داستان کوتاه «می‌تونی بگی؟» از لنا امیری

می‌پرسد: «آقا این موتور ماشینم چن وقتیه زوزه می‌کشه. چند باری هم جوش آورده و وسط راه ولم کرده. باید دینامش رو عوض کنم؟ » دوروبرم را نگاه می‌کنم. اوستا نیست. می‌گویم: «شاید لازم باشه.» هزینه‌اش را می‌پرسد. چشمم دنبال اوستا می‌گردد. پیدایش نیست. می‌گویم: «اگه ژاپنی بخاید چن تومنی می‌شه.» صدای فریاد اوستا را می‌شنوم: «هی پسر، فرونکن تو مشتری» از پله‌ها پایین می‌آید. اوستا همیشه همینطور است. کافی است بشنود به مشتری قیمت می‌دهی. پیدایش می‌شود. نمی‌دانم از کجا می‌فهمد و از کجا می‌شنود. اما سر می‌رسد و هربار، همین جمله را می‌‌گوید. به پاچه‌ اعتقاد ندارد. همه‌اش می‌گویم: «اوستا زشته. اینو نگو. به یارو برمی‌خوره. بگو پاچه‌ی مشتری. نه . اصن بگو ننداز به مشتری.» او هم می‌گوید:‌ «تو می‌کنی توش بهش برنمی‌خوره؟ من می‌گم برمی‌خوره؟» به سمتم می‌دود. استکان کمر باریک در دست دارد. طوری می‌دود که چای از لیوان استکان کمر باریکش می‌ریزد. در هوا می‌چرخد. کف گاراژ را خیس می‌کند. همه‌ی این‌ها در لحظه‌ای رقم ‌می‌خورد. در ذهنم اسلوموشن تصورش می‌کنم. صحنه‌ سینمایی است.
اوستا می‌رسد به من و مشتری، این بار مرا نمی‌زند. همیشه می‌زد. با هول به مرد می‌گوید: «آقا واسّید. واسّید اول نیگا کنم. بعد می‌کنم پولشو.» منظورش، می‌گم پولش رو است. روزی هفت هشت تا ازین تپق‌های تاریخی می‌زند و هیچ‌وقت هم زحمت تصحیح به خودش نمی‌دهد.
اولین بار که دیدمش، سرتاپایم را برانداز کرد. اول نگاهش خنثی بود و بعد انگار چندشش شد. با نارضایتی نگاهم می‌کرد. خیال می‌کرد برای شاگردش بودن، زیادی شیکم. می‌گفت: «از آدم شیک و پیک، کارگر درنیمیاد»
من مناسب شاگری نبودم. چون عطر می‌زدم. پیرهن روشن می‌پوشیدم و موهام حالت‌دار بودند. یعنی صبح به صبح، سشوار می‌کشیدم و حالتشان می‌دادم. اوستا می‌گفت مرد باید بوی کار بده. مقصودش از بوی‌ کار، بوی روغن و بنزین و عرق بود. و من بوی عطر و شامپو و اسپری می‌دادم و این‌ها، خلاف رسم تعمیرکاری و کارگری بود.
اما نمی‌دانم چه شد که با همان نگاه منزجرش مرا به شاگردی پذیرفت. می‌گفت:‌ «اقل کم باهوشی، زود ملتفت می‌شی. تو کار ما، آدمیزاد باید هوش و عقل به کلش باشه. فهم بکنه. از مهندسی کمتر نیس.» جمله‌ی آخر را همیشه باد به غبغب انداخته می‌گفت. غرورش را می‌پسندیدم. بی‌جا نبود. در کارش مهارت داشت و این را می‌دانست. ازین بابت شیفته‌اش بودم.
سرش توی کاپوت بود و مشغول وارسی موتور. من و مشتری، با لبخندی ساختگی، یکدیگر را نگاه می‌کردیم. اوستا همانطور که سرش توی کاپوت بود گفت: «مشکل از رگولاتوره آقا» سرش را از کاپوت بیرون آورد. با دست چپ دستمالی یزدیِ آویزان به کمرش را، گرفته بود. از روی عادت، دست راستش را تمیز می‌کرد. حواسش نبود که دست چپش کثیف است نه راست. در همان حال، مشغول صحبت با مرد بود. «خاطرجمع باشم دیگه؟ درست می‌شه؟» اوستا در جواب می‌گفت: «معلومه که. هزینه‌ی چندونیم نداره. می‌دونید عوض کردن دینام چن درمیاد؟‌» و بعد آرام‌تر، درحالی که از زیر چشمْ مرا می‌پایید، گفت: «اونم تو این کیرودار اختصادی» باز هم در نگاهش همان نارضایتی روز اول را، می‌دیدم. این مرد چرا از من متنفر بود؟
همراه مشتری تا جلوی در رفت. صدای مرد را دیگر نمی‌شنیدم. فقط صدای اوستا بود: «شوما سه‌شنبه اینجا باشید. د نع یه روز زودتر راه نداره. سرم شلوغه» با کلافگی سر تکان می‌داد: «اگه دیرتونه، یه تعمیرگا عه دیگه هس. اون سر همین خیاوون. تو کارشون یلین. جلدیم تحولیتون می‌دن.» این بار از کلافگی گردنش را به عقب شکست. معلوم بود دیگر صدای مشتری را، نمی‌شنود. گفت: «اگه می‌خاید ماشین بمونه این تعمیرگا، سه‌شنبه. اگه نه ام که زت زیاد، این راسّه سر تا تش تعمیرگاعه آقا» مرد مکثی کرد و سری تکان داد و رفت.
اوستا به سمت من چرخید:‌ «‌بپر یه چایی بیریز پسر. مرتیکه گایید اعصابمونو. انگار نمی‌بینه چقدر ماشین کردن تومون.» اینبار چیزی نمی‌گویم. نمی‌گویم بگو آوردن تو تعمیرگاه. ولی اوستا می‌گوید: «بگو آوردن تو تعمیرگاه. گذاشتن تو تعمیرگاه» ه ها غلیظ می‌گوید.« نه فعلشون کردنه نه جاشون تو ما»
می‌خندم. به زبان و طعنه‌هاش می‌خندم و استکان کمر باریک را پر می‌کنم. اگر کم حوصلگی امروزش رفع نشود چه؟‌ اگر خلقش تا عصر تنگ‌تر شود؟ اگر بیرونم کند؟ هزارتا سوال توی مغزم می‌چرخد. چشمم سیاهی می‌رود. نمی‌فهمم از بی‌خابی دیروز است یا اضطراب فردا.
نگاهم به استکان می‌افتد. پر شده و آب هم ازش سر رفته است. آبجوش نعلبکی را پر کرده، خالی‌اش می‌کنم. از جیب سینه‌ی لباسم دستمال کاغذی بیرون می‌کشم. فنجان و نعلبکی را خشک می‌کنم. دوباره چای می‌ریزم. این بار به فردا می‌اندیشم. اگر باب میلم شود، اگر بشود، چه می‌شود. خوشی‌هایِ بعدِ اگر را مرور می‌کنم. بابا پشیمان می‌شود، ارغوان و مامان بهم افتخار می‌کنند، اوستا؟ قیافه‌ی همه را می‌توانم تجسم کنم جز همین اوستا. اگر عذرم را بخاهد؟‌ جای خاب نخاهم داشت. اگر خوشحال شود؟ نمی‌شود.
«هوی پسر، رفتی چایی بیکّاری؟» باز هم چای از استکان سر رفته. دوباره خالی می‌کنم فنجان و نعلبکی را. دوباره خشک می‌کنم فنجان و نعلبکی را. صدای هدیه تهرانی توی سرم می‌پیچید، «تو می‌تونی ده بار پشت هم بگی می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم؟‌ من روزی ده بار می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم. می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم.» حالا در همان وضعم.
بار سوم حواسم را جمع می‌کنم،‌ چای اوستا را به‌موقع برسانم. هیچ نمی‌خاهم امروز عصبی‌اش کنم. یک امروز تیر خشمش به من نگیرد خوب می‌شود.
«این تیلفونت خودشو گایید، پسر» استکان را می‌قاپم و می‌روم بیرون. موقع رفتن حواسم هست، چای از استکان نریزد. «د بدو دیگه پسر، انگار واسه خاسّگارش چایی میاره.» قدم‌هایم را تندتر می‌کنم. استکان سرپر است و چند قطره چای می‌ریزد روی بدنه‌اش. موبایلم را از روی میز برمی‌دارم. منزجر نگاهم می‌کند و سری تکان می‌دهد. چند قدم دور می‌شوم.
«بله بفرمایید»
«ساعت دقیق اودیشن مشخص شد. یکشنبه، فردا، ساعت دو و نیم»
هول به جانم می‌افتد. نمی‌توانم چانه بزنم. پس به «بله خانوم. بله حتمن. می‌رسونم خودمو» اکتفا می‌کنم. نگاهم می‌چرخد سمت اوستا. چایش را هورت می‌کشد.
این پا و آن پا می‌کنم و به طرفش می‌روم. «اوستا، بنظرت کی سرمون خلوت‌تره؟ من یه دوساعتی مرخصی بگیرم؟» سگرمه‌هایش توی هم‌اند. نعلبکی را با یک دست گرفته. دست دیگرش را سمت استکان می‌برد. کف استکان را لبه‌ی نعلبکی می‌کشد و برمی‌داردش. می‌گوید: «ما کی سرمون خلوته؟ وقت نداریم تنبونمون رو بیکشیم بالا» بی‌راه نمی‌گوید. حداقل تا سه‌شنبه، وقت نداریم تنبانمان را …
شاید از ریخت درهم رفته‌ام چیزی دستگیرش می‌شود، که مشکوک می‌پرسد:«کار خیلی مهمیه؟» سر تکان می‌دهم. «اونوخ، چی چی؟» دهانم به جواب باز نمی‌شود. «این دختره، نومزدت، چی بود اسمش؟ حالا هر چی؟ ‌اون می‌گادت که باهاش بری بیرون؟» منتظر جوابم نمی‌ماند.« خب حقم داره، از صب تا شب اینجا سگ دو می‌زنی.» با صدای خفه‌ای می‌گویم: «نه» تا می‌آیم پس جمله‌ام را بگویم، می‌گوید:‌ «‌ها! لابد می‌خای بگی، نومزم نیس. باشه همون که تو می‌گی، پاررتنرر.» دشمنی‌اش با حرف زدن من و هم‌سن و سال‌هایم تمامی ندارد. کلمه‌های جدید را یاد می‌گیرد و با تشدید می‌گوید. چند وقت پیش «چسی» افتاده بود توی دهنش. می‌رفت و می‌آمد و حواله‌ام می‌کرد. می‌گویم: «نه راستشو بخاید، با ارغوان ندارم. کار مهم‌تری دارم.» سکوتش یعنی باید بیشتر بگویم. «خب، خب، تست بازیگری دارم. برای فردا، فردا ساعت دو.» دنبال کلمه‌های مناسب می‌گردم. کلمه‌هایی که ارزش فردا، در زندگی‌ام را به او برسانند. سکوت را می‌شکند: «چرا می‌خای بازیگر شی؟» جا می‌خورم. می‌گویم: «چون عاشقشم» نگاهش این‌بار منزجر نیست. گوشه‌ی لبش بالا می‌رود. روی بازویم می زند: «یه بار تخم کردی بگی اینو»

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 خرداد 1400

20 خرداد 1400

4 بهمن 1400

4 بهمن 1400

29 آبان 1403

29 آبان 1403

3 خرداد 1400

3 خرداد 1400

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *