داستان کوتاه «شکی که رهایم نکرد» از ثمانه چیتگرها

صدای مردی که اسمم را بلند فریاد می‌زد، من را به خود آورد. پیرزن نگاهی به من انداخت و گفت: پاشو، مثکه تو رو میخوان.
احساس سرگیجه‌ی عجیبی کردم. با شنیدن مکرر اسمم، بلند شدم. دستم را بلند کردم تا او ببیند و دیگر صدایم نکند.
مرد گفت: آبجی کجایی؟ گلوم پاره شد اینقد صدات زدم. تو هپروتی‌یا.
گفتم: ببخشید. اومدم.
تا به در رسیدم تهوع مجالم نداد و به سمت دستشویی دویدم. میگرن و تهوع، با هم.
مرد دنبالم آمد و دستپاچه گفت: چی‌ شد آبجی؟ ببخش. ناخوشی؟ اینجا همه همین‌جورن. بالاخره تقصیر مام نیس. باس وظیفمون رو انجوم بدیم. حالا بهتری بیا بریم. نوبتته.
وارد اتاق بزرگی شدیم که سرتا پایش حالم را بهم می‌زد. دستانم می‌لرزید. صورت مردی که منتطر امضای آخرم بود تنفر را در من بیشتر می‌کرد.
تنفری که نمی‌دانستم از کجا آمده است، من را هراسان‌تر کرده بود.
گفت: خانم مثل اینکه حالتون خوب نیس. اگه تمرکز ندارین، برین و فردا بیاین. یکی دوتا امضا و ی سری توضیحات حق و حقوقی مونده.
از اینکه دوباره پایم را اینجا بگذارم تنم لرزید. گفتم: نه، نه خوبم. کجا رو باید امضا کنم؟

بیرون که می‌آمدم نور آفتاب چشمان پر از اشکم را می‌زد، انگار شماطتتم می‌کرد. اما دیگر کار تمام بود. شکی در بین نبود. این مصیبت عظیم را ذبح کرده بودم.
پله‌ها را به سرعت پایین آمدم. گوشی‌ام زنگ می‌خورد. حالا دیگر دلیلی برای پاسخ ندادن نبود. خلیل بود: کجایی؟
و من باز جوانه‌های شک را که در درونم رشد رشد می‌کرد را حس می‌کردم.

وقتی فریاد می‌زند صورتش از آتش هم قرمزتر می‌شود. آنچنان صدایش بلندست که من بیشتر از آنکه حرف‌هایش را بشنوم، نگران آبروی رفته‌ام هستم.
– همسایه‌ها صدات رو می‌شنون، اینقد داد نزن.
– به جهنم که میشنون. بذار بشنون. ببینن من با چه آدمی دارم زندگی می‌کنم.
خلیل همیشه بی‌منطق داد می‌زند و بد و بیراه می‌گوید. رکیکی حرف‌هایش بیشتر من را خار می‌کند و از اینکه خودم را در معرض این فرد قرار داده‌ام شرم می‌کنم.
بعد آنچنان در را می‌کوبد و می‌رود که دعا می‌کنم هرگز برنگردد. آنوقت تا ساعت‌ها مات و مبهوتِ دیوار می‌مانم، با تنی که می‌لرزد. پاهایم را در خودم مچاله می‌کنم تا کمتر بی‌حسی‌اش آزارم دهد. صدایم در خودم خفه می‌شود و در نمی‌آید. انگشتانم کرخ و سرد می‌شود، شبیه قندیل‌های کوچک یخچال‌های قدیمی. بازوهایم را باز می‌کنم و آنچنان خودم را در آغوش می‌گیرم که از بغضِ تنهایی‌ام نمیرم. اما گرم نمی‌شوم. آغوشم گرمایی ندارد. انگار خون در رگ‌های من ایستاده‌ست و هیچ حرکتی نمی‌کند. قلبم اما در تلاطم‌ست و می‌خواهد این جسم مرده را نجات دهد. تند می‌زند و کم مانده‌ست از تپیدن بیفتد. و چشم‌های درشت و مشکی‌ام حالا شبیه چشم‌های مست‌های خماری‌ست که پیمانه‌پیمانه به سلامتی یار می‌نوشند. نای دیدن ندارند. اشکی هم در کار نیست. خشکیده و سرد. با فریادهای خلیل من شبیه درخت طوفان زده می‌شوم. روراستی آینه از همه بدترست. صورتم دارد پیر می‌شود. و هیچ نوری در چشم‌هایم نیست. لبهایم هنوز می‌لرزند و از گریه اما خبری نیست. دست‌ به موهایم می‌کشم. حرکتی شبیه ناز کردن موهای دختر بچه‌ای که به تو پناه آورده است. دوباره و دوباره. با هر بار نوازش سرم، اشک کم‌کم راهش را بر چهره‌ام باز می‌کند و من در آغوش آینه گریه می‌کنم. بغضی که می‌ترکد ولی درمانی برای عمر رفته‌ام نمی‌شود و آنقدر می‌گریم تا رگ‌هایم کم‌کم راه‌شان باز می‌شود و خون که می‌دود کمی گرم می‌شوم. دست‌هایم این‌بارصورتی را که هیچ شباهتی با من ندارد را آرام می‌پوشاند تا آینه کمتر مرا بگریاند.
و من هیچ‌گاه به این فریادها عادت نمی‌کنم.
خدا‌خدا می‌کنم مامان زنگ نزند. او هیچ از این زندگی سگی من نمی‌داند. نباید هم بداند. به اندازه‌ی کافی زجر بچه‌هایش را کشیده است. اکنون مدت‌هاست که برایش نقش بازی می‌کنم. او یکی از ان چهار نفری است که بخاطراشان در این زندگی مانده‌ام. آن‌یکی پدر پیرم است و دوتای دیگر هم بچه‌های طفل معصومم. آنها گناهی ندارند که خودم را، مادرشان را، از آنها دریغ کنم.

آقای مظفری از بنگاه‌دارهای قدیمی شهربود که از بچگی می‌شناختم. مدتی‌بود که تصمیم داشتم یک خانه‌ی نقلی برای خودم داشته باشم. پنهانی و یواشکی. برای روزهای تنهایی. برای وقت فرار از این زندگی کوفتی.
حجره‌اش کهنه بود و در و دیوارش رنگ‌‌‌و‌بوی امروزی‌ها را نداشت. میز چوبیِ تقریبا طویلی که روبروی درِ ورودی بود اولین چیزی بود که نگاهم را جذب کرد. روی میز یک ترمه‌ی قرمزرنگ چهارگوش قدیمی پهن بود. کنار پنجره‌های رو به خیابان، پر بود از شمعدانی‌ها و حسن‌یوسف‌هایی که مرا تا خانه‌ی حاج‌بابا برد و برگرداند. فکر نمی‌کردم یک بنگاه‌دار معاملات ملکی، اینقدر باصفا و خوش‌ذوق باشد.
یک گلدان شمعدانی هم روی میز بود با گلهای مخملی سفید و صورتی که جلوه‌ی خاصی داشت. قفسه‌های حجره پر بود از پوشه‌های رنگی که حدس زدم آدرس تمام خانه‌های شهر لای همین‌ پوشه‌ها و کاغذها پیدا می‌شود.
آقای مظفری کنار میزش ایستاده بود، قد بلند و تکیده. با دستهایش به میز یله داده بود. کراوات‌ آبی‌رنگش به بلوز سفید و کت‌و‌شلوار طوسی‌اش می‌آمد. موهای جوگندمی داشت و قیافه‌اش بسیار جدی بود که من در لحظه‌ی اول ازمطرح کردن خواسته‌ام پشیمان شدم. اما او سلام کرد و انگار تردید من را فهمید.
خریدن خانه‌ یکی از کارهایی بود که باید قبل از هر تصمیمی انجام می‌دادم. دیگر به اینکه پول دارم یا ندارم فکر نمی‌کنم. به اینکه چطور می‌خواهم از آن خانه نگهداری کنم یا با کدام وسیله آنجا را پر کنم فکر نمی‌کنم. فقط یک چهاردیواری کافی بود تا من را چند روزی از خلیل دور نگه دارد. از فریادها، از نگاه‌های تحقیر آمیزش، از سرزنش‌ها و بی‌منطقی‌ها. بی‌آنکه مادرم را نگران فروپاشی این زندگی از دست رفته کنم.

حالا دقیقا زمانی‌ست که باید به این شک مداومی که به دلم افتاده است، جمه‌ی عمل بپوشانم، همین شک لعنتی که هنوز باورم نمی‌شود در تمام سلول‌هایم ریشه دوانده است. مضطربم می‌کند و گاهی از عصبانیت تمام داشته‌هایم را ندید می‌گیرم و تمام وجدانم را زیر پا می‌گذارم. اما با این وجود آنقدرها هم قدرت ندارد تا مرا برای تصمیمی که گرفته‌ام مصمم‌تر کند. هنوز نمی‌تواند.
آنقدرها که خیال می‌بافم اهل عمل نیستم یا بحث جراتی‌ست که ندارمش؟
این شک مثل خوره رهایم نمی‌کند و تا ضربه‌اش را کاری نکند ول کن روح و جان من نیست. بله، درست است، حالا درست زمانی‌ است که باید فرا می‌رسید و رسیده است تا مرا به سرانجام افکارم برساند. و این چقدر خوشایند هست و مرا خوشحال می‌کند.
آیا همین کافی است؟ خوشحال شدن برای چند لحظه؟ کافی نیست. دردی از من دوا نمی‌کند. این گفتگوی ذهنی مرا تا کجا می‌برد؟ اینکه خیال کنی و برای آنچه بافته‌ای خوشحال شوی. مسخره است.
پس بیست‌‌و‌اندی سال، از سال‌های ناب زندگی‌ام که رفته است، چه می‌شود؟ خاطراتی که هنوز نساخته‌ام چه؟ این افکار مرا تا دادگاه و میز محاکمه‌ می‌کشاند و طلاق را جاری می‌کند. تصمیمی‌ست که تنها گرفته‌ام و هیچ مشورتی در کار نیست. یک تصمیم در عوض تمام تصمیم‌هایی که او به تنهایی به جای هر دویمان می‌گرفت و حالا هم می‌گیرد.

پله‌های دادسرا پهن و عریض بود، هرگامی که برمی‌داشتم مرا به رهایی نزدیک ‌تر می‌کرد. بالا رفتن از این پله‌ها چندان هم راحت نبود، جدا بر نیرویی درونی که من را از رفتن بازمی‌داشت، پله‌ها هم در کُند کردن قدم‌ها بی‌تقصیر نبودند. انگار مخصوصا آنها را آنقدر عریض‌ و طویل ساخته بودند تا شاید آدم‌ها در میانه‌شان فکر تازه‌ای کنند و بازگردند. تصور مسخره‌ای‌ست. من برای رسیدن به این مکان سالهاست که دست‌ و پنجه نرم می‌کنم و بارها بغض پر از فریادم را فرو خورده‌ام. مگر می‌شود این پله‌های سیمانی و خشن من را پشیمان کنند؟
در دو سمت پله‌ها مامورهایی با لباس فرمی لجنی رنگ ایستاده‌اند و اتگار با خیره شدن به صورت کسانی که بالا و پایین می‌روند سعی دارند قصه‌‌هایشان را بیرون بکشند تا کنجکاوی دیوانه‌شان نکند. درنگاه بعضی‌هاشان تمنای معصومانه‌ای‌ست که نشان از خستگی دارد. جایی که مجبورند بایستند، سراپا داستانِ شکایت‌هاست.
به راهرو که می‌رسیدی دو دهنه درب بزرگ راه را برایمان باز می‌کرد. درون کریدور گرمای خفه‌کننده‌ای موج می‌زد و دود سیگار بود که از دهان مردان و زنانی ناکام می‌گریخت که دل و دماغ نداشتند. فکر کردم کاش دود سیگاری بودم، رها شده و آزاد. اما تازه ابتدای جنگیدن من بود، جنگیدن برای بقیه‌ی روزهایی که در راهند. صدای بلند مردی که اسم‌ها را می‌خواند توجه‌ام را جلب کرد. از این همهمه و بی‌نظمی کلافه شده بودم. صدای ونگ‌ونگ نوزادی در آغوش زنی که خودش هم زار می‌زد دلم را ریش کرده بود.
گوشه‌ای دنج‌تر و خلوت‌تر ایستادم و منتظرشنیدن اسمم، دوباره به گذشته‌‌ای خیره شدم که گذشته بود. به خاطرات دو نفره‌ای که نداشتیم. به راستی هیچ خاطره‌ای مرا جذب نمی‌کرد و یادش به‌‌ خیری در پی نداشت. روزها و شب‌هایی که شبیه روزها و شبهای دیگران نبود. نمی‌خواستم حالا خیلی هم دست بالا را بگیرم، می‌دانم که زندگی فیلم هندی نیست و ما هم بازیگران هالیودی نبودیم. بی‌اختیار شب‌های اول ازدواج‌مان برایم تداعی می‌شد؛
خلیل: دیوارهای خونه بهم رو میاره.
من: منظورت چیه؟
خلیل: اینجور تنهایی رو دوست ندارم، پاشو بریم خونه‌ی مامان بخوابیم.
عجیب نیست؟ شب‌های اول عروسی که همه به دنبال خلوت و هم‌آغوشی‌اند، او بهانه‌ی خانه‌ی مادرش را می‌گیرد. البته که اصلا بچه‌ننه هم نبود و بیشتر روزهای مجردی‌اش در دامنه‌ی طبیعت با رفقا‌ گذشته بود. پس ماجرا چیست؟
من دانشجوی رشته‌ی ادبیات فرانسه بودم، در اوج جوانی و زیبایی. موهای پرکلاغی و مجعدم زبانزد خاص و عام بود و صورتم کاملا جذاب. شاید زیادی ساده بودم یا بیش از حد مهربان. مگر زن‌های دیگر چگونه‌اند؟
دوباره شک راهش را درون من باز کرده است. می‌رود و می‌آید. امان ازآمدنش، وقتی که به خودم شک می‌کنم، ریز و درشت را زیر منگنه‌ی سوال‌های بی‌جوابی له می‌کنم که سالها مانع رهایی‌ام بوده‌اند. از ریخت و قیافه‌ام گرفته تا عرضه‌مرضه‌ی کار وبار. اما مگر می‌شود تمام عمر در پی اثبات کردن خودت باشی؟ تا کی؟ تا کجا؟ او که هیچ‌یک از توانمندی‌هایم را ارزش نمی‌گذارد و تنها خودش و افکارش را برایم هیجی می‌کند.
اندیشیدم قرار بود درس‌خواندنم را تا ابد ادامه دهم؛
خلیل: باعث افتخار من هست که خانمم فرهیخته و درس‌خوانده باشه.
من: جدی؟ من خیال ترک تحصیل ندارم‌ها.
خلیل: اگر بخواهی ترکش کنی، من خودم مانع میشم.

سر و صدای زنی که برای گرفتن حضانت بچه‌هایش داد و قیل می‌کرد مرا به دادسرا برگرداند. شوهر متکبرانه از قانونی حرف می‌زد که بهایی برای زن‌ها قائل نبود. وقاحت ازچشمانش می‌بارید و زجه‌های بی‌دفاع زن در همهمه‌ی زنان دیگر گم می‌شد.
به راستی کدامین قانون دستاویز محکمی برای این فریادهاست که کسی نمی‌شنود؟
گوش‌‌های قانون بدهکار هیچ منطقی نیست یا منطق خود را به بی‌غیرتی می‌زند؟ اینجا سرزمین زن‌های محجوب و مظلوم‌ست. زن‌هایی که برای ماندن مردهایشان یک تمدن ساخته‌اند، برای ماندن مردهایشان یا برای ماندن زندگی؟

پیرزنی که نزدیک من خمیده ایستاده بود و تسبیح تربتی دور مچ‌ نهیفش آویخته بود، پرسید: دخترم چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ خودشو کشت بدبخت.

تازه حواسم سر جایش آمد. هرچند خیال جواب دادن به هیچ تماسی را نداشتم. نمی‌خواستم هیچ حرف و کلامی افکار من را بهم بریزد. هراسان بودم که این شک مرا بی‌نتیجه به خانه‌ی خلیل برگرداند.
شیون زنی که برای بچه‌هایش دم می‌گرفت و آرام می‌شد، مرا دودل می‌کرد و من در تقلای پس زدن نداهای مادرانه‌ام ملول و سرخورده‌تر از همیشه می‌گشتم.
پیرزن یک دستمال کاغذی از کیفش درآورد و به سمتم گرفت. اشک‌هایم بی‌اختیار می‌آمدند، چون خیال گریستن نداشتم و پرقدرت آمده بودم که کار را یکسره کنم. دستمال را گرفتم و سعی کردم مسلط باشم.
پیرزن شروع کرد به دل‌جویی. و گفت که آمده است تا برای آزادی پسرش سند بگذارد. می‌گفت خودت را درگیر قانون و بازیهایش نکن. آمد ادامه دهد که گفتم: مجبورم. نیمی از عمرم پای کسی رفته است که طرف مشورتش نبودم و برای ریز و درشت زندگی حرفم خریدار نداشته. همه غریبه و آشنا منو تایید می‌کنند الا این آقا. دیگه نمی‌تونم. موقع مهمونیا، مسافرتا، خرید وسایل، حتی انتخاب رنگ ماشینی که سوارش می‌شم با من نیست. چی بگم حاج‌خانوم، باس باهاش زندگی کنی بفهمی از چی‌چی می‌سوزم.

پرسید: بچه‌ چی؟ بچه نداری؟
داغ کردم. دوباره شک بی‌رحمانه از رگهای مغزم مثل خون در من دویدن گرفت. خیره به قیافه‌ی کنجکاوش مانده بودم.
ولی با صدای لرزانی که سعی میکردم مصمم باشد، گفتم: چرا دارم. دو تاشم دارم. ولی دیگه بزرگ شدند حاج‌خانوم. چه اشکالی داره؟ منم از این دنیا سهم دارم. ندارم؟

نگاهش را از من دزدید و به نقطه‌ی نامعلومی خیره مانده و گفت: سهم تو از بچه‌هات یا بچه‌هات از تو چی؟
تنم می‌لرزید، پیرزن از کجا نقطه‌ضعف مرا یافته بود؟ می‌خواستم مثل بقیه‌ی زن‌هایی باشم که خود را به بچه هایشان ترجیح می‌دهند. او تمام معاملات مرا بهم ریخته بود. و یک ریز زیر لب الحمد می‌خواند. نوای خواندنش مرا یاد مادرم می‌انداخت. یک روز بعد از خواستگاری، نماز ظهرش را تمام و کمال خواند و تعقیباتش را هم بجا آورد. بعد دو دست لاغرش را آنچنان بالا برد و برایم دعا کرد که خیال کردم اجابت می‌شود. بعد از آن چارقد مشکی گلدارش را سر کرده بود و رفته بود تا خلیل را یواشکی ببیند. درِ حجره‌شان. وقت رفتن وضو می‌گرفت و توکل می‌کرد که‌ دست پر برگردد و وقتی برگشت چشمانش از همیشه روشن‌تر بود و قدش راست‌تر.
مادر: پسر خوبی بنظر می‌رسه. خوش مشربه. از چندتا کسبه ازش جویا شدم، همه تاییدش می‌کنند، جنم کار داره و میگن دکون رو اونه که راه می‌بره.

یکی نبود بگه خب مادر من، دکون راه بردن کجا و زن راه بردن کجا. این آقا زن و زندگیشم مث دکونش راه برده و عاقبتش شده این.
اما مگر می‌شود حرف زد؟ حتی این پیرزن هم من را شماطت می‌کند.
زنی که نوزاد در آغوش داشت، روی صندلی در نور گرم آفتابی که به داخل می‌تابید خوابش برده بود و نوزادش با اشتها شصتش را مک می‌زد. صورتش هنوز خیس گریه‌هایش بود. آن‌چنان خسته لمیده بود که گویی دیگر بیدار نمی‌شود.
انتظار خسته‌ام کرده بود و زنگ‌های خلیل و بی‌تفاوتی من هم عذابم می‌داد. می‌خواهد بگوید کجایی؟ و من تنها وقتی کار را تمام کنم گوشی را جواب خواهم داد. می‌خواهد عصبانی شود یا فریاد بزند یا هرچه، دیگر چه فرقی می‌کند؟ من دیگر در بند او نیستم. اما همین افکار هم من را می‌ترساند و این شک در من فروکش نمی‌کند.
صدای مردی که اسمم را فریاد می‌زد من را به خود آورد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

4 فروردین 1401

4 فروردین 1401

7 آذر 1403

7 آذر 1403

6 پاسخ

  1. ثمانه جان

    خیلی خوب تصویرسازی کرده بودی و تصویر توش خیلی جریان داشت.

    موفق باشی.

  2. درود خانم چیتگرها جان
    به تصویر کشیدن کلمات در داستان زیبا بود.
    به نظرم بعضی از یادآوری‌ها نیمه تمام یا برای یک داستان کوتاه زیادی بود و خواننده متوجه نمی‌شود. موضوع داستان ماجرای زندگی خیلی از زن‌ها در ایران است.
    موفق باشید و بدرخشید✨️🌹❤️‍🩹

  3. سلام ثمانه جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:8
    1- روایت تصویریِ پر‌احساسی بود:« خودم را در آغوش می‌گیرم که از بغض تنهایی‌ام نمیره» 2-« پیمانه‌پیمانه به سلامتیِ یار»: بسیار آهنگین و دلنشین بود 3- به کار بردن زبانزدهای ایرانی:« دردی از من دوا نمی‌کند» 4-« یادش به خیری در پی نداشت»: جمله‌ی لطیف و پر‌احساسی بود 5- پرداختن به یک معضل اجتماعی. ما غالبا در ایران شاهد پایمال شدن حقوق دختران و مادران ایرانی هستیم.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- شماطتم می‌کرد 2- ذبح کرده بودیم 3- رشد‌رشد 4- ارزش نمی‌گذارد.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

  4. رکیکی حرف‌هایش بیشتر
    پیشنهاد: حرفه‌ای رکیکش مرا خار می‌کند.

    آنوقت تا ساعت‌ها مات و مبهوتِ دیوار می‌مانم
    مات و مبهوت روبه دیوار می‌مانم
    مست‌های خمار؟
    از عهوه‌ی بازتعریف عمیق‌ترین احساسات به‌خوبی براومدبن.
    شاید اگه شاعرانگی متن کمتر می‌شد به داستان توییتر بود و خاننده بیشتر لذت می‌برد.
    بخش دوم اضافه گویی‌گوییه.
    چه تعبیر فرنگی از عریض بودن پله‌های دادگاه داشتین.
    تردید و ترس موقع جدایی عاطفی رو بخوبی نمایش دادین.
    بدرخشی دوست همنویسم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *