صبح یکی از روزهایی که دیگر تکراری نبود، چمدانش را بست.
پنج سالی زمان برده بود تا بفهمد، بودنش در این شهر بیفایدهست.
اسبابی نداشت. تنها داراییاش، اتاق کوچکِ اجارهای و چمدانی همیشه باز، که در گوشهای به چشم میخورد، با لباسهایی اندک،که مردد بود جمعشان کند یا نه.
حالا زمان آن فرا رسیده و تصمیمش را گرفته. خوب میداند اصفهان دیگر، یار و یاورش نخواهد بود و این شهر تبدیل به غریبهای شده، که دیگر رویاهایی را در آن نمی بیند. حال و هوای رفتن، عجیب بیقرارش کرده بود.
این بیقراری را سالها پیش تجربه کرده بود، درست زمانی که عزمی راسخ داشت تا در اصفهان سکونت کند.
پنجره ماشین را پایین کشید، بارانی نمنم میبارید. پاییز بود و اما هوا دیگر برایش دلگیر نبود. دستانش رابه بیرون پنجره برد. گوشی را از جیبش خارج کرد و دوباره پیامک را خواند.
لبخندی زد.
_ کجا میخوای بری؟
_ راهآهن
_ میدونم، میگم بعدش کجا میخوای بری که اینقدر خوشحالی؟
_ خب قراره….
_ بگو پس عاشق شدی.
_ عاشق که نه، ولی ….
_ اصلا هول نکن داداش خبری نی.
به شانه راننده میزند:
_ رسیدیم آقا همینجا پیاده میشم.
پیشه گچبری را از پدرش آموخته بود. بهترین هنرش شغلش بود،که خوب انجامش میداد.
درامدش ناچیز بود. کوچ نابههنگام و ناخواستهاش از اصفهان به تهران برایش فرصت خوبی بود، تا کمی ترس را کناربگذارد. ترسهایی که روزی او، برای خلاصی از آنها، به اصفهان آمده بود. دختری که دوست داشت را رها کرده بود، چون آمادگی تشکیل یک خانواده را نداشت.
_ میخوام برم اصفهان.
_ فرار کن. تو هیچ وقت مردی نمیشی که آدم بتونه بهش تکیه کنه.
یقه پیراهنش را باز کرد، احساس خفگی میکرد. جملهای که پس از گذشت پنج سال هنوز با مرورش، آزارش میداد.
چمدان به دست، جلوی امارتی بزرگ ایستاد.
امارتی که زمانی با مادر و پدرش در آنجا ساکن بود. پدرش باغبان امارت و دختر مورد علاقهاش خدمتکار آن خانه بود. تردید داشت که اینجا خانهی خوشبختی او هست یا نه. تمام ماجرا از زمانی آغاز شد که پیامکی از وکیل شوهر خاله مادرش دریافت کرد، شوهرخالهای ثروتمند که سالها از او بیخبر بود و حال فوت شده و با پیامی از او دعوت میشد، تا به تهران بیاید.
_ از جنابعالی دعوت میگردد، در جلسهای که در منزل مرحوم برگزار میگردد، حضور به هم برسانید.
عزمش را جزم کرد و زنگ خانه را زد. در باز، و وارد شد. حیاطی بسیار بزرگ که سنگفرشهایی کف آن قرار داشت و بوی گلهای یاس و داوودی فضای حیاط را عطراگین کرده بود و پیچکی آرام دور ستون در ورودی امارت را پوشانده بود و فرشی قرمز از پلههای ورودی به داخل خانه پهن شده بود.
مردی برای استقبالش جلوی در قرار داشت و با خوشامدگویی او را به داخل برد. افراد حاضر در جلسه، خانمی مسن، مردی میانسال و دختر بچهای سه ساله و وکیل مرحوم بودند. مرد صدایش را صاف کرد و آرام سلام کرد و در کنار آنها در دور میزی بزرگ نشست.
پیرزن به دختری که کمی دورتر از بقیه بود، اشاره کرد تا در کنار آنها قرار گیرد. مرد گچبر خیلی شوکه شده بود، توقع نداشت، دختری که روزی او را ترک کرده و نتوانسته بود خوشبختش کند، هنوز آنجا زندگی کند. توقع حضورش را نداشت. خیلی سریع و دستپاچه از جایش بلند شد، گلویش خشک شده بود. تصوری نداشت از اینکه روزی او را ببیند، چه کاری باید انجام دهد. سلام کرد و دختر بیاعتنا، به او دور میز نشست، وکیل برگهای را از جیب کتش بیرون آورد. صدایش را صاف کرد و شروع به خواندن متن وصیتنامه کرد:
«روزی فرا میرسد، که مجبور میشوم، حقایقی از گذشته را برایتان بگویم. ترجیح دادم، پس از مرگم، آن را فاش کنم، زیرا جسارت بیان آن را نداشتم و بیم این بود که همسرم دلخور شود.
در دورانی که مجبور بودم، روزها و ماههایی را دور از خانه باشم. باید شرایطی را مهیا میکردم. تا بازدهی و توانم در تجارت کاهش نیابد و به دلیل این تصمیم خطیرم…»
وکیل در حین خانش وصیتنامه مکثی کرد. قرمز شده بود، دوست نداشت ادامه متنِ برگهی مرد خودخواه را بخواند. اما چارهای جز خواندن نداشت، زیرا که از جانب مرد ثروتمند، انتخاب شده بود. و شروع به ادامه خواندن متن کرد:
«تصمیم گرفتم که ازدواجهای موقتی را در شهرهایی که ساکن بودم، انجام دهم.
امید دارم که، همسرم از مطالبی که میگویم،
کدورتی به دل نگیرد و مرا ببخشد.
با توجه به مطالبی که بیان کردم، جدا از پسرِ ارشدم، دختر و پسری دیگر هم دارم، که از وکیل درخواست کردم، که پس از مرگم از آنها دعوت کند، تا در جلسهای حضور داشته باشند. تا کدورتها حل شود و همسرم مرا عفو کند…»
همسر مرحوم، با گریهای که به هقهقی رسیده بود، اتاق را ترک کرد.
مرد گچکار دستانش را مدام مشت میکرد و دندانهایش را به هم فشار میداد و تصور شنیدن چنین کلماتی را نداشت، با غیضی گفت:
– غلط دیگهای هم بوده، که این مِیِّت شما انجام نداده باشه؟
_ محاله این مرتیکه بابام باشه، چون آقام یه
پیرمرد بود. ده سالی هم هست که فوت شده. وکیل برگه را روی میز گذاشت. لبخند تلخی زد و گفت:
ایشان با پرداخت پولی زیاد، از باغبانش خواست، تا نام شما را در شناسنامهاش قرار دهد.
مرد گچ کار سرش را گرفت و بر روی زمین نشست. دوست داشت همه چیز خواب باشد.
روزهای ملالانگیز گذشتهاش که به سر کارش میرفت و هر روز آرزوی مرگ میکرد، بهتر از
شرایطی بود که حال در آن گرفتار شده بود.
مرد گچکار بلند شد و قصد داشت، که جلسه را ترک کند. وکیل مانع از رفتنش شد و گفت:
لطفا تا پایان وصیتنامه بمانید. این مرد الان در بین ما نیست و طلب مغفرت از بازماندگان دارد. مرد گچکار به ناچار به گوشهی خانه پناه برد و نشست.
بر خلاف مرد، دختر جوان خونسرد بود و خوشحال از اینکه، پیرزن رازشان را فهمیده و حالا میتوانست، آسوده از ثروتی که مرد برایش میگذاشت، اموراتش را بگذراند و دیگر مجبور نباشد در خانه آن ها کارگری کند.
چند ساعتی گذشته بود. پیرزن کمی آرامتر شده بود. مرد گچ کار ساکت در گوشهای نشسته بود و پریشاناحوالتر از قبل به تیره بختیاش میگریست. تنها دختر جوان بود که خوشحال و آسوده، در آشپزخانه در حال غذا دادن به کودکش بود.
وکیل دوباره همه را جمع کرد تا ادامه وصیت نامه را بخواند:
《خیلی اصرار دارم که همسرم مرا ببخشد.
و بدلیل حسن نیتم، تمام اموال و داراییهایم
را به نام ایشان میزنم.》
پیرزن اهمیتی نداد، برایش مهم نبود که چه دارایی هنگفتی به او میرسد. آرام گفت:
_ من او را بخشیدم.
اما دختر جوان که خیلی عصبی شده بود، کلام وکیل را قطع کرد و گفت:
_ اون نمی تونه، این کار بکنه. طفلش از داراییهاش سهم میبره.
وکیل باز شرمندهتر از قبل از جایش برخواست و گفت:
_ بله درست میگین. آن هم شرایطی دارد.
_ چه شرایطی اقا، نمی فهمم. دخترم، سهم میبره.
_ بله در صورتی که واثی….
مکثی کرد و ادامه داد: در قید حیات نباشد. من و ایشان، فقط خواستیم شرایطی را ایجاب کنیم. تا همسر متوفی او را ببخشد.
_ چی میگی آقا خودم جنازه رو دیدم.
_ شما طبق تاییده من گفتین،آقاست. وگرنه یه صورت له شده، در تصادف که چیزیش معلوم نیست.
پیرزن که شاهده مشاجره زن جوان و وکیل بود، با بیتفاوتی به وکیل نگاهی انداخت و گفت: _ زندهاست؟
وکیل هنوز جواب نداده بود که، مرد ثروتمند وارد شد.
به محض ورودش، مرد گچکار به سمتش، حملهور شد. وکیل هر چه تلاش میکرد نتوانست، مرد را از او جدا کند و تا میتوانست مرد ثروتمند را کتک زد. سپس رهایش کرد و در گوشهای نشست. مرد ثروتمند خونآلود بر روی زمین افتاد و مرد گچ کار با غیضی بیشتر از قبل به او نگاه میکرد.
مِیِّت از گور برگشته، در حالی که خون دماغش را با پشت دستانش پاک میکرد، با خوشحالی که دیگر عذاب وجدانی همراهش نبود، لبخندی زد و به مرد گچکار گفت:
_ مادرت زن نجیبی بود، خیلی سخت دلش رو به دست آوردم.
مرد گچکار با شنیدن این جمله بلند شد و مجسمه بزرگی که بر بالای سر مرد ثروتمند بود را محکم بر سر او کوبید.
مرد نقش زمین شد و خونی که تمام زمین را فرا گرفته بود.
زن جوان و وکیل سریعا بر بالای سر مرد ثروتمند حاضر شدند. زن جوان مضطرب شانههای مرد را تکان میداد و صدایش میکرد. فایدهای نداشت. پیرزن از جایش بلند شد، با آرامشی که دیگر برایش مهم نبود که چه بر سر مرد آمده، بر بالای سرش ایستاد و عصایش را آرام به سینه مرد زد و گفت:
_ گورش را کنده شد، رهاش کنید.
2 پاسخ
جملات فصیح و قابل لمس، دیالوگهای به جا و ذوق ملیحهجان در این داستانکوتاه، سبک خاص خودشون رو نشون میده.
ممنون زهره جانم از بازخوردتون