گوسالهی کشته و بیگورشده را درسته چپاندم توی حمام. دل و رودهاش را در نیاوردم که گندش خانه را بردارد و نر و نرچههایش را فکری کند.
مادر گفت که فکری شدن کار زنان است. مرد جماعت در کار یدی بلد است و در کار فکری نابلد. چیزکی از فرمایش ارسطو را یاد آورده بود و آن را وارونه به خوردمان داد.
حالا اما فیتیلهاش چرخیده و از این فکر به آن فکر شده.
میگوید که دست به سیاه و سفید زدی، نزدی.
وگرنه تمیزکاری گوساله را میدانم. میدانم که چگونه باید پوستش را قلفتی کند و کالبدش را شکافت. میدانم و نمیکنم که گندش خانه را بردارد و نر و نرچههایش را فکری کند.
نمیخاهم مثل مادر بشوم. دستهایم کت و کلفتتر از هزار قصاب باشد و سیاهتر از صد روغنکار. میخاهم زن باشم و لطیف، نه ضعیفه و ذلیل. او شدن را نمیخاهم.
او هم نمیخاهد این را.
تازگیها سوزنش گیر کرده روی دکتری. میگوید که باید دکتری بخانم. نمیخاهد که مثل خودش بیستچارکی توی طویله باشم و بوی تاپالهی گوسفند بگیرم.
میگوید: «شکافتن خوب است، اما نه این شکافتن. تن آدمیزاد را بشکاف و پول پارو کن نه تاپاله. شکافتن گوسفند و دار و دستهاش را بگذار بر عهدهی نر خانهات.»
سر اجاق به او گفتم: «خانه بینر نمیشود؟»
گفت: «چرا نشود؟ فوقش انگ جندگی میچسبد به پیشانیات. طوری نمیشود که. عوضش خانم خانهی خودت هستی.»
گفتم: «خانم خانهی خودم و جندهی همسایه؟ زشت نمیشود اینطوری؟»
گفت: «بخت تو هم یکی میشود سیاهتر از مال من. خاک بر سرت.»
همین حرفش شد زینت گوشانم. به همین علت، دست به گوساله نمیزنم که گندش خانه را بردارد و نر و نرچههایش را فکری کند.
اگر راستیراستی سیاهبخت بشوم چه؟ اگر مثل مادر استخانهایم از شرق و غرب بزنند بیرون چه؟
سنی ندارد که بیچاره. همهاش سی و خوردهای. به پیرزنی هفتاد ساله میماند اما. صورتش چروک افتاده و زیر ناخنهایش چرک.
لپهای گلانداختهام را میبیند و یاد جوانی میکند. اخ و تفی هم میفرستد به روح سیاهکنندهی بختش، پدربزرگ.
دیروز دفترکدستکهای دکتری را گرفتم که یک دل سیر بخانمشان. میخاهم قبل از اینکه او زبانم لال، سر به بالین مرگ بگذارد و کلکش کنده شود، به آرزویمان برسیم.
ظهری آنها را برداشته بود و میگفت که از تمامشان دو جین داشته. از زیست و شیمی گرفته تا ریاضی و فیزیک. اما طالع نحسش تف به قبر آرزویش انداخته و شده یکی لنگهی مادرش. جای زیست و شیمی، شدن و زاییدن پاس کرده.
دلم نمیآید پیش چشمش بیفتم به خاندن. میخاهم حسرتش گیر همان لپهایم بماند و فراتر نرود. گاهی فکر میکنم که او به من حسادت میکند.
انگار جوانیاش را پیش چشمش میبیند، اما دستش به آن نمیرسد. حق هم دارد. میترسم روزی بیفتد به جان گلویم و آن را بفشارد. آنقدر بفشارد که بمیرم.
اما نه.
خود او فکر دکتری را چپاند بیخ مغزم. به گمانم که میخاهد جوانی دلخاهش را توی من ادامه دهد. بدون جیغ بچه و واق شوهر و ننهشوهر.
گندش بزند ننهشوهر را. جیغ بچه و واق شوهر حداقل تاب آدم را برمیتابد. اما کی برمیتابد این مادربزرگ را، آن هم به عنوان ننهشوهر؟
مادر بعد از پدر خودش، تمام فحشهایش را مفت گوشهای همان زن میکند. البته مفت گوشهای ما. در خفای خودش و ما میگوید آخر. خفا اگر غیر شود که پدر، سرش را گوش تا گوش میبرد و چربیاش را خرج یبوست گوسالهها میکند. نمیکند؟ از او برمیآید.
مادر میگوید که در کودکی انگشت کوچک عمه نخودی را بریده. چراییاش هم این است که برحسب اتفاق، انگشتش به بازوی پسرخالهاش خورده. یک سیاهبخت هم عمه. شانزده سال است که حین حمالی انگشت کم میآورد.
اصلن همان بهتر که گند گوساله خانه را بردارد و نر و نرچههایش را فکری کند.
هرچند من که میدانم مادر همین که از گورستان برگردد، میافتد به جان گوساله. بوی گند را به جان میکشد و خیال نر و نرچههایش را راحت میکند.
کودکی را به خاطر دارم. یکبار مادر لج کرد و کلهگوسالهها را پاک نکرد. پدر عین خیالش هم نبود. روی مبل لم داده بود و اخبار میدید. سر آخر هم تاپالهها مفت چنگ مادر شد.
مگر دست پدر به این چیزها میرود؟
مادر میگوید: «نمیرود؟ که نرود. به درک. دست تو هم نرود. مبادا کم بیاوری و خودت دست به کار شوی. بگذار آنقدر بماند تا نر و نرچههایش فکری شوند.»
خاک عالم بر سر نرچهی کوچه، منوچهر. شده است آینهی پدر. سبیل چخماقی میگذارد و در دختر این و آن میگذارد. مادر از دستش عاصی شده.
میگوید: «نصف محل را آبستن کرده. مبادا گیر چنین آدمهایی بیفتی. اگر هم که هوس دادن کردی، به یک دانه حسابیاش بده. یک دانه که بگیر باشد. هم خودت را بگیرد، هم خاست و آرزوهایت را.»
یادم آمد که عاشق نشدهام. مادر هم نشده. همینطور اللهبختکی داده و رفته. بیآنکه چیزی بگیرد. البته خاست و آرزوهای پدربزرگ را چرا. خاست و آرزوهای خودش هم در رودهی یکی از همین گوسفندها جا خوش کرده.
گاهیوقتها یکبارکی میافتد به فحش دادن. یکی منوچهر را میدهد. دو تا پدر را و هوارتا هم پدربزرگ را. همراهی من را هم دارد.
به هرحال این یک رشتهبدبختی است که نسل به نسل به مادر رسیده و بعد هم… من؟
چراییاش هم ناپیداست. شاید بهخاطر ارسطو باشد. آخر حرفش کاملن برعکس گفتهی مادر است.
من نمیدانم. آن یکی غربی، این یکی شرقی. آخر چه نسبتی با هم دارند که انقدر شبیه هماند؟ هر دو حرامزاده. کاش غده شوند و بروند توی زمین. یکیشان شده؟ این یکی هم بشود.
اما نه. زمین بیچاره چه گناهی کرده؟ آنها را باید به جهانی دیگر فرستاد. جهانی ویژهی تاپالههایی چون خودشان. آنوقت آنقدر بکنند توی یکدیگر که قدر عافیت بدانند و انقدر ما را ذلیل خودشان نکنند.
اما من که ذلیل نشدهام. لاشهی گوساله هنوز توی حمام است. گندش هم در آمده. نر و نرچه اما عین خیالشان نیست. من هم همینطور.
عمه نخودی اگر اینجا بود، میرفت سراغش. او هم یکی مثل مادر است. هر دو در نوجوانی چیزی به نرجماعت دادهاند. یکی بال پرواز و دیگری انگشت کوچک را. عمه باز هم میدهد.
هر خدمتی که از دست ناقصش بر بیآید میکند. خودشان را سیاه کردهاند. سیاه نرجماعت.
سیاه؟ مادر از زنگیها سیاهتر شده.
صبح کلهی سحر میافتد به پختن نان. تنور داغ داغ است.
یکبار که هوس ناخنکزنی کرده بودم، به آنجا رفتم و یک تای انگشتم سوخت. خداروشکر به خیر گذشت و عین عمه نشدم.
اه این بوی گوساله هم که سوراخ بینی را رها نمیکند. چگونه پا روی پا گذاشتهاند و فیلم میبینند این نر و نرچهها؟ باید روپوش سفید را بیخیال شوم و رخت گوشتبری به تن کنم.
این یک رشتهبدبختی است با صد وجب روغن.