.)

    بعضی جاها به جای نیم‌فاصله نیاز به فاصله‌ی کامل هست که حتمن در بازنویسی‌ها اصلاح خواهند شد، مثلن: «برگردن» که باید «بر گردن» باشد. کلمه‌ی مشوش هم «متشوش» نوشته شده است.

    موفق باشید.

  4. چه جالب، این داستان منو به خاطره‌ای مشترک کشوند. کلاس چهارم برای روز معلم، یک قوری از دکور قدیمی مامانم کادوپیچ کردم و با خجالت بردم مدرسه. وقتی معلم گفت هیچ هدیه‌ای رو نمی‌پذیره، آرامش عجیبی گرفتم و کادو رو باز نکرده تو کیفم گذاشتم.

  5. آخی
    منو به روزای بچگی برد. دعدعه‌ی دخترو درک کردم و از خوندن داستانت لذت بردم. آفرین دوستم.
    مادر طفل را در آغوش می‌گیرد و پستانش را در دهانش قرار می‌دهد داستانی‌تره

  6. داستان جالبی بود. تا تهش مقاوت کرد و بالاخره به خواسته اش رسید اما درعین حال غمگین بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *