باید کار را یکسره کنی … یا مرگ یا زندگی…
سیبیل شاهرخخانی و قدوبالای به آن رشیدی_ وای _ مردی بامزه! با آن نگاه معصوم که آدم را یاد التماس بچهگربه برای تهماندهی غذا میاندازد. از همان جلسه اول یک دل که چه عرض کنم، صد دل باختم.
قرارمان هر چهارشنبه ساعت شش و نیم است. از ساعت شش احساس میکنم هر لحظه ممکن است قلب پر التهابم منفجر شود. میلرزم، با تمام وجودم میلرزم. شاهرگ گردنم تبآلود میزند. فرق دارد این چهارشنبه. باید سرصحبت را باز کنم. یکسال بیا و برو دریغ از یک حرف. تمامش میکنم امروز…شجاع باش تو میتونی.
صدای تک و تعارف شاگرد قبلی را که میشنوم از جایم بلند میشوم، آماده آمادهام، دست بلند میکند:
_ احوال دخترجان؟
_اومم…خوبم…یعنی خیلی خوبم… عه شما خوبین؟
_عالی تورو میبینم بهترم میشم…
خدای من! گفت من را که میبیند حالش بهتر میشود. نکند به همین شاگرد قبلی هم این را گفته باشد؟ البته در مخیلم نمیگنجد با آن دختر مو زردِ دماغ عملیِ فیس و افادهایی هم حال کند.
ازم میخواهد چند دقیقهایی منتظر بمانم تا سیگاری دود کند. خانه که ساز میزنم ممدرضا لطفیام، یک نت هم جابهجا نمیشود، اما اینجا همین که مینشینم روبرویش و او چشمهایش را میبندد که مثلن با دقت گوش کند، من میمانم و خیال عروسیمان.
من لباسِ سفیدِ پف پفی، تو کت و شلوار مشکی براق. چه جنتلمنی شوی. وسط تالار ایستادهایم روبروی هم. دور تا دورمان پر از این بخارها، یک قدم من یک قدم تو، نزدیک میشوی، پیشانیام را میبوسی…تمام بدنم مور مور میشود…
فامیل پچپچ میکنند: قحطی پسر بود که دختر هیجده ساله زن پیرمرد شده؟ باباش از اولم دوست داشت زودتر بدش بره. نه بابای بیچارش که راضی نبود ولی دختر سرتقتر از این حرفاعه. خودش خودشو بدبخت کرد دیگه… بابا این از غورهگی مویز بود. دخترِ هیچی مردِ چه بچهباز بوده…
اما مگر آنها میشناسند تورا؟ زنت که بشوم گوربابای حرف مردم. فامیل که سهل است، مامان بابایم را هم میگذارم کنار. تو خودت میشوی بابا برام، مگر نه؟
_خب دختر شروع نمیکنی؟
_ چرا چرا الان.
دست به ساز میشوم، نگاهت میکنم، زیر چشمی، گوش نمیکنی، چه عیبی دارد؟ انقدر شنیدی که بدون دقت هم متوجه ایرادم میشوی.
زنت هم حرف میزند اینطور بیتوجه میشوی؟
حالت تهوع میگیرم به زنت که فکر میکنم. کاش حداقل انقدر دوستش نداشتی.
تمام پستهای پیج اینستاش دست تو دست زنش است و شعرهای عاشقانه سروده، اصلن یک رشته داستان دارد که با آب و تاب و جزئیات از روز اول آشنایی تا همین الان را تعریف کرده. در بیوگرافی پیجش هم که او را عهدیست با جانان.
بیست سال، فقط بیست سال زودتر به دنیا آمده بودم این چنین مرد با کمالاتی از دست نمیرفت. فقط باشعور و باکمالات و جنتلمن و خوشتیپ و خوشقد و بالا نیستی، مهربان هم هستی. منِ گردن شکسته چه کنم با مهربانیهات؟ جوری که نگاهم میکنی، جوری که قربانصدقه ساز زدنم میروی، یا حتی جوری که به جزئیات لباسهام توجه میکنی…
فقط تو متوجه سِت رنگ جورابم با بندکتانی میشوی.
خوش ندارم با زنت هم اینطور مهربان باشی اما چه کنم؟
هر چی تو خوبی پسرهای الان دوزاری و الدنگن. نه قیافه دارند و نه اخلاق. در قلبم تو اولین و آخرین عشقی…
_استاد حال خانمتون چطوره؟
_اونم خوبه شکر. چطور یاد زن من افتادی؟
_آم هیچی همینطوری… چیشد که ازدواج کردین؟
_سرتو بیار جلو!
سر آوردم جلو، آرام کنار گوشم، طوری که قلقلکم میشود میگوید:
_رفت تو پاچم.
خنده ریزی میزنم. عوض شده بود داستان. خوشم آمد، راه برای من باز شد.
_چرا اینطور میگین؟
_ سنتی بود باباجان. من نمیخواستم که! گفتن باید زن بگیری. چشم بستیم، باز کردیم دیدیم عه سر سفره عقدیم… من اصلن اولین بار زنمو سر سفره دیدم به ولاه.
این را که میگوید نیشش تا بناگوش باز میشود. من هم لبخند میزنم، به رشته استوریهای عاشقانهاش فکر میکنم… زَنَک بیچاره! رقیب همیم ولی خب… چی بگم…
نباید محتوا از دستم میرفت. بحث باید در همان حول و حوش عشق و عاشقی بماند. از هر دری حرف میزنم.
_ تو چطور باباجان دوز پسر موز پسر نداری؟
بلندتر میخندم اینبار.
_ اومم ندارم… ولی راستش یکی رو دوست دارم…
چشم میدوزم به زمین. گردنم ذوق ذوق میکند.
_راستش یکی رو دوست دارم که خیلی ازم بزرگتره…آم ازدواجم کرده… درست نیست ولی خب کار دله دیگه، دست خودم نیست…
خیره شده بهم. چشم تو چشم میشویم. باهوش تر از این حرفاست که بو نبرده باشد. دل توی دلم نیست، آب و روغن قاطی کردم، نمیدانم چه گوهی باید بخورم.
ملتمسانه نگاهش میکنم. لعنتی چیزی بگو. منتظرم در را باز کند و بیرونم کند. خدا خدا میکنم فحشکشم نکند که خیلی ضایه ست. کاش زودتر آب پاکی را بریزد که تکلیفم روشن شود.
بلند میشود، چند قدمی توی کلاس راه میرود. سر من همچنان توی سینهام است و انگشت سبابهام را رو تار میکشم.
پشت سرم میایستد. آرام، طوری که گرمای نفسهاش به گردنم میخورد میگوید:
_زن من خیلی خوبه. خیلی دوستم داره. منم دوستش دارم اهل زندگیه. یه تارموشو به هیچکس نمیدم ولی خب رفته تو پاچهام دیگه… تکراریم شده برام. منم تکراری شدم براش، مطمئنم. اصن از کجا معلوم اونم خیانت نمیکنه؟ تو هیچوقت ازدواج نکن، اونوقت دیگه تکراری میشی… خیلی تکراری…
لب روی لبم میگذارد.