ساعت از یکونیم گذشته بود که برگشتم. ساختمان ساکت و خاموش بود فقط صدای پمپ آب میآمد و باد پاییز که زیر راهپلهها گیر افتاده بود و مثل گرگِ تیرخورده زوزه میکشید. مثل هر شب زیادهروی کرده بودم. سرم سنگین بود و توی نافم پیچ افتاده بود. سنگینیام را انداختم روی نردهها و خودم را بالا کشیدم. نردهها جیغ کشیدند. سنگینی دو بچه روی شانهام افتاده بود. سایهای از پشت سرم دوید و از در آپارتمان رد شد. کلید انداختم. یکی پرتم کرد داخل. بو میآمد. بوی زُهم گوشتی که بیچاشنی بپزد.
تلفنت زنگ خواهد خورد. یکبار، دوبار. مثل همیشه جواب نمیدهی. فکر میکنی دوباره میخواهم سفارش خرید بدهم یا بپرسم: «کجایی؟ بچهها دیوونهم کردن. چرا مثه بقیه مردا کنار زن و بچهت نیستی؟» تو یادگرفتهای ندیده و نشنیدهگرفتن تاکتیک وارد نشدن به جنگ با منست. من هم یاد گرفتهام تکنیک عبور بیتشنج از کنار تو فاصلهگرفتن است. به ذهنت خطور نمیکند نگران ما شوی. دکمهی پدری و همسری را تا اغناء حس رئیسبودن خاموش میکنی. مطمئنی همیشه کنار بچهها هستم. هر وقت بچه تب کند، با اسکیت زمین بخورد و چانهاش بشکافد، انگشتش بین در حیاط بماند و بشکند یکی هست تا تو برسی همهی مشکلات را سر و سامان بدهد. بعد هم جوری به او بِغُری که دردش یادش برود و همهی نگرانیش حرف مردم باشد و ساکت شدن تو.
*یادت هست روزی که عشق مشیا به مشیانه را میخاندیم؟ تو گفتی از اهریمن ممنونی که وسوسهات کرد تا میوهی درخت عشق را بخوری. نصف میوه را خودت خوردی و نیمی را به من خوراندی. چشم و گوشمان باز شد. یاغی شدیم به عشق ورزیدن. قرار بود زنومردی بینمان نباشد، کوچکتروبزرگتری نباشد، خداوبندگی نباشد.
من نمیخاستم شبیه مادرم باشم. همیشه آرزو داشتم زنی مستقل، آچار به دست، راننده، همان جوری که پدرم دوست داشت و تو دوست داشتی خدای یک زن باشی. دو قدرت برابر در جنگی دو سر باخت بهجان هم افتادیم. جوانیم رفت، جوانیت رفت. تو کمکم فاصله گرفتی و من کمکم مستقل شدم. تو اصرار داشتی من محتاجتر باشم و من آماده نبودم برای این حجم از استقلال. من ترسیدم و تسلیم شدم.
تو میمانی بیدلهره. رفتن را به بعد موکول میکنی. میمانی و جیغ تلفنت را نشنیده میگیری که فریاد اعتراض منست. ترجیح میدهی جواب ندهی تا مرد بمانی، تا مجبور نباشی به حرفهایم فکر کنی: «نکنه بقیه مردا بفهمن زن خوشگل من ناراضیه؟» به خودت میگویی: «نه. پونزه ساله اون با منه. مگه چی کَمِش گذاشتم. مگه بقیه مردا چیکار میکنن برا زنوبچه که من نکردم؟ اون هیچجا نمیره، میخاس بره تا حالا رفته بود. روزی که صدای منو اون یارو زنیکهی پدرنامعلومو از پشت تلفن شنید و قرص خورد، گَرت زغال حالیش کرد دیگه از این غلطا نکنه و موند. هر جا بره برمیگرده. هر کاری داشته باشه خودش از عهدهش برمیاد.» تو بیشتر از مردی خودت به بیعرضگی من مطمئنی. حتا وقتی در تنهایی مادر شدم و در تنهایی بیمادر.
**اهریمن رگش را زد و زنی بلندبالا، مو مشکی با تنی پر پیچوتاب و افسونگر و چشمانی آهویی آفرید. مشیا با دیدن مشیانه شیدا شد. من مشیانهات بودم وقتی قلبت از دیدنم تیر کشید. گفتی سوزشی از ستون فقرات تا جمجمهات دوید و خود را به نشیمنگاهت رساند. تو تب کردی، یخ کردی من هم. خانهی پدری برای من زندگی با دیو تکشاخ خالخالی در غار بود و همنشینی با مار و برای تو سرگردانی در باغ عدن. من مشیانهی زیبا دلیل فرارت شدم و خود مشتاق گریختن به برهوت.
موبایل بانکت را چک میکنی. خودت را مسوول تامین مخارج من و بچهها میدانی. یادت نرفته همیشه جای زن را در آشپزخانه میدانی. زن مدعیِ برابری را، با بچه و محدودیت مالی خوب میشود به چهار میخ کشید. من هم میخاستم دوباره مادر شوم. مادرشدن راه فراری برای فکرنکردن به تو بود. بچه متن زندگی شد و تو به حاشیه رفتی. مادری فرصت کالبدشکافیِ رفتارت را از من میگرفت. تو همین را میخاستی، من هم. با خودت خواهی گفت: «سه روز پیش پول بهحسابش زدم. از پول زیادیه که سروگوش زن میجنبه.» تو پدری و همسری را در تامین مخارج میدانی و من هم سود میبرم از این طرز تفکر. شانه خالی کردهام از فکر تامین مخارج حتا اگر در مضیقه باشی.
اگر تو در خانه باشی و من و بچهها نباشیم نگران میشوی انگار ازتملکت خارج شدهایم. تا جلوی چشمت هستم، اصرار به ندیدهگرفتنم داری و همین که دیگر نبینیام حسرتِ جنونوار جبران به جانت میافتد و من عاشق غیب شدنم. وقتی باشی در خانه نمیمانم تا تو در خانه تنها باشی. خانه بدون صدای بچه، بزرگترین تنبیه برای مردیست که از پدری طفره میرود و من خاموش و کور تسویه میکنم نادیدهگرفتنهایت را.
دو ساعت، سه ساعت از زمانی که قرار بود خانه باشی گذشته است و هنوز برنگشتهای. با خودت یکیبهدو میکنی فراموش کنی به بچهها قول شهربازی دادهای؛ «تا بچهها یه کم بازی کنن و کارتون ببینن و شام بخورن خوابشون برده. امشب دیگه به جایی نمیرسیم. قول و قرارمون بمونه برا فردا شب.» منطق مردانهات تاییدت میکند و ایرادی هم به پدربودنت نمیگیری، برای نرفتن، نبودن؛ برای خلف وعده با بچهها و با خودت میگویی: «بچه وقتوساعت حالیش نی، اگه مادرش یادش نده. مگه ما جیگر داشتیم از بابامون بپرسیم چرا دیر اومدی؟ هفته هفته غیبش میزد کی جرات داشت بگه کجا بودی؟» حق با توست من هم بیکار نمینشینم و گاهی به بچهها یاد میدهم تقاضاکردن و بازخاست از تو را.
***مشیا به مشیانه سیب عشق خوراند و من به تو شراب جسارت نوشاندم. هر دو هوشیار از مستی جسارت شدیم. بیوقفه تاختیم تا دور شویم از هر چه زِروان سنتگرا و ممنوعههای نَمکین دوست داشتن بود. بعد هر دو سپاسگزار اهریمن شدیم که صاعقهی عشق به جانمان انداخت و هر دو مبتلا شدیم. همقسم شدیم تا ابد بیمار بمانیم.
ساعت از یکونیم میگذرد که احتمالن به خانه برمیگردی. حتی از کوچه به پنجره نگاه نمیکنی مبادا بیدار باشم و با نگاه سوالپیچت کنم. همیشه همسایهها به ساعت رفت و آمدت معترضند. همیشه برایشان سوالی.
-به کتف چپم. کون لقشون! به کسی چه مربوط من کِی میرم کِی میام؟
خانم عزتی همیشه بهطعنه میگوید: «یکونیم رد بود که آقای ساعتچی اومد. ایشون باس راننده کامیون میشدن.» و تو خواهی گفت: «زنیکه دگوری خیلی زرنگه زاغ سیا شواَر هَوَلشو چوب بزنه. به این جماعت پا ندی، پاشونو تو کفشت میکنن.»
واقعیت اینست؛ با بقیه همنظرم که سکوت میکنم. فاصله میگیرم از هر کس در مورد تو کنجکاوی کند. اصلن به غربت آمدم تا مجبور نباشم تو را برای کسی توضیح دهم. دور شدم از پدر و فامیلم وقتی میپرسند؛ «شوهرت کجاس؟» پرسوجو و قضاوت بقیه مرا مثل گرگ درنده و مثل گاو احمق میکند وقتی زنها با نگاه، به بیعرضگی در شوهرداری محکومم میکنند، وقتی مردها در غیاب تو با نگاه لمسم میکنند، میبوسندم. جای نگاهشان داغ میشود میسوزاندم.
-تو خودتم نمیدونی اون کجاس؟ پنهونکاریت برا چیه؟ شل کن بذا بت خوش بگذره. اونم جایی نمیره بش بد بگذره.
گاهی وسوسه میشوم میخواهم نبودنت را در دیگری جستجو کنم. اصلن فرق ندارد چه کسی باشد. نمیتوانم باز بهجان تو میافتم. در خلوتم دعوایمان بالا میگیرد. صورتم سرخ میشود و با دستهای خیس از عرق و و بغض کلمات را گلوله و به سمتت شلیک میکنم.
-همه جا مثه بیوهزنام. همهی زندگیت شده رفیق و مشروب.
بعد تو جواب تکراریات را با همان صدای مردانهی طلبکار دوباره رو میکنی:
_مگه کجا میرم؟ خانمبازی میکنم؟ تنهایی سفر میرم؟ هر کی هر چی میگه بگه، بهدرک! به گور پدرشون خندیدن که پشت سر من صفحه میذارن. حالا حالیشون میکنم تا دیگه سرشونو تو کون من نکنن. اگه یهبار اونجوری که جواب منو میدی، میشاشیدی به بقیه این حرف و نَقلا تموم میشد. از بوق سگ تا شب باید صدجور کصکلک سرهم کنم تا دوزار دربیارم. یبار فک کردی خرجومخارج این خونه از کجا میاد؟ انقد دهن منو وا نکن. میروم سمت آشپزخانه با سیماسکاچ بهجان ظرفها میافتم. لیوان توی دستم میشکند. خون کف سینک را نقاشی میکند. دندانهایم را روی هم میفشارم و اجازه میدهم تا خون نقاشیاش را کامل کند شاید تو سر برسی.
_مگه من ازت چی میخوام؟ هفتهای یه وعده سر یه سفره غذا بخوریم، یه خیابونو با هم پیاده بریم.
_اگه خونهاَم بمونم باز یه چیزی داری بگی. اصن تو بیچشورویی هر کاری برات میکنم کمه.
مادرم صدایم میزند. دوباره سعی میکنم آنچه در ذهنم گذشته را خطخطی کنم و با خندهای آبکی خودم را به جمع بچسبانم ولی مکالمات تو در ذهنم ریسه میشوند «زن باید مردشو نگه داره. تو نتونستی منو پابند خونه کنی.» و من حالم بهم میخورد از این جملهی موروثی که توجیه کجرفتاریهای مردانه است. حق با توست، عشق پدرومادر و همهی عزیزانم را فقط از تو میخاستم، ولعم به بودنت سیرمونی نداشت؛ دست خودم نبود. تو هم عاشق این چسبندگی شدی نشدی؟
****مشیا در غیبت زروان دیدار مشیانه را شکار کرد. چه شیرینی تندی داشت دیدارهای یواشکی. تپشهای شیرین و بزاقی که راه سقوطش را اشتباه میگرفت، گاهی از لبها چکه میکرد و گاهی توی ریهها میپرید؛ یادت هست؟ التماسهای تن تو و مشیانه برای در هم پیچیدن و سایهی چرک سنت یادت هست؟ آزادی مشیا و مشیانه در گرو مرگ زروان بود.
کاش تو هم یک روز مثل من توقعت را مینوشتی. شاید تا این حد به خودم حق نمیدادم. مدتهاست مرافعهی بینمان خاموش برگزار میشود. عادت کردهام به نبودنت، قراردادی نانوشته بینمان منعقد شده «تو مسوول تامینمعاش و من مسوول پختوپز». هر دو دلبریده و رها شدهایم. تو رها از خواستنِ من، من آسوده از خواستن تو. من یاد گرفتهام دردهایم را کلمه کنم. این معجزهی رهایی منست.
یک روز زروان خانهی من و خانهی تو فهمیدند ما هم را دیدهایم. لرز به تنشان افتاد. ارادهی زروان بیعمل شده بود. مشیا جای زروان را در دل مشیانه تصاحب کرد و متهم شد به قوادی. فکر مشیانه دستبردار مشیا نیست. زروان بازی را باخت. شیشهی عمر پدرم را تو زمین زدی و شکستی و من خابم برد در آغوشت.
+یک هفته از آن شب لعنتی میگذرد که دفترت را زیر تشک تخت پیدا کردم. سینهام سنگین است. نمیدانستم خاطراتت را مینویسی. میدانستم به تو بَد میکنم ولی میترسیدم آزاد باشی، شاد باشی، بروی؛ از چنگم دَرَت بیاورند. زیبایی مشیانه برای هر مردی وسوسهی جنون دارد. زیبایی تو طناب است که اگر اراده میکردی مردی نبود نخاهد با طناب تو به دار نشود. بَد شدم ماندنت را تضمین کنم. بد شدم چون وقتی بد بودم، فرمانبردارتر بودی، تنهاتر میشدی و این یعنی با من میمانی. شاید نوشتن تحملت را بالا برده بود که هر کاری کردم نرفتی و تا شب آخر مادر بچهها ماندی.
ساعت از یکونیم گذشته بود که برگشتم. ساختمان ساکت و خاموش بود فقط صدای پمپ آب میآمد. «این پمپ لعنتی بازم خراب شده. آف نمیکنه. مرتیکه هالو قدِ خرم حالیش نبود نتونست بفهمه چشه فقط از این همسایههای یابو یه پول هنگفت گرفتو رفت. اگه بودم یه پول سیام دسش نمیدادم.»
انگار همه دود شده بودند و به هوا رفته بودند. بعضی شبها صدای تلویزیون همسایه میآمد که بیوقفه اخبار ایران و جهان را اعلام میکند آن شب اما ساکت بود. بعضی شبها صدای تکیه زدن و جدا شدن خانم عزتی از چشمی در را هم متوجه میشدم ولی آنشب او هم خواب بود. از پلهها بالا رفتم. آنشب دوباره سنگینی فضا را حس میکردم مثل شبهایی که تو و بچهها نیستید و به خانهی پدرت میروید تا به قول خودت «دلتنگی بتکانی». سنگینی تنم را به نردهها تحمیل کردم و به زحمت خودم را بالا کشیدم انگار تنها نبودم کسی روی شانههایم نشسته بود «شاید باز زیادهروی کردم.»
مثل هر شب بیسر و صدا چراغقوهی گوشی را روشن کردم تا اگر خابی بیدارت نکنم. کلید انداختم یکی به داخل پرتابم کرد. مضطرب شدم، قلبم داشت ازسینه بیرون میزد. مثل وقتی با من قهری با بچهها بیرون میزنی از خانه، تماسم را جواب نمیدهی و من دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم. خانه سرد و بدبوست. صدای شرشر دوش حمام میآمد. فکر کردم باز دیر آمدهام و تو بدخاب شدهای و دوش میگیری. مثل این همه سال که دیر میکردم و تو خشمت را با سیماسکاچ روی تن ظرفها خالی میکردی، یا پشت پنجره روی صندلی خیره به بیرون بودی و من که میآمدم منجمد میشدی، من هم برای اینکه از بوی دهنم، از بدخابشدنت و… دعوامان نشود مثل پسربچههای خطاکار آرام میخزیدم زیر پتو و منتظر میماندم تا بیایی. صبح وقتی بیدار میشدم تو کنارم خاب بودی. همین که بودی برایم کافی بود. یعنی خیلی قهر نیستی، یعنی اوضاع خودبهخود درست میشود.
بوی بدی میآمد. بوی گوشتی که بدون چاشنی بپزد. رفتم توی آشپزخانه. اجاق خاموش بود. نفسم سنگینی میکرد. طبق عادت به اتاق بچهها سرک کشیدم. بچهها روی تختشان نبودند. دویدم سمت اتاق خودمان آنجا هم نبودند. دمپایی ابری بچهها پشت در حمام بود. پس چرا ساکت هستید؟ چرا قربانصدقهی بچهها نمیروی؟
«چرا مامانم برنگشت خونه؟ عقربهها رو نگاه میکنم وقتی به عقربهی چاق و لاغر دست همو بگیرن مامان برمیگرده. اما دوباره مامانم برنگشت. شاید وقتی خاب بودم بابا دوباره زدتش». تاریک بود و سنگینی هوا مرا ترسانده بود. « نکنه…» به درو دیوار میخوردم تا پشت در حمام رسیدم. در زدم. دیر کرده بودم نمیتوانستم برای روبرو شدن با تو احتیاط نکنم. جواب ندادی. دوباره در زدم. جواب ندادی. در را باز کردم. آب حمام در کفشور رختکن حوض شده بود.
«صدای زوزهی اگزوز ماشین بابا میاد. صدای قیژقیژ در پارکینگ و سرفههای خشدارشو میشنوم: پدر پدرسوخته حالا حالیت میکنم. ای بر پدر اونی که هوس بچهش بود. حیف حیف که بچه دارم والا همین امروز… نکنه مامانم دیگه نیاد خونه. نکنه اون خانومه مامانم بشه. مامانم نباشه منم میرم خونه باباحاجی پیش مامانم. مادرجون صدای ماشینو که شنید حتا نموند بابام بیاد تو خونه. منم کز کردم پشت رختخواب. چشمامو بستم ولی گوشام باید بشنوه. باید بفمم مامانم کجاس. صدای در کابینت و شیشه و لیوان اومد. صدای خوشحالی بابام، صدای ناراحتی بابام. بعد آتیش، دود، سرفه. آتیش، دود، سرفه…»
هرم داغ بخار حمام و بوی گوشت حالم را بهم زد. استفراغ کردم. همهی شجاعت و مَردانگیام را بالا آوردم. سرآسیمه برگشتم. یک لحظه دیدم ماهی شیشهای تنت بهرنگ چرک پوست انار کف حمام افتاده بود. سر یکی از بچهها روی پستان گِردت بود انگار که شیر میخورد سر آن یکی روی دستت. صورتهای ارغوانی و دلخراش.
«نقاشیِ یه دست درشت روی صورتم بود. اصلنم درد نداشت. فقط مامانم که خونه نیس درد داره.»
صدایت زدم. تملق تو و بچهها را گفتم که بیدار شوید، حرف بزنید. ساکت بودید. با همهی قدرت توی سرم کوفتم. از ضرب دستم هوشیار شدم، یاد شبی افتادم که یکی از بچهها تشنج کرده بود و من تلفنت را جواب نداده بودم وقتی برگشتم گفتی: «بالاخره یه شب وقتی میرسی که دیگه نیازت نداریم.» تو وعدهی امشب را داده بودی. من از نابلدی عشق هوشیاری شراب جسارت را فراموش کردم و مبتلا شدم به مستی الکل و تو آخوندک مادهای که دندان گذاشت بر گردنم.
«پیله کرده بودم میخام برم کلاس کاراته. میخاسم خیلی زود قوی بشم، از بابام قویتر. میخاستم انقدر قوی بشم که وقتی میخاست تو گوش مامانم بزنه دستشو توی هوا بگیرم و انقدر فشارش بدم تا دستش بشکنه.»
مثل مرغ سرکنده خودم را به در و دیوار میکوبیدم. با احتیاط از روی کفشور حمام هلت دادم کنار. خاستم دست بکشم روی صورت بچهها، نشد. از هوش رفتم. نمیدانم چقدر طول کشید. بخار حمام تهنشین شده بود و تاولهای روی دیوار سُر خورده بودند پایین.
«از وقتی باباحاجی من و مامانمو آورد جلوی در پیاده کرد و رف، مامانم ساکت شده بود. آشپزی میکرد، لباسا رو وصله میکرد، حمام میبردمون. همه کاری میکرد ولی حرف نمیزد. ساکت شده بود. صبح به صبح قرص حوصلهشو مینداخ بالا و من خوشحال بودم مامان دارم.»
شما دیگر نبودید. تو به من نگفتی: «چرا دیر کردی؟ چی برا تو از بچههات مهمتره؟ کِی میخوای پدری کنی دیگه؟ روزی که تو سرت به سنگ بخوره این بچهها دیگه پدر نمیخان». بچهها نگفتند: «بابا قرار بود بریم شهربازی. چرا دیر کردی؟»
تصمیم گرفتم شیر آب داغ را باز کنم، در و پنجرهها را ببندم و هوای مسموم خانه و حمام را نفس بکشم تا اینبار من را با خودتان ببرید. ولی من شهامت مردن نداشتم. باز شما تنها سفر میروید و من نیستم.
_اگر بیدار بشید دیگه بچهها رو من حمام میکنم. اگه واکسن داشته باشن نمیگم: «من طاقت گریه بچهها رو ندارم. خودت ببرشون.»
«سکوت مامان و بوی سیگار بابا داشت منو میکشت.»
_اگه بیدار بشید دیگه تنها سفر نمیرید. اصلن دور همه رو خط میکشم، کی از زن و بچه واجبتر؟ هر جمعه با هم میریم شهربازی، تفریح. زیر سایهی درختای عباسآباد راه میریم. پاییز میریم ابیانه، توی باغای آلو که هزاررنگ شدن با بچهها عکس میگیریم و…
نتوانستم گریه کنم. نعرهای کشیدم که بخشی از دردم را بیرون داده باشم. درد در سینهام جا ماند. دوباره از هوش رفتم. چقد زمان گذشته بود نمیدانم؟ با شیون خانم عزتی به هوش آمدم. یکی با اورژانس تماس گرفته بود. فرصت نداشتم، با نگاه حریص موی بچهها را ناز میکردم. با احتیاط میبوسیدمت بهجای همهی شبهایی که دیر آمدم و دلگیر بودی و جرات نداشتم و غرورم نمیگذاشت دستت را بگیرم، ببوسمت. خودت میگفتی: «وقتی بچهها رو میبوسی منم ببوس اینجوری فک نمیکنن علاقهی زن و مرد ممنوعه.» و من میگفتم: «بس کن. دورهی لیلی و مجنونبازی من و تو گذشته دیگه…»
تو دلخور میشدی. میفهمیدم عشق میخواهی حتی به این بهانه، اما حذر میکردم و تو نیمچه قهر بودی. من هم میگفتم: «خودش برمیگرده، گرون نخر ارزون میشه.» قیمتت بالا رفت. آنقدر بالا که دیگر وسعم به خریدش نرسد. ما هبوط کردیم اما هر کدام در برهوتی جدا…
31 پاسخ
عزیزم چه داستان زیبایی و چه قلم زیبایی. لذت بردم و حریصانه تا آخر خواندمش.
👏🏻👏🏻👏🏻👌🏼👌🏼
داستان زیبایی بود و روایت بسیار زیباتر.منم باهاش بغض کردم.
مرضیه جان نثر شاعرانهات منو به گریه انداخت.
اخیرا شرایطی مشابه داستانت برای یکی از دوستان اتفاق افتاده و داستانکوتاهتو با گوشت و استخون حسش کردم.
استعارهها و تمثیلهای خیلی ماهرانهای رو گنجونده بوده.
جاهایی که نیاز بود جملات کوتاه باشه، کوتاه بود و بالعکس.
تعادل بین توصیف صحنه و دیالوگ عالی رعایت شده بود.
بعضی از جملاتتو ۵_۶ بار با خودم زمزمه کردم، انگار که بخوام مثل یک دوبیتی حفظش کنم.
«خون کف سینک را نقاشی میکند.»
«تاولهای روی دیوار سُر خورده بودند پایین.»
بهت تبریک میگم دوست نازنینم.😍
سپاسگزار مهرتم زهرهی هنرمند.
قلم بسیار زیبایی دارید. واژهها و ترکیباتی که استفاده کرده بودید، نوآورانه و دلنشین بود. من که بسیار لذت بردم.
تشکر نیکنم لالهجانم که با لطف داستان منو خوندین.
درود خانم یار محمدی
توصیف درستی از زندگی خیلی از آدمهاست.
قلمتون سبز و همیشه بدرخشید.
✨️🌹❤️🩹👌
درود بر مرضیه خوشقلم. به قدری لذت بردم از خوندن داستانت که یه نفس تا آخرش رو رفتم. جملهجملهاش درس زندگی بود. تنها نویسندهای خلاق میتونه داستانی کوتاه رو با عمق و گیرایی یه رمان بنویسه. مانا باشی دوست خوبم.
مریمجان شما همیشه محبت دارین به من. خوشحالم به دل دوستان نشسته.
سلام مرضیه جان.
مثل همیشه ثابت کردی که چقدر توی داستاننویسی توانایی👏😍
مدلی که داستان رو شروع کردی و پیش بردن قصه از زبان زن و تموم کردنش از زبان مرد جز نقاط قوت داستان بود.
آوردن بخشهایی از کتاب و ترکیب هبوط و برهوت برای پایان داستان هم خیلی جذاب بود.
فقط اون قسمتِ اول داستان که میگی “تلفنت زنگ خواهد خورد” به نظرم میشه زمان فعل رو به زنگ میخورد تغییر داد🤔
بازم باید دوباره متن رو بخونم تا دقیقتر نظر بدم.
ولی دستمریزاد عالی هستی👌❤️
سپاس مهسای نازنینم. حوصله بهخرج دادین و با دقت خوندین.
خانم یارمحمدی دست مریزاد. داستانتان بسیار عالی بود. گنجاندن چند راوی در داستان و متن ادبیاش فضایی مبهم و زیبا به داستان بخشیده بود.
باعث خوشحالیه که شما داستان رو خوندن و دوست داشتین.
مرضیهی عزیز،
از همان پاراگراف اول دستمان میآید که با یک زبان درستوحسابی طرف هستیم؛ زبانی که تا پایان قصه با همان قوت پیش میرود و هیچکجا ناامیدمان نمیکند.
رفتوآمد میان گذشته و حال راحت و روان انجام میشود و آن بخشهای اسطورهای هم زبان بسیار دلنشینی دارند. عنوان قصه هم قشنگ است.
متاسفانه من شاهد چنین فاجعهای در نزدیکی بودهام؛ مردی که به خانه آمد و همسر و دو فرزندش را که اتفاقن حمام میکردند و برهنه هم بودند و در اثر گازگرفتگی از حال رفته بودند در خانه پیدا کرد. همسایهها از صدای فریاد مرد متوجهی حادثه شده بودند. (خوشبختانه همسر و یکی از فرزندان نجات پیدا کردند.) من همیشه به آنچه او از سر گذرانده بود فکر میکردم، الان با قصهی شما انگار به شکلی جای آن مرد قرار گرفتم، مخصوصن وقتی میگفت «با احتیاط میبوسیدمت.» واقعن آدم با احتیاط میبوسد یک عزیز از دسترفته را. (خلاصه که قصهی شما اشک ما را درآورد.)
فقط خیلی خوب میشود اگر زمان افعال را یک بار بازبینی کنید، من در دوبارهخوانی کل قصه را با صدای بلند خواندم که مطمئن شوم برداشتم اشتباه نیست. در بخشهایی زمان حال و گذشته و آینده با هم ترکیب میشوند که متن را از یکدستی خارج میکند، مثلن:
«آنشب دوباره سنگینی فضا را حس میکردم مثل شبهایی که تو و بچهها نیستید و به خانهی پدرت میروید تا به قول خودت «دلتنگی بتکانی».»
این بخش جایی است که حادثه رخ داده و مرد گذشته را مرور میکند، در نتیجه قاعدتن باید بگوید «مثل شبهایی که تو و بچهها نبودید و به خانهی پدرت میرفتید …» در جملهی بعدیاش هم همین اتفاق میافتد: «مثل وقتی با من قهری با بچهها بیرون میزنی از خانه، تماسم را جواب نمیدهی…»
یا مثلن:
«خانه سرد و بدبوست. صدای شرشر دوش حمام میآمد. »
خانه سرد و بدبو بود، صدای شرشر دوش حمام میآمد.
یا این مورد:
«تلفنت زنگ خواهد خورد. یکبار، دوبار. مثل همیشه جواب نمیدهی.»
به نظر باید اینطور باشد:
تلفنت زنگ میخورد. یکبار….
صرفن یک نظر شخصی است و ممکن است درست نباشد.
(راستی اینم بگم که شخصیت زن قصه خاطراتش رو خیلی شیک نوشته، من یاد خاطرات خودم افتادم که به درد سبزی پیچیدن میخورن 🥴)
موفق باشید.
مریمجانم مرسی که انقد با دقت و توجه داستان رو خوندن. حق با شماست. فقط یه دوست دقیق میتونه این نکتهها رو گوشزد کنه. حتمن توی ویرایش دقیقار عمل میکنم.
مرضیه جان با داستانت گریه کردم یعنی به دل نشست برای تعريف همین کافیه فکر میکنم
چیزی که اون بین به ذهنم میرسید کتاب چراغها را خاموش میکنم فریبا وفی بود فکر میکنم میتونه کمک کنه که متن داستانی تر بشه و اینکه من داستان مشیانه و مشیانه رو نخوندم نمیدونم کتابی هست که موجود یا یه داستان خیالی اما وسطاش گفتم اگه من بودم حین نوشتن یه جایی رو نشون میدادم که زن داره اون کتاب رو میخونه و خب یه سری صحنهها یا اطلاعات از طريق اون کتاب پیش بره ضمن اینکه اونجاهایی که راوی عوض میشد کمی زمان میبرد تا متوجه بشیم هرچند اینقدر لحن خوب بود که متوجه بشیم اما من اون سویچ یا قلابی که راوی تغییر میکرد رو نگرفتم البته که شاید به خاطر یکبار خوندن باشه در کل لذت بردم آفرین
سپاس مرضیهجانم که وقتی گذاشتین و خوندین. پیشنهاد خوبیه، توی ویرایش اسطوره رو گسترش میدم.
قصهی آدم و حوای خودمونه.
خانم یارمحمدی عزیز، چقدر داستانت قشنگ بود و آخرش گلوم پر از بعض شد. شاید به این دلیل که زنم و شاید خیلی از این چیزا رو برای مادرم یا خواهرم یا حتی خودم تجربه کردم. تشبیه های زیبایی به کار برده بودی و نحوهٔ نوشتن داستان که گاهی بعضی چیزا رو تکرار کردی که این تکرار قشنگ بود. در کل داستان زیبایی بود و من لذت بردم.
گیابندم، سپاسگزار همراهیت هستم.
خیلی از حرفها و دردها مشترکند، درد بخشی از زندگیمونه و ناگزیر به عبور از دردیم.
خیلی عالی بود.
سپاسگزارم دوست همنویسم
عالی بود. دمت گرم.
سپاسگزارم دوست همنویسم
امروز که استاد تایید کردن، خوندن قصهم بیشتر به دلم چسبید.
البته با اینکه شاید بیش از سیبار ویرایشش کردم و چند ماه بود باهاش زندگی میکردم، بازم جا داره ویرایشش کنم.
هزار ماشالله به این قدرت قلم👏👏👏
ماهها بود که همچین نوشتهی پرقدرتی نخونده بودم
سپاسگزارم دوست همشاگردی. خوشحالم قصه رو دوست داشتین.
سلام مرضیه جان
یکی از تأثیرگذارترین قصهها با قلم و سبک مخصوص به خودت رو خوندم. تمام جزییات قصه رو میتونستم تصور کنم.
جمله آخرت رو خیلی دوست داشتم.
سپاسگزارم دوست همنویسم
خانم یارمحمدی چقدر نوع روایت شما دلنشین و متفاوت بود. برخی جملات که خیلی به دلم نشست:
«اصلا به غربت آمدم تا مجبور نباشم تو را به کسی توضیح دهم.»
«گاهی وسوسه میشوم میخواهم نبودنت را در دیگری جستجو کنم.»
مضمون داستان شما خیلی آشنا و ملموس بود بهویژه مشکلاتی که زن با آن دستوپنجه نرم میکرد. برای همین بهراحتی با شخصیتها ارتباط گرفتم.
موفق باشید.
مرضیهی عزیز مسحور قلمت شدم.
این داستان روایتیست از عشق که بهجای بلوغ، به سکوت پوسیده تبدیل شده؛ عشقی که زیر بار سنت، نقشهای جنسیتی، نیازهای پنهان، و ناتوانی از بیان احساس فرو میریزد.
فرجام تلخ، نتیجهٔ یک رویداد نیست؛ نتیجهٔ هزار زخم کوچکِ هرروزه است.
داستان میگوید:
وقتی عشق تبدیل شود به جنگِ نبودن و دیر آمدن،وقتی صداها خاموش شوند و غرور جای کلام را بگیرد،آنگاه پایان رابطه نه جدایی است و نه مرگ،
بلکه هبوط در دو برهوت جدا.
جملهی پایانیت دنیایی از حرف در دلس داره. دست مریزاد
باعث دلگرمی که دوستانم قصه رو خوندن و دوست داشتن. از همهتون سپاسگزارم و به داشتن شما دلم گرمه.