شانزده مهر، ساعت دوازده ظهر، بیمارستان روبهروی خانهی عمو مجید، تو به دنیا آمدی. آن لحظه کنارت نبودم اما هر لحظه به فکرت بودم. زنعمو میخندید و میگفت: «مبارک باشه نیلا.» من هم با او میخندیدم ولی نمیدانستم برای چه به من تبریک میگوید. خاله اسفند دود میکرد و زیر لب آیه میخواند. مادربزرگ حیاط را جارو میزد. تمام مدت کنار پنجره نشسته بودم و خیره به در.
با تک صدای زنگ در، از جا پریدم. پا برهنه دویدم توی حیاط. آفتاب انگشتانم را سوزاند. خاله داد زد: «نیلا دمپایی بپوش.» دمپایی پوشیدم اما جلوتر نرفتم. ماشین بابا توی حیاط توقف کرد. خاله و زنعمو رفتند کمک مامان. خاله زیربغلش را گرفت و زنعمو پتوی آبی توی دستش را. چشم من خیره به آن پتو و جایزهای که بابا قولش را داده بود اگر امتحانهایم را قبول شوم، برایم بیاورد.
زنعمو آهسته راه میرفت و من در فکر آنکه داخل پتو چیست که همه احتیاط میکنند. زمان دو دقیقهای برایم ساعتها گذشت و در ذهن کودکانهام حتی بیشتر. بابا پتو را از دست زنعمو گرفت و من در این کشمکش، سفیدی یک کلاه را دیدم. نزدیک آمد و روی دو زانویش نشست.
-نیلا ببین چه برایت آوردم. اینم هدیهای که بابا قولش را داده بود.
خشکم زد. یک صورت کوچولو، آنقدر کوچولو که در کف دستان پدر جا میشد. به آدمفضاییها میماندی چون شبیه هیچکدام ما نبودی. نه عمو و زنعمو، نه خاله و شوهرخاله، نه بابا و مامان و نه مادربزرگ. شبیه من هم نبودی. من که منتظر همچو هدیهای نبودم یکآن ترسیدم و عقبگرد کردم به سوی خانه. توی راهپلهها دویدم و در اتاق انتهای راهرو پناه گرفتم. صدای بابا توی خانه میپیچید که یکبند صدایم میزد، من اما دلم نمیخواست دوباره آن موجود کوچک را ببینم که همهی اجزای صورت پدرم را دزیده بود.
چند روز بعد بابا برایت شناسنامه گرفت. اسمت را گذاشت نیکان و به من گفت: «از این اسم خوشت میآید نیلا؟»
نه خوشم نمیآمد. نه از نیکان که بابا پیشنهادش را داد، نه از نیما که مادربزرگ دوستش داشت و نه از نامی که انتخاب مادرم بود. من فقط میخواستم تنها نیلای خانه باشم و کسی با اسمم رقابت نکند.
هر روز در خانه به خاطر تو بروبیایی بود. همه میآمدند حتی دایی داریوش که سالی یکبار به ما سر میزد. برایت کلی کادو میآوردند ماشین، لباس، عروسک. ماشینهایت را دوست نداشتم. لباسهایت هم به دردم نمیخورد اما عروسکهایت را پنهانی کش میرفتم و در اتاق، بازی میکردم. کمکم دلم به حالت سوخت که میدیدم زور پس گرفتن عروسکهایت را نداری و زبانش را هم. پس بعد از هر بار که بازیام تمام میشد، عروسکهایت را به قفسه برمیگرداندم و سراغ عروسکهای خودم میرفتم. ولی دروغ چرا، عروسکهای تو را بیشتر دوست داشتم چون نو، سالم و تروتمیز بودند. اگر میتوانستم، قایمکی عروسکهایمان را معاوضه میکردم.
به خاطر تو برای من هم کادو میآوردند. کادوهای من خوشگلتر بود، یک دست فنجان چینی کوچک. مادربزرگ توی آن چای میریخت و من با یک قلپ تمامش میکردم. باز هم دلم برایت سوخت، حتی نمیتوانستی چای بخوری. اگر کسی حواسش نبود کمی چای برایت میریختم که بفهمی چندان هم خوشمزه نیست. فقط با قند و شکلات میچسبد اما تو که دندان نداری بجوی.
مامان اجازه نمیدهد زیاد به تو نزدیک شوم، فقط در حد ناز کردن. حتی نمیتوانم تو را کامل بغلم بگیرم. مامان میترسد از دستم قل بخوری. هنوز خیلی کوچولویی چون هفتماهه به دنیا آمدی. به بابا میگویم: «پس کی راه میرود؟»
-یکی دوسال بعد باباجان.
به مامان میگویم: «کی میتواند حرف بزند؟»
-یکی دو سال دیگر عزیزم.
به مادربزرگ میگویم: «کی میتواند مثل من غذا بخورد؟»
-چند ماه صبر کن دلبرکم.
پس بابا الکی میگفت که قرار است همبازی من شوی. دو سال دیگر من بزرگ شدهام و با دوستهای خودم بازی میکنم. آنوقت تو تنها میمانی و حال امروزم را درک میکنی.
امروز از دست تو خیلی عصبانی بودم. قرار بود بابا مرا ببرد دوچرخهسواری اما چون تو مریض شدی با مامان بردندت دکتر. تازه قرار بود مادربزرگ برایم شال ببافد اما دارد برای تو لحاف و تشک نو میدوزد چون آنقدر روی قبلی شیر بالا آوردی که فقط به درد دستمال کردن میخورد. الان از دست تو خیلی عصبانی هستم چون بیاجازه دفتر نازنینم را برداشتی و برگههایش را پاره کردی. هر چه بزرگ میشوی زورت زیادتر میشود و من این را دوست ندارم.
تب تو از دیشب بالا رفته است و مامان و بابا دائم کنارت هستند. مامان پاشویهات میکند و مادربزرگ پیاز میگذارد روی پاها و بدنت. تو هم یکسره بیداری و گریه میکنی. دیشب از دستت ناراحت بودم چون تمام توجه اهالی خانه را دزدیدی. دعا کردم به خانه برنگردی اما حرفم را پس میگیرم. از وقتی تبت بالا رفته و بابا در گوشم میگوید برای داداشی دعا کن زود خوب شود، یکسره برایت چهارقل میخوانم. کنار مادربزرگ مینشینم و هر چه او میگوید را تکرار میکنم.
من دیروز عصبانی بودم، پس نباید از حرفم ناراحت شوی. بابا میگوید دعوا نمک زندگیست. من نمیدانم یعنی چه ولی هر وقت با مامان بحثش میشود این را میگوید. پس من هم همین را به تو میگویم. لطفا زودتر خوب شو. قول میدهم یکی از عروسکهایم را به تو بدهم. هر کدام را که دوست داری.
دیشب تا صبح کنارت بودم و نفهمیدم کی از خستگی خوابم برد. صبح دستپاچه بیدار شدم. تو کنارم نبودی، مامان و بابا هم. فقط مادربزرگ خانه بود و من. فکر کنم ترس را از توی چشمانم خواند که دستی بر سرم کشید و گفت: «نگران نباش عزیزکم. نیکان تبش پایین آمده. برای اطمینان بردند پیش دکتر. زودی برمیگردند.»
تا تو برگردی با مامان و بابا، رفتم توی اتاق و برایت یک نامه نوشتم تا وقتی سواد یاد گرفتی بخوانیش. بعدا نشان بابا میدهم تا غلط املاییهایش را بگیرد.
زنگ در را که زدند پابرهنه دویدم توی حیاط. انگشتانم سوختند توی آفتاب. دمپایی پایم کردم. بغل بابا بودی. چه زود بزرگ شدی. یاد اولین روزی افتادم که تو را در آن پتوی آبی دیده بودم. دلخور نشو ازم ولی واقعا شبیه آدمفضاییها بودی. الان بیشتر شبیه آدمیزاد شدی. به قول مادربزرگ یک پرده گوشت گرفتی. بابا بالاخره اجازه داد بغلت کنم. تبت رفته بود. صداهای مختلف درمیآوردی. چه زبان عجیبی داری. باید هر چه زودتر زبان آدمیزادی را یادت بدهم.
مامان کنارم نشسته بود و اصرار داشت تو به من بگویی آبجی.
-بگو آبجی پسرم. آببببب….جیییییی. آفرین بگو.
تو هر چیزی میگفتی غیر از آبجی. دست آخر صدایم زدی: «آآآبییییی.»
ذوق کردم اولین کلمهای که بر زبان آوردی مال من بود. اصلا من آبی توام. نه قرمزت. شاید هم سبز، صورتی، هر چه تو بخواهی. و من چقدر خوشحالم که تو شبیه ما هستی. من و بابا و مامان.