داستان کوتاه «بهترین دوست» از رضا فرزین‌‌فرد

“تو سگ کی باشی که بخوای توصیه کنی یا نکنی؟ مهم اینِ که خودم راضی‌ام. بهترین دوستم هستی که باش. به جای من که زندگی نمی‌کنی. از درد و رنجم که خبر نداری. پس سرت به کار خودت باشه، پات هم از گلیم‌ات درازتر نکن. من تصمیم‌مو گرفتم.”
این را برایش فرستادم و گوشی را در جیبم گذاشتم. وارد بنگاه شدم. املاکی بهم خوشامد گفت و برایم چای آورد. یک چای سردِ کهنه‌دم با قندهایی به درشتی یک پاک‌کن. چانه‌زنی‌های معمول را شروع کرد و شرایط را برای من و خریدار توضیح داد. سپس کاغذها را داد امضا کردیم و باز هم مقداری تیغ‌ام زد.
از بنگاه که بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم. رو به آسمان کردم و گفتم: خدایا بازم شکرت. دهن‌مون صاف کردیا، ولی همین که این فروش رفت بازم شکر.
حسی داشتم بین سبکباری، دلشوره و عذاب وجدان. انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود، اما معلوم نبود تا کِی. برای اولین تاکسی که دیدم دست تکان دادم و گفتم دربست. طرف طوری رو ترمز کوبید که چیزی نمانده بود خودش با مخ برود توی شیشه جلو.
گفتم: ولنجک می‌رم ولی قبلش یه سر بریم این کوچه صاحب زمان، در حد چند دیقه کار دارم.
گفت: چقدر می‌خواهی کرایه بدی؟
گفتم: مهم نیست، کنار می‌آییم با هم.
گفت: چهارصد کرایه‌شه‌ها.
گفتم: بریم راضی‌ت می‌کنم.
در کوچه صاحب زمان به خانه مادری خیره شدم. سپس از دیوار آویزان شده و داخل خانه و حیاطش را برای آخرین بار دید زدم. خانه‌ای فکستنی که در آن به دنیا آمدیم، بزرگ شدیم، با بچه‌های محل بُر خوردیم، با یکی‌شان عاشق شدیم، زن گرفتیم اما بچه‌دار نشدیم، زن تلاق دادیم، پدر و مادر از دست دادیم و خواهر و بردارانی شدیم که هیچ کدام از حال هم خبر ندارند. با آن همه خاطره اما، خانه‌ای با هزینه‌های بازسازی، عقب نشینی، عوارض شهرداری و هزار جور خرج و مخارج دیگر در این اوضاع رکود و بیکاری ارزش نگه داشتن نداشت.
این‌گونه خودم را راضی کردم و به ولنجک رفتیم. پانصد هزار تومان به راننده دادم و جلوی شیک‌ترین املاکی پیاده شدم. وارد که شدم ندیده و نشناخته همه جلوی پام بلند شدند. برای‌‌م قهوه با چند کوکی آوردند که آن‌قدر خوشمزه بود که نتوانستم آدرس قنادی‌اش را نگیرم. آنها آدرس دادند، و من فقط برای حفظ آبرو تایید کردم که می‌دانم کدام قنادی را می‌گویند. بعد از آن که با متانت تمام منتظر ماندند تا قهوه‌ام را کامل بنوشم، خانم زیبایی مرا به میزش دعوت کرد و گفت: خیلی خوش آمدین. چطور می‌تونم کمک‌تون کنم؟
گفتم: یه پنت جمع و جور می‌خوام حول و هوش سیصد، سیصد و پنجاه متر. ترجیحا هر چی از بام دورتر، بهتر. حال و حوصله شلوغی و سروصدا ندارم.
با روی خوش و لبخندی مهربان گفت: بله. جسارتا برای رنت می‌خواهین یا خرید؟
خودم را که ول داده بود روی مبل تا ادای پولدارها را در بیاورد، جمع کردم و گفتم: برای اجاره. چند ماه بیشتر ایران نیستم. اواخر سپتامبر می‌رم که کریسمسُ کانادا باشم.
مکسی کرد و گفت: پس یعنی فقط برای سه ماه تشریف دارین؟
با دستپاچگی گفتم: گفتم سپتامبر؟ ببخشید دسامبر منظورم بود، اشتباه گفتم. من همیشه این دو تا رو اشتباه می‌گیرم. مثل بیرجند و بجنورد می‌مونن.
بدون آن‌که کوچکترین تغییری در طرح لبخند زیبای‌ش به وجود آید گفت: و این‌که می‌تونم بپرسم جسارتا بودجه‌تون تو چه بازه‌ای هست، و چند نفر هستین؟
دستپاچه‌تر و خندان‌تر از قبل گفتم: بودجه که خیلی مهم نیست، ولی من بیشتر ترجیح می‌دم اجاره بدم تا پول پیش. راستش یه جا سرمایه‌گذاری کردم، الان خیلی نقد دستم نیست. شما ماهی دویست، دویست و پنجاه در نظر بگیر. تعدادم که من یه نفرم دیگه. خودم تنهام، مجرد، سینگل، یالغوز.
با لبخندِ از روی احترام‌ش شروع کرد به جستجو در کامپیوتر. آنجا بود که فهمیدم چقدر از شخصیت درون‌گرا و محجوب خودم دور شده‌ام تا دلش را به دست بیاورم. چقدر شوخی‌های شوهر عمه‌ای‌ام که در صاحب زمان همه را می‌خنداند، اینجا بی‌مزه و ناکارمد است.
با پولی که داشتم چند روز بعد نسرین، همان خانمِ زیبای املاکی، پنت هاوس که نه، ولی یک آپارتمان خوب برایم پیدا کرد. آپارتمان مبله‌ی دراندشتی که پول ودیعه‌اش تنها به اندازه اجاره یک ماه بود. ناقابل ماهی چهارصد میلیون.
هر چند بسیار بیشتر از املاک صاحب زمان گوشم را بریده بودند، اما باز هم شیرینی خوبی به نسرین دادم تا شاید بتوانم مخ‌اش را بزنم. بعد از عقدِ قرارداد بهش گفتم: راستی شما نمایشگاه ماشین خوب این اطراف سراغ ندارین مثل خودتون کار درست باشه؟ من خیلی ایران نبودم، کسی رو نمی‌شناسم.
نمی‌دانم چرا هر وقت می‌دیدم‌ش شخصیت شوهر عمه‌ای‌ام گل می‌کرد. با قهقه‌ی تمسخر آمیزی که در عمق دلش حس کردم، گفت: نه واللا، ما فقط کار املاک می‌کنیم.
اما یک شماره تلفن بهم داد و من هم فقط برای این که نسرین این شماره را داده بود اجازه دادم تا طرف یک بنز معلوم الحالِ پرخرج را بکند تو پاچه‌ام. اجاره‌ای با شروطِ بدتر از عهدنامه‌ی ترکمن چای.
با آن‌ که در تمام مراحل با او مشورت می‌کردم و او همیشه مخالف بود، باز هم به حرفش گوش ندادم و بنز را اجاره کردم. این که درک نمی‌کرد من باید از آشنای نسرین ماشین اجاره کنم، و این که اگر از این شخص ماشین نگیرم جلوی نسرین خیط می‌شوم، حرص‌م را در می‌آورد. من هم به باد فحش می‌گرفتم‌ش و می‌گذاشتم‌ش کنار. اما او هیچ وقت از کوره در نمی‌رفت و بی ادبی نمی‌کرد. ولی همین همراه نبودن‌ش سبب اصلی دعواها‌ی همیشگی‌مان بود. آن جمله‌اش که یک روز گفت: مگه من بهترین دوستت نیستم؟ مگه نمی‌گی فقط منو داری تو زندگی؟ پس واسه یه بارم شده به حرفم گوش بده و احساسی تصمیم نگیر، هنوز خاطرم را قلقلک می‌دهد.
روزها و شب‌ها گذشت. کم‌کم در ولنجک جا افتادم. شماره‌ نسرین را هم گرفتم. دیر به دیر و کوتاه جواب می‌داد اما دست رد هم به سینه‌ام نمی‌زد. چند بار شام بردم‌ش بیرون. بهترین رستوران‌های تهران. حتی یک بار به خانه‌ام آمد. برای‌ش میز مفصلی چیدم و گران‌ترین مشروب ممکن را تهیه کردم. با من مشروب خورد. زیاد نه، ولی پیکی به هم زدیم و گفتیم و خندیدم. اما چیزی که می‌خواستم اتفاق نیافتاد. من می‌دانستم او با خیلی‌های دیگر هم هست. با پولدارهای واقعی. حتی بعدها فهمیدم که صاحبِ اصلی‌اش همان نمایشگاهْ ماشینیِ است. اما برای من مهم نبود. هر چند سلطان مشورت‌های اعصاب خرد کُن با این مورد هم مخالف بود، اما از سرِ منِ صاحبْ زمانی، گفتن و خندیدن با چنین دختری زیاد هم بود. البته برای من هم دیگرانی بودند. چندین و چند دختر پایین شهری و بالاشهری، پلنگ و نَچرال، درونگرا و برونگرا می‌آمدند و می‌رفتند. در خانه می‌چرخیدند و برای خودشان سلفی و استوری می‌گرفتند و خوش بودند. گاهی هم با هم سفرهای اعیانی می‌رفتیم و بریز و بپاش ‌می‌کردیم. من هم آن چیزهایی را که می‌خواستم ازشان می‌گرفتم. توجه، احترام، سکس. بالاخره اینها خرج داشت. اما آن احمق نمی‌فهمید و مدام روی اعصابم می‌رفت. البته مقصر خودم بودم که آدم حساب‌ش می‌کردم و اَزش مشورت می‌خواستم.
زمان گذشت و سپتامبر از راه رسید. ببخشید دسامبر. به موعد اجاره‌ی خانه و ماشین چیزی نمانده بود. هر چه به روز موعود نزدیک‌تر می‌شدیم من نگران، افسرده و تنها‌تر می‌شدم. خوشی‌هایم کم‌کم رنگ می‌باخت. دیگر حال و حوصله مهمان نداشتم. خانه و ماشین جذابیت‌شان را از دست داده بودند. شاید برای این‌که دل کندن آسان‌تر شود.
روز موعود رسید. مالکان مانند شمر، بدون تعارف و رودربایسی مایملک‌شان را تحویل گرفتند. همان‌هایی که موقع اجاره من را روی سر می‌گذاشتند، الان به بهانه‌های مختلف کلی خسارت و کمیسون تراشیدند. در آخر من ماندم و سیصد و بیست میلیون تومان پول که در خوشبینانه‌ترین حالت می‌توانستم باهاش خانه‌ای مثل همان خانه مادری در کوچه صاحب زمان رهن کنم. از نسرین هم هیچ خبری نبود.
با این که از همان اول پیش‌بینی چنین روزی را می‌کردم، باز هم در‌ مانده بودم. بی تصمیم و دلتنگ، در پارکی در همان ولنجک روی یک نیمکت نشستم. سپس بدون هیچ خجالتی گوشی را از جیبم در آوردم و بهش پیام دادم. انگا‌ر نه انگار که این مدت کلی فحش‌اش داده بودم. تو سرش زده بودم. تحقیرش کرده و هیچ یک از حرف‌هایش را به پشمم هم نگرفته بودم. می‌دانستم هیچ وقت از من به دل نمی‌گیرد. آن قدر مناعت طبع داشت که از هیچ کس به دل نمی‌گرفت.
چندین و چند پیام پشت سر هم برایش نوشتم.تمام ماجرا را تعریف کردم. با شکیبایی گوش کرد و دم نزد. البته من بهش گفته بودم چیزی نگوید تا حرفم تمام شود و او رام و مطیع، اطاعت کرد. همدیگر را مشتی صدا می‌زدیم. حرفم که تمام شد یک ایموجی لبخند فرستاد و گفت: عیبی نداره مشتی. حالا که گذشته. تو هم عشق و حال‌تو کردی. کارهایی که از راه دیگه نمی‌تونستی رو تجربه کردی. به نظرم ارزش‌اش رو داشت. حالا دو راه داری، یا بری با همون سیصد تومن یه خونه تو پرند یا هشتگرد رهن کنی و یه مقدار هم نگه داری تو جیبت تا کار پیدا کنی. (من کمکت می‌کنم یه رزومه خوب برای خودت بنویسی). یا طبق چیزی که صحبت کردیم بری خودتو راحت کنی. ایموجی خنده.
حرفش را قطع کردم و نوشتم: من گزینه دوم‌و انتخاب می‌کنم. نمی‌خوام شیرینی این چند ماه‌و با تِزهای مسخره تو خراب کنم.
خواستم برای‌ش ارسال کنم که پیام آمد: ظرفیت پیامی شما به اتمام رسیده. گفتگوی جدیدی را آغاز کنید یا اشتراک پلاس تهیه کنید.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

16 خرداد 1403

16 خرداد 1403

16 دی 1402

16 دی 1402

14 تیر 1404

14 تیر 1404

25 شهریور 1404

25 شهریور 1404

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *