داستان کوتاه «زنگ آخر» از گیتا کلاهدوز

اگر می‌شد حتما کنترل را پرت می‌کردم تا صفحه خورد شود. اما مرا چه به این کارها؟ آن هم الان که شِپش در جیبم قاپ می‌انداخت؟ البته جیب من نه، جیب بابام. رویِ تصویرِ تلوزیون، صورتش می‌خندید. زیر خنده‌اش چرت‌وپرت نوشته بودند. چه حرف‌ها. این زبون بسته حتی خایه نداشت تو روی معلم وایسد. حالا این دروغگوها چی بلغور می‌کردند؟ صدای خندۀ بزمانندش هنوز در گوشم بود. همیشه دستش می‌انداختم. حتی زنگ اول که هنوز چشم‌هامون قی داشت. بهش گفتم: «ناموسا به چه دردی می‌خورد؟ سرت را در کون زندگی همه کنی، آن هم وقتی‌که می‌دانی به جز پشم چیز دیگری نیست؟» نگاهم کرد و گفت: «بالاخره یکی باید بکند.» پس گردنی جانانه‌ای زدم و گفتم: «آخرش چی میشی؟» بلند شد و رفت. گفت: «همونی که از زندگی همه سوال می‌پرسه.» چی تفت می‌داد برای خودش؟ می‌خواست باسواد شود. انگار می‌شد پس فردا سواد را کیلویی فروخت. آخرِ همه‌چیز به جیب برمی‌گردد. این را بالاخره توی کله‌اش فرو می‌کنم. همۀ این کت‌شلواری‌ها چیزهای تکراری می‌دانند. مثلا همین بابا که اول صبحی مچل‌مان کرده و از انرژی می‌گوید. خاک‌ بر سر، به جز انرژی و نور و کوفت و زهرمار چیز دیگری می‌داند؟ آخر و عاقبت همین رفیق‌مان نیز بز است؛ بز می‌آورد. اگر حواسم بهش نباشد باید از جوب جمعش کنم.جرینگِ زنگ به صدا درآمد. نشسته بود و بیرون را نگاه می‌کرد. معلوم نبود به چه نکبتی فکر می‌کرد. قهقهه زدم و گفتم: «به زیدی فکر می‌کنی؟» بلند شد و گفت: «من باید به چیزهای دیگری فکر کنم تا تو به زیدی خودت فکر کنی.» کفرم درآمد و دعوا گرفتم. حیفِ نون حتی بلد نبود دعوا بکند، فقط می‌خورد. ولش که کردم، فکر کردم این بابا واقعا پرت است، اگر ولش کنم کار دست خودش می‌دهد. دستم را به طرفش گرفتم.
خون زیر دماغش را پاک می‌کرد که بهش گفتم بیا بریم حیاط. دستم را نگرفته بلند شد. خونم به جوش آمد و خواستم این‌بار واقعا ناکارش کنم که گفت: «ولی تیم خوبی می‌شویم.» گفتم: «نگران نباش، خودم توی تیم‌کشی انتخابت می‌کنم.» خندید، مثل بز. زنگ خورد و گردنش را کشیدم. عجب گردنی برای زدن داشت. با خودم گفتم بذار بهش حال بدم و بقل خودم بشیند و بالاخره از کنار من به یه نوایی برسد. معلم داشت از حدیث امام صادق می‌گفت که زیر چشمی پاییدمش. زیرزیرکی چیز دیگری می‌خواند. یکی بامزه‌بازی درآورد و معلم فهمید. کتابش را گرفت و بیرونش انداخت. رفیقم پرت بشود بیرون و من ساکت بشینم؟ دری‌وری‌ای نثار معلم کردم که پرتم کرد بیرون. تا آخر زنگ کنارش وایسادم. زنگ بعدی همه توی حیاط ریختیم. سریع تیم‌کشی را شروع کردیم. عجب ترکیبی چیدم تا این‌که چشمم به بز افتاد. دهن سرویس هاج‌وواج وایساده بود. گردنش را کشیدم. بازی که شروع شد، دیدم ای دل غافل بز از توپ فرار می‌کند. فریاد زدم: «حیف نون، نون نخوردی؟ دِ بدو.» سه تا خوردیم. بازی ناموسی شده بود، به بچه‌ها گفتم روی بز حساب نکنید. بز برای خودش توی زمین راه می‌رفت و آسمان را نگاه می‌کرد. استراحت بین دو نیمه رفتم آب بخورم. پنج دقیقه نبودم که با صورت خونی دیدمش. نشسته بود و کتابش را بغل گرفته بود. هوار کشیدم: «کار کی بود؟» خندید، درست مثل یه بز. گفت: «من همین‌جا می‌شینم.»
بازی تمام شد و با بچه‌ها هوار کشیدیم. به سمت ما دوید و گفت: «ایول عجب بازی‌ای کردید.» زنگِ بعدی خورد و بهش گیر دادم چی می‌خونی؟ جلوتر از من راه رفت و گفت: «راهنمای پرسیدن و خبر گرفتن.» گردنش را گرفتم و خندیدم: «عجب اسکلی هستی.» روی نیمکت نشست و پرسید: «تو چی؟» کیفم را پرت کردم روی زمین و گفتم: «بالاخره جامعه به یابو هم نیاز دارد.» نگاهم کرد و ابروهاش در هم رفت. چه ژستی هم برای من می‌گرفت. گفت: «پس چرا مدرسه میای؟» به شانه‌اش زدم و خندیدم: «بالاخره یابو هم باسوادش خوب است.» به چشم‌هام نگاه کرد. خاک‌ بر سر معلوم نبود به چی فکر می‌کرد. دوباره خندید و گفت: «میای دست‌کم یک هفته باهم درس بخونیم؟» بز چی می‌گفت؟ این بابا راستی‌راستی فکر کرده من زیدشم. خندیدم و گفتم: «بروبابا.» سرِ میزِ خودم رفتم و نشستم. همین بابام با لیسانسِ پیزوری‌اش چه غلطی کرده؟ مدرکش را لوله کند، غذا می‌شود توی حلقوم ما؟ اصلا همین بز، چه نکبتی می‌خورد را نمی‌دانم اما انگار سوءهاضمه داشت. حالا هی برای خودش نطق کند. به چه دردی می‌خورد؟ سوادش مثل این معلم بنده خداست، هر چی خورده را انگار نَریده است. معلم برای خودش اعداد را روی تخته نوشت و با منطق خودش، اصطلاحا حل کرد. چی را حل می‌کرد، خدا می‌دانست. به بز نگاه کردم. انگار داشت به خایه‌هاش نگاه می‌کرد؛ کتاب می‌خواند. البته این را فقط من فهمیدم. بالاخره زنگ آخر خورد. وسایلم را جمع کردم و بز را منتظر دیدم. جلوی درِ کلاس ایستاده بود. بهش که رسیدم، گفت: «چی شد؟ میای؟»
یه پس گردنی مشتی زدم و گفتم: «ول نمی‌کنی نه؟ باشه بابا.» خندید و پسِ کله‌ام زد. خندیدم، بز بلد است پس گردنی بزند. در راهرو با عجله راه افتاد و کیفش را بر شانه انداخت. برگشت و چند لحظه ایستاد. گفت: «پس شنبه می‌بینمت.» داد زدم: «خفه شو بابا.» دوید و صدای قهقهه‌ی بلندش پیچید در راهرو و گم شد توی شلوغی. خاک بر سر مثل بز می‌خندید. نگاهش کردم. حتی این خندۀ بی‌صدایش هم مثل بز بود. در سکوت و تاریکی چشم‌هاش از توی تصویر نگاهم می‌کرد. معلوم نبود به چه نکبتی فکر می‌کردند. کنترل را پرت کردم و نشستم. گوشۀ سمتِ چپ صفحه عکس‌ها می‌رفتند و او آمد؛ با همان خندۀ بزی‌اش. در خاطرم پاهاش را می‌دیدم که در میان هیاهوی راهرو با عجله قدم می‌زد. من هنوز منتظر شنبه‌ام.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

21 فروردین 1404

21 فروردین 1404

18 فروردین 1398

18 فروردین 1398

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *