زهرا پلههای امامزاده را بالا آمد و کنار درختی که وسط حیاط بود ایستاد. دستهای پینه بستهاش را به تنه درخت زد و کمی معطل ماند. خبری از زری خانم نبود. اگر زری خانم سر میرسید باز هم به زهرا میگفت: «اگه سری قبلی مرادت رو محکمتر میبستی بچت میموند.»
زهرا پارچهای را از داخل جیبش درآورد و کنار باقی مرادها به درخت بست. گره را آنقدر شل بست که با یک باد هم باز شود.
سپس به باقی مرادها نگاهی انداخت و شروع کرد به باز کردن گره صورتی. گره آنقدر سفت بود که زهرا داشت بیخیال میشد اما نشد و بالاخره گره را باز کرد. لبخندی اندک روی لبهای زهرا نشست. سرش را که برگرداند زری خانم داشت از پلههای امام زاده بالا میآمد. دوباره دستش را توی جیبش برد و پارچهای دیگر بیرون آورد. اینبار گره را سفت بست. آنقدر سفت که باد نتواند گره را باز کند.
– بازم اینجایی
زهرا سرش را پایین انداخت و از امامزاده بیرون رفت.
اینبار بچم میشه میدونم که میشه
یکی و دوتا و سه تا و چهارتا و بیشتر حرف در ذهن زهرا داشت جابهجا میشد که به مزرعه رسید. مسیر خانه تا امامزاده پر بود از مزرعه و زنهایی که داشتند روی مزرعه کار میکردند. از هر کدام که رد میشد یک حرف میشنید.
– زهرا نترس اینبار سالمه
– بازم از امامزاده اومدی مگه نه؟
– دختر تو چقدر بدبختی
– میشه، اینبار بچت میشه
– بیا بشین یه آبی بخور
زهرا بی آنکه حرفی بزند مزرعه و زنها را رد میکرد و زیر لب میگفت: به اینا هم میگن زن. از همتون بدم میاد. اگه مامانم زنده بود.
به خانه که رسید پنجره را باز گذاشت. آفتاب روی قالی قرمز نشست. سینی برنج را آورد و مشغول برداشتن ریگهای ریز از داخل برنجها شد.
ریگ اول: این کلثوم بیشعوره
بعد محکم ریگ را از پنجره بیرون انداخت.
ریگ دوم: اینم زری خانم چندشه.
زری خانم را محکم زیر دندانهایش فشرد. خاک بر سرش کنن، باید حالا واسه من مادری میکرد.
ریگ سوم: این اقدس پاگنده است.
اقدس را جوری پرت کرد که سرش به درخت سیب بخورد وحالا حالاها زبانش لال شود.
ریگ چهارم: اینم شوهر بیعرضمه خدا کنه بمیره از دستش راحت شم.
بعد محکم ریگ چهارمی را با انگشتش آنقدر فشرد که انگشتش قرمز شد.
ببین خاک بر سری همه جوره منو اذیت میکنه
زندگی داشت جلوی چشمان زهرا مرور میشد. بچه اولی که رفت، دومی که رفت، سومی که رفت، چهارمی که رفت، این پنجمی هم که بره دیگه بیخیال بچه آوردن میشم. به رضا میگم بره زن بگیره.
رضا که از در تو آمد، زهرا برنج را باز گذاشته بود و خورشت آلویی کنارش قلقل میکرد.
– رضا اینبار اگه بچه نشه تو برو زن بگیر
رضا نگاهی به شکم زهرا انداخت و از خانه بیرون رفت. کوچه مثل همیشه بود. زنها روی مزرعه بودند. مسیر امام زاده خلوت بود. خیلی وقت بود رضا به امامزاده نمیرفت. تا بچه اولی و دومی و سومی هم میرفت اما به چهارمی که رسید رضا دیگر به امامزاده نرفت.
شاید اگر اینبار بچهی زهرا نمیشد رضا حتما زن میگرفت. این حرفهایی بود که همیشه در روستا بود و آنقدر زده میشد که رضا اگر هم نمیخواست آخرش باید زن میگرفت.
خورشید که رفت و دوباره برگشت زهرا پیراهن سبز رنگ گلدارش را تن کرد و دوباره به سمت امامزاده رفت.
درخت وسط حیاط پر شده بود از مرادهای سبز و صورتی. زهرا یادش میآمد این مراد صورتیها را چند باری بسته و باز کرده بود و هربار هم شل بسته بود و سری بعد که آمده بود گره سفت شده بود.
دوباره دستش را توی جیبش برد و مراد صورتی رنگی درآورد و یواشکی به درخت بست.
خدایا این آخرین مراده. دیگه از این صورتی ها نمیارم. هر بار آوردم که زود پیداش کنم وتو هیچ کاری نکردی.
پلههای امامزاده از باران تر شده بود. صدای رعدوبرق شدت گرفته بود. زهرا آرام به سمت مزرعهها میرفت. زنها داشتند از مزرعه میرفتند.
– بازم از امام زاده میای
– چرا اینکارو با خودت میکنی
– زودباش برو خونه
باران داشت شدت میگرفت. درد عجیبی در شکم زهرا پیچیده بود. باران از لبهی پیراهنش پایین میافتاد. کمی جلوتر زری خانم داشت به سمت زهرا میآمد.
– اینجا چیکار میکنی دختر. باید برگردیم سمت امامزاده. اینجوری نمیشه تا خونه بری.
درخت وسط حیاط خیس بود. مرادها داشتند چکه میکردند. زری خانم دست زهرا را گرفت و داخل امامزاده برد.
درد همچنان در شکم زهرا میپیچید.
زهرا دستهایش را مشت کرده بود و محکم به ضریح میکوبید.
-اینبار اگه بچم نشه، دیگه نه من نه تو. منم مث رضا دیگه نمیام پیشت. دیگه مراد صورتی نمیبینی.
زهرا همینطور داشت ادامه میداد که متوجه شد زری خانم بیخ گوشش حرفها را شنیده.
– یعنی مراد صورتیا مال تو بودن دختر؟
این چه کاری بود کردی. مراد باید سبز باشه که به آرزوت برسی. برا همینه که تابهحال بچت نشده.
باران به شدت میبارید. کسی داشت از پلههای امامزاده بالا میآمد.
به در امامزاده که رسید ایستاد. پای راستش را داخل گذاشت و بعد دوباره بیرون برد. همانجا در حیاط امامزاده ماند. زری خانم تا رضا را دید دوباره شروع کرد. همان حرفهای تکراری.
باران کمکم میایستاد. زهرا با رضا و زری خانم از امام زاده بیرون آمد. درد همچنان در شکم زهرا وول میخورد انگار بچه داشت میمرد و نمیمرد.
پنجره باز مانده بود. باران به فرش قرمز رسیده بود. برنجها توی سینی خیس شده بودند. مه تا درخت سیب آمده بود. زری خانم داشت گاوش را میبرد داخل. پای گاو هی در گل گیر میکرد و هی در میآمد. رضا سینی را از روی فرش قرمز برداشت. فرش را به حیاط برد. آب از فرش قرمز چکه نمیکرد. درخت سیب داشت نگاه میکرد. برگهایش شفاف شده بود. صدایی از دور میآمد.
باد درخت وسط امامزاده رو شکونده خدایا حالا چی میشه.
زهرا دستش را در جیب برد. یک مراد صورتی مانده. اشک از چشمان زهرا سرازیر شد. صدایی متفاوت در فضا میپیچد. صدا با صدای باد در هم میآمیزد و بیشتر میشود.
– زهرا از بس مراد بست درخت از پا افتاد
– بیچاره زهرا
– کاش اینبار بچش بشه
زهرا چشمانش را باز میکند.
– میگن درخت امامزاده افتاده
زهرا مراد صورتی را در دستش میفشارد و به دست نوزاد میبندد.
10 پاسخ
سلام به حدیث جان💞
داستانت رو خیلی دوست داشتم مخصوصا پایانش.
به نظرم به عنوان یک داستان کوتاه به درستی و زیبایی ادا شده بود.
موفق باشی☀️🥰
خیلی زیبا بود♥️😍
سلام حدیث جان،
خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت میخوام بدونی:
۱- تو برای من خیلی عزیزی ۲- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیتهای روزافزونت باشم ۳- من تجربهای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متنات رو از اول تا آخرش خوندم
نقاط قوت: (۱۰ بالاترین امتیاز)
عنوان داستان:۱۰/ رسایی و درستی بیان:7/ به جا نشستن کلمات و تعبیرات:7/ اصول فصاحت و بلاغت:7/ استواری و استحکام معانی:7
1- حرکت بدن و صحنه، در زمان عبور زهرا از کنار زنانی که در مزرعه کار میکردند به خوبی ساخته و پرداخته شده بود 2- من این صحنه را در ذهنم مجسم کردم. خیلی لذتبخش بود:« خدایا این آخرین مراده… پلههای امامزاده… صدای رعدوبرق…» این صحنه منو یاد یکی از امام زادههای محبوبم، امام زاده محمدباقر در شهرستان شمیرانات انداخت. ممنونم عزیزم.
با آرزوی بهترینها،
دوستدارت.
لاله فاضلی.
سلام لالهی عزیزم
ممنونم بابت نظرات خیلی خوبت
منم واست بهترینها رو آرزو میکنم دوست خوبم.
آفرین دوستم نویسندهام چه خوب به خرافه پرداختی و تاثیرش رو در جامعهی روستایی نشون دادی. داستانت پر از تصویر بود. متن روان و شیتهرفتهای خوندم.
آفرین
ممنونم مرضیهی قشنگم
چقدر بامزه بود. دوستش داشتم. ایجازش و توصیفاتش رو دوست داشتم. و شاعرانگیشو. موفق باشید عزیزم.
ممنونم دوست خوبم
بسیار توصیفات بجا و جزییات واقعی و دقیقی استفاده کردید در مسیر خود موفق باشید.
بهم لطف دارید
ممنونم ازتون