داستان کوتاه «مردِ کنفرانسی» از اسماء یارائی

در کوپه را باز می‌کنم. بر می‌گردم سمت مهماندار.
«میشه من جامو عوض کنم؟»
نگاهی به داخل کوپه می‌اندازد. می‌گوید خودش یک صندلی خالی برایم پیدا می‌کند. روبه‌روی در می‌ایستم. کیفم سنگینی می‌کند. نمی‌خواهم برگردم توی کوپه. دسته‌ی بلندش را وصل می‌کنم. کیف را روی شانه‌ام میندازم. مهماندار کوپه به کوپه می‌رود صحبت می‌کند. هر از چند گاهی هم لبخندی به من می‌زند. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. گله‌ی گوسفندی را می‌بینم. انگشتم را می‌گذارم روی شیشه. گوسفندها را می‌شمارم. درست مثل بچگی‌هایم.
مهماندار برمی‌گردد. چند ایستگاه باید صبر کنم. فعلا صندلی‌ای خالی نیست. دوباره در را باز می‌کنم. مکث. اخم می‌کنم. می‌خواهم فکر کند بد اخلاقم. از آن برج‌های زهرمار. سلام می‌کنم. جواب نمی‌دهد. خواب است. نشسته خوابیده. می‌نشینم روی صندلی. کنارِ در. حداقل روبه‌رویش نباشم که مدام چشمش به من بیفتد. کیفم را می‌گذارم روی پایم.
هندزفری توی گوشش است. گوشی هم کنار پایش. چشم‌هایم را تیز می‌کنم. انگار توی یک جلسه‌ی آنلاین یا یک همایش است. به سر و وضعش هم می‌آید. کت شلوار سرمه‌ای. اتو کشیده. کیفش هم کنارش. پر است. انگار سنگین هم هست. تراول ماگش زده بیرون از کیف. ولی مرتب است. گوشی‌اش زنگ می‌خورد. از خواب بیدار می‌شود. نگاهم را می‌دزدم. به صفحه گوشی‌ام خیره می‌شوم. انگار اینجا نیستم. انگار او را ندیده‌ام. می‌شنوم:‌
«میدونم دیر می‌رسم. پرواز گیرم نیومد. فقط یه امشب مراقبش باش. باشه میگم ابراهیم بیاد.»
حرف‌هایش تمام می‌شود. سلام می‌کند. جواب می‌دهم. دوباره نگاهم را می‌دزدم. هندزفری را از کیفم بیرون می‌کشم. ۷ ساعت راه. دور از پنجره و منظره. نمی‌شود هم که بخوابم. حداقل پادکستی چیزی. خسته‌ام. اینجا هم که جای خوابیدن نیست. نمی‌دانم خودم را لعنت کنم یا سهراب را. یک بار خواستم کاری برایم انجام بدهد. با این بلیط گرفتنش.
چشم‌هایم دارد کم کم گرم می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم. صدای آهنگ را بلندتر می‌کنم که نخوابم. بین خواب و بیداری بودم که انگار یک نفر دستش را روی شانه‌ام گذاشت. از خواب می‌پرم. بدنم می‌لرزد. مهماندار است. «هر چی صداتون زدم متوجه نشدین. ببخشید. ترسیدین؟» ترسیدم؟ نصفه عمر شدم زن. می‌گوید صندلی خالی پیدا کرده. می‌روم کوپه‌ی جدید را ببینم. کیفم را هم میبرم.
یک زن و مرد با یک بچه. بچه؟ گودزیلا. از سر و کله‌ی مادرش بالا می‌رفت. هی روسری‌اش را می‌کشید. صدای تیرکس میداد. تمام شلوار پدرش را بستنی‌مال کرده بود. اینجا جای من نیست. اعصابم نمی‌کشد. چهره‌ام انگار زیرنویس دارد. مهماندار می‌فهمد حوصله‌ی بچه ندارم. می‌گوید باز هم صبر کنم. فکر کنم می‌خواست به همان مرد کنفرانسی راضی شوم. برمی‌گردم به کوپه‌‌ی قبلی. با کسی تلفنی صحبت می‌کند.
«ابراهیم جان من دیر می‌رسم. نمی‌خوام بابا تنها باشه. خانوم طاهری گفت خودشو خیس کرده. از خجالت مردم. گفت همه رو تختیا و فرشارو جمع کرده. خودم میشورم. پرستارش که نیست. آره شامو سفارش دادم.»
می‌نشینم روی صندلی. اشاره می‌کند.
«برم بیرون صحبت کنم؟»
سرم را تکان می‌دهم که نه. چه مودب. دوباره نگاهی به سر تا پایش میندازم. راستی اسم مرد کنفرانسی را نمیدانم. دلم میخواهد حدس بزنم. از این کارها زیاد می‌کنم. سعید؟ وحید؟ حامد؟ پوریا؟ نه سنش به پوریا نمی‌خورد. اول سنش را حدس بزنم؟ سنش راحت‌تر است. موهایش سفید شده اکثرا. ولی چهر‌ه‌اش نه. هنوز جوان است انگار. شاید اواخر ۳۰؟ یا اوایل ۴۰؟ همان اوایل ۴۰. رضا؟ مهدی؟ اصلا از ما چه مربوط؟ غریبه‌ست دیگر. باز هم گوشی‌اش زنگ می‌خورد.
«دایی جان اسمائیلم. امشب میتونین برین پیش بابا؟ همسایه هست. فقط برای خواب… مهسا؟ دایی جان من دخالت نمی‌کنم. نبودم خب نمی‌دونم. آنتن ندارم. صداتون نمیاد.» قطع می‌کند.
اسمش را فهمیدم. اسمائیل. سر برمی‌گرداند. نگاهش نمی‌کنم. میدانم می‌خواهد حرف بزند. نگاهش کنم؟ میکنم. ایرادی ندارد که. فقط می‌شنوم. شروع می‌کند.
«بابام میترسه از تنهایی. هیشکی امشب نیست پیشش بمونه. نگرانم.»
«سخته اینجوری.» نمیشد که حرفی نزنم. سنگ که نیستم.
«منم یه هفته خواستم برم سفر کاری. پسر پرستارش تصادف کرده صبح. امشب نیست.»
چی بگم؟ «حالا ایشالا چیزی نمیشه.»
چرا تخم ترس میکاری در دل مردی؟ قرار بود چیزی بشود؟ در را باز میکند. می‌رود بیرون.
بر می‌گردد. «شما چیزی نمیخواین؟»
سر تکان میدهم که نه. «ممنونم»
چشم‌هایم را می‌بندم. چرا دیشب نخوابیدم؟ چرا همیشه چمدان بستن را می‌گذارم برای دقیقه‌‌‌ی نود؟ همیشه همین است. این بلیط گرفتن را هم گذاشتم برای دقیقه‌ی نود. بعد هم سپردم به سهراب که این شد. چشم‌هایم را می‌بندم. اگر در را قفل کنم زشت است؟ اگر آمد و در زد و نفهمیدم و خوابم برده بود چی؟ پایم را می‌گذارم کنار در. در که باز شد می‌فهمم.

با صدای تق تق از خواب بیدار می‌شوم. انگار یکی با کلید به شیشه می‌زند. دست دراز کردم و در را باز کردم. نشست. اسپری الکل را از جیبش بیرون آورد. فکر می‌کردم فقط خودم هنوز از زمان کرونا همیشه اسپری الکل با خودم دارم.
پلاستیک را باز می‌کند. «قابل‌دار نیست ولی بفرمایید.» نمی‌خواهم دستش را رد کنم.
اما خب اگر چیزی هم بخورم حالم بد می‌شود. همین را بگویم؟ می‌گویم.
« ممنون. من چیزی نمی‌خورم. حالم بد میشه.»
«پس شما هم مثل خواهرمین. یه چند باری بردمش با خودم سفر. حالش تو راه بد شد.»
«سفر زیاد میرین؟» خوشم می‌آید سوال بپرسم. با دیدن اسپری الکل حس می‌کنم کمی شبیهیم.
«زیاد می‌‌رفتم. تا قبل از اینکه بابام خونه‌نشین بشه و با هم زندگی کنیم. تا یه سال پیش.»
«شغلتون به سفر ربط داره؟» فوضولی کردم؟ فوقش می‌گوید آنتن ندارم. والا.
«یادم رفت بگم. آره. من روزنامه‌نگارم. روزنامه‌نگار سفر. البته الان بیشتر خونه‌م. مقاله‌های بقیه‌ی روزنامه‌نگارا رو می‌خونم و تصحیح می‌کنم.»
«جالبه. کلی خاطره دارین پس.»
میدانم مصداق چشم بسته غیب گفتن‌ بود حرفم ولی خب باید یک چیزی میگفتم دیگر.
«آره ولی الان بیشتر به اونایی که متن‌هاشون رو می‌خونم حسودی ‌می‌کنم.» لبخند می‌زند.
حس می‌کنم از آن آدم‌هایی‌ست که در نگاه اول خشک و جدی به نظر می‌رسند ولی کلی حرف برای گفتن دارند. مثل خودم. کندوی پر از زنبور و عسل. کاش زودتر حرف می‌زد. چقدر محترم است که از من سوالی نمی‌پرسد. نمیدانم باز هم سوال بپرسم یا نه. همیشه همینجای صحبت گیر می‌کنم. ادامه بدهم؟ منتظر میمانم تا خودش حرف بزند. بیرون را نگاه میکند. حرف نمی‌زند. تلفنش هم زنگ نمی‌زند.
نیم ساعتی مانده به مقصد. زیپ کیفم را باز می‌کنم. دستمال مرطوب برمیدارم و آینه. صورتم را پاک کنم؟ بروم سرویس؟ اینجا نه؟ زیپ کیفش را باز میکند. دستمال مرطوب برمیدارد. صورتش را پاک می‌کند. چشم‌هایم گرد می‌شود. می‌خندد. حرفی نمی‌زند. خودش هم جا خورد. فکر میکنم اینکه یک نفر به اندازه تو دیوانه باشد خوب است.
رسیدیم. پیاده شدیم. دوباره مکث. لبخند. نمیخواستم برج زهرمار باشم. خداحافظی کردیم. هر کسی راه خودش را رفت. نمیدانم چرا اما حس میکردم سال‌هاست میشناسمش. دوستِ کنفرانسیِ بی‌ نشانم.
چند روز پیش بود که برای خرید رفته بودم بیرون. اسمائیل را دیدم. باورم نمیشد. شهر به این بزرگی. دوباره همان آدم. سرش پایین بود. قدم میزد. به اسمائیل که رسیدم ایستادم. من را ندید. رد شد. برگشتم. دوباره نگاهش کردم. برنگشت. مشکی پوشیده بود.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 فروردین 1399

20 فروردین 1399

9 آذر 1403

9 آذر 1403

8 آذر 1403

8 آذر 1403

24 آذر 1403

24 آذر 1403

7 آذر 1403

7 آذر 1403

24 خرداد 1400

24 خرداد 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *