📌تجربهسازی برای ایدهیابی
شدنی باشد و قابل تکرار، با نتایجی متفاوت. این شرط اصلی است. با همسفران وبینار «نویسندهساز» فهرستی ساختهایم از تمام کارهایی که میتوانند به ایدههای
شدنی باشد و قابل تکرار، با نتایجی متفاوت. این شرط اصلی است. با همسفران وبینار «نویسندهساز» فهرستی ساختهایم از تمام کارهایی که میتوانند به ایدههای
«اکنون خود را میجویم، او را مییابم.» -طبقات الصوفیه در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای
«راهی برای فهم کسانی که در آینده میرسند باز باید کرد، نه رو به پشت نگاه کرد تا سر به حدّ خفیف محیط فرود آورد.»
این یک جستار گروهی است. دوستان خوشفکر من در پاسخ به این پرسش: «چرا باید زندگی خودمان را بنویسیم؟» هر یک از منظری نگریستهاند که
«نمیدانی چه داری، تا وقتی از دستش میدهی.» -جونی میچل در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که
کار، دیدارِ دل دارد، نه گفتارِ زبان. -اسرار التوحید در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
اندیشیدن کاری است که در تنهایی انجام میشود. در تنهایی ما همواره دو کس هستیم. -هانا آرنت در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی
برای اطلاع بیشتر از چالش ۷روزهی هذیاننویسی این مطلب را بخانید. نوشتهی خودتان را همین پایین، در بخش نظرات، ثبت کنید.
به خلعت دیگران شاد بودن، سیرت بیخردان است. -کشف الاسرار در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که
اگر از همسفران ثابتقدم مدرسه نویسندگی و وبینارهای روزانهی نویسندهساز هستید، میتوانید این پایین یکی از نوشتههای منتخب خود را به اشتراک بگذارید تا با
انبردست را میخارم و خاب میبینم بیدار پختهام. لیوان از دیوار نشانی میگیرد و دندان را به دستور دستمال مینویسم روی چمن. کلمه پا شده
مبینا ملائی سردبیر وبگاه مدرسه نویسندگی است و این روزها به بازنویسی و بازنشر مقالات وبلاگ مدرسه نویسندگی میپردازد. فهرستی میبینید از برخی مطالب تازه:
وقتی بعد از سه روز چشم باز کردم، قبل از اینکه موقعیتِ خودم را تشخیص بدهم، این جمله را از صدایِ آشنایی شنیدم: – آغای
خود را تنها یافت. بر روی چمنزاری آبی رنگ. سرگردان و حیران ایستاد و به افق خیره شد. در مقابل چشمهایش مرغزاری شگرف گسترده شده
«از دیوار بودن خسته شدم. کاش فرو بریزم و رها شوم.» مرد دفترچه را محکم در آغوش کشید. گلویش سوخت، لبهایش لرزید. صورتش را در
نفسم گرفت از این شهر. درِ این حصار بشکن. امروز به توصیهی استاد گرانقدر، آقای کلانتری، راوی داستانی تلخ و تکاندهنده از مردم سرزمینم ایرانجان
شهر، در روشنایی روز هم از تاریکی بیرون نمیآمد. محلهی قدیمی شهر، جایی که سرنوشت، در آنجا پنهان بود. کوچههایش باریک و فرسوده بودند. رگهایی
نوک انگشتان یونس لبهی کاغذ را لمس کرد. آنقدر دقیق که حس کند کاملاً با خطِ صافِ میزِ فلزیاش موازی است. بعد، با همان تمرکز،
ماندم «انجمن قاتلان بازنشسته» چطوری قبولش کرده. نمیدانم کُندیاش به خاطر پیریست یا تنبلی یا درآوردن حرص من. سه ربع است رفته دنبال تاجِ گل.