داستان کوتاه «سرو» از زهرا شعله

ما فقط پنج ماه در سال هم سن و سال هستیم. من و همسرم. از ماه پنجم به بعد او یک سال از من بزرگتر می‌شود. با هم بزرگ شده‌ایم. با لجبازی‌های هم خو گرفته‌ایم. حالا که لاخ‌های سفید بین موهایش افتاده برایم جذاب‌تر شده. پنجه کلاغی‌هایش هم قشنگ است. به‌جز اخلاق گندش همه چیزش را دوست دارم. باز قهر کرده. این دفعه خیلی طولانی شده. حوصله‌ام را سر برده. قهر؟ آخر قهر چه معنی دارد؟ دو تا آدم بزرگیم، نهایت یک چک تو می‌زنی یکی من و بعد حساب هر‌ دومان صافه صاف است. مدتی هست که جنی شده‌ام. هیچ وقت این فکرها به سرم نمی‌افتاد. اما حالا گاهی فکر می‌کنم؛ این‌همه حور و پری دور و برش ریخته مگر می‌شود هیچکدام چشمش را نگیرد؟ نمی‌دانم چه به سرم آمده؟ یعنی این افکار مزاحم عقوبت چیست؟ شاید روز چهارشنبه روی گربه‌ای آب پاشیده‌ام. یا این‌که جمعه شبی سر چهارراهی بدون « بسم‌الله» رد شده و جن زده شده‌ام. مهم نیست. مهم خیالی‌ست که همیشه او در من آسوده می‌کند. یک جمله:« هیچ‌کس به پای تو نمی‌رسد.» و این جمله چه آتش‌ها که گلستان نمی‌کند. مثل « بسم‌الله» هنگام حضور جن است. حالم را خوش می‌‌کند. حس مهم و ارزشمند بودن تمام سلول‌های مغزم را پر می‌کند. راستش من هم بر و رویکی دارم. کم ماشین‌های جورواجور جلوی پایم ایست نکرده. کم نبوده‌اند مردانی که گرا می‌دهند ولی من خودم را به گیجی و‌ نفهمیدن زده‌ام که ادامه ندهند. خوب حق دارم که بخواهم نیمه‌ی دیگرم نیز مثل خودم باشد. حالا هر جا که می‌خواهد باشد. نگاهش، قلبش، مهرش همه باید فقط برای من باشد. اصلا هم خودخواهی نیست.
یک روز، از اولین روزهای عاشقی‌مان، وقتی من و او  نوزده ساله و بیست ساله بودیم. کنار  رودخانه قدم می‌زدیم. رودخانه‌‌ای که از وسط شهرمان می‌گذشت و می‌رفت تا ابدیت عشق ما را با خود به دریا بریزد. تا تمام مرجان‌های دریاها رنگ عشق ما را بگیرند. تا مرواریدهای دریاها نجابت ما را پیشه کنند. آن روز برای اولین بار دستم را در دستانش گرفت. من آن زمان عاشق‌ترین خجلِ دنیا بودم. سخت بود، اما شیرین. او از من کارکشته‌تر بود. فرق است بین کسی که از ده سالگی دوست دختر داشته، با دختری که اولین بار است رابطه با جنس مخالف را تجربه می‌کند. روباه ناقلا خوب بلد بود قاپ بزند. اصلا کی من عاشق شدم؟ قرارم با خودم این نبود. سر پر شورم هر هدفی در خود گنجانده بود اِلّا عاشق شدن. ولی شدم. چه خوب شد که عاشقش شدم. حالا من قهرمان یک قصه‌ی عاشقانه‌ام. آن روز و آن رودخانه و آن معبر شدند نقطه‌ی آغازین عشق ابدی و  یکی شدنمان.
لحظه‌ای که دستم را فشرد احساس کردم جدایی ناپذیریم از حالا تا آخرین نفس. بگذار از آسمان سنگ ببارد. سنگ‌ها بارید. تاب آوردیم. زخم خوردیم، مرهم جان هم شدیم. گره پشت گره می‌آمد. گشایش را با هم بلد شدیم. عاشقانی سمج ماندیم. تندبادها از سر گذراندیم اما استوار ماندیم.
وقتی از مشکلاتمان حرف می‌زدیم صدایش را مثل دوبلورها می‌کرد و می‌گفت :« چون سروی در باد.» به استعاره‌اش می‌خندید. برای دلخوشی‌ هر دومان را به سرو تشبیه می‌کرد. نمی‌دانست روز می‌رسد که به سرو اقتدا خواهم کرد.
از بس پچ‌پچ تلفنی داشتیم صدای همه درآمده بود. هر کسی می‌خواست با خانه‌ی ما یا آنها تماس بگیرد باید بوق اشغال را ساعتها تحمل می‌کرد و صبر‌آزمایی می‌شد. گاهی می‌اندیشم
؛«چه می‌گفتیم این‌همه مدت؟» شاید تصاویر قشنگ از آینده‌مان، از خانه و زندگیمان از بچه‌های گوگولیمان.
سال‌ها بعد وقتی توی مطب دکتر، واقعیتی تلخ در دنیای‌مان  جان گرفت واقعیتی که به او حق می‌داد از من جدا شود و هر چه می‌خواهد کند. رو به من گفت:« حالا می‌دانی تا ابد یکی یک‌دانه‌ی منی. هیچ شریکی نخواهی داشت. همه‌ی جانم برای توست. بچه فقط جای تو را در قلبم تنگ‌تر می‌کرد.»  می‌دانست چه حرفی را چه موقع با چه جمله‌بندی بگوید که منِ ویرانه بازسازی شوم. خودم را پیدا کنم. من فکر نمی‌کنم زمینِ کویر به حال زمین جنگل غبطه نخورد. روزهای بسیار تلخم با قند وجودش قابل تحمل شد.
بعدها تصمیمی گرفتیم. دل به دریا زدیم. روز موعود پشت در شیرخوارگاه که رسیدیم. یک لحظه ایستاد. به من نگاه کرد و گفت:« مطمئنی دختر می‌خواهی؟» – « بله، مطمئنم.»- « ولی من دوست داشتم پسر باشد که بعدها سایه‌ی سرت شود.» – « من دو تا سایه نمی‌خواهم.» من خودخواهی کردم. چون قبل از این خیلی گذشت‌ها کرده بودم. من از چیزهای زیادی گذشته بودم برای این‌که کنار او باشم.۰ برای این که سقف‌مان یکی باشد. این نقطه، نقطه‌ی گذشت نبود.
سوگند به خانه‌ی ما آمد. خانه روشن‌تر از همیشه شد. بهاری شد. جنگلی از خوشی در جانمان ریشه دواند. حالا یک گوشه‌ی این شهر کویری یک خانه‌ی جنگلی هست. «خانه‌ی ما» مایی که جلای جنگل کردیم و از بد روزگار به کویر پناه آوردیم. حالا یک تکه از وطن در خانه داریم.
امروز روز تولد همسرم است. حالا او باز یک سال از من جلوتر می‌افتد. می‌خواهیم تولد بازی کنیم و حسابی خوش بگذرانیم. کیک را خودم درست می‌کنم. همیشه می‌گوید:« کیک‌های تو طعم بهشت می‌دهند.» در کمد را باز می‌کنم. بوی نا گرفته. یک دست لباس تمیز و مرتب برای خودم جدا می‌کنم. این‌قدر عطربارانش می‌کنم تا بوی کمد ندهد. لباس جدید سوگند را تنش می‌کنم. موهایش را می‌بافم. از طرف پدر بوسه بارانش می‌کنم. موهای سوگند را خیلی دوست دارد می‌گوید:« رنگ موهایش مثل رنگ موهای فرشته‌هاست دختر قشنگم.» او صدای مرا هم خیلی دوست دارد. همیشه  می‌خواهد برایش آواز بخوانم. راستی چه بخوانم؟ به این فکر نکرده بودم. سوگند می‌گوید: « مامان بابا میزاله ببوتمس؟» می‌گویم:« بله، خیلی هم خوشحال می‌شود؟» راهی می‌شویم. دلم پر از آشوب است. می‌رسیم. دست سوگند را در دستم می‌فشارم.  قدم‌هامان ناخودآگاه تندتر می‌شوند. سوگند دستش را از دستانم می‌رهاند. خودش را به او می‌رساند. خم می‌شود در آغوش می‌کشد عکس را. من کیک را روی سنگ می‌گذارم جوری که تاریخ تولد مشخص باشد. می‌گویم:« سلام عشق سرزنده‌ام.» بی‌ آن‌که منتظر جوابی از بیرون باشم. او در من و با من است. برایش آوازی بغض‌آلود می‌خوانم:
مرا به خاطر دل شکسته‌ام ببخش
مرا که از ندیدن تو خسته‌ام ببخش
اگر به انتظار تو نشسته‌ام هنوز
به دیگری اگر که دل نبسته ام ببخش…
بغض ادامه دادن را ناممکن می‌کند.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

31 اردیبهشت 1402

31 اردیبهشت 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *