مگر نقاش گذرش به اینجا میخورد؟ روی تخت دراز کشیده. به سقف خیره شده. انگشتش را در هوا سر میدهد. انگار چیزی نقاشی میکند. فکر میکند که نقاش است. اگر بود تابلویی داشت. دانشجویی داشت. کسی را داشت که به ملاقاتش بیاید یا زنگش بزند. اما هیچکس را ندارد. این دیگر چجور نقاشی است!
هر وقت که وارد اتاق میشوم برِ و برِ با چشمهای وزقش نگاهم میکند. لبخندی هم میزند. انگار که دستم میاندازد. کلهش هم تاس است. خوشقیافه هم که نیست. دندههاش هم به پوستش چسبیده. چندش است. چندش.
این همه درس خاندم، آخرش رسیدم به تر و خشک کردن این خل و چل. تازه دستم هم میاندازد. من هم به تلاقی، بعضی روزها غذایش را نمیدهم یا کم میدهم. نفرین میکند، بکند. به دعای گربه سیاه، باران که نمیبارد. میگویند کیفرش را آن دنیا میدهی. منکه ترجیح میدهم نقد را بچسبم نا نسیه.
از این بابت خیالم راحت است که نمیتواند چیزی به کسی بگویید. خوشبختانه زبانش تکان نمیخورد مثل یه گوشت خشک شده. اما اگر واقعن نقاش باشد چه؟ مثل نقاشها انگشتش را در هوا سر میدهد. غروب که میشود از پنجره به بیرون نگاه میکند. بعدش چنان آهی میکشد که انگار یک بوم برای کشیدن کم دارد. گفتم یه فرصت بهش بدم. رفتم بیرون. برایش قلم و چندتا کاغذ A3 گرفتم. از در ورودی که وارد شدم سرپرستار عصبانی بود. بهم گفت:
ــ برو اتاق را نگاه کن. بعد بیا کارت دارم.
به اتاق رفتم. تمام دیوارها خط خطی بودند. کار پیری بود. انگار با قاشق و چنگال به جان دیوارها افتاده بود. سرم گزگز میکرد. به خارش افتاده بود. قلم و برگههای A3 را روی یخچال گذاشتم. در یخچال را باز کردم. پارچ آب را برداشتم. یک لیوان ریختم. به سمت پیری رفتم. لیوان آب را روی سرِ تاسش خالی کردم. سرمای آب چنان به مغزش نفوذ کرد که چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. شروع به ماساژ دادن سرش کرد.
رفتم از کمدش حوله و لباسی برداشتم و جلویش پرت کردم. لباسش را در آورد. حوله را برداشت. شروع به خشک کردن خودش کرد. روی سینهاش مدادی تتو کرده بود. با دیدنش جا خوردم.
خودش را که خشک کرد بهم نگاه کرد. لبخندی زد. نکند راستی، راستی نقاش باشد. از نقاشی خوشم میآید. اولین باری که به گالری رفتم حس عجیبی داشتم. مدتها به تابلوها نگاه میکردم. حس مبهمی بهم میدادند مثل نگاه کردن به ستارهها. تمام غمها و کمبودهایم را فراموش میکردم.
قلم و برگهها را از روی یخچال برداشتم و جلوی پیری گذاشتم. بهش گفتم:
ــ بکش. اگر نقاش هستی، خوب بکش. بکش دیگه.
دستش را روی کاغذ برد و شروع به کشیدن کرد. اما فقط خط خطی کرد، فقط خط خطی. انگار مرا به بازی گرفته بود. کاغذ را از جلوی برداشتم. ریز ریزش کردم. با اون چشمهای وزقش نگاهم کرد و دوباره همان لبخند را زد. قلبم سنگینی میکرد. باید چیزی بهش میگفتم. پس گفتم:
ــ بمیر دیگه پیری.
شیفتم دیگر تمام شده بود. پیش سرپرستار رفتم. بعد از کلی غر زدن خسارت دیوارها را ازم گرفت. زدم بیرون و یک راست به سمت گالری رفتم. داخل گالری نقاشیای توجهام را جلب کرد. نقاشی غروب بود. از تماشا کردنش سیر نمیشدم. حس عجیبی داشت. یه حس مبهم. پایینش یه مداد نقاشی شده بود. درست عین مدادی که پیری رو سینهاش تتو زده بود. مسئول گالری دست روی شانهام گذاشت و گفت:
ــ عزیز گالری را میخام ببنندم.
منم سرم را تکان دادم و از گالری خارج شدم. نکند که آن نقاشی کار پیری باشد. اما نه. پیری که فقط خط خطی میکند. پس اون مداد چه میشود. درست عین هم بودند. نمیدانم چرا هی یاد لبخند و چشمهای پیری میافتادم. راستی چرا اون روزها غذا بهش نمیدادم یا کم میدادم. فقط به خاطر یه لبخند که فکر میکردم برای دست انداختن منه. چرا آب سرد را روی سرش خالی کردم و اون حرف را بهش زدم. فقط به خاطر گرفتن خسارت.
چرا بهم لبخند میزد؟ حتی تا به حال یک اخم هم به من نکرده بود. خابم نمیبرد تا اینکه گوشیم زنگ زد. ساعت 7 صبح بود. لباس کارم را پوشیدم و تاکسی گرفتم. قبل از رفتن به تیمارستان، رفتم و برایش یک بوم نقاشی خریدم. پیش خودم میگفتم اگر خط خطی هم کرد اشکالی ندارد. خودم را به تیمارستان رساندم. با دیدن آمبولانس قلبم شروع به تپیدن کرد. تاپ تاپش را به وضوح میشنیدم. نه، او نیست. نه، نمیتواند باشد. اشک از چشمهایم جاری شد. بدنم میلرزید. با قدمهای سنگین به آمبولانس نزدیک شدم. سرپرستار هم آنجا بود. آوردنش. آره، همان پیری بود. بوم نقاشی از دستم افتاد. دیگر برش نداشتم. فقط اشک از چشمانم میریخت. سرم را پایین انداختم و به سمت اتاقش رفتم تا خودم را خالی کنم. چشمانم سیاهی میرفت. حس میکردم که تو این دنیا نیستم. در اتاقش را باز کردم. به سمت یخچال رفتم و پارچ آب را برداشتم و روی خودم خالی کردم. چشمانم را بستم. مغزم سوت میکشید. چقد درد کشید. پارچ را گذاشتم و در یخچال را بستم. نگاهم به برگهی A3 و مداد رویش افتاد. گریهام متوقف شد و به سمت تختش رفتم. برگه را برداشتم. پشتش را نگاه کردم. پایینش یه مداد نقاشی شده بود. دیگر طاقت نیاوردم. روی تخت به شکم دراز کشیدم و با صدای بلند گریه کردم. نقاشی من بود. با تمام جزئیات. با تمام جزئیات. با تمام جزئيات.