داستان کوتاه «گندم‌زار» از مارال علیرضایی

از پشت تشت بزرگ سبزی‌ها، بی‌بی فقط سروسینه‌اش پیدا بود. به پشتی‌ها تکیه نداده بود. می‌گفت عیب است وقتی یکی دارد باهاش حرف می‌زند چشم در چشمش نباشد. زری‌خانم هم که یک‌نفس می‌گفت و دونفس نمی‌گرفت.
ـ می‌گن کدخدا رضا داده به سوزوندن گندما.
دلم هُری ریخت. دل بی‌بی هم انگار.
ـ وای خاک به گورم! می‌گفتن قائله ختم به خیر شده که.
ـ همچین رسوایی چطور ختم به خیر می‌شه ترنج‌خاله؟
بی‌بی نگاهش را به زری خانم گرفت که حالا نیمرخ به او ایستاده بود.
ـ خب چاوش‌خان بیچاره این وسط گناهش چیه؟
ـ والا بین اون همه ملک و املاکی که اون داره این زمین لونه گنجشکم براش به حساب نمیاد. بعدم زمینشو که نمی‌سوزونن. آخه مزرعه به اون بزرگی بی‌در و دروازه می‌شه مگه؟
خون خونم را می‌خورد. طاقت نیاوردم و گفتم:
ـ خب حالا چیزی هم که ندزدیدن.
زری‌خانم سرش را پایین آورد و چارچشمی نگاهش را به من دوخت.
ـ یعنی چه دختر؟ حرمت گندمو شکستن.
صدای تِک‌تِک شکستن ساقه‌های ریحان قطع شد و بی‌بی کمر راست کرد.
ـ حالا از کی شنیدی؟
ـ گلین‌خانم می‌گفت.
ـ گلین؟ رو حساب حرف اون داری یک‌کلاغ چل‌کلاغ راه میندازی؟ ترسیدم والا زری.
کمر زری‌خانم پیچ‌وتابی خورد. با اینکه صورتش را نمی‌دیدم اما فهمیدم دارد چشم‌هایش را هم می‌گرداند. هروقت به تریج قبایش برمی‌خورد همین کار را می‌کرد.
ـ حرفا می‌زنی ترنج‌خاله. یه‌جور می‌گی انگار بدتم نمیاد یه همچین بی‌آبرویی بی‌جواب بمونه؟… آخ… یاقوت قربون دست و پنجت حواست کجاست؟ چشتو بده به سوزن. سوراخم کردی ننه.
ببخشیدی گفتم و زری‌خانم نفهمید سوزن را عمدا فرو کردم توی ساق پاش. زنیکه خیال می‌کرد حکم پیغمبری دارد و فتوا می‌داد برای خودش.
سروته کار پرو لباسش را زودتر هم آوردم، تا هم گوش من از شر زخم زبان‌هایش خلاص شود، هم کمر بی‌بی از سر دولا ماندن به آه‌وناله نیفتد.
زری‌خانم، از آن زن‌ها بود که نه سر پیازند و نه ته پیاز، اما بوی پیاز را همه‌جا می‌برند. بی‌بی می‌گفت شایعه‌ی کشته شدن شوهرش در گرگان دروغ است. می‌گفت زن‌وبچه‌هایش را یک‌شبه ول کرده و رفته. دورو‌بری‌هایش هم وقتی دیدند مرد خانه تو زرد از آب درآمده، برای بستن دهان مردم گفتند رفته بوده گرگان پی کار، همان‌جا دخلش را آورده‌اند.
کربلایی صادق را زیاده ندیده بودم. بچه بودم که گفتند مرده. ولی همیشه دوستش داشتم. اولین‌بار او بود که برایم لواشک خرید. خنده‌اش را هنوز یادم است وقتی که با ذوق داشتم لواشک را می‌جوییدم و او نگاهم می‌کرد. آنجا اولین‌بار بود که خنده‌ی مردی را می‌دیدم. آقاجان خودم هیچوقت نمی‌خندید. من هم فکر می‌کردم مردها نمی‌توانند، یا بلد نیستند بخندند.
وقتی برایش تعریف کردم و ازش پرسیدم چرا نمی‌خندد، دادوقال راه انداخت که چرا کربلایی برایم لواشک خریده و به رویم خندیده.
بی‌بی زمین و آسمان را به هم می‌دوخت و به آقاجان التماس می‌کرد صدایش را پایین بیاورد.
ـ از حسرت دختر نداشتنشه مادر. دل بکن. تورو قرآن صداتو بیار پایین آبروریزیه بین در و همسایه.
ننه هم هردقیقه با نیشگون‌هایش به جانم می‌افتاد و اشکم را درمی‌آورد.
ـ ذلیل شی ایشالله پدرسوخته. می‌مردی زبون به دهن بگیری؟
این صحنه‌ها، اگر آخرین خاطره از ننه و آقاجانم نباشد، از آخرین‌هایش بود.
ده‌ سالم نشده بود هنوز. یک‌روز که پیش لیلی بودم و بعد از تمام شدن وقت خاله‌بازی برگشتم خانه، دیدم بی‌بی وسط اتاق از هوش و حال رفته و گلین‌خانم با هق‌هق گریه دارد ماساژش می‌دهد و تپ‌تپ روی صورتش می‌زند تا سرحالش بیاورد. فخری‌خانم هم مشغول خوراندن آب‌قند به بی‌بی بود و دوسه‌نفر دیگر هم دوره‌اش کرده بودند.
به من گفتند ننه و آقاجان در راه مشهد بودند که مینی‌بوس چپ می‌کند و هردو از دنیا می‌روند. من هم نپرسیدم چرا بدون اینکه به من بگویند یا خداحافظی کنند می‌خواستند بروند زیارت؟
فقط با خودم فکر کردم کاش به آقاجان نمی‌گفتم کربلایی برایم لواشک خریده. اینطوری شاید آن روزهای آخر فرصتی پیدا می‌شد تا بخندد. ننه هم نیشگونم نمی‌گرفت.
وقتی ننه و آقاجان رفتند، بی‌بی پیر بود. اما نه آنقدری که بخواهد دست از کوک زدن و سوزن نخ کردن بردارد.
وقتی که حس کرد قوت دست‌ها و سوی چشم‌هایش دارد کم می‌شود، سوزن به دست من داد.
از من نپرسید خیاطی دوست داری یا نه؟ نپرسید اگر من سرم را زمین گذاشتم چجور می‌خواهی روزت را شب کنی؟
فقط سوزن را به دستم داد و یادم داد چطوری اندازه بگیرم و کوک بزنم.
من هم هیچوقت از خودم نپرسیدم دوست دارم این‌کاره بشوم یا نه؟ فقط کوک زدم. آنقدر کوک زدم که نخ و سوزن به دستم گره خورد. عادت کردم. بی‌بی هم همیشه می‌گفت ترک عادت موجب مرض است.
جدا از عادت کردن، شنیدن قربان‌صدقه‌ها و تعریف‌های معصوم‌خانم هم سر ذوقم می‌آورد برای خیاطی.
ماهی یک‌بار پارچه به دست در خانه را می‌کوبید. آنقدر برایش دوختم که اولین مشتری ثابتم شد. هربار هم لباسش را آماده می‌کردم و تحویلش می‌دادم آب‌وتاب قربان‌صدقه‌هایش بیشتر می‌شد.
ـ می‌گم خاله این یاقوت ورپریده داره ازت جلو می‌زنه ها!
بی‌بی زیرزیرکی می‌خندید و چیزی نمی‌گفت. اما وقتی معصوم‌خانم می‌رفت، اسپند دود می‌کرد و دور سرم می‌گرداند.
من هم مثل بی‌بی زیرزیرکی می‌خندیدم و حرفی نمی‌زدم اما قند توی دلم آب می‌شد.
بعضی‌وقت‌ها دستم کند می‌دوخت. دوک اشتباهی می‌زدم. نخم توی سوزن نمی‌رفت. اینجور موقع‌ها بی‌بی به پسر معصوم‌خانم تعارف می‌کرد بیاید تو تا پشت در معطل نماند.
هنوز هم نمی‌دانم آن‌لحظه دستم واقعا کند می‌شد یا کندش می‌کردم.
اما هرچه که بود، سهراب که می‌آمد تو خودم را جمع‌وجور می‌کردم تا صدای تاپ‌تاپ قلبم را کسی نشنود.
معصوم‌خانم هم بدش نمی‌آمد انگار، که کارم طول بکشد و سهراب بیاید خانه.
یک گوشه می‌نشست و چایی‌اش را توی نعلبکی می‌ریخت و منتظر می‌ماند تا کار دوخت‌ودوز لباس مادرش تمام شود.
سهراب چهار پنج‌ سالی بزرگتر بود از من. جزو دوسه تا پسر روستا بود که راه شهر را گرفته بودند تا درس بخوانند. آن هم نه هر شهری. بی‌بی همیشه می‌گفت:
ـ وقتی خبر اومد سهراب می‌خواد راه تهرانو بگیره واسه دانشگاه، معصوم‌خانم یهو خودشو یه سروگردن بالاتر از همه دید.
من اما قبول نداشتم. هیچوقت ندیدم معصوم‌خانم بیخودی فخر بفروشد. پسر دانشجوی تهرانی داشتن صدالبته که پز داشت. اما معصوم‌خانم چشم آدم را کور نمی‌کرد.
هروقت که سهراب می‌آمد خانه، بی‌بی باهاش شوخی می‌کرد و او می‌خندید. اول‌بار، خنده‌اش بود که دلم را جنباند.
سهراب خوب می‌خندید. مثل آقاجان یا دیگر مردهای روستا نبود که حساب خنده‌هایشان را داشته باشند. یا از ترس اخم‌‌و‌تخم و دادو‌هوار نشود دوکلمه باهاشان حرف زد.
سهراب که می‌آمد و با بی‌بی می‌گفت و می‌خندید، دلم می‌خواست دوتا کوک اشتباهی بیشتر بزنم و نخم راه سوزن را پیدا نکند.
یک‌بار که صدای کوبه‌ی در بلند شد، بی‌بی صدایم کرد.
ـ یاقوت مادر برو درو باز کن. حتمی معصوم‌خانمه پارچه آورده.
چادر گلدارم را سر کردم و رفتم دم در. یک‌نفر پارچه به دست پشت در ایستاده بود اما معصوم‌خانم نبود. سهراب بود. سرخ و سفید و سربه‌زیر.
ـ اینارو مادرم داد بیارم خدمتتون. زحمت دوختش با شما. گفت فردا میاد برای گرفتن اندازه‌هاش.
قبل از این، صدای سهراب را شنیده بودم. وقتی سربه‌سر بی‌بی می‌گذاشت. وقتی از لباس نوی مادرش تعریف می‌کرد، یا وقتی لب چشمه با جوان‌ها سرگرم فوتبال بود. اما صدایش را وقتی با من حرف می‌زد نشنیده بودم.
جور دیگری بود؟
نه! همان بود. اما جور دیگری به دل من می‌نشست. صدایش امن بود. بم بود، سنگین بود، اما امن بود. دلم را آرام می‌کرد. انگار می‌گفت من که پیشت باشم دنیا را هم آب ببرد خیالی نیست.
حساب سرز‌ده آمدن‌های سهراب به خانه از دستم دررفته بود. بهانه زیاد داشت. بیشتر وقت‌ها پارچه‌ی نو می‌آورد یا لباس‌های آماده‌شده را تحویل می‌گرفت. آنقدری هم خاطرش پیش اهل ده عزیز بود که کسی پشت سرش حرف درنیاورد و نگوید پسر چاوش‌خان رو چه به سرزدنای گاه‌و‌بی‌گاه به خونه‌ی ترنج‌خاله؟
هرچند، مارمولکی بود سهراب. رفت‌وآمدهای وقت‌وبی‌وقتش فقط بسته به خانه‌ی ما نمی‌شد. به همه‌ی اهل روستا سر می‌زد و کاری هم اگر داشتند، شانه خالی نمی‌کرد.
آن اول‌ها که تنها دم خانه می‌دیدمش گل از گلم می‌شکفت. دلم غنج می‌زد وقتی به این فکر می‌کردم گلویش پیش من گیر کرده. اما بعد که فهمیدم به همه سر می‌زند و سوگلی پیر و جوان روستا شده ذوقم خشک شد و دلم سرد.
بعدها خودش گفت سروکله‌اش را برای این تو هر سوراخی می‌کرده که به دهن مردم نیفتد پسر چاوش‌خان و نوه‌ی ترنج‌خاله باهم سَروسِری دارند.
تو رویش اخم کردم و گفتم عجب مارموزی هستی! اما ته دلم خندیدم و هوش و گوشش هزار آفرین گفتم.
دستم را که لای موهایش می‌بردم، انگار جانی تازه از لابه‌لای رگ‌های انگشتانم رد می‌شد و به دلم می‌ریخت. لب‌هایم را که می‌بوسید فکر می‌کردم صدای قلبم را عالم و آدم می‌شنوند. خودم را یک‌قدم عقب می‌کشیدم اما بندبند وجودم التماسش می‌کرد نزدیک‌تر بیاید.
یکی از عصرهای همیشگی، زیر درخت گردوی پیر نشسته بودم و سهراب، درازکش، سرش را روی زانوی من گذاشته بود. دستم از شاخه‌ی موهایش جدا نمی‌شد. نگاهم کرد. خمارتر از همیشه.
ـ تا حالا غروب گندم‌زار رو دیدی؟
خندیدم.
ـ مگه‌ می‌شه ندیده باشم؟
ـ ولی من ندیدم.
چشم‌هایم را تنگ کردم و خیره شدم در نگاهش.
ـ پسر چاوش‌خان تا حالا غروب گندم‌زار رو ندیده؟
ـ با تو ندیده. پسر چاوش‌خان هرچیزیو که بدون یاقوتش دیده به حساب یه ارزنم نمیاره.
یک‌چیزی از ته دلم ریخت و گونه‌ام گل افتاد. حظ می‌کردم این‌شکلی که باهام حرف می‌زد.
ـ گندم‌زار بی‌دروپیکره. یکی ببینتمون شر می‌شه.
ـ چاردیواری اختیاریه. به کسی چه مربوط؟
موهایش را مرتب کردم.
ـ همین دیگه شازده. دیواری نیست که بخواد چارتا باشه یا پنج‌تا.
ـ دم غروب پرنده پر نمی‌زنه اونجا. ماام گم می‌شیم لای گندما.
می‌ترسیدم. اما باز هم یک‌چیزی ته دلم را قلقلک می‌داد که دست در دست هم بدوییم به طرف گندم‌زار. دلم را به حرفش دادم.
سهراب راست می‌گفت. من غروب گندم‌زار را ندیده بودم. دیدنش بدون دستی که بغلم کرده باشد و صدای قلبی که وقتی سرم را روی سینه‌اش گذاشته‌ام بشنوم، لطفی نداشت.
تیغ آفتاب که روی صورت سهراب می‌افتاد چشم‌هایش عسلی می‌شد و موهایش خرمایی.
می‌خواستم تمام آن لحظه‌ها را حفظ کنم و هرساعت برایم تکرار شوند.
وقتی موهایم را باد پریشان می‌کرد و سهراب می‌بافتشان تا در هم گره نخورند. وقتی از بین خوشه‌های گندم دنبالش می‌دویدم و می‌خوردیم زمین. وقتی که همدیگر را جوری بغل گرفته بودیم که زیر سایه‌ی آفتاب معلوم نمی‌شد من او بودم، یا اون من بود.
وقتی لب‌هایم را با لب‌هایش نوازش می‌داد و موهایم را پشت گوشم می‌انداخت و گردنم را می‌بوسید.
من قبل از تمام این‌ها غروب گندم‌زار را ندیده بودم و از زیبایی‌اش چیزی نمی‌دانستم. مثل رویا بود. می‌خواستم تا عمر دارم بیدار نشوم.
روز بعدش، روستا به‌هم ریخت. شایعه شده بود که دختر و پسری لای گندم‌های مزرعه‌ی چاوش‌خان درهم لولیده‌اند و به مقدسات خدا و پیغمبر تف انداخته‌اند.
مردها برافروخته بودند و زن‌ها شرم‌زده. خانه‌ی کدخدا ساعتی خالی نمی‌شد و چاوش‌خان هرلحظه آن جوانک‌ها را لعن و نفرین می‌کرد.
می‌گفتند خبر را مسلم پخش کرده. میراب روستا. آنقدر اعتبار داشت که حتی ملاحسن هم سرش قسم می‌خورد. اول از همه هم خبر را به گوش ملاحسن رسانده بود. آخوند جماعت هم که تاب هرچه را می‌آورد الا رسوایی. آن هم این رسوایی.
اول از همه بر آن شده بود که خیانتکاران به دین و عرف را پیدا کنند. اما حاج مسلم نشناخته بودشان. زیر غروب آفتاب فقط سایه‌شان را دیده بود و چنان شرمش گرفته بود که پای نزدیک شدن بهشان را نداشت.
مردان روستا هم همه خونشان از این بی‌حیایی به جوش آمده بود. می‌گفتند:
ـ تو غیرت مرد خراسان نیست بذاره دوتا جوون خام و هرزه اینجور رسوایی بالا بیارن.
اما وقتی دستشان از من و سهراب کوتاه ماند، ملاحسن حکم داد که گندم‌های مزرعه‌ی چاوش‌خان حرامند.
گفت هرکه از آنها بخورد حرام‌خور است و توله‌ای که بعدا شاید پس بیندازد می‌شود حرام‌زاده و حیوانی که از علوفه‌اش به او بدهند می‌شود حرام‌گوشت.
چاوش‌خان، از سگی که گرگ به گله‌اش زده باشد عصبانی‌تر بود. افسوس گندم‌هایش را می‌خورد اما بیشتر از حکم ملاحسن، از هرزگی آن دو جوانک به جوش و خروش افتاده بود. هرچه نباشد، ملاحسن حکم کرده بود که گندم‌ها حرامند و چاوش‌خان، کسی بود که یک تار سبیل ملاحسن برایش حکم سند مهروموم‌شده را داشت.
وقتی بعد از این بلبشو، یواشکی و ترسان‌ترسان سهراب را دیدم انگشت روی لبانم گذاشت و گفت پیش احدی لب باز نکنم. گفت اگر یک‌نفر بفهمد سر جفتمان را گوش تا گوش می‌برند. گفت گندم‌ها صدقه‌ی جانمان.
من اما ترسیده بودم. پشیمان بودم. بعد چندروز فرصتی پیدا کرده بودم که با خیال راحت هق‌هق گریه‌ام را سر بدهم.
ـ آخه حیف گندما و زحمتای آقاجانته.
ـ حیف تویی یاقوت که اگه ذره‌ای بو ببرن نفستو ازت می‌گیرن. یک‌کلام حرف نزن. اگه با سوزوندن گندما همه‌چی تموم می‌شه بذار تموم شه.
سهراب را ترس برداشته بود. ترس جان من. ترس بی‌آبرویی پدرش.
می‌گفت آبی که ریخته دوباره به جوی برنمی‌گردد. اگر جایی درز کند کسانی که آن شب سر مزرعه بودند ما بودیم، از سوختن گندم‌ها که نمی‌گذرند هیچ، چاوش‌خان هم بی‌آبرو می‌شود و ما هم از ترس جانمان باید پی سوراخ موش بگردیم. می‌گفت:
ـ حرف نزن تا به هم برسیم یاقوت.
من هم سر سوزنی حرف نزدم. با زن‌ها و دخترهای روستا از بی‌غیرتی پسر و هرزگی‌ دختر گفتم. بی‌بی که حرفش را پیش ‌می‌کشید سرم را پایین می‌انداختم تا فکر نکند چشم و گوشم باز شده. وقتی مردها به جان ملاحسن برای فتوایش دعا می‌کردند، من هم دروغکی لب‌هایم را تکان می‌دادم.
صبح، آفتاب‌ زده‌ نزده با دادوبیداد پسربچه‌ها از خواب پریدم. صدا را توی سرشان انداخته بودند و از این کوچه به آن کوچه خبر را درز می‌دادند.
ـ گندمارو سوزوندن… گندمارو سوزوندن…

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

26 اردیبهشت 1405

26 اردیبهشت 1405

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *