داستان کوتاه «سوزانا» از مریم جوینده

دختر خودش را از کارگاه به بیرون پرت می‌کند اما با آرنج به دیوار تکیه می‌دهد تا تعادلش را نگه دارد.
در، نیمه‌باز می‌ماند و بوی تربانتین از لبه‌ی آن بیرون می‌زند.
دختر به کف دستش نگاه می‌کند، رد رنگ آن‌جا مانده.
کوله‌اش، با همان طرح درهم‌پیچیده و رنگیِ بدنِ زنی که انگار تکه‌تکه روی بوم چفت شده، از شانه‌اش می‌لغزد و آویزان می‌ماند.
هیچ کلمه‌ای از دهانش بیرون نمی‌آید.
فقط نگاه می‌کند، نگاهی که نمی‌دانی از چه چیز بیشتر می‌ترسد، از اتفاقی که افتاده یا از این‌که حالا باید به زبان بیاوردش.
زیپ نیمه‌باز کوله رها می‌شود.
مدادها یکی‌یکی بیرون می‌ریزند؛
می‌غلتند روی کف چوبی،
با لرزهایی کوتاه،
انگار دارند با بدن خود واقعه‌ای را تعریف می‌کنند که دختر هنوز قادر به گفتنش نیست.
نور نیمه‌زرد چراغ سقفی روی تنش می‌افتد و بعد روی زمین.
اما مهم‌تر از همه، نوری است که می‌افتد روی مرد میانسال.
چیزی از او دیده نمی‌شود جز خط بسته‌ی موهای سفیدش،
و قوس آرامی که گردنش هنگام خم‌شدن روی بوم ساخته.
دست‌هایش هنوز در همان وضعیت مانده‌اند
نه متهم، نه مکث‌کرده،
فقط در حال ادامه دادن نقاشی که به‌ظاهر دختر آن را نیمه‌کاره گذاشته.
روی بومِ مقابلش پیکری ناتمام دراز کشیده:
بدنی شکسته به رنگ‌هایی که از هم می‌گریزند و دوباره به هم می‌چسبند،
بسیار شبیه همان حالتی که حالا دختر در آن ایستاده
منفصل، لرزان، انگار خطی که نباید کشیده می‌شد،
کشیده شده.
هیچ‌کس نمی‌گوید او نقاش است.
نیازی هم نیست.
کافی‌ست به رد انگشت‌های رنگی‌اش نگاه کنی،
به لکه‌های قرمز و زرد روی ساعدش،
به این‌که حتا حالا، بی‌آن‌که چیزی دیده باشد،
انگار می‌داند رنگ روی صورت دختر در نور کارگاه چه تُنی پیدا کرده.
دختر یک قدم عقب می‌رود.
صدای پاشنه‌ی کفشش روی پله چنان کوتاه و تیز است
که سکوت بعدش چندبرابر می‌شود.
وقتی از چارچوب در خارج می‌شود،
روی زمین تنها چیزی که جا می‌ماند
لوله‌ی نقاشی اوست.
کاغذ از یک طرف بیرون زده
و سایه‌ای بلند روی کف کشیده،
مثل دستی که دارد بی‌خیالِ همه‌چیز
مسیر خروج را نشان می‌دهد.
………………………………………………..
بعد از بیرون رفتن از کارگاه، دختر پله‌ها را تند پایین نمی‌رود، فقط ریتم قدم‌هایش کمی از حالت معمول خارج شده.
بند کیف روی شانه‌اش سر می‌خورد و او تکانش نمی‌دهد.
به‌جای راه همیشگی که از میان حیاط می‌گذشت، مسیر کوتاه‌تر کنار دیوار را انتخاب می‌کند. سایه‌ی بلند دیوار روی چهره‌اش می‌افتد و نیمی از صورتش را محو می‌کند.
وقتی به کوچه می‌رسد، نگاهی گذرا به شیشه‌ی مغازه‌ی بسته می‌اندازد؛ انعکاسش چندپاره و ناآشناست، انگار به چهره‌ی دیگری نگاه کند. نگاه را برمی‌گرداند و به راهش ادامه می‌دهد.

در کارگاه، استاد‌‌، قلم‌مو را روی لبه‌ی ظرف می‌گذارد. رنگ رقیق‌شده هنوز روی سطح آب می‌چرخد. دفترِ بسته کنار دستش رهاست و کاغذ دختر همچنان روی زمین افتاده.
مرد که پشت میز خم شده، چیزی نمی‌گوید فقط نگاهش میان بوم و درِ بسته راه می‌رود و برمی‌گردد.
تا دو ساعت بعد، نقطه‌ی نیمه‌کاره‌ی بوم هنوز همان‌طور مانده.
نور کارگاه تغییر کرده، کمی گرم‌تر شده، انگار خورشید پشت ساختمان جابه‌جا شده باشد.
روی میز، فنجانی که صبح گذاشته بود سرد شده.
در این دو ساعت، فقط یک‌بار از صندلی بلند شده، برای آوردن جعبه‌ی مقوایی که از صبح کنار درِ پشتی مانده بود.
جعبه را روی میز گذاشته، برچسبش مشخص و خواناست:
نمونه‌های طراحی عضلانی تحویل به آزمایشگاه کالبدشناسی.
حالا انگشتش روی همان برچسب مکث کرده، اما درِ جعبه را باز نمی‌کند.
کمی سرش را بلند می‌کند و به نقطه‌ی نیمه‌کاره‌ی بوم نگاه می‌دوزد همان نقطه‌ای که دو ساعت است دست به آن نزده.
نگاهش دوباره به در برمی‌گردد.
این‌بار مدت بیشتری آن‌جا می‌ماند.
…………………………………….
چند ماه گذشت
دختر نه دلش برای کارگاه تنگ شده بود، نه استاد،
فقط آن حس سمج و بی‌منطقِ لجبازی و نیمه‌کاره‌ماندن تمام آرزوهایش، او را دوباره به راهروی کارگاه کشاند.
راهرو روشن بود اما کمی خالی‌تر از قبل، انگار کلاس‌ها تغییر کرده یا جا‌به‌جا شده بودند.
اما آن‌چه عوض نشده بود، مسیر او تا درِ کارگاه بود.
وقتی نزدیک شد، همان لحظه‌ای که انتظارش را نداشت،
چیزی چشمش را گرفت:
بر در، نوار زرد پلمب بود.
او ماتش برد.
در دلش چیزی فرو ریخت، اما نه از دلتنگی از اینکه حس کرد داستانی ادامه پیدا کرده بدون اینکه او در آن باشد.
روی نوار نوشته بود:
«تعطیل تا اطلاع ثانوی».
پایین‌تر، با خطی لرزان و عجول نوشته شده بود:
«استاد، سه ماهه برنگشته.»
…………………………….
کارگاه همان‌طور ساکت است، اما این بار
گرد و غبار در هوا معلق است.
دختر، بیرونِ در، کوله‌اش را که طرحِ بدنِ نیمه‌کاره‌ای رویش است،
به دوش می‌کشد.
اما این بار، وزنی روی شانه‌هایش نیست. محکم است.
نگاهش به چارچوبِ خالیِ درِ کارگاه گره خورده،
نه نوارِ زردِ هشدار.
انگار منتظر است تا طرحی نو، از دلِ آن خلاء، جان بگیرد.
مدادهایش در کوله، مرتب هستند.
زیر لب می‌گوید: شروع شد.
و به سمتِ نقطه‌ای در دوردست می‌رود،
که هیچ شباهتی به بازگشت ندارد.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 فروردین 1396

17 فروردین 1396

2 آبان 1396

2 آبان 1396

30 آذر 1404

30 آذر 1404

16 اردیبهشت 1402

16 اردیبهشت 1402

15 شهریور 1403

15 شهریور 1403

7 پاسخ

  1. سلام مریم جان،

    خسته نباشی عزیز دلم. چند نکته رو قبل از شروع نقدم از داستانت می‌خوام بدونی:
    1- تو برای من خیلی عزیزی 2- امیدوارم در مسیر نویسندگیت شاهد موفقیت‌های روز‌افزونت باشم 3- من تجربه‌ای در نقد داستان کوتاه ندارم، اما مایلم نظراتم رو به عنوان یک دوست برات بگم تا بدونی با دقت کامل متن‌ات رو از اول تا آخرش خوندم.

    نقاط قوت: (10 بالاترین امتیاز)
    عنوان داستان:8/ رسایی و درستی بیان:7/ به‌ جا نشستن کلمات و تعبیرات:7/ اصول فصاحت و بلاغت:7/ استواری و استحکام معانی:7
    شرح جزئیات این صحنه، بسیار لطیف و زیبا بود:« مدادها یکی یکی بیرون می ریزند…». لذت بردم.

    با آرزوی بهترین‌ها،
    دوستدارت،
    لاله فاضلی.

    1. لاله‌ی عزیزم 🌷
      ازت ممنونم برای وقتی که گذاشتی و با دقت و مهربونی داستانم رو خوندی.
      خیلی خوشحال شدم که جزئیاتی مثل صحنه‌ی «مدادها یکی‌یکی بیرون می‌ریزند» برات قابل لمس بوده، شنیدن این از زبان تو برام دلگرم‌کننده‌ست.
      نظراتت رو با دقت خوندم و امتیازدهی‌‌ات بهم کمک کرد نگاه دقیق‌تری به قوت و ضعف‌های کار داشته باشم.
      اگر فرصت داشتی، خیلی خوشحال می‌شم بدونم به نظرت کدوم بخش نیاز به پرداخت یا تغییر بیشتری داره.
      مرسی که کنارم هستی و با این‌همه لطف و انرژی مثبت، من رو در مسیر نوشتن همراهی می‌کنی.🌷
      با مهر
      مریم

      1. مریم جان، نظر لطف شماست که من رو لایق تعریف‌ها و این کلمات زیبا دونستی. شما و دوستانِ نویسنده‌یِ عضو مدرسه‌یِ نویسندگی، اعضاءِ محترم خانواده‌یِ اهل قلم من هستید. عزیزترین خانواده‌ام. همیشه برای شما وقت خواهم داشت. من از وجود با‌ارزش شما انرژی زیادی می‌گیرم و با قدرت به مسیر نویسندگیم ادامه می‌دم.
        مریم جان، یه چیزی که باید در مورد من بدونی این‌که من وقتی مسئله‌ای برام خیلی جدی میشه و زمان زیادی از روزم رو مثل همین الان بهش اختصاص می‌دم به همون اندازه هم اگه بخوام راحت برات بگم، تو این مرحله خیلی رُک و صریح نظراتم رو می‌گم. یه جور باور ذهنیم هست که اگه یه کوچولو سر نقد داستان یا موارد دیگه در زندگی تحقیر بشیم تلاش‌امون رو بیشتر می‌کنیم تا دیگه اشتباهات قبلی‌مون رو تکرار نکنیم.
        من به تازگی وارد مدرسه‌یِ نویسندگی شدم و تجربه‌ی حرفه‌ای در زمینه‌ی نقد داستان کوتاه ندارم. اما اگه با دونستن این فکت‌هایی که امروز بهت گفتم بازم دوست داری نظراتم رو به عنوان یک دوست برای بهتر شدن داستانت بگم، بهم خبر بده. میبوسمت. لاله.

  2. لحن شاعرانه‌ی دلستان تا پایان یکدست و دلنشین است.
    اینکه از اجزا ابتدايي داستان، پایان داستان با شکل متضاد تکرار نی‌شود، قشنگ است.
    در نیمه‌باز می‌ماند و بوی تربانتین از لبه‌ی در بیرون می‌زند.
    آفرین دوستم همراه

    1. ممنون مرضیه جان
      خوشحال شدم از این نگاه دقیق و شاعرانه‌ات.
      اینکه این‌طور با ظرافت خوندی و حس کردی، برام ارزشمنده.
      🌸🌸🌸

  3. مریم جان
    کلمات و جملاتی که بکار بردی، هیجان و احساس رو در من زنده می‌کنه. خصوصا چون گفته بودی داستانت بر اساس نقاشی سوزانا ست، تأثیرش برای من بیشتر هم بود.

    1. شکیبای عزیزم،

      خوشحالم که نقاشی سوزانا توانست احساس رو در تو زنده کند.

      وقتی می‌نوشتم، سعی کردم همان حسی را که از تماشای سوزانا گرفتم، به کلمات منتقل کنم. ممنونم که با دقت خواندی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *