در میدان روستا نگران ایستاده و منتظر رسیدن مینیبوسی است که به شهر میرود. آفتاب هنوز بالا نیامده که خانه را بدون خداحافظی ترک کرده و دیگر نمیخواهد در آن زندگی پر از سختی بماند. رضا دنبال فرار از آن زندگیِ اجباری و سختی است که پدربزرگش را از پا درآورد و راهیه گورستان کرد. به شهر میرفت تا خود را از آن زندگی که خود و آیندهاش را قرار بود دربرگیرد نجات دهد و به خوشبختی که میخواست برسد. هربار با تصور خودش در آن زندگیِ پیشِ رو از ترس به خود میلرزید. تصمیمش را گرفته بود، باید میرفت و چارهای جز این نبود.
درگوشهای ایستاده و به این ور و آنور نگاه میکند که یکوقت نکند کسی از هم روستایی هایش او را ببیند و به پدرش خبر دهد و مانع رفتنش شود. صورتش را با شالی پوشانده بود تا کسی او را نشناسد. بعد از نیم ساعتی که برای او پنداری ساعتها گذشت، مینیبوس رسید وی سریع سوار شد و به ته مینیبوس رفت و در گوشهای نشست. استرس زیادی داشت اما دلدردلش نبود و فکر میکرد بهسوی خوشبختی میرود. در راه به سختیهایی که پدربزرگش تا آخرین لحظه از زندگیش در آن به سر برده بود فکر میکرد. او نمیخواست سرنوشتش مثل آنها شود. با پدرش حرف زده بود، میخواست درس بخواند، صاحب شغل خود بشود نه شغل کشاورزی که نسل به نسل در خانوادهشان باید ادامه پیدا میکرد.
رضا فقط ۱۲ سال داشت و مدرسه را به خاطر حرفهای پدرش ترک کرده بود و حتی به کمک مادرش هم نتوانسته بود به هیچوجه پدرش را متقاعد کند. پدرش خود را مقید به ادامهی راه اجدادشان میدانست، مثل بقیهی افراد روستا که عادت کرده بودند زندگی همین است و راهی جز این برایشان نیست.
بعد از ساعتی به شهری رسید. از مینیبوس که پیاده شد نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت اول گشتی در شهر بزند. شهر کوچکی بود، دو یا سه برابر روستایشان. در دلش نگران وضعیت خانه، مادرش، خواهر و برادر کوچکتر از خود بود. در خیابانها پرسه میزد و قیمتهای روی ویترین مغازهها را میدید. دنبال کار میگشت تا بتواند پولی دربیاورد که بتواند در شهر سرکند. جلوی مغازهای نوشتهای خواند:«به یک کارگر ساده نیازمندیم.» جلوی همان مغازه نشست و منتظر ماند تا صاحب مغازه بیاید. با خود میگفت وای چه خوب میشود اگر اینجا کار کنم. کاش حقوق خوبی هم بدهند. بعد میگفت حتما هر چه باشد از کار در روستای فکستنی خودمان بیشتر میتوانم پول دربیاورم.
صاحب مغازه که آمد با او درمورد کار و حقوق حرف زدند و با حقوق کم با هم به تفاهم رسیدند. از همان روز شروع به کار کرد، ویترین مغازه را گردگیری کرد، شیشهها و کف مغازه را تمیز کرد. روزها با سرعت میگذشتند و رضا پولهایش را جمع میکرد وسرش به کار خودش بود. نامهای هم به مادرش نوشت و او را از حال خود باخبر کرد و مقداری پول برایشان فرستاد.
روزی از روزها متوجه حرکات مشکوک بین صاحب مغازه و مشتری همیشگیشان شد. هر چند از شروع کار هم به رفتارشان شک کرده بود. صاحب مغازه مرد خوشتیپ و خوشسیمای میانسالی بود که به خاطر کارش با خانمها مراوده داشت. علیآقا فروشندهی لوازم آرایشی بود.
خانمهای زیبا و جوان معمولا خنده بر لب به مغازهی او میآمدند و هرکدام چیزی یا چیزهایی میخریدند. اوایل برایش شوکهکننده بود که چیزهایی میخرند و به سر و صورت خود میمالند و خود را میآرایند. او حتی اسم اینها هم تا به حال به گوشش نخورده بود، چه برسد که از نزدیک هر روز آنها را ببیند. ریمل، ماتیک، لاک، رژ، کانسیلر، کانتور و … کلی چیزهای دیگر که کمکم همه را شناخت. حتی مشتریهای همیشگی را هم دیگر میشناخت و اسمشان را هم میدانست.
یکی از همین مشتریهای همیشگیشان زنی به نام مونا بود که با علی آقا رابطهای صمیمیتر نسبت به بقیهی مشتریها داشت و این اواخر این روابط به گونهای دیگر نزدیکتر نمایان بود. برایش سوال شده بود. علیآقا زن و بچه داشت. نکند همین مونا خانم زنش است؟ یک روز همین مونا با یک مرد و یک دخترِ کم سن و سال دیگر که کولهپشتیِ نسبتا پر و بزرگی روی شانه هایش انداخته بود، وارد مغازه شدند و بعد از سلام علیکی با علیآقا، مرد کیف را از دوش دختر برداشت و به روی کانتر مغازه با تندی انداخت. بعد گفت فقط تا فردا شب فرصت داری و بعد هم از مغازه بیرون رفتند.
بعد از رفتنشان علیآقا نگران در فکر فرو رفت. بعد از گذشت چند دقیقه رضا را صدا کرد و با لحن دستوری و جدیی گفت باید تمام چیزهای داخل کیف را باید فردا ببری به محله ی فلان و بفروشی، اینطور پول زیادی گیرت میآید و میتوانی امسال در هنرستانی شروع به درس خواندن کنی! فهمیدی؟ رضا که تا به حال او را اینچنین با این حال ندیده بود، از شنیدن حرفش که قرار است با پولی که میگیرد در هنرستان ثبتنام کند، از خوشحالی نمیدانست چهکار کند و بدون لحظهای درنگ گفت حتما چشم آقا چرا که نه.
سپس گفت، پسر جان حواست را جمع کن، اینجایی که قرار است بروی پایین شهر است و تو باید این چیزها را به یکسری افراد بفروشی که شاید خطرناک باشند. ولی رضا این چیزها برایش مهم نبود و فقط رویای رفتنش به هنرستان را در سرداشت و حاضر بود برایش هرکاری بکند.
فردای آن روز، کولهپشتی به دوش به همان آدرسی که صاحبمغازه به او داده بود رفت، بیآنکه بداند داخل کوله چیست و قرار است با چه چیز و چه کسانی روبهرو شود. فقط حرفای علیآقا که حواسش را جمع کند حتما پول را از آنها بگیرد و بعد چیزی به آنها تحویل دهد.
وارد آن محلهی پایینشهر شد که کرکثیف بود و بوی گندآب همه جا به مشام میرسید. همه نگاهش میکردند ترسیده بود. گویا منتظر آمدن همچین کسی بودند. سراغ اولین آدرسی که در دست داشت رفت. برای اولین بار زیب کوله را باز کرد و محتوای آن را دید. بسته های کتاب بود. به هر آدرس بستهای میداد و پولش را میگرفت. به آدرس آخر که رسید زنی در را باز کرد و بعد از شنیدن حرفای رضا که برایتان بستهای دارم، سرش داد زد و گفت:«حتما بستهی کتاب! نمیخواهیم، دست از سرمان بردارین.» و د ر را محکم رویِ رضا بست و بلند بلند دادزنان و غرغر کنان رفت داخل خانه.
رضا ناامید و گیج از رفتار آن زن، در راه برگشت به مغازه داشت فکر میکرد که کتاب مگر چه عیبی دارد؟ چرا آن زن با عصبانیت در را روی او بست و گفت دست از سرمان بردارید؟ رضا کنجکاو در ایستگاه اتوبوس بستهی کتابی که آن زن تحویل نگرفته بود را از کیفش بیرون کشید و بازش کرد. لای کتابها متوجه بستههای کوچکِ نایلونیی شد که داخلشان پودر سفیدی بود. بوی آن به مانند پودر سفیدی بود که پدربزگش در روستا از آن استفاده میکرد و دردهایش را تسکین میبخشید . یاد حرف مادرش افتاد که میگفت:«اینها ضرر دارند و بچهها اصلا نباید به آن دست بزنندیا بویش کنند.» مادرش همیشه رضا و برادر و خواهرش را از اتاقی که پدربزرگشان از آن پودر استفاده میکرد دور میکرد تا مبادا بویش به دماغشان برسد. در این لحظه دلش برای مادر عزیزش، خانوادهشان، طبیعت و کوه و دشت و حتی روستایشان تنگ شد. در آنجا تنها مادرش بود که به درد و دلها و حرفهای رضا گوش میداد و او به حرفهای مادرش خیلی اطمینان داشت.
وقتی به مغازه رسید به علیآقا درمورد اتفاقات و جزئیاتی ک اتفاق افتاده بود و او چه کرده، توضیح داد. علیآقا عصبانی شد و سرش داد زد که: «چه غلطی کردی؟ بسته را که تحویل ندادی، بعد نشستی فضولی کردی و بازش کردی؟ گم شو پسرهی فوضول.» و او را گریه کنان از مغازه بیرون انداخت و اخراج کرد. حالا رضا در آن شهر بیکار و بدونِ پشتوانه در خیابانها مانده بود. نه جایی برای ماندن داشت و نه کاری که از راه آن درآمد داشته باشد. درست مثل وضعیتِ چند ماه پیشش که تازه به این شهر آمده بود. نقطهی شروع! چارهای نداشت، تصمیم گرفت همان دوروبر بپلکد و بعد سر فرصت مناسب پیش علیآقا برود تا با او حرف بزند. غروب که شد به مغازه رفت و با هزار خواهش و تمنا علیآقا قبول کرد به کارش ادامه دهد.
صبح مونا خانم و آن مرد و دخترک دوباره آمدند و باز هم از آن بستهها آوردند و آدرسهای جدید را دادند و تا شب فرصت دادند تا پخششان کنند. برای رضا سوال بود که صاحب مغازه چرا بدون چونوچرا قبول میکند تا این کار را بکند و مقابل آنها انقدر ترسو و بله قربان است. با خودش میگفت حتما بدهی یا آتویی دستشان دارد. دنبال کنجکاوی سر این مساله و پیدا کردن جوابی برای سوالاتی این چنین که برایش پیش آمده بود.
دختری که هربار کنار مونا و آن مردک میآمد تقریبا هم سنوسال رضا بود. رضا کنار در ایستاده بود و زمین مغازه را طی میکشید و زیرچشمی نگاهی به دخترک نگاه میکرد. در این چند باری که آمده بودند متوجه نگاههای دخترک هم به خود شده بود. دخترک و لبخندی که بر لبان صورتیاش داشت توجه رضا را جلب کرده بود. او متوجه دوطرفه بودن این حس شده بود.
کمکم به خود جرات داد و خواست تا چیزی بگوید و راه ارتباط را باز کند. این شروع ارتباط با پرسیدن اینکه مدرسه میروی شروع شد. و در ادامه با جواب آره از طرف دخترک و پرسشی که او از رضا کرد که تو چی و پرسشهای اینچنین کوتاه با جوابهای کوتاه این ارتباط جریان گرفت.
مونا و مرد همراهش با چشمهای تیزشان آنها را زیر نظر داشتند. و سریع صحبت با علیآقا را تمام کرده و رو به دخترک گفتند: «بجنب رویا میرویم.» و از مغازه خارج شدند. رویا اسم دخترک بود. دخترکی که برای بار اول توجه پسر روستاییی مثل رضا را جلب کرده بود.
چند ماهی گذشت و رضا با پولی که جمع کرده بود در هنرستانی که میخواست در رشتهی برق در حال درس خواندن بود. از این حالش بسیار سرزنده بود و این سرزندگی را در کارش هم تاثیر گذاشته بود. او صبحها درس میخواند و بعداز ظهرها در مغازه کار میکرد.
در تمام این مدت خبری از مونا و مرد همراهش و دخترک نبود و دیگر حتی آنها را حداقل در زمانهایی که خودش در مغازه بود ندید. شاید علیآقا بدهیاش با آنها را تسویه کرده بودکه دیگر نمیآمدند و بستههایی برای پخش نمیآوردند. رضا نمیخواست به اینها فکر کند و تمام تمرکزش را روی درسهایش گذاشته بود ولی گوشهای از ذهنش همیشه یاد آن لبخندی بود که روی لبان صورتی رنگ رویا بود و آن نگاه و لبخند مثل رویایی همیشه در ذهنش هک بود.
ماهها و سالها گذشت. رضا الان کاردانیاش را گرفته بود و برای کنکور آماده میشد. بعد از قبولی در دانشگاه همان شهر، رضا دیگر در مغازه کار نمیکرد و آنجا نمیماند و به خوابگاه رفته بود. اما گاهی به علیآقا سرمیزد و اگر کاری داشت برای او انجام میداد. هرچند دلیل دیگری که رضا را به آنجا میکشاند این بود که شاید همان روزی که او آنجاست رویا با آن مردک و موناخانم هم بیایند.
جلسات اول کلاسهای دانشگاه تقولق بودند. اما تقریبا بعد از ده روزی کلاسها به جریان افتادند. او سالهاست که از روستا به شهر آمده بود در تلاش بود تا به چیزی که میخواست برسد.
در اواسط ترم اول نامهای از مادر رضا به خوابگاهش رسید که حال پدرش چندان تعریفی ندارد. این خبر حال او را دگرگون کرد. با خود فکر کرد اگر به روستا برگردم مجبورم میکنند آنجا بمانم و راه برگشت و رسیدن به آرزوهایی که داشتم را میبندند. از طرف دیگر اگر اتفاقی برای پدرش میافتاد چه؟ حتما حالش انقدر خراب بود که مادرش مجبور شده در نامهای این را مکتوب کند. مانده بود میان ماندن و رسیدن به آرزوهایش و برگشتن و ماندگار شدن دوبارهاش در روستایی که روزی از آن با آرزوهایی فرار کرده بود. رضا در تمام این مدتی که در شهر و به دور از مادر و خانوادهاش بود، سختیهای زیادی متحمل شده و خطرهایی را که مدتها با جابهجا کردن آن بستههای کتاب با آن پودرهای بسته بندیشدهی لایشان از سرگذرانده بود. نمیتوانست حالا که میوه دارد به بار مینشیند همه چیز را از دست بدهد. سبک سنگین کردن اینکه برود یا بماند برایش با مرور اینها شاید کمی سریعتر به نتیجه میرساندش. تصمیمش را گرفت، نامهای برای مادرش نوشت و گفت که اوستا کارش و درسهای دانشگاه اجازه نمیدهند به روستا برگردد. و مقداری پول در پاکت گذاشت و همراهِ نامه فرستاد. دو ماهی گذشته بود و از طرف مادرش در جواب نامهی خود، نامهای نگرفته بود. این هم از طرفی خیالش را آسوده میکرد که حتما همه چیز مرتب است و هم ته دلش را خالی میکرد که چه چیز باعث بی اعتنایی مادرش به او شدهاست.
هر روز صبح مرتب و ترتمیز لباس میپوشید و همراه هماتاقیهایش که همه از جاهای دیگر آمده بودند به دانشگاه میرفت.
یک صبح از اتوبوس پیاده شد در محوطهی دانشگاه قدم میزد و به سمت ساختمان رشتهی برق میرفت که گویی کسی او را شناخت. نزدیکش شد و گفت: «عه رضا تویی پسر.» رضا سرش را بالا آورد و بعد از چند لحظه مکث او را شناخت. او محمود بود. هم بازیاش در کودکی در روستا.
هر دو خوشحال شدند و کمی گپ و گفت کردند و رضا متوجه شد که محمود سال بالاییه رضا در همان رشته است. رضا با کمی تعلل از حال خانوادهاش پرسید. محمود حیران ماند و پرسید: «مگر باهاشون در ارتباط نیستی؟» رضا گفت: «چرا، آخرین باری که به مادرم نامهای نوشتم دوماه قبل بود ولی جوابی ازش نگرفتم.»
محمود گفت:«میدونستی که حال پدرت خوب نبود؟» رضا گفت:«آره.» با نگرانی نگاهی به محمودی که حالا رنگش پریده بود انداخت و گفت: «اتفاقی افتاده؟» محمود گفت: «خدا رحمت کنه بابات رو. الان نزدیک پنجاه روزی میشه که فوت شدن. فکر میکردم میدونستی. ببخش که این خبر رو از من شنیدی.»
حالش از شنیدن این خبر خیلی بد بود و نمیتوانست باور کند. اما گاهی چیزهایی را از دست میدهیم که فکر نمیکردیم که اینچنین اهمیت داشته باشند یا از دست دادنشان اینقدر اذیتمان کند. احساس انزجار و ناتوانی برای تغییر اتفاقی که افتاده بود داشت از درون ذره ذرهی وجودش را میخورد. پشیمان بود که نرفته بود و در آخرین لحظات او را ندیده بود…
روزها گذشت و آخر هفته تصمیم گرفت که به روستا برگردد و سراغی از مادر و خواهربرادرش بگیرد و سر مزار پدرش هم برود. در مینیبوس مسیر روستا که بود یاد آن روز صبح که از خانه و روستا با دلهره فرار میکرد افتاد. آهی کشید که امروز دارد همان مسیر را برمیگردد اما پدرش دیگر نیست. دلش بیقرار بود که مادر و خواهر برادرش چه برخوردی با او خواهند کرد و او آن خانه را بدون حضور پدرش اصلا نمیتوانست تصور کند. در این فکرها بود که مینیبوس در همان میدان روستا که روزی با سر و صورت پوشیده آنجا ایستاده بود، نگه داشت. همه پیاده شدند. رضا مسیر خانه را داشت طی میکرد، اطراف را نگاه میکرد همه چیز مثل قبل بود بدون هیچ تغییری. زنگ در را زد و دید که برادر کوچکش بدوبدو در را برایش باز کرد و با خوشحالی و حیرت به او نگاه میکرد و داداش، داداش میگفت، که صدای مادرش را شنید که گفت: «کیه؟»
مادرش در آستانهی ورودی خانه با چادری ایستاده بود و نگاه میکرد. وقتی رضا را دید گریه کنان به سمت رضا آمد و او را در آغوش گرفت و بوسهای بر صورتش نهاد. رضا خیلی دلتنگ خانه و مادرش بود. او هم گریه میکرد و مادرش را غرق بوسه میکرد. چند روزی رضا در روستا ماند. در این چند روز سرمزار پدرش هم رفتند. از پدرش به خاطر نبودنش در آن لحظات سخت معذرتخواهی کرد. با مادر و خواهربرادرش به مهربانی رفتار میکرد. از کارش از هنرستانی که میرفت برایشان تعریف میکرد، از خوابگاه و دوستانش، از درسهای دانشگاه و از زندگیِ شهری.
آنها با ذوق و شوق به رضا نگاه میکردند و به حرفهای رضا گوش میکردند. خواهر و برادرش هم دوست داشتند به شهر بیایند و درس بخوانند. آنها ازشنیدن این خاطرات رضا به وجد آمده بودند و میگفتند: «داداش میشه ما هم بیایم شهر و اونجا پیشت بمونیم و مدرسه هم بریم؟» رضا در دلش آشوبی به پا شد که چطور میتواند الان آنها را تنها بگذارد و برود؟ چه کاری میتواند بکند که آنها را هم بتواند با خود به شهر ببرد و درس بخوانند؟ رضا میدانست که الان که پدرش نیست او باید حواسش به خانواده هم باشد. او میدانست که مسئولیت سنگینی از این پس بر گردن اوست. اما نمیدانست که توانایی اینکه از پس این مسئولیت بربیاید را دارد یا نه.
رضا صبح شنبه با مینیبوس روستا به شهر برگشت و یکراست به دانشگاه رفت. بعد از دانشگاه با فکر حل آن مشکل و مسئولیتی که بر گردن داشت به مغازهی علیآقا رفت. میدانست که دیگر باید بیشتر از قبل پول دربیاورد و به خانوادهاش رسیدگی کند. اما حقوق کار پارهوقت در مغازه کفاف خودش را به زور میداد. یاد آن چند ماهی افتاد که آن بستهها را جابهجا میکرد و پول زیادتری میگرفت.
به علیآقا گفت:«چرا دیگر مونا خانم اینا نمیآیند و کار به ما نمیدهند؟» علیآقا شوکه جواب داد: «دیگر کارمان با آنها تمام شده . پسر تو با آنها چهکار داری؟ نکند به خاطر آن دخترک سراغشان را میگیری؟ هان؟»
رضا سرخ و سفید شد سرش را پایین انداخته بود. بعد گفت: «هم آره هم نه.» ماجرایی که در سر داشت و فوت پدرش را تعریف کرد.
بعد گفت: «علیآقا پول زیادی لازم دارم، راستش را بخواهید حقوق اینجا و خرج و مخارج دانشگاه کفاف نمیدهد. اگر برای مدتی برایشان کار کنم پولی که لازم دارم را درمیآورم و بعد دوباره برمیگردم پیش خودتان. قول میدهم.»
علیآقا کمی فکر کرد و شرایط رضا را دید. بعد گفت: «فقط خودت باید پیششان بروی و پای آنها را به اینجا باز نکن. من شمارهی اون زنک مونا رو دارم فقط،همین. این تنها کمکیه که میتونم بهت بکنم. ولی از همین الان بدون که اگه وارد اون کار بشی، بیرون اومدنت خیلی سخت میشه.»
رضا با دقت به حرفهای علیآقا داشت گوش میکرد. هم از کاری که میخواست بکند میترسید هم به خودش دلداری میداد که اینها همه موقتی است و بعد از اینکه کلی پول توانست جمع کند از کار کردن با آنها دست میکشد. شمارهی مونا را از او گرفت و تا شب مشغول کار شد و دیگر حرفی پیش نکشید.
شب در راه برگشتش به خوابگاه به آن شماره زنگ زد و بعد از معرفی خودش و یادآوری آن دورانی که با آنها از طریق علیآقا کار میکرد، از اینکه چه میخواهد از آنها، برای فردا ظهر قراری با آن مرد و مونا گذاشت.
روز بعد صبح به دانشگاه رفت و از آنجا به کافیشاپی که قرار بود آنها ببیند. بعد از آمدنشان گپ و گفت را با هم شروع کردند. (هرچند در دلش پر از استرس بود و البته آنها هم هیچ اعتمادی به او نداشتند.) با اصرار رضا قرار شد که آنها با رئیس اصلیشان حرف بزنند و خبر را به او بدهند.
بعد از چند روز با خبر قبول کردن رئیس بزرگ رضا وارد آن کار شد و با پخشِ بستههای کتاب باز شروع به کار کرد، با این تفاوت که دیگر تمام پولی که علیآقا بخشِ کمیاش را به او میداد، خودش میگرفت. به کم و کار واقف بود، آدرسها را میگرفت و بدون هیچ سوالی به کار پخش مشغول بود.
چند ماهی تا آخر بهار اینطور گذشت و با پولی که جمع کرده بود توانست خانهی کوچکی رهن کند. برای خواهر و برادرش مدارسی پیدا کرد که نزدیک همان خانهای باشد که رهن کرده است. بیخبر از آنها ثبتنامشان کرد و آخر هفته به روستا رفت و خبر خوب را به مادر و خواهربرادرش داد.
بعد از یک سری کارهای کشاورزی که تابستان را در روستا باید انجام میشد، همگی به شهر رفتند و در آن خانه ساکن شدند. بچهها به مدرسه میرفتند و رضا به دانشگاه و بعدازظهرها هم برای آنها کار میکرد. همه چیز داشت خوب پیش میرفت.
کاری که طبق قولی که به علیآقا داده بود قرار بود چند مدت کوتاه طول بکشد،الان بیشتر از یکسال بود که طول کشیده بود. باید به خودش میآمد و خودش را از آنکار خلاص میکرد. گویی پول به دهانش تازه مزه کرده بود و نمیتوانست از آن کار دست بکشد. اما گوشهی ذهنش بود که باید بس کند و دست از این کار بکشد. به مونا زنگ زد تا ترتیب قراری را با آنها بدهد و در مورد این مساله با آنها حرف بزند. زمان و مکان قرار که مشخص شد، تماس را قطع کرد و به فکر فرو رفت.
زمان قرار رسید و رضا در آنجا حاضر شده بود. مونا و مردک و اینبار رویا هم با آنها آمده بود. رویایی که وقتی شنیده بود که مونا با رضا قرار دارد، از هیجان نمیدانست چه بکند. و تصمیم گرفته بود بیاید و از نزدیک یکبار دیگر رضا را ببیند. با خود میگفت:«یعنی چقدر تغییر کردهاست؟ اصلا مرا خواهد شناخت یا نه؟»
رویا در تمام این مدت، مشغول درس خواندن بود. مادرش مونا او را از این ماجراها و کارها دور نگه داشته بود. او هم مثل رضا دانشجو بود، دانشجوی پرستاری. دانشجویی درسخوان که سرش به کار خودش بود.
رضا در کافیشاپ منتظر نشسته بود. وقتی آن سه وارد شدند یکآن شوکه شد وقتی رویا را دید. آری با لبخند و نگاهش زود او را شناخت.
چقدر بزرگ و خانم شده بود و در چشم رضا چقدر زیبا و دلربا و ظریف نمایان میکرد. رضا هم لبخندی تحویل او داد. بعد با هر سه سلام علیک کرد و هر چهار نفر پشت میزی نشستند.
رضا اینکه میخواهد از این کار دست بکشد را شمردهشمرده و با ادب بیان کرد. رویا از این حرفی که رضا زده بود خوشحال شد و این خوشحالی را با نگاهش نشان داد. مونا و مرد همراهشان با غضب نگاهی به او انداختند و گفتند که شدنی نیست و وقتی وارد اینکار شدی باید این را میدانستی. رویا سرش را پایین انداخته بود و به صحبتهای آنها گوش میکرد. مجبور شد بگوید که چه مشکلات و مسئولیتهایی دارد و پدرش فوت کرده و این دروغ را به آن اضافه کرد که باید به روستا نزد خانوادهشان برگردد و نمیخواهد دیگر از این پس خود را درگیر این مسائل کند.
از قیافههاشان مشخص بود که حرفهای رضا برایش اهمیتی نداشتد و گوششان بدهکار نبود. جلسه تمام شد و تنها اتفاق خوبی که در آن رقم خورد دیدار دوبارهی رویا و رضا بود و مسالهای که به خاطرش رضا از آنها خواسته بود تا بیایند حل نشده باقی ماند.
رویا شمارهی رضا را از گوشیه مادرش برداشت و شب آن روز به رضا پیام داد که: «من رویا هستم، از پیامم کسی با خبر نشود ولی نگران نباش من حلش میکنم.» ده روزی از آن ملاقات گذشته بود و آنها گهگاهی پیامکی به هم میدادند و از حال هم باخبر میشدند. و رویا وعده داده بود که مادرش را راضی خواهد کرد.
رضا میدانست که نباید زیاد به رویا دل ببندد چون او دختر مونا است، و مونا کسی است که مدتها با علیآقا صمیمی بوده ولی مشخص بود که این صمیمیت بیقاعده و بیاصول بوده و از سر هوس و زودگذر بوده. او رویا را نمیشناخت. نمیدانست که شخصیت او چطور است و نمیتوانست به او اعتماد کند. اما اگر واقعا کمکش میکرد که از آن کار بیرون بیاید شاید میشد کمی به او اعتماد کند. هرچند اگر هم از آن کار بیرون میآمد دیگر رابطه و دوستیاش با رویا بیمعنی بود و بیپایان. پس نباید نه خود به او دل میبست نه او را دلبستهی خود میکرد.
این ارتباط داشت به دوهفته نزدیک میشد که رویا در پیامی گفت:«که تمام شد. خیالت راحت، مشکل حل شد و دیگر قرار نیست دنبالت بیایند و تو برایشان کار کنی.» رضا با دیدن اول اصلا باورش نمیشد و در شوک بود. جوابی نداد و بعد از گذشتن چند ساعتی پیام داد: «تا عمر دارم از تو ممنون خواهم بود، امیدوارم این مهربانیت جبران کنم.» گوشیاش را خاموش کرد و سیمکارتش را سوزاند و ارتباطش با رویا و آنها را قطع کرد. به عکسی از رویا که در گوشیاش داشت و از پروفایل شبکههای اجتماعیاش برداشته بود برای آخرین بار نگاه کرد. نیشخندی زد و گفت: «تمام شد، دیگر او را نخوام دید، چشمهایش، لبهایش، لبخندش همه تمام شد.» در سکوت اتاق نشست و رویاهایی که در نبود او در سر پرورانده بود را به یاد آورد که: «سرانجام دوستداشتنی که میانمان بود چنان شد که هر دو باید از یاد ببریم پنداری که هیچوقت چیزی اصلا نبوده.»
8 پاسخ
خسته نباشی
واقعا به شخصه خواندن این داستان ها حس خوب و تازه ای به آدم میدهد که هنوز افرادی هستند که دقت به ریزترین مسائل در داستان سرایی دارند و قلمشان برای بیان این موضوعات کار به گردش در میاد
ایول از داستان سرایی شما
امیدوارم همیشه و همه جا موفق باشید
سلام ندا جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:9/ رسایی و درستی بیان:8/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:9
1- به نکتهی مهمی اشاره شد:« افراد خود را مقید به ادامهی راه اجدادشان میدانند» 2-« پرسه میزد»: با حس و حال شخصیت داستان بیشتر آشنا شدم 3- اصطلاحاتی که کمتر استفاده میشن:« مراوده داشت» 4- پرداختن به یکی از مهمترین معضلات اجتماعی و هم چنین سوءاستفادههایی که از جوانان در ایران صورت میگیرد 5- آشناییزدایی واژگانی: تقولق.
مواردی که متأسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- پنداری 2- فکستنی 3- میآرایند 4- پخششان 5- بوسهای نهاد.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
سلام لاله جان
بابت دقت نظر و توجهتون به بخشهای ریزی که شاید در پوستهی ظاهریِ داستان معلوم نبود، ازتون ممنونم. و سعی میکنم تو داستانهای بعدی بهتر عمل کنم. 🙏❤🌹
ندا جان، لطفا فراموش نکن که من منتقد حرفه ای نیستم و به تازگی وارد مدرسه نویسندگی شدم.
من نظراتم رو به عنوان یه دوست گفتم. شاید مواردی که من موفق نشدم ارتباط بگیرم، نقاط قوت تو باشند.
موفق و سربلند باشی
درود خانم سلیمی فرد جان
داستان بیشتر شبیه فیلمهای ایرانی امروزی بود .کلیشهای اشکالی نداره ولی نوآوری کمتری داشت. مثلن دیدن پودر سفید در دستان پدربزرگ در روستا کمی غیر باورپذیر است.
با قدرت نوشتنتون حتمن موفقتر خاهید شد.
ادامه دهید و بدرخشید.✨️🌹❤️🩹
ممنونم ازتون خانم سلیمانی بابت راهنماییتون و نظر لطفتون.
آفرین بهت ندای خوشقلمم.
مرسی ازت زهرهی عزیزم