کاش الان نیاد پشت پنجره تا منو تو این وضعیت ببینه.
الان که تا زانو تو گلولای و لجن فرو رفتم. باز خوبیش اینه این چکمهها بُلندن، وگرنه کثافط میزد به شلوارم. تو روزِ بهاریه به این قشنگی ملت میرن کافه و رستوران و قدم میزنن، اونوقت من تا زانو تو کثافطم.
ای وای پرده تکون خورد. نکنه اومده و منو دیده. اصلن دیده باشه. من اینم دیگه. یه حمّال که دلش خوشه شهرداری استخدامش کرده. اما اون چی؟ یه خانمِ هنرمند. خوشگل، خوش قد و بالا، استادِ دانشگاه. خوش به حال اونایی که شاگردشن. نقاشی یاد گرفتن از همچین خانمی خودش یعنی خوشبختی. فقط من موندم با اینهمه وَجنات چرا تنهاست؟ مگه مرد براش کمه؟
بلَخره این جوبِ نکبتی باز شد. عرق از هفت چاکم داره میریزه. اصلن چرا این جوب همش میگیره؟ دقیقن جلوی این خونه؟ حتمن باید منو تو این وضع ببینه؟
– سلام خسته نباشید. بفرمائید براتون شربت آوردم.
شربتو ازش میگیرم و یه نفس میرم بالا. لبخند از روی لبش کنار نمیره. همیشه وقتی داره باهات حرف میزنه لبخند رو لباشه. لبایی که انگار خدا موقع آفریدنشون بوسیدشون. استغفرلله. اما نه این زن فرشتهست. آدمیزاد نیست. من ندیدم زنی خطِ لبش اینقدر قشنگ باشه. شبیه نقاشیه صورتش.
منتظره لیوانو بهش برگردونم. کاش میشد تا ابد لیوان دست من بمونه، اون سینی به دست و لبخند به لب وایسته و منو نگاه کنه. اما نمیشه. لیوانو بهش میدم و تشکر میکنم. خداقوت میگه و میره. میره اما بوی عطرش میمونه. همیشه همینه. وقتی رد میشه بوی عطرش تا چند دقیقه تو فضا میمونه. چند دقیقه تو فضا و ساعتها تو دماغِ من.
خجالت میکشم. اون اینجور بوی عطر میده و من همیشه یا دارم عرق میریزم و یا مثل الان تو کثافطم. آخه زن تو چرا با من اینجور مهربون و مودب رفتار میکنی؟ مگه من کیام؟ یه باغبون. شما ملکهای و من یه بدبختِ هیچی ندار که ساعت ۵ صبح از خونه میزنه بیرون و ساعت ۱۰ شب لَششو برمیگردونه خونه.
آخ، از لباش قشنگتر دستاشه. پوستش عین پوست بچهست. نرم، سفید. دستم بهش نخورده نعوذبالله، اما خب معلومه که نرمه. همیشهام لاک داره. هربار یه رنگ. وقتی یه چیزی بهم تعارف میکنه دلم میخاد دست نداشته باشم اون لحظه. چندشش نمیشه از دیدنِ این دستای پینه بسته؟ زمخت و پر از چروک؟ که همیشهام زیر ناخناش خاک و سیاهیه؟
دلم میخاد ازش بپرسم تا حالا شوهر کرده؟ اما میترسم غضب کنه و بگه به تو چه. اونوقت همین چای و شربت گرفتن از دستشم برام بشه حسرت.
اینو فهمیدم که با پدر و مادرش تو این خونه زندگی میکنه. اما من کس دیگهای رو ندیدم بیاد و بره. شایدم شوهر کرده و طلاق گرفته. چون زنی با این زیبایی رو مگه قحطی مرد اومده باشه که کسی نباشه بگیره.
همیشه وقت ناهار زیر سایهی درخت روبهروی خونشون میشینم و ناهارمو سَق میزنم. یبار بهم کتاب داد بخونم. روم نشد بگم سواد کتاب خوندن ندارم. گرفتم ازش. شبا خاهرزادهمو مجبور میکردم برام بخونه که اگه یوقت ازم درموردش پرسید ضایع نشم. موقع ناهارم الکی دستم میگرفتم و وانمود میکردم دارم میخونم که اگه یوقت اومد پشت پنجره، منو ببینه و فکر کنه مثل خودش اهل کتاب و مطالعهام. آقام خیلی ساله مُرده. میگن پشتِ سر مُرده نباید حرف زد. اما من دلم برنمیداره هیچی نگم. مَرد اگه تو همهی عمرت پای بساط و پیکنیکی نبودی و مثل بقیهی باباها میرفتی کار میکردی، مام از اول چشممون رو تو نداری باز نمیکردیم و شاید اگه یه لقمه نون داشتیم، فرصت یه کتاب دست گرفتنم داشتیم.
خونشون خیلی قشنگه. نماش سنگ سفیده. پردههاشونم سفیده. یبار که داشت از بزرگی خونه و تمیز کردنش شکایت میکرد، تمام مدت تصویر خونمون تو نظرم بود. دوتا اتاق تو در تو که منو ننهام و خاهرم و دوتا بچههاش زندگی میکنیم. شوهر اَلدنگ اونم دو سال پیش اوردوز کرد و مُرد. بابا که اهل بساط باشه، مگه دکتر و مهندس میاد سراغ دخترش؟ خاهر به اون قشنگیم افتاد زیرِ دست یه عوضی معتاد. اگه من نبودم حتمن واسه جور کردن موادش خاهر بدبختمو اجاره میداد به این و اون.
خاهر منم خوشگله مثل خانم استاد. البته خانم استاد قشنگتره. خب ملکهست دیگه. خیلی خوش هیکله. یبار کارم طول کشید و خوردم به تاریکی. حواسش نبود که پشتپرده رو بکشه. یه تاپ قرمز تنش بود. شونههای خوش فرمش کامل مشخص بود. داشت با تلفن صحبت میکرد و حواسش نبود. میشد از رو لباس سینههای خوش فرمشو دید. گُر گرفتم. معصیت بود دید زدنم اما نمیتونستم برم. موهاش باز بود و از پشتِ سر رها بود رو تنش. موهاش بلند بود و مشکی. انگاری داشت با کسی بحث میکرد. عصبانی بود. دستاشو تو هوا تکون می داد. دلم میخاست میشد تو اون اتاق باشم، برم گوشی رو از دستش بگیرم، بگم جونِ دلم حرص نخور. بعد پیشونیشو ببوسم. بعد گونهشو بعد لبشو و همینطور بیام پایین. حتمن خوشش میاد گردنشو بوس کنم و میک بزنم. اصغر رفیقم میگه همهی زنا خوششون میاد. بعد اگه دوست داشت ادامه میدم و میرم سمت سینههاش. داشتم همینجور خیالبافی میکردم که یهو به خودش اومد و سریع پرده رو کشید. خوب شد من تو تاریکی بودم و منو ندید. حالم خراب شده بود. آلتم سفت شده بود و کلهام داغ. ترسیدم کسی منو تو اون وضعیت ببینه. درد میپیچید تو کمرم و تا مغزم تیر میکشید. ساک غذامو گرفتم جلومو راه افتادم. به قسطامو خرج مدرسهی خاهرزادههام فکر کردم تا کم کم این معاملهی خوش اشتهام به خودش بیاد و بفهمه باید لقمهی اندازهی دهنش برداره.
این شیرینترین خاطرهامه باهاش. مثل شیرینی همین شربت که چند دقیقه پیش خوردم. عاشق شدن چه شکلیه؟ اگه سواد داشتم براش شعر میگفتم. از چشمای قهوهایش که تو نورِ آفتاب به عسلی میزنه. از صداش که شبیه صدای فرشتههاست. نمیدونم که اونم به من فکر میکنه یا نه. یعنی توام منو دوست داری؟ یا اینا فقط محبت یه انسانِ چشم و دل سیر به یه موجودِ فقیره؟ اگه فردا پس فردا شهرداری منطقهمو عوض کنه چیکار باید بکنم؟ یعنی دلش واسم تنگ میشه؟ میفته دنبال پیدا کردنِ آدرسم؟ آدرسم؟ بیاد و ببینه تو چه سگدونی دارم زندگی میکنم؟ همون بهتر که هیچ وقت نپرسید خونم کجاست. اصلن ایراد از اونه که با من خوب تا میکنه. زن تو ملکهای. ملکه با رعیتش خوب تا نمیکنه. واسش چای و شربت نمیاره. بهش لبخد نمیزنه. رعیت رعیته دیگه. یهو خیال بَرش میداره و هوای عاشقی میزنه به سرش. اصلن ازش بدم میاد که اینجور باهام خوبه. کاش شهرداری همین فردا منطقهمو عوض کنه. کاش … کاش نکنه. همین دیدن گه گاه و خوردن شربت و چای از دستش بهم خیالِ اینو میده که منم آدمم.
پرده تکون خورد. نکنه اومده پشت پنجره و منو غرق خیالش دیده باشه. فکر نمیکنه که عاشق اونم. گمون میکنه دلم پیشِ کَس دیگهست. کاش شهرداری منطقهمو عوض کنه. بلکه این دل صاب مرده بفهمه پاشو اندازهی گلیمش دراز کنه.