داستان کوتاه «پلک‌های بسته» از سعید سیفی

وقتی آخرین چشم را ازآخرین چهره بریدم، یه‌حسی به من گفت که این هم قرار نیست جای آن دو حفره‌ی خالی را پُر کند. کارم درست مثل این ‌می‌ماند که آب توی سطلی می‌ریزم که سوراخ باشد.
بیرون، خانه‌ها به‌رنگ هوا درآمده بودند اما داخل، به‌لطف لامپِ نیمه‌جون آویزان‌شده از سقف، تاریکی پشت پنجره مانده بود. من، از میان انبوهی از خرده کاغذها و صفحات پاره‌شده، راهم را به سمت میز کشاندم. چشمی که از مجله بریده بودم را محکم تو مشت راستم نگه‌داشته بودم و در دست چپم نوار چسبی را.
چشم‌ را درست میان چشم‌های دیگر، روی دیوار روبه‌روی میز کارم چسباندم. دیگر سفیدیِ دیوار لای جمعیت عظیمی از چشم‌ها، گم شده بود؛ چشم‌هایی که می‌درخشیدند، رنگارنگ بودند و زنده. اما نگاه‌های خیره‌شان یک‌جور دافعه‌ای داشت. انگار مرا پس می‌زدند؛ یا شاید هم برای من جاذبه‌ای نداشتند.
در همین حین، یکهو شونه‌هایم شل شد و اگر لبه‌ی میز را نگرفته بودم، به‌قطع روی زمین می‌افتادم. به‌ قهوه نیاز داشتم. پس سریعا به سمت دستگاه قهوه‌ساز دویدم، اما یادم رفته بود که قهوه نداشتم. سلانه‌سلانه پیش میز برگشتم و خودم را طوری روی صندلی انداختم که صدای قیژ پایه‌هایش، در گوش‌هایم منعکس شد. آهی کشیدم و وقتی که نگاهم به برگه‌ی طراحی روی میز افتاد، حتی شدت این آه دوبرابر شد.
روی میز و در کنار برگه‌ی طراحی، جزء یک مداد سیاه چیزی دیگری نبود؛ اعتقادی هم به شلوغی و رنگ نداشتم و کارم با یک‌ مداد سیاه هم راه می‌افتاد. با این وجود، اما از طراحی که روی برگه کشیده بودم، سیاه‌زدگی ترشح می‌شد. حسی عجیب که تنها در خواب‌ها تجربه می‌کردی.
مثل آن چهره‌ای که در برگه طراحی کرده بودم. چهره‌ای بی‌نقص، با آن لب‌های عروسکی، گوش‌های تیزِ وسوسه‌کننده و بینی کوچک نوک‌قلمی‌اش. اما آن دو دایره‌ی سیاه، همان چیزی که خواب را از من گرفته بود، طوری فضای خالی‌اش به من لبخند می‌زد که دنیای بیرونم را هم خالی از معنا می‌کرد.
وقتی نگاهم را از برگه به دیوار روبه‌رو برگرداندم، چشم‌هایی را دیدم که دیگر سرزنده نبودند. تک‌تک‌شان را از بالا به پایین نگریستم. رنگارنگ بودند؛ آبی، سبز، قهوه‌ای، کهربایی و حتی عسلی. اما هیچکدام آن چیزی که می‌خواستم نبودند. یه‌حسی به من می‌گفت چشم‌هایی که نیاز داشتم، درست مانند رنگ‌ چشمانم، خاکستری بودند.
از جایم بلند شدم و صندلی را محکم به زمین انداختم. همزمان با افتادن صندلی، در به صدا درآمد. تق‌تق. تق‌تق.‌ تق‌تق. با سه ضرب مشخص. در را باز کردم. خودش بود؛ دوست صمیمی‌ام با آن تیپ همیشگی؛ کت‌وشلوار سیاه، کراوات قرمز و بسته‌‌ی قهوه به‌دست.
بدون آنکه سلامی بدهم، دستم را برای گرفتن قهوه دراز کردم، اما او آن را پس کشید. به چشم‌های قهوه‌ای‌اش خیره شدم. می‌لرزید. نگاهش مانند کودکی بود که نگران اسباب‌بازی‌اش باشد.
سپس لب‌هایش را تکان داد و گفت: هی‌ مرد، بهتر نیست بجای این، یکم بخوابی؟
می‌خواستم بگم اگر می‌تونستم اینکار را می‌کردم، اما چیزی نگفتم. فقط بِرّ و بِرّ نگاهش کردم. او که انگار معنی سکوتم را فهمیده بود، گفت: خب اگه خوابت نمیاد، میخوای قرص خواب‌آور برات بیارم؟
قرص خواب‌آور چیزی را حل نمی‌کرد. شاید برای مدتی مرا می‌خواباند، اما باز آن چهره، همان چیز متحرک درون حافظه‌ام، آنجا بود و به‌محض بیدار شدن، دوباره پشت پلک‌هایم ظاهر می‌شد و خواب را بر من حرام می‌کرد. تازه‌شم همین قرص‌های خواب‌آور بودند که باعث تصادفم شدند.
گفتم: نه. و بسته‌ را از دستش گرفتم. قبل از خداحافظی، او با آن لب‌های صورتیِ کوچک و همیشه خندانش، گفت: زیاد به خودت فشار نیار. یک هفته نیست که از بیمارستان مرخص شدیا. و رفت.
در رو نبسته، دویدم سمت دستگاه قهوه‌ساز و یک فنجان قهوه درست کردم. داغ بود و عطرش نوای سرخوشی می‌داد. شکر را داخل فنجان ریختم و یک‌نفس نوشیدم و سرحال اومدم. به‌محض نشستن روی صندلی، انعکاس چهره‌ام را از پشت پنجره دیدم. رفته‌رفته داشت کبودیِ زیر پلک‌ها، تمام چشم‌هایم را می‌بلعید. پلک‌ بالایی‌ام دیگر نای صاف ایستادن نداشتند و به‌شکل سایه‌بانی افتاده، کم‌مانده بود روی پلک‌ پایینی‌ام بیفتد. سرم را دوباره به سمت برگه چرخاندم. هنوز آنجا بود. باید کاری می‌کردم. ۳۰ فنجان قهوه، از صبح تا حالا هم وزنه‌ی سنگین شونه و زانوهایم را حل نکرده بود.
از چیزی که به‌خاطر داشتم، به‌ جزء چهره‌ی بدون چشم، تنها آدرس خانه‌ای بود که از قضاء دقیقا پشت خانه‌ام بود. طوری که اگر پنجره را باز می‌کردم، می‌تونستم پنجره‌ی خانه‌شان را ببینم و حتی از پشت‌بام اتاقم تا پشت‌بام خانه‌شان، تنها به‌اندازه یک‌پرش فاصله بود.
بدون معطلی کلاهی روی سرم کشیدم و از خانه زدم بیرون.
بیرون سوزِ بود و لرزه بر تن نحیف و لاغرم می‌انداخت. در زیرِ نور ماه، قدم‌هایم را شمردم و درست وقتی که دم در خانه‌شان رسیدم، صدتا شد. با دیدن دَرِ مشکی، حدس زدم که احتمالا هنرمندی در خانه‌شان حضور داشت. خط کناره‌ی لب‌هایم بعد مدت‌ها به سمت بالا متمایل شده بود که با دیدن اعلامیه‌ی روی در، دوباره مانند نواری صاف، مورب شد.
روی اعلامیه با خط درشت نوشته بود: «با نهایت تاسف، مرگ دختر عزیزمان، …..، را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رسانیم.»
زمان خاکسپاری را نگاه کردم. درست یک‌هفته پیش، دقیقا روزی که من تصادف کرده بودم. تو همین قبرستان دو کوچه پایین‌تر دفنش کرده بودند. دیگر نمی‌دانستم باید چه کنم؟ باید قیدشو می‌زدم یا آن فکر شومی که تو ذهنم شکل گرفته بود را عملی می‌کردم؟
ولی حتی به‌خودم هم فرصت تجزیه و تحلیل ندادم. دوان‌دوان به خانه برگشتم و یک‌جفت دستکش، یک چراغ قوه، یک پیش‌گوشتی دوسو و نقابی که خودم دوخته بودم را برداشتم.
بهترین راه برای ورود از پنجره بود. از پشت‌بام اتاقم به پشت‌بام خانه‌شان پریدم و به لبه‌ی آن رسیدم. فاصله تا پنجره کم، اما تا پایین زیاد بود. پیش‌گوشتی را از جیبم بیرون آوردم و آن را به کناره‌ی پنجره بردم. اما در کمال ناباوری، پنجره باز بود. پریدم داخل.
اتاق طوری خالی بود که اگر کوچیک‌ترین صدایی از من در می‌اومد، به‌قطع کل خانه بیدار می‌شدند. پس با احتیاط قدم برداشتم. فاصله‌ی اتاق تا اتاق دیگری، یک راهروی تاریک و تنگ بود. وقتی درست به وسطای راهرو رسیدم، دقیقا جایی که آشپزخانه قرار داشت، خستگی زانوهایم را شل کرد. در همان حین، چشمم به قهوه‌سازی افتاد که استیلش در آن تاریکی می‌درخشید و انگار که به من چشمک می‌زد. نجوای «قهوه بنوش»، در گوشم بیشتر و بیشتر پژواک می‌شد.
یکهو بدون آنکه خودم هم بفهمم، مغزم کنترلش را به بدن داده بود و من کلید دستگاه را روشن کرده بودم. صدای روشن شدنش، مانند شیپوری به صدا درآمد. چراغ‌ اتاق ته‌ راهرو روشن شد. صدای نازک و ضعیف کسی از آنجا برخاست که می‌گفت: سعید، تویی؟
اسم من را از کجا می‌دانست؟ یا شاید هم اسم من و شوهرش، به‌طور تصادفی یکی بود؟ خشکم زده بود. می‌خواستم صدام رو کلفت کنم و بهش بگم که آره منم، ولی حتی اون لحظه هوا هم از دهانم خارج نمی‌شد. همان‌طور که قهوه جوش می‌آمد، خون توی رگ‌هایم طوری قل‌قل می‌کرد که احساس کردم حتی حرارتش از داغی آب‌جوش بیشتر باشد.
زن اینبار با صدایی واضح‌تر گفت: چرا جواب نمیدی؟ چندبار بهت گفتم که این وقت شب قهوه نخور.
وقتی جوابی نشنید، دوباره گفت: از دست تو. اصلا هرکاری دوست داری بکن. و چراغ اتاقش را خاموش کرد. نفسم مانند آبی که پشت سد مانده باشد، در هوا جاری شد. عرق‌های پیشانی‌ام را با یقه‌ی آستینم پاک کردم و برای اینکه این ترس بیخودی نبوده باشد، قهوه را درست کردم و نوشیدم. مزه‌اش تلخ بود. می‌خواستم آن را توی سینک بالا بیارم ولی جلوی خودم را گرفتم.
با همین تلخیِ زیر زبانم، وارد اتاقی شدم که حدس زدم به‌خاطر در مشکی‌اش، اتاق همان‌ مرحوم باشد.
این اتاق هم مانند اتاق قبلی خالی بود. تنها یک کارتن وسط اتاق روی سرامیک‌ها قرار داشت. نزدیکش شدم. برگه‌ای زرد رویش بود. برداشتم و خواندمش: «این عکس‌ها متعلق به دختر عزیزتان، ….، هست و همان‌طور که وصیت کرده بود، چشم‌های تک‌تک چهره‌ها را بریدیم و جدا کردیم.»
با چشمانی گشاد، کارتن را باز کردم و عکسی برداشتم. چهره همان چهره‌ بود، اما مثل طرح من چشم نداشت. یکی دیگه برداشتم. نه. یکی دیگه. باز هم نه. امکان نداشت. چرا باید یکی وصیت می‌کرد که چشم‌هایش را از عکس‌هایش پاک کنند؟ دیگر باید چه می‌کردم؟
کنار کارتن چمبتامه زدم. اما تنها لحظه‌ای به‌طول انجامید. فکری به سرم زده بود. بلند شدم و همان‌ راهی را که آمده بودم، برگشتم و از خانه‌شان زدم بیرون.
از بچگی قبرستان را دوست داشتم. هارمونی و کنتراست رنگ مشکی، با قبرهای منظم و دسته‌دسته و از همه‌ مهم‌تر سکوتی که داشت، برام مانند خونه‌ی دوم می‌ماند.
هرچند که نگهبان قبرستان رو جلوی ورودی ندیدم، ولی یه‌جور حس گزگز توی بدنم حس می‌کردم. حسی که ممکن بود در ازای زندان افتادنم تموم بشه. با این وجود به راهم ادامه دادم.
از شانس بد، قطعه‌ای که قبر قرار داشت رو نخونده بودم و باید یکی‌یکی بررسی‌شون می‌کردم. اولی رو دیدم. نبود. دومی را. آن هم نبود.، سومی و چهارمی و … نزدیک نیم ساعت یکی‌یکی قبرها را بررسی کردم. تا اینکه بالاخره، پیدایش کردم. و از شانس خوبم یک‌هفته بیشتر از دفن کردنش نگذشته بود و هنوز سنگ قبر نگذاشته بودند.
کلنگ و بیلی را که کنار انباری قبرستان بود برداشتم و دست به کار شدم. کلنگ را در خاک فرو می‌کردم و با بیل خاک‌ها را از سر راه کنار می‌زدم. رفته‌رفته داشت خستگی بر تن و پاهایم فشار می‌آورد و به قهوه نیاز داشتم.
هرطور که بود، با عرق روی جبن، با دست‌های سرخ‌شده و با چشم‌های نیمه‌باز و خمار، بالاخره به جنازه رسیدم.
دور جنازه کفنی سفید پوشونده بودند که سوراخ سوراخ شده بود. کرم‌ها روی آن می‌لولیدند. با دست‌هایم کرم‌ها را کنار زدم و کفن را با قیچی که همراه داشتم، پاره کردم. جنازه بوی گوشت گندیده می‌داد. عضلات صورت و بدنش ورم کرده بود. دستانم می‌لرزید، تندی نفسم و تپش‌ قبلم را حس می‌کردک.
دست راستم را دراز کردم تا پلک‌های روی‌هم افتاده‌اش را کنار بزنم که یکهو صدای پایی آمد. بدون اینکه فکر کنم، همان‌جا کنار جنازه خوابیدم. صدای پا هرلحظه نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شد. او همان‌طور که نزدیک می‌شد _ ده قدم، نه قدم، هشت قدم _ نیاز من هم به قهوه بیشتر می‌شد. پلک‌هایم را به‌زور باز نگه‌داشته بودم. قدم‌ها به هفت، شش رسید، اما بعدش دیگر صدایی نیامد. چند لحظه بعد صدای شُرشُر ضعیفی به‌گوشم رسید. وقتی که صدا بند آمد، دوباره صدای کوبیده‌شدن کفش روی خاک را شنیدم. اما اینبار در جهت مخالف، دور و دورتر شد. رفت.
نفس راحتی کشیدم اما نای بلند شدن نداشتم. درست صورت زرد و ورم‌کرده‌ی جنازه کنار صورتم بود. در همان حالت خوابیده، به صورتش زل زدم. درست مثل همان طراحی که کشیده بودم؛ لب‌های عروسکی، بینی نوک قلمی و گوش‌های تیز. رنگ همه‌شان کدر بود، اما هنوزم برای من می‌درخشیدند. دستم را دراز کردم تا چشم‌هایش را ببینم، اما… باز نکردم.
در همان حالت یخ‌زده‌ام، خندیدم. بلندِ بلند. طوری که حتی گوش‌های خودم را آزرد. وقتی که ساکت شدم، قطره اشکی از روی آن پلک‌های خسته، روی کبودی‌ بنفش رنگ زیر چشمانم سُر خورد و درست روی چشم‌های بسته‌ی دخترک افتاد.
***
وقتی که وارد اتاق شدم، دیگر خانه‌ها با نور خورشید رنگ روشن به‌خود گرفته بودند. داخل اتاق اما، لامپ رنگ از چهره برداشته بود. اولین کاری که کردم، قهوه‌ساز را روشن کردم و یک فنجان قهوه‌ی داغ برای خودم درست کردم. با فنجان قهوه به دست، پشت میز نشستم. برگه همچنان روی میز پهن بود. با همان دو حفره‌ی خالی. مداد سیاه را برداشتم و چشم‌ها را کشیدم. سپس آن را روی چشم‌هایی که از مجله کنده بودم، چسباندم. فنجان قهوه را برداشتم، اما… نیازی بهش نداشتم. آن را همان‌طور روی میز گذاشتم و روی زمین، بدون آنکه متکایی زیر سرم بزارم دراز کشیدم.
به دیوار روبه‌رویم که طراحی را چسبانده بودم نگریستم. دیگر مسئله او نبود، او رفته بود. الان مسئله اصلی نه او، بلکه خودم بودم. و پلک‌هایم بسته شد و خوابیدم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

6 اردیبهشت 1404

6 اردیبهشت 1404

21 مرداد 1403

21 مرداد 1403

31 شهریور 1403

31 شهریور 1403

17 فروردین 1399

17 فروردین 1399

6 پاسخ

  1. سلام و احترام،

    خدا قوت میگم به شما آقای سیفی گرامی. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستان‌اِتان می‌خواهم مطرح کنم:
    1- من برای اعضاءِ گروه نویسندگی ارزش بسیاری قائل هستم 2- پیشرفت تک‌تکِ اعضاء، مایهِ مسرت و خوشنودی من خواهد بود 3- و این‌که من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برایتان بگویم تا بدانید که متن شما را با دقت کامل و با کمال میل خواندم 4- بسیار لذت بردم از داستانِ کوتاه‌اتون و منتظر داستان موفق بعدی شما هستم.

    نقاط قوت: (100 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:100/ رسایی و درستی بیان:100/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:100/ اصول فصاحت و بلاغت:100/ استواری و استحکام معانی:100
    1- عجب شروع تاثیر‌گذار،آهنگین، و دل‌نشینی داشتید:«آخرین چشم از آخرین چهره» 2- آشنایی‌زدایی واژگانی: لامپِ نیمه‌جون 3- چقدر خوب بود سلانه‌سلانه شخصیت داستان راه می‌رفت 4- جمله‌ی لطیفی بود:«خواب را از من گرفته بود»،«خالی از معنا می‌کرد» 5- یه پیشنهاد. موسیقی متن شما بسیار جذاب بود. ممکنه برای «تق‌تق» هم یه ریتم جذاب در نظر بگیرید 6- کاربرد به‌جا و صحیح اصطلاحات ایرانی:«دست پس کشیدن» 7- توصیف چهره‌ی هنرمندانه‌ای بود:«خط کناره‌ی لب‌هایم…» 8-«شبانه وارد اتاق می‌شه و قهوه‌سازو روشن می‌کنه». دیگه چی! اون‌شب دربی رئالو بارسلونا هم بود، تخمه‌ی آبلیموییِ سنجاقک هم موجود بود!. نوآوری و خلاقیت‌اتون رو در آفرینش این صحنه دوست داشتم 9- چقدر دارک: «کرم های روی جنازه، بوی گوشت گندیده» لذت بردم. ممنونم. خسته نباشید.

    و مواردی که متاسفانه من موفق به برقراری ارتباط نشدم:
    1- لای جمعیت 2- یکهو 3- چیزی دیگر 4- نوای سرخوشی 5- می بلعید 6- سوالای زیادی داشتم و کلیداشو تو متن پیدا نمی‌کردم.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    ارادتمندتان.
    لاله فاضلی.

  2. سعید عزیز،

    قصه‌نویسی کار بسیار دشواری است و وقتی کسی قدم در آن می‌گذارد به این معنی است که خودش را به چالش بزرگی دعوت کرده است و این نشان‌‌دهنده‌ی جسارت شماست. به گمانم شما پتانسیلِ رفتن به سمت فضاهای سورئال را دارید.

    مشکل شخصی من با قصه‌ی شما این است که هیچ مضمونی از آن دریافت نمی‌شود، چالش شخصیت مبهم و ناکارآمد است و مسیر طی‌شده ما را به پایانی ناکافی می‌رساند. گویی طرح قصه از ابتدا برای نویسنده آن‌طور که باید روشن نیست و بیشتر مجذوب فضای خیالی و رمزآلودی که در ذهن داشته شده است که البته با گسترش بیشتر قصه و پرداخت‌ دقیق‌تر می‌توان به قصه‌ی بهتری دست یافت.

    نثر قصه نیاز به بازبینی دارد چرا که شکسته‌نویسی با نوشتار کتابت در هم آمیخته شده‌اند، مثلن:

    «یه‌حسی به من گفت»
    «لامپِ نیمه‌جون آویزان‌شده از سقف»
    «می‌تونستم پنجره‌ی خانه‌شان را ببینم»
    «یک‌نفس نوشیدم و سرحال اومدم»
    «باید قیدشو می‌زدم»
    «اگر کوچیک‌ترین صدایی از من در می‌اومد»
    «یکی دیگه برداشتم»
    «برام مانند خونه‌ی دوم می‌ماند»

    کلمه‌ی «پیچ‌گوشتی» هم «پیش‌گوشتی» نوشته شده است.

    موفق باشید.

  3. موضوع جالب و عجیبی بود.
    بعضی‌ قسمت‌هاش برام جای سوال داشت، مثلا تو خونه‌ی مردم نیمه‌شب چطور جرات کرد دستگاه قهوه‌ساز رو روشن کنه؟

    و اینکه آیا این فرد که تصادف کرده بود ربطی به اون دختر داشت که همون روز مرده بوده؟ پلیس بود یا دنبال عامل تصادف می‌گشت؟ چرا با دیدن چشم‌های دخترک خیالش راحت شد و خوابید؟

  4. بیش از هر چیز تکرار قهوه از ابتدا تا پایان داستان برام خوشایند بود. حس‌وحال بعصی لحظه‌ها رو خوب تعریف کرده بودین. ابهامی که سراسر داستان داشت، خوب بود.
    زبان داستان بین سالم شکسته سرگردان است.
    فعل اشیا رو می‌شه مفرد هم بکار برد، زیباتره مثلن: بیرون خانه‌ها رنگ هوا بود.

    اگه فقط می‌گفتید: رفتم توی آشپزخانه، قهوه‌ آماده کردم و…، بیشتر خاننده رو همراه می‌کنه.

    بینی کوچک قلمی می‌گن.
    داغ بود و عطرش نوای سرخوشی می‌داد، قهوه‌ نوا نداره، رایحه‌ی خوشی داشته یا عطر خوشی داشت.
    آدنی که سوز و سرما اذیتش می‌کنه رو باید شرح بدین، هوا رو توصیف نکنید.
    منظورتون از یقه‌ی آستین، سرآستینه؟

    عرق پیشانی‌ام را پاک کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *