من اصلاً فکر نمیکردم آن رابطهٔ تمامشده، هر جا بروم مثلِ سایه دنبالم بیاید و در نهایت به قتلِ یک نفر هم منجر شود.
من و همسرم مدتها بود که دیگر میلی به زندگی کردن با هم نداشتیم و باید از هم جدا میشدیم. اما حالا میبینم طلاق هم کافی نبوده و انگار قرار نیست تا ابد از دستِ آن زنِ بیمار نجات پیدا کنم.
شکاک بودن هم نوعی بیماری است و اتفاقاً از نظر من، بیماریِ خطرناکی است.
او نسبت به همهچیز و همهکس شکاک بود. مثلاً اگر من کمی دیر به خانه میآمدم، یا با یکی از زنهای فامیل و آشنا به گرمی صحبت میکردم، یا در خیابان و جاهای عمومی مثلِ رستوران و کافه روبهروی زنی مینشستم، یا موبایلم زنگ میخورد و من برای صحبت کردن به اتاق یا تراس میرفتم، دنبالم میآمد. یا وقتی من خواب بودم، مدام موبایلم را چک میکرد. این رفتارش خیلی وحشتناک و خستهکننده بود.
ما از قبل همدیگر را میشناختیم. او همسایهٔ مادربزرگم بود. هر وقت به خانهٔ مادربزرگ میرفتیم، او را میدیدم.
آن موقع هیچ اثری از بیماری نبود. خیلی هم موردِ تأیید مادربزرگم بود. میرفت و میآمد.
این حساسیتها درست یک سال بعد از ازدواجمان شروع شد و بعدها که مشکلِ نازایی هم پیش آمد، بیشتر و بیشتر شد.
خودش قبول نداشت که شکاک است و میگفت دلیلِ پیشنهادِ طلاقم این است که شخصِ دیگری واردِ زندگیام شده.
اما کسی در زندگی من نبود؛ یعنی از اول هم نبود. چند سال با او مدارا کردم. خب من هم آدمم، از یک جایی به بعد تحملم ته میکشد.
سارا دوستِ چندسالهٔ همسرم بود و وقتی ما با هم ازدواج کردیم، من سارا را شناختم.
مرگِ سارا هیچ نفعی برای من نداشت؛ چرا باید او را میکشتم؟
کارِ همسرم دقیقاً همین بود؛ اینکه مدام بقیه را به چیزِ بیاساس متهم کند. ادعای او اصلاً پذیرفتنی نیست، چون واقعاً بیمار است.
من هیچوقت با همسرم به خانهٔ سارا نمیرفتم. همسرم هم سارا را زیاد به خانه دعوت نمیکرد. فکر میکنم دلیلش هم مشخص است؛ میترسید.
ترس از من. دوست نداشت هیچ زنی به من نزدیک شود. ذهنش تا این اندازه بیمار بود که خیال میکرد هر کسی به من نزدیک شود، من با او واردِ رابطه میشوم.
هیچوقت از من اشتباهی سر نزد و دلِ من هم که دریا نبود، همه در آن جا شوند.
رابطهٔ من با سارا از وقتی شکل گرفت که همسرم خودش پیشنهاد داد به سارا کمک کنم تا صاحبِ یک آپارتمانِ کوچک شود. دختر خوبی بود و من از اینکه در چهلسالگی هنوز مجرد بود، متعجب میشدم. با پدر و مادرِ پیرش زندگی میکرد و کارمندِ یک شرکتِ خصوصی بود. دلش میخواست مستقل زندگی کند.
کارِ من ساختوساز است. اغلب آپارتمانها را پیشفروش میکنم. سارا پولِ کافی برای خرید نداشت، اما من قبول کردم هزینه را برایش قسطبندی کنم.
از آن موقع به بعد، به خاطرِ کارهای اداری و ساختمان، مجبور بودم بیشتر با سارا ملاقات کنم.
هر کسی حقِ انتخاب دارد و سارا هم حق داشت انتخاب کند که مستقل شود. پدر و مادرش دوست نداشتند سارا جدا زندگی کند، برای همین هم در خریدنِ خانه کمکش نکردند. اما حالا دیگر هیچ چیز مثلِ سابق نیست؛ دخترها زندگیِ مستقل را بیشتر ترجیح میدهند و این موضوع برای همه دارد جا میافتد. برای پدر و مادرِ سارا هم کمکم جا افتاد، چون پدر و مادرش آدمهای با درک و باسوادی بودند.
سارا قبل از اینکه آپارتمانش آماده شود، آپارتمانی جمعوجور برای خودش اجاره کرد.
من هیچوقت چنین چیزی را از او نخواستم. دلیلِ مستقل شدنش اصلاً من نبودم. گفتم که، پدر و مادرش پیر بودند و شاید سارا دلش میخواست با دوستانش رفتوآمد داشته باشد و نمیتوانست برای پدر و مادرش مزاحمت ایجاد کند.
از همان وقتی که سارا برای انجامِ کارهای اداریِ ساختمان به دفترِ من میآمد، شکهای همسرم هم شروع شد. با اینکه میدانست این رفتوآمدها برای کار است، اما مدام به این موضوع گیر میداد. دیگر مثلِ گذشته هم از سارا حرف نمیزد و به دیدنش نمیرفت.
سارا اصلاً فکر نمیکرد همسرم به خودِ او هم حساس شود و هر بار که پیشِ من میآمد، قبلش یا بعدش به همسرم میگفت. تا جایی که من مجبور شدم از سارا بخواهم وقتی پیشِ من میآید، چیزی به همسرم نگوید. خب، داستان از همانجا هم شروع شد. من از شکاک بودنِ همسرم به سارا گفتم و درددل کردم. کمکم حس کردم کسی پیدا شده که میتوانم کنار او راحت باشم و دربارهٔ همسرم حرف بزنم.
شاید همسرم را بهانه کرده بودم و فقط میخواستم سارا به من توجه کند. وقتی همسرم نبود، با او تماس میگرفتم و ساعتها صحبت میکردم. چندباری پیش آمد که همسرم همان موقع با من تماس گرفت و وقتی میدید موبایلم مشغول است، گیر دادنهایش شروع میشد. شب هم تلفن را چک میکرد و فردا هم یکجورهایی میپرسید: «چرا تماسی که ساعت فلان گرفتی، نیست؟» یعنی حتی ساعتِ تماسهای من را هم چک میکرد و با هم مطابقت میداد.
یا وقتی در شبکههای اجتماعی مثل تلگرام و واتساپ آنلاین بودم، فوری پیام میداد که «با کی داری چت میکنی؟» گاهی حتی از من اسکرینشات میخواست. چند باری هم گیر داد که سارا هم با من آنلاین است و برایش عجیب بود. طوری که دیگر ما برای پیام دادن به هم مجبور بودیم از برنامههای دیگری استفاده کنیم یا ترفندهایی برای دیدن نشدنِ وضعیتِ آنلاینمان به کار ببریم.
با اینکه همسرم ادعا میکرد با سارا رابطهٔ خوب و صمیمیای دارد، اما همیشه نسبت به او حسادت میکرد؛ مخصوصاً به شغلی که در آن شرکت داشت. میگفت: «زیادی با مردها گرم میگیری و توی شرکت خودت رو با لوسبازی برای مردها کوچیک میکنی.» انگار دوست داشت جای سارا باشد؛ چون آزاد و مستقل بود. هر وقت دلش میخواست میرفت و میآمد و پدر و مادرش هم کاری به کارش نداشتند. برادرش خارج از کشور بود و خواهرش هم ازدواج کرده بود.
من این آزادی را به همسرم هم داده بودم و هیچوقت جلوی او را برای بیرون رفتن با دوستانش یا خانوادهاش نمیگرفتم، اما باز هم به سارا حسادت میکرد. من حتی اجازه نداشتم به خانهٔ برادرم بروم، چون همسرم روی همه عیب میگذاشت و مثلاً میگفت: «زنِ برادرت یه جورِ خاصی نگاهت میکنه.» من کمکم از همه فاصله گرفتم، چون حوصلهٔ گیر دادنهایش را نداشتم.
بارها از او خواستم پیشِ مشاور برود، اما هر بار چنان بحثی بهراه میانداخت که تا مدتها جرئت نمیکردم دوباره حرفش را بزنم. میگفت: «تو میخوای روی من عیب بذاری!» ناخن جویدنِ من از وقتی شروع شد که گیر دادنهای او زندگی را برایم دشوار کرد.
من خانه را به اسم سارا زدم و در قرارداد ذکر کردم که کلِ مبلغ یکجا پرداخت شده. نمیدانم همسرم چطور این را فهمید، اما تا یک ماه زندگی را برایم جهنم کرد. طوری که سارا مجبور شد بگوید پول را برادرش از خارج برایش حواله کرده است. درست بود که آپارتمان را با نصفِ مبلغِ تعیینشده به اسم سارا زدم، اما قرار بر این بود که او هم برایم وامی به اسم خودش در شرکتی که کار میکرد جور کند. مبلغ وام بیشتر از بدهیای بود که به من داشت و این معامله منصفانه به نظر میرسید.
من هیچوقت برای چنین مبلغی به او آسیب نمیزدم. وضعِ مالیام آنقدری خوب بود که چشمم به این مبلغ ناچیز نباشد. میدانم چهار میلیارد ناچیز نیست، اما من بیشتر از اینها دارم و هیچوقت هم طمعکار نبودهام.
همسرم آنقدر از این موضوع عصبانی بود که واژهٔ «طلاق» از دهانش پرید. همیشه آرزو داشتم این را از زبانِ خودش بشنوم. من هم سریع پذیرفتم و گفتم: «باشه، همین فردا طلاق میگیریم.» به حرفهای تکراریاش توجهی نکردم که میگفت: «انگار از خدات بود که اینو از من بشنوی! لابد میخوای بری با اون جنده خانم همخواب بشی. مگه من بمیرم که این اتفاق بیفته!»
آنقدری غرور داشت که نخواهد زیرِ حرفش بزند؛ در واقع آدمِ بهشدت مغروری بود. به همین راحتی طلاق گرفتیم. من از خوشحالی روی ابرها راه میرفتم و خیال میکردم همهچیز تمام شد. خانوادهها مخالف طلاقِ ما بودند، البته خانوادهٔ خودش بیشتر، اما من هیچجوره کوتاه نیامدم.
نمیدانم چطور هر اطلاعاتی که میخواست به دست میآورد. شاید کسی را برای این کار داشت. البته که میدانستم همیشه مرا تعقیب میکند. بله، حق با شماست؛ من در موردِ سارا به همسرم دروغ گفتم، چون او از همان اول روی این قضیه حساس بود. نخواستم ناراحتش کنم؛ بههرحال او همسرم بود و گاهی دلم برایش میسوخت.
بعد از طلاق، خودم به سارا پیشنهادِ رابطه دادم. اولش وانمود کرد که نمیخواهد به دوستش خیانت کند، اما بعد قبول کرد. قرار شد هر دو، رابطهمان را بهطورِ کامل با همسرم قطع کنیم.
خدا را شکر که همسرم بچهدار نشد، چون اگر بچهای در کار بود، مجبور بودم مدام با او روبهرو شوم. موضوع بچه هیچ ربطی به جدایی ما نداشت؛ من از گیر دادنهای بیموردش خسته شده بودم. این هم ممکن است که حساسیتهایش به دلیلِ بچهدار نشدنش بوده باشد، چون این را در کتابی خوانده بودم؛ اما من هیچوقت در مورد بچه حرفی نزدم و به رویش نیاوردم. به نظرم بچهدار بودن یا نبودن زیاد مهم نیست، چون بچهدار شدن برای زوجها بیشتر جنبهٔ سرگرمی دارد.
چند ماه که گذشت، مزاحمتهای همسرم شروع شد. هم مزاحم من میشد و هم سارا. مدام تماس میگرفت یا پیامک میفرستاد و میگفت: «تو چون سارا رو میخواستی و به من خیانت کردی، طلاق گرفتی.» دلیلِ من فقط رفتار خودش بود؛ اصلاً همین رفتارش باعث شد که من و سارا به هم نزدیک شویم. تلاشم را کردم که قانعش کنم، اما او مدام من را تهدید میکرد که آبرویم را میبرد. کارش به جایی رسیده بود که به دیدنِ پدر و مادرِ سارا رفته بود و حرفهای خیلی زشتی دربارهٔ سارا زده بود. آنها هم باور کرده بودند و تا مدتها با سارا حرف نمیزدند؛ حتی سارا هم از اینکه با من وارد رابطه شده بود، پشیمان بود.
چون همسرم واقعاً اذیت میکرد و به محلِ کارِ سارا رفته بود و آنجا هم آبروریزی به راه انداخته بود.
من نمیخواهم از خودم در برابرِ چیزی دفاع کنم؛ قبول دارم که در بعضی موارد اشتباه کردم. شاید باید همسرم را وادار میکردم که پیشِ مشاور برود و خودش را درمان کند، یا از کسی کمک میگرفتم. نباید او را نسبت به سارا حساس میکردم.
من واقعاً سارا را دوست داشتم، اما این اواخر او هم رفتارش عوض شده بود. وقتی به درِ خانهاش میرفتم، با اینکه در خانه بود، در را برایم باز نمیکرد. خب، من هم حق داشتم از کارش ناراحت شوم. درست است که ما به طورِ رسمی ازدواج نکرده بودیم و کسی از این رابطه خبر نداشت، اما صیغهٔ محرمیتِ یکساله بین خودمان خوانده بودیم و او رسماً همسرِ شرعیِ من بود.
یک روز که سارا از خانه بیرون آمد تا سرِ کارش برود، ناخودآگاه دستم بالا رفت و روی صورتش فرود آمد؛ چون تمامِ شب پشتِ درِ آپارتمانش مانده بودم و او این را میدانست، اما در را برایم باز نکرد. حس میکنم قبلش همسرِ سابقم باز او را ترسانده بود. سارا خیال میکرد اگر رابطهاش با من را تمام کند، همهچیز به روالِ قبل برمیگردد. اما برنمیگشت؛ همسرم دست از سرش برنمیداشت. من او را بهتر از هر کسی میشناسم.
معلوم است چرا تهدید میکرد؛ چون نمیخواست من با کسی واردِ رابطه شوم، مخصوصاً سارا. فکر میکرد اگر سارا نباشد، من به او برمیگردم. حتی اگر سارا هم نبود، هرگز دوباره خودم را واردِ آن رابطهٔ سمی نمیکردم.
وقتی سارا در را برایم باز نکرد، به زور واردِ آپارتمانش شدم؛ چون کلید را عوض کرده بود و من از کارش داشتم دیوانه میشدم. حالِ یک مجنون را داشتم. حس میکردم اگر ببینمش، خفهاش میکنم. آن لحظه از دستش عصبانی بودم، اما وقتی دیدمش، عصبانیتم فرو ریخت. چشمهای آبیاش قرمز بود و معلوم بود که گریه کرده. اصلاً درک نمیکردم چرا اینهمه از همسرِ سابقم میترسید. من را که دید، شروع به جیغ زدن کرد. دوتا از زنهای همسایه از لابهلای در سرک کشیدند، چون هنوز در را پشتِ سرم نبسته بودم. سرِ آن دوتا زن داد کشیدم و گفتم: «زنم است و داریم با هم بحث میکنیم.» آنها هم با وحشت از خانه بیرون رفتند.
ما فقط چند ماه بود که با هم ازدواجِ موقت کرده بودیم و همسرم همان چند ماه را هم به کاممان زهر کرد. وقتی دیدم حالِ سارا خوب نیست، بعد از چند دقیقه من هم رفتم. یعنی مجبور به رفتن شدم. سارا بیوقفه جیغ میزد.
این اواخر اجازه نمیداد زیاد به دیدنش بروم. اصلاً آدمِ دیگری شده بود. البته به او حق میدادم؛ همسرم واقعاً آدم را روانی میکرد. مثلِ جن همه جا بود؛ شرکتِ سارا، محلِ کارِ من، خانه و خلاصه همهجا. اما بعد از مدتی تماس گرفت و گفت که میخواهد خودش را تغییر دهد و از من یک فرصتِ دوباره خواست. برای من مهم نبود.
واقعاً هم دیگر مزاحمِ من نشد، اما دست از سرِ سارا برنداشت. وقتی این را به او میگفتم، میگفت: «اون زن این اداها رو درمیاره که خودش رو پیشت عزیز کنه و منو بیشتر از چشمت بندازه. من دیگه کاری به کارِ اون ندارم؛ دیگه مثلِ سابق نیستم.»
واقعاً هم من اینطور فکر میکردم، چون مدام زنگ میزد و میگفت خودش را تغییر داده و اینطور هم به نظر میرسید. دیگر تماس نمیگرفت و در موردِ سارا حرف نمیزد. وانمود میکرد که حالم را میپرسد. گاهی به این نتیجه میرسیدم که سارا به دردِ من نمیخورد، چون هرچه همسرم مهربانتر میشد، سارا بیشتر از من فاصله میگرفت.
همسرم با ترفندهای زنانه خودش را به من نزدیک کرد. مثلاً روزِ تولدم، وقتی من منتظر بودم سارا به دیدنم بیاید و از من به خاطرِ رفتارش دلجویی کند، همسرم درِ خانه را زد و یک دسته گل را جلوی آیفون گرفت. من خیال کردم سارا است. برای این دیدار خودم را از قبل آماده کرده بودم. اما وقتی از اتاقم بیرون آمدم، دیدم که همسرم با لبخندی مضحک روبهرویم ایستاده و دستهگلی جلویم گرفته است. جوری لباس پوشیده و آرایش کرده بود که انگار میخواست به عروسی برود. گفتم: «اینجا چی کار میکنی؟ اگه میدونستم تویی، در رو برات باز نمیکردم. حالا هم بهتره زود از اینجا بری؛ ما دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.»
اما او کوتاه نیامد و گفت: «یعنی نمیتونیم با هم دوستِ ساده باشیم؟ من ارزشِ یه دوستیِ ساده رو هم ندارم؟»
بعد از آن، اصلاً نفهمیدم چه شد. فقط وقتی به خودم آمدم که سارا من را در اتاقِ خوابم و در آغوشِ او دید. نمیدانم، انگار همسرم در را از قصد باز گذاشته بود. میدانست که ممکن است سارا برای تولدم بیاید. سارا وقتی ما را در آن حالت دید، شوکه شد. احساس کردم تمامِ بدنش میلرزد. از خودم متنفر شدم. لباس پوشیدم و دنبالش رفتم، اما او رفته بود.
بارها به درِ خانهاش رفتم، اما در را برایم باز نکرد. تا چند روز هم سرِ کار نرفت.
از طرفی هم همسرم من را تحت فشار گذاشته بود. گاه و بیگاه به خانهام میآمد. حالا دیگر کلید هم داشت. برایم غذا میآورد و مثلِ سابق به کارهای خانه میرسید. همیشه گلهای تازه روی میز بود. وقتی میرسیدم، با بهترین لباسِ خوابش جلوی در منتظرم میایستاد. قبلاً این رفتار را از او ندیده بودم. حتی بیشتر هم به خودش میرسید. دیگر مثلِ قبل، آن بوی عرقِ حالبههمزن را نمیداد.
نمیدانم چه اتفاقی برای سارا افتاده بود، چون میخواست رابطهمان تمام شود. اما بعد از چند هفته که گذشت، تماس گرفت و گفت میخواهد من را ببیند. به خانهاش رفتم و شب را هم همانجا ماندم. همسرم چند بار تماس گرفت، اما من تماسهایش را بیپاسخ گذاشتم. سارا آن شب چیزهای عجیبی میگفت: «اون زن منو تهدید کرده که اگر دست از سرِ تو برندارم، کاری میکنه که از کار اخراج بشم و پدر و مادرم رو دق میده. من نمیخوام پدر و مادرم در این سن اذیت بشن، گناه دارن. اما حالا به این نتیجه رسیدم که نباید جلوی یک آدمِ مریض کم آورد. باید بهش حالی کنیم که دیگه حق نداره ما رو اذیت کنه. من دیگه نمیخوام از چیزی فرار کنم. برام مهم نیست که اون قراره چی کار کنه. تو هم باید قول بدی اونو برای همیشه از زندگیت بیرون کنی.»
من هم تا چند روز خانه نرفتم. شمارهاش را بلاک کردم. میخواستم پیشِ برادرش بروم و از او کمک بخواهم. نمیدانم چرا تا آن وقت به این فکر نیفتاده بودم.
یک روز که رفته بودم سرِ ساختمان، دیدم که همسرم آنجا منتظرم است. بدجوری عصبانی شدم. گفتم که دیگر در زندگی من جایی ندارد. رفت. اما شب که به خانهٔ سارا رفتم، باز بینمان بحث شد. چون میگفت باز همسرم به دیدنش رفته و گفته که تمامِ روز را با او بودم. من واقعاً از دستش عصبانی بودم که باز حرفهای آن زن را باور کرده بود و هرچه را من میگفتم، نمیپذیرفت. برای همین عصبانیتم را سرِ گلدانی که روی میز بود خالی کردم. آن را به طرفِ سارا پرت کردم. جا خالی داد. چند وسیلهٔ دیگر هم پرت کردم، اما چیزی به او نخورد.
از خانه بیرون زدم. وقتی بیرون آمدم، دیدم که یکی از همسایهها از لای در سرک کشیده است. جوری نگاهش کردم که در را بست. به خانهٔ خودم برگشتم. من نمیخواستم فرار کنم؛ فقط تصمیم گرفتم چند روزی به سفر بروم و حال و هوایی عوض کنم. کار را به یکی از همکارانم سپردم و شمارهای که روی موبایلم بود، در آوردم و سیمکارتِ جدیدی خریدم. این کار را کردم، چون از همه خسته شده بودم. حتی از سارا.
شمارهام را فقط به همکارم دادم و با کسی ارتباطی نداشتم. تا اینکه وقتی آمدم، با شما روبهرو شدم و الان روی این صندلی باید از چیزی دفاع کنم که من را شوکه کرده است: مرگِ زنی که عاشقش بودم. من واقعاً او را دوست داشتم. اگر رفتم، به این دلیل بود که سارا دلش برایم تنگ شود و از شرِ مزاحمتهای همسرم در امان باشم.
گفتند همسایهها بعد از من واردِ خانه نشدند، بلکه یک ساعت بعد، وقتی صدای جیغ شنیدند، رفتند داخل. من میتوانم ثابت کنم که در آن ساعت، خانهٔ سارا نبودم. شاید همسرم همه چیز را دستکاری کرده و دوربینها را از کار انداخته. از او هر کاری برمیآید.
من باور نمیکنم گلدانی که پرت کردم، به سر سارا خورده باشد، چون او جا خالی داد. میدانم همهی شواهد برعلیه من است، اما آن شب، بعد از اینکه از خانه بیرون آمدم، سارا با من تماس گرفت. اگر آن گلدان به سرش خورده بود، پس چطور ممکن است توانسته باشد با من تماس بگیرد؟ بعد چند بوق و قبل از اینکه من جوابش را بدهم، قطع شد. من عصبانی بودم و دوباره با او تماس نگرفتم.
چی؟ یعنی آن کسی که مرده، سارا نیست و همسرِ سابقم است؟ اما چطور ممکن است و چرا شما تا الان نگفتید؟
یعنی جسد همسرم را در خانهٔ سارا پیدا کردید و چون سارا شوکه شده بود و حرفی نمیزد و من هم غیب شده بودم، شما فکر کردید، قتل کارِ من است.
یعنی الان سارا متهم به قتل است؟ من چه کار میتوانم برای سارا بکنم؟ آیا راهی هم برای نجاتش هست؟ حالا که او در شرایطِ بحرانی است و شوکه شده، چطور میتواند از خودش در دادگاه دفاع کند؟ من مطمئنم سارا برای دفاع از خودش آن زن را کشته است. آقای بازرس، لطفا کمکش کنید. او خیلی اذیت شده است.