صاحبخانه با حرکتی شاهانه به در اشاره کرد و گفت: «بفرمایید داخل، خانمها.»
منتظر تعارف بعدی نشدیم. کفشهایمان که در مسیرِ جنگلی گِلی شده بود، همانجا درآوردیم و وارد خانه شدیم.
چهار نفر بودیم. مرد صاحبخانه: شخصی با کارهای نامشخص، خواهرزادهاش: دانشجوی حوزهای نوظهور و دو همکلاسی او یعنی فاطمه و من.
با اینکه آفتاب از پنجره میتابید، مرد چراغ دیگری روشن کرد و گفت: «راحت باشید دخترها، خانه خودتان است. نگاهی به اتاقتان بیندازید.»
داستانِ آنجا بودن ما که حداقل یک ساعت با دانشگاهمان فاصله داشت و خانهی مردی بود که تا آن روز نمیشناختیم، از این قرار بود:
این مرد – اگر نخواهیم از کلمهی «قالتاق» استفاده کنیم – بیشک میتوانیم بگوییم یکی از زیرکترین آدمهای گیلان بود. او جزو معدود کسانی بود که پذیرفت آنچه در کشور اتفاق افتاده، یک شوخی کاملاً جدی و طولانی است. اینها رفتنی نیستند و همهچیز بدتر خواهد شد!
به همین خاطر به زادگاه مادریاش یعنی فومن برگشت و فوراً برای ساخت یک زندگی جدید دستبهکار شد. آنهم یک کار اساسی. در ابتدا چند دار قالی خرید تا هروقت از پایگاه برای بازدید آمدند، وامی که برای شروع کسب و کار گرفته بود و مکانی که برای اجرای طرح در اختیارش گذاشته بودند، توجیه شود. دو روز بعد، دنبال خواهرزادهاش رفت. او را به خانهی جدید برد و در بزرگترین اتاق (که اول میخواست برای خودش بردارد) جا داد تا کمتر غر بزند. بعد هم از او خواست تا یکی دوتا از دوستان خوابگاهش را خبر کند تا در اتاق سوم بمانند. به این شکل، اگر برای بازدید میآمدند، ما نقش نیروی کارِ او را بازی میکردیم و در عوض، یک خانهی زیبای مجانی داشتیم و دیگر لازم نبود با مسئولان مریض خوابگاه سر و کله بزنیم. چه معاملهای از این بهتر؟
آن روز خانه را دیدیم و صاحبخانه برای ناهار از ما پذیرایی کرد. خیلی زود، از خدا خواسته اسبابها را بردیم و زندگی چهارنفرهمان رسماً شروع شد. روی دیوار، دو گواهی بود که نشان میداد صاحبخانه دارای مدرک مربیگری و جواز کسب قالیبافی است. چند روز بعد، گواهیهایی با اسم تکتک ما روی دیوار نصب شدند.
سرعت مرد در شروع پروژههای جدید، به ما فهماند که وام و قالی و خانهی مفتی، صرفاً پیشدرآمدِ برنامههای او بوده است. در مدت کوتاهی، شروع به ساخت یک حوضچهی فایبرگلاس ارزان در پشت خانه کرد و با مجوزهای مربوطه، یک پرورش ماهی کوچک راه انداخت. روز اولی که هوادهها شروع به اکسیژنرسانی به ماهیها کردند، حسابی سر کیف آمد و گفت: «ایول! خوب چیزی شد. این پدرسوختهها برنامه ریختهاند در کل سال، برق را مثل تابستان قطع کنند. باوجود ریسک مردن ماهیها، حداقل ما از قطعی در امان میمانیم. البته امیدوارم.»
امیدش برآورده شد. مثل همیشه، ما نسبت به همسایگان و سایرین، مشکلات کمتری داشتیم و خیال میکردیم خدا هستیم.
حواس ها به او جمع شده بود و همه میخواستند کشفش کنند. من برخلاف دیگران، فکر نمیکردم از برادران پایگاه باشد. نه فقط بخاطر مدل یقهی پیراهن یا موهای بلندش. شاید حتی کارت فعال هم داشت. ولی تفاوت در منش او بود. مگر میشد کسی را که اهل نمایش قدرت و زورگویی نیست با آن قماش یکی دانست؟
البته همهی این تصورات مربوط به قبل از روزی بود که آن عکسهای نحس را به خانه آورد.
آن روز چهار قاب عکس خریده بود. یکی را که عکس سردار شهیدی بود، وسط حال، روی همان دیواری که دار قالی به آن تکیه داشت، میخ کرد. عکس شخص اصلی برای اتاق خودش بود، یک پاسدار برای اتاق ما و آخری برای اتاق خواهرزادهاش. من، با اینکه مثل بقیه شوکه بودم، آنقدر به او اعتماد داشتم که بدون پرسیدن حتی یک جمله، رفتم تا جایی برای قاب پیدا کنم. ولی خواهرزاده در اتاق کناری پاهایش را روی زمین میکوبید و داد میزد: «همین را کم داشتیم. تا من اینجا هستم عکس این موجود شیطانی روی دیوار نخواهد بود.»
صاحبخانه چیزی شبیه به «ادبت میکنم» گفت و در خانه را برای اولین بار پشت سرش کوبید و رفت. با کوبیده شدن در، به نظر رسید عکس روی دیوار آشکارا کج و کوله شد و حالتی شبیه به سکته به خود گرفت – و تا امروز هم هیچکس نمیداند سکتهی عکس، بخاطر ترس از افتادن و شکستن بوده یا وحشت از دیدن آیندهای که انتظار آن خانه را میکشیده – که این شروع اتفاقات عجیب در زندگی ما بود.
بعد از چند رفت و بازگشت، بالاخره با سه مهمان جدید وارد شد؛ از آنهایی که همیشه بالاترین دکمهی یقهشان بسته است و پایین پیراهن را حتماً روی شلوارشان میاندازند. با یک اخم، خواهرزاده هم رفت و مثل ما خودش را با شال و مانتو پیچید. مردها مشغول نوشیدن چای شدند که دومین اتفاق عجیب رخ داد. صاحبخانه که از لحظهی ورود مهمانان، هیبت روانیِ مثالزدنیاش را از دست داده بود، داشت زیر نگاه آنها از کالبد انسانی خود نیز خارج میشد. لبخندی بیوفقه صورتش را جمع کرده بود. مدام دستهایش را به هم میمالید و هر لحظه، انگار که بخواهد جثهاش را کوچکتر نشان دهد، شانههایش را خم و از جلو به هم نزدیکتر میکرد. طوری جمع و فرورفته شده بود که هر لحظه ممکن بود به شکل سگی چهار دستوپا دربیاید و برای بوسیدن پای صاحبانِ روبرویش التماس کند. با اشارهی فاطمه، احساس ترس و چندش و فکر فرار از آن خانه کنار رفت و حواسم به مهمان جمع شد. نگاهش روی ما بود که با فاصله از جمع آنها نشسته بودیم. آرنجش را روی دستهی مبل تکیه داد و وزنش را به یک سمت انداخت تا فضای بیشتری برای شکم و پهلویش باز کند. با مسخرگی نیمهپنهانی به صاحبخانه گفت: «خدا را شکر خوب پیش میروید. کار و زندگیتان حسابی گرفته. نه برادر؟» و دوباره نگاهی به سمت ما انداخت.
مرد دیگر گفت: «بله، آدم با دیدن زندگی ایشان دلش میخواهد همهچیز را جمع کند و بیاید اینجا.»
صاحبخانه که موفق شده بود به شکلی ناشناخته که شباهت زیادی به تعظیم داشت بنشیند، خندهای عصبی کرد و گفت: «هههه… ای بابا، ما که جز همین کارگاه و یک پرورش ماهیِ کوچک چیزی نداریم. همان هم به لطف شما سرِ پا مانده.»
مرد اول که حالا با شستش انگشتر عقیقش را بازی میداد، گفت: «اختیار دارید. منظورم این است که با این نظمی که ساختهاید، چرا دنبال دردسر جدید و درافتادن با مردمِ اینجا هستید؟»
صاحبخانه فوراً جواب داد: «چه درافتادنی برادر؟ فکر میکنم دوستان پایگاه به من لطف داشتهاند و دربارهام برایتان گفتهاند که منت گذاشتید و از قم تا اینجا تشریف آوردید. از محلیها کسی حرف مرا زمین نمیاندازد. باور کنید از من و شما بیشتر خوشحال میشوند اگر یک دهکدهی گردشگری راه بیافتد و مسافران جدیدی بیاورد و به کسبوکارشان رونق بدهد. مسئولیت توجیه کردن این مردم با من.»
بعد هم طوری که فقط از خودش برمیآمد، قصهی خدماترسانیهای ملی و محلیاش را پیچ و تاب داد و به طرز حیرتانگیزی به نقطهای رساند که مردها، قبل از رفتن برای بازدید از مناطق ساختوساز، نگاهی به اتاقش بیندازند و حتماً قابعکس بالای تختش را ببینند.
دو هفتهی بعد، وقتی از تعطیلات بین ترم برگشتم، همهچیز به حالت عادی برگشته بود. کشمکش دو صاحبخانهی درونِ ذهنم تمام شده و او دوباره یکی شده بود؛ دوستداشتنی و تحسینبرانگیز، شاید حتی بیشتر از قبل. دوگانگی رفتار او منطقی بود و موفقیتهایش این را تأیید میکرد. بقول خودش دیگر پول بود که دنبال او میدوید.
پروژهی ساختوساز کلانش رسماً کلید خورد. من و دخترها را با پول خوبی، مسئول هماهنگی، جواب دادن تلفنها و کارهای ریز و درشت کرده بود و ما هم با دممان گردو میشکستیم و عملاً دانشگاه را فراموش کرده بودیم. خودش هم خدا را بنده نبود و توهینهای مردم محلی هم ذرهای از سرمستیاش کم نمیکرد.
خیلی زود، «چکارهی مملکت هستید که برای خودتان زمین برمیدارید؟» و «اجازه نمیدهیم طبیعت خدا را خراب کنید»ها را به: «مهندس شما مایه برکت ما هستید. هر کاری لازم بود، امر کنید در خدمت هستیم.» تبدیل کرد.
هر صنفی را به نحوی قانع کرده بود که با راه افتادن پروژه، اوضاعشان از این رو به آن رو میشود و بعد از مدتی، رسماً همهی شهر خود را در آن سهیم میدانستند و منتظر افتتاحش بودند. مغازهها، رستورانهای سنتی، فروشگاههای صنایع دستی و سوغات، یکییکی دورِ دهکدهی درحال ساخت باز میشدند. کسی به بعد فکر نمیکرد و همگی چشمبسته با تمام وقت و سرمایه جلو میآمدند تا به نحوی در آینده سود ببرند. زنان و دختران هر روز در کلاسهای قالیبافی شرکت میکردند، چون صاحبخانه یکبار گفته بود کارِ دست کسانی که پیش او مدرک بگیرند، در دهکده استفاده میشود و در غرفهها به فروش میرسد. جنونِ جمعی آنقدر بالا گرفته بود که کسی نمیدید فقط کارگرهای خارجی در پروسهی ساختوساز حضور دارند و نیروهای محلی، نه تنها نقشی در آن ایفا نمیکنند، که اطلاع دقیقی از چیستی سازهها ندارند و هیچکس هم نمیپرسید «چرا؟».
شب افتتاحیه رسید. ما چهار نفر، از جلوی خانه، به بناهای ساخته شده و جمعیتی که انتهایش مشخص نبود، نگاه میکردیم. هر چند دقیقه با بلندتر شدن صدای همهمه، حدس میزدیم که آدمهای بیشتری اضافه شدهاند.
پلاکهای رنگی و چندین ماشین شخصی وارد شدند و پارک کردند. پسران جوان عجیبی که به صورتهایشان پودر رنگی زده بودند، پیاده شده و به سمت خانهی ما آمدند. میخواستند داخل حاضر شوند و لباسهای سوخته و شنلهای قرمز و مشکی عجیبی که در دستشان بود، بپوشند. صاحبخانه با نگرانی آشکاری به استقبال مهمانان رفت و آنها را به سمت دو ردیف صندلیای که جلوی جمعیت چیده شده بود، دعوت کرد. من و دخترها که مثل باقی حاضران، با کنجکاوی به داخل خانه سرک میکشیدیم، چیزی دستگیرمان نشد و ناامید به سمت صندلیهای ردیف دوم رفتیم.
لحظهای بعد، مجری سابق تلویزیون که حالا فقط به نمایشهای درجه دو و سه دعوت میشد، بالای سکویی که برای آن شب درست شده بود رفت و با پخش شدن سرود از بلندگوها، دستهایش را در هوا تکان داد تا جمعیت را به وجد بیاورد.
بعد از پخش سرود و دعا، میکروفن را با ژست قدیمی و معروفش جلوی دهانش گرفت و گفت: «خانمها، آقایان… امشب میزبان کسانی هستیم که بیوقفه تلاش کردهاند تا این مجموعهی ارزشمند، خلق شود.» سپس شروع به تشکر از تکتک آقایان ردیف اول و در نهایت صاحبخانه کرد که داشت از بیقراری به خود میپیچید.
شلیک دست و سوت مردم که از رسیدن لحظهی موعود هیجانزده شده بودند، هوا رفت.
مجری که از هیجان حضار جان تازهای گرفته بود، سخنرانیاش را از سر گرفت:
«به همت مسئولین و غیرت شما عزیزان، فومن امروز صاحب سازهای است که جهان را انگشت به دهان میگذارد. بسیاری از شما از روستاهای اطراف آمدهاید و من میدانم که شما لولهکشی گاز ندارید. ولی آنقدر مردانگی دارید که سختی روزانهی پر کردن کپسولهای گاز را به جان میخرید، تا این پروژه بتواند به جای شما، به اندازهی یک استان، گاز مصرف کند. آنقدر شریف هستید که از پلهای نیمهکارهی دنیوی در محل زندگیتان چشمپوشی کنید، تا ما امروز بتوانیم در اینجا شاهد اولین پل اخروی، یعنی پل صراط باشیم. خانمها و آقایان… این شما و این… جهنم فومن!»
مجری مکثی کرد. منتظر تشویق بود ولی صدایی جز خندهی چند نفر، از کسی درنمیآمد. به سمت پل اشاره کرد و پارچههای بزرگی از روی پل برداشته شدند و خودش هم به سرعت از صحنه پایین رفت.
تماشاچیان با دیدن پل فلزی از ترس و تعجب هینی کشیدند و در همین لحظه، بازیگران از داخل خانهی ما بیرون پریدند. صد و پنجاه شعلهی واقعی، روشن شد. بازیگران در غرفههایی که تصور میشد برای فروش محصولات محلی ساخته شدهاند، مستقر شدند و شروع به اجرای نمایش کردند. در یک غرفه، افراد در رودخانهی مذابی غوطهور بودند. هرچقدر بیشتر دست و پا میزدند، پایینتر میرفتند و در مایع داغ حل میشدند و بوی سوختگی در فضا بیشتر میشد. در غرفهی بغل، مردی روی ریتم، با صداهای وهمانگیز و دعایی که از بلندگوها پخش میشد، کسی را شلاق میزد و گناهکار زیر دستش جیغ میکشید. مرد دیگری سیخ داغی را در گونهاش فرو میکرد و فریاد میزد: «این تاوان طمع و حرص من به مال دنیاست.»
مسئولان ردیف اول، با چهرههایی حاکی از رضایت، دست میزدند. مجری که دوباره میکروفن را به دست گرفته بود و این بار میان جمعیت راه میرفت، فریاد زد: «حالا شعلههای زیر پل را روشن میکنیم. اولین فرد خوششانسی که میخواهد از روی پل رد شود کیست؟ فقط خواهشاً دعوا نکنید. به جز پل فلزی، عذاب قبر و بازدید از طبقات جهنم را هم داریم. نوبت به همه میرسد.»
صدای اعتراض مردم و گریهی بچههایی که دست پدر و مادرهایشان را فشار میدادند، بالا گرفت. مردها ناسزا میگفتند و آنهایی که جرات اعتراض به مسئولان رده بالاتر را نداشتند، نام صاحبخانه را با خشم صدا میزدند.
صاحبخانه که جلوی من نشسته بود، با درماندگی به فرد کناریاش گفت: «ق…قربان، این چه کاری بود با من کردید؟ قرار بود خودم مردم را آماده کنم. اینها تا امشب مرا اینجا دفن نکنند، ولکن نیستند.»
صدای مجری بلند شد: «بله. میبینم که همه به اتفاق یک اسم را صدا میزنید. خب… پس شرکتکنندهی خوششانس اول مشخص شد!» و بعد صاحبخانه را برای عبور از روی پل داغ دعوت کرد.
بعد از اتمام مراسم، فرصتی برای اعتراض به ما داده نشد. گویا بازیگران، عکس مرد مقدسی را که با ته سیگار سوزانده شده بود، در اتاق خواهرزاده پیدا کرده بودند و به همین بهانه، همهی ما را از آنجا بیرون کردند.
موخره
آقای «صاحبخانه»، زادگاه مادریاش را به آتش کشید و با چک نقدشده، راهی تعطیلات شد.
خبرگزاریهای سودجو در آن سوی آب نوشتند: «لبخند ابلیس، حوالهی فومن شد.»
رسانههای داخلی، اما، چنین پاسخ دادند: «هوشیار باشید! دشمن، در پی تباهی سرنوشت شماست. سرمایهگذاری اصلی زندگی، نه در اموال فانی، که در پرداختن به امور آخرت است.»
پیمانکار جهنم، بابت نقص فنی، جریمه شد.
9 پاسخ
درود خانم معدنی پور جان
داستان منسجمتر بود قابل فهم تر بود. کتایه و طنز این داستان جذابیت آن بود. همین اشاره برای من دوست دلشتتی بود.
موفق باشید و بدرخشید✨️🌹❤️🩹
خانم سلیمانی عزیز،
خیلی ممنونم از وقت و نقدتون. من هم براتون آرزوی بهترینها و درخشش همیشگی رو دارم💕
هرچند زیاد سردر نیاوردم که چی شد، اما داستان خلاقانهای بود. نویسندهی ماجراجویی هستی که طنز هم داری. موفق باشی.
ممنونم خانم چیتگرها. همچنین
سلام مهرگان عزیزم،
خسته نباشی. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم 3- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم.
نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:8/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:8/ اصول فصاحت و بلاغت:8/ استواری و استحکام معانی:8
1- آشناییزدایی واژگانی: حوزهای نوظهور 2- تسلط نویسنده بر واژگان تخصصی حوزهی پرورش ماهی: حوضچهی فایبرگلاس، هواده 3- به کار بردن زبانزدهای ایرانی:«پول دنبال او بدود»،«با دممان گردو میشکستیم» 4- استعارهی جالبی بود:«پل های نیمه کارهی دنیوی.»
مواردی که متاسفانه موفق به برقراری ارتباط نشدم:
1- مسیر جنگلی 2- کشفش 3- به کار بردن عبارت «موجود شیطانی» برای پاسدار ایرانی در متن داستان به نظرم پسندیده نبود.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت،
لاله فاضلی.
سلام خانم فاضلی
خیلی متشکرم از حوصله و وقتی که گذاشتید. نمیدونستم این شکلی با جزئیات نقد شدن انقدر کیف میده! ممنون که لذتش رو بهم چشوندید💛
مهرگان جان، من لذت ۴۳ دقیقه گازخورد استاد کلانتری رو چشیدم🥹 امیدوارم در تقدیر تو و همه ی دوستان مدرسه ی نویسندگی یه گازخورد ۴۳ دقیقه ای نوشته شده باشه. آمین.😊
می خوام یه توضیحی در مورد قضیه “پاسدار ایرانی” که برات نوشتم بدم. من با یه ستوان یکم آمریکایی که تو یه ماموریت در یمن بود، یه مدت با اسکایپ صحبت می کردم و از شرایط اش برام می گفت و ساعت ها صادقانه با من درد و دل می کرد. شرایط سختی رو داشت تجربه می کرد. از نجات یه دختربچه ی یمنی که به فرمان ماشین بسته شده بود و مواد انفجاری در ماشین کار گذاشته شده بود و در سرازیری روی دنده خلاص گذاشته بودند. هم رزم دوستم جکسون جونشو برای نجات این دختر بچه از دست داد. من احترام زیادی برای نظامی ها در همه جای دنیا قائل هستم.
پایان غافلگیر کنندهای داشت. به قلم توانمندت تبریک میگم مهرگانجان.😍
خانم رسولی عزیزم
ممنونم از دلگرمی و انرژی خوبی که بهم میدید💕