قبل از خواب عادت داشت چند چیز را نگاه کند:
قیمت آپارتمانها، قیمت ماشینها، و گاهی هم بلیت شهرهایی که هیچوقت به آنها نرفته بود.
بعد گوشی را میبست و چراغ را خاموش میکرد.
آخرین بار که وارد دفتر املاک شد، مشاور فقط سری تکان داد و قیمت تازه را نشانش داد. عددها در عرض دو هفته، چند برابر شده بود.
همانجا فهمید اگر میخواهد به خواسته هایش برسد، باید جایی دیگر دنبالِ شانس بگردد.
اسمش حامد بود، برنامه نویس ماهری که در یک خانهی اجاره ای در مرکز شهر، تنها زندگی میکرد. یک موتور و یک ماشین داشت. موتور برای عبور راحت از ترافیک سنگین، و ماشین برای وقتی که باران میبارید و یا هوا خیلی سرد بود.
قدش معمولی بود، شانههای پهن و بازوهای سفتی داشت، اما زیر تیشرت، برآمدگی شکمش معلوم بود.
همیشه یقه پیراهنش اتوکشیده و کمربندش با کفشش سِت بود. و یک پاکت سیگار هم، در جیب سمت راست کتش همراه داشت.
از هجده سالگی پایش به این شهر باز شد. آمده بود در دانشگاه مورد علاقهاش تحصیل کند. بعد از فارغالتحصیلی همینجا ماندگار شد، در این شهر بزرگ راحتتر میتوانست راه را برای رسیدن به اهدافش باز کند.
چهار سال بود اینجا زندگی میکرد. با اهالی محله سلامعلیک داشت، مثلاً چند بار ویندوزِ لپتاپِ فرهاد، آرایشگر محل را عوض کرده و برایش بهترین آنتیویروس بازار را نصب کرده بود. با اینکه از دید خودش این قبیل کارهای پیشپاافتاده در شأن برنامهنویسی مثل او نبود، اما همین کار ساده، فرهاد را نرم کرده بود تا موقع اصلاح، نهایت دقت را به کار ببرد و حتی به او تخفیف بدهد. یا وقتی شنید پسرِ کوچکِ آقای تیموری -کارمند بانک- در درس ریاضی مشکل دارد، با وجود آنکه وقتش پر بود و باید از زمان استراحتش میزد، به او پیشنهاد کمک داد. در عوض، آقای تیموری هم در بانک هوایش را داشت و کارهایش را بدون صف جلو میبرد.
بهتازگی در شرکت نسبتاً بزرگی استخدام شده بود. قبل از آن، طی سه سال چهار بار محل کارش را عوض کرده بود، موضوعی که در رزومهاش کمی دهنکجی میکرد. روز مصاحبه، بعد از آنکه توانست حسابی دل منابع انسانی را ببرد، از او پرسیدند: «چرا اینقدر جابهجا شدی؟»
حامد خیلی ساده جواب داده بود: «خب، پول بیشتری میدادند.»
در محیط کار هم، با همه کنار میآمد، جز شاهین،
رئیسی که عادت داشت هر لحظه که اراده میکند از او هرکاری را بخواهد.
صبح چهارشنبه بود و باران به شیشه اتاق میزد. با همین صدا بیدار شد. چشمهایش هنوز بسته بود اما بوی باران اتاق را پر کرده بود. پلکهای سنگینش را باز کرد، کشوقوسی به بدنش داد و از تخت بیرون آمد، بیآنکه بداند چرا، در دلش آشوب بود.
صورتش را شست و راه افتاد. سرمای داخل ماشین لرزهای ناخودآگاه به تنش انداخت. بخاری را روشن کرد و در انتظارِ گرم شدنِ موتور، بخار دهانش را میان دستهایش فوت کرد. در کوچه خبری نبود، جز کبوتری که روی سیمهای برق کز کرده بود و با صدای لاستیک ماشین روی آسفالت خیس، پر کشید.
پشت میز کارش که نشست، طبق عادت همیشگی، اولویتهای روز را در سررسیدش یادداشت کرد. چیزی نگذشت که گوشیاش لرزید، پیامکی از وکیل مهاجرت، آن هم اول صبح:
«سلام. مدارکتو همین امروز تا ساعت ۱۲ برسون. اگر میتونی خودتم بیا.»
خودکار از دستش افتاد و روی سررسید غلتید.
قرار بود مدارک را ماه آینده بفرستد، وکیل گفته بود وقت هست، مگر آنکه سایت ناگهان باز شود یا شرایط اورژانسی پیش بیاید.
باید کارهایش را تمام میکرد تا بتواند مرخصی ساعتی بگیرد و از چنگ شاهینِ بدقلق فرار کند. انگشتانش بیدرنگ روی کلیدهای کیبورد میدویدند. چشم از نمایشگر برنمیداشت، ساعت نزدیک ۱۰ شد.
همین که خواست از روی صندلی نیمخیز شود، سایهی منشی روی میزش افتاد، با لیستی از کارهای جدید. منشی با لبخندی گفت: «حامد جان مممم .. ببخشید، شاهین یعنی رئیس تاکید کرده اینها همین الان انجام بشه. گفت تا قبل ۱۲ برسون بهش.»
حامد، که انگار تمام نقشههایش نقش بر آب شده بود، نفس سنگینش را با حرص بیرون داد و نیمهفریادی زد: «ای بابا! الان؟ من اصلاً وقت ندارم!»
منشی نگاهش را دزدید و زیر لب گفت: «من که… من که کارهای نیستم، فقط دستور رو رسوندم.»
حامد میدانست بحث کردن بیفایده است. به بالکنِ انتهای راهرو رفت و سیگاری روشن کرد، و با دستان لرزان، برای وکیلش نوشت:
«سایت باز شده؟ فایلها رو تا چند دقیقه دیگه ایمیل میکنم اما الان نمیتونم بیام دفتر. بعد از کار خودم رو میرسونم. بگو چی شده؟»
میدانست منصوری این وقت صبح، تماس را جواب نمیدهد.
پک عمیقی به سیگار زد و دودشرا به ریههایش فرو داد. باران بند آمده بود و بوی خاک خیسخورده مشامش را نوازش میکرد. کبوتری روی لبهی تراس، کنار گلدان نشسته و پرهایش را پف داده بود. حامد نگاهش کرد و زیر لب گفت:
«خوشبهحالت… هر وقت دلت بخواهد، هر جا که بخواهی پرواز میکنی.»
چشم از کبوتر گرفت. لرزشِ ناگهانی دستگاه در دستش، رشتهی خیالش را پاره کرد. پیام وکیل روی صفحه نقش بست:
«بهتره تا جایی که میتونی سریعتر اقدام کنی.»
انگار میخواست عقربهها یکبار هم که شده به حرفش گوش بدهند و زودتر حرکت کنند تا بتواند خودش را به وکیل برساند. دوباره نگاهش به لبهی تراس افتاد، خبری از کبوتر نبود. پرنده رفته بود.
***
آفتابِ کمرنگِ غروب، روی بام خانهها کش میآمد. تازه از دفتر وکیل بیرون زده بود، اما اصلاً دلش نمیخواست به خانه برگردد.
بیهدف در خیابانها میراند. صدای وکیل روی مغزش راه میرفت:
«حامد جان، مرزها داره بسته میشه. یه بیماری عجیب افتاده تو دنیا… معلوم نیست چی به چیه.»
چنگش را روی فرمان ماشین محکمتر کرد. با اینکه موقعیت شغلیِ درخشانی در اروپا پیدا کرده بود و مدارکش تقریباً کامل بود، اما حالا بیماریِ ناشناختهای داشت دنیا را میبلعید و شانسِ او برای رفتن، لحظهبهلحظه دود میشد و به هوا میرفت.
به یاد آورد که بعد از پایانِ ساعتِ کاری، چطور بیاعتنا به فریادهای شاهین در راهرو، که اصرار داشت اضافه کار بایستد، کیفش را برداشته و از شرکت بیرون زده بود، به امیدِ آنکه کارهایش جلو افتاده، اما حالا احساس میکرد در هوا معلق است و دستش به هیچجا بند نیست.
پایش را روی گاز فشار داد. نخواست به رانندگی در این ترافیک خفهکننده ادامه دهد، فرمان را چرخاند، مسیرش را عوض کرد و ماشین را به سمت بالاترین نقطهی شهر کِشاند. جایی که شاید بتواند کمی نفس بکشد.
ماشین را پارک کرد و پیاده شد. بادِ سردی میوزید. دستهای یخزدهاش را عمیقتر در جیبهایش فرو برد و بیهدف راه افتاد. با نوک کفش، سنگهای درشتِ مسیر را به گوشهای پرت میکرد.
ایستاد، چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید تا تپش قلبش را آرام کند. زیر لب با خودش زمزمه کرد: «شاید هنوز دیر نشده باشه…»
پلکهایش را که باز کرد، نگاهش به سوسوی چراغهای شهری افتاد که زیر پایش پهن شده بود.
تماشای آن حجم عظیم از خیابانها و آدمها، او را به عقب برد، به همان روزهایی که تازه به این شهرِ درندشت آمده بود.
پدر و مادرش میخواستند پزشک شود و او هم بهناچار در دبیرستان، تجربی خوانده بود. اما بعد از دیدنِ فیلم «انجمن شاعران مرده» بیسروصدا مسیرش را کج کرده و شروع به خواندنِ ریاضی کرده بود.
کنکورِ ریاضی داده و قبول شده بود. از آنجا که در شهر دیگری دانشجو بود، خانواده تا چند ماه فکر میکردند پسرشان دارد پزشکی میخواند. وقتی بالاخره واقعیت را با آنها در میان گذاشت، خانه به هم ریخت. اول تهدید به محروم شدن از ارث و بعد هم قطعِ کاملِ خرجیِ ماهانه.
از همانجا بود که مجبور شد روی پای خودش بایستد. چون پایهی ریاضیاش عالی بود، بهجای همدانشگاهیهایش امتحانِ میانترم میداد و پولِ قابلتوجهی میگرفت. در کنارش، یک کارِ نیمهوقت هم در انتشارات دانشگاه پیدا کرده بود و با همان درآمدها، چرخِ زندگیاش را میچرخاند.
یادآوریِ این سرسختیها و روزهای سختِ گذشته، لبخندِ کمرنگی گوشهی لبش نشاند.
حسی آشنا از لجبازیِ جوانی و سرسختیِ آن روزها در تنش دوید. به خودش افتخار کرد که در برابر آنهمه سختی کم نیاورده بود.
آن روزها، پساندازش تقریباً به اندازهی خرید یک خانهی نقلی در مرکز شهر رسیده بود. اما درست همزمان با فارغالتحصیلی، قیدِ خانهدار شدن را زد و تمام تمرکزش را گذاشت روی پروژهای که مدتها در سر میپروراند، طراحیای که مرز میان «پزشکی» و «برنامهنویسی» را کمرنگ میکرد.
میخواست پایگاهی بسازد که سوابق بیماریهای یک خانواده را در خود نگه دارد، سیستمی که اگر کسی با یک سردرد یا نشانهی ساده مراجعه کرد، سامانه با تحلیلِ تاریخچهی پزشکیِ او و خویشاوندانش تشخیص دهد که این یک سرماخوردگی معمولی است یا زنگ خطری برای شروع یک بیماریِ جدی.
ایده، بهشدت آیندهدار بود و تمامِ وقت و انرژیاش را میطلبید. همین هم بود که سالها بعد، تبدیل به بلیتِ برندهی او شد، همان شاهکلیدی که رزومهاش را ساخت و آن جابآفرِ رویایی را از قلب اروپا برایش به ارمغان آورد. با این حال میخواست بعد از اتمام پروژه به خرید خانه رسیدگی کند. اما در عرض دو هفته، قیمتها سر به فلک کشیده بود.
باد سردی روی صورتش چنگ انداخت. صدای پارس سگی از دوردست، او را از خاطراتش بیرون کشید. سیگاری روشن کرد و کام عمیقی گرفت.
به یاد آورد چطور آن روزها بر سرِ دوراهی مانده بود. میتوانست همان مقدارِ کمِ کسریاش را قرض بگیرد و خانهدار شود، اما غرورش اجازه نداد زیر بار
بدهی برود. اما وقتی در چشمبرهمزدنی قیمتها نجومی شد و داشتنِ یک سقف به رویایی دستنیافتنی بدل گشت، مسیر فکریاش هم تغییر کرد.
همین بیثباتیِ ویرانگر بود که سبب شد به دنبالِ زمینی مناسبتر برای کاشتنِ ایدههایش بگردد.
باد همچنان بصورتش میوزید، دیگر دیر وقت بود و باید به خانه برمیگشت.
هفت روزِ بعد، مثل هفت سال بر او گذشت. حامد در میانهی برزخی ایستاده بود که یک سرش شغلِ رویاییاش بود و سرِ دیگرش، اخبارِ گنگی که از شرق میرسید.
خبرِ بیماری، آرامآرام مثل مِهی غلیظ همه جا میپیچید. در ایران هنوز همهچیز در سکوتی پیش از طوفان بود، اما در چین، تب عجیبی بالا گرفته بود و نامِ ویروس جدید، از دهان مردم نمیافتاد.
خیابانها حالوهوای عجیبی پیدا کرده بودند، انگار ناخودآگاهِ جمعیِ دنیا چیزی را حس کردهبود و تازه داشت محتاط میشد. مردم با تردید از خانهها بیرون میآمدند.
حامد سرِ کار بود. داشت کارهای روزمرهاش را انجام میداد که صدای پچپچ همکاران از کنار میزِ او گذشت:
«شنیدی میگن چین قرنطینه شده؟ کارا کلاً خوابیده.»
«آره، تو اینستاگرام دیدم. بابا اونا پیشرفتهان، بالاخره یه کاریش میکنن. وای به حال ما اگه پاش به اینجا برسه.»
«میگن خیلیا دارن دورکار میشن…»
«اونایی که کارشون دورکاری نمیشه چی؟»
هوا در اتاق سنگین بود. حامد سعی کرد غرقِ کار شود، ذهنش را با خطبهخطِ کدها مشغول کند تا صدای دلهرهآورِ دنیای بیرون را نشنود.
ساعت شش شد. همه رفته بودند و دفتر در سکوتِ مطلقی فرو رفته بود. داشت وسایلش را در کیفش میگذاشت که ناگهان صدای پیامکی، سکوتِ اتاق را در هم شکست.
منصوری بود.
وقتی پیام را باز کرد، انگار چیزی در گلویش گیر کرد:
«حامد، فعلاً باید صبر کنیم. تکلیف این بیماری معلوم بشه. متاسفم.»
تمام شد. پروندهی شغل و مهاجرتش، در یک لحظه پیش چشمش بسته شد.
فقط دو ماه مانده بود، دو ماه تا پرواز به سوئد و نهایی شدن قراردادها. اگر این وقفه طولانی میشد، همهچیز را باید از نو آغاز میکرد.
نفهمید چطور وسایلش را جمع کرد و به ماشین رسید. خسته و بیرمق پشت فرمان نشست و بیاراده به سمت همان بلندی راند، جایی که شهر، زیر پایش خودنمایی میکرد. نفسهایش سنگین بود و ذهنش، هجوم افکار بیرحم را تحمل میکرد، فکرهایی که مثل بادی تند، برگهای خشک امیدش را میلرزاندند.
از ماشین پیاده نشد.
دستهای خستهاش روی فرمان افتاده بود و چشمهایش به نقطهای نامعلوم در سیاهیِ شهر خیره مانده بود. شبیه کودکی شده بود که قلعهی شنیاش زیر موجهای بیرحم دریا ناپدید شده، اما دستهای کوچکش هنوز تقلا میکنند.
چه باید میکرد؟
دلش فقط سکون میخواست. بیرمق از تلاشهای نافرجام، سپر انداخت. تنها کاری که از دستش برمیآمد، در آغوش کشیدنِ غمش بود. به اشکهایش اجازه داد سدِ چشمانش را بشکنند و با صدای بلند گریه کرد.
فردای آن شب سنگین،صبح چهارشنبه، با سردردی گنگ و پلکهایی که از گریهی دیشب متورم و سنگین شده بودند، بیدار شد. برای حامد، بیدار شدن و جدا شدن از تخت، شبیه کندنِ کوه بود.
برخلافِ همیشه معدهاش از گرسنگی ضعف میرفت. بیحوصله چند لقمهای خورد و بدون اینکه در آینه به خودش نگاه کند، لباس پوشید و راهی شد.
همهچیز در مسیر، برایش کُند میگذشت.
بالاخره به شرکت رسید و پشت میزش نشست. دقایقی طولانی فقط به صفحهی تاریکِ مانیتور خیره ماند. سپس، خودکار پیش رویش را برداشت و روی کاغذ چیزی یادداشت کرد. بعد آن را در جیبش گذاشت.
مثل یک رباتِ، لیستی از کارهای روزانه نوشت تا با غرق شدن در اعداد و کدها، خودش را از دنیای واقعی پنهان کند.
نیمههای روز بود که منشی آمد، یک برگه جدید در دستش داشت، فهرستی از کارهایی که شاهین خواسته بود.
حامد برگه را گرفت، بدون حرف اضافی، بلند شد و قدمزنان به سمت دفتر شاهین رفت.
در را چند بار کوتاه زد و وارد شد.
«میشه چند دقیقه بهم وقت بدی؟»
حامد کنار میز ایستاد.
شاهین داشت با تلفن حرف میزد، سرش را کوتاه تکان داد، چند دقیقه بعد مکالمه را تمام کرد و رو به او و کاملاً سرد گفت:
«بله؟»
حامد برگهها را در دستش جابهجا کرد، صدایش کمی لرزش داشت: «این فهرست کارهایی است که امروز باید حتماً انجام بشه. وقتگیر هستن. اینم برگهای که شما خواسته بودین. راستش، نمیدونم کدوم براتون مهمتره، هر کدوم رو بگین، اولویت میذارم.»
شاهین نگاهی به برگهها انداخت، انگار تازه آن لحظه بود که واقعاً احساس میکرد رئیس است. چند ثانیه سکوت کرد، خودکاری را روی میز چرخاند و با لحنی خشک و دستوری گفت:
«جفتش. کارهای روتینت که وظیفهته، این لیستِ من هم باید تا آخر وقت آماده باشه. اگه وقتگیره، اضافهکار بمون. حقوق نمیگیری که بیای اینجا از من بپرسی کدوم مهمتره.»
حامد پلک زد. انتظار این جواب را داشت، اما چیزی که انتظارش را نداشت، واکنشِ درونِ خودش بود. برخلاف دفعاتِ قبل، نه حرص خورد، نه تپش قلب گرفت. نفس عمیقی کشید. لرزش صدایش کاملاً از بین رفته بود. دستش را به سمت جیبش برد و کاغذِ تاخوردهای را بیرون کشید، همان کاغذی که صبح، نوشته بود.
برگههارا روی میز شاهین گذاشت. سپس کاغذ تاخورده را باز کرد و آرام روی آنها قرار داد.
«پس هیچکدوم.»
حامد این را گفت و مستقیم به چشمهای متعجب شاهین خیره شد:
«این استعفای منه. طبق قرارداد تا آخر ماه میمونم و پروژههای قبلی رو تحویل میدم، اما حتی یک خط کدِ خارج از وظیفهام نمینویسم.»
شاهین دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما حامد منتظر نماند. چرخید و به سمت در رفت. وقتی دستگیره را پایین کشید و از دفتر شاهین بیرون زد احساس کرد بعد از مدتها، ریههایش دوباره دارند هوای کافی دریافت میکنند. با خودش گفت:
«اگه نمیتونم برم، لااقل اینجا برای کسی که ارزشم رو نمیدونه کار نمیکنم.»
هفته بعد، در آرایشگاه فرهاد، روی صندلی چرمی نشسته بود و فرهاد با دستان ماهرش موهای اورا خامهای میزد.
پشت سر او دو نفر دربارهی دورکاری حرف میزدند و از خوشاقبالی کسانی که در این شرایط میتوانند دور کار باشند.
سخن آنها در ذهن حامد جرقهای خفیف زد: شاید او هم بتواند همینگونه برای شغلی در خارج، دور کار باشد.
بیرون مغازه، آسمان ابری آرام آرام از هم باز میشد. کبوتری روی سیمهای برق نشسته بود، و با هر وزش باد کمی بالهایش را میگشود و دوباره میبست. صدای گامهای دور از مغازه و زمزمهی تیکتاک ساعتِ کوچکی به گوش میرسید.
2 پاسخ
درود خانم شجاع جان
داستانی واقعی زندگی آدمها در ایران است.
قلمتان سبز و موفق باشید و بدرخشید✨️🌹❤️🩹
سلام سعیده جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
۱- تو برای من خیلی عزیزی ۲- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم ۳- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم
نقاط قوت: (۱۰ بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:۱۰/ رسایی و درستی بیان:۱۰/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:۱۰/ اصول فصاحت و بلاغت:۱۰/ استواری و استحکام معانی:۱۰
1- توصیف شخصیت حامد به خوبی ساخته و پرداخته شده بود. جملات این پاره از متن بسیار رسا و شیوا بودند 2- شاهین جز شخصیتهای محبوب من در داستان است. از پیچیدگی شخصیت آدما لذت میبرم 3- روایت تصویری زیبایی بود:« بوی باران اتاق را پر کرده بود» 4- جملهی بسیار لطیفی بود:« رشتهی خیالش را پاره کرد» 5- آشنایی زدایی واژگانی: درندشت، جابآفر 6- ایدهی طراحی سامانهای به منظور تحلیل تاریخچهی پزشکی بیماران، در نوع خود ایدهای جالب و جذاب بود 7- تشبیه تاثیرگذاری بود. تبریک میگم.« شبیه کودکی شده بود…» 8- به نظر میرسد بیان نکات اخلاقی همچون «شجاعت در بیان خواستههایمان از دیگران»، در متن داستان تاثیری به مراتب بیشتر از روشهای دیگر دارد.
مواردی که متأسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- دل منابع انسانی را ببرد 2- بدقلق 3- کش میآمد 4- کام عمیقی گرفت.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت.
لاله فاضلی.