داستان کوتاه «پناهگاه» از سوگند ستاره

ساعت ۱۸:۴۵
نفس‌نفس می‌زدم. کوله‌پشتی سنگینی روی شانه‌هایم بود. وارد راهروی تاریکی شدم که تا به حال نیامده بودم و نمی‌دانستم انتهایش به کجا می‌رسد. از در اتاقی، با چراغی روشن، گذشتم. بی‌اختیار ایستادم و از پنجره کوچک در، داخل اتاق را نگاه کردم.
ساعت ۵:۳۰
پیش از طلوع آفتاب، از خانه بیرون آمدم. لقمه نان و پنیر را تند تند می‌جویدم و خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. اتوبوس را نگه داشتم. چراغهای داخلش روشن بود. عجب روزی! کلاس با استادانی که انگار قرار بود در مسابقه خودشیفتگی، شرکت کنند. این روزها در مورد شخصیت‌های خودشیفته زیاد می‌خوانم و به رفتار آدمها بیشتر دقت می‌کنم.
در ایستگاه پیاده شدم. از ترس اینکه کسی در مسیر به من حمله کند و یا مرا مورد تجاوز قرار دهد، تمام راه تا دانشکده را دویدم. وارد ساختمان شدم و چشمم به چراغ‌های روشن افتاد، نفس راحتی کشیدم. هر جا روشن است، احساس می‌کنم خطری تهدیدم نمی‌کند. نمی‌دانم چرا تاریکی، برای من همیشه هم‌معنای تجاوز بوده است. هر بار از جایی تاریک عبور می‌کنم، این فکرها مثل سایه همراهم می‌آیند. وارد کلاس شدم. هندزفری‌ را در گوشم گذاشتم و پادکستی از علی بندری را پخش کردم.
ساعت ۱۲:۳۰
دانشجوها شعار می‌دادند. حراست دانشکده سعی داشت آرامشان کند. به دیوار کنار سلف سرویس تکیه داده بودم و مثل همیشه ساندویچی را که مادر برایم آماده کرده بود سق می‌زدم. مادرم همیشه مواظب است، غذای حاوی کافور دانشگاه را نخورم، نکند یک وقت نازا بشوم و مادرم را از داشتن نوه‌های قد و نیم‌قد محروم کنم. دهانم باز بود تا گاز بعدی را بزنم که صدای آشنایی بلند شد: گلی جان!
سرم را برگرداندم. نفهمیدم باید لقمه را بجوم یا قورت بدهم. لقمه وسط گلویم گیر کرد. چند بار پشت سر هم سرفه کردم تا بالاخره پایین رفت.
گفتم:
-کاری داری؟
گفت:
-تو چرا هنوز مقنعه سرته؟
گفتم:
-چرا نباشه؟
گفت:
-این همه مبارزه و شعار برای نجات امثال توئه. بعد تو هنوز مقنعه می‌پوشی.
گفتم:
-من برای خواسته و نظر هرکسی احترام قائلم چه بی‌حجاب و چه باحجاب. به نظرم این یه تصمیم کاملا شخصیه که نباید دخالتی در نظر افراد داشت.
گفت:
-ما رو باش. ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!
گفتم:
-من از تشنج و بی‌ثباتی کلا خوشم نمیاد و می‌ترسم.تا زمانی که ما زبان برای حرف زدن و بیان خواسته هامون داریم، باید حرف بزنیم.
گفت:
-یکی یه دونه یه خانواده سنتی بودن بایدم یه همچین شخصیتی از تو بسازه.
گفتم:
-تو چرا آتیش‌بیار معرکه شدی؟ تو که لازم نیست مقنعه بپوشی. برای من و امثال من هم نگران نباش. اگر دخالت مردها و قوانینی که برای زن‌ها نوشتن نبود، شاید حال و روز زنان این مملکت بهتر از امروز بود. یادت باشه بیشتر این قانون‌ها رو مردها برای زن‌ها نوشتن. شاید هنوز وقت این تغییر نرسیده باشه.
بعد لبخند تلخی زدم و گفتم:
ـ ناهارم رو کوفتم کردی، جناب شایگان! لطفاً هم این‌قدر با صدای بلند منو به اسم کوچیک صدا نزن. خوش ندارم اسمم کنار اسم تو، توی دهن آدم‌های علاف بچرخه. کلاس دارم… فعلاً.
منتظر جوابش نماندم. کوله‌پشتی‌ام را روی شانه انداختم و مثل آهو، جست و خیزکنان به سمت ورودی ساختمان دانشکده دویدم. خوب میدانستم: اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی.
پدر همیشه می‌گوید: “من همیشه منتظرم بیای بهم بگی کسی به دلت نشسته”. اما باید ناامیدت کنم پدر! چون شهریار شایگان به دلم ننشسته!
ساعت ۱۸:۴۵
از سالن مطالعه خارج شدم. مشتی از مویزهای توی جیبم را در دهانم ریختم. مثل همیشه خواستم به سمت ایستگاه اتوبوس بروم که چشمم به سه مرد تنومند افتاد. از پشت شمشادهای ورودی دانشکده دیده می‌شدند و دانشجوها را تفتیش بدنی می‌کردند. چند مامور امر به معروف و نهی از منکر کنار ون سبز رنگی ایستاده بودند و دخترهای دانشجو را، بی‌آنکه جرمی مرتکب شده باشند، سوار ون می‌کردند.
خشکم زد. عرق سرد بر پیشانی ام نشسته بود و طعم شیرین مویز یکباره در دهانم گس شد. مغزم از کار افتاده بود. هزاران فکر همزمان از سرم گذشت. من که حجاب دارم. چیزی هم همراهم نیست که بابتش بترسم اما ناگهان یاد موبایلم افتادم؛ شبکه‌های اجتماعی‌ام، عکس‌هایم، پیام‌هایم… هیچ‌کدام رمز نداشتند. همین کافی بود تا پایم به جاهایی باز شود که تمام آرزوهای پدر شاعر‌مسلکم و مادرم را به گورستان آرزوها ببرد.
بی اختیار عقب رفتم . بعد فقط دویدم. پشت سرم صدای پا می‌آمد. جرئت نکردم برگردم. وارد ساختمان دانشکده علوم پزشکی شدم و باز هم دویدم.
از کنار اتاقی با چراغ روشن گذشتم. بی‌اختیار ایستادم و از پنجره‌ی کوچکِ روی در، داخل را نگاه کردم. مردی پشت به در ایستاده بود و بیرون را تماشا می‌کرد. دست‌هایش در جیب شلوارش بود و بی‌حرکت، انگار شلوغی بیرون را فقط نگاه می‌کرد، نه قضاوت. بی‌آنکه فکر کنم، در را باز کردم و داخل رفتم. صدای باز شدن در که آمد، آرام برگشت. نه ا خمی روی پیشانی‌اش نشست، نه از ورود بی‌اجازه‌ام جا خورد. چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار اول می‌خواست مطمئن شود زخمی نشده‌ام. بعد با همان آرامش پرسید:
ـ خوبی؟
گفتم: بله، راستش نه، دارن دانشجوها رو سوار ون می‌کنن و می‌برن، من از خانواده آبرومندی هستم مادرم دق می‌کنه منو تو کلانتری و پاسگاه ببینه.
مکث کردم و گفتم: میشه لامپ اتاقتون رو خاموش کنید استاد؟
با همان آرامش با چشمان سیاه و براقش به کلید برق اشاره کرد. بی درنگ کلید برق را خاموش کردم. اتاق در تاریکی فرو رفت. در تاریکی هم چشمانش برق می‌زد.
با خودم گفتم: الان از ترس سکته می‌کنم. از یک بی‌آبرویی فرار کردم، نکنه گرفتار بی‌آبرویی دیگری بشوم.
او آرام به طرفم آمد، دوباره چراغ را روشن کرد و گفت:
ـ نه… این‌طوری بیشتر جلب توجه می‌کنه. گاهی آدم خیال می‌کنه تاریکی پناهگاهه، اما بیشتر وقت‌ها فقط آدم رو بیشتر به چشم میاره. همه‌ی دانشگاه می‌دونن من آخرین نفری‌ام که از اینجا می‌رم و ماشینم هنوز توی پارکینگه.
بعد با دست به اتاقک کوچکی در انتهای اتاق اشاره کرد .
– ـ تا آب‌ها از آسیاب بیفته، می‌تونی اونجا بمونی. بذار چراغ روشن باشه. به خانواده‌ت هم خبر بده که دیرتر برمی‌گردی.
نفس راحتی کشیدم به سمت اتاقک رفتم. یخچالی کوچک، چای‌ساز و یک اجاق گاز تک شعله صفحه‌ای و چند استکان و لیوان روی قفسه. کنار یخچال نقش زمین شدم. احساس می‌کردم تمام توانم را جا گذاشته‌ام. موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و برای پدرم نوشتم: دیر برمی‌گردم. نگران نباشید. اینجا نمی‌تونم جواب تلفن رو بدم.
چند ثانیه بعد پیامش رسید. “سلام گلی جان. چند دقیقه مونده به ایستگاه آخر بگو بیام دنبالت.”
لبخند کمرنگی زدم. “چشم. حتما.”
شارژ موبایلم رو به تمام شدن بود. چشمم دنبال پریز برق گشت. دوشاخه‌ی اجاق را از برق کشیدم و شارژرم را به پریز زدم. خواستم برگردم که دیدم دیگر پشت میزش نیست. قلبم فرو ریخت. برگشتم. هاج و واج، جلوی در آبدارخانه ایستاده بود. نگاهم کرد و گفت:
ـ از چی می‌ترسی؟ چرا این‌قدر مضطربی؟
سکوت کردم.
آرام‌تر ادامه داد:
ـ اینجا جات امنه. تا وقتی اینجایی و تا با منی هیچکس تو رو جایی نمی‌بره.
بعد دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت. سرجا خشکم زده بود. گرمای دستش از پوست پیشانی‌ام گذشت. احساس کردم آب داغی رو صورتم ریخته باشند. اخم‌هایش در هم رفت و گفت:
ـ تب داری.
گفتم:
ـ وقتی می‌ترسم، بدنم معمولاً این‌جوری واکنش نشون می‌ده.
نگاهم کرد و گفت:
ـ بدن، خیلی وقت‌ها زودتر از خود آدم اعتراف می‌کنه که ترسیده.
بدون حرف، به اتاق برگشت. کمی بعد صندلی چوبی لهستانی را آورد و پشت در آبدارخانه گذاشت.
گفت:
ـ صندلی رو پشت در می‌ذارم. لباس‌های گرمت رو دربیار، مقنعه‌ت رو هم بردار، راحت‌تر باش. من داخل نمیام.
بعد کتری را روشن کرد. دو دمنوش کیسه‌ای را داخل دو نیم‌لیوان گل‌سرخی انداخت. آب جوش را رویشان ریخت و داخل هر کدام یک نبات چوبی گذاشت. لیوان خودش را برداشت و از آبدارخانه بیرون رفت.
با خودم گفتم: “خیالم راحت شد. قصد حمله به یک دختر ترگل‌ورگل رو نداره.”
صدایش از پشت در آمد:
ـ دمنوشتون سرد نشه.
گفتم:
ـ ممنون، میل ندارم.
خندید.
ـ بخور. آرومت می‌کنه. اینجا قلمرو منه، دخترخانم؛ قوانینش رو هم من تعیین می‌کنم.
سوییشرتم را درآوردم. مقنعه را هم همینطور. دکمه های مانتوم را باز کردم. حساس کردم نفسم راحت‌تر بالا می‌آید.
جرعه‌ای از دمنوش نوشیدم. حق با او بود. نمی‌دانستم اثر دمنوش بود یا آرامش آن اتاق یا خود او…فقط می‌دانستم دیگر مثل چند دقیقه‌ی قبل نمی‌ترسم. برای اولین بار، کنار مردی نشسته بودم و ذهنم مدام راه فرار را جست‌وجو نمی‌کرد.
کنجکاو شدم که چرا تا دیروقت دانشگاه میماند؟ چه او را از شلوغی‌های بیرون این اتاق آنقدر آرام نگه می‌دارد. تصمیم گرفتم که پاسخ کنجکاوی‌هایم را بگیرم.
سینه ام را صاف کردم و از پشت در گفتم:
-آقای دکتر! حالم بهتر شد. ببخشید که یادم رفت خودم رو معرفی کنم. اونقدر هول بود که کلا فراموش کردم. من گلی ارجمندی هستم. دانشجوی شیمی دانشکده علوم پایه. تک فرزند یک خانواده سنتی که سرم به کار خودمه. ببخشید که اینطور بی مقدمه و بی اجازه وارد قلمرو شما شدم. می‌تونم یه سوالی بپرسم؟
لبخندی زد و گفت:
ـ شما دو تا بپرس!
گفتم:
ـ چرا تا دیروقت دانشگاه هستید؟
گفت:
چون در منزل کسی منتظرم نیست.
بعد با لبخند ادامه داد:
ـ سؤال بعدی؟
گفتم:
ـ یعنی مجردید؟
خندید.
ـ مجبور که نیستم جواب بدم، درسته؟
گفتم:
ـ بله.
بعد سریع گفتم:
ـ شما پزشکید؟
لبخندش عمیق‌تر شد.
ـ این شد سه تا سؤال.
گفتم:
ـ دومی رو جواب ندادید، فکر کردم می‌تونم یکی دیگه بپرسم.
گفت:
ـ بله، پزشکی خوندم… اما هیچ‌وقت طبابت نکردم.
سکوت کوتاهی بینمان افتاد.
باز هم پرسیدم: فکر می‌کنید این وضع تا کی ادامه داره؟
به چشمانم خیره شد، انگار اضطرابم فروکش کرده بود و می‌توانستم ببینمش. سبزه‌رو بود، قدی میانه داشت و رگه‌های گندمی کنار شقیقه‌هایش، سنش را کمی بیشتر از آنچه بود نشان می‌داد. چشمان سیاهش آرام بود؛ آرامشی که با آشوب درون من هیچ نسبتی نداشت. دستی به موهای صافش کشید و با صدایی آرام گفت:
ـ همه چیز درست می‌شه گلی جان! تو هنوز خیلی جوونی. من خیلی از این روزها رو دیدم.
باز نفهمیدم از چه حرف می‌زند؟ در کدام جبهه می‌جنگد؟ نکند من به کسی شبیه متولیان ون سبزرنگ، پناه آورده‌ام؟
باز گفتم:
ـ این دیگه سوال شخصی نیست. به نظرتون کی میتونم از دانشگاه خارج بشم؟
لبخندی زد و گفت: هوا تاریکتر شده. فکر می‌کنی تو این تاریکی رفتنت اونم تنهایی به صلاحه؟ پدرت بهت یاد نداده تو شب بهتره تنها تو خیابون پرسه نزنی؟
از حرفش لجم گرفت. درباره من و اصالتم و نوع تربیتم چه فکری کرده بود؟
گفتم:
ـ چاره ای ندارم. نمی‌خوام پدر و مادرم رو زابرا کنم. از اسنپ و سوار شدن تو یه ماشین با راننده مرد هم می‌ترسم. حاضرم تا خونه بدوم ولی تنها سوار ماشین با راننده مرد نشم.
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. نه از سر تمسخر؛ بیشتر شبیه تأسف. چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت:
ـ امیدوارم یه روز، فقط آدم‌ها رو ببینی… نه زن و مرد بودنشون رو.
ساعت ۲۲:۰۰
رفت سمت پنجره و گفت:
ـ خوب گلی خانم! انگار زمان رفتنه.
گفتم:
ـ از کجا فهمیدید؟
گفت:
نه از ون خبری هست، نه از گشت. هوا هم تاریک‌تر شده. بپوش، بریم.
مقنعه‌ام را سر کردم، سوییشرتم را پوشیدم، موبایل و شارژرم را برداشتم و از آبدارخانه بیرون آمدم. رگه‌های گندمی کنار شقیقه‌هایش زیر نور اتاق بیشتر به چشم می‌آمد. کراوات سرمه‌ای‌اش هنوز مرتب بود و اورکتش روی چوب‌رختی کنار در آویزان بود. کیف چرمی‌اش را برداشت، چراغ‌ها را خاموش کرد و در اتاق را قفل زد.
بی‌آنکه حرفی بزند، کنار هم از راهرو گذشتیم. تا پارکینگ، سکوت بینمان راه می‌رفت. کنار ماشین ایستاد. درِ سمت شاگرد را باز کرد. با تردید گفتم:
نه روم میشه صندلی عقب بشینم نه جلو. شما بفرمایید کجا بشینم؟
لبخند کم‌رنگی زد.
ـ اگر به فرمایش منه، جلو بشین.
با خجالت روی صندلی جلو نشستم. ماشین آرام از دانشگاه خارج شد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدیم. سکوتش عجیب بود؛ نه سنگین بود، نه آزاردهنده. انگار لازم نبود چیزی گفته شود. وقتی به سر کوچه رسیدیم، ماشین را نگه داشت.
کمربندم را باز کردم و پیاده شدم. هنوز در را کامل نبسته بودم که صدایم زد.
ـ گلی خانم…
برگشتم. کلیدی را از جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت.
ـ قسمت این بود که آخرین شب حضورم توی این دانشگاه، تو وارد اتاقم بشی.
با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد:
ـ من از فردا برای سه ماه ایران نیستم. نمیدونم چی پیش میاد. کارهای ناتمامی دارم که باید انجام بدم. این کلید اتاق منه. هر وقت احساس کردی جایی برای پناه گرفتن لازم داری، می‌تونی بری اونجا. خیالت هم راحت باشه… هیچ مردی توی اون اتاق نیست که ازش بترسی.
چند لحظه فقط به کلید نگاه کردم.دستم را جلو بردم و گرفتمش. نتوانستم چیزی بگویم. لبخند کوتاهی زد، خداحافظی کرد و ماشین آرام از سر کوچه دور شد. همان‌جا ایستادم. آن‌قدر ایستادم تا چراغ‌های عقب ماشین، در تاریکی محو شدند.
تا خانه راه زیادی نبود؛ اما برای اولین بار دلم می‌خواست این کوچه تمام نشود. دلم می‌خواست کمی بیشتر راه بروم، کمی بیشتر به آن عصر فکر کنم.
در راه فقط یک حسرت با من بود: کاش اسمش را پرسیده بودم.
کلید را در قفل در انداختم. هنوز وارد حیاط نشده بودم که مادرم و پدرم با نگرانی به طرفم دویدند.
ـ گلی جان! نصفه‌عمر شدیم. کجا بودی تا این وقت شب؟
گفتم:
ـ دانشگاه… صبر کردم خیابان‌ها خلوت‌تر بشن، بعد برگشتم.
پدر با دقت نگاهم کرد. انگار می‌خواست مطمئن شود اتفاقی برایم نیفتاده است. لبخند کوتاهی زدم و مستقیم به اتاقم رفتم. در را بستم. کلیدی را که هنوز در مشت داشتم، آرام روی میز کنار تختم گذاشتم. لحظاتی فقط نگاهش کردم.
بعد چراغ اتاق را خاموش کردم. سال‌ها بود با خاموش شدن چراغ، ترس آرام‌آرام از گوشه‌های اتاق بیرون می‌آمد و کنار تختم می‌نشست. اما آن شب، تاریکی شکل دیگری داشت.
هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، اتاقی با چراغی روشن پیش چشمم جان می‌گرفت و مردی که با آرامش گفته بود:
«اینجا جات امنه.»
آن شب، برای اولین بار، تاریکی را با ترس به خاطر نیاوردم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

25 خرداد 1402

25 خرداد 1402

24 خرداد 1396

24 خرداد 1396

25 شهریور 1403

25 شهریور 1403

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *