کاش بیدار نشود. خوابش سنگین شود. نگاهش را ببینم دست و پام شل میشود. اگر کمی قرص حل کنم تو آب، بچکانم روی لبهاش، چی؟ باید تا دو ساعت دیگر تو ایستگاه باشم. مشدی گفت اگر دیر برسم معامله فسخ میشود. نکند مأمور آنجا باشد. اگر هم باشد از اینی که هست بدتر نمیشود. یعنی جرم است؟ زندان دارد؟ چارهای ندارم باید ترسش را به جان بخرم. مأمور سر برسد آخر قصه همان میشود. پولی هم گیرم نمیآید. لباسش کم نیست؟ نکند سردش شود. گرسنه نباشد؟ شیر کم خورد. نکند فهمیده چه در سرم میگذرد؟ شاید مریض باشد. وقتی برگردم دیگر نیست. حواسم باشد ردی ازش نماند. مگر میشود ردی نماند؟ سه ماه است همه چیز بوی او را میدهد. روزی که هر چه خورده بود برگرداند، اسفراغش پاشید به دیوار. جایش روی دیوار مانده. تازه این که در و دیوار است. سینهم که پر شود یعنی گرسنه است. دهان کوچکش را بازکرده، صداش را ول داده توی هوا. صورتش را به هر طرف پی پستانم میچرخاند. صدای ونگش تا هفت کوچه آنورتر میپیچد. اِنگه….اِنگه…. و پستان خشک آن زن دردی ازش دوا نمیکند. اصلا بچهداری بلد است؟ چه میداند دوای دل دردش حمام آب گرم است. کاش مرا به دایهگیش میبرد. شیرش میدادم. تر و خشکش میکردم. بروز نمیدادم مادرش منم. طاقت میآوردم؟ که از پستانم قد بکشد. زبان باز کند به زنی دیگر بگوید مادر. من طاقت بیاورم آن زن نمیپذیرد. حسرتش به دلم میماند که صدایش را بشنوم. قد کشیدنش را ببینم. چه رنگی را بیشتر از همه دوست دارد؟ اینجوری که با آن صورت قشنگش خوابیده انگار هالهش رنگین کمان است. رنگ به رنگ. چه داغی تا آخر عمر بر دلم میماند. کاش سقطش کرده بودم. باجی گفت «گناه دارد». گناه ندارد که حالا زبان بسته را دارم میفروشم. گفت «گناه قتل میافتد گردنت». عاطفه مادریم را حراج گذاشتم، گناهش به گردنم نیست؟ مشدی گفت «سیصد و پنجاه میلیون» گفتم از پانصد پایینتر نمیآیم. حالا خدا خوش خوشانش است که نه ماه بارش را کشیدم، زاییدمش و دارم مادریم را زیر گالش بیغیرتیم له میکنم. باجی گفت:«خودش جان میدهد، خودش هم میگیرد. تو که نمیتوانی جای او تصمیم بگیری. بیاذن و مصلحت او برگ از درخت نمیافتد. از چوب خدا بترس».
خدا یکی را میخواهد چوبش را که تا دسته تو کون زندگی من گیر کرده بکشد بیرون.
مشدی میگوید با پولی که به جیب میزنم راحت میتوانم یک دو خوابه بخرم. یکی از اتاقها را اجاره بدهم. برای خودم خانمی کنم. اینجوری ثواب هم دارد. یکی اجاقش روشن میشود. بچه سر و سامان میگیرد. من هم به یکنوایی میرسم. میرسی؟ عذاب وجدانش تا آخر عمر یقهت را نمیچسبد؟ هر بار دست کودکی را در دست مادرش ببینی که دارد آتش میسوزاند، نق میزند که چنین و چنان، جانت به لب نمیرسد که اگر بود حالا او هم داشت همین آتشها را میسوزاند. دیگر طاقت میآوری از کنار تاب و سرسره رد شوی. پشت ویترین اسباببازی فروشی به ماشینکوکی زل بزنی؟ تفنگ بیشتر دوست دارد یا ماشین؟ ناغافل توپ پسربچهای بیفتد سرراهم پس نمیافتم؟ ظهرها سر چهارراه، مدرسهها که تعطیل میشود، قد و نیمقد بچه میریزد تو خیابان، طاقت دارم به صورتشان نگاه کنم. از کجا معلوم شاید یک روز که دارم دستمال میفروشم نگاهمان به هم بیفتد و همدیگر را نشناسیم. چیزی بلولد تو دلمان، نفهمیم چرا این غریبه، آشناست. شاید هم صورتش شبیه خودم باشد و بشناسمش. پسرها به مادرشان میکشند. مشدی گفت «نشانی بی نشانی. دارد خانه زنی میرود که تو دم و دستگاه برو بیایی دارد. اگر یک وقت هوا برت داشت سراغش را بگیری بینشانی کاری ازت بر نمیآد.» شاید او هم برای خودش کسی شود. وزیری. وکیلی. آنوقت پیدایش میکنم میگویم که من مادرش هستم نه هیچ کس دیگر. اگر باور نکند میبرمش آزمایش بدهیم. آنوقت همه چیز ثابت میشود. بعد نمیگوید تا حالا کجا بودی؟ وقتی بهت نیاز داشتم؟ نمیگوید یکی دیگر تر و خشکم کرد. نان و آبم داد. به اینجا رساندم. حالا آمدی مفت مفت زحمت یکی دیگر را از چنگش درآوری؟ نمیگوید تو چه جور مادری هستی که مرا فروختی؟ چه دارم بگویم؟ فداکاری کردم نه ماه بارش را کشیدم، سقطش نکردم، گذاشتم پایش به دنیا باز شود. شیرش دادم. کمی که جان گرفت، دل که نه، جان، دارم جان میکنم تا او در این نکبت نغلتد.
اگر معاملهش کنم دیگر نباید پیاش را بگیرم. از پَرم برود دیگر مال من نیست. مشدی گفت «خیال کن مرده. سر و سامان که گرفتی برو برای خودت زندگیای دست و پا کن. دوباره بچه بیار. برایش مادری کن» مشدی که مادر نیست. مرغ هم که باشی دنبال جوجههایت بال بال میزنی. حالا من دستی دستی دارم بچهم را میدهم برود. بد هم نیست خانه را بگیرم. یک اتاقش را اجاره دهم. کمی که سر و سامان گرفتم پیداش میکنم. میدزدمش. برش میگردانم. جانم را پایش میریزم. جرم هم نیست، بچه خودم است. فروختنش چی؟ اگر بفهمند بچهم را فروختم و حالا دارم پس میگیرم. مجرم نمیشوم؟ تکلیف خانه چه میشود؟ باید پسش بدهم؟ بچهای که عادت کرده صبحانه شیر کنفلکسش را لای رختخواب پر قویش بخورد. خدم و حشم ببرند و بیارندش. بریزد. بپاشد. بدزدم بیاورم زیر دست و پای این پتیارهها، کونلخت بگردانمش که نشان دهم عاطفه مادری دارم؟ تازه از کجا پیدایش کنم؟ مشدی گفت «این بار آخر است». میرود جایی بینام و نشان. سرش را با خودش گرم کند.
چرا خودم نگهش ندارم. از مشدی بخواهم مرا با خودش ببرد. مرا با بچهام. بجای سرچهارراه گدایی کردن لای ماشینها، کلفتی کنم، با پولش برای بچه رخت و لباس بخرم. بفرستمش درس بخواند. بچهها سرکوفتش نمیزنند بچه کلفت است. مادر کلفت داشتن شرف دارد به حراج مادری. سر سفره من ازش وکیل و وزیر درنمیآید. فوقش سرایدار و آبدارچی. اگر زیر دست ممدپلنگ ساقی نشود. یا جعفر نفرستدش گدایی. شاید مشدی راضی شود ما را هم ببرد. کمک کند براش شناسنامه بگیرم. جعفر میخواست به اسم خودش شناسنامه بگیرد. اگر بگیرد دیگر خدا را بنده نیست. میخواهد هرجور که هست ازش پول دربیارد. جور در نمیآید. خیرش با من نیست. نکند مشدی حرفش حرف نباشد. نکند بدهدش قاچاقچیها، قلب و کلیهش را بفروشند. نقشه نباشد. چرا بعد از دوازده معامله فسخ میشود. یعنی آن زن بعد از دوازده پشیمان میشود؟ اجاقش بعد از دوازده اجاق نیست؟ بخت من از گهواره خشکیده. اگر بچه را برد و پول هم بالا کشید چی؟ شکایتش را کجا ببرم؟ بگویم پول بچهم را بالا کشیدند؟ اصلا پول را چطور میخواهد به من بدهد؟ تا پول را نگیرم بچه را نمیدهم. اگر بخواهد به زور بگیردش؟ اگر بچه را گرفت و به کل منکر همه چیز شد؟ بیدار شدی؟ دردت به سرم شیر کم خوردی که زود بیدار شدی. چشمت را برنگردان از صورتم. هنوز نرفته غریبه شدی؟