«اگر توانستهام
قلبی را از شکستن بازدارم
هرگز به بیهوده نگذشته عمرم»
-جین آستین
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
141 پاسخ
نیکاره
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟ ۶ تا میآید بالا چون مفید بود. چیزهایی یاد گرفتم. ۴ تا کم میآورد چون به کارهایی از برنامه نرسیدم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
نمیدانم چرا بیحالیم.مخصوصن ما جوانترهایی که هنوز به ٣٠ هم نرسیده واداده، خسته، مریض و ناامیدیم. میدانم جنگ، میدانم اقتصاد، میدانم برق، میدانم آب اما نمیدانم چرا ناامید؟ چرا مرده، پیش از مرگ؟ چرا بیانگیزه؟ چرا ساکن؟ مگر عمر ما چقدر است؟ حالا یا فردا یا پسفردا. مرگ ما هم میرسد. آن موقع در خاک کرم غم بریزیم؟ آموختم اگر نمیتوانم شرایط را تغییر دهم، ذهنم را آزاد کنم نه دهنم را. آموختم اگر اقدام مفیدی برای ناهنجاری ندارم، در لاک خودم بروم و بنویسم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب لادن شایانفر عزیزم. کتاب شب یک شب دو. اما کتابچهی لادن. از آن کتابهای بوییدنیست. بوییدن لازمم حضور فیزیکیاش را. جذاب و زیبا. طرحهای ساجدهی ناز شعر چکانده در آن. نوشتههای لادن که اصلن یک وضعی.
امروز رفتی پیادهروی؟ بله.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟ کُماچ سِهن. شیرینی خرمایی رژیمی اما خوشمزه.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
آدمهای عقدهایی. مظلومیت عدهای. اما خدا میبیند. نه؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی کاریکلماتور. یعنی به کاریکلماتورهای زیادی فکر کردم. رونویسی هم. یکسریهاشان رویاانگيز بودند.
امروز با کی تماس گرفتی؟ هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
تمرکز.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هنوز داستان بلندی ندارم. یعنی آن داستانی که قبلن داشتم، دیگر دوستش ندارم. داستانهای دیگر هم بلند نیستند.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یک خاطرهی سم. خاهرم باردار بود. شب رفت سر یخچال کیک خامهای بخورد. من که تشنه بودم با پتویِ روی سر به آشپزخانه رفتم. چراغها خاموش بود و پتوی دور من ضخیم. اما چون نگران بودم که بترسد. مدام میگفتم:«فاطی! منم نترسی.» و چون همه خاب بودند صدایم آرام بود. آهسته میگفتم. اما او یک مرتبه سرش را چرخاند و ترسید. اَه. عذاب وجدانش هنوز با من است.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟ کاریکلماتور. و چقدر این یکی زیباست: «ابرها آهسته راه میروند تا آسمان از دستشان نیفتد.» ( بنیامین نوری)
سالواژه: لذت
https://telegram.me/NarjesAzimii
سال واژه ام : شجاعت
امروز شجاع بودم؟ فکر میکنم به اندازهی امروز، بله.
صبح به گمان خودم دیر از خواب بیدار شدم، ساعت هفتو نیم بود. صبحانه خوردم با نان های زرد رنگ ضخیم خوشمزه. کمی باز فرانسه خواندم و شطرنج بازی کردم. شطرنجم خیلی بهتر شده. خوب کیشو مات میکنم. خوشم میآید.
بابا رفته بود جلسه. از جلسه که برگشت مامان حمام بود. گفت : «در جلسه گفتند شاید سفر کنسل شود. شاید برویم اهواز اگر شرایط بحرانی شد. شایدم نه»
من فکر کردم: وای کاش شرایط بحرانی نشود.
نزدیک های ظهر بود که یوگا انجام دادم. کمر را از چپ به راست و از راست به چپ تکان میدادم. صدا از همه جایش در آمد. بدنم گرفته بود. هنوز هم گرفته است. چند روز است که نه دویدهام، نه یوگا کرده ام و نه حتی پیاده روی. کمرم خشکِ خشکِ خشک است. البته با یوگای ظهر کمی نرم تر شد. بعد از یوگا رفتم خانهی خودم. خیلی کثیف بود، روی میزها گرد نشسته بود و لباس هایم همه جای خانه پیدا میشد. وسایل طراحی ام وسط سالن پخش و پلا بود و هیچ چیز سر جایش نبود.
همان را دست بکار شدم، اول لباس ها در کمد، بعد وسایل سر جا، بعد ظرفها شسته و در آخر هم گرد گیری.
حالا این شد خانه، بعد زندگی شگفت انگیز امیلی پولین را دیدم. برای نمیدانم چندمین بار. خیلی دوستش دارم. چیزی درموردش هست که من را با خودم و زندگی دوست تر میکند. بعدش تصمیم کرفتم کمی بنویسم.
بعد رسیدم به وبینار، کودکانه نوشتم و درمورد تفاوت ترجمههای هملت و آزادپرسشی شنیدم. بسیار جالب و به فکر وادارنده بود. بعد از وبینار کمی خودم را از آینه روی کاغذ کشیدم. بعدش هم کمی رقصیدم. و سر آخر دوش گرفتم. تمیز و گرسنه شام خوردم و کمی قلاب بافیدم. نتیجه خوب نبود. قلاب بافی سخت است و من اوایل راهم.فکر میکنم همه کارها اوایلش سخت است و همین.
نمره ام به امروز: ۷
سالواژهام تعهد و روز واژهام هر روز تغییر ماهیت میدهد امروز روز واژهام مهمانداری بود. یک مهمان محترم از قبل وقت گرفت و ناهار و شام در خانهی ما بود و خیلی وجودش شادی بخش بود و پای حرفهایش نشستم و آدم دنیا دیده و سرد و گرم چشیدهای بود. همهی فعالیتهای روزانهام را انجام دادم نوشتن و پیادهروی و یادداشت برداری، اما در مقیاس کوچک. امروز نتوانستم وبینار را شرکت کنم اما دلم به فردا قرص است که در تلگرام فایل صوتیاش مهیا است و گوش میدهم. نمرهام هفت است در حین کار در آشپزخانه به یک داستان صوتی چشمهای من، خسته به قلم جمال میرصادقی گوش کردم. اخبار جنگ همهی خانوادهام را افسرده میکند. خوزستان وهرمزگان و قشم و کیش در گرمای بالای پنجاه درجه و بمباران و بی برقی و ترس مرگ. امروز روز پرتلاشی برایم بود و به قدر زیادی خستهام.
با این حال گزارش نیک را نوشتم چون تعهد دادهام به خودم. برای خواندن یادداشت روز به آدرس تلگرامم سری بزنید
https://t.me/notetoday1
۵/۴/۲۵
۶تا۷ شمس خوندم
۷تا۸ فیروزبازی
۸تا۹ خواب دوباره
۹تا۱۰ حموم ، آماده شدن ، صبونه سریع
۱۰تا۱۴/۵ سرکار
۱۴/۵تا۱۷/۵ استراحت
۱۷/۵تا۱۸ ناهار
۱۸تا۱۹ تحقیق راجع به دوره تکنسین آزمایشگاه ، اینستا
۱۹تا۲۰/۵ فیروزبازی و خرید عود با عطر جنگل های بارانی
۲۰/تا۲۱ اینستا
۲۱تا۲۳ رفیقبازی
۲۳تا۲۴ فیزوزبازی
https://t.me/neveshteaam
سال واژه: تداوم
۱. یک شب و دو روز را در جنگل گذراندم
۲. به همان مقدار از نت دور بودم و کاملا در خدمت خانواده
۳. هارمونی موراکامی به دیدار کاوای میرود را تمام کردم.
۴ با بچه ام درباره مشکل غذا خوردنش حرف زدم. بدون خشم و عذاب وجدان
https://t.me/baramapodcast
سالواژهام: تمرکز
خاهرم میخاست با دوستانش برود روستای دوستش گفت میآیی. گفتم ناچ. شب قبلش گفته بودم میآیم اما حالا حال نداشتم. گفت فکراتو بکن. دو ساعت بعدش باز زنگ زد گفت میآیی که باز گفتم ناچ. دوستش گوشی را گرفت و گفت: بیا اونجا هوات عوض میشه. برات کاچی درست میکنم. میخای خونه بخابی بیا اونجا بخاب. اصن یادم نمیآمد که این دوستش را دیده بودم. ندیده بودم. اگر دیده بودم چند سال پیش. حاضر شدم و آمدند دنبالم و کلهی ظهر بود افتادیم توی جاده. خورشید میتابید برای خودش و ما را ذوب میکرد.
روستاشان توی کوهها بود و خانهی آنها دقیقن توی کوه بود. کوچههای باریک با شیبهای وحشتناک.
خانهشان اصن خود ماجرا بود. همینطور طبق طبق و تو در تو. خانه بالا بود. حیاط داشت. باز حیاطی پایین. پلههایی ترسناک. وسط پلهها خانه. باز میرفتی پایین یه اتاق دیگر. باز پایینتر یکی دیگر. وارد آنجا شدیم و ماجرا تازه شروع شد. هر چقدر میرفتی باز یه اتاق دیگر یم قال دیگر پیدا میشد. جون میداد برای فیلمهای ترسناک و جنی.
برای آب شیرین رفتیم سر قنات همراه دبه. وقت برگشتن هر کس نوبتی دبهی پرآب را میگرفت. البته که من کمک نکردم. چون هم دستم داغون بود و هم کمرم. ایح ایح ایح.
روی کوه هم میخاستیم برویم که شب شد و نشد.
توی بالکن نشستیم. چنان باد میآمد که انگار همه چیز میخاست کنده شود. شاممان را خوردیم. کنار بچهها نشستم و بازی کردنشان را دیدم.
نت نبود و گوشیام داشت برای خودش نفس میکشید.
منم ساعتها نشستم و فقط باد را حس کردم و دیدم.
میخاستیم توی بالکن بخابیم که یهویی یک چیز وحشتناکی دیدیم به اسم شترزَنک یک عنکبوت خیلی خیلی بزرگ. فکر کنم روتیلی که هنوز سیاه نشده بود. دیدیم و بیرون خابیدن کنسل شد. تازه میخاستم به ترسم در برابر عنکبوت غلبه کنم.
البته تا نصف شب بیدار بودیم و آنها حرف میزدند و من گوش میدادم. توی جمعی بودم که آشنا نبودند اما احساس غریبگی نمیکردم. اما حالا توی جمع آشناهایم دوستهایم احساس غریبگی میکنم.
اینترنت قطع بود و گزارشم را نشد دیشب بفرستم پس امروز میفرستم.
https://t.me/yaddashtneda
سال واژه: تداوم
۱. یک شب و دو روز را در جنگل گذراندم
۲. به همان مقدار از نت دور بودم و کاملا در خدمت خانواده
۳. هارمونی موراکامی به دیدار کاوای میرود را تمام کردم.
۴ با بچه ام درباره مشکل غذا خوردنش حرف زدم. بدون خشم و عذاب وجدان
https://t.me/baramapodcast
۱. دفترچهی دستساز من. یادآوریهای امن من.
۲. هنوز نمیشود رسید.
۳. پنجرههای کوچک باارزش.
۴. حال، جای راحتی نیست.
۵. نه برای اینکه غم را انکار کنیم.
۶. مردانی که فقط چشماند.
۷. آدم خسته، کفش میشود.
۸. آدم خسته، جمعه میشود.
۹. کدام دریا دارد در من شنا میکند؟
۱۰. شنای دستهجمعی جسد ماهیهای بلندپرواز، در جزر و مد دلم.
۱۱. آدم خسته، جمعه میشود. همانقدر نزدیک به آغاز، همانقدر دور از آن.
۱۲. سایهی سرد مرا، تب دارد میکشد.
۱۳. جدابافتگی از پیادگی در شهری پرپیادهرو.
۱۵. مه، تنهاییگزینی آسمان است.
۱۶. سالواژهام؟ هدفمندی.
۱۷. این پزشک است که به بیمارهایش نیازمند است.
۱۸. امتحانات شور و کاهندهی عمر.
۱۹. تلاشی برای نوشتن احساسات نانوشتنی با آزادنویسی.
۲۰. با مدادهای بیمغزم میپلکم.
گزارش نیک ۲۵ تیر ماه ۱۴۰۵ پنجشنبه
۱. بیداری در پنج صبح و نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. ارسال بخش ۳۹ زندگینامه «مادرم پیش از من» در کانال تلگرام
۳. رفتن به خمام برای کار بانک ملی دوستم از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۳:۳۰ و خرد و خسته برگشتن، اما با تلاش من نتیجهبخش شدناش و درس بزرگی گرفتنم
۴. در نویسنده ساز که کاریکلماتورهای دورهی کاریکلماتور خوانده شد و پنج تا هم از آن من بود و در کانال تلگرام و بله گذاشتنم.
۵. شرکت در پایهکار الهه علیزاده و آموختن و لذت بردن از آن.
۶. شرکت در وبینار سایهنگار ( جنابینویسی) زهرا بیت سیاح و بررسی سریال مترسک کرهای توسط او و مریم و لذت بردن از آن و تلاش ستودنیشان در اسپویل نکردن سریال.
۷. خریدن اشتراک گپجی پیتی ماهانه.
۸. نوشتن بخش ۶۷ «مادرم پیش از من» که به تولدم نزدیک میشود و پایان این بخش است و مهیا شدن جهت انتشار و یا چاپ کتابم.
۹. انجام دولینگو ترکی استانبولی و در دایموند ماندن.
۱۰. ادامهی کتاب سامسای عاشق بخاطر جذابیتش و عاشق طرز نگارش هاروکی موراکامی بودن.
۱۱. جنوب را زدن و دلهره از دست دادن باقیماندهی خویشاوندان و آسیب به دوستان و عزیزانم. و در هر فرصتی اشک ریختنم و بیزازیام از اینهمه رقت قلب که گاه موجب ناراحتیام است و دست خودم نیست.
۱۲. شناخت دوستان و نزدیکانی که نمیدانند من در شمالم و از زدن جنوب و آسیب به من نگرانند و مرتب احوالپرسی می کنند و آنان که دم از دوستی میزنند و عین خیالشان نیست و خوشحالی از این شناخت.
۱۳. از کشتار مردم ایران نگران بودن و بدتر از آن کاری از دستت برنیامدن و در خود ریختن و دم نزدن. سختترین کار است در این هنگامهی شلوغیها و وانمود کردن به عدم نگرانی جهت دلداری دادن به اطرافیان.
۱۴. در جستجو برای کتابی دیگر بودن در طاقچه و کتاب دلخواهت را یافتن در مورد لئونادو داوینچی.
۱۵. برای ارسال گزارش نیک در سایت رفتن و با خاندن چند گزارش که مشابه حال و هوایم در جوانی بود گریستن و در پاسخ نوشتهی سوگند ستاره که از زایمانش نوشته بود و مرا یاد زایمانم انداخت و الهام جامعی که انگار شرح حال امروزم بود و هر دو اشکم را با تداعیها جاری نمودن و باز انزجار از اشکم دم مشکم بودن.
لینک کانال تلگرامم:
https://t.me/mahro1402
جنگ و اخبار و هژار کوفت دیگر وافعا هیچوقت فکر نمیکردم علی کوچولویی که با عروسکاش خوش بود. فکر میکرد شبا که میخوابه عروسکاش بیدار میشن و دربارهی اون حرف میزنن. بزرگ بشه و جنگ ببین. کاش یه قدرتی داشتم مثل همون بچگی میتونستم همهرو نجات یدم. به خصوص اون سربازای بیچاره. نمیدونم دارم احساسی برخورد میکنم. یا منتطقی. مغز منطقیم خاموش شده. ولی واقعا کی مسئول. یه حرفایی تو دل آدم میمونه. باهاش حاک میشه ولش کن. بیخیال. اصل این پیامو تائید نکنه. هر چی خودت میدونی شاهین. خواستی بکن. خواستی نکن. ولی خدایا شکرت یادگیری جریان داره همین😟😟
سال واژهام: واقعیت
_ پیادهروی
_طبخ لوبیا پلو
_ گشت و گذار در طبیعت. امان از مگسهای پنهان شده در سایهی برگ درخت
_ وقتگذراندن با کیانا
_ آناکارنینا
_ بیکاری
_ استراحت فراوان
_ دیدن فیلم « Doom Doom»
_ لذتجویی با « شب یک شب دو» بهمن خان فرسی
سال واژه : استمرار در تولید محتوا
خواندن چند کتاب:
_هنر چگونه زندگی انسان را دگرگون میسازد؟ از آلن دوباتن
_چشم پاینده از جولین بارنز
_هفت عادت مردمان موثر
نوشتن تا پیدا کردن ایدههایی جدید برای وبسایت.
در حال و هوای نوشتنِ روزانهام بودم و پاسخ به سوألهای گزارش نیک. قلم در دست روز را میپیمودم. آنقدر خبرهای بد آمد از جایجای وطنم که هیچم نیامد به گفتار جز شعری که فقط همان را مینویسم برای امروزم. نمیدانم آوردنش اینجا خوب است یا بد. اما مینویسم. و اینکه این شعر به دو شکل آمد. هردو شکل را میآورم.
ش۱
یه سوأل
ما مُردگانیم
به بازیِ زندگی مشغول
یا زندهایم و
بازیِ مرگ را
بازی میکنیم؟
ش۲
یه سوأل
ما مُردگانیم
تابوتِ زندگی بر دوش
یا زندهایم و
مرگ را
جنازهگردانیم؟
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
سلام بدری جان خیلی شعرهایت رو دوست داشتم.
➖️ برای سالواژهات، «کشف» چه گامی برداشتی؟
در حد رفعِ تکلیف.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
هفت. کم کتاب خاندم امروز. اما کارهای دیگری که تیک خورد، ارزشش را دارد نمرهی روز را در همان هفت ثابت نگه دارد.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
چنتا کلمهی ترکی بیتربیتی. خدایا من چرا فحشهای زبانِ مادری خودم را تازه دارم یاد میگیرم؟ کجا بودم من؟
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
چند داستان کوتاه خاندم از کتاب « زمانِ از دست رفتهیما»
سری هم زدم به جملاتِ قصار.
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
بالاخره بعد از سه روز بله.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
بستنی. اولی نچسبید به جانم. برای همین رفتم سراغِ دومی.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
مگر میشود این روزها بیناراحتی و بینگرانی باشی برای مردمِ ستمدیدهی کشورت؟
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
ماشین بخرم برای خودِ خودم.
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
مامان زنگ زد.
اصولن زیاد اهل تماسِ تلفنی نیستم.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«درس». کی فردا کنکورِ ارشد داره و هیچی نخونده و دلش هم نمیخاد بره سرِ جلسه؟
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
چیزهایی بافتم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یک روز قبل از کنکورِ سراسری. استرسِ فراوانی داشتم. بابابزرگ هم در آن بههمریختگی گیر دادهبود به خاستگارت چه بگویم؟ لعنت بر ذاتِ آن خاستگار.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
نبودم توی وبینار. اما وبینار چهارشنبه را گوش دادم. استاد دو نسخهی یک داستان را بررسی کرد. برایم جالب بود که نویسندهای پس از سالها برگشته سراغِ کارش و ویرایشش کرده. از حرفهای ساجده دربارهی شعر و ناشعر و وزن کیف کردم.
➖️ فیلم چی دیدی؟
بله. بله.
Another earth 2011
➖️از درس و دانشگاه چه خبر؟
نمرههای شانسی یک به یک مینشینند روی سامانه.
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://telegram.me/greengirl0415
➖️ سخن آخر؟
صفحات صبحگاهی نوشتم. آزادنویسی کردم. پستی نوشتم برای کانالم که خودم بسیار دوستش میدارم. ماکارونی درست کردم. خانه را مرتب کردم و حسابی خابیدم و لذت بردم.
برخی انسان ها با تو نسبت خونی دارند اما بخشی از وجودت نیستند. فامیلی تو را دارند اما عشقت را نه. انگار همهچیز فقط بر روی کاغذ معنا پیدا میکند. در دنیای واقعی از بیگانگان ، بیگانه تر و از قارهی آمریکا از ما دور ترند؛ من میدانم این دوری چیست، رفتهرفته پر رنگتر میشود، متراکم میشود و بعد ناگهان منفجر میشود و همهچیز را در خود غرق میکند. اما خانواده اینگونه معنی میشود؟ مگر خانواده نباید کانون حمایت، عشق و مهربانی باشد؟ صادقانه، نوشتن این متن خیلی برایم سوزناک است. اینکه دردهایت را همچون درسهایت مرور کنی و برروی صفحات دفتر بنگاری، حس شگفتی دارد. میترسم همین ورقهها با نوشتههای جوهری رویش مرا ببلعد یا زبون باز کند و با لحن هیولا با من صحبت کند. زخم زمانیکه به خانواده مربوط است، کاری میشود. زخمی عمیق و چرکین که روز به روز خونیتر میگردد. میگویند پایان درد زیاد به سکوت و بیحسی ختم میشود. اما این دردی است که در بازی گذر زمان پیروز است. شانس هیچزمان در دفتر سرنوشت ما نوشته نشد؛ دختر همسایه شانسی به اندازهی گیسوان بلندش داشت، پدری که هر شب موهایش را عاشقانه میبافت و من پدری داشتم که مرا از پله ها به پایین میانداخت. در عصر ما زندگی اینگونه گذشت با تنهایی، اندوه، عصیان. آنگاه فهمیدم مرگ یکبار رخ نمیدهد زیرا همهما روزی چندین بار میمیریم؛ در زندگی من این چندبار دفعات بیشتری است. و من توان نداشتم که از کسی که آزارم میدهد به راحتی دل بکنم، چون او هرکسی نبود، خانوادهام بود.
عالی احساست رو گفتی. بدون تنها نیستی خیلیها زندگیشان مثل تو. کاشکی میتونستم منم به زیبایی تو مینوشتم.
#یک_روز_معمولی
سال واژه: صبر
صبح که چه عرض کنم، لنگ ظهر، روی زمینِ سفتِ وسطِ تخت بچهها بیدار شدم. کمرم چنان درد میکرد که حتی نمیتوانستم به پهلو بچرخم. به زحمت خودم را از زمین کندم. به بیدار شدن لنگِ ظهر عادت ندارم؛ برای همین نمیدانستم باید صبحانه بخوریم یا ناهار. خودم را جمع و جور کردم و صبحانه خوردیم.
ساعت دوازده، دخترک کلاس ویولن داشت و من باید کنارش مینشستم تا تمرین کند. تازه ملودیهای انگشتگذاری روی سیمِ سل را یاد گرفته است. صدای آرشهاش دیگر از جیرجیرکِ ناآشنا گذشته و به جیرجیرکِ سرماخوردهای با صدایی کلفت رسیده است. برای سنش، بهتر از خوب مینوازد. گاهی با خودم فکر میکنم شاید او بتواند نزیستههای مادرش را زندگی کند.
ساعت دوازده و نیم از خانه بیرون زدیم. باید دیانا را برای ویزیت آسم و آلرژی به کلینیک میبردم. نفر چهلودوم بودیم؛ ناچار برگشتیم و در خیابانهای گنبد دوری زدیم. مهدی مرا به عطامارکت برد؛ فروشگاهی پر از خوراکیهای خارجی. میان قفسهها، بیشتر از خوراکی، خاطرات کودکی را پیدا کردم.
ساعت دو دوباره به کلینیک برگشتیم. وارد مطب که شدیم، دکتر بیآنکه کسی یادآوری کند مرا شناخت. از جایش بلند شد و گفت: «چه خبر خانم دکتر؟»
چند لحظه فقط نگاهش کردم. انتظار نداشتم مرا به خاطر بیاورد. بعد خودم را جمع کردم و گفتم: «سلامتی… خبر ویژهای نیست.»
لبخندی زد و گفت: «هنوز هم میخواهید خانه بمانید؟»
گفتم: «اگر کمکی از دستم بربیاید، دریغ نمیکنم؛ اما اگر حق انتخاب داشته باشم، بله… خانه میمانم.»
نسخه تازهای نوشت. داروها را گرفتیم و به خانه برگشتیم.
ناهار را نیمهکاره رها کردم. چند قاشق بیشتر نخوردم و به اتاق خواب پناه بردم. دلم فقط رؤیا میخواست. این روزها بیانگیزگی در وجودم بیداد میکند. گاهی برای دیدن چیزهایی که در واقعیت ندارمشان، خودم را به خواب میسپارم؛ شاید در رؤیا به آنها برسم.
عجیب است؛ برای هر دردی دارویی ساختهاند، اما برای رؤیا دیدن نه. مگر نه اینکه گاهی آدم فقط میخواهد چند ساعتی از واقعیت فاصله بگیرد؟ اینجا دیگر ذهن است که باید بال دربیاورد و پرواز کند؛ اینجا دیگر هیچ قرصی کارساز نیست.
باشگاه ورزشی را باز هم پیچاندم. بهجایش وارد وبینار «نویسندهساز» شدم و از کاریکلماتورها و جملههای همسفران مدرسه نویسندگی لذت بردم. انگار کلمات، تنها جایی هستند که هنوز میتوانم نفسی راحت بکشم.
طبق عادت پنجشنبهشبها، به خانه پدر مهدی رفتیم. باید بساط بادکنکهای جشن دیشب را جمع میکردم. کار بیشتر از آنچه فکر میکردم طول کشید و حسابی خسته شدم.
ساعت از هفت گذشته بود که پیام دایی افشین را دیدم. او همیشه نگران من است. برعکس من که گاهی به زور از امید مینویسم، او همیشه از امید حرف میزند. ظاهراً آن برچسبی که پایین نوشتههایم میگذاشتم، بیشتر از آنچه تصور میکردم آزارش میداد. نمیدانستم اینقدر برایش مهم است. دایی افشین تنها کسی است که در حرف زدن و استدلال، حریفش نیستم. عجب صبری دارد؛ یا شاید فقط در برابر من اینقدر صبور است. آخر سر هم قول دادم هرچه بگوید، بگویم «چشم». اولین قدمم حذف «ADHD» از پایان نوشتههایم بود. فعلاً همین تنها کاری است که از دستم برمیآید.
این روزها بیشتر از همیشه خودم را دوست دارم. انگار انعطاف و پذیرش، آرامآرام مرا بزرگتر میکنند. تازه فهمیدهام چقدر راحتتر از قبل میتوانم آدمها را بفهمم و خطاهایشان را بپذیرم؛ شاید چون یاد گرفتهام با خطاهای خودم هم مهربانتر باشم.
امیر یک پنکه رومیزی خریده بود. البته پنکه که چه عرض کنم؛ پنج پره بود که به یک آرمیچر وصل شده بود و با گیره به هر سطحی میچسبید؛ چیزی میان اسباببازی و بادبزن برقی.
پسرک از دیدنش در پوست خودش نمیگنجید. به قول کرمانشاهیها، حسابی «شیت» شده بود از ذوق و هیجان. آنقدر ذوق کرد که امیر دلش نیامد و پنکه را به او بخشید.
هنوز وارد خانه نشده بودند که جنگ جهانی سوم شروع شد. دعوا بر سر این بود که پنکه دقیقاً روبهروی تخت انسان نصب شود! سرانجام با نصب آن وسط میز تحریر، قائله ختم به خیر شد. فقط صدای موتور پنکه گوشخراش بود و من وقتی پسرک خوابید و پنکه را خاموش کردم، از شر آن صدا هم خلاص شدم.
حالا مثل هر شب، ساعت از یک بامداد گذشته است و من همچنان بیدارم؛ نشستهام و کاغذها را سیاه میکنم.
شاید زندگی، همین سیاه کردن کاغذها باشد؛ تلاشی برای آنکه روزهای معمولی، پیش از آنکه فراموش شوند، جایی میان واژهها نفس بکشند.
#۲۵تیر۰۵
#سوگندستاره
#روزانهنویسی
https://t.me/SougandSetareh
گزارش نیک
شاید باورتان نشود، پدرم روی کولر منزل خودم هم حساس است.
به جز هنگام خواب، در طول روز از روشن کردنش بر حذرم
دو روز است که در حال جمع کردن وسایل سفرم
من میگویم بیا با ما برویم اما نمیآید پدرم
هرچند که با زور او را میبرم.
امروز صبح، یک متن برای نویسندگی خلاق نوشتم.
به امروز: از دیروز تا الان، شش میدهم.
این روزها به خاطراتی که پدرم تعریف میکند بیشتر از خاطرات خودم فکر میکنم. دیروز برایم از کلاس زبانش در خیابان انقلاب تعریف میکرد. و اینکه هر روز عصر، عقیق قرمزپوش را در مسیرش میدید. نمیدانم چرا اسم کلاس زبانش را گذاشته بود: انستیتوی زبان! چرا موسسه نگذاشته بود. از خودش پرسیدم گفت چون زبان فرانسه هم آموزش میدادند.
دو روز است بیشتر به جنوب فکر میکنم. یاد خانهی پدربزرگم در چابهار افتادیم. یاد دریای نیلیاش در شب. یاد انبههای خوشمزهاش. پدربزرگ من حدود شش سال در چابهار رئیسشعبهی بانک تجارت بود. آن وقتها من خیلی کوچک بودم. سالی دو سه بار به پدربزرگم اینها سر میزدیم. یادم است مورچههایش اندازهی یک بند انگشت بودند. رنگشان سیاه و قرمز بود. مشتریهای مهربان پدربزرگ از علاقهی من به انبه باخبر بودند و چند جعبه انبه برایمان میفرستادند.
حتی بویی که در اغلب فروشگاههایش به مشامم میرسید، در خاطرم هست. دیدن زنان بلوچ با پیرسینگهای روی بینی و نقشهای حنایی روی دست و پا.
یاد وانتتاکسیها. یاد نخل.
باید پس از نوشتن این گزارش، ادامهی کارهای سفر را انجام دهم.
امروز در کانال سایر دوستانم، کتابچهی شعری از خانم شایانفر دیدم. صفحاتش را ورق زدم و از تصویرهای این کتابچه لذت بردم. میخواهم سر فرصت، شعرهایش را بخوانم. مشتاقم وقتی به ایران برگشتم و جاگیر شدم، این دوستان را از نزدیک ببینم. پایین این گزارش برای اعضای کانالم این کتابچهی زیبا را میگذارم.
خودم هم طبق معمول در طیاره میخوانمش.
وقتی گزارش نیکم کوتاه میشود، به دلم نمینشیند. به جایش برایتان یک شعر از فرخی میگذارم تا هم شما لذت ببرید هم من.
تا تو اندر حضری من بحضر پیش توام
تا تو اندر سفری با تو من اندر سفرم
https://t.me/naghmehneviss
گزارش نیک ۶۵
سالواژهام: فاصله
فاصلهام با «بقایی» چقدر است؟
– «بقایی» چیست و کجاست؟
– «بقایی» بیمارستان است. یک جایی در ایران است. جایی در جنوب ایران است. جایی در شهر اهواز است. «بقایی» در شهر اهواز در جنوب ایران است.
دوشب پیش بیمارستان شهید بقایی زیر صداهای مهیب آن قدر به لرزه درمیآید که بیمارانِ بیبیراه بیرون آمدهاند از ترس.
آن هم چه بیمارانی؟ بیماران صعبالعلاج که برای بقای بیشتر خودشان را سپرده بودند آن جا.
من چیزی میگویم شما میشنوید. من چیزی میگویم شما نمیشنوید. شاید من چیزی نمیگویم که شما نمیشنوید. شاید من لالمانی گرفتهام. برای خودم حرف میزنم. نه برای کس دیگری. ادای حرف زدن را در میآورم.
— داستان کوتاه «جشن فرخنده» را خاندم. سبکش رئالیسم اجتماعی انتقادی است.
و از این بابت که به یک واقعه تاریخی تاثیرگذار در جامعه اشاره کرده رئالیسم تاریخی هم حساب میشود. حتمن بخانیدش.
— آزادنویسی انجام شد.
— نوشتن یک داستان طنز را ادامه دادم.
— فیلم ندیدم.
— ناهار پختم.
— ما امیدوارانیم.
ادرس کانال تلگرام من:
https://t.me/nahid40rasti02
واژهی سال من «نگاه عمیق» است و این روزها با چشمهای عینکی دنبالش میکنم. برای خواندن ۵ میگیرم؛ چون هر روز زیاد میخوانم. اما نوشتن هنوز سخت است و فعلاً ۶ و بیستوپنج صدم.
فیلم «مارتین ایدن» را دیدم. چون کتابش را خوانده بودم، تصویر ذهنیام با فیلم هماهنگ بود؛ فقط آخرش دلم گرفت. گاهی شناخت عمیق، لذت را کمتر و ناامیدی را بیشتر میکند.
امروز «غزلیات سعدی» را خریدم و به این بیت رسیدم:
«آن بِه که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدعی اندر پس دیوار نباشد.»
ـ بیهودگی.
ـ معصومه توی خوابم بود. با چمدانهایش. کلید داشت. چیزهای دیگری هم بود که خوب یادم نیست. همه چیز مبهم بود.
ـ ورزش با سمیه.
ـ ذهنم درگیر این آلوپسی ست. دیروز بعد از تزریق کورتون دکتر گفت اگر بدشانس باشی جایش فرو میرود. مگر نمیبیند چه خوششانسم؟ این از بخت من نیست که تا چشم کار میکند آتش است و جنگ؟ مگر خاورمیانه ژرفای اقبال نیست؟ کاش میدانستم بام اقبال کجای این کرهی خاکیست.
ـ چرت بیوقت روز میچسبد. تو بگو مرخصی تشویقی.
ـ غواصی در کتابچهی لادن عزیز. همه چیزش شعر است. نه فقط واژهها، در هر تصویرش شعر موج میزند.
ـ جلسه تمرین کوچینگ با ساناز. چرا راضی نبودم؟ چرا گاهی هر چه بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم؟
ـ پایهکار امشب کلی مایه داشت. دم الهه خانم علیزاده گرم.
ـ نوشتن جنگیدن است.
ـ خشمگینم. خشم بیانتهایی که نیشپراکنی هم چارهش نمیکند.
تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
https://t.me/My_Hand_writee
گزارش نیک (۱۴)
پنجشنبه | ۲۵ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• هر چه میاندیشم خاطرم نمیآید که چه کارها کردهام در این روز. که اگر نیکی در آن میان بود، بیایم و بنویسمش اینجا.
• روزهایم افسار بریدهاند. روزهای افساربریدهام، میگمیگگویان میگذرند. آن چنان سریع که گاه حتی متوجه گذرشان نمیشوم.
• باید آن بالا مینوشتم گزارش نانیک. هر گزارشی که نیک نمیشود.
سالواژهام: طلوع
نمیخاهم این نامه را بنویسم. از سوی دیگر نمیخاهم بینوشتن، روز را تمام کنم. تلخم، اما حداقل صادقم. این هم چیز کمی نیست، نه؟ ورسیون کامل بازخورد را شنیدم و بازنوشتم، متنم را. چه خوشحال بودم، موقع بازنویسی. واژههای رفع شد و برطرف شد را کمتر دوست میدارم، حل شد را بیشتر.
کمی پرسه زدم، در دیوان امیرخسرو دهلوی. پرسه در دیوانهای کهن خوراک روزهای پریشانی اند. چند بیت هم از ابوسعید ابوالخیر خاندم. باقی روز چیزی نخاندم و ننوشتم.
همین حالا دارم برادرک را راهی شنا میکنم. حیف و صد حیف که نمیتوانیم، مسابقه را از نزدیک ببینیم. همین حالا پرسیدم نفر چندم میشود. میگوید در همهی مادهها جزو ده نفر اول است. سه نفر نگرانش میکنند. اول تا سوم شدنشان را پیش میبیند. به او پیشنهاد میکنم آن سه نفر را با چوب بیسبال، بزنم و از پرش محرومشان کنم. میخندد. بنظرم راضی است. در نامهی بعدی مینویسم چند شناگر محروم شدند و پارسا چندم شد.
دوستدار شما، لنا
https://t.me/lenaamirii
شرم از این ساعت بارگذاری تمرین. خجالت هم نمیکشمممم.
-خاندن کتاب فرهنگوارهی فارسی.
-به شوق آن نوشتن دربارهی اشیا.
-پرسیدن از یک کلمه و بردنش به جنگل(ساحل نمیخاست).
-شروعِ کتاب چرا باید زیاد حرف بزنیم و کیفور شدنن از این ایدهی نو.
-تمرین جمله ورزی.
-یادداشت روزانهم:
«میزی خوشبختتر از آدمها»
میز را کنار مبلمانهای آبیِ خوشرنگمان میگذارم. رزهای زرد رنگ را در گلدان میچینم. گلدان را به همراه ظروف، میوه و شیرینی روی میز میگذارم. میز اکنون احساس شادی بیشتری میکند. منتظر مهمانها میشوم. میز که باخبر از مهمانها شده، احساسِ کشف و رضایت بیشتری میکند.
او میتواند بدون اِبراز خودش و به جان خریدنِ قضاوتِ دیگران، تماشاگرِ گفتگوهای میان ما باشد. این شانسی است که معمولن در اختیار انسانها قرار نمیگیرد. بهعلاوه در سکوت با تمرکز بیشتری میشنود، میفکرد، میتحلیلد، میتواند پندهایی را موشکافانه از حرفهای ما دریابد، عمیقن یاد بگیرد و نتایج را در پایهاش ثبت کند.
او همچنین در مقایسه با انسانها، استرسِ
چطور دیده شدن، چطور حرف زدن و مشغلههایی مثل چی پوشیدن و… را ندارد. رومیزی آبی رنگش لباسِ همیشگی اوست.
تنها مکافاتش این است که وقتی بیحوصله باشد، نمیتواند دیدنِ مهمانها را کنسل کند. برای آن صاحبخانه تصمیم میگیرد. از قراری امروز بیحوصله نیست، اما اگر میبود هم مهمانها را نادیده میگرفت، دورِ رومیزی قایم میشد و به دنیایِ چوبی درونش فکر میکرد.
از حق نگذریم، میز زندگیِ هیجانانگیزتر و امنتری از انسانها دارد.
سال واژهام: تداوم
ـــ امروز در وبینار با «کاریکلماتور»، اساسی آشنا شدیم. برای نوشتن آن تمرینی هدفمند توسط استاد عزیز ارائه شد. امروز بر خلاف دو روز قبل سر ساعت پنج برقها نرفت و همین مایهٔ شادی من شد.
ـــ آزادنویسی امشب مرا از استایل بیرونی به استایل درونی و ذهنی منتقل کرد. چقدر برای مرتببودن، ترکیب رنگها و کنارهم قرارگرفتن افکار، ایدهها و باورها اهمیت قائل شدهام؟ این موضوع مرا سخت نگران و آشفته ساخت.
ـــ در گنجور گردی با «اقبال لاهوری» و «وحشی بافقی» همدل شدم و رونویسی کردم از اشعارشان.
اقبال لاهوری در «جاوید نامه» بخش ۲ چنین گفته:
گرچه بر گردون هجوم اختر است
هر یکی از دیگری تنهاتر است
ـــ متن کانالم را از فیلمی نوشتم به نام «قطار کودکان»، با مضمونِ اثرِ مخرب جنگ بر روان و سبک زیستن انسان. راستش مدت زمان زیادیست که فیلم نمیبینم این را از ایام گذشته به یاد داشتم.
ـــ۲۰دقیقه پیادهروی پاهایم را گرم کرد، ولی نیاز بود راه بروم چون چشمانم گرم شده بودند.
ـــ در بخش کتابخوانی؛ رمان صد سال تنهایی مارکز و شب یک شب دو بهمن فرسی را میخوانم.
نمرهدهی: ۸/۱۰
https://t.me/zahraballampour
گیر کرده بودم بین نه و بله گفتن به یک دوست. جوابم مطلقن نه بود ولی جسارت گفتتش را نداشتم. میترسیدم اگر بگویم شرایط میهمان کردنش را ندارم زشت شود. فکر کردم اگر سکوت کنم نصف راه را رفتهام. ولی نیاز بود که توضیح دهم.
گوشیام زنگ خورد. دیر جواب دادم. «نون» بود. گفت که غذا پخته، همان غذایی که تازگیها هوس کرده بودم. آمدند خانهی ما. من لبخند زدم. چای دم کردم. آلبالوها را ریختم داخل کاسهی سفالی لعاب سبز و حسابی نمکپاششان کردم.. آلوچهها و خیارها را در دیس گلسرخی چیدم. با هم حرف زدیم و من در دلم گفتم سکوت کنم بهتر است.
نمیخواستم حرف بزنم. از گفتگوها فرار میکردم اما باز موضوعی پیدا میشد تا آوای کلمات را به حنجرهام الصاق کند.
خواستم با امیرعلی بازی کنم. بیحرف و بدون قصهسازی. سوال پرسید، نه یک بار که مدام و مدام. سوالها به هم پیوستند و شدند یک قصه؛ داستان آشپز و آشپزیهای متفاوتش.خاک و لالهعباسی و برگ انگور در هم آمیختند بیاینکه تقدیری حکم به تلقیشان بدهد.
دلمههای متفاوت درست کردیم. عجیب نه، فقط متفاوت. انگار هیچ عجیبی جز اشراف به حقیقتِ واقعیت برای کودکان وجود ندارد. بگویی آسمان را آبی کن لج میکنند، بگویی ببر با بز دوست نیست ناراحت میشوند، بگویی آدم فضاییها وجود ندارند خشمگین میشوند و اگر بگویی بزرگ شدن خیلی هم خفن نیست به سرعت قد میکشند. آنقدر سریع که چشم باز میکنی و میبینی نصف قدت را رد کردهاند و تو همسنگر رنج و مشکلاتشان شدی. آدم بزرگها همیشه قصهی بچهها را خراب میکنند. امروز قصهساز نبودم قصهکُش بودم برای جوجه رنگیام. و با خودم گفتم آیا پشت رنج بزرگسالی آه قصههای قتلعام شدهی کودکی وجود دارد؟
میخواستم سکوت کنم اما سکوتم مانع قصهسازی او نمیشد. بازیاش را با آرامش ادامه میداد و من فقط آشپز نیمهمسکوت قصهاش بودم. گفت سکوتم تنها با خوردن دلمههای متفاوت از بین میرود و من یک ریز حرف زدم و قانون داستانش را شکستم. آرزو کردم کاش دوباره سکوتم را آلوده نکنم. نشد. بچه میخندید و به نظرم عمهی خوبی در ذهنش بودم. نمیشد خندههایش را بیواکنش گذاشت و صحه روی شیرینزبانیهایش نگذاشت.
حرف زدم با خیال سکوت. انگار سعادت نه در سکوت مطلق که در فاصلهی میان ابراز دو کلمه نهفته است.
https://t.me/naghoftehayma
سالواژهی من: شناخت
١. بیدار بود. میان دو خاب. میان خابها. پیام جواب داد و دوباره خابید. بیدار شد و دوباره جواب داد. جواب داد و دوباره خابید.
٢. آخرِ آشپزی بود که خشمش پرید و سر سفره بود که پرندهی خشم و ناتوانی، دانهی صبر و حضور چید.
٣. «هیچوقت توی زندگیم قد این مدت تحت فشار نبودم.» گفت. وقتی سیبزمینیها را سرخ میکرد. کاش بگوید. بیش از این. تا همدلی کنند. تا یکهذهنی نکند. تا توی ذهنش تنهاتنها نگرید که بکشید بیرون از من، بریدم.
۴. چای گذاشت و مهماننوازی کرد و تحمل کرد و نشست و شنید و تحمل. کرد. مهمانتحملی.
۵. با فرگی، آغوشخاهیاش را در میان گذاشت و خاهیِ فرگی را شنید و طرح یک کسبوکار نو را درانداختند. اگر این یکی را در زندگی عملی کند، عقل کرده و تخم کرده و روان جامعه را؟ تنظیم حشر کرده.
۶. تا درِ کون «مردی که در غبار گم شد» رفت و آنقدر بیقدر خاند که حتا نمیشود گفت چسقدر خاند. اما خاند.
٧. آزادنویسی کرد یک نوبت روی کاغذ.
٨. الهه با الهه. الهه در الهه. صحبتهای شبانه را دوست دارد. با الهه علیزاده گفتوجو کردند در و از «خاب»، «فضا»، «شعر»، «کتاب» و حتا دکان هما پوراصفهانی و مفتهای میلیونیاش.
٩. نوشت نمیخاهد بنویسد. نوشت که چرا نمیخاهد بنویسد. آنقدر نوشت نمیخاهد بنویسد که رسید به بیشتر نوشتن. فهمید که باید بیشترتر از همیشه بنویسد چون اوضاع خیطترتر از همیشه است. نوشت. تا توانست این را بنویسد. باید بنویسد.
https://t.me/elahebaseda
دیروقت است، میدانم، اما دیروزم تا امروز امتداد یافت و دلم نیامد گزارش نیک را ننوشته رها کنم.
امروز کوشیدم زودتر بیدار شوم. صبح را با خواندن «مد و مه» ابراهیم گلستان گذراندم و داستان اول را خواندم. چند احساس هم از «اطلس دل» خواندم.
یادداشت مفصل صبحگاهی نوشتم. چند روزی است در انتهای یادداشتها به ایدههایی میرسم که شوقانگیزند.
این روزها با همسرم پادکست «شاهنلمهٔ خودمانی» را گوش میدهیم.
در وبینار نویسندهساز نصفه و نیمه بودم، چون قرار بود بیرون بروم.
با خانم ندا پشمفروش از دوستان مدرسهٔ نویسندگی دیداری کردم در منزلشان. مراسم داشتند و با مهربانی دعوتم کرده بودند. اولین آشناییمان بود.
شب هم مهمان داشتیم و تا دیروقت گپ زدیم.
کمی قبل هم از سیبوک کتاب خریدم.
۱. آآخ جیـن آستیـن. نویـسندهٔ محبوبم. همهٔ کتابهایش را چهارده سالگی خواندم. نورثنگراِبی را نور صنگر آبی خواندم. من مقصر نبودم. توضیحی برای عنوان ذکر نکرده بودند. بعد وسط داستان فهمیدم عنوان کتاب اسم خانه است. آن موقع دوزاریم افتاد.😆 زندگی من هم بیشباهت به داستان های آستین جون نیست. فقط به جای مجالس رقص، میرفتیم مجالس روضه. رقابتی بود برای سینه زدن😂😂آآخ.
۲.به طرز بیخودانهای خواب شب از سرم پریده است. من عاشق خواب شبم.ولی از دستش دادهام.
۳.هیچکس حلول ماه صفر را تبریک نمیگوید. همه از نحسی این ماه میگویند. رسم داریم آخر این ماه قربانی کنیم تا نحسیاش به خیر بگذرد. ۴.ظهر برق رفته بود. در گرمای پنجاه درجه درحال ذوب شدن بودم. گفتم میروم گوشوارههایم را میفروشم تا پنل خورشیدی بخرم. تکنولوژی اینجا و ما عرق ریزان دنبال برنامه برق من، میگردیم.
۵.چه میگویم من؟ اصلا من چه هستم؟ این فکر چیست؟از کجا میآید؟ من از کجا آمدهام؟
۶.اینکه بالاخره تصمیم گرفتم قرص آهن بخورم، نیک است؟ ولی محال است آمپول ویتامین دی نحسین را بزنم. از آمپول نمیترسم هااا.فقط چندشم میشه.🫤
۷.نیکترین گزارش روز، چیدن اولین رطبهای سال بود. نمیتوانم از گرما متنفر باشم وقتی میتواند همچین رطبهایی بپزد. حتی اگر به قیمت تبخیر شدنم باشد.
۸.این یکی نیک نیست، اما موقع جای خوردن، منو مادرم کمی غیبت کردیم. حواسمان بود که یک وقت زیاد نشود. فقط غیبت ده نفر را کردیم. مثلاً گفتیم اگر فلانی به این رفتارش ادامه دهد، به زودی زن دومش هم مانند قبلی، کل مایملکش را دزدیده و فلنگ را خواهد بست.
۹.چند وقت پیش مجبور شدم چند نفر از اطرافیانِ متاسفانه نزدیک را، در واقعیت از در خانهمان مسدود کنم. برای چه؟ چون برای بار هزارم تلاش کردند جلوی حاجی، از تلفن جواب ندادنهای من، توطئه درست کنند. یعنی فسفرهای مغزشان اینقدر کم بود که درک نمیکردند من از مکالمه تلفنی بیزارم؟ اگر درک آن سخت است، درک اینکه تلفن وسیلهٔ شخصی ست و جواب دادنش واجب نیست هم برایشان سخت است؟ یا کمعقل اند یا بدخواه. در نتیجه مرا چه به نشست و برخاست با کمعقلان و بدخواهان فتنهگر.
پ.ن:کذااااب. پس آن تلفن های ساعتی با فاطی، مائده، رویا و عاطی را چه میگویی؟؟ الکی بهانه نیار، بگو از ریختتون بدم میاد نمیخوام جوابتون بدم.برید گمشید.
عمه هَدوه
امروز
نوشتن چطور پیش رفت؟
یادداشتی برای کانالم نوشتم، داستانی از دل روزمرگیهایم. اگه دوس داشتی بخونیش، این آدرس کانالمه: https://t.me/hananeveshhtan
چه خوب. مطالعه هم کردی؟ نه راستش، روزم بیشتر به تفریح گذشت.
با سالواژهات چه کردی؟
از جمله آثارِ بهخانی:
داستانی که خانده بودم را برای سامان تعریف کردم، با نتیجهگیری فلسفی. بعدش هم نیچهوار، تابی به سبیلم دادم.
با چه کسی تماس گرفتی؟
با پدرم، در حد احوالپرسی.
با نیلا بازی کردی؟
رفتیم لبساحل حسابی شنبازی کردیم.
از یک تا ده به روزت چند میدهی؟
هفت.
آدرس کانالت را میگویی؟ بالا که بهت دادم. اینم از آدرس: https://t.me/hananeveshhtan
سال واژه ، نوشتن
صبح و با ورزش صبحگاهی و انرژی زیاد شروع کردم .
امروز تصمیم داشتم در دیروزها گم شوم بلکه برای فردا ایده ای داشته باشم یا به قول مغز جان راه حلی برای نوشته های ناقص رها شده پیدا کنم.
جزو افرادی که کار امروز و به فردا واگذار می کنند نیستم .
نمی دانم تا به حال حس نتوانستن در ادامه نوشته را داشتید یا نه ؟
من گاهی دچار این نا توانی می شوم و نوشته را ناقص رها میکنم.
و امروز قصد دارم سراغ همین نواقص برم.
کتاب صد سال تنهایی رو دوست دارم و سه بار خواندم و امروز ناخنکی به چند صفحه زدم و پشت بندش باز سراغ سمفونی مردگان رفتم.
عجیب این دو کتاب با هم دوست دارم شاید به دلیل شباهت نوشتاری …😁
نوشته ها را می خواندم یاد حرف استاد افتادم که میگفت بگذارید نوشته خاک بخورد .
حق با استاد هست جملات وقتی جا افتاده می شود زیبایی واژه ها بیشتر به چشم می آید .
چند ایده داستان کوتاه یادداشت کردم برای فردا های پر کار.
سالواژه: پیوستگی 🐜
مورچهوار؛ آرام، اما پیوسته.
امروز دقدلیِ دیروز و پریروز را سرِ کاغذ خالی کردم.
نزدیک به یک ساعت نوشتم؛ از جنگ، از مردم مظلوم جنوب کشورم. بغضم ترکید و اشک، پهنای صورتم را خیس کرد.
امروز از ۱۰، به خودم ۸ میدهم.
داستان کوتاهی از چخوف را از مجموعه داستانهای کوتاهش خواندم.
برای خودم و دخترم قورمهسبزی پختم. بگذار کمی هم از خودم تعریف کنم؛ قورمهسبزیهایم حرف ندارند. 😊
طبق سنت همیشگی پنجشنبهها، سورهٔ انعام را برای شادی روح مامان و بابا خواندم و هدیهشان کردم؛ بهویژه بابا که امروز، روز تولدش بود.
برنامهٔ هفتهٔ آیندهام را در دفتر برنامهنویسی نوشتم. امیدوارم از آن خطور نکنم.
گلستان سعدی را گشودم، حکایتی خواندم و برداشت خودم را در کانالم منتشر کردم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد کلانتری کاریکلماتورهای دوستان را خواندند و راهکارهای کاربردی و ارزشمندی برای نوشتن کاریکلماتور ارائه کردند.
عصر امروز، موسسه سپهرداد توس با همکاری مجلهٔ «تجدد» مهمان دکتر امیر حسین ابراهیم “نویسنده کتاب یک هزاره کشاکش و پژوهشگر فلسفه و ادوار مؤسسه بینالمللی صلح بود.
جلسه پربار و مفیدی پیرامون ایرانِ دیروز، امروز، فردا برگزار شد.
امشب میزبان نوهٔ نازنینم هستم؛ چون مامان و بابایش فردا آزمون کارشناسی ارشد دارند و قرار است امشب پیش من بخوابد.
تا این ساعت، همچنان مشغول تلاش برای خواباندن این فسقلیِ دوستداشتنیام… ببینیم آخرش چه میشود. 🤍
#گزارش_نیک
✍🏻 زری قوام
واژه: فیگور
طلسم سکون پذیری ام بعد این مدت، امروز شکست و بخش هایی از فیگور های اولیه طراحی لباس را از روی ویدیو آموزشی کار کردم شام فلافل بود و هر چقدر تلاش کردم مقابل هوس غذا خوردن و پایبندی به رژیمم ایستادگی کنم نشد که نشد؛ تماس تلفنی خاصی امروز نداشتم جایی هم نرفتم یعنی دوبار بنا به رفتنم شد ولی بحث و جدل هایی ناخواسته اتفاق افتاد که منصرفم کرد خاطره هایی هم که در ذهنم امروز نقش بست قابل گفتن نیست ؛ شب چِه هنگام هم، چند قسمتی از انیمه ژاپنی خانواده جاسوس را با داداشم دیدیم .
-برای سالواژهات، ثروتآفرینی، چه گامی برداشتی؟
با دوستی برنامه رشد درآمدی طراحی کردیم و از امشب آغازیدیم
-از یک تا ده به امروزت چند میدهی؟ چرا؟
6- یک ساعتی یوتیوب گردی داشتم که صرفا حرام کردن وقت بود
-امروز چه کلاسهایی داشتی؟
وبینار بازیگران حذف میشوند و کارگردانها میمانند
-از گفت و گوهای امروز چه اندوختی؟
سریعتر از سایرین آگاه شو از تغییرات و برای تغییرات چابک و بابرنامه باش
-امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کافگا در کرانه
-امروز رفتی پیادهروی؟
سر صبح خودم را خِرکش کردم و 45 دقیقه راه رفتم. عصری هم در راه برگشت به خانه دلی از عزا درآوردم
-امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
شربت نسترن با رنگ آبی دلبر و عطری پُر قر و قمیش
-امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جاریشدن جنگ و دلشوره
-امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
با خاله جان که دلتنگ مامان بود و چون دستش به او نمیرسید به من مقام شنوندگی دلهرههایش را داد.
-امروز چه واژه یا واژگانی در کانون ذهنت بود؟
بجنب، پرسه بزن، فروتنی
-امروز دربارهی ساخت ابزارت چه خیالی بافتی؟
در همین هفته ساختمش
-امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
سفر به خراسان شمالی. وقتی با دختری که در یکی از روستاهای عشایری در خراسان شمال معلم بود.
-امروز در وبینار نویسندهساز چه چیزی پررنگتر بود؟
چی بگم از کاهلی و کمکاری برای گوش سپردن به نویسندهساز
-فیلم چی دیدی؟
همچنان جا مانده از جهان تصویرم
-نشانی تلگرام را میگویی؟
دیشب گفتم. بازم بگم؟( https://t.me/nevisagp )
چه قشنگ سوال و جواب کردی بهم چسبید و قشنگ و روان هم نوشتی👌🏻🌞🌷
❣️قشنگ بود محبوبهجانم.
سالواژهام: ارتباط
از کودکی نوشتم.
زبانک خاندم.(چون کم خاندم.)
تحقیق کردم.
گزارش نیک را فراموش نکردم.
🍒🍒
آفرین یوتاب
حلحل با یک چشمش گلف بازی میکند.چه لاکچری.
۱. چند کلیپ کارتونی درسی پرت کردم توی گروه کلاس.
۲. وبینار نویسندهساز بودم و وبینار قصهقصه.
۳. بعد از مدتی طولانی کسانی را دیدم که خیلی دوستشان دارم. یک فسقلی ۲ ساله هم هست. از هوش این بچه مدام دهانم باز میماند. او عجیب است. خیلی عجیب. و من به شدت دوستش دارم. آنیکی فسقلی نیامده بود. دلتنگیم برای او باز هم ماند ته قلبم.
۴. رفتیم تجریش گردی. خرید هم کردیم. خوش گذشت حسابی. جان گرفتم.
۵. الان میخواهم دو ویس از کارگاه تفسیر نقاشی کودک را گوش کنم و بعد لالا.
❤️❤️❤️🍫
قصهقصه رو نفهمیدم. کاش پیام بهمون میدادن. تلگرام من اونق شلوغه که کانالی که او پایینا باشه رو نمیبینم.
تجریش و سرپل تجریش و بازار تجریش wowچه حس خوبی به آدم دست میده
➖️ برای سالواژهات، «نوزیستی»، چه گامی برداشتی؟
چتری گذاشتم. برای اواینبار رفتم کلاس فوتبال داداشیم و یک ساعت و نیم تماشایش کردم.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
شش. چهار نمره به خاطر کم نوشتن و کتاب نخاندن کم شد.
➖️ امروز چه برنامهها و جلسههایی داشتی؟
وبینار بود و نصفهنیمه تلاش کردم شرکت کنم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
عاشقی چیز خطرناکیست. چشم و گوش آدم را میبندد. ولی اصلن عشق نیست؟ باید تمام کتاب چرا عاشق میشویم را بخانم. هرچند در پایان به دنبال جواب قطعیای نیستم. اما احتمالن سرنخهایی میدهد و کمی روشنم میکند.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتابچهی جدید لادن عزیزم. «شعر من، اسب بالدار من».
➖️ امروز رقصیدی؟
خیلی یهویی بله. موقع تلفن حرف زدن یاد یک حرکتی افتادم و همان را ادامه دادم. بدون آهنگ.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ربامار با اکبرجوجه. نه شاید آلوچه. نمیدانم شاید هم لیموترش با سالاد و روغن زیتون.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
این اخبار کثافت. جنگ. پدافندهای فعال شده در تهران. وضعیت سیستان و بلوچستان. در تراس ماندن اسکاتی (گربهی احسان)
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رقصیدن درست کوروگرافیها با کفش رقصم و استوری کردن فیلمهایشان. رفتن با انقلاب و خرید کتابهایی که میخاهم.
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
احسان، دخترخالهام.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«خوشگلی». چون چتری زدهام خیلی ذوق کردم و خیلی احساس خوشگلی کردم. همه هم بهم گفتند خیلی خوشگل شدم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خیلی خاطرهها. الان یادم نمیآید. بیاید هم حوصلهی تعریف ندارم.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کاریکلماتورهای بچههاا. خیلی ذوقیدمم.
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
@sahelshkh
عاشقی چیز خطرناکیست یا چی؟
گزارش نیکروز، پنجشنبه بیستوپنجم تیرماه ۱۴۰۵
صبح، یوگا را انجام دادم. همین را باید جزو موفقیتهای روز حساب کرد.
روزهایی که آروین کلاس دارد، نقش من بیشتر به رانندهی بینشهریِ یک مسیر پنج کیلومتری تقلیل پیدا میکند. او را میرسانم، آرتین را میبرم پارک، دوباره برمیگردم دنبالش. آخر روز هم اگر کسی بپرسد «امروز چه کردی؟» پاسخ دقیقش این است، جابهجا شدم.
این چند وقت، نه دل و دماغ کاری مانده، نه حتی انرژی غر زدن. غر زدن هم برای خودش سوخت میخواهد. آدم وقتی با چراغ ذخیره حرکت میکند، ترجیح میدهد همان را هم برای زنده ماندن نگه دارد.
دلم میخواهد از چیزهای بامزه بنویسم، از چیزهایی که هم خودم لذتببرم هم شما. فعلاً اما انگار بختکی، با وجدان کاری مثالنزدنی، روی این سرزمین شیفت کامل افتاده و قصد مرخصی هم ندارد. امیدوارم روزی برسد که هم او برود، هم ما یادمان نرود خندیدن و لذت بردن چه شکلی است.
با همهی اینها، یک روزنه هست. خیلی خوشحالم که هرچند هنوز نوشتهای از من در جلد اول نشر نویسنده نیست، اما همین که زهرهجان، نوشینجان و بقیهی دوستان، افتخار همکاری را به من دادهاند، برایم دلگرمکننده است. امیدوارم همکار خوبی برایشان باشم.
امروز هم سعی کردم مکالمههای «صحبتبازی» بچهها را بخوانم. آخر من همیشه چیزی حدود هفتصد پیام از بقیه عقبترم. این هم خودش مهارتی است، آدم بتواند همیشه با اعتمادبهنفس از انتهای صف، اوضاع را دنبال کند. شاید یک روز هم به زمان حال رسیدم.
https://t.me/MashgheBodan
موفق باشی. همین که هستی خوبه.
یادداشت روزانه
گزارش نیک
امروز سر کلاس هیچکس باورش نمیشد من از زندگی آرام داخل جزیره خوشم میاد.
علاوه بر استادمان، تمام همکلاسیهایم از اینور و آنور دنیا با من مخالف بودند.
هیچکدام زندگی در یک جای آرام بدون سروصدا ماشین و دوچرخهسواری و پیادهروی توی کوچههای سنگفرش شده را برای زندگی دوست نداشتند.
حتی یکی از آنها به من پیشنهاد یک روانشناس و تراپی را داد.
یکی دیگه هم گفت زود پیر شدی.
شاید زود پیر شدم.
میدانید وقتی داشتم از دانشگاه برمیگشتم و آهنگ «دیوار» فرامرز اصلانی رو ده باری پشت سر هم گوش دادم و خواندم و بعد از آن «اگه یه روز بری سفر» رو و وقتی داشتم با سلطان قلبها همراهی میکردم، کمی بیشتر به جمله زود پیر شدی فکر کردم.
توی قصهریز در مورد حکایت سرباغبان صحبت کردیم و داستان در داستان. من یاد یکی از داستانهای ارواح چارلز دیکنز افتادم. اونم دقیقاً همینجوری داستان در داستان بود. آخر هفته قسمت بشه این دو تا رو میذارم کنار هم و از مقایسهش یک یادداشت خوب مینویسم.
امروز یکم حس کردم بیشتر پیش دوستام توی ایرانم و در زندگیشون هستم.
آهان، تمرین صد جمله هم انجام دادم امروز.
باشگاه رفتم و تمرین کردم.
امشب به ادامهکاری نمیرسم، خیلی خستم اما فردا و پسفردا باید جورشو بکشم.
الان برام سوال شد این جور چی بود که باید بکشیم برم بخونم دربارش.
خودشون برن تراپی. من که عاشق جزیرهام و همهی اون کوچهی بیصدای سنگی.🏖
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱- ساعت نزدیک هشت بود که از خواب بیدار شدم. مختصر آرایشی کردم و آماده شدم تا به کلاس نقاشی بروم. هوا ابری بود، اما شرجی و دَمدار. خوشبختانه رانندهاسنپ کولر را روشن کرده بود و ماشین تمیز و خوشبویی داشت و بدبختانه حدود یک ساعت از کلاس گذشته بود که برق رفت. در تاریکی هم که نمیشود نقاشی کرد؛ چارهای نداشتیم جز اینکه آنقدر گپ بزنیم تا برق برگردد.
۲- برای بچهها از اسبابکشی و خانهی جدیدمان گفتم و هرکدام خاطرهای تعریف کردند. مثل همیشه از هر دری حرف زدیم؛ یکی از جنگ و وضعیت ناگوار بندرعباس میگفت، یکی از مسابقات جام جهانی فوتبال، دیگری از حضور پاچهخوارانهی مهران رجبی در شبکههای صداوسیما گله میکرد، یکی هم معتقد بود چاوشی و پرواز همای پشت مردم را خالی کردند و خودشان را بدنام کردند. حتی از خیانتهای «خانم پیاز» هم حرف زدیم.
۳- بچهها مثل هر هفته جویای حال نینی بودند. وقتی گفتم کمکم ششماه بارداریام تمام میشود، گفتند: «چقدر زود گذشت؛ انگار ما هم با تو باردار بودهایم.» شکمم را هم نگاه کردند و هنوز معتقد بودند خیلی بزرگ نشده و چندان معلوم نیست. یکی با خنده گفت: «تازه شکمت اندازهی شکم من شده!»
بچههای این کلاس برایم حکم اعضای خانواده را دارند؛ همگی صمیمی، مهربان و دوستداشتنیاند.
۴- مثل همیشه با چای و شیرینی از ما پذیرایی شد و بعد دربارهی کتابی که خوانده بودیم بحث کردیم. یکی از بچهها اصرار داشت که کتاب وقتی ارزشمند است که با جان و دل خوانده شود و فقط برای زیاد کتاب خواندن نباشد، بلکه روی رفتارمان هم اثر بگذارد.
استاد اما نظر دیگری داشت. میگفت: «به نظر من همین که کتاب بخوانیم کافی است؛ لازم نیست کتاب مستقیم ما را تغییر بدهد. خودش به مرور روی شخصیت آدم اثر میگذارد.»
من هم گفتم: «صرفِ کتاب خواندن مهم نیست؛ مهمتر این است که چه کتابی بخوانیم. مطالعهی کتابهای خوب، سلیقهی کتابخوانی آدم را هم ارتقا میدهد.»
۵- بعد از کلاس به خانه برگشتم، ناهار خوردیم و آنقدر خسته بودم که روی کاناپه خوابم برد. هنوز یک ساعت هم نگذشته بود که زنگ آیفون به صدا درآمد؛ برقکار آمده بود.
چراغ دستشویی را عوض کرد، تابلوهایم را به دیوار نصب کرد، قفل در را تعویض کرد و بالای میز کارم هم دو مهتابی نصب کرد. خوشبختانه بخش بزرگی از کارهای خانه انجام شد.
۶- در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. استاد کلانتری کاریکلماتورهای منتخب سایت را برایمان خواند و خوشحال شدم که دو تا از کاریکلماتورهای من هم بین آنها بود.
۷- بعد از مدتها، کارگاه «قصهقصه» دوباره برگزار شد. استاد دربارهی داستانهایی که خوانده بودیم صحبت کرد و مثل همیشه کلی لذت بردیم.
۸- برای شام املت درست کردم و ظرفها را شستم. شب، وقتی همسرم به خانه آمد، تلویزیون را نصب کرد، جای مبلها را تغییر داد و چند تا از پردههایی را که تازه شسته شده بودند را نصب کرد. کمکم خانه دارد شکل خانه میگیرد.
۹- همستر زیادهگو میگوید:
«از هفتهی آینده دوباره به همان زهرای پرانرژی برمیگردی. حالا بیشتر کارهای خانه تمام شده و وقتش رسیده دوباره برای خودت نقشههای هیجانانگیز بکشی؛ مثلاً به بازار روز بروی و برای خانه سبزیجات تازه بخری، بالکن را تمیز کنی، سهپایهی نقاشیات را روبهروی درخت بید مجنون بگذاری و همانجا نقاشی بکشی. دوباره ویدیوهای آشپزی ضبط کنی، به مرکز خرید بروی و کمی پیادهروی کنی.
حس میکنم اتفاقات خوبی در راه است…»
نمرهی روز: ۹ از ۱۰ 🤍
چقد این امید به زندگی رو توت دوس داشتم. نمدونستم بارداری.🎈🎈🎁
من همین جور انگشت گزان موندم تو چرا اینقدر خوبی
1. سالواژهام: استمرار
2. کمی خط خطی کردن کاغذ برای کشیدن خط صاف.
3. انتشار پارت دوم داستان«او باید قلب را به قله میرساند» در کانال
4. سرزدن به کانال بچهها
5.یاد گرفتن کلمهی «لاجرم» از کانال آقا احسان
https://t.me/samanmofidi78
🌿🌿
۱. بعد از بیداری رؤیانگاری کردم. تو خواب بیدلیل سر از فرشفروشیهای قدیمی در آوردم. جزئیات فرشها عجیب تحسینم را برمیانگیخت. حین رؤیانگاری یادم آمد چند روز پیش ویدیویی تو اینستا دیدم که مردی داشت تصویر زن و مرد و فرزند را توی نقشهای فرش نشان میداد. از تماشایش خوشم آمد. حالا که فکر میکنم نمیشود گفت آن ویدیو بیتأثیر بود روی دیدن خوابی که انگار در تبلیغ فرشهای دستباف دیدم. اینطور شد که مقولهی ناخودآگاه و ورودیهای ذهن باز توی ذهنم جان گرفت.
۲.حسوحال روزم در تحریف جملهی معروف عباس کیارستمی میگنجد: آدم تو یادداشتهای روزانهاش آدمتر است. جملهی اصلی این بود: «…آدم هم در تنهایی آدمتر است.»
۳. مشغول خواندن ترجمههای پویا رفوییام. کشف نویی در موردش نداشتهام. انتخابهای خوبی در ترجمه و فارسی خواندنییی دارد.
۴. ساعتهایی مشغول سرچ و سایت.
۵. مرور فهرست قدردانیها.
۶. چه باک؟
https://t.me/Themolaie
قابل تحسینه رویا و تخیلت مبیناجانم.🌸🌸
چقدر به این جمله خندیدم :آدم هم در تنهایی آدم تر است .خنده از روی تحسین
✔️ برای سالواژهات، کسب و کار آنلاین، چه گامی برداشتی؟
به راهاندازی سایت میاندیشم
نامش را جُستم
با چند کاربلد هم گپ زدم، نرخش سر به کلک میزند
تا چه پیش آید
یک ویدئو یوگا آماده برای اينستاگرام هم دارم که متنش را هنوز ننوشتهام
✔️از یک تا ده به امروزت چند میدهی؟ چرا؟
۸، چون درون و بیرونم یکی شده
✔️امروز چه کلاسهایی داشتی؟
کارگاه طراحی تمرین و چینش دکتر آقایی
کلاس آموزشی یوگای مبتدی هم داشتم
✔️از گفت و گوهای امروز چه اندوختی؟
با دیگران کنار بیا ، با حفظ مرز و رمزهایت
ملالهای خفته و نهفتهشان را دریاب
✔️امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب سرزمینی دلربا و از ایرانی که میگوید با واژگانی چون
سنجشهای دورانساز
نُهتوی
از خامه نویسندهای تراویده که
مرتضاکیوان به قلم شاهرخ مسکوب که در سخاوت کلمات شناور است مانند:
انگشتانش سهولت عجیبی برای لمس کاغذ داشت
خلیق بود
تازهیاب، نوطلب، نوجو، حیات فرهنگی خود را از آن یافتم
در کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز با هوشربایی قلم نجف دریابندری وقتی که میگوید
پزا بودن
دیگ بر دیگ: بَنماری
مرغ چندپاره
فولادزنگنزن
✔️امروز رفتی پیادهروی؟
بله با مهمان خردسالمان
پیش از این هرگز دمخور نوید شش ساله نبود
زبانش دراز است و از حوصلهی من خارج
ولی عصر که انگشتان کوچکش در دستم بود و خندههایش در گوشم، فهمیدم که از چه موهبتی خودم را مجروم کردهبودم
از سرسره بالا میرفت و با چشمانش شادمانی را میپاشید
به گاهِ تاب خوردن، خودش را به چه چیزی سپرده بود؟
✔️امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
لوبیاپلو با ماست و خیار و کشمش
مادرم بیآنکه بداند این انگاره از نجف دریابندری را به کار بسته
“از هر غذا چنان که باید لذت ببریم و ثانیا اسباب این لذت را برای دیگران هم فراهم کنیم”
✔️امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
سردمهری با خاهرم و خاهرزادههایم پیش از این از کجا میآمد؟ از کدام شیار مغزم بیرون میتراوید؟
بُود آیا که آگاهبودگی امروز را وسعت بخشم؟
✔️امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
با نگار وقتی که ندید ماژیک نارنجیاش را جا گذاشته بود
✔️امروز چه واژه یا واژگانی در کانون ذهنت بود؟
خودشفقتی و مهرورزی
نکند که اجلم نزدیک است؟
✔️امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطرهی محالاندیش
امروز فکری بودم که مطلبی بنویسم جهت ارائه به هیئت ژوری و گزینندگان کارگاه نویسندگی خلاق
باشد که قبول افتد
✔️امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
به یاد صبح جمعههای کودکی، سرشیرهای آقا رحیم و بزرگیِ دستان بابا
وقتی که انگشتان نوید به من اعتماد کردهبود
✔️امروز در وبینار نویسندهساز چه چیزی پررنگتر بود؟
کاریکلماتور
یک جمله هم در حین وبینار نگاشتم
گیرافتاده میان فرداپرستی و گذشتهپرستی، امروز
✔️فیلم چی دیدی؟
از یاد برده بودم که فیلمبینی را تمرین کنم
✔️نشانی تلگرام را میگویی؟
در بخش وبسایت آمده
نعیمهجانم منم گاهی حس میکنم خالهی خوبی نیستم. اونقد سر خودمون رو شلوغ کردیم که دیگه از صرافت خالگی افتادیم شاید؟😥
✔️ برای سالواژهات، کسب و کار آنلاین، چه گامی برداشتی؟
به راهاندازی سایت میاندیشم
نامش را جُستم
با چند کاربلد هم گپ زدم، نرخش سر به کلک میزند
تا چه پیش آید
یک ویدئو یوگا آماده برای اينستاگرام هم دارم که متنش را هنوز ننوشتهام
✔️از یک تا ده به امروزت چند میدهی؟ چرا؟
۸، چون درون و بیرونم یکی شده
✔️امروز چه کلاسهایی داشتی؟
کارگاه طراحی تمرین و چینش دکتر آقایی
کلاس آموزشی یوگای مبتدی هم داشتم
✔️از گفت و گوهای امروز چه اندوختی؟
با دیگران کنار بیا ، با حفظ مرز و رمزهایت
ملالهای خفته و نهفتهشان را دریاب
✔️امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب سرزمینی دلربا و از ایرانی که میگوید با واژگانی چون
سنجشهای دورانساز
نُهتوی
از خامه نویسندهای تراویده که
مرتضاکیوان به قلم شاهرخ مسکوب که در سخاوت کلمات شناور است مانند:
انگشتانش سهولت عجیبی برای لمس کاغذ داشت
خلیق بود
تازهیاب، نوطلب، نوجو، حیات فرهنگی خود را از آن یافتم
در کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز با هوشربایی قلم نجف دریابندری وقتی که میگوید
پزا بودن
ویگ بر دیگ: بَنماری
مرغ چندپاره
فولادزنگنزن
✔️امروز رفتی پیادهروی؟
بله با مهمان خردسالمان
پیش از این هرگز دمخور نوید شش ساله نبود
زبانش دراز است و از حوصلهی من خارج
ولی عصر که انگشتان کوچکش در دستم بود و خندههایش در گوشم، فهمیدم که از چه موهبتی خودم را مجروم کردهبودم
از سرسره بالا میرفت و با چشمانش شادمانی را میپاشید
به گاهِ تاب خوردن، خودش را به چه چیزی سپرده بود؟
✔️امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
لوبیاپلو با ماست و خیار و کشمش
مادرم بیآنکه بداند این انگاره از نجف دریابندری را به کار بسته
“از هر غذا چنان که باید لذت ببریم و ثانیا اسباب این لذت را برای دیگران هم فراهم کنیم”
✔️امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
سردمهری با خاهرم و خاهرزادههایم پیش از این از کجا میآمد؟ از کدام شیار مغزم بیرون میتراوید؟
بُود آیا که آگاهبودگی امروز را وسعت بخشم؟
✔️امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
با نگار وقتی که ندید ماژیک نارنجیاش را جا گذاشته بود
✔️امروز چه واژه یا واژگانی در کانون ذهنت بود؟
خودشفقتی و مهرورزی
نکند که اجلم نزدیک است؟
✔️امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
خیال حوصلهی بحر میپزد هیهات
چههاست در سر این قطرهی محالاندیش
امروز فکری بودم که مطلبی بنویسم جهت ارائه به هیئت ژوری و گزینندگان کارگاه نویسندگی خلاق
باشد که قبول افتد
✔️امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
به یاد صبح جمعههای کودکی، سرشیرهای آقا رحیم و بزرگیِ دستان بابا
وقتی که انگشتان نوید به من اعتماد کردهبود
✔️امروز در وبینار نویسندهساز چه چیزی پررنگتر بود؟
کاریکلماتور
یک جمله هم در حین وبینار نگاشتم
گیرافتاده میان فرداپرستی و گذشتهپرستی، امروز
✔️فیلم چی دیدی؟
از یاد برده بودم که فیلمبینی را تمرین کنم
✔️نشانی تلگرام را میگویی؟
در بخش وبسایت آمده
سال واژه: ثبات.
و اما میرسم به گزارش نیکی که نیکتر از هر زمانیست.
امروز به مدت یک ساعت با حواسی که یک بار هم پرت نشد نشستم و کتاب خواندم.
و از این بابت خوشحالم؟
بله. خیلی. این یک ساعت گذشتهی دور را برایم تداعی کرد. زمانی که گوشیهای همراه تا این حد همراه نبود. حواسها جمعتر بود و تمرکزها به مراتب بیشتر سر جایش قرار داشت.
در آن سالهایی که روزانه چندین ساعت کتاب میخواندم و لذت میبردم. و به قول خواهرم در دنیای خودم غرق بودم.
….
🌿🌿
_ سالواژهام: انتشار
برایش چه کردم؟ همان کار همیشگی، انتشار در کانال. کار تازهای لازم است اما.
_ از خواب بیدار شدم.
_ صفحات صبحگاهی نوشتم.
روزهای کمنویسم این صفحات ارتباطم با نوشتن را حفظ میکند.
_ داستان قدیمی بچهها بازی نمیکنند از جعفر مدرسه صادقی را خواندم.
_ دو روز است اینترنتم حولوحوش ساعتهای نویسندهساز به فنا میرود. نویسندهساز حیفوم میشه.
_ صوت نویسندهساز را شنیدم. شنیدن کاریکلماتورهای بچهها لذتبخش بود.
_ چرت عصرگاهی زدم. چرا سیرایی خواب ندارم؟
_ بهانههای پیاده رفتن هم که زیاااااااد، به اندازهی بهانههای پیاده نرفتن. اما من رفتم. خوشبختانه در این مورد روی پاهایم حساب میکنم نه روی باسنم.
دلم می خواس
همه چی
معنی دار به نظر بیاد،
بعدش همه مون
خوشحال و شنگول باشیم
آره داداش،
عوض اینکه عصبی باشیم.
و من دروغهایی می ساختم
که همه خوششون میومد
اون وخ این دنیای غم انگیزُ
می کردم یه بهشت دل انگیز.
***
: اون موقع شماها یه مُشت بچه بودید.
و این حرف، حقیقتِ سربازهاست. آن ها در واقع بچه اند. ستاره های سینما نیستند. دوک و این چیزها هم نیستند.
… دلیل دیگری که نباید از جنگ حرف زد، این است که جنگ ناگفتنی است.
تکه ای از کتاب: مرد بی وطن.
نوشته ی : کورت ونه گات.
سال واژه: پذیرش
زندگی در جریان است، پس:
۱. لباس ها را به لطف لباسشویی شستم و با نظارت جینجر و تافی، در بالکن زیر درخشش پر حرارت آفتاب پهن کردم.
۲. روتختی و ملحفه ها، مشتری های خوش حساب ماشین لباسشویی هستند، کار آنها هم انجام شد.
۳. صبحانه ی روز تعطیل را با بی خوابی خوردم.
۴. پادکست گوش کردم، هنوز به آخر نرسیده خوابم برد.
۵. غذای گربه های امروز را پختم و پخش کردم، بخش آخر غذا را برای یک مادر و دو توله ی با مزه همراه با ظرف آب گذاشتم.
علاوه بر آن سهم فردایشان را نیز آماده کردم و در یخچال گذاشتم. سهم گربه های پارکینگ مثل همیشه محفوظ است.
۶. با دوست و همسایه ی مهربان خود، گپ زدم البته کمی به درازا کشیده شد و حوصله سر بر شد.
۷. بخشی از کتاب” مرد بی وطن” را خواندم. مختصری از آن را با شما دوستان به اشتراک گذاشتم.
۸. آزادنویسی کردم با این شروع که: از چه بگویم…
آزادنویسی مثل چشمه ای است که از درون می جوشد، حتما بخشی از آن را بازنویسی خواهم کرد.
مهم ترین دستاورد آزادنویسی به نظر من، آرامش پس از آن است. گویی طوفان درون آدمی را آرام می کند.
۱۰. با تافی😻 یک دل سیر بازی کردم، او دنیای قشنگ خود را با این حجم از غم و ناگزیری ما تصور نمی کند. بنابراین تلاش می کنم تا صاحب خوبی باشم و زندگی شادی را برایش فراهم کنم.
ضمن اینکه جینجر 🐈گربه ی مهربانِ نارنجی ام، در کتاب خواندن و آزاد نویسی در کنار دستم حضور داشت. موزیک پیش زمینه ی این بخش، خور خور های دلنشین ایشان بود.
امید که روزهای آرامتری را در کنار هم سپری کنیم، گرچه غم از پشت غم می آید.❤️🔥❤️🩹🫂
* تصنیف مرغ سحر از استاد شجریان، در این روزها کمی قلبم را آرام می کند. حداقل ده باری آن را گوش دادم.
همین…
آیا جنگ واقعا ناگفتنیست؟ جنگ گفته میشود اما نه با زبان تن. جنگ ماجرای غمانگیز رگهاست بنظرم.😥😥
سالواژهام:صبر
-امروز تمرین صبوری کردم .در اتاق انتظار،ترافیک،وقتی سوند روبی را تخلیه کردم و بدقلقی کرد.نخابیدم و صبوری کردم. امروز تمرین صبوری کردم و کمی هم اشک ریختم.
🌿🌿
سال واژه: تداوم.
1. صبح با گوش دادن به پادکستِ وقتی نیچه گریست و با ورق زدن کتاب اون هم زمان در تخت آغاز شد.
2. امروز روز نظافت منزل بود، که برقها رفت و برنامه را کمی به عقب انداخت.
3. دوش گرفتم و بعد وارد سایت شاهین کلانتری شدم و گزارش نیک بچهها رو خوندم.
4. ساعت پنج به وقت وبینار با استاد عزیزم شاهین کلانتری
استاد در این وبینار به معرفی روی کاریکماتور پرداخت.
تعریف کاریکماتور یعنی: ترکیبی از کلمات و کایکاتور.
کاریکماتور ا احمد شاملو در وصف آثار پرویز شاپور نوشته است.
5. شرکت در کلاس قصه قصه شرکت کردم. . که درباره نثر نثر آهنگین بود.
6. رفتن به بیرون و هوا خوردند.
7.به خودم نمره7 میدم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
🌿🌿
زنگِ شادی برای چه به صدا درمیآید؟
سالواژه: ویلویلی
-توی فیلم کارآموز، جولز (آن هتوی) پس از ورود به شرکت با آینهی دقش مواجه میشد. چی؟ میزی بهشدت شلوغ که همهچیز رویش تلنبار بود. با این همه، با نادیدهگرفتن بهش ستم نمیکرد. هر روز که وارد میشد چشم میگرداند ببیند آن آشفتگی هنوز هست یا نه. و هر بار که نگاه میکرد، هنوز بود. بلخره چیزی پیدا میشد که نگذارد آن میز روی نظم را به خودش ببیند. یکی از کارمندان در توصیهای سازنده پیشنهادی به جولز داد. اینکه میز را نگاه نکند. آن هم نه برای اینکه خجالت بکشد و خودش خودش را تمیز کند. فقط برای اینکه به اعصاب خودش مثلث باشد. اما جولز دست برنمیداشت. تا اینکه یک روز میز بلخره ماهیت واقعیاش را پیدا کرد و دیگر یک کپه آشغال نبود. آشفتگی و بینظمی رفته بود. کار کی بود؟ کارآموز جدید شرکت. پیرمردی بازنشسته که جولز خیلی هم رضا به آمدنش نبود. جولزِ خوشحال از او تشکر کرد و بعد به افتخارش زنگ شادی زدند و تشویق کردند. آن میزِ شرکتِ جولز، اتاق من است. پر از پارچه و لباس و آتوآشغال. هی میگویم تمیزش میکنم اما منصرف میشوم. کمبود وقت، گرما، حالنداشتن. میدانم زمانی که تمیزش کنم، هر دو رستگار میشویم. احتمالن گاهی، با خودم میگویم این دفعه که تمیزش کردم تمیزتر خیاطی میکنم. اما خب، زرشک. باز هم آشفته میشود همهچیز و بههم میریزد. تمیز نمیکنی و چشم به هم میزنی میبینی آخر هفته شده و دوباره باید برنامهی هفتهی بعد را بچینی برای تمیزی. و این فقط در مورد میز نیست. شاید امروز این اتاق را تمیز کنم. شاید.
-صبح رفتم یوتیوب و ویدئو دیدم. ویدئوهای خیاطی، کیفدوزی با غولکاموا و توصیههای برندون سندرسون برای نوشتن اولین رمان فانتزی. سندرسون میگفت برای ساخت دنیای فانتزی، میتوانید مواد سازندهاش را قرض بگیرید. یعنی زمانی که شیفتهی یک رمان شدید، آن را به اجزای سازندهاش تجزیه کنید و بعد، طرحی نو دربیندازید. دیگر اینکه یک کاراکتر انتخاب کنید. بنویسید که چیزهایی دارد و چه چیزهایی میخاهد. سپس مسیری برای رسیدن از داشتهها به خاستههایش بسازید. باز هم گفت. از اینکه میتوانیم چندین صفحه با شخصیت مصاحبه کنیم تا بشناسیمش. و توصیههای دیگر.
-آمدهام بنویسم. میخاهم فرهنگ شخصیام را بنویسم و چیزهای دیگر. داشتم به تاثیر شکرگزاری فکر میکردم. اینکه شاید شکرگزاری بابت نوشتهام این باشد که ابتدا شکرگزار خود همان نوشته باشم و بعد به بازنویسیاش بپردازم. و باز شکرگزارِ بازنویسیاش باشم و دوباره بازنویسی کنم. چون آن حس قدردانی شاید معجزه کند و اتفاقهای خوبی بیفتد. وقتی محبت هست، خشم چرا؟
-رفتم سراغ اتاقم. پارچههای نصفهکاره از چیزی که در ذهنم پررنگ بود، بیشتر بودند. باید آرامشم را حفظ کنم. یکییکی سراغشان خاهم رفت. نشد هم، میتوانم همهشان را تکهتکه کنم و دستگیره درست کنم. پارچهای را قبل از عید گرفته بودم و ازش یک مانتوی مزخرف ساخته بودم. حالا دوباره میخاهم سراغش بروم. بازش کنم و بگذارم روی الگوی جدید. هر چه دوخته بودم را شکافتم. این کار خودش وقتگیر است. سراغ پیراهن مامان هم رفتم که سر آستینش خرابکاری کرده بودم. باید یکجوری سرهمشان کنم. هی با خودم میگویم که تا این را کامل نکردی سراغ چیز دیگری نرو. اما من، میل دارم به رفتن. به رفتن سراغ چیزهای جدید.
-از زرشکپلوهایی که دیروز پختیم، مامان دوتایش را برایم توی قابلمه گذاشته بود. تهدیگی در کار نبود. بعدن که ازش پرسیدم گفت همه را ریخته دور. گفت تهدیگ گرمش خوب است و وقتی سرد شود دیگر به درد نمیخورد. زرشکپلویم را خوردم. اما هیچ اطمینانی نست که آن دومی تا ناهار فردا محافظتشده باقی بماند.
-لباسهایم را دادم ماشین بشوید. زیاد بودند. یا به نظر میآمدند. در حین انجام کارها کلیدر گوش دادم. بعدش رفتم نویسندهساز. در حین نویسندهساز اتاقم را تمیز کردم. وقتی میگویم اتاقم یعنی لوازم مربوط به خیاطی و میزهایم و نخهایی که روی زمین ریخته بودند را. روی قفسهی کتابخانه و دراور دستی نکشیدم. خوشبختانه بدترین بخشها همانهایی بود که تمیز کردم. حالا میشود تویش نفس کشید. دور لپتاپم یکجوری شلوغ بود که ترجیح به ننوشتن بود نه نوشتن. زنگ شادیای در کار تیست اما حال اتاقم بهتر است. خالِ تمیزی هم. چای دم کردم. چای با لیمو عمانی را دوست نداشتم. اما انگار توی گرما میچسبد. نمیدانم چرا امروز تبخال زدهام.
-با پرسه توی کانالی از ژانر فانتزی، متوجه شدم که اپلیکیشن «برق من» مشخص میکند چه ساعتی برق میرود. این پیشگو را نصب کردم تا در برابر بدبختی، غافلگیر نشویم. پیشرفتی در پسرفت.
-افتادم به خاندن درباری از خار و رز. آن میز شلوغی که حرفش را زدم فقط توی اتاقم نیست. شاید در مورد کتابها هم باشد. این روزها کمی عقب افتادهام در مطالعهشان. پس تا جایی که توانستم خاندم و شاید باز هم بخانم. جلد هشتم کلیدر را هم تمام کردم. اوایل که شروع به خریدن کلیدر کرده بودم، قیمت کتاب الکترونیکی در نسخهی متنی بیشتر از صوتی بود. اما حالا تخفیفهای صوتی را کم کردهاند. آن موقع مثلن این را بهانه کرده بودم که متنی گرانتر است و صوتیاش را میخرم. اما فکر کنم حالا حتا با وجود گرانتر بودن، جلدهای آخر را هم صوتی بگیرم و قال قضیه را بکنم. جدن امیدوارم هفتهی آینده، کلیدر تمام شود و با دوستم برویم سراغ لیست استاد کلانتری.
https://t.me/havirism
وای شلوغی خیاطی رو درک میکنم. تکهپارچههای نیمهکاره حواس آدمو پرت میکنه حسابی. اما دمت گرم. کاش ی دست برام بدوزی 😉😉
داشتهام
و
داشتهام
میانِخستهبال
پندداشتهام
به
کودکی
جوانهزدهام
یخنِ پهنِ
والدین
گیرم
چهفایده
دوریگزین
دلوابسته
شدهام
افسوس
درخود
زلزلهوادار
شدهام
به چاهاش
خفه گیچ و تاب لولهای
شدهام
حال
جمعم کردید
مثالِ گذشته
طنینانداز
نشدهام
شعرگونه
https://t.me/ksraaialeezadai
🌿🌿
گزارش نیک فرح ۶۵
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
– ۷ میدهم. کتاب پیوستهای نخوندم. پیاده روی و شنا نکردم.آب هم به مقدار کافی ننوشیدم.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
– عصر دوستان همسرم که طبقه ۱۱ برجمان هستند.به دیدن ما آمدند. از خانمش کلی مطالب و نکات کشاورزی و باغبونی آموختم. او در زمینی که در شمال سالها پیش خریدند نهال پرتقال تابستانی کاشته و کلی پرتقال وسط تابستان برامون آوردن که بسیار آبدار و شیرین بود. “پرتقال والنسیا”
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
– هیچ کتابی😞
– امروز رفتی پیادهروی؟
– امروز فرصت پیاده روی و حتی رفتن به استخر هم نداشتم.😞
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
– از خوردن سالاد کینوا ، فلفل سبز، و مغز تخمه کدو و زیتون شور و حلقه شده، کِرَمبری و ذرت خیلی کیف کردم.
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
– نگران گوش پسرم شدم که ناگهان دو روز پیش یکی از گوشهایش کر (ناشنوا) شد. اما خوشحالم که دکتر خرسندی خودش شخص کروتون درمانی را بهش پیشنهاد داده و برای مرتبه اول هم خودش تزریق را انجام داده. الهی شکر.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
– در باره دختر دار شدن دوست نویسندهام و دختر محبوبم کلی رویا پردازی کردم که چه اسم های دخترانه زیبایی میتوانند برای دخترهاشون انتخاب بکنند اما دختر محبوبم فامیل شوهرش “سُربی” است و هر اسمی را نمیتواند انتخاب بکند. مثلن نیلوفر سربی! و یا هر چیز سربی دیگر😳
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– با مادرم تماس گرفتم و احوالپرسی کردم. چون آخر هفته برادرم کارهای مادرم را برعهده گرفته، و تقریبن من در مرخصی هستم.
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
– کاریکلماتور
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
– من در مورد داستان فکر نمیکنم ولی در مورد خاطرات دهه ۶۰ که در ایران نبودم مطالب زیادی نوشتهام و الان به سال ۱۳۶۲ رسیدم که پدر و مادرم برای معالجه پدرم ویزا گرفتند و پیش ما به کالیفرنیا آمدند. و الان در نگرانی عمل جراحی مهرههای گردن پدرم در سال ۱۳۶۲ هستم .
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
– عمل پدرم در شهر سنحوزه و بیمارستان مرکزی شهر انجام شد و دکتر ایرانی معروف دکتر حمید مهدیزاده ۵ مهره گردنی پدرم را تعویض کرد و چه عمل خطرناک و عجیبی بود در آن سال.
– امروز در وبینار نویسنده ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– جملات ناب کاریکلماتور دوستان نویسندهام، بسیار جالب بود. البته منم سعی کردم جملهای بنویسم.
آباژور کم نوری جلوی لوستر اتاق گوشه نشین شد.(فرح)
پرتقال میخوام که.🍋🍋
گزارش نیک | باجامی
سال واژه: بازگشت
امروز از آن روزهایی بود که انگار هیچچیز سر جایش نبود. بیحالی، بیقراری، علافی، بیحوصلگی و دلتنگیِ وحشتناک برای مامانم، از صبح تا شب مثل سایه دنبالم آمد. نه کاری پیش میرفت، نه حوصلهای برای کاری داشتم. فقط بیهدف دور خودم چرخیدم و استرس، بیدعوت، تمام روز را در جانم خانه کرده بود.
وسط همین سرگردانی، نوتیفیکیشن تلگرام نجاتم داد. یک کانال نوشته بود: «برنامه جیمیجام، با اجرای ابوطالب حسینی و حضور علیمحمد بیدارمغز، پدر تشریفات ایران.»
راستش شاخکهایم تکان خورد. خودِ ابوطالب را کمدین قابل قبولی میدانم، اما حضور «پدر تشریفات ایران» در یک برنامه کمدی، آنقدر بیربط به نظر میرسید که کنجکاویام را تحریک کرد.
بهخاطر علاقه و حساسیتی که نسبت به هتلداری و تشریفات دارم، نشستم برنامه را دیدم. سالهاست دنیای تشریفات برایم جذاب است؛ از همان دورههای هتلداری تا امروز.
و چه کشف خوبی بود.
علیمحمد بیدارمغز ــ با آن نام خانوادگی که انگار خودش دعوت به بیدار شدن است ــ تنها ایرانیِ حاضر در بخش تشریفات سازمان ملل است. از آن آدمهایی که بیشتر از آنکه حرف بزنند، تجربه را روایت میکنند.
چند نکته از حرفهایش حسابی در ذهنم ماند؛ از جمله تفاوت بین جک، شوخی، طنز و کمدی. همین یک تفکیک، برای کسی که مینویسد، کلاس درس است. فهمیدن اینکه هر خندهای از یک جنس نیست، نگاه آدم را به نوشتن تغییر میدهد.
اگر این گزارش نیک را میخوانید، این قسمت را از دست ندهید. بعضی برنامهها فقط سرگرم نمیکنند؛ زاویه دید آدم را هم عوض میکنند و گاهی در شلوغترین روزهای ذهن، همین یک گفتوگوی خوب میتواند روز را از بیهودگی نجات دهد.
حتی وسط یک روز سخت هم میشود یک کشف کوچک اما ارزشمند داشت.
🌿
آفرین عسل
سالواژه: قصهورزی
صبح از خوابی خوب، تمام سلولهای تنم آواز میخواند.
گزارش نیک دیروز را نوشتم چون نفهمیدم کی از خستگی خوابم برد.
به ییلاقات رفتیم. آن بالا هوا خنک و مهگرفته بود. تنها دیدن آشغالهایی که قدم به قدم ریخته بود حالم را گرفت.
گاوهای بیشماری در آنجا میچریدند و سبب شد به دو جملهی روزمره دربارهی گاوها فکر کنم که بماند.
مسئلهی ما با گاوها تمام نشد که یکیشان نزدیک آمد و میخواست بساطمان را بهم بریزد. از نزدیک با آن جثه و شاخها واقعا ترسناکاند.
اخبار، اخبار، اخبار وادارم میکند که بخواهم فقط و فقط سفر کنم، چه با کتاب، چه با نوشتن و چه با پاهایم.
در سفر هیچ روند مشخصی برای خواندن و نوشتن ندارم، تنها شبها میتوانم عقبماندگیها را جبران کنم.
https://t.me/baharehsaeedim
اخبار😮💨
حلزون قشنگم امروز نسکافه با شکلات خورده که هم خودشو و هم حیاط خونش به این رنگ دراومده. مگه حلزونا هم کافیشاپ میرن؟
چقدر این گزینگویه رو دوست داشتم. سعیمو میکنم که دل کسی رو نشکونم ولی اگه تو این مدت نادانسته دل کسی رو شکوندم، روم سیاه منو ببخشین.
سالواژهم جرأتمندیه تمام تلاشمو میکنم که این روشو تو زندگیم پیاده کنم. نمیدونم تا حالا درگیر ماجرای ارث و میراث شدین؟ این روزا عجیب گرفتار این جریانات شدم. به عنوان بچه آخر با جرأتمندی زیاد دارم حرفای نگفته رو میگم. شاید خیلیا خوششون نیاد ولی حقیقته و باید گفته بشه. اونایی که نگفتن اذیت شدن و دامنهی رنجشون به ما رسیده. واقعن هممون داریم تاوان یه انتخاب غلط خانوادههامونو میدیم. اگه حرفتون برای پدر و مادراتون خریدار داره، بهشون با زبون دوستی و عشق بگین که تا زندهن کاراشونو ردیف کنند و ببخشن. چون بعد از مرگ عین ما گرفتار میشن.
امروز دفتر شعر لادن شایانفر و دیدم که ساجده حقپرست طراحی کرده بود کلی کیف کردم. از این همکاری گروهی لذت میبرم. راستی منم چند تا کتاب شعر و داستان نوشتم ولی کسی رو ندارم که ویرایشش کنه و طراحیش کنه. آیا شما کسی رو میشناسید که بهم کمک کنه؟ وقتی جوونا رو میبینم حظ میکنم. میدونی چرا؟ چون فرصت آموزش داشتن و من تو جوونی نداشتم. خدا رو شکر میکنم. که بازم کلی استمرار دارم و همه چیزو با چنگ و دندون آموختم.
فرهنگوارهی فارسی خلاق کتاب فوقالعادهیه، کلی کلمه ازش گرفتم و تو یادداشتام استفاده کردم. بخشندگی استاد و دوس دارم.
نمرهی امروزم ۵ بود چون از خودم زیاد راضی نبودم بسکه حرص خوردم. اونم برای ارث و میراث و کارایی که پدر و مادرمون درست انجام ندادن.
من ۵۶ ساله هستم. ولی سن خودمو ۸ ساله میدونم، چون از زمانی که نوشتم فهمیدم زندگی چیه. من ۸ ساله که شاگرد استادم. عاشق حلزونام چون مثل اونا این راهو اومدم، آرام و آهسته. راهی بود که خودمو با کلمهها شناختم. واژههایی که باهام تعارف نداشتن و بهم واقعیت و گفتن.
https://t.me/golnesasher این آدرس کانالمه نوشتزار، پر از نوشتههای جورواجور.
عالی هستین گلیجانم. آفرین به پشتکارتون.
گذارندهای مفهومها وبینار ها مترادفاند
هدفها مترادف گذارشداده شود
حتیداخل اون واجعهها که استاد گپ زند
پیشاز ۱۰۰کلمهتازه میتوانیدر بیاری
و هرکلمه یک جملهکوتاه نویسی
ذوبشده هایی مخفی.در وبینارها زیادند
بطورِمثال:
آثارهایی نویسندهگان دلخاهیخود دربیارید
و تاقبالابذارید و اونهارا ازدور نگاه کنید
گاهیازکارشانردشوید
بویکشید تمرکزکنید اما رو برنگردانید
طولِهعمرت گاهیگوشهچشمیاندازید
رُتوبتاش سرتاپا مثلِ برقگرفتگی خودهبهبرقدید/
درنمایشِفوتبال خوده دربیارید!
بازیکن پیداکنید فوتبالبازی کنید
وگلبزنید آکسایدبگیرید
تعریف از بازیکنها چجوری پابازیکنند حرفبزنید
عشوهاندازید افتخارکنید و خوده مقایسه محاربه معاشقه مغازله مطلوبکنید
مشغلهایجاد کنید
سوالبپااید
خوده همش درجواب سوالها گرفتارکنید
گشتبزنید ازاقوام خبرگیرید گذارشنیکدهید
رودخانهکنارش سرسبزیهایایست؛ الفزارهای که شبیحای گشنیز، جعفری وکندنااست پیداکنید ازآنجا؛
مقایسه کنید.
وسط شاگردهاییاستاد کلانتری مبارزه تک نفره باهمهجمع و همه دربیارند تکوتک خوده!
باکیفیتتر روز به روز خوده در روزانه نویسیهای خود گذارشدهید
خارجنشو ازمدار خوده وسط مدار قرارده
مدرس و ویراستار خودت و خودت شو
و روز به روز بروزتر خوده گذارشنیکده
وساجدهخانمگفت:
در شعر در زبان ایجادمیشه و خوده ازداخل زبان خارج میکنه…
خوب عزیزم راست گفتی جانم عجب تعریفی
منمموافقم
اما عزیزم تمام نوشتههای نویسندهها از زبان خارج میشه و اینو نمیتوان حتی در شعر گفت
اینو باید در همهواجعهها و سبکهایی نویسندگی باید گفت حتی در رمان، داستانک
و هرچیزی که بنویسندگی ربطدارد حتی روزانه نویسی
ام اتفاق میافته!
وحیشعر، گسترشخیال موافقم در شعر مثلِ وحیمیمونه
اما مه شاعر را کسی میدونم که از هرکلمه بتواند یک شعر بنویسد؛
این وسط نویسندهها این دیگرگونی گذارش، مغاله، فلمنامهنویسها
حتیروزانهنویسها ام گاهی وحیشعر ایجاد میشود
و ایناتفاقمیافتد
و اونها شاعر نیستند
فقطدیدگاه نویساند
کلام یا شعر است یا ناشعر صد درصد عزیزم
موفقم جانم!
هر چیز شعر نیست مهام اینمشکلهدارم
میرم شعرنویسم ضربالمثل یا همان کارکاتورکلمات میشه
یا یک بیانه شاعرانه یا مغالهشاعرانه ویا جوکهای حالتشاعرانه میشه
وبارها هم تمرین میکنم که شعرشه کمِبرابر میشه شعر صددرصد فقط بهکلام خودِماآید
و گاهی پرادیکسکلمات فقطخوده حالت موزیک میسازند انگار دیتارنوازی و آهنگخانی
اینگذارشها از مفهوم پادکست هایاستادکلانتری گرفتم!
خوب بهامیدفردا!
لینککانالم: https://t.me/sadegaalezadai
🌿🌿
گزارش نیک (۶۵)
-برای سال واژهات(نوشتورزی)چه گامی برداشتی؟
-آزادنویسی و نوشتن صفحات صبحگاهی.
-ازیک تاده به امروز چه نمرهای میدهی؟
-صادقانه ۴. جوری که برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت.
-امروز درکدام کتابها پرسه زدی؟
-شب هول ازهرمز شهدادی، جمله قابل تامل کتاب، اساسا مفاهیم اخلاقی درخانه فقرا جایی نداشت.
-ازگفتوگوی امروز چه نکتهای آموختی؟
– نسبت به دیگران بیتفاوت نباشیم
-امروز رفتی پیادهروی؟
– به قصد انجام کاری، حسابی عرقریزان.
– ازخوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
– یک لیوان چای با پای سیب درکناردخترگلم.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– با همسرجان که ازدیروز به مسافرت رفته.
– امروز چه چیزهایی ناراحتت کرده؟
– ضجه زدن دوست صمیمیام در مراسم چهلم برادرجوانش.
– امروز دروبینار نویسنده ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– کاریکلماتور
– امروز چه واژهی یا عبارتی درکانون ذهنت بود؟
– داستان
🌿🌿
کلهی اسب را میخوانم. خوش میگذرد.
نمینویسم چرا آزاد؟ تنبلی شاید.
گربهبچه گیر کرده بود. دیشب. میو میکرد. زیاد. توی حیاط.
آفت جونم کاری بکن. پوسیدیم. چکار مثلا؟
کاریکلماتورها را با مامان گوش دادیم. کیف کرد. من هم.
همه خواب بودند. ناگهان روحی در آمد و گفت. چون روح بود گفتههایش بیصدا بود. کسی نشنید.
پشه را بکشم یا نه؟ خونش را بریزم یا خونم را بمکد؟ دو قطره خون چی از من کم میکند؟ کاش جاش نمیخارید. پشه، بخور و نخار لطفا.
قاب گوشی خریدم. اشتباهی. قاب ها مثل کفشها جا باز نمیکنند؟ کفشها جا باز میکردند؟ انقدر از گوشت پا میخوردند تا جا بشوند.
قرار بود برق برود. نرفت. خوشحال باشم برای نرفتنش یا ناراحت از به هم خوردن برنامه؟ یا عصبانی بابت فضایی ک در مغزم اشغال کرده این جدول قطعی برق؟
خوشحال باش لطفا. چقدر همه خستهایم از غم.
۱. هنوز درد. نگران نه. عجیب ولی. و حرص دربیار.
۲.
– خانم مداح، چندتا از بدترین عادتهاتون رو بگید.
– زیادی دودیدن و کندن پوست انگشتهام.
– دودیدن؟ منظورتون دود کردنه؟ سیگار کشیدن؟
– بله.
– کندن پوست انگشتها رو استعاری میگید؟ یعنی از نوشتن زیاد و این حرفا؟
– نه، رسما؛ یعنی کندن پوست و گوشت انگشتهام با ناخن و گاهی هم با دندون. پوست، گوشت، خون. اتفاقا وقتی دارم مینویسم، تقریبا این کار رو نمیکنم. وقتی با قلم روی کاغذ مینویسم، استخونهای دستمه که درد میگیرن.
– دندون…؟ پوست، گوشت، خون…؟! اِم… ببخشید خانم مداح، نمیتونید این جا سیگار بکشید.
– لیلی صدام کنید.
۳. گپوگفتی لذتبخش با دوست قلمدارِ مردادیام.
۴. داشتم اتاقم را گردگیری میکردم که دارا (برادر کوچکترم) آمد و شروع کرد به صحبت از فیلمهایی که جدیدا آمدهاند. من هم از آن چه اخیرا دیدهام گفتم. یک فیلم و یک مینیسریال بهش معرفی کردم: فیلم «Thelma (2024)» و مینیسریال «(٢٠١٩) Unbelievable».
از بازیهای ویدئوییای که قبلا باهم بازی کردهایم گفتیم. دارا خورهی پلیاستیشن است و بازیهای ویدئویی. من خوره نیستم اما قبلا کم بازی نمیکردم؛ «سوپر ماریو»، «سیمز» و «مورتال کامبت» از موردعلاقههایم بودند. درست است که اول من دارا را با دنیای بازیهای ویدئویی آشنا کردم اما حالا، بهخاطر اوست که در جریان خیلی از بازیهای ویدئویی هستم. گفت نسخهی دوم بازی «Until Dawn» که قبلا بازیاش کردهایم، دارد میآید و گفت میخردش تا من بازی کنم. از بازیهای «انتخابی» است؛ یعنی بر پایهی انتخابهاییست که میکنی و با توجه به انتخابهایی که میکنی، مسیرها و پایانهای متفاوتی دارد. بازی Detroit Became» Human» هم همینطور بود. هر دو را دارا خرید تا من بازیشان کنم. مینشست کنارم و به انتخابهایم نگاه میکرد. خودش بازیشان نکرد.
گفتیم و خندیدیم و آخر دوباره برگشتیم به فیلم. ازم خواست زمانی بگذارم تا باهم فیلم ببینیم. گفتم باشه. کاش نزنم زیرش.
۵. وبینار «نویسندهساز» و خواندن کاریکلماتورهای شگفتانگیز همسفران «مدرسهی نویسندگی». آخر وبینار هم تمرین کاریکلماتورنویسی کردیم. دوتا نوشتم. پس از شنیدن آن شاهکارها، کاریکلماتورهای نزار مرا ببخشید:
«سیگار کوتاه میشد تا دلمشغولی بلند نشود.»
«سیگار ریه را سوزاند چون دل نمیخواست بسازد.»
۶.
– بوی دود مَتنتان خفهمان کرد خانم مداح، جمعش کنیم زودتر.
– لیلی صدام کنید.
(تو مدرسه، همه به اسم کوچیک صدام میکردن، حتی معلمها و ناظمها. فقط یکی از همکلاسیهام هی میگفت مداح. یه بار بهش گفتم:
«ببین عاطفه، بگی مداح دیگه جوابتو نمیدما.» – عاطفه بود دیگه؟
فرداش دوباره صدام زد: «مداح؟»
من جواب ندادم.
«مداح؟»
جواب ندادم.
از اون مداح گفتن و از من سکوت. آخر یه مکثی کرد، به سختی گفت: «ل… لیلی؟»
جواب دادم.
منم چه اوسگولی بودم. بنده خدا عاطفه! – آره، عاطفه بود. فامیلیش رو هم یادم اومد.)
۷.«گوش دادن متضاد صحبت کردن نیست، منتظر ماندن، متضاد آن است. این که وقتی طرف مقابل حرف میزند فقط به جوابهایی که میخواهیم بدهیم فکر کنیم.»
(کتاب «چرا باید زیادتر حرف بزنیم» نوشتهی شاهین کلانتری، ص ۱۸)
https://t.me/LailyMaddah
دود خاکستریه. رنگیه که فک کنم دوسش دار💨
ثمانه جانم 🫂🩶
لیلی و سیگار؟هیچ کس باورش نمیسه
پُرتناقضم آقا داوود 😂🤦🏻♀️🚶🏻♀️
گزارش ۶۵
۲۵ تیر
۱. امروز هم بدوبدو. اما روز خوشطعمی بود. به خودم ۹ میدهم. حسابی به کارهایم رسیدم. و با همکارم کلی سناریو برای گروه درمانی مهارتهای زندگی کودکان نوشتیم.
۲. نه گفتن و دفاع از حریم جزوه کارهایی بود که امروز برای سال واژهام یعنی ارتباط انجام دادم.
۳.ساختار جلسه کتابخانی فردا را نوشتم.
۴.تمرین هذیاننویسی برای چالش یادگیری واژگان انجام دادم.
۵.پچپچه پاییز را ورق زدم:
فرمانروائی گفت: «تا دبیران خودفروش و غلامان مطیع دارم، چرا تن آسائی و جهانداری را آرزو نکنم.»
۶.از مسافرنامه مسکوب خاندم:
«شبها به تور انداختن خواب چقدر سخت شده.»
«خستهام به اندازه کوه.»
۷.جلسه مشاوره با هموطنی در آلمان به همراه پارتنر آلمانیاش. تجربه جالب و نویی بود برایم.
۸.فیلم مارتین ایدن را دیدم.
۹. بعد از گزارش نیک میخواهم فایل وبینار را گوش دهم.
🌱💐🙃
🌿🌿
سالواژهام: نظم
۱. صبح همین که بیدار شدم پریدم حموم. بديش اینه که نمیشه با صدای بلند خوند.
۲. با خمیر مجسمهسازی مجسمه ساختم که همشون پیتزا و ساندویچ بودن.
۳. از کتاب این راهش نیست خوندم. فکر میکردم فکر کردن به مرگ افسردهکننده باشه. ولی نوشته بود که اتفاقا. باعث میشه حداقل برای مدت کوتاهی ببینیم که واقعا چی میخوایم. حتی زندگی سالمتری خواهیم داشت. باعث میشه به فضائل ستایشی هم بیشتر فکر کنیم تا فضائل کاری. شخصا تو دومی غرق شدم.
یکی هم از تفاوت سرنوشت و تقدیر میگفت. تقدیر چیزی هست که برامون اتفاق میافته و کنترلی روش نداریم. درواقع میخوایم اینجوری فکر کنیم. سرنوشت داستانیه که برا خودمون ساختیم و میخوایم دنبالش بریم.
پس داستانهامون رو درست انتخاب کنیم.
۴. از سریال دکتر هاوس دیدم. هاوس تلاششو کرد اما بههرحال بیمار مرد. همکارش بهش گفت تقصیر تو نبود. و هاوس جواب داد که مشکل همینه. همه چیز رو درست انجام دادم اما اون بازم مرد.
۵. درس خوندم. بیماریهای بینابینی، روشهای تشخیصی، نارسایی ریوی.
۶. وبینار رو بودم. روش جدید کاریکلماتور نویسی. امتحانش میکنم.
کارگاه قصهقصه هم بودم. منی که میخواستم از فرم سوالنویسی تقلید کنم. باید فرم جدید کشف کنم.
۷. آهنگی به عربی و انگلیسی یافتم. بد نبود. و آهنگهای اسپانیایی از سریالی قدیمی به اسم Soy Luna.
۸. به بازنویسی داستانم فکر کردم. میخوام کمی طولانیترش کنم و جملههایی رو تغییر بدم. در کل دوستش دارم. اما شاید اینم در آیندهای نزدیک دوست نداشته باشم. همونطور که الان تو قبلیها کلی ایراد میبینم.
امتیاز امروز: ۸
🌿🌿
و مصصمبودنم من را نگه میدارد.
🌿🌿
خوابیدن تا ظهر
کنسل شدن قرار عصر
خرید
استراحت زیاد
🌿🌿
گزارش نیک به سبک « مصاحبه با خود»:
-سالواژهات «واقعیتبافی» بود خاطرم هست، امروز در جهت آن چکار کردی؟
-چه مودبانه هرشب فضولی میکنی دوست عزیز.
-ناراحتی؟
-نه نه اصلن، اتفاقن از استمرارت لذت میبرم.
-خب پس طفره نرو و جواب بده.
-اعصاب نداریا. اوکی. کتاب جدید رو شروع کردم. نه فقط با هدف مطالعه، با هدف درک محتوای آن.
-از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
-۶. چون دلدردِ سگی داشتم. همش گشنم میشد. قهوه نمیتونستم بنوشم. اما خوبیش این بود که وبینار نویسندهساز رو شرکت کردم. اومدم خونه با مامان حلوا پختیم. کتاب خوندم. فیلم دیدم.
-از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
-دوستداشتن و دوستداشته شدن رنگ میده به این دنیای خاکستری.
-امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
-«هنر چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند» از آلن دوباتن.
تازه امشب شروعش کردم و تا همین چند صفحه بسیار از آن لذت بردم.
-امروز رفتی پیادهروی؟
-نه عامووو. راستش یه لحظه به سرم زد عصر یه نمه پیادهروی کنما اما با آفتاب که چشم تو چشم شدم، گفتم من غلط بکنم.
-امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
-هوس حلوا کردم، از سرکار که برگشتم با کمک مامان حلوا پختم. جاتون خالی خعععلی خوشمزه شده بود. نه که چون خودم درست کردم تعریف کنما، واقعن خوشمزه شده بود.
-امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
-همچنان این خاک.
امروز با نگاه کردن به آدمها، نگران سلامت روان این مردم و حتی خودم شدم. مردمی که هر روز داریم تو جامعه کنار هم ساییده میشیم. عین سنگهای رودخونه. وقتی نگاهشون میکنی توی آبِ زلال کیف میکنی و دست میکشی روشون. آره قشنگن اما کی میدونه چقدر ساییده شده.
-امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
-قدمزدن با آدمی در کوچهباغی کاهگلی، شکوفههای گیلاسِ سرکشیده به کوچه، گپوگفتی و رفاقتی و حالِ خوشی.
-امروز با کی تماس گرفتی؟
-هیچ کس. آها نه با مامانم. حالشو جویا شدم که گفت بهتره خداروشکر. من کلن زیاد اهل تلفنبازی نیستم. زود حوصلهام سر میره.
-امروز برای سلامتیت چکار کردی؟
قهوه ننوشیدم. (راستی خانوما تو زمان پریودی سعی کنین کافئین مصرف نکنین. رو تعادل هورمونیتون تاثیر میذاره. میدونم سخته ولی مهمه)
و یه دمنوش بابونه گرفتم که جوابه.
-امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
-دوم دبیرستان شماره موبایل معلمها رو از دفتر دزدیدیم، با دوستم بیتا. بعد زنگ میزدیم بهشون حرف نمیزدیم، فوت میکردیم، اذیتشون میکردیم. اونموقع هنوز کارما اختراع نشده بود، باید خودمون دست به کار میشدیم.
-امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
-«کلمات در کاریکلماتور خوشحالترند». تمرین جالبی برای عقد اجباری واژهها. گویا عینکِ استاد تصادفی داشته منجر به قتل و بعد از تصادف نشسته بر بالین آن جنازه و دلستر آشامیدنش گرفته. اما قتل غیر عمد بوده و اعدام نشده. نه تنها اعدام نشده بلکه آزادش هم کردهاند. شازده به مراسم آن مرحوم رفته. اما قبل از خوردن غذا فاتحهاش را فرستاده.
به هرحال عینک استاد است دیگر.
-فیلم چی دیدی؟
-فیلم «2025-Rental Family» را دیدم. از آن فیلمهای حال خوب کن بود. کمدی خیلی مِلویی داشت. در کل دیدنش دلچسب بود.
-قشنگترین صحنهای که دیدی چی بوده در طول روز؟
چیز خاصی ندیدم متاسفانه.
اودافظظ
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
جان ببر آنجا که دلم برده ای/مولانا
– شعرکی زیستم. منتشر کردم.
– قدری خاندم.
– در بیبرقی زمینوزمان را بد کفتم که از کارهام عقب افتادم.
– پوختودوز کردم.
– نویسندهساز را شرکت کردم.
– مابفی روزم را خراب کردم.
– همدردی با والدین جوانان از دست رفته، روزم را سیاه کرد.
شب بخیر
سالواژه: مداومت
گزارش نیکِ چهارم من
۱. امروز هم با فاضل نظری شروع شد. شعر خواندم، چند بیت را رونویسی کردم و به دیوار زدم. دلم میخواهد چشمم هر بار که به آنها میافتد، یادم بیاید که کلمات گاهی بیشتر از هر نصیحتی آدم را سرِ جایش میآورند.
۲. کتاب شاهراه تأثیرگذاری را خواندم. داخل کتاب یک برنامهی هفتگی برای نوشتن پیشنهاد داده بود؛ آنقدر به دلم نشست که همانجا نوشتمش تا از هفتهی جدید اجراییاش کنم. امیدوارم این بار، نوشتن از روی ذوق نباشد؛ از روی مداومت باشد.
۳. اپیزود دوم پادکست جافکری دربارهی ذهنآگاهی را گوش دادم. از میان همهی حرفها، این یکی بیشتر به دلم نشست که مدیتیشن میتواند راهی مؤثر برای تخلیهی ذهن باشد. ذهن من این روزها پر از رفتوآمد است؛ شاید وقتش رسیده کمی سکوت را هم تمرین کند.
۴. ظرفهای امروز را هم من شستم. شاید کار کوچکی باشد، اما از اینکه این کمک دارد به یک عادتِ پیوسته تبدیل میشود، خوشحالم. بعضی کارهای نیک، همین کارهای ساده و تکرارشوندهاند.
۵. زبان خواندم. گرامر را همراه با نکتهبرداری مرور کردم و حس خوبی داشتم که بالاخره دارم چیزهایی را ثبت میکنم. فقط برای یاد گرفتن کلمات جدید به اشتراک نیاز دارم و هنوز نتوانستهام هزینهاش را جور کنم. فعلاً با همان داشتههایم جلو میروم.
۶. مامان را با ماشین برای خرید بردم و بعد هم برش گرداندم. تمام مسیر حس خوبی داشتم؛ اینکه گاهی میشود با یک رانندگی ساده، باری از دوش کسی برداشت. همین حسِ مفید بودن، خودش نعمت است.
۷. طبق برنامه قرار بود کتاب من سم هستم، بفرمایید را بخوانم، اما وقتی به خانه برگشتم، آنقدر سرم درد میکرد که نه حوصلهی کتاب داشتم و نه حتی نوشتن همین گزارش. گاهی عمل نکردن به برنامه از تنبلی نیست؛ از خستگیِ واقعی است.
۸. به پیشنهاد مامان دعوت مهمانی را قبول کردم. راستش اول دلم نمیخواست بروم، اما رفتم و خوشحالم که رفتم. آن چند ساعت، حالم را بهتر کرد و فهمیدم همیشه ماندن در اتاق، بهترین درمانِ بیحوصلگی نیست.
۹. آزادنویسیِ امروز، یکی از بهترین بخشهای روزم بود. بیهیچ فشاری نوشتم و میان همان جملههای بیهدف، چند ایدهی خوب پیدا کردم. انگار نوشتن، خودش بلد است دست آدم را بگیرد و به ایده برساند.
۱۰. وبینار ساعت پنج را هم شرکت کردم. بخش کاریکلماتورها را خیلی دوست داشتم؛ آنقدر که خودم هم چندتایی نوشتم. بازی کردن با کلمات، بیشتر از آنچه فکر میکردم لذتبخش بود. شاید این هم یکی از همان راههایی باشد که کمک میکند نوشتن، هر روز کمی بیشتر در زندگیام ریشه بدواند.
^^امروز خیلی از اینستاگرام استفاده کردم، ظهر در اکسپلور خیمه زده بودم الان هم از استفاده زیاد سر درد دارم ^^
کانالم:
http://t.me/Maryam_shahbaz
سالواژه: کونیدن
اگر نُه بیدار شوم روز از چهار، پنج شروع میشود. مثل امروز. گزارشات نیک این چند روز را خاند. من باید خانده باشم اما او خاند. بهش گفتم تو که تا سایت اوسکلونتر آمدی پس داستان کوتاهی هم بخان. نخاند.
دستش درد نکند. خودم بیشتر از ده دقیقه حرف نمیزنم اما او هزار ماشاالله بیست دقیقه روزگفتار گرفت از رابطهاش با تایپوگرافی.
بدون اجازهی من پینترست دانلود کرد. آن هم در گوشی من. تجاوز به حریم شخصی تا کجا؟ چندان اشکال ندارد. هر چه نباشد این همه به جام زحمت کشید. ساعتها چرخید و نمونه دید از لوگوتایپ و پوستر و طراحی حروف. بهم گفت چرا تو هم با برنامهی illustar کار نمیکنی؟ گفتم تو پولش را میدهی؟ البته برنامههای رایگان هم به درد لای جرز میخورند. به گمانم باید گدایی را کنار بگذارم و بخرمش. هم نمونهی فارسی دید و هم انگلیسی و هم عربی. ژاپنی هم خاست ببیند اما نیافت با اینکه ژاپنی سرچیده بود.
مدتی فقط حوصلهی کارهای پایه دارم و معناهایم را حفظ میکنم. کارهایم فراتر از حفظ معنا نیست. او را به همین منظور استخدام کردم اما او نیز مثل من.
چند شعری از فروغ خاندم. بله خودم نه او. شعرهای ابتدایی شاید ضعیف یا متوسط باشند اما کاملن بیارزش هم نیستند. کلمهی سنگینغروب از دفتر شعر اسیر را یادداشت کردم.
دو روز پیش به خاطر بیضه نتوانستم به روزسوال بروم پس بهش گفتم وویس جلسه را گوش بده. داد اما بیدقت. آخر جلسه نصیرو تمرینی داد و من چه میبوسم تمرینهایش را. طراحی از محیط. بله از طراحی بیزارم اما از کامل و بینقص و نه اسکیس. با شنیدن صدای نصیرو یادم آمد چند روزی عکاسی نکردهام پس فرستادمش پی عکاسی. متفاوت از همیشه بود. طبیعیست. چون کسی جز من عکس گرفته بود. همگی سمی و کلوزآپ و یکی دوتایی از نظر عدهای احمقانه و عجیب و از نظر برخی شاید هنری. از زیر کمد عکس گرفت. فهمیدم ای دَدَم وای چه قدر کثیفست.
برای درس هم استخدامش کرده بودم اما در این زمینه مثل خودم باسنفراخست. کسی را هم باید استخدام کنم تا شنبه به جایم امتحان دهد. فقط یک درس خاندهام آن هم نصفه. دی ماه که هشت آوردم به معلم زیست الکی برای آرام کردنش گفتم نگران نباشید. خرداد نهاییست. حسابی میخانم. با اینکه گفتم الکی اما میپنداشتم میخانم. بیلاخ.
دختری که در غبار گم شد در رویاهایش پیدا شد. عنوان بدی نیست. گاه عنوان میآید اما داستان نمیسازد. راستی چرا ادبیات نتوانسته بود نصرت را نجات دهد؟ قبل از آشنایی با ادبیات رفته بود سراغ مواد؟ با این سوالات ادبیات را خیلی بزرگ می شمارم یا درد نصرت را کوچک؟
چند کلمه و رابطه به ذهنم آمد. بهش گفتم کاریکلماتورش کن. کرد؟ نکرد؟ یادم نیست.
گفتم برو کتاب بخان. رفت ته و توی آلات نوشتاری را درآورد. باید بنویسم ابزار اما آلات قشنگترست. مرا یاد آلت میاندازد. بعد یاد چیزی که آقای کلانتری دارد اما من ندار، میافتم. دارم کمکم باادب میشوم. با قلم شیشهای آشنا شدم و بس زیبا و بس گران و بس کار باهاش سخت. به نظر سخت میآید.
آزادنویسی کرد. از عدد بدم میآید اما بهترست بهش برگردم. این چند روز آزادنویسیهایم کمتر شده. در واقع معیاری ندارم برای سنجش پس چه زیاد چه کم به نظرم ناکافی.
آزادنویسیهای این چند روز را ریخت در مخلوطکن و معجونی ساخت که پشمهای الهه کز خورد. بهش گفتم گسست زبانی را نشان بده. پرسید یعنی چه. گفتم نمیدانم. تو فقط نشان بده. مشخصن رید. سطحی و زورکی. شاید در داستان عمق مییابد. آن هنگام تناسبی بین فرم و محتوا پدید میآید. گسست زبان دلیلدار میشود.
رفت وبینار نویسندهساز. بحث، بحث کاریکلماتورهای همسفران.
بعد از وبینار انرژی یافتم. ناهار نخورده بودم. نه از سیری یا دوست نداشتن. حسش نبود. در قرداد هم بندی برای غذا خوردن ذکر نشده بود. پس به جام نخورد. البته انرژی فقط در حد جویدن بود و نه غذا گرم کردن. برای همین فقط ساقه طلایی خوردم و دو تانکر آب بعدش.
رفت جلسهی قصهقصه. میگفت بحث در مورد داستان چخوف و پرسشنامه بود و برنامههای آینده. انرژی بعد از جلسه بیشتر نشد اما معدهام داشت سوراخ میشد. به خاهر زری گفتم غذا گرم کند. با کلی اصرار و ناز و ادا قبول کرد. بوی عجیبی میداد. نخوردم. به خاهر زری هم گفتم. گفت بخور بابا از سرت هم زیادیست. چه بویی؟ بوی غذا همینست. راست میگفت. این چند روز فقط نان سق میزدم بوی غذا یادم رفته بود. پس خوردم. ذره ذره. غذا خوردن هم خستهکنندهستها. هی قاشق را بیار بالا ببر پایین. هی میخوری. هی گرسنه میشوی. از جنس تکرارست و تکرار برام مساوی با ملال. کارهای خانه مثلن. مدام جارو و گردگیری بعد دوباره از فردا همه جا خاک. خیلی کارها تکرار میشود اما هر بار دقیقن همان شکل نیست. آزادنویسی امروز با دیروز فرق دارد. کتابی که امروز میخانم با دیروز متفاوت. حتا اگر کتاب یکی باشد صفحه فرق دارد. کارهای خانه یا روزمرگی ولی نه. عینن تکرار میشوند.
بهش گفتم در مورد داستان کوتاهم آزادنویسی کن. کرد. دستش هم در نکند. هر چند داستانی بیرون نیامد که. داستان کوتاه طبق رابطهام با یک همکلاسی. در آزادنویسی داشت جزییات رابطه را را مرور میکرد. چیزی یادش نبود. مثلن برای همین یک سال پیشست. سوالهایی هم پرسید. در حاشیهی عشق. در مرکزیت علاقه و رابطه: جدا از عشق اصلن علاقه بود؟ یا فقط کنجکاوی؟ یا ترکیبی از هوس و کنجکاوی؟ به خاطر این سوالات نگاهی گذرا انداختم به بقیهی رابطههایم. چه دوستانه و چه کراشانه. بیش از پیش فهمیدم به جز یک نفر احساساتم در مورد همه بعد از رابطه از بین رفته. انگار نه انگار. نه متنفر و نه علاقه. همان همکلاسی هم. تنها مثل اوایل پریچهره میدانمش. شاید زیبایی مثل شعری نابست که برای دهمین بار هم باز دلچسبست.
بهش گفتم به فلانی پیام بده و پروژهی آشنایی را پیاده کن. گفت ایشالله فردا. لنعتی فقط پول یک روز استخدام را دارم.
بهش گفتم گزارش نیک را بنویس و لازم به گفتن نیست که نوشت. نمیدانم چرا تر و تمیز اما این چنین ساده نوشته. تازه بیشتر متن را با تداعی پیش برده تا گفتن جزییات. مثلن بهش گفته بودم چند نمونه تایپوگرافی که دیدی را توصیف کن اما کو؟
بدون دستور من خودجوش در نشریهی نویسندگی مشارکت کرد. باریکلا بهش. به لطف نشریه ذهنم با مفهوم مخاطب دارد درگیر میشود. تازه به لطفش دارم عاشق شاپور زمانه هم میشوم. ترکیب طنز و جدیت در او بوسیدنیست.
کانال: https://t.me/hphp137
گزارش نیک با پرسشهای استاد کلانتری در مصاحبه با خود:
– برای سالواژهات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
از کتاب روایت یا ناداستان؟ چند صفحهای خواندم برای تقویت نظری.
–از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
7 از ده. یادداشتها تو ذهنم ماسیدند و وقت نشد تایپشان کنم.
–امروز چه کلاسهایی داشتی؟
جریان قصه قصه از مدرسه نویسندگی- سوپرویژنی آنلاین استادم در کارورزی
–از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
از پادکست سرانجام چگونه واقعیت را تشخیص دهیم؟ الهه علیزاده در سرزبان از تقسیمبندی واقعیت خوشم آمد و اینکه وجود و موجود فرق دارند. از تأکیدش روی مهارت شاگردی چند روز پیش اینکه ناامید نشوم که آهسته و پیوسته بلاخره واقعیت، حقیقت و پرسش را یاد خواهم گرفت.
از پادکست هنر شاگردی کردن؟ محمدرضا شعبانعلی این طور متوجه شدم قدم اول یادگیری شاگردی هست. شاگردی هم یعنی موقع ارائه درس استاد پذیرا و منفعل باشی.
–امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
=طرحوارهدرمانی برای طرحوارهدرمانگر
=برای امروز کافی است یادداشت 15 فوریه، پنجشنبه: « ببین چگونه کاغذ خطوط نوشته شده را میبلعد!»
=زبان، حقیقت، گفتگو: بخش خطابه چگونه آغاز میشود؟ را خوندم. که شامل 1- موضوع، 2- دانش کافی («رابطۀ دانش و اطلاعات رابطۀ عموم و خصوص مطلق است.» دانشمند اطلاعات دارد ولی هر کس که اطلاعات دارد لزوماً دانشمند نیست. برای دانشمند شدن علاوه بر اطلاعات کافی به شاگردی نیاز است.)، 3- روش مناسب.
=همین حوالی دور دست ربه کا سولنیت: جستار یخ. فرانکشتاین مری شلی. یخ و سرما نمادهای اصلی این کتاب هستند. والتون: در یک کلام این کاوش خیرهسرانه را اقدامی مفید برای تمام بشریت میداند. یخ نابودگر، یخ محافظ و نگهدارنده. ما از زبان دما برای توصیف شخصیت و احساسات هم استفاده میکنیم. دلگرم، خونسرد، سردمزاج و گرمای شور و اشتیاق. منجمد شدن: توقف زمان، توقف پیشرفت و پیشروی و توقف یک فیلم.
=کتاب ناداستان یا روایت؟ معنای پنهان یک واژه. فصل دوم گونهشناسی ادبی: فیکشن، و نان فیکشن و سمی فیکشن. مهمترین ویژگی فیکشن امکان آرامش جهانهای بدیل است. دروغ شیرین که به حقیقتی تلخ راه میبرد. روشهای نوشتن در فیکشن: 1- خلق جهان داستانی، 2- شخصیتپردازی عمیق، 3-کشمکش و درام 4- زاویه دید و 5- زبان استعاری و تصویردار.
–امروز رفتی پیادهروی؟
به خاطر مشکل حرکتی از پیادهروی خجلم. اما 1 ساعت آنلاین با دوستانم در گروه ورزش و کاردرمانی حرکتهای کششی انجام دادم.
–امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خربزه با نان.
–امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
ناراحت یکی از دوستانم شدم.
–امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
نوشتن دو تا یادداشت. یکی به الهه جان علیزاده که ازش تشکر کنم به خاطر معرفی پادکست شعبانعلی و دیگری به ریحانه بنویسم و بگم فرانکنشتیاین رو هم خواهم خواند و هم خواهم دید. چون ربه کا سولنیت ازش نوشته و من را حساس کرده.
–امروز با کی تماس گرفتی؟
هچ کس.
–امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
موکت که تو وبینار نویسندگی باهاش تلاش کردم 10 تا جمله بسازم.
–امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند من فعلاً پروپزالم هستش. منتظرم استادهای عزیزم نظر اصلاحی دوم بفرستند، ببینم میتوانم از پروپزالم دفاع کنم.
–امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
موقع خوردن خربزه با نان. یاد این پرسش افتادم آخر چرا خر بزه؟ چیز دیگری میشد 😊.
–امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کاریکلماتور. یکی از کاریکلماتورهای من هم با اینکه تو کلاس مورد قبول نشده بود، ولی تو صفحه کاریکلماتور ثبت شده بود. واقعاً از دلرحمی استاد به ذوق آمدم. برای شاگردی خوب بودن استاد همدل لازم است.
–فیلم چی دیدی؟
میرم ادامهی her را ببینم 😊. نخندید. وقت نکردم.
–نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/bidemajnoon9
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
ساعت ۹:۴۷ صبحه. دارم چای میخورم و فکر کردم بخشی از گزارشم رو بنویسم.
تا به این ساعت، ورزشم رو انجام دادم، دوش گرفتم، حیاط رو شستم، لباسها رو انداختم توی لباسشویی تا زحمتش رو بکشه و از عامر خواستم تا اون تخممرغ زردچوبهایِ خوشمزهاش رو برای صبحانه بپزه. الان چند شبه که شام نمیخوریم و صبحها هر دو شبیه زامبیهایی میشیم در طلب غذا!
**در ادامهی روز:**
تصمیم دارم برای ناهار بال تهدیگی درست کنم، پس بالهای مرغ رو بیرون فریزر میذارم تا یخشون باز بشه. ولی قبلش برای درست کردن یه نون تست دیگه، دست به کارِ ساخت خمیر شدم تا بعد از تموم شدن بقیهی کارها، مراحل استراحتش هم طی شده باشه.
بعد از درست کردن خمیر و بیرون گذاشتن بالهای مرغ، میرم سراغ جاروبرقی کشیدن خونه؛ ولی قبلش میرم لباسهای شسته شده رو روی بند رخت توی حیاط پهن کنم تا آفتاب بقیهی کارها رو انجام بده.
عامر برای خرید گوشت و تخممرغ میخواد بره شهر، ولی قبلش میره تا به مادرش سر بزنه. تا اومدن عامر چهار ساعتی طول میکشه و من تو این مدت، آزمون تعیین سطح زبان میدم تا توی کلاس زبان شرکت کنم.
خمیر رو درون قالب نان تست برای استراحت دوم گذاشتم. جدیداً تونستم قلقهای پخت نون رو خوب یاد بگیرم و نتیجهاش میشه یه نون پوک، مستطیلیشکل و خوشمزه. راستش از خودم خیلـــــی راضی هستم.
قبل از اینکه ناهار رو آماده کنم، با لیلا گلی صحبت کردم و جویای احوال خودش و گربهی تپلی و نارنجی قشنگش (روبی) شدم. اون هم راجع به بازخورد استاد در مورد داستانم در گونهی ادبی آرگو پرسید. بعد از دم گذاشتن ناهار هم رفتم سراغ درست کردن دوغ و ماست محلی با دِلال و موسیر.
کلی ظرف رو دستم مونده بود که همه رو شستم؛ کمکم میتونستم سوزش و درد زانوم رو حس کنم (نباید زیاد سرپا بایستم). لباسهای داخل حیاط به خاطر گرمای وحشی بیرون کاملاً خشک شده بودن، پس مشغول جمع کردن و تا زدنشون شدم و سر جاشون توی کشوها قرارشون دادم. بعد هم همهی خونه رو جاروبرقی کشیدم.
عامر از خرید اومد و ناهارمون رو خوردیم.
خمیر رو که بعد از این مدت استراحت در قالب بالا اومده بود، گذاشتم داخل فر. ده دقیقه گذشته بود که برق رفت! پر از دلشوره و استرس شدم از وضعیت نون توی فر. خوشبختانه بعد از پنج دقیقه برق برگشت و پخت نون به خوبی ادامه پیدا کرد.
**وارد بخش سوم روز میشیم که داره به عصر نزدیک میشه:**
ساعت ۴:۳۰ به پوکی غذا دادم چون دلم میخواست رشد کنه و باهاش خمیر نون ترش درست کنم. پوکی پسر خوبی شده و توی ۴ ساعت و نیم رشد بسیار خوبی داشت.
بعد از غذا دادن به پوکی، رفتم سراغ شستن گوشتها و بستهبندی کردنشون. از صبح دلم میخواست بقیهی سریال You رو ببینم ولی اصلاً فرصت نکردم. وبینار نویسندهساز رو دیدم و در حین دیدنش ظرفهای ناهار رو هم شستم. بعدش هم چای دم کردم.
با خواهرزادهام تماس گرفتم و کلی با هم صحبت کردیم. حالا که چای دم کشیده، با عامر دو تایی چای مینوشیم.
نزدیکیهای ساعت ۷:۳۰، رشد پوکی عالی بود. به سرم میزنه شروع کنم به ساخت خمیر برای نون؛ آخه بگو دختر، مغز خر خوردی؟! الان چه وقت خمیر درست کردنه؟! رفتم چند تا فیلم توی یوتیوب دیدم و جوگیر شدم که برم شروع کنم.
یواشیواش خوابم گرفت، قهوه خوردم خوابم بپره ولی چندان تأثیری نداره. الان که دارم گزارش مینویسم و ساعت ۱۱:۳۰ شبه، خیلی خوابم میاد.
آدم رو سگ بگیره، جو نگیره؛ حکایت من شده!
آخر هفته بود و استراحت و پارکنوردی. دیدن دلخوشی مردم برای لحظهای آرامش خیال بود و گوش دادن به آلاچیقهای آهنگین که هر کدام ساز خود را میزدند. خریدن گردنبند دستساز چوبی برای هدیه به دوستم بود و لذت بردن از هنر دستانی که از چوب افرا و عناب زیبایی خلق میکنند. تا خرخره خوردن پلو خورشت و لیس زدن بستنی بود و به باد دادن زحمت سه روز باشگاهروی و پارک نوردی و سالم خوری. عذاب وجدان از بالا آمدن شکم بود و قول دادن به تکرار نشدن آن بر درب مقدس آشپزخانه.
آخر شب هم یک نفس خواندن داستان «مد و مه» بود و دقت به تکرار فعلها و نحو جملات.
لازم است یک بار که نه، چند بار بخوانمش. کلمه به کلمه، جمله به جمله، برای سالواژهام «بیشنویسی»:
«انگار اصلا نیست، انگار اصلا هست»
«من از صدای پای همه میشناختم، کدام کیست»
قهوه خوردم و یک تکه تست و کرهی بادام زمینی. یک ساعتی دوچرخه زدم. بعد رفتم شنا. چقدر معلق ماندن روی آب را دوست دارم. حس سبکیِ آغشته به رهایی. در استخر انگار بمبِ آدم ترکیده بود. تا تنم را روی آب رها میکردم با ضربههای یکی تعادلم بهم میخورد. جکوزی سرد بود. سونا بوی استوخدوسِ کپکزده میداد.
برگشتم خانه. بمب اسباببازی ترکیده بود.
زرشکپلو حسابی چسبید.
قهوه خوردم. یک ساعتی خانهداری کردم. یک ساعت بعد دوباره اوضاع همان بود.
آزادنویسی کردم و در میانش به صحنهی جالبی برخوردم که دلم خواست برای ادامهی رمانم گسترشش دهم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. چقدر کاریکلماتورها به جانم چسبید.
هنوز به داستان دیروز فکر میکنم،داستان «بچهها بازی نمیکنند» از جعفر مدرسصادقی. چرا وقتی بخشی از داستان را خواندم نسخهی ویراسته بعد از نیم قرن را پسندیدم اما وقتی نسخهی کامل هر دو را خواندم، داستان ۵۰ سال پیش با وجود خامی و مشکلاتِ داستانی، به جانم نشست؟
حین خانهداری چهارم، دو وبینار گذشته را گوش دادم و حسابی لذت بردم.
تورقی به کتاب « فرهنگوارهی فارسی خلاق» داشتم و واژهی جدابافتگی از ابوالقاسم پرتو اعظم توجهم را جلب کرد:
«چرا من از برادرهایم تافتهی جدابافتهای بودم؟ بیگفتگو این اندیشه در من دیری نپاییده است. در کوتاه هنگام جدابافتگی را پذیرفتم. آن را همانند سرنوشت دگرگون ناپذیر به گردن گرفتم ولی چیزی درون من همواره در برابر این جدابافتگی ایستادگی میکرد.»
چقدر خوب میفهم واژه به واژهی آن را. گویی زمانی شرحی از حالم را کسی نوشته، بیاینکه مرا زیسته باشد.
https://t.me/samiraneshanifar
سال واژهام: ریل گذاری
خوابم را مینویسم و خیلی کم صفحات صبحگاهی. چرا از اول صبح یادم به تمام ناتمامیها میافتد؟ خوابی هم که دیدهام بیشتر یادم میاندازد که چقدر گیر افتادهام.
سری به مامانم میزنم. حوصله ندارم. دلم، تنهایی میخواهد.
دخترم تا ظهر خواب است. بیدارش نمیکنم. ناهار را پیش مامان میخورم.
بعدازظهر به زور دختر جان را بیدار میکنم. میگوید: «ناهار چی داریم؟». میگویم: «گراتن مرغ». میگوید: «من گراتن مرغ نمیخوام». دلم میگیرد. فکر میکنم زمانی را که در آشپزخانه سپری کردم، میتوانستم آزادنویسی کنم و یا مطالعه. دلم گریه میخواهد و تنهایی.
کمی از کتاب «نام من سرخ» را میخوانم و خودم را غرق در دنیای رمان میکنم.
عصر همراه با مامانم و دخترم به خانهٔ مادر شوهرم میرویم.
شب همسرم میآید دنبالمان تا با دختر عموها برویم باغ. در راه با همسرم بحثی در میگیرد، حالم گرفته میشود. هدفون توی گوشم میگذارم و وبینار نوبسندهساز گوش میدهم. تصمیم میگیرم تا رسیدن به مقصد با همسرم حرف نزنم. این روزها تحملم پایین آمده است. ترجیح میدهم حرف نزنم و در لاک خودم فرو بروم.
کینهای نیستم. گوشیاش را به دستم میدهد تا چیزی را جستوجو کنم. میگیرم و حرف میزنم.
کانالم را به روز میکنم. نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
سالواژهام ؛استمرار
امروز معدهی بیچارهی من مستمر دردناک بود.
حالا هی شربتهای آلومینیوم منیزیم دایمتیکون بخور، افاقه نمیکند.
صبحی، نه خیلی زود، هی نوشتمو و نوشتم
آنقدر که متوجهی گاف و گیجیم شدم.
این که کجا درستم و کجا غلط.
نمره امروزم، ۵ است.
کتابچهشعر لادن جانِ شایانفر دیگ احساسم را به جوش آورد.
ناهار شامیکباب داشتم، توی سسش، رب آلو ریختم مزهش عالی شد.
از گلو نرفته بود پایین که معده درد پرید وسط شروع کرد به طغیانگری.
بعد ناهار و معدهدرد، یه خورده خوندم، یه خورده نوشتههامو ادیت کردم، یه شات اسپرسو خوردم.
بعدش افتادم توی یه گردابِ لاجرم.
یهو دیدم، ۵:۴۲ پیامه
خداروشکر وبینار نویسندهساز جای خالی برامداشت.
کاریکلماتور شنیدم.
هر دو گونه داستان ِ بازی بچههارو خوندم. دم جعفر خان گرم.
تماس تصویزی گرفتم با خواهرم، دلم تنگه براش
و تماس تلفنی با مامان خانوم
پیادهروی کردم
ذهن مغشوشمو ناز میکنه پیادهروی.
امروز پر از خاطره و آرزو بودم، زور خاطرات تلخ و آرزوهای بربادرفته، زیاد بود.
واژه نساختم
فیلمم ندیدم
اوه چرا فیلم دیدم
فیلم جشن فارغالتحصیلی یه دختر خوشگل کوچولو رو.
راستی، دردم مثل انرژی میمونه، نابود نمیشه، فقط از عضوی به عضودیگهمنتقل میشه. الان معده آرومه، تیروئید که ندارم، جای تیروئیدم درد میکنه.
اینم آدرس من👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
سالواژه: تغییر
۱- امروز نوبت من بود که آشپزی کنم. دمپاییهایم را پوشیدم و گوشی به دست رفتم توی آشپزخانه. در حالی که با تلفن حرف میزدم، پلوپز را روشن کردم و مشغول درست کردن واویشکا شدم. مامان هم مثل همیشه شاکی بود که چرا یکدستی آشپزی میکنم. همیشه میگوید: «آخر هم خودت را بیچاره میکنی، هم من را.»
۲- توی اینستاگرام میچرخیدم که دوست دوران کودکی و نوجوانیام را پیدا کردم. این اتفاق من را به آن سالها برد و حسابی دلتنگ شدم. برایش پیامی فرستادم، شاید این ارتباط گسسته دوباره وصل شود.
۳- در اوج گرمای بعدازظهر، همه را به صرف میوهای که برایشان آماده کرده بودم دعوت کردم؛ اگرچه مامان چای تازهدم را ترجیح داد.
۴- تا ساعت پنج، یکسره غرق خواندن رمان «غریبهای در خانه» اثر شاری لاپنا بودم.
۵- طبق معمول هر روز در وبینار شرکت کردم و مبحث جذاب کاریکلماتور، من را دستبهقلم کرد.
۶- بعد از وبینار، شربت آلبالوی مجلسی برای خودم درست کردم و آزادنویسیام را هم یکنفس نوشتم؛ روان و دلچسب، درست مثل همان شربت آلبالو.
۷- بعد از مدتها، شقایق و مایلو پای من را به شبنشینی پارک محله باز کردند. در پارک چرخی زدم، حال همه را پرسیدم و کمی قدم زدم.
۸- در حالی که خاکی و بیریا، کف زمین و میان جمع دوستان نشسته بودم، کانالم را بهروز کردم.
چه صمیمی و بی آلایش
سال واژه: سکوت
۱- آزادنویسی
۲- فهرستن کارهای روزانه
۳- بدوبدو، تمیزکاری و آشپزی
۴- بازی با پارسا (کتاب خلاقیت)
۵- ادامهی کارهای خوردهریز خانه
نمرهی روز: ۲ از ۵
shadisafavi.ir
https://t.me/shadisafavi
➖️ برای سالواژهات، «تحرک و پویایی »، چه گامی برداشتی؟
آزادنویسی. خواندن. رونویسی
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمره ۵.
➖️ امروز چه کلاسهایی داشتی؟
قصه قصه
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
گاهی اوقات بهتره جواب برخی سوالات را
خیلی کلی بدیم و از شرح و تفصیل پرهیز کنیم. اینجوری دردسر کمتری شامل حالمون میشه.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب شعر زمان ما اخوان ثالث.
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
نشد که برم.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خوراک لوبیا
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
تماس ورودی داشتم، خودم به کسی زنگ نزدم.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
مهربونی.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
نبودم نفهمیدم.
➖️ فیلم چی دیدی؟
ندیدم.
—از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
هشت. همه چیز طبق برنامه پیش رفت و پرتی وقتم کمتر بود.
—از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
هر چه بیشتر زندگی کنی، تداعیهای بیشتری را هم تجربه میکنی.
—امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
داستان دوم کتاب مَدومِه ابراهیم گلستان را خواندم. مطالعهی رود راوی و نبرد هنرمند را هم ادامه دادم.
—امروز رفتی پیادهروی؟
چرا نمیروم پبادهروی؟ امروز دقیقا یک هفته است که اصلا بیرون نرفتهام.
—امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
باسلق. خداراشکر پروژهی حذف قند به چوخ رفت.
—امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
جنگ و اخبارش، قطعی مکرر اینترنت.
—امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
کتابچهام. بازنویسی نهاییاش مانده و به زودی آماده میشود.
—امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکس. اهل گفتوگوی تلفنی نیستم، مگر به ضرورت.
—امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
خودخواهی. آدمهای خودخواه.
—امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند را فعلا فرستادهام مرخصی.
—امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
غیرقابل پخش
—امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
خواندن کاریکلماتورهای منتخب کارگاه.
https://t.me/sarachegenii
سلام خیلی خوب سوال از خودت پرسیدی آفرین بر شما 🩵💙💚
گزارشنیک “1405/4/25” تیرماه. روز پنجشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “هفت مردمان موثر” و ” عادت هشتم” از استفن آر. کاوی را شروع به خاندن کردم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
بخش کوتاهی از داستان کوتاه داستان کارگاه ۵ را بازنویسی کردم.
بعد از ناهار زمانی را خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
قصهقصه را شرکت کردم.
آهنگی که در نویسندهساز پخش میشود از شماعیلزاده یاد یکی از دوستان تئاتری میافتم که چقدر شماعیلزاده گوش میداد، به منم همیشه پیشنهاد میداد.
در زمان آهنگ کلن او را با تمامیتش به یاد میآورم.
چقدر حسها و احساسها هر چقدر سالها از آنها گذشته باشد بازهم با موسیقی دوباره به روح همان لحظهها میروی.
کانالی زدم برای کتابهایی که استاد بزرگوار در کانال مدرسه نویسندگی میگذارند، به آنجا انتقال میدهم تا برای خاندنشان راحتتر باشم.
موهام آجی کوتاه کرد. قیچی را خودم گرفتم خودم بیشتر زدم.
آجی گفت خودت زشت نکن دیگه. چرا همه را میزنی.
گفتم فردا کلن قبل شستشو همه را بزن. کچل کن. نمیخاهم. اذیت میکند.
طراحی خانم ساجده بزرگوار دیدم. خیلی خوشم آمد.
به آجی گفتم هر زمان بخاهم شعرهام یا هر چی چاپ کنم طراحش پیدا کردم. کامل با طرحهاش روحم و خودم پرواز میکردیم. مخصوصن اسب و ماهی قرمزی را خیلی دوست میدارم.
https://t.me/speechoff
کودتای ساسها
رفتم حرم با مامان، در حرم از مامان جدا شدم، رفتم که تنهایی یک گوشه را عر بزنم. نیم ساعت از مسیر برگشت را پیادهروی کردم. خانه را تمیز کردم، ظرف شستم.
به مامان غر زدم که این موجودات خونخوار کوچک در خانه زیاد شدهاند، باید به فکر سمپاشی باشیم. مامان گفت: «فردا خاله مهمان دارد، شاید خانه ما را هم لازم داشته باشد.» گفتم:«که مهمانهای بنده خدا ساسها را با خودشان ببرند خانهاشان؟ بعد هم مجبور شوند خانهاشان را هم سمپاشی کنند.»
مامان رفت دنبال سم، من و خواهرها هم خانه را ریختیم به هم. با جاروبرقی افتادم به جان درز مرزها و تازه متوجه شدیم اوضاع از آنچه به نظر میرسید بدتر است، نفوذ سوسکی این ساسها یک کودتای کامل بود.
مامان با سم برگشت، همه درز در و پنجرهها را بستیم، زغال را گداختیم و سم را ریختیم.
چه سمی بود لعنتی، دودش به گلویم نرسیده، تا فیها خالدونم را سوزاند.
در خانه را بستیم و سرفهکنان راهی خانه خواهرم شدیم.
در نهایت این گزارش بیشتر از اینکه نیک باشد، ساسی است اما خب…
نداگفت آدرس کانالم را هم آخر گزارش بنویسم
این هم آدرس من:
https://t.me/meslenafas
گزارش میگ میگ
۱. از صبح تا شب یک پیتژا نوشت.
۲. بخشی از کتاب کودک، خانواده، انسان رو خوند.
۳. دوتا داستان کودک گوش کرد.
۴. ویس بازخورد کارگاه الهه علیزاده گوش داد.
۵. نویسندهساز رو بود.
۶. تمرین کارگاه رو نوشت و ارسال کرد.
۷. کارگاه پایه کار رو شرکت کرد.
۸.شام ماکارانی پخت و با هماتاقیش خورد.
۹. داستانک نوشت و انتشارید.
۱٠. با هم اتاقیش حرف زد. با بابا و مامان هم تلفنی.
امروز، دقیقاً ۲۵ روز از آغاز تابستان گذشته بود. سعی کردم شکستگیهای قلبم را با قلم درمان کنم و فاصلهی میان واژهها را با مهرِ قلبم را از میان بردارم.
سعی کردم بیشتر کنار خودم باشم؛ برای خودم بنویسم، با خودم حرف بزنم، با خودم بگریم و به خودم قولِ خندیدن بدهم.
راستی، امروز خورشید نیز به قلمم سلام کرد و قلمم، تصویرش را با اشعههای طلاییسهگوش کشید؛ درست مانند نقاشیهای کودکانهام.
گل آفتابپرستِ باغچه نیز امروز با شگفتنش انگار به من سلام کرد و من با فشردن آب برآن لبخند زدم.
انگار امروز قهرمانِ خودم بودم؛ چون تلاش کردم بیش از هر چیز، کنار شکستگیهای قلبم بایستم، قلم را محکم در دست بفشارم، بگذارم مرا بر کاغذ بنگارد و دنیا را از دریچهای دیگر، با نگاهِ امیدوارانهی خود، ببینم.۰
سالواژهام: تمرکز
گلو و سینهام سنگین است. دیشب خوب نخوابیدم. نمیدانم این گلودرد یکهو از کجا آمد. پسر خودش صبحانه میخورد و میرود سر کار. کتاب و دفترم شبها کنار بالشم هستند.کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» را برمیدارم و کمی میخوانم. در مورد اختیار است. از همان توضیحات اولش حس خشم میگیردم. حوصلهام سر میرود. میبینم توی دلم دارم به نویسنده میگویم دستبردار از این مسخرهبازی. زیر سوال بردن بدیهیات و باورهام چقدر برایم گران است. فکرش را میکردم؟ بعد میافتم روی دور و باهاش همراه میشوم. کمکم بلند میشوم و دستی به سر و رویم میکشم. با توجه به حالم تصمیم میگیرم ناهار سادهای بپزم. ماهیها را که از دیشب گذاشته بودم توی یخچال که یخش آرام باز شود، برمیگردانم به فریزر. صبحانه حاضر میکنم. پیش از صبحانه یک لیوان چهارتخمه جرعهجرعه مینوشم. به خیال خودم محض اثر کردنش بلافاصله نمیروم سراغ صبحانه و آشپزخانه را جاروبرقی میکشم.
بعد از صبحانه، به فاطمه پیام میدهم و احوالپرسی میکنم. کتابچه را در کانال انتشار میدهم. با جارو برقی میافتم به جان هال و اتاقها. وقتی برمیگردم سر گوشی، از این همه لطف دوستان خوشحال میشوم. هم برایم پیام گذاشتهاند و هم در کانالهایشان همرسان کردهاند. از مهر تکتکشان تشکر میکنم. میبینم تصاویر خیالانگیز کتابچه نظر دوستان را هم گرفته. درست مثل خودم که شگفتزده شدم از این همه سلیقه و هنری که ساجده به خرج داده بود. حدس میزنم دانشگاه باشد برایش پیام میگذارم. یکبار دیگر تشکر میکنم و قلب درخشان و دستان مهربانش را میبوسم و بعد چشمان خیسم را پاک میکنم.
نیم ساعت آزادنویسی میکنم. میخواهم در یادداشتی، از قدمهایی که در این ده روز برای سالواژهام برداشتهام بنویسم. ساعت دوازدهو نیم برمیخیزم برای پخت دمپخت گوجه. مشغول پختوپزم که تلفن زنگ میخورد. منصوره بانام عزیزم است با یک دنیا محبت. پسر میآید. شربت خاکشیر و آبلیمو برایش درست میکنم. خمیر نان هم میگیرم، سفارش جاماندهی همسر. بعد از ناهار، خمیر را راهی فر میکنم. تا پختنش با خواب و بیحالی میجنگم و باز مهر دوستان است که میبارد. با پیام شکوه اشک توی چشمم مینشیند. از ذوق مینا به وجد میآیم. امیدوارم بودم که نامه و اسمش در کتابچه، شادش کند. طبق معمول اوقاتی که مورد توجه قرار میگیرم، توامان خجول و خوشحالم. راستش اصلن فکرش را نمیکردم. امیدوارم به زودی برایشان جبران کنم.
راه بلند و روشن شعر در پیام ساجده به دلم می نشیند. با خودم تکرارش میکنم بلند…بلند و روشن… امیدوارم باشم و بپیمایمش.
میخوابم و بعد در وبینار نویسنده ساز حاضر میشوم. استاد از کاریکلماتورهای دوستان میخواند. بعد هم تمرینی میدهد. یک کلمهی عینی و چند تا فعل برمیگزینیم برای کار. مشتاق میشوم بهش. بعد از وبینار، حین ظرف شستن توی ذهنم باهاش بازی میکنم. دو سه تایی میسازم که این یکی بیشتر به دلم مینشیند: هارت و پورت پنکه برای گرما، باد هواست.
میخواهم بروم حمام. خمیازه میکشم مرتب. تصمیم میگیرم نروم و تا خانه خلوت است، باز هم قدری آزادانه بنویسم. مشغولم که پسر میآید. کمک و همفکری میخواهد میروم پیشش و وقتی برمیگردم و تلگرام را باز میکنم، میبینم مریم جان نیکومنش همزمان با همرسانی کتابچه متن پراحساسی نوشته که قلبم را نرمالو و اشکالو میکند.
https://t.me/ladanshayanfar
سالواژه: ترویج
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷. خوش گذشت، حالم خوب بود. استراحت کردم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه خاستههایم زیاد نیستند.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز هیچ کتابی.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
بستنی و میوهی خشک و تمشک و گلابی.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
هیچی.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویای سفری که میدانم حالاحالا پیش نمیآید ولی خیالش کیفورم کرد.
امروز با کی تماس گرفتی؟
هیشکی.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
همبازی.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
عام.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خاطرهی روز اعلام نتایج کنکور.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کاریکلماتور.
https://telegram.me/Fereshteh_bargi
آفرین آفرین فرشته برگی
یه گوشم دَره، یه گوشم بنبست
-سالواژهام: تدریس.
-صبح که بیدار شدم، نشستم پای کتاب «نوشتن خلاق» از فروغ شایگان. مدیر مدرسه داده بود به امانت که بخوانم و به کار ببندم در کارگاه.
-خواندمش کامل. از صفحات تمرینش هم عکس گرفتم.
-به موقع رسیدم به وبینار. مامان صدام زد که بروم کمکش خرید. باید میرفتم. رفتم.
-رسیدم خانه برق رفته بودم. دراز کشیدم. موزیک به گوش.
-برنامهی فردا را نوشتم. کتاب دیگری برای کارگاه مانده. باید قبل از تغییر طرح درس بخوانم.
-آنموقع که گوشم سالم بود، هدفون خراب بود. حالا که هدفون درست شده، گوشم خراب است.
-گزارش نیک و یادداشت کانال را هوا کردم.
https://t.me/ZahraKordevaly
جدیدا به این نتیجه رسیدهام که وقتی شبها خواب عمیقتری دارم، ساعتهای بیداریام سطحیتر میشوند. وقتی عمیق میخوابم انگار بیشترِ زندگیام را همانجا میگذرانم و چیز زیادی به بیداری نمیآورم. میشوم یک مسافر زودگذر در این دنیا که مثل کارمندها آمده چند ساعتی وظایفش را انجام دهد و برود. مثلا اسکریپت یوتوب بنویسد، زیر قولش بزند و بهجای ۱۰۰۰ کلمه، ۸۰۰ کلمه آزادنویسی انجام دهد، خسته بشود و خودش را با آهنگ Beautiful people خفه کند. وسط روز هم برود وبینار نویسندهساز و بعد در جریان «قصهقصه» پیدایش شود. قبل از ترک محل کار هم از حواسپرتی این دنیا سواستفاده کند و در ساعات باقیمانده فیلم The house maid 2025 را ببیند و بعد بگوید: دلهرهآور بود، شاید بشود یک بار تماشایش کرد. آخر سر هم بیاید در این وبسایت و گزارش امروزش را تحویل جناب کلانتری و دیگر کلانترها بدهد.
😅دیگر کلانترها عالی بود.
غروب دل را میفشارد. دل کوچک کم طاقت اشکی میچکاند. زمین قطره اشک را در آغوش میکشد
بر سر غروب فریاد میکشد. غروب ابروانش را خم میکند
قهرش می آید، جایش با شب عوض میکند.
شب آهسته اشک را میبرد. او را به ماه میدهد.
ماه اشک را میبوسد. دست در دستش در آسمان میرقصد. می چرخند، میچرخند آنقدر که
اشک ستاره میشود. ستاره حبیب دل فسرده میشود.
🍀آزاد نویسی صبحگاهی.
🍀رونویسی از شب هول.
🍀اتمام اثر مرکب.
یک پاره از یادگیری هایم: کارهای کوچک را دست کم نگیرید. همین کار های کوچک، دست در دست هم اثر مرکب را فعال میکنندو نتایجی چشم گیر را به دنبال خود میآورند.
چه کار های مثبت چه کارهای منفی فرقی ندارد. انتخاب با شماست. اثر مرکب در هر دو حالت فعال است.
🍀تماشای ادامه سریال پیدایت خواهم کرد. قبل تر درباره اش گفتهام.
🍀شرکت در وبینار.
قندک جانم، نوشتههات رو خیلی دوست دارررم🍫🍫❤️❤️❤️
ممنونم پگاه عزیزم 🦋🦋🦋
*از یک تا ده چه نمرهای به خودت میدی و چرا؟ نمرهی ۲؛ چون بیشتر کارهایم با عصبانیت و عجله گذشت و چیزی ننوشتم. آن ۲ نمره هم برای هدیهای بود که به خودم دادم.
*از امروز چه نکتهای اندوختی؟ یادداشتی خواندم درباره بازگشت به رابطه. فهمیدم بَک زدن در رابطهای که تمام شده، بزرگترین اشتباهی است که یکنفر در حق خودش میکند. قصد دارم فردا در موردش بنویسم.
*امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟ ادامهی کتاب بر فراز راز را خواندم. به فرهنگوارهی فارسی خلاق استاد نگاهی انداختم . یکی از داستان کوتاههای، آفتاب داغ تیرماه پریسا محبی را خواندم.
*امروز پیادهروی رفتی؟ بله البته که اولش قصد خرید بود اما کارم به ۴ ساعت پیادهروی رسید.
*امروز از خوردن چی لذت بردی؟ کیک تولدی که خواهرم دیروز برایم خریده بود.
*امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ با راننده اسنپ دعوایم شد و آنقدر عصبی بودم که مسیر طولانیای را پیاده به خانه برگشتم. دومین دلیل عصبانیتم دوستی بود که سر ظهر وقتی خواب بودم ۴۰۰ بار زنگ زد و برای جواب ندادنم قهر کرد.
*امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟ انقدر شلوغ بودم که وقت رویاپردازی نداشتم.
*امروز با کی تماس گرفتی؟ با همسرم که عصبانیتم از راننده اسنپ را سر او خالی کنم😁
*امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ جنگ
*امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ دعوایی که چند سال پیش با یه راننده اسنپ داشتم و کارم به کتککاری رسید.
به نام خدا
حلزونک ، چشمت زمین را می کاود، در پی چه هستی؟
ـ امروز کمر بستم به گذران روز خوب .
ـ صبح با صدای موسیقی نرم و ملایمی بیدار شدم.
ـ نماز و دعا و بعد ورزش و نرمش، سهم صبحگاهانم بود.
ـ کارهای پخت و پز و شست و شو را که انجام دادم نشستم به خواندن کتاب« توبا» و چه کتابی است «توبا»! : (بگذار تنت سنگین مهربانی باشد نه سنگین تن)
ـ وبینار نویسنده ساز را امروز از دست دادم، اما صد جمله را نه. نوشتم و آزاد نویسی کردم.
ـ مطالعه درسی، برنامه هر روز من است. تصمیم گرفته ام روزی بدون مطالعه سر نکنم.
ـ اتفاقات خوب امروزم را در دفترم نوشتم و ته هر جمله نشاندم «خدایا شکرت»
میزنیم به چاکرای جاده. گزارش نه، حالا فقط بارش. «در این ترانهسوزی و در این غزلشکستگی». یاد باد روزگاری که موسیقی برایم چوب جادو بود، حالا چیزیست هموزن قهوه، بدون اعتیادی که به قهوه دارم. مزههای رفته، احساسات متروک. همهی جادهها اشتباهند. ولی پیانوی لاچینی هست و سراب هم تماشاییست. مادرغلام نامآوا (اسم صوت) ساخته: «قالقال نوشابه میریخت توی خندقش». قالقال بنوشمت ای خیال نارس، ای آیندهی خرخاکیرنگ. آدمی گرگ آدمی نیست آقای هابز، آدمی سراب آدمیست. سرابتر از سراب آدمیست. سراب خود، سراب دیگری. شب متشخصتر از روز است. شب باشخصیتترین قوّاد عالم است. شب آتشبیار قلب است. من حوصلهی شبم. شبحوصلهام. بگذار اصلن یک آرزو بکنم: کاش هیچوقت به روزی نیفتم که به گذشتهی طلاییام ببالم، کاش همیشه به حالم بنازم، سرحال از حالم باشم. بارش بس. شام را بیفتیم خانهی عدس. مأیوس شویم با هم. بعد هم کتاب کتاب تا خود صبح. آه ای تمرکزِ رفته بازت نمییابم، کونت بسوزد.دنبال ربط این جملهها به هم نباش. کلمه آب است و جمله سراب.
➖ سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.
✔️امروز قرار بود کلاس جواهر دوزی داشته باشم و جلسه اولش باشد، توی سگ گرما رفتم و دیدم کلاس تشکیل نشده و بعد از آن تا دو ساعت هیچ کس جرئت نزدیک شدن به من را نداشت.
✔️زبان گفتم و خاندم و نوشتم. احساس بهتری دارم.
✔️غرور و تعصب را خاندم. بار اول که خانده بودم چون بین خاندنم فاصله افتاده بود داستان را درک نکرده و دوستش نداشتم اما الان که برای بار دوم میخانم خیلی دوستش میدارم.
✔️وضع حساسیت قفسه سینهام دوباره بد شده است و خیلی وقت است مهمان بیلبیلکهای قرمز رنگ است. اعصابم را خیلی خراب کرده است. به همین منوال پیش برود با خودکشی خودم و او را یکسره راحت میکنم.
✔️اندکی سپهری را ناخنک زدم.
✔️تصمیم گرفتم مارتین ایدن ببینم اما گوشیام دارد میمیرد پس قیدش را زدم چون نباید فیلم را نصفه دید احتمالن فردا به سراغش بروم.
✔️رونویسی از سایه تن درشکهچی را داشتم. اگر اینگونه پیش بروم احتمالن تا آخر تابستان تمامش میکنم😩.
✔️نمره 5 را به امروز میدهم، اصلن دوستش نداشتم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
گزارش نیک طلوع کرد و سالواژهام تعهد را یاد آمد. همین که تعهد به نوشتن گزارش نیک دارم خوشحالم میکند. صبح بیدار شدم و قبل از حرکت برای شروع زندگی، کمی فکر کردن را ترجیح دادم که امروز چه باید کرد و از کجا آغاز کنم از ذوق نوشتن بلند شدم چند خط صبحگاهی نوشتم و شوق پیادهروی وادار به حرکتم کرد. در راه برگشت نان سنگک خریدم صبحانه را آماده کردم و شیپور بیدار باش زدم بر اهل خانه. خانوادهی ما اهل صبحانه هستند و تا ساعت هشت کار تمام است و همه به سر کار میروند.
میماند من و قلم و کاغذ و ساعت و یک عالمه کار در آشپزخانه که تیغشان به قلم و کاغد نمیبرد و به نوشتن و یادداشت برداری میپردازم. و بعداز نوشتن ناهار را آماده میکنم خرید میکنم گرما را تحمل میکنم. امروز پنکهمان سوخت و عرقریزان کولر را روشن کردم. کولر ما جان ندارد و فوت میکند. در حین کار کردن اندکی از کتاب صوتی بوف کور را گوش کردم. واژهی واپس را در کتاب خواندم و پسندیدم. مطالعات من پراکنده است و همیشه از این بابت ناراحتم. وبینار را دیدم و آموختم و استاد از کاریکلماتور دوستان نویسنده خواندند. بسیار هنرمندانه و زیبا نوشته بودند. همیشه نیکو نویس باشید و موفق. نمرهی هشت برایم خوب است.
یادداشت امروزم را در کانال تلگرام میتوانید بخوانید.
https://t.me/notetoday1
سالواژهام، آگاهی است ولی به ندرت شده معیاری برای سنجش روزم. یادآوری خوبی است در این روزانهنویسی. تعهدمان به خودمان و هدفمان را فراموش نکنیم.
هنوز عادتهایی از قبل نهادینه شده تا معیار سنجش روزم شود. کشیدن، پریدن، ورزیدن، گامیدن، شستن. در پی درست زندگی کردن.
چه کارهایی امروز انجام دادم؟ برای خرید کادوی تولد خاهرم بیرون رفتم. ادامهی شب هول را خاندم. اتاقم را جارو کشیدم. صد جمله نوشتم و بیشتر شد تخلیهی نگرانیهایم. در وبینار شرکت کردم. مثل همیشه آقای کلانتری، مثل همیشه من و سایر شاگردانشان را حمایت کردند. از ایشان بسیار سپاسگزارم. فقط گوش سپردن به صحبتهایشان، راهگشاست. خوشبختی من است که با ایشان آشنا شدم.
https://t.me/armaghannevesht
۱- «نعمتهای پروردگارت را بازگو کن.» به نظرم این آیه تقلبی است برای رسیدن به آرامش و رونق در زندگی؛ وقتی نعمتها را بازگو میکنی احوالت و به تبع آن اوضاعت دگرگون میشود.
(آیه ۱۱، سوره ضحی)
۲- پدر من به قدر عمر دو انسانِ کامل سیگار کشیده است؛ از شانزده سالگی تا حوالی شصت سالگی. آن هم نه بهعنوان تفریح و شوخی، سالهای زیادی را با دو پاکت سیگار در روز گذرانده است. شاید دلیل انزجار من از سیگار همین سیگارکشیدن افراطی پدرم بوده. همین آدم یک روز از خواب بیدار شد و گفت من دیگر هرگز سیگار نمیکشم، و دیگر هرگز سیگار نکشید. سالهای بسیاری از آن روز میگذرد، گاهی گذشته را یاد میکند و متعجب میشود که چرا تن به این تنآزاری میداده. توانمندیهای آدمیزاد همواره موجب حیرتم است. واقعن چه کاری هست که انسان بخواهد انجام دهد و نتواند؟
۳- رانندگی طولانی همیشه برایم فرصتی نیک است برای سر و سامان دادن به احوالات درونی.
۴- دیگر نه اینجا را دوست دارم نه آنجا را، دیگر همه جا غریبهام.
۵- امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– کاریکلماتور، مخصوصن یکیشان: «اسپرسو با شکر» 🤭
۶- الهی شکرت…
سال واژه: ماراتن معکوس.
چند دز کتاب خاندم. «نایب کنسول. توجه شما را به قسمتی جلب میکنم که نایب کنسول درحال دردودل و ناله که وای چرا زنی به دلم نمینشیند و فلان، میگوید من هنوز پسر هستم. برایم جالب بود. خب عزیزم ما داریم ملل فرانسه میخانیم و این بدیع بود.
آزادنویسیام شده خلاصهای از دق دلیها.
یک قسمت سریال.
بعد چون« obsassion» را از قبل داشتم، تندتند دیدم. این عادت از خلاصه گیری میآید. مرض است. آنهم وقتی باب دلم نیست. دوست نداشتم. مطمئنم همهی مخاطبین هم به کدهایش حتی فکر هم نکنند چه بسا واشکافی. برای بار صدم آثار همهگیر مناسب من نیستند.
لغت جدید واژهنامه شخصیام؛ سگ خندگی.
(به فردی که بعد از مستی، بیهوشی و مواردی از این دست خنده اش بند نمیآید، میگویم.)
یک سریال درباره نویسندگی، در کانالم معرفی کردم. آثار زیادی از این دست در ذهن دارم که به مرور بروزرسانی میکنم.
از اینکه دوستداران بادمجان یا بادنجان رو به کاهش است، خوشحالم. احتمالا دارد منقرض میشود.
از اندک آدمهای مهربانی که نمیشناسم اما ممکن است در برخوردی آنی مهرشان خوشنودم کند، سپاسگزارم.
چند شعر افغان خاندم. آنها همیشه بدیع و نو هستند.
گزارش نیک در قالب پرسش و پاسخ
—از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمرهی پنج. چون نتوانستم بنویسم. دو فایل صوتی را گوش دادم.
—از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
آموختم کمک کردن به دیگران اصول و قواعدی دارد که باید مد نظر قرار گیرد، اگر کسی از من یاری خواست این سه سوال را از خودم بپرسم:
آیا به کمک من نیاز دارد؟
آیا توان انجام درست آن را دارم؟
عواقب این کمک برای هر دوی ما چه خواهد بود؟
—امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب «ترجیح میدهم که نه» از هرمان ملویل و شاهنامه
—امروز رفتی پیادهروی؟
در حیاط قدمکی زدم. پیادهروی برایم سخت است.
—امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خوردن یک لیوان آب خنک در هوایی بشدت گرم.
—امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نتوانم به علت آرتروز گردن و خشکی چشم به نوشتن ادامه بدهم.
—امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
تمام شاهنامه را بخوانم و از آن یاداشت بردارم.
—امروز با کی تماس گرفتی؟
با خواهرم
—امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
شعر
—امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خواندن کتاب «ترجیح میدهم که نه» مرا یاد دوران کارمندیام انداخت و اینکه اگر مثل بارتلبی در کتاب، به رئیس اداره میگفتم «ترجیح میدهم این کار انجام ندهم» چه اتفاقی میافتاد؟
—امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
تمرکز روی جمله و کاریکلماتور
سالواژه: پژوهشیدن
دیشب گفتم علاجِ بدروزی خاب است. برای من زودخابیست. میخابم و صبح، یک بدروزِ ناخستهی بهترم. بیدار شدم و حالم گرفته بود. خودم را مجبور کردم. به صبحانهخوری، پیادهروی و کتابخانی. کتاب «به خیالم فقط من اینطورم» را خاندم و دربارهی شرم بیشتر پژوهشیدم. کنارش چیزهایی هم نوشتم. مجموعِ روزم از ناامیدیِ دیروز کاست.
کلاس طراحی لباس داشتم و استرس. نمیدانستم فضا چطوریست، پیرهن بپوشم یا بلوز شلوار؟ از آخر بلندپیرهنم را برداشتم که خنک باشد. اولِ کلاس استاد همین سوال را کرد. انتخاب لباستان به چه دلیل بوده؟ اغلب به خنکی اشاره شد. من هم گفتم خنکی و رنگ. چون عاشق رنگهای روشنم. امروز سعی کردم بلندتر حرف بزنم. لاکِ زرد زدم چون زرد شرمم را جلوی چشمم نگه میدارد.
وقتی داشتم برای سوال آخر کلاس آماده میشدم(چه کردهاید؟) قول دادم خلاصهگویی نکنم. یکبار سال پیش در کلاسی چنین موقعیتی بودم و حسابی وحشتزده از ابرازوجود. بعدش کلی بابت ناتوانی، خودم را سرزنشاندم. اما حالا که دربارهی ساز و کارِ شرم میدانم نمیخاهم با شرم خودم را ساکتتر کنم. به نسبتِ برخوردهای اولم راضی بودم. آزادتر و ریحانهتر بودم. همین کافیست.
اینطور موقعیتهایست که قدرِ خاندن دربارهی احساسات را میدانم. چون اگر نشناسیشان راحتتر تسلیمشان میشوی. وقتی میشناسی با تمرین و گفتن ازشان کمتر کنترلت را از دست میدهی.
در فرهنگوارهی فارسی خلاق واژهگردی کردم: شدآیند، خبرهراس، بازپدید و نیستگون موردعلاقههایم بودند.
https://t.me/ReyhaneRabani