داستان کوتاه «ردپای گل» از سوین درخشانی

سلین با پایش محکم‌تر به زمین می‌کوبید. چیزی به شروع برنامه نمانده بود اما تازه داشت به نور خیره‌کننده‌ی نورافکن‌ها عادت می‌کرد. نگاهی دزدکی به مبل روبه‌رو انداخت. جایی که مهمان برنامه، آرام و متین نشسته بود. لبخندی زورکی تحویلش داد. در محل کار جدیدش، تظاهر، هنری بود که باید زود یاد می‌گرفت.

دوربین‌ها با هشدار قبلی روشن شدند و سلین لبخندزنان روبه دوربین گفت:«سلام به همگی. امروز یه مهمون داریم که باید بگم فوق‌العاده خوش‌شانسه ما دعوتش کردیم. خوش اومدی آلینا. بازیگر نقش اصلی فیلم… چی بود اسمش؟»
آلینا اسم فیلم را گفت.

_آره. همون. خب آلینا، بهمون بگو چرا تو انتخاب شدی؟ یعنی وقتی بازی‌ات رو دیدم حس کردم کاملا تو نقشت غرق شدی. بعد از خودم پرسیدم سلین، اگه تو بودی چطور بازی می‌کردی؟! و بعد به خودم جواب دادم: مثل همیشه درخشان و بی‌نظیر می‌شدی!

و رو به دوربین خندید.
آلینا دست به لیوانش برد و جواب داد:« بله، خیلی سخت بود. ماه‌ها تلاش کردم که این نقش رو واقعا درک کنم. مجبور شدم بخش‌هایی از خودم رو بپذیرم که معمولا ازشون فرار می‌کنم.»

سلین با کاغذهایش بازی می‌کرد و حتی یک کلمه از حرف‌هایش را نشنید. گفت:«که اینطور. درک می‌کنم. برای منم خیلی سخته که با این همه فشار مخاطب برنامه‌‌های زنده اجرا کنم. چون هرلحظه ممکنه سقوط کنی…»

صدایی در گوشش گفت:« باز داری از خودت تعریف می‌کنی. سوال‌هایی که نوشتی رو بپرس. ریتینگ داره می‌ریزه.»
سلین مکث کرد. کاغذهایش را بالا آورد و نگاهی به سوال‌ها انداخت. سپس پرسید:«خب… چی تو رو به اینجا رسوند؟ مشوقی داشتی؟ یا فقط دوست داری اینجا باشی تا همه ببینن آدمی مثل من طرف‌دارت شده؟»
صدا این بار گفت:«می‌ریم رو تبلیغ. سلین… تمومه. اخراجی.»

چراغ‌ها روشن شدند. آلینا بلند شد و با عجله به پشت‌صحنه رفت. مدیر برنامه سراغ سلین نیامد. این سکوت، حکم اخراج بود.
سلین تنها ماند و به مبل خالی خیره شد. کاغذهایش را جمع کرد، اما در نهایت مچاله‌شان کرد و در سطل انداخت.
اشک در چشمانش حلقه شده بود. فکر کرد به باغچه‌اش سر بزند. جایی که برای آرام کردن خودش ساخته بود و هرروز به آن سر می‌زد. از استودیو بیرون رفت، بارانی ناگهانی و شدیدی از آسمان می‌ریخت. قطره‌های باران نگرانی اصلی‌اش را از یاد برد و حالا به فکر یک چیز بود. نرگس‌ها.

کلاه بارانی‌ را روی سرش کشید و به طرف باغچه دوید. باد به شدت به صورتش می‌خورد و موهایش را پریشان می‌کرد. اما دیگر برایش مهم نبود. تنها به نرگس‌های ساقه‌شکسته فکر می‌کرد؛ همان‌هایی که اگر شانس می‌آورد هنوز چندتایی‌شان سالم مانده بود.
همین که رسید، نفس‌نفس‌زنان روکش محافظ را آورد و سقفی رویشان کشید. ثانیه‌ای نباید تلف می‌شد. کارش که تمام شد به طرف نرگس‌ها رفت. بیشترشان شکسته و پرپر شده بودند. جز چندتایی انگشت‌شمار. از رویشان رد شد و یک‌راست سراغ کسی رفت که فکر می‌کرد مقصر این ویرانی است. نامزدش.

چندبار محکم به در کوبید.
صدایی از پشت در گفت:«بیا تو.»
در را کمی باز کرد و خم شد تا ببیند چه کسی آن سوی در است. مطمعن که شد آدم دیگری آنجا نیست، در را کامل باز کرد و وارد شد. نامزدش پشت میز نشسته بود و در حال خوردن ساندویچی بود. سلین گفت:«چطور انقدر بی‌فکری؟ چرا مراقب‌شون نبودی؟ باعث شدی همشون نابود بشن.»

مرد ابروهایش را در هم کشید و سری تکان داد. دهان پر از ساندویچش در حال تکان خوردن بود و کمی از سس قرمز گوشه لبش مالیده شده بود. به زور قورت داد و گفت:«مگه خودت روکش نکشیده بودی؟»
سلین اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:«نه…قرار نبود بارون بیاد. ولی تو که می‌دیدی هوا چطوره. چرا کاری نکردی؟»
_طبیعت که دست من نیست.
_عمدا اهمیت ندادی. مگه نه؟
مرد همانطور که ساندویچ را با انگشتان دو دستش فشار می‌داد گفت:«تو که خودت می‌گی بهتر از همه از پس همه‌چی برمیای… شاید برای همین حواسم نبود.»

سلین دست به سینه لب‌هایش را با ناراحتی جمع کرد. بعد روی نوک پا چرخید و از آنجا بیرون رفت. به طرف میز کوچک خودش رفت و تمام وسایلش را داخل کیف‌دستی ریخت. بدون اینکه نگاهی به کسی بیندازد از ساختمان خارج شد. بیرون، باران قطع شده بود. اما آن هوای مرطوب و گرفته او را یاد آب گل‌آلود زیر گلدان می‌انداخت. چند قدمی که از آنجا دور شد، افکارش شروع به شفاف شدن کردند. به تیغی اندیشید که می‌رنجاندش. حرف‌هایشان قاضی درونش را فعال کرده بود و هی مدارک را توی دادگاه ذهنش بررسی می‌کرد و هربار حکم متفاوتی صادر می‌کرد.

افکارش تغییر جهت دادند. از گل‌های پژمرده به کاری که از دست داده بود. از یادآوری‌ دومی لبخندی زد. بالاخره آن شغلی نبود که دوستش داشته باشد. همه‌ چیز ناگهان پاک‌تر و زیباتر به نظر رسید. با اینکه می‌دانست احتمالا چندروزی باید با صرفه‌جویی زندگی کند تا شغل دیگری پیدا کند، به فکر خریدن گل افتاد. گل‌هایی تازه که بتواند از آن‌ها مراقبت کند.
کیفش را روی شانه‌اش محکم کرد. شاید تا اینجا کل راه را اشتباه آمده بود. فقط باید گل‌ها را دنبال می‌کرد تا راهش را پیدا کند. نگاهی به اطراف انداخت. چند گل قاصدک دید که از باران جان سالم به در برده بودند. گل‌هایی که نماد آرزو و رهایی بودند. در امتداد نگاهش چندتایی دیگر قاصدک می‌دید. مثل کودکی که به دنبال پروانه‌ها می‌دود و پروانه هربار از او دورتر می‌شود، دنبالشان کرد.
□□□
در روز هفتم کارش، نرگس سوم را هم می‌خواست تقدیم کند. اولی را به مرد مسنی داده بود. چون گفته بود:«یه گل خاص برای خودم می‌خوام بخرم.»
و سلین با لبخندی زورکی یکی از گل‌هایی که ازش متنفر بود به او داد. شاخه‌ای نرگس. مغازه این گل‌ها را روزانه می‌آورد چون زود پژمرده می‌شدند.
دومی را به دختری جوان تقدیم کرد. به این علت که گفت:«وای این گل‌های رز چقدر زیبان. منو یاد گل‌های سال پیشم می‌ندازن. می‌دونی تونستم مسابقه باغبونی رو ببرم.»
سلین شاخه‌ای نرگس تقدیمش کرد و گفت که بیشتر از همه به شخصیتش می‌آید. دختر تعجب کرد. ولی بعد شانه بالا انداخت و گل را گرفت.

و حالا نفر سوم:«گل‌های شما منو یاد موفقیتم توی شرکتم می‌ندازه. کار خیلی سختی رو تونستم درست انجام بدم. شما هم کارتونو واقعا درست انجام دادین.»
سلین جواب داد:«نه‌نه من خیلی تازه‌کارم. اصلا خوب نیستم.»
مشتری شاخه‌ای نرگس برداشت و گفت:«ولی شما گل‌های خیلی زیبایی دارین.»
و گل را به او داد.

سلین گرفت و نگاهش کرد. زیبا؟ مشتری بیرون رفت و او را با افکارش تنها گذاشت. روی صندلی ولو شد. واقعا کارش خوب بود؟ لبخندی از روی رضایت خاطر زد. این روزها بیشتر این حس به سراغش می‌آمد. گلی که غریبه به او داده بود بو کرد. این بو او را به یاد گذشته‌ها انداخت… خودش و مادرش وسط اتاق ایستاده‌اند. دیوارها با تصاویر بازیگران و فیلم‌ها پوشیده شده‌اند. سلین ده ساله به آرامی در جای خود تکان می‌خورد و دست‌هایش را بهم می‌مالد. سعی می‌کند دیالوگ‌ها را به درستی و با لحنی واقعی تکرار کند. مادرش با نگاهی جدی دنبالش می‌کند. نگاه سلین هرازگاهی به سمت مادرش سر می‌خورد. به دنبال کوچکترین نشانه تایید یا تحسین.

این بار هم اشتباه می‌کند. مادرش با صدایی خشک و سرشار از ناامیدی به او می‌گوید: حواست کجاست؟
و برای مجازات او اتاق را ترک می‌کند. تا آخر روز به او بی‌توجهی می‌کند و دیگر تمرین نمی‌کنند.
سلین خودش را به یاد می‌آورد که آن روز با دادن گلی کوچک به مادرش با او آشتی کرده بودند…
صندلی که روی پایه‌های عقب نگهش داشته بود به جلو افتاد و از افکارش بیرونش انداخت.

آن شب زودتر به خانه رفت. از جلوی قاب‌عکس‌های کوچک و بزرگ گذشت. عکس‌هایی از یکی دوتا موفقیتش در بازیگری و عکس‌های خانوادگی. بقیه، همگی مربوط به انواع گل‌ها بودند. متوجه شد چتری که برای نامزدش گذاشته بود، نیست.
خودش را روی کاناپه انداخت. نمی‌دانست چرا، اما حس می‌کرد دوست دارد دوباره فیلم جدید آلینا را ببیند. از اول تا آخر فیلم با بدنی شل و به عقب تکیه داده شده به صفحه خیره شده بود. بیشتر به شخصیت اصلی. با نگاهی سرشار از تحسین به ظرافت‌های گفتاری و رفتاری‌اش. فرق زیادی با حالت واقعی‌اش نداشت. حرفی که در استودیو زده بود از ذهنش گذشت:«مجبور شدم بخش‌هایی از خودم رو بپذیرم که معمولا نادیده‌اش می‌گیرم…»
چه بخش‌هایی؟ چرا نپرسیده بود؟

فیلم تمام شد و او هنوز متاثر بود. مدتی همانطور بی‌حرکت ماند. حالا می‌دید خودش هم زخم‌هایی داشته و موقع حرف زدن با آلینا متوجه‌شان نبوده. حالا درک می‌کرد بازی کردن چنین نقشی، چقدر برایش سخت بوده.
بلند شد و تلوزیون را خاموش کرد. به طرف پنجره‌ رفت. آب‌پاش را برداشت. نزدیک گل نرگس کوچکی که داخل گلدان بود نشست. با لذت تماشایش کرد و با اسپری ریز آبش داد. حواسش جمع بود که گردوغباری روی برگ‌هایش نماند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

19 فروردین 1397

19 فروردین 1397

19 پاسخ

  1. سلام و روز خوش
    سوین جان داستان‌تون رو خوندم. شروع قوی داره. اول فکر کردم که یک دختر کوچیک که لج کرده. با خوندن جمله بعدی متوجه سن و سال شخصیت شدم. برام جالب بود .
    و نکته‌ای رو هم که موضوع داستان قرار دادین در زندگی آدمها بسیار پراهمیت. همیشه نقاط ضعف‌مون همون نکته‌هایی‌ست که بهش توجه نمی‌کنیم و نادیده می‌گیریم.🌸🌸👌🏼👌🏼👌🏼

  2. سوین جان، متنت با توجه به نسخه‌ی اولی که ازت خوندم، خیلی بهتر و باکیفیت‌تر شده. فقط دلیل گذاشتن سه نقطه‌ها داخل متن چی بود؟
    موفق باشی دوست عزیزم.😍

  3. سلام سوین جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:9/ رسایی و درستی بیان:9/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:9/ اصول فصاحت و بلاغت:9/ استواری و استحکام معانی:8
    1- شرح جزئیات صحنه:«با کاغذهایش بازی می کرد» 2- آشنایی زدایی واژگانی: رِیتینگ 3- نمادگرایی در داستان: گل قاصدک 4- روایت تصویری جالبی ساخته بودی:«صندلی به جلو افتاد و از افکارش بیرون انداخت.»

    مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- فوق‌العاده خوش‌شانسه ما دعوتش کردیم 2- بازی‌ات رو 3- ساقه‌شکسته.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

  4. نور انداختن روی قسمت‌های تاریک وجود، کاری است که شما در داستانتان انجام دادید و تلنگر خوبیه برای توجه به بخش‌های نادیده و تاریک و طردشدهٔ درون. ممنون خانم درخشانی.

  5. سوین عزیز،

    شخصیتِ ظاهرن خودشیفته و عقل‌کل‌پندار قصه‌ی شما که طاقت مواجهه با موفقیت دیگران را ندارد چرا که سبب می‌شود خودش را کم ببیند و در واقع کمبودهایش را پشت خودشیفتگی ساختگی‌اش پنهان می‌کند و ما می‌فهمیم که تمام این‌ها ریشه در دوران کودکی و توجه دریافت‌نکرده از مادرش دارد در قالب یک قصه‌ی کوتاه به خوبی پرداخت شده و باورپذیر است. (شاید استفاده از گل نرگس هم بی‌ارتباط به این خودشیفتگی نبوده باشد که اگر تعمدن استفاده شده کاملن متناسب است. من متاسفانه در درک نمادها ضعیف هستم.)

    نقطه‌ی عطفی که در زندگی شخصیت رخ می‌دهد و در پایان قصه به آن می‌رسیم یک پایان‌بندی متناسب و هماهنگ با قصه ایجاد می‌کند، هر چند که یک شخصیت به‌شدت خودشیفته نیاز به محرک‌های بیشتری برای این تغییر درونی دارد اما در سطح یک قصه‌ی کوتاه قابل‌قبول است.

    موضوعی که به قصه لطمه می‌زند این است که ما بدن شخصیت را در قصه نمی‌بینیم و او همه جا با ذهنش حضور دارد. مثلن جا دارد که وقتی شخصیت با نرگس‌های پرپرشده‌اش مواجه می‌شود بدنش وارد قصه شود اما حتی آنجا هم با ذهنش از روی گل‌ها عبور می‌کند. البته قابل‌درک است که شخصیتی خودشیفته اصولن ذهن‌گراست و بیشتر در ذهنش زندگی می‌کند تا در حقیقت زندگی، اما ما نیاز داریم یک چیزهایی را با چشم ببینیم تا بتوانیم تغییر شخصیت را راحت‌تر باور کنیم.

    به هر حال قلم شما شخصیت‌پرداز خوبی است.

    موفق باشید.

    1. خیلی ممنونم که خوندین و وقت گذاشتین برای بازخورد. حتما درمورد نظراتتون فکر می‌کنم 🥰

  6. داستانت قشنگ و پر از احساس بود. اما نمدونم چرا حس کردم باید ادامه داشت و به ی جایی می‌رسید. یعنی زود جمعش کردی. شایدم من اشتباه می‌کنم. در هر حال جذاب بود. دمتم گزم.

  7. آخی!
    یه دختر جوون با کلی آرزوی روی دست مونده، سینما، شهرت و آینده‌ای که معماری فقط خودمون تیستیم.

    آلینا برای اجرای نقشش بخشی از خودش رو پذیرفته یه جمله‌قصار خوبه.

    تو این جمله انتظار داشتیم بگی: اما هنوز چشمش به … عادت نکرده بود.

    انگار از شروع قصه تا دعوت مهمان برنامه باعجله پیش رفتین. کاش صحنه و عوامل و فضا رو بیشتر سرح می‌دادین.

    من با شوق داستان شما رو خوندم. آفرین دوست خلاق.

    1. مرسی به خاطر وقتی که گذاشتین حتما فکر می‌کنم درباره‌ی پیشنهاتون🙏✨️

  8. سوین جان
    داستانی با سوژه‌ی متفاوت نوشته‌ای.
    دو بار آن را خواندم. انتخاب راوی و بیان جمله‌‌ها زیبا بود. آفرین به تو.
    پیوسته بدرخشی.

  9. سوین عزیزم واقعن که مثل اسمت درخشانی
    با توجه به حرف استاد که فرمودند ما در زمان ۵ روزه امکان ارائه‌ی خلق شاهکاری را نداریم من برداشتم را می‌نویسم.
    تم‌های اصلی داستان:
    1. خودشناسی و پذیرش: سفر سلین سفری به درون است؛ از انکار و تظاهر به سوی پذیرش واقعی خود، با تمام نقاط ضعف و قوت.
    2. رابطه با گذشته: خاطرات کودکی و ارتباط با مادر، تاثیر عمیقی بر شخصیت و احساسات سلین گذاشته است.
    3. یافتن معنا پس از شکست: از دست دادن شغل، نقطه عطفی برای سلین می‌شود تا معنای جدیدی در زندگی و کار پیدا کند.
    4. اهمیت مراقبت و توجه: داستان بر اهمیت مراقبت از خود، روابط و حتی گل‌ها تاکید دارد.
    این داستان به خوبی نشان می‌دهد که چگونه شکست‌ها می‌توانند فرصت‌هایی برای رشد و خودشناسی عمیق‌تر باشند.

    با توجه به داستان نقاط ضعف احتمالی که می‌توان به آن‌ها اشاره کرد:

    * نامزد سلین: شخصیت نامزد سلین به عنوان نمادی از عدم درک متقابل و شاید بی‌مسئولیتی، به طور کامل پردازش نشده است. انگیزه‌ها و دلایل رفتار او (مثلاً “شاید برای همین حواسم نبود”) مبهم باقی می‌ماند و این شخصیت کمی تک‌بعدی به نظر می‌رسد. انتظار می‌رفت یا رابطه‌ی آن‌ها تصویر روشن‌تری پیدا کند یا نقش او در داستان پررنگ‌تر شود.
    * گذشته بازیگری سلین: اگرچه به تاثیرات گذشته بازیگری و رابطه با مادرش اشاره شده، اما جزئیات این تجربیات و تاثیرات دقیق آن‌ها بر شخصیت فعلی سلین می‌توانست عمیق‌تر کاویده شود. مثلاً چه نوع نقشی بازی می‌کرده؟ چه فشارهای دیگری در آن زمان تجربه کرده؟
    * عنصر گل‌فروشی: حضور گل‌فروشی و مشتریان مختلف، اگرچه نمادین است، اما ارتباطش با داستان اصلی سلین گاهی کمی کش‌دار به نظر می‌رسد. شاید می‌توانست با ظرافت بیشتری در تار و پود زندگی سلین گنجانده شود.
    * پایان‌بندی: پایان داستان با مراقبت از گل نرگس، نشان‌دهنده آرامش و خودشناسی است، اما همچنان کمی باز به نظر می‌رسد. سرنوشت شغلی جدید سلین و وضعیت رابطه‌اش با نامزدش نامشخص باقی می‌ماند که بسته به هدفت می‌تواند نقطه ضعف یا قوت باشد. اگر هدف، نمایش فرایند درونی بود، پایان‌بندی مناسب است، اما اگر انتظار سیر داستانی کامل‌تری می‌رفت، اینجا جای کار بیشتری داشت.
    * سرعت برخی تحولات: برخی تحولات درونی سلین، به خصوص تغییر نگاهش به شغل از دست رفته و پذیرش خود، اگرچه منطقی هستند، اما گاهی با سرعت اتفاق می‌افتند و شاید نیاز به فضاسازی بیشتری داشتند.

    1. خیلی ممنون بابت بازخورد کاملتون واقعا لطف کردین. 😍 فقط این که از نظر من عنصر گل‌فروشی برای نشون دادن واکنش فرافکنی شخصیت لازم بود. شاید اجرا اشتباه بوده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *