داستان کوتاه «امیدوار» از فریده جوریکی

جلوی در مدرسه با یک سطل بلال ایستادم و برادرم جلوی در دیگر مدرسه. دخترها از من بلال نمی‌خرند. برادرم فروشش بهتر از من است. شاید چون چهار سالمه و دخترم. شاید چون برادرم قشنگ‌تر از من است با چشم‌های سبز. ولی عیب ندارد نوبت من هم می‌رسد فردا باقلوا در بازار می‌فروشیم.
ما یک خانواده هفت نفره هستیم. مادربزرگ، بابا، مامان، من و سه برادرم. خانواده فقیری نیستیم ولی بابا تمام پولش را مشروب می‌خرد. بعد از مشروب مامان را می‌زند.
من می‌خوام زیاد پول در بیارم. فکر می‌کنم اگر بابا پول بیشتر داشته باشد کمتر مامان را می‌زند. من و دو برادربزرگم همیشه کار می‌کنیم.
آن‌ها بیشتر از من کار می‌کنند چون یکی از آ‌ن‌ها شش سال و دیگری هشت سال بزرگتر هستند.
خانه ما پشت مغازه است و درش به مغازه راه دارد. دو تا اتاق داشتیم. به تازگی با اجازه صاحبخانه یک اتاق اضافه کردیم.سقف اتاق ایرانیت است.
باران که می‌بارد از سقف آب چکه‌چکه می‌ریزد توی قابلمه‌هایی که مادربزرگ گذاشته است.
زمان بیکاری قطره‌ها را می‌شمارم و از آن لذت می‌برم.
پنج ساله شده‌ام. از مامانم می‌خواهم مرا در مدرسه ثبت‌نام کند. می‌گوید: «سنت کمه»
کلی گریه می‌کنم، تا مامان قبول می‌کند. مرا ثبت احوال می‌برد و سنم را در شناسنامه زیاد می‌کند.
همان سال مامان و بابا از هم جدا شدند. بعد از مدرسه پیش بابا می‌رفتم و می‌گفتم : «چرا از مامان جدا شدی؟ کاشکی با هم بودیم.»
من را روی پاش می‌گذاشت و می‌گفت: « هر موقع بزرگ شدی خودت می‌فهمی چرا؟ »
«تا زمانی که بابا زنده بود اول اون را می‌دیدم بعد خونه می‌رفتم.»
من و دو برادرم با مامان ماندیم. مادربزرگ و برادر بزرگم پیش بابا ماندند.
مامان و بابا هر کدام خیلی زود ازدواج کردند. از پدر ناتنی‌ام بدم می‌آمد. بارها به مامانم می‌گفت: «مگه نگفتی بچه‌ها رو به مادرت می‌دی. هنوز که اینجان.»
مادربزرگم پیش ما آمد.
خانه‌ای با یک اتاق اجاره کردیم. واقعن فقیر شدیم. مامان در کارخانه‌ای به خیاطی مشغول شد. من و برادرم تابستان در آن ‌جا کار می‌کردیم. من پادو شلوار دوزها شدم و برادرم با دامن دوزها کار می‌کرد. حداقل خرج تحصیل‌مان را در می‌آوردیم.
مدرسه‌ی ما شیفت صبح و بعدازظهر داشت. برای اینکه توی خونه نمانم صبح و بعدازظهر به مدرسه می‌رفتم.
مادربزرگم از درس خواندن من خوشش نمی‌آمد. عقیده داشت: «دختر، پررو می‌شه.»
با پول تو جیبی‌م کتاب می‌خریدم بیرون از خونه می‌خوندم بعد پاره می‌کردم. مادربزرگ نبیند.
ابتدایی را تمام کردم. جشن آخر سال داشتیم. بچه‌هایی را که نمرات خوب و هنری داشتند، انتخاب می‌کردند.من به آرزویم رسیدم و آواز خواندم. جشن یک هفته طول کشید. بچه‌ها به خاطر لباسم که هر روز همین یک دست را می‌پوشیدم، مسخره‌ام می‌کردند. ولی من ناراحت نمی‌شدم چون موفق شدم.
در پایان امتحانات اول راهنمایی، بابا فوت کرد. مغازه را با کمک برادرهایم باز کردیم.
برادر بزرگم به خاطر بدهکاری بابا، کار جدیدی پیدا کرد. برای آموزش به آمریکا رفت.
برادر دیگرم هم بعد از مدتی در دانشگاه تربیت معلم قبول شد.
حالا همراه شاگردی جدید در مغازه بودم. برای دیدن برادرم دلتنگ می‌شدم.
زمانی که با برادرم کار می‌کردم، هر کس مزاحم می‌شد، او مواظبم بود.
به یادم آمد وقتی برادرم بود با هم شلوار و پیراهن مردانه را شریکی می‌پوشیدیم. چقدر زود تمام شد. حالا من تنها شدم. با افرادی کار می‌کنم که غریبه هستند. چاره‌ای نیست باید تحمل کنم.
من در دوران راهنمایی، شاگرد اول بودم همیشه، حالا توی دبیرستان نمرات خوبی نداشتم.
وقتی برادر بزرگم به خانه ما آمد،
گفتم: «من مدرسه نمی‌روم. وقت درس خواندن ندارم.»
اما ثبت نامم کرد و به مامان گفت: «بزرگ شده است. دیگر نباید توی مغازه کار کند. آن‌جا برایش مناسب نیست.»
برادر کوچکترم که با من دو سال اختلاف سنی داشت، حالا باید در مغازه کار می‌کرد. خودش و مامان قبول نمی‌کرد. با اصرار برادرم موافقت کرد.
همان سال برادرم مرد. حالم خیلی بد بود. به خاطر قولی که به او داده بودم با هر بدبختی بود دیپلم گرفتم.
مامان تصمیم گرفت مرا پیش خانم برادرم بفرستد.
بچه‌ی برادرم یک هفته‌ش بود که بابایش مرد. مادرش دیوانه شده بود. بچه را می‌زد و می‌زد و من باید از بچه مراقبت می‌کردم. مادرش شده بودم. همه‌ی کارهایش را انجام می‌دادم.
از اینکه می‌تونستم کاری برای برادرم بکنم احساس رضایت می‌کردم حالا یادگار او را نگه می‌داشتم.
خوشحال بودم خانه نیستم که مجبور بشوم حرف‌های پدر ناتنی‌ام را بشنوم.
هر زمانی که تنها می‌شدیم، می‌گفت: «تو باید زن من می‌شدی.»
برای خرید پارچه برای مامان می‌رفتیم آهسته می‌گفت: «فروشنده‌ها فکر می‌کنند تو زن من هستی و مامانت مادر زن من»
دلم می‌خواست خفه‌ش کنم. اما نمی‌خواستم مامان بفهمد و ناراحت شود.
به‌‌گمانم خود مامان هم فهمیده بود،که به زن‌برادرم گفته بود: «این دختر را نگه دار.»
باید تایپ یاد بگیرم تا کار پیدا کنم. پیش خانم برادرم بودم، کلاس ماشین‌نویسی رفتم. کلاسم تمام شد. آگهی استخدام روزنامه را نگاه می‌کردم چشمم افتاد به آگهی دیگری. «به خانواده‌ی هفت نفره زمین می‌دادند.»
به خانه رفتم به مامان گفتم: «در روزنامه آگهی گذاشتند به خانواده هفت نفره زمین می‌دند، ما هم هفت نفر هستیم تمام شناسنامه‌ها را به من بده.»
مدارک را کامل کردم و با مامان به سازمان مسکن رفتیم.
به آقایی که مسئول ثبت نام بود دادم. آشنایی با اون در زندگی من نقش پر رنگی داشت.
مرد: «باید سرپرست خانواده اقدام کند.»
من: «ایشون پدر من نیست و سرپرست خانواده، مادرم هستند.»
مرد: «نمی‌شود.»
من: «اگر بعد از اینکه خانه را ساختند، مرا بیرون کنند وجدان شما قبول می‌کند؟»
بحث کردیم. برای اولین بار صدایم را بالا بردم.
برای اینکه قبول کنند بارها و بارها به سازمان رفتیم.
تلاش من زمانی به نتیجه رسید که خودم کارمند اداره شدم و به مامان زمین دادند.
روزی همان آقا گفت: «تو که مثل کارمندها اینجا هستی, بیا اینجا مشغول به کار شو. چیزی بلد هستی؟»
گفتم: «تایپ»
من را به گزینش سازمان زمین شهری معرفی کرد. در گزینش قبول شدم.
مدیر گزینش گفت: «حیف است تو تایپیست بشی. از کامپیوتر چیزی می‌دانی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «یاد می‌گیری.»
رییس گروه انفورماتیک را صدا کرد و گفت: «می‌خواهم همه چیز را به این دختر یاد بدهی.»
مرد پرسید: «رشته تحصیلی او چیست و معدلش چند است؟»
معدلم پایین بود و رشته‌ی تحصیلی‌م هم به کامپیوتر نمی‌خورد.
مرد گفت: «دو هفته آزمایشی پیش ما باشه اگر رضایت داشتم، می‌تونه با ما کار کنه.»
خیلی خوب کار می‌کردم. اول کدگذار، بعد پانچیست و در آخر برنامه‌نویس شدم.
سر گروه پانچیست ها شدم. خیلی خوشحال بودم که دارم موفق می‌شم.
سازمان آزمونی گذاشت کارمندان و بچه‌های خارج از اداره می‌تواتستند شرکت کنند. قبول شدم و در دانشگاه بهشتی دوره‌ی نرم‌افزار را گذراندم. در اداره هم سخت‌افزار یاد گرفتم.
آن‌ زمان به همکاران، زمین می‌دادند. پسری که هم سن من بود به خاطر تعهد کتبی به اینکه تا یک ماه ازدواج می‌کند زمین گرفت. از این تبعیض خیلی ناراحت شدم. نامه‌ای به مدیرعامل نوشتم من هم تعهد کتبی می‌دهم تا یک ماه دیگر ازدواج می‌کنم. سوژه‌ی خوبی برای تمام همکاران شد. همه می‌خندیدند. مدیر عامل من را احضار کرد و گفت: «واقعن تا یک ماه دیگر می‌توانی ازدواج کنی؟»
گفتم: «سعی خودم را می‌کنم.»
زیر نامه‌ی من نوشت با ایشان مساعدت کنید و من توانستم زمین بگیرم. بعدها یک زمین دیگر خارج از اداره هم خریدم.
با آقایی که معرفم بود، نامزد کردیم. ولی بعد از یک ماه مست به خانه‌مان آمد. من خاطره خوبی از مشروب نداشتم. نامزدی را بهم زدم.
پسر عمه ام به خواستگاری آمد از او خیلی خوشم می‌آمد ولی مامان چون از عمه ام دل خوشی نداشت با اینکه نامزد کردیم بهم زد.
دوباره خانواده آن آقا به خانه ما آمدند. خودش نروژ بود. خونه خریده بود و در شهرداری آنجا کار می‌کرد. فیلم خونه و محل کارش را برایم فرستاد و تلفنی از من خواست که قبول کنم باهاش ازدواج کنم . فرصت خوبی بود برای همیشه گذشته را در اینجا بگذارم و بروم . حتمن آینده خیلی خوب می‌شود . به خودم خیلی اطمینان داشتم. ولی باز هم نشد. دوباره جشن نامزدی و دوباره‌هایی که تکرار می‌شد. اول قرار بود غیابی عقد کنیم بعد تصمیم گرفت به ایران بیاید. ولی نتونست . به من گفت: « اگر خواستگار خوبی برایت آمد ازدواج کن. خیلی ناراحت شدم .»
بعد از یک ماه ازدواج کردم. وقتی آمد باور نمی‌کرد بعد از آن تلفن در عرض یک ماه من این کار را بکنم. گفت: « من گفتم تو چرا این کار را کردی، چرا منتظر نماندی.»
گفتم: «دیگه ازدواج کردم امیدوارم در زندگی خوشبخت بشی.»
فکر می‌کردم با داشتن زمین و حقوق ثابت همه چیز به دست آوردم. صد در صد خوشبخت می‌شوم ولی زندگی با من همچنان بازی می‌کرد. همیشه امیدوار بودم و همین باعث حرکت من می‌شد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 شهریور 1404

30 شهریور 1404

13 اسفند 1402

13 اسفند 1402

19 اردیبهشت 1396

19 اردیبهشت 1396

16 پاسخ

  1. درود خانم چوربکی جان
    داستان بصورت روایت بود که خیلی از داستان ها همینطوره. خیلی شخصیت‌ها خلاصه وار بود بخصوص رفتن برادر در آن اوضاع به آمریکا.
    به نویسندگی ادامه بدید و موفق باشید همواره بدرخشید✨️🌹❤️‍🩹

  2. سلام خانم جوریکی عزیز،

    خسته نباشید. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانتون می‌خوام بدونید:
    1- شما برای من خیلی عزیز هستید 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیتون، من و دوستان شاهد موفقیت‌های روز‌افزون شما باشیم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست براتون بگم تا بدونید با دقتِ کامل متن شما رو رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:10/ رسایی و درستی بیان:10/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:10/ اصول فصاحت و بلاغت:10/ استواری و استحکام معانی:10
    1- شروع داستان شما با بیان جملاتی کوتاه از زبان یک دختر بچه‌ی چهار ساله بسیار دوست داشتنی بود 2- جمله‌ی تاثیرگذاری بود:« بعد از مشروب مامان رو می‌زد» 3-« می‌خریدم، می‌خوندم، پاره می‌کردم»: بسیار هنرمندانه مفهوم خشم رو به تصویر کشیده بودید 4- همراه با این جمله از متن، خیلی درد کشیدم:« تو باید زن من می‌شدی» 5- آشنایی با اصطلاحات تخصصی رشته‌ی کامپیوتر.

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- کمتر مامان را می‌زند 2- خوب و هنری 3- خانم برادرم.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    با ‌احترام،
    لاله فاضلی.

    1. سلام ممنون از نظرتان. سعی می‌کنم در نوشتن بیشتر حوصله به خرج بدهم و با دقت حسم را منتقل کنم. از اینکه داستانم را خوانید سپاسگزارم.

    2. سلام ممنون از نظرتان. باید چند جمله می‌نوشتم، از بین آنها جمله‌ای که بهتر حسم را منتقل می‌کرد، برمی‌گزیدم.
      سپاسگزارم

    3. سلام ممنون از نظرتان. باید چند جمله می‌نوشتم، از بین آنها جمله‌ای که بهتر بود را انتخاب می‌کردم. در مورد جمله « کمتر مامان را می‌زد» از دید آن بچه بی‌پولی پدر باعث کتک خوردن مادرش می‌شد. من درک او را به تصویر کشیدم. ولی در واقعیت اینطوری نبوده. باید کامل تر توصیف می‌کردم.
      از اینکه به دقت خواندی سپاسگزارم.

    4. سلام ممنون از نظرتان. باید چند جمله می‌نوشتم، از بین آنها جمله‌ای که بهتر بود را انتخاب می‌کردم. در مورد جمله «کمتر مامان را می‌زد» از دید آن بچه بی‌پولی پدر باعث کتک خوردن مادرش می‌شد. من درک او را به تصویر کشیدم.
      شاید اگر این جمله را حذف می‌کردم بهتر بود.
      باید چند بار ویرایش می‌شد و به قول استاد بلند برای خودم می‌خواندم. امیدوارم داستان‌های دیگر بهتر شود.
      از اینکه به دقت خواندی سپاسگزارم.

      1. نظر لطف شماست خانم جوریکی گرامی، بزرگوارید.
        از زمانی که متوجه شدم شما به عنوان یکی از مادرانِ دوستان، عضو مدرسه‌یِ نویسندگی هستید، از این موضوع خیلی خوشحال شدم. اصلا این حضور شماست که جریان مهر و محبتِ مادری رو در کلاس‌مون برقرار کرده و ما رو دلگرم می‌کنه. پاینده و مانا باشید.
        تازه شما لطف کردید و اولین داستان کوتاه من رو خوندید و نظر پرمهرتون رو قبل از همه‌ی دوستان ارسال کردید.

        1. سلام دوست عزیزم باعث افتخار است در جمع جوانان از خلاقیت و نوشته‌های شما مستفیض می‌شوم.

  3. اولش یاد بچگی خودم افتادم که برا رقابت با پسرعمه‌ام زردآلو می‌فروختم.

    امید قشنگی تو داستانت موج می‌زد. من از نق و نوق بدم می‌اد تو داستانت با اینکه مشکلات غوغا می‌کرد اما امید پرزور بود.

    1. ممنون دوست عزیزم که نظرت را نوشتی. خوشحالم حسن را توانستم منتقل کنم.

  4. داستان دلگرم‌کننده‌ و الگوی خوبی رو نشون‌مون دادین.
    به قول استاد به‌جای آمار دادن، کاش هر یک از بجه‌ها رو در یک صحنه معرفی می‌کردین.
    انگار خلاثه‌ای از یک یه زندگی‌نامه رو می‌خونم.

    تلاش شما ستودنیه.

    1. ممنون دوست خوبم. درست می‌گید. فکر کردم اگر تمام شخصیت‌ها را معرفی کنم داستان طولانی می‌شود و داستان خواننده را جذب نمی‌کند. در ویرایش متن حتمن این کار را انجام می‌دهم. سپاسگزارم

    1. ممنون از نظر شما، کاملن درست گفتید. باید افراد مختلف و شخصیت هایشان را بیشتر توصیف می‌کردم.

    2. ممنون دختر گلم از اینکه همیشه مشوق من هستی. استاد کوچولوی من.

    3. ممنون دوست عزیزم که نظرت را نوشتی. خوشحالم حسم را توانستم منتقل کنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *