داستان کوتاه «این رحمان‌ها» از ربابه رضائی

با خود زمزمه کرد: «امروز چه خبره؟ برای چی همه اینطور نگاهم می‌کنند؟»
ایستگاه اتوبوسی که سی و دو سال هر روز صبح سوار سرویس اداره‌اش می‌شد شلوغ بود. همه او را هاج و واج نگاه می‌کردند. توی وسط کوچه هم پسر بچۀ بازیگوشی به او خندیده بود.
به چند لحظه پیش فکر می‌کرد، به شهین و سبا. زنش با کت کهنه‌ای در دست منتظر ایستاده است و دختر زیبای نحیف و لاغرش با آن موهای بلند و دم‌اسبی‌اش در قاب پنجره نگران نگاه می‌کند. او درخت‌ها را آب می‌داد یعنی همان کار همیشگی‌اش بعد از بازنشستگی. شلنگ را روی سبزه‌های باغچه می‌اندازد و شیر آب را می‌بندد. کتش را می‌گیرد و می‌پوشد.
شهین ملتمسانه می‌گوید: «یه این بار حواست جمع باشه. کاری نکنی. بلا ملا سرش نیاری. حیف و میل نشه.».
با چشمانی درشت کرده و ابروانی درهم گره کرده‌اش نگاه می‌کند و از میان دو باغچه، از زیر درخت‌های بلند میوه، از زیر شاخه‌هایی که همدیگر را در آغوش گرفته‌ بودند می‌گذرد. موقع بیرون آمدن از در حیاط سبا صدا می‌زند: «بابا! بابا!…» و شهین که تا وسط حیاط دنبالش می‌دود صدا می‌زند: «صفا! علی‌صفا!…». بی‌توجه به آن دو در را پشت سرش می‌بندد.
اتوبوس رسید همه سوار شدند. توی ایستگاهِ نزدیکِ اداره‌اش پیاده شد. به ساختمانِ بازنشسته‌ها که در کوچۀ پشتی، درست پشت ادارۀ سابقش قرار داشت وارد شد. به اتاقی که مربوط به وام بود و بعد از یکسال دوندگی، خبرش کرده بودند وامش آماده است داخل شد.
توی راه با خود فکر می‌کرد، با گرفتن آن وام، هم گندی که چند روز پیش زده و پولی را که زنش برای شهریۀ دخترشان کنار گذاشته بود و او بدون هماهنگی به شاطر محله، «رحمان شاطر» داده است، درست می‌شد و هم بقیۀ پول را به شهین می‌‌داد تا از سرزنش‌هایش بخاطر فروش پلاک طلایش که خرج مخارج خانه کرده است نجات پیدا می‌کرد. شاید هم مدتی از دست سرزنش‌ها و خواسته‌هایش بعلت کمی حقوق و جور در نیامدن دخل و خرجشان و اینکه دنبال کاری برود راحت می‌شد.»
«رحمانِ پیری» از بازنشستگان قدیمی بالا سر میز صفری التماس می‌کرد. صفری علی‌صفا را دید، از حیرت دهنش باز ماند، از روی صندلی بلند شد و با او دست داد در حالی که چند برگه از روی کازیوی میزش برمی‌داشت و لای پوشه‌ای می‌گذاشت و همانطور که به سمت علی‌صفا می‌گرفت، گفت: « عمو صفا این فرم‌ها را پر بکن تا من بقیۀ کار بانکی‌اش را بکنم. انشاءالله تا آخر هفته وام را به حساب حقوقت می‌ریزند.» وقتی پوشه را داد دستش گفت: «خدا بد نده، اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟ این چه وضعیه؟ این دستمال روی سرت، این سیاهی که دور گردنت؟..»
علی‌صفا دست به سرش ‌کشید، دستمال یزدی که شبها زمان خواب به سرش می‌بندد به سرش بود و چشم‌بندش هم که به گردنش. سریع دستمال را باز کرد و چشم‌بند را در آورد، مچاله کرد و توی جیب کتش گذاشت غرغرکنان از دست زنش نالید و به فرم‌ها نگاهی انداخت.
«چی ضامن هم می‌خوایین؟ چرا قبلن نگفتین؟ حالا من ضامن از کجا بیارم؟»
به رحمان نگاه کرد تا از او بخواهد ضامن وامش بشود ولی رحمان سریعتر از او صفری را رها کرد و قبل از اینکه علی‌صفا دهان بازکند، آنقدر زبان ریخت و با آخ و اوخ، تعریف کرد چهارتا دختر دم بخت و عقد کرده‌اش منتظر پولند تا آنها را بفرستد بروند سر خانه و زندگیشان و آنقدر گفت و نالید تا اینکه علی‌صفا دلش به رحم آمد. او برای تعیین تکلیف در آن لحظه به صفری که دست رحمان را گرفته و به طرف اتاق دیگری می‌کشید و می‌خواست آرام منتظر بماند تا بعد به مشکلش رسیدگی بکند یا کسی را پیدا بکند که نوبت وامش را به او بدهد نگاه کرد، صفری با سر اشاره می‌کرد: «نه. نه…»
«تو چکاره‌ هستی؟ صفا خودش راضی می‌شود آن‌وقت تو مانع می‌شوی؟ صفا هم دختر شوهر داده و بهتر از هر کسی مشکل من را می‎‌فهمد، هیچ وقت روی من رو زمین نمی‌اندازد.» اینها حرفهان رحمان با تندی به صفری بود.
علی‌صفا که دلش برای رحمان به رحم آمد در حالی که با یک دست فرم‌ها را جلو و با دست دیگرش پس می‌کشید خلاصه برگه‌های وام را تحویل داد، ضامن وامش هم شد و کار رحمان را سریع راه انداخت. بعد رو به صفری که کله‌اش را به چپ و راست به نشانۀ تأسف تکان می‌داد کرد و پرسید: «نوبت وام رحمان کیه؟»
صفری اوفی کرد و گفت: «تازه دوماه پیش وام گرفته، شاید دوسال طول بکشد.»
برآشفت و سر صفری داد زد از اینکه به او زودتر نگفته، او هم به آرامی حالیش کرد که خیلی سعی کرده ولی او توجه نکرده است.
وقتی از اداره بیرون آمد پکر بود، یاد حرفهای شهین افتاد. سلانه سلانه و پیاده به طرف خانه راه افتاد، پاهایش دنبالش نمی‌آمد. سرش را پایین انداخته و با خودش ‌گفت: «ای دل غافل بازهم که گند زدم. بازهم دست گل به آب دادم»
توی مسیر به حسین باربر رسید، وانتش تا خرخره پر اجناس سوپری بود و خودش با گوشی حرف می‌زد. علی‌صفا را که دید گل از گلش شکفت و شاد و شنگول طرفش آمد و از او خواست اگه کاری ندارد و زحمتی نیست این بار را به مقصد برساند. بخاطر یک کار واجب که یهویی پیش آمده خودش الآن نمی‌تواند ببرد در ضمن به صاحب بار قول داده، به صاحب بار اشاره کرد: «ایشان «رحمان بقّال» از مشتری‌های قدیمی و دائمی ما است نمی‌خواهم ناراحتش بکنم. برای همین هم پول کرایۀ طی شده را برای خودت بردار.»
علی‌صفا که روی رفتن به خانه را نداشت قبول کرد. وانت را برداشت و با صاحب بار که آقایی مسن با ریش و پشمی بلند بود توی جاده راه افتاد. توی مسیر از پیش‌آمدی که امروز سرش آمده تعریف کرد، از انتظار دختر و زنش حرف زد. مرد هم از غم و غصه و از پدر علیلش که یک سال پیش زمستان روی یخها سرخورده و لگنش شکسته، از مادری که آلزایمر گرفته تعریف کرد، از ده سرعائله و از کسادی بازار نالید و آنقدر گفت و گفت تا علی‌صفا دلش برای بقّال سوخت. وقتی به مقصد رسیدند بارها را صفا کمک کرد تا خالی بکنند. نوبت کرایه که شد کلی تعارف کرد که «نه قابلی نداره» و از این حرفها. آخر سر رحمان پول کرایه را تو جیب خودش گذاشت و ننه بلقیس را که کنار سکوی مغازه‌اش منتظر ماشین نشسته بود و می‌خواست به خانۀ پسرش برود به دست علی‌صفا سپرد که به فلان آدرس برساند.
ننه بلقیس زنی مسن و بی‌سواد بود و آدرس پسرش را بلد نبود، فقط کاغذ توی دستش را که نشانی با خطی نا‌خوانا نوشته شده بود را نشان می‌داد که به این آدرس باید برود. علی‌صفا هم دو سه ساعتی توی شهر چرخید تا اینکه گوشی ننه بلقیس زنگ خورد. پسرش «رحمان» از دیر رسیدن مادرش نگران شده و زنگ زده و ننه بلقیس گوشی را دست صفا داد و با راهنمایی‌های پسرش بلاخره به مقصد رسیدند. موقعی که رحمان دست تو جیب کرد تا کرایه را بپردازد، بلقیس دست پسرش را گرفت و گفت: «این آقا کرایه نمی‌گیرد، خودم دیدم برای رحمان بقّال کلی بارآورده بود ولی چیزی نگرفت.» رحمان هم بی‌ملاحظه و بدون هیچ تعارفی دستش را خالی از جیب بیرون آورد و کلی از علی‌صفا تشکر کرد.
برای تحویل وانت باک ماشین را پر کرد و بعد برد دم در خانۀ حسین باربر که منتظر بود. حسین کلی از او تشکر کرد و پیشنهاد داد بعد از این با هم کار بکنند یعنی باهم باربری بکنند، که حالا بازنشسته هم است و وقت زیادی دارد. سرش را با تأسف تکان داد: «ای بابا نمی‌شود، من اینکاره نیستم.»
قبل از ظهر از خانه بیرون رفته بود و حالا نزدیک غروب بود توی کوچه به فکر جوابی بود که باید به زن و بچه‌اش می‌داد، نه تنها شهریه سبا درست نشد بلکه پولی را هم که به خاطر بدهی به زنش می‌خواست بپردازد از دست داده بود. حالا کی بشود دوباره نوبت وام او بشود و بتواند از خجالت شهین دربیاید؟
در میان انبوه خانه‌ها و آپارتمانهای پنج یا شش طبقه یک نقش و نگار و بی‌روح خانۀ آنها تنها خانه‌ای دست نخورده‌ بود، با بافتی قدیمی و کلنگی با پیچکهای آویزان از روی دیوارهای آجریش. البته وصلۀ ناجوری در میان خانه‌های نو و سر به فلک کشیده. وسط کوچه «رحمان معمار» جلویش را گرفت، دستش را توی دستش گرفت و کشان کشان او را به قهوه‌خانۀ پرویز قهوه‌چی برد تا چندتا چایی بخورند و در مورد مسأله‌ای مهم هم با هم صحبت بکنند. او هم که روی برگشت به خانه را نداشت از خدا خواسته قبول کرد.
آن دو تو قهوه‌خانه کنار میز پرویز که از آنجا مشتریها و شاگردش را تحت نظر ‌داشت و پول چایی را می‌گرفت نشستند. رحمان شروع کرد اول به ناله و شکایت بعلت راکدی و بی‌رونقی فروش آپارتمانهایش در این روزها. سپس تعریف کرد که چندتا آپارتمان نقلی و بسیار شیک و تمیز دستش است که می‌تواند به قیمت خیلی منصف به او بفروشد. حتی اگر راضی باشد می‌تواند با یک آپارتمان شیک توی یک مجتمع بزرگ را با خانۀ کلنگی او طاق بزند و افزود قیمت خانۀ کلنگی کم نیست ولی فقط پول زمینش به حساب می‌آید و بنایش چیزِ بی‌ارزشی است. در آخر هم پیشنهاد شراکت داد که زمین از ایشان و کوبیدن و ساختن با معمار. شرح داد که یک بنای شش طبقه با هشت واحد و پارکینگی برای هشت ماشین می‌شود ساخت. سه واحد را خودش برمی‌داشت سه واحد به او می‌داد و دو واحد هم پیش‌فروش می‌کردند تا آپارتمان را بسازند. برایش وام هنگفتی می‌گرفت و آن را بین خودشان تقسیم می‌کردند.
معمار حرف ‌زد و آنقدر حرف زد و زد و زد و تعریف کرد قند توی دل علی‌صفا آب شد، توی عالم رویا غرق شد. با آن سه واحد چه کارها که می‌توانست بکند، کلی از مشکلاتش حل می‌شد دیگه شهریه تحصیل دخترش را قسط بندی نمی‌کرد، به جای آن پلاک طلای کوچک و ارزان که زنش فروخته بود یک مدال بزرگ و سنگین برایش می‌خرید، خودش هم ماشین می‌خرید و اسنپ کار می‌کرد.
وقتی کار به نحوۀ قرارداد بستن و شیوۀ کار و زمانش رسید علی‌صفا آهی کشید: «نمی‌شود اوستا. آن خانه مال ورثه است»
خانه‌اش ورثه‌ای است و تنها برای او نیست، سه برادر و دو خواهرش شریک هستند. برادرها به کوبیدن و ساختنش هم فکر نمی‌کنند. وقتی خواهر‌ها از فروشش سهم خواستند برادرها برای فروشش هم راضی نشدند. مخصوصن داداش بزرگه، «رحمان‌علی» این خانه را به همین شکل دوست دارد و برای از بین نرفتنش اجازه داده‌ که او توی آن خانۀ پدری ساکن و مراقبش باشد در واقع نقش سرایداری را دارد. انگار چیز تازه‌ای به فکرش آمده باشد دستش را برد و دست معمار را محکم گرفت و از قیمت آپارتمانی نقلی کوچک در همان حوالی با متراژی پنجاه، شصت متری پرسید.
وقتی معمار ورثه‌ایی بودن خانه را فهمید برافروخت. از اینکه این همه، وقت گذاشته و تقریبا یک ساعت وراجی کرده و هی چایی پشت چایی خورده بود عصبانی شد. چاییِ استکانِ توی دستش را هورتی بالا کشید و محکم رو نعلبکی کوبید. از جایش بلند شد که برود: «ما را مسخره کردی عمو؟ از اول می‌گفتی. دهنم کف کرد از بس حرف زدم. شکمم باد کرد از بس چایی خوردم.» و بدون اینکه پول چایی‌ها را پرداخت کند بیرون رفت.
پرویز داد زد:«یواش چه خبره؟ استکان نعلبکی شکست.»
علی‌صفا مدتی نشست و دوباره فکر کرد که اگر برادرها و خواهرهایش بخواهند خانه را تقسیم بکنند حالا به هر شکی بسازند یا بفروشند او و زن و بچه‌اش باید چکار بکنند؟ در این مدت حتی یک آلونک هم نتوانسته بود بخرد. همیشه که نمی‌تواند در این خانه بماند. آیا با سهم خودش می‌تواند خانه‌ای بخرد؟ یا باید تا آخر عمر اجاره نشین باشد؟ در همین فکرها بود که از سر میز بلند شد و سمت پرویز رفت و پول چایی‌ها را پرداخت.
علی‌صفا حالا توی تاریکی به دم در خانه‌اش رسیده، در نیمه باز است، سر به زیر و یواشکی وارد شد، دید شهین روی پله‌های جلوی ایوان نشسته و سبا کنار حوض با آب بازی می‌کند، هر دو منتظرند، پاهایش سست شد، نه راه پس داشت و نه راه پیش. دستش به درِ نیمه باز بود دو دل بود که به بهانه‌ای برگردد، حال جواب پس دادن نداشت، خسته بود و از دست خودش عصبانی چون احساس عجز و درماندگی می‌کرد.
در آن هنگام یکی لای در نمایان شد. «رحمان» پسر دایی‌اش بود. خوشحال شد حالا مهمان دارد و شهین نمی‌تواند غر بزند و یا دعوا راه بیندازد. دست رحمان را گرفت و به داخل کشید و ازش دعوت کرد. از او اصرار و از رحمان امتناع. رحمان برای گرفتن پول آمده بود تا یک کسب کار جدیدی توی بازار راه بیندازد.
صفا یه نیم نگاهی به شهین انداخت، شهین از عصبانیت سرخ شده، به رحمان نگاه کرد و دوباره به شهین. منومن کنان به شهین گفت: «شهین پسردایی برای پول آمده داری کمی بهش قرض بدی؟»
شهین اشاره به جیب قلمبه شدۀ کت شوهرش کرد و با کنایه گفت: «وامی که گرفتی چرا به پسردایی نمی‌دهی؟»
علی‌صفا دست کرد توی جیبش، یک دستمال یزدی مچاله شده و یک چشم‌بند بیرون آورد و با خجالت به رحمان پسردایی نگاه کرد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

19 آبان 1395

19 آبان 1395

18 فروردین 1398

18 فروردین 1398

19 فروردین 1397

19 فروردین 1397

10 شهریور 1403

10 شهریور 1403

17 آبان 1404

17 آبان 1404

4 پاسخ

  1. سلام شکیبای عزیزم
    از اینکه داستان را خواندید بسیار تشکر می‌کنم. و ممنون از راهنمایی شما.
    چشم حتمن بازنویسی می‌کنم.

  2. سلام ربابه جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان:9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:9
    1- آشنایی‌زدایی واژگانی: هاج‌و‌واج 2- جمله‌ی بسیار لطیفی بود:« در قاب پنجره نگران نگاه می‌کند» 3-«کازیو» رو روی میزها دیده بودم اما اسمشو نمی‌دونستم 4- زبانزدهای فارسی:« زبان ریختن»،« گل از گلش شکفت» 5- روایت تصویری صحنه‌ی خشمِ معمار به خوبی ساخته و پرداخته شده بود:« چایی را هورتی بالا کشید و محکم روی نعلبکی کوبید.»

    مواردی که متاسفأنه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- ملتمسانه 2- خیلی سریع کرده 3- یک نقش و نگار 4- برافروخت.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

    1. سلام لاله عزیزم
      بسیار ممنونم از نظر سازنده و صداقت کلامت.
      من هم با آرزوی بهترین‌ها برای شما
      و دوستدارتان هستم.

  3. ربابه جان سلام
    واقعا از دست این رحمان‌ها. به نظرم با کمی بازنویسی داستانتون خیلی بهتر خودش رو بیان می‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *