داستان کوتاه «لب پنجره» از سحر فرهادی

نشسته‌ای. پشت پنجره. دست به چانه‌. خیره به پنجره‌ی روبه‌رو.
آدم‌ها که رد می‌شوند می‌نگری به چشم‌هاشان. راه رفتن و دست‌ها.
«شغل او چیست؟ کیف کوچکی، کج آویزان است از شانه‌ی لاغرش. موهاش قهوه‌ایست و تا گردن.
و چشم‌هاش‌، نمی‌بینم.»
عینکم آن شب که افتاد، افتاد که افتاد. همان شبی که همینجا لب پنجره بودم و لب پنجره بودی.
گفتی: «آدمی نیست امشب.»
گفتم: «نباشد. من هستم. تو هستی.»
خندیدی.
خندیدم.
از تکان‌هام عینکم پرت شد پایین.
افتاد روی سر دختر جوانی که همان لحظه سر و کله‌ش پیدا شده بود.
آدمی نبود که.
سرش را بالا آورد. نگاهش که افتاد به نگاه خیره‌ی من و تو، تو و من، پاش را گذاشت روی عینک. خُردش کرد و رفت.
بی‌عینک ماندم.
گفتی: «عینک جدید بگیر.»
گفتم: «باشه.»
هنوز بی‌عینکم و تار.
تار می‌دیدمت. خیلی تار.
تار موت را پیچاندی لای انگشتت.
گفتی: «چرا بهش نمی‌گی؟»
گفتم: «لالم جلوش‌. ذلیلم جلوش.»
نگفتی: «یعنی چی؟»
گفتی: «می‌فهمم.»

شاخه گلی دستت بود. تکان‌تکانش می‌دادی. نمی‌دیدم چه گلی‌ست؟ به بینی‌ت نزدیکش کردی.
گفتم: «گل چیه؟»
گفتی: «محمدی.»
گفتم: «اون خریده واست؟»
گفتی: «نه. من خریدم. امروز تولدشه.»
گفتی: «کیک پختم.»
خندیدم.
همان شب آمدی لب پنجره. نگاهت غمگین بود و به عابران. دیدمت. پرده ندارد پنجره‌ی اتاقم. دیدمت.
گفتی: «گفت از بوی گل محمدی متنفره. گفت کاش از بیرون کیک می‌گرفتی.»

«او حتما خیاط است. ببین چه لباس‌های جالبی دارد.»
«لباسش دکمه داره؟»
«آره دکمه‌های بزرگ بنفش.»

«اونو ببین. چه گل بزرگی. بنظرت خودش خریده یا هدیه گرفته؟»
«نمی‌بینم.»
دلخور شدی.

با گریه آمدی پشت پنجره. دیدمت. آمدم.
گفتی: «دوسم نداره.»
نگفتم: «نه.»
گفتم: «چی شده؟»
گفتی: «دوسم نداره.»

گفتی: «نگو بهش.»
گفتم: «چیو؟»
گفتی: «نگو بهش دوسش داری.»
گفتم: «نمی‌تونم. ذلیلم جلوش.»

نمی‌خندیدی. نمی‌گریستی. آسمان را بودی به تماشا. ماه. شب. سیاهی.
آمدم. حواست نبود. چیزی نگفتم.

لبخند داشتی. غمگین بودی.
گفتم: «چه خبر؟ خوبی؟»
گفتی: «از امروز آره.»
لبخند زدم. شاد بودم.
گفتی: «خوشحالی. چه خوب.»
گفتم: «گفت دوسم داره.»
لبخندت ماسید.
لبخند زدی.
گفتی: «خوش‌حالم.»
از پنجره دور شدی.
تا همیشه.
رفتی که رفتی.
رفتی توی هوایی که برای نفس نبود.
نه برای زندگی.
برای مردن بود فقط.
مُردی.
برای همیشه.
پنجره بسته ماند.
هر روز نگاهم به پنجره بود که پیدا شوی‌.
پنجره باز شد. یک ماه بعد از آخرین رفتنت.
قلبم تاپ‌تاپ‌تاپ.
نگاهم تار
تار
تار
کاش عینکم را داشتم.
ایست.
ایستاد.

او بود.
تنش
ایستادنش
او پشت پنجره‌ی تو بود.
به گلدان‌های ۱ماه تشنه‌ات آب می‌داد.
اولین باری که دیدمت پرده‌ی طوسی‌ت را کشیدی. پیراهنی گلدار تنت بود. به گلدان‌هات آب می‌دادی کنار پنجره که باز بود.
من به عابران می‌نگریستم.
حضورت را دیدم.
نگاهم می‌کردی و به گل‌هات نگاه می‌کردی و به من نگاه می‌کردی. لبخند زدم. لبخند زدی.

۵ ماه گذشته بود. جیک و پوک هم را می‌دانستیم.
مواقعی روی تخته، بزرگ‌بزرگ برای هم می‌نوشتیم و نشان هم می‌دادیم.
گاهی‌ام که کوچه خلوت بود با هوار هوار کشیدن حرف می‌زدیم.
توی کوچه فقط ۵ ساختمان بودیم. یکیش که خرابه بود و خالی. دو تاش ما که آپارتمان‌های روبه‌روی هم بودیم. دیگری خانه‌ی پیرزن و پیرمردی بود که گاهی از هوارهامان هوار می‌کشیدند و ما قاه‌قاه به خنده می‌افتادیم.
۱ماه نبودی.
نیامدم دم خانه‌ت.
خبری هم نبود توی کوچه.
ساکت بود.
نیامدم دم خانه‌ت.
از دیدن و شنیدن چیزی غریب می‌ترسیدم.
از پیرزن همسایه شنیده بودم آمبولانسی آمده بود توی کوچه.
همین.
من همین را شنیدم و سمت خانه گام‌های تند برداشتم.
می‌خواستم فقط منتظرت بمانم.
تا همیشه حتی.

او بود.
او‌ که می‌گفتی: «نگو.»
او که می‌گفتم: «ذلیلم.»
او که تو را هر روز می‌کُشت.
او که برایش کیک قابلمه‌ای پخته بودی.
با همان گاز، خودت را مُردی.
زودترها مرده بودی که.
و
من
تار
تار
لب پنجره
تو را ندیدم
او
او را دیدم
مُردم.

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

13 فروردین 1398

13 فروردین 1398

4 آبان 1403

4 آبان 1403

2 پاسخ

  1. سحر دختری با ♾️ قلب، حتی تو قصه‌هاش.

    سحر جان قصه‌ت رام نفسگیر بود. نثرت رو خیلی دوست دارم. بهت تبریک می‌گم تو احساست رو خیلی خوب به خواننده ت منتقل می‌کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *