گزارش نیک ۶۶: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«آن‌چه برای من اهمیت دارد فهمیدن است. برای من اندیشیدن موضوع کاوش برای این فهم است، بخشی از فرایند فهمیدن است…. بعضی چیزها صورت‌بندی می‌شوند. اگر من حافظه‌ای به آن خوبی داشتم که هرچه را می‌اندیشیدم به خاطر می‌سپردم، خیلی بعید می‌دانم که دیگر دست به قلم می‌بردم. خودم می‌دانم چقدر تنبل‌ام. آن‌چه برای من اهمیت دارد خود فرایند اندیشیدن است. مادامی که بتوانم به چیزی بیندیشم، شخصاً خیلی راضی‌ام. اگر بعد از آن بتوانم فرایند فکری خودم را به درستی در نوشتن بیان کنم، رضایت‌ام مضاعف می‌شود.»
-هانا آرنت

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 مرداد 1400

9 مرداد 1400

31 خرداد 1400

31 خرداد 1400

34 پاسخ

  1. گزارش نیک امروزم
    بلافاصله بعدازبیدارشدن صفحات صبحگاهی نوشتم وقت کافی برای آزادنویسی نداشتم باید ساعت ۹ صبح درخانه مامانم باشم که راننده‌هابرای بردن جهیزیه برادرزاده‌ام منتظرنمانند.آخه امروز جهازبرون داریم ، چه کیفی دارد عمه بزرگ باشی وهمه به یک چشم دیگر نگاهت کنند ومنتظر دستورت باشند.
    با شیرینی ونقل وسکه مسیر خانه مامان را پیاده گز می‌کنم تا شاید ایده خودش را بیندازد جلوی چشمم ومن هم فوری بقاپمش. انصافا چند ایده درست وحسابی برای نوشتن پیدا کردم .
    درمسیر به مزار پدرمهربان وبرادرجوانم رفتم وبعداز فاتحه خانی با بغضی درگلو خبرخوش را به عزیزانم دادم .
    بعداز سه سالی که از عروسی دختر گلم می‌گذرد این اولین مراسم شادی ماست که آرزویش را داشتیم.
    بردن جهیزیه وچیدن وسایل درخانه جدید عروس خانم تا ساعت نه شب طول کشید.
    خوشحالم، ولی ازعمق وجود دلتنگ عزیزان آسمانی خودمم .روحشون شاد.

  2. ✔️ برای سال‌واژه‌ات، کسب و کار آنلاین چه گامی برداشتی؟
    نوشت‌آزمایی به سوی پرمایه‌کردن کانال تلگرام
    دانش‌افزایی

    ✔️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۹، مانند شیری که از پستان بیرون می‌تراود، وجد دارم برای زندگی و می‌کوشم و می‌آموزم

    ✔️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    وبینار یوگای سالمندی

    ✔️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    واژگانم هرگز از یاد هم‌سخنم نمی‌رود
    تاخیر در تنبیه و تعجیل در تشویق

    ✔️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    سرزمینی دلربا با این کلمات روانه‌ی واقعیت و ایران‌دوستی کرد مرا:
    سنجش عیار باورمندی
    به‌آمد: منفعت
    ناهمزمانیهای شکل‌بندی
    رنگین‌کمان دگراندیشی
    استبداد همواره از سطح نازل آگاهی بهره برده‌است
    اندیشنده دانایی دانش دانستن
    ستایه
    مهرورزیدن به دانایی
    شناسایی زاد: ذات
    قافله‌ی نواندیشی
    رخ‌نمایی کردن آبشخور اندیشه
    پادفلسفه
    زباله‌دانی تاریخ البته اگر تاریخ بی‌گناه و زبان‌بسته چنین انباری داشته‌باشد
    معرب و مفرس
    شاهرخ مسکوب در کتاب مرتضاکیوان از
    پایداری شمع
    پیشانی گره‌گرفته
    نااستوار
    اندیشناک
    ساخته‌ی عشق و پرداخته‌ی رنج
    روشنایی‌ها از هم جدا نيستند
    اسطقس، استحکام، اساس، دست اوست که از آستین‌شان بیرون آمده
    یکسونگری، دیگرپذیری
    با گذشته‌ی خود بد شده‌بود گفت
    در کتاب مستطاب آشپزی نجف دریابندری کیفور بودم با این اصطلاحات:
    یخ‌بند
    فرِ موج‌پز: مایکروویو
    زادگاه گندم
    گندم‌خیز
    نانِ موکتی
    فتوکپی نان
    مثلث کار در آشپزخانه
    جای نگه‌داری موادغذایی، جای پخت و پز، حوضچه‌ی ظرف‌شویی
    به اصطلاح نوشندگان چای روی آب لشگر می‌بندد
    قوری چینی تصرفی در رنگ چای نمیکند

    ✔️امروز رفتی پیاده‌روی؟
    خیر
    نمی‌دانم چرا نیاز به اهرمی برای گام‌برداری دارم

    ✔️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    املت با پیازداغ
    دوست دارم که با نان لواش خیمه بزنم بر تابه
    ولی شرم نمی‌گذارد

    ✔️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    نسخه‌ای برای عزیزی پیچیدم
    خط و ربط دادم که با عروسش چگونه رفتار کند؛
    پس از واپسین واژه، حیات شهودی‌ام را به خطر انداختم
    چون باید به خودم جواب پس می‌دادم که تو را چه به این حرفها؟

    ✔️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    خرید بلیط دوسره مشهد با هواپیما برای پدر و مادرم

    ✔️امروز با کی تماس گرفتی؟
    بی‌پیام بودم امروز
    گراهام بل
    تلفن را اختراع کرد برای انتقال پیام

    ✔️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    به‌آمد به معنای منفعت

    ✔️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    میخواهم تا ترم جدید نویسندگی خلاق
    چیزکی بنویسم
    تا قلم تا کجا ببرد مرا

    ✔️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    جمعه‌های کرج، هفت هشت تا دختربچه و دعوا بر سر اینکه چه کسی حنا دختری در مزرعه باشد

    ✔️امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    کودکانه‌گی
    از زبان نوید بهره بردم
    یک یچخال کشیدم با بستنی کاکایویی
    خانم علیزاده که شعله‌ی پرسش‌گری را در وجودم برافروخت

    ✔️ فیلم چی دیدی؟
    حوصله‌پروری برای فیلم دیدن
    مسأله این است
    فیلمهای ذهن‌پرور چشم‌به‌راهم هستند که باید ببینمشان
    فردا شیرجه میزنم در یک فیلم

    ✔️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
     https://t.me/naeimeyoga

  3. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. فرهنگ شخصیم رو نوشتم.
    ۲. یه شعر نوشتم که احتمالن باید بازنویسی شه.
    ۳. رو دور تند یه انیمه‌ی ۱۲ قسمتی رو تموم کردم.
    ۴. با دوستم رفتم پیاده‌روی.
    ۵. انتشار روزانه داشتم.
    ۶. چند تا از لباسمو اتو زدم.

    https://t.me/havirism

  4. لَش کنون بود امروز.
    کتاب خونون بود امروز.
    چیز جدید تو برنامه امتحان کننون بود امروز.
    غذا پزون بود امروز.
    غصه خورون بود امروز.
    غلت بزن روی تشک تا تَه نگیرون بود امروز.

  5. در ذوبان امروز، تا می‌توانستم داستان کوتاه خاندم؛ از نخستین داستان‌های چخوف بگیر تا معروف‌ترین کارهای گلشیری و مندنی‌پور. تو وبینار نویسنده‌ساز از کودکانه‌نویسی گفتم؛ اینکه قلم را بسپاریم به دستِ نسخه‌ی هفت‌هشت‌ساله‌ی خودمان و بگذاریم زبان حال ما باشد. بعد رفتم پیاده‌روی. شیرینی تر خریدم و فوری برگشتم خودم را بقندانم. هیچ درختی باهام حرف نزد. از سر شب سه-چهار ساعتی به نوشته‌های بچه‌های دوره‌ی نویسندگی خلاق پرداختم. بعد کمی در «اشراقها» پرسه زدم ببینم فارسیِ بیژن الهی برم می‌انگیزد به نوشتن؟ انگیخت. این وسط‌ها کلی کار خرده‌ریز هم کردم که چندان یادم نیست و بهتر. شام کتلت زدم. دراز می‌کشم چیزکی بخانم و فیلمی ببینم. روزها دستگریزتر شده‌ام و برنتافتنی‌هایم بیشتر.

  6. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۷‌.۵
    گزارش نیک:
    حوصله نوشتن ندارم حتی حوصله خودمم ندارم. متنفرم از چیزایی که باعث میشه از روتینم دور بمونم.🙂
    ۱. صبحانه نخوردم. مامان ۲ تا سیب آورد برام.
    ۲. کلی با دوستام حرف زدم و توی اتاق بودم و نزدم بیرون.
    ۳. بعد رفتم ناهار خوردم.
    امروز برخلاف هر روز اصلا به مامان کمک نکردم.😬
    ۴. بعدش نشستم مدیر مدرسه رو برای بابا خوندم و خوابش گرفت.
    ۵. بعدش ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم. امروز من کلا رو فاز عمیقی بودم و با همه مخالفت کردم و هر موضوع کوچیکی رو فلسفی کردم.🫠
    ولی چه قدر روابط انسانی پیچیده شده ای خداااا🥲
    ولی فردا می‌تونم خوشحال‌تر باشم چون دو تا بسته‌ای که سفارش دادم میرسن.😇
    ۶.بعدش نشستم مدیر مدرسه رو خوندم که یهو چشمم افتاد به ساعت و دیدم که وبینار رو از دست دادم.🥲
    ۷. بعدش با دوستم راجع به اینکه امروز چه قدر همه چیز رو بزرگ کردم صحبت کردم و اون گفت همچین چیزی نبود و فلان بعدش من داشتم عصبانی میشدم که من رو به یاد به قول خودش تمساح انداخت‌ ولی آخرش گفت که من دیکتاتور هستم و برم تمساح رو بخورم.😬🐊
    ۸. بعدش با مامان رفتم پیاده‌روی.
    دوست داشتم که بیشتر بمونیم ولی نشد نیاز داشتم که تا آخر شب قدم بزنم.
    ۹. مدیر مدرسه رو خوندم.
    ۱۰. بابا اومد باز یه قسمت از مدیر مدرسه رو براش خوندم و تجدید خاطره شد براش.
    ۱۱. مدیر مدرسه من رو گرفت واقعا و خب تمومش کردم.
    من هر کتابی که می‌خونم توی بهخوان درموردش نظرم رو می‌نویسم و تیکه کتاب‌هایی که دوست دارم رو منتشر میکنم
    اینم کاربری بهخوان من:
    https://behkhaan.ir/profile/mobina_24?inviteCode=N67NipiLBCYz
    دوست داشتی سر بزن.🤍✨️
    کانال تلگرام:
    https://t.me/symphonieverte

  7. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «نوزیستی»، چه گامی برداشتی؟
    از دیوونه‌بازی و رقصیدن توی جمع خجالت نکشیدم. با دخترخاله‌ام بلند بلند آواز خاندیم و توی آشپزخانه رقصیدیم.
    سراغ کتاب کودک رفتم.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نه. چون کتاب خاندم، کتاب‌فروشی رفتم، نوشتم و وبینار را کامل بودم و حالم خیلی خوب بود. یک نمره هم به خاطر کم‌نوشتن و کم‌خاندن و کم‌رقصیدن کسر شد.

    ➖️ امروز چه برنامه‌ها و جلسه‌هایی داشتی؟
    وبینار نویسنده‌ساز را داشتیم.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    امروز گفت‌وگوی معناداری نداشتم. اما شاید از ساعت دوازده به بعد شکل بگیرد.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتاب «چرا عاشق می‌شویم»، «چرا اینجا هستم»، «آخرین عشق کافکا»، «واقعیت رویای من است»، «قانون عشق و قانون خشونت»، «یادداشت‌های زیرزمینی».
    هر کدام در حد یکی دو صفحه.

    ➖️ امروز رقصیدی؟
    کمی ولی بله. تلفن را که قطع کردم. یهو دلم خاست با لباس و موهایم برقصم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    قرمه‌سبزییی با ته‌دیگ نون.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    همین جنگ و این داستان‌ها دیگه. خاک‌برسرها. اون سربازهای بی‌گناه. این حرامزدگی این‌ها.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    درباره‌ی بغل کردن یکی. عکس گرفتن تو آینه با لباس و موهای خوشگلم. خریدن آن گردنبد و آن لیوان‌های خوشگلِ توی شهرکتاب.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «کتاب». شاید هم بوش. شایدم فقط لمس کردنش. شایدم کتاب‌فروشی. دلم می‌خاست همه‌ی آن‌ کتاب‌ها را تک‌تک ببویم و ببوسم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    وقتی بچه بودم و دلم تا صبح درد گرفت و با هیچ‌دوایی آرام نشد. مگر وقتی که سرم درحالی که کف آشپزخانه افتاده بودم، روی پاهای مامانم گذاشتم.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    کودکانه‌نویسی. و من چقدر عاشق این تمرینم.

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    @sahelshkh

  8. امروز خودم را دیدم. در راهرو باریک خانه‌مان. از اتاق پرشور به راهرو دویدم. صدای موتور بابا را از قبل شنیده بودم. می‌دانستم برایم سک سک آورده است. جعبه‌ای کاغذی مملو از ندانسته‌ها. پر ذوق پر شوق . امشب چه برایم دارد این جعبه کوچک پرمعما. پلنگ صورتی پرماجرا؟ یا تام و جری آن موش و گربه دردسرساز؟ یا کاراگاه گجت با آن دست‌های دراز‌؟
    شکلات های سک سک را تاخ می‌زدم با جنازه. «جنازه یک خرس قهوه‌ای گنده بک که در جنگل مرده است پدر او را با یک ضربه گلوله کشته است. » این را او می‌گفت. من تمامی شکلات‌ها را خرج می‌کردم. به دنبال حقیقت بودم. کارتون‌ها راستش را می‌گفتند؟ خرس قهوه‌ای واقعاً همان شکلی بود که آنها می‌گفتند؟

    چند هفته‌ای هفته می‌شد که مادربزرگ را ندیدم بودم. چای امروز را در خانه او نوشیدم. چای تلخ داغ. قند شیرین گوش دار. لبخند نازین مهر دار.
    بازی انگشت به قلقلک. طنین خنده‌ی کودک. ساده‌‌ی ساده‌ی ساده. زندگی در چهارچوب در ایستاده.
    نقشی زدم بر صفحه نمی‌دانم چیست.
    این رنگ‌ها را چه کسی برگزیده؟
    فقط می‌دانم که می‌خواست و کشیدم. من سرباز شدم و او فرمانده. انتخاب من در این رنگ بازی هیچ نقشی نداشت تمامی را او دستور داده.

    https://t.me/maryamebrahimi21

  9. من از سال ۱۳۸۴ آمده‌ام. این دختر که آیندۀ من است اصلا شبیه منِ ده‌ساله نیست.
    کل روز را در اتاق نشست. چرا مثل من بیرون نمی‌رود و بازی نمی‌کند؟ صبح سرش دو ساعتی در گوشی موبایل بود. بابا می‌گوید پولدارها موبایل دارند. یعنی منِ آینده پولدار است که موبایل دارد؟ جانمی جاااان. وقتی از موبایل خسته شد، رفت سراغ لپ‌تاپ. وای خدای من لپ‌تاپ هم دارد! این را فقط در فیلم‌ها دیده‌ بودم. خوش‌به‌حالش، الان می‌تواند مثل خانم مهندس‌ها با لپ‌تاپش برود خانۀ این مریم افاده‌ای و کلی پُز بدهد. منِ آینده یک صفحه در لپ‌تاپ باز کرد و بالایش نوشت «آزادنویسی ۲۶ تیر ۱۴۰۵».‌ آزاد چی‌چی؟ بعدش چند دقیقه‌ای الکی روی دکمه‌های کیبورد زد و فایل را بست. همین؟ یعنی تو لپ‌تاپ بازی نصب نکرده است؟ خب پس چه فایده دارد؟ زیر لب گفت: «امروز ۵۰۰ کلمه شد، چرا هر روز کمتر می‌شود؟». تا جایی که من حواسم به او بود، ندیدم کلمات را بشمارد. پس چطور فهمید ۵۰۰ کلمه است؟ نکند منِ آینده جادوگری چیزی است؟ نمی‌دانم. آزاد چی‌چی که تمام شد به دوستش کمک کرد صفحه‌اش را در چیزی به اسم اینترنت بهتر کند. البته من صفحه‌ای در دستشان ندیدم. فکر کنم داشتند خیال‌بافی می‌کردند. مثل همان کاری که در مدرسه وقتی نمی‌خواهم به معلم گوش دهم، انجام می‌دهم. ساعت ۵ دوباره رفت سر گوشی. یک آقایی در گوشی‌اش بود که داشت درباره نویسندگی حرف می‌زد. شبیه استادها بود. آقای فکر کنم استاد که رفت، منِ آینده گوشی را همان‌طور در دستش نگه داشت و مشغول زمزمه شد. رفتم جلو تا ببینم چه چیزی او را این طور محو کرده. روی گوشی نوشته بود: داستان کوتاه سرباغبان اثر چخوف. این داستان را که تمام کرد، این یکی هم خواند: داستان کوتاه ویلن روتشیلد اثر همان آقا یا خانم چخوف. چه اسمی! اگر این آقا یا خانم در مدرسه‌مان بود حتما مسخره‌اش می‌کردیم و به او می‌گفتیم خروپف.
    ولی فکر کنم خروپف نویسنده خوبی است، چون باعث شد منِ آینده بعد از خواندن هر داستانش مدتی در فکر فرو برود. حتما بزرگ که شدم به سراغ داستان‌هایش خواهم رفت.
    آخر شب منِ آینده چندبار سعی کرد چیزی به اسم گزارش نیک بنویسد، نوشت اما پاکشان کرد. الان بیخیال شده و از خیر گزارش امشب گذشته است. برای همین، منِ ده‌ساله دلم برایش سوخت و خواستم کمکش کنم. البته امیدوارم او این گزارش را نخواند. حتما الان می‌پرسید چطور بلد بودم به این صفحه بیایم. گفتم که، او چند بار جلوی من به این صفحه آمد و نوشت و بعد پاک کرد. من هم کنارش بودم و یاد گرفتم. درست است بچه‌ام اما خنگ نیستم که. می‌بینم و یاد می‌گیرم. مامان می‌گوید آدم باید همیشه چیزهای جدید یاد بگیرد، چون بالاخره یک روز به کارش می‌آید. من هم سعی کردم امروز دختر خوبی باشم و به حرف مامان گوش کنم. وای گفتم مامان. مامان نمی‌داند که این جا هستم. اگر تا الان فهمیده باشد چه؟ باید زود برگردم.

  10. جمعه‌ای که تعطیل نبود
    سال‌واژه‌ی پرمعنایت کدام است فرزندم؟ استمرار
    برایش چه کردی؟
    اگه بدونی در راه استمرار در خواندن و نوشتن و تحقیق و آموختن، چه خان‌هایی رو پشت سر گذااشتم.
    نمره ‌ای به روزت دادی؟ بله ۵/۵ ، ۶
    افاده را کناری نهادی تا از دیگران کمک بخواهی؟
    بعععله، فقط نمدونم چرا دیگران از زیر کمک کردن در می‌رن همش.
    بگو بدانم چه یادگرفتی؟ این که، خیلی هم کسی منو رصد نمی‌کنه. الان آرومم اونوقت.
    چیزی نوشتی؟ منتشر کردی؟ امروز زیاااد نوشتم.
    صبح که سر گردوندم هفت صفحه نوشته بودم. الان یادم نیست چی،
    عصری دوباره کلی نوشتم.
    ببین نپرس پیاده‌روی رفتی یا نه، چون نرفتم، جمعه‌ها تعطیله پیاده‌روی
    واژه‌ی کانونی ذهنت رو بگو بدانم؟ جوزهندی، یه بار بساب با گوشت چرخکرده بپز عالیه.
    آهان راستی، از صبح ناهارو مرغ و مسما برنامه ریخته بودم.
    تبدیل شد به پیتزا خونگی.
    میشه باقی روز رو خودم بنویسم تو نپرسی؟
    بله فرزندم راحت باش.
    امروز نویسنده‌ساز رو بودم ، حدود یک ساعتش رو.
    یهو مهمون اومد، ازونا که ناخونده‌س اماشبیه خونده‌ها می‌مونه.
    اوایلِ پرسشگری الهه جان من رفتم.
    چقدر چسبید کودکانه نوشتن،
    الان که برای آیدا می‌خوندم نوشته‌مو گفت:
    داری با لحن کودکانه می‌خونی.
    خودم متوجه نبودم.
    خیال‌یافی امروز من مهمترین آرزومه.
    تحققِ آرامش در همه‌ی جنبه‌های زندگی.
    الهی که به واقعیت تبدیل بشه.
    فیلم ندیدم. فقط دانلود کردم برای بعد.
    راستی، امروز مامان باهام تماس گرفت.
    احوال می‌پرسه نمی‌توتی دروغ بگی که.
    گفتم دیشب تا صبح نخوابیدم، کلی بهم توصیه‌های خوردنی و شنیدنی و… داد.
    بعدم از خواب‌هایی که دیشب دیده بود تعریف کرد.
    اینم آدرس کانال جانم تشریف بیارین،👇🏻👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  11. گزارش میگ میگ
    ۱. صبحش را با خواندن کتاب «مینا وقتی از خواب بیدار شد» شروع کرد.
    ۲. بعد دو قاچ آزادنویسی کرد.
    ۳. بعد بخشی از کتاب کودک، خانواده، انسان را خواند.
    ۴. بعد دو قاچ آزادنویسی کرد. پست نوشت و منتشر کرد.
    ۵. کمی کتاب صوتی کودک گوش کرد.
    ۶. فیلم مارتین ایدن را دید.
    ۷. وبینار نویسنده‌ساز را بود.
    ۸. دوست جون جونی به دیدنش آمد.
    ۹. با بچز تخصصی حرف زد.
    ۱٠. با مادر و پدر هم تلفنی حرف زد.
    https://t.me/faezehazami

  12. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «تحرک و پویایی»، چه گامی برداشتی؟
    اول صبحی رفتم پیاده‌روی.
    بی‌تحرک‌ترین روزم بود.
    آزاد‌نویسی. پرسه در کتاب جدید استاد.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره ۳. کمرم آسیب دید و به جز شرکت در نویسنده ساز و خواندن کتاب جدید استاد،
    فعالیت دیگه‌ای نکردم.

    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه وقتی از کسی دلخور می‌شیم بهش
    توضیح بگیم که چه چیزی باعث ناراحتیم شده.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله. متاسفانه با دوستم رفتم. و پر‌حرفی‌های اون در تمام مسیر راه نگذاشت لذتی که دوست داشتم را ببرم. البته درسته که روحم بی‌ نصیب ماند ولی جسمم حالش رو برد.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    امروز دردی (کمر درد) همراهم بود که مانع لذت بردنم از خوردن شد.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    کمردردم.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    دوست ندارم بگم.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    تماس با مادرم که بگه چه کنم درد رهام کنه و ایشون راهکارهایی رو داد.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    سلامتی

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    یه طرح توی ذهنم دارم، اما نمی‌دونم از
    توش داستان بلند بیرون میاد یا کوتاه.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    غیر قابل توضیح.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    استاد به کتاب«من یک عابر پیاده هستم»اشاره کرد. کتابی که راویش یک کودک ۸ ساله است و پیرامون را از نگاه خود روایت می‌کند و در قسمتی از کتاب به ساختن پدر برای پسر بچه‌ای که غصه می‌خورد اشاره می‌کند و خصوصیاتی را به پدر ساختگی می‌افزاید و می‌گوید: پدری ‌می‌سازم که:
    که مرد باشد.
    دعوا بلد باشد.
    کتک هم نخورد.
    نگاهی ساده و دور از قضاوت به محیط اطراف.
    و دیگه اینکه، استاد به این نکته اشاره کرد که در حیطه نویسندگی با وارد شدن به یک قلمروی زبانی جدید که شناختی از آن نداریم باید توقع و تلقی که از قبل داشتیم را تغییر دهیم تا با مرور زمان و بودن در محیطش به درک و شناختی جدید از شعر و ادبیات برسیم.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    the.fourios. 2025
    فیلمی بزن بزن و خشن بود.
    کمر درد بودم و دراز‌کش. چاره‌ای جز دیدن نداشتم. در کنار بابک و آراد فیلم رو دیدم.
    سابق اینجوری فیلم‌ها مورد پسندم بود
    اما علایقم در دیدن فیلم خیلی تغییر کرده.
    فیلم کمدی ایرانی: کفایت مذاکرات

    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟ https://t.me/tasvirkhiyall

  13. سال‌واژه‌ات؟
    – کونیدن. بیشتر دارم به سال‌واژه‌ی لنا عمل می‌کنم. خورشید تازه پتو را می‌زند کنار که من بیدار می‌شوم.
    – سال‌واژه‌ات بی‌ادب‌ست.
    – مثل خودم.
    – کون چه کتاب‌هایی گذاشتی؟
    – تو هم که مثل سال‌واژه‌ام بی‌ادبی. کون خیلی کتاب‌ها. هر چند تا داشتم به اوج لذت می‌رسیدم کشیدم بیرون. بی‌لنگر را دو سه صفحه‌ای خاندم. چرا داستان را خاطراتی نوشته؟ کتاب‌های اوس‌کلونتر را هم. بعدش…
    – صبر کن. از فرهنگ‌واره کدام کلمات بیشتر به دلت نشست؟
    – خیال‌آباد و آشفته‌پندار. روان‌رنجور هم. هر چند کلمه‌ای بود در توضیحات. چند صفحه‌ای ناچیز از افول. چند صفحه‌ای از قبل را هم باز خاندم. یادم رفته بود ازش حاشیه‌نویسی کنم. یک سه‌ستاره هم خاندم از مردی که در غبار گم شد.
    – خیلی خسته‌کننده‌ای. همش خاندم خاندم. خب فعلی دیگر به کار ببر.
    – خودم هم حالم بهم می‌خورد اما فعل‌های دیگری که به ذهنم می‌آید، کلیشه‌ست. یکی دو صفحه از مد و مه با روحم رقصید. شب هول هم ذهنم را بوسید. دو سه ماچ هم روهوا با گلشیری و آینه‌های دردارش.
    – یادت رفت بگویی که چند شعری از فروغ خانده‌ای.
    – وایسا. تو می‌دانی من چه کارها کردم؟ پس چرا می‌پرسی؟
    – مجبوری تا دیالوگی شکل گیرد.
    – فهمیدم. عاشقمی و می‌خاهی به بهانه‌ای باهام حرف بزنی.
    – خودشیفته. خودت مجبورم کردی تا به شکل متفاوت با سایر روزها گزارش بنویسی. حالا بگو چه کارها کردی؟
    – چندتا برنامه برای خط در گرافیک دانلود کردم. ور رفتم. پاک کردم. نسخه‌ای یافتم از ایلوستریتور رایگان ولی مگر مثل بچه‌ی آدم باز می‌شود؟ شاید باید تو لپ‌تاب بریزمش.
    ـ گزارشات و کانال‌ها چطور بود؟
    – چرا فقط تو سوال بپرسی؟ من هم می‌خاهم بپرسم. بهم احساس مصاحبه می‌دهد. کاری که قبلن انجام داده‌ام.
    – گزارش خودت‌ست. هر کاری می‌خاهی انجام بده.
    – به نظرت یوتاب در مورد چی تحقیق کرده بود؟
    – نمی‌دانم اما حسی بهم می‌گوید تحقیقش خارج از اسطوره بوده.
    – موافقم اما باز باید ربطی داشته باشد. مثلن آرکی‌تایپ‌ها یا تاریخ یا ندومبه. معمولن پایه‌های ثابت گزارش نیک هم کوتاه می‌نویسند و هم بلند پس چرا داداش سامان همیشه چند جمله بیشتر نمی‌نویسد؟
    – چرا فکر کردی جوابش را می‌دانم؟ مگر من سامانم؟ … راستی مثلثوال یادت نرود.
    – خیالت تخت نوشته‌ام. چنین روزهایی زود به تعهدهای روزانه‌ام عمل می‌کنم. حتا تا قبل از ده صبح یادداشت هم هوا کردم. روزگفتاری هم از دهنم در رفت در مورد تنوع طلبیم و گزارش نیک.
    – دو روزست از رونویسی عقب افتاده‌ای.
    – مگر خبر نداری؟ امروز نوشتم. از شب هول.
    – وویس روزسوال سه شنبه را گوش دادم. الهه از هنر شاگردی گفت و خانم چگنی از داستانک. مانده‌ام از فردا چه فازی را می‌آغازیم.
    – چرا برای داستان کوتاه‌های سایت نظر نمی‌نویسی؟
    – خودم هم دلم می‌خاهد. داستان خانم صنعتی را خاندم. فقط شرح وضعیتی بود. شخصیت چیزی را نمی‌خاست. مانعی هم نبود. شروع و آغاز و پایان مشخصی نداشت. انگار بخشی از داستان بود. البته داستان می‌تواند چنین هم باشد ولی در کارگاه اوس‌کلونتر داستانی خاسته بود در ساختار شاه‌پیرنگ. شکل مصاحبه را هم رعایت کرده بود اما فقط یک‌بار و نه در کل متن.
    – یک وقت دوباره ابرپرسش‌ها را ول نکنی.
    – خیالت رخت. امروز هم انجامش دادم. در مورد خط در گرافیک. مدتی می‌شود برای سومین ابرپرسش دلیل ندانستن را محاکمه نکرده‌ام.
    – الهی بمرم برات. واقعن چرا تمرین نصیرو را انجام دادی؟
    – برای توجه به محیط دیگر. منیت زیادی دارم و از محیط غافل.
    – برو خودت را سیاه کن. من که می‌دانم از اتاقت اسکیس کشیدی چون می‌خاهی بیشتر با هنر جوش بخوری.
    – ولی فکرش را بکن بعد از مدتی محیط را به صورت اشکال هندسی ساده شده و خطوطی صاف ببینم. فعلن اتاقم را چنین می‌بینم.
    – آزادنویسی؟
    – یک ساعت بی‌وقفه.
    – تو؟ عدد؟ بی‌وقفه؟
    – تایمر نگذذشتم اما به کسی گفتم فلان ساعت صدایم کند. با گوشی هم نوشتم بعد از مدت‌ها. باورت بشود یا نشود یک درس زیست خاندم؟
    – باورم می‌شود. هر چه نباشد با شیوا تعهدی بستی. فقط حیف که وسطش خابیدی. این زود بیدار شدنت چه فایده دارد وقتی بعد از ظهری می‌خابی؟
    – همیشه که این‌طور نیستم. فقط تازگی‌ها. آن هم موقع درس خاندن.
    – پس کی می‌خاهی از زمان و توان بپرسی؟ چند روزی به خانم یاوری پیام ندادی.
    – دست رو دلم نگذار. همین که برای امسال تک ماده را برداشته‌اند، به اندازه کافی جگرم را سوزانده.
    – خیلی شکمویی.
    – چه شکمویی؟ بابا فقط آب دوغ خیار دیدم تو گزارش غزاله هوس کردم و امروز خوردم.
    – الکی وقتت را با پریشادخت شعر از میم آزاد هدر نده.
    – قلمش معمولی معمولی‌. از علامت تعجب زیاد استفاده می‌کند. منابع بهتری هم هست برای کندوکاو فروغ. نگاه نقادانه ندارد. فعلن که فقط دارد فروغ را می‌ستاید و پوران، برادر فروغ، هم حرف‌هایی می‌زند از پدرش که بوی دروغ می‌دهد. انگار روایت‌های خود‌ساخته‌اش را تعریف می‌کند. به خودش هم دروغ می‌گوید.
    – چه سخت‌ می‌گیری. حالا مگر مهم‌ست پدر فروغ چه بوده چه نبوده. در ضمن مگر تو حقیقت را می‌دانی که می‌گویی حرفش دروغ‌ست؟
    – نه اما بوی دروغ می‌دهد. گردگیری و تمیز کردن پنجره‌ها وقتی نمی‌گیرد اما نمی‌‌دانم چرا این‌قدر دیر به دیر انجامش می‌دهم.
    – ملال‌آور شده برات. دیگر مثل قبل بعد از تمیزکاری انرژی نمی‌گیری.
    – موافق نیستی که ترکیب الهه و اوس‌کلونتر باعث شده جمعه‌ها کاملن خسته‌کننده نباشد؟ حتا بعد از وبینار با حوصله‌ی ببشتری درس خاندم.
    – فقط الهه و اوستا؟ فریما چی؟ چشم‌هایت برق می‌زد.
    – اغراق نکن. فقط انتظار نداشتم تا قبل از کتکور نامش را در وبینار ببینم.
    – تو که به جلوس بر و بچ نشریه نرفتی. حداقل آخر شب از یکی بپرس چی شد چی نشد.
    – زیادی داری دستور می‌دهی‌ها. بگذار فعلن برقصم. الان وقت قرینارست.
    – چرا برای اولین بار تصویرت را باز کردی، آن هم فقط چند ثانیه؟
    – فقط دلم خاست. آخرهای جلسه فرشته هم آمد. شیوا اما نه. مثل اینکه حسابی دارد با زیست کشتی می‌گیرد. حالا اگر کاری نداری بشینم زیست بخانم. … به نظر تو هم پانکراس شبیه کیر نوزاد‌هاست؟ هیپوفیز چطور؟ فقط کمی باید آویزانی‌هایش از هم فاصله بگیرند تا بشود کص.
    – از دست تو. اولش که برای بازی و برنامه‌ات با خانم یاوری به مسخره‌ترین لحن ممکن روخانی کردی و حالا هم که … کات به کلوزآپ زیست.
    – گور پدر زیست. می‌خاهم آزادنویسی موضوعی کنم برای داستان کوتاهم.
    – چه قدر آزادنویسی کردی. نامه هم باید بنویسی. تازه درس پنج را کامل نخانده‌ای.
    – می‌خانم بابا. بگذار فعلن خیالم از گزارش راحت شود.
    https://t.me/hphp137

  14. ۱- چیزی که نیاز است هر روز به خودم یادآوری کنم و می‌کنم این است که تمرکزت را از روی چیزهایی که نمی‌توانی تغییرشان بدهی (دیگران، محیط) بردار و روی چیزی که می‌توانی تغییرش بدهی (خودت) قرار بده.

    ۲- در صدر لیست کارهایی که از انجامشان بیزارم اتو‌کردن قرار دارد؛ تا جایی که بتوانم از آن طفره می‌روم، موقع انجامش هم می‌گویم: این قسمت لباس که می‌رود در شلوار، آن قسمتش که تا بشینی در ماشین چروک شده است، این یکی قسمتش که در اثر گرمای بدن باز می‌شود، نهایتن یقه و آستین را کمی بهتر اتو بزنی کافی است. متحیرم از کسانی که یکی دو ساعت پای میز اتو می‌ایستند. اما همین منِ منزجر از اتو، ناگزیر شدم که اتوکاری حرفه‌ای را با اتوهای صنعتی بیاموزم و مدت‌زمان قابل توجهی یا شخصن انجامش دهم یا نیروها را برای این کار آموزش دهم و مدیریت کنم. گاهی دلم می‌خواهد بگویم که زندگیْ آدم را می‌پاید تا ببیند از چه چیزهایی بیزار است تا با همان‌ها دست به آزمودنش بزند اما بعد یادم می‌آید که هر غلط اضافه‌ای که کرده‌ام کار خودم بوده است. زندگی همیشه برای آدم راحتی را می‌خواهد، این ماییم که شرایط را برای خودمان دشوار می‌کنیم. من یکی که گردن می‌گیرم همه‌ی ندانم‌کاری‌هایم را.

    ۳- تنها رفتم پیش مادر. (قرارمان این نبود که تو بروی و من به دنبال لحظه‌ای قرار، هی خاطراتت را تنگ در آغوش بگیرم.)

    ۴- رانندگی در تیغ آفتاب. تنها خوبی‌اش این است که افراد کمتری تن به این دیوانگی می‌دهند، در نتیجه همه جا خلوت‌تر است.

    ۵- کودک‌نویسی واقعن برایم دشوار است؛ متوجه‌ی قطع ارتباط کامل خودم با کودک و کودکانگی هستم. از آن تمرین‌هاییست که باید خیلی بیشتر انجامش دهم چون انگار هرگز کودک نبوده‌ام و آن روزها را نزیسته‌ام. امروز کمی راحت‌تر از دفعات قبلی بود اما همچنان فاصله بسیار است.

    ۶- الهی شکرت…

  15. سال‌واژه: شناخت
    ۱. این روزها نوشتن برایم سخت شده است. حرف تازه کم است؟ میدانم چه میخاهم؟ چرا نمی‌توانم بنویسم؟
    ۲. با چند تسهیلگر گرافیک ارگانیک جلسه داشتم. چه جهان وسیع و خوش‌عطری بود.
    ۳. بالخره بعد از چند روز خانه را تمیز کردم. حالم بهتر شد.
    ۴. دوش گرفتم. سرم سبک شد.
    ۵. شام امشب کوکو سیب‌زمینی شد. با گوجه و خیارشور و البته نان باگت.
    ۶. از یک تا ده به امروزم ۷ میدهم. آزادنویسی نکردم. مطالعه هم نکردم.
    ۷. وبینارهایی که در این هفته به دلیل مشغله‌ی زیاد از دست داده بودم را گوش کردم.
    ۸. ناهار با خانمهای فامیل شوهر لازانیا پختیم. خیلی خوشمزه شد.
    ۹. خیال دیدن ادامه‌ی مستند ایران به نحو پارسی حالم را خوب کرد.
    ۱۰. امروز به زبان فکر میکردم. من با چه زبانی در محیط کارم ارتباط برقرار میکنم؟ آیا دیگران زبان مرا میفهمند؟ من چقدر به زبان دیگران اهمیت میدهم؟

    https://t.me/zohreyousefha

  16. سال ‌واژه‌‌ام:صبر

    -امروز همزمان با سرم‌تراپی روبی، برای دهمین بار فیلم «People We Meet on Vacation» را تماشا کردم. این فیلم درست به اندازه‌ی بستنی شکلاتی، دل‌شوره و آشفتگی‌ام را آرام می‌کند، همان‌طور که سال‌ها کتاب و فیلم «جین ایر» چنین پناهگاهی برایم بود.
    -تلاشم این روزها این است که قبل از پاسخ دادن به هر‌سوالی،لحظه‌ای مکث کنم.
    -روی نتیجه‌ی‌ سونوگرافی،‌ نوشته شده بود :
    نام بیمار :روبی گلستانی

  17. برخلاف تصورم، دیشب خوب خوابیدم.

    ساعت ۷ بیدار شدم.

    صبحانه حاظر کردم برای مهمان‌ها. خوردند و رفع زحمت کردند.

    ظرف‌ها را شستم.

    ناهار، قیمه و کبابی را که از دیشب مانده بود گرم کردم. خوردیم.

    ظرف شستم.

    به مامان تلفن زدم تا خبرهای جدید را رد و بدل کنیم . برای سربازان کشته شده‌ غصه خوردیم. برای زیرساخت‌های به فنا رفته‌. قرار گذاشتیم در مصرف برق صرفه‌جویی کنیم تا برسد به دست جنوبی‌ها. شبکه ایراد داشت. بارها قطع‌و وصل شدیم و در نهایت به دوز ناکافی مکالمه‌‌ی روزانه‌مان رضایت دادیم و خداحافظی کردیم.

    داروهایم را خوردم.

    در کانال دوستان اهل قلم چرخیدم.

    اینستا را بالا و پایین کردم.

    وقتی جلوی آینه داشتم آماده‌ی بیرون رفتن می‌شدم، مارمولک کوچکی خزید زیر تخت. برای گرفتنش اتاق را وارونه کردم و بلاخره کشتمش.

    چرخی توی محله زدم‌و کمی خرید کردم.

    یادداشت‌های چندسال پیشم را در دفترهایی که زیر تخت پیدا کرده بودم خاندم. یادم افتاد از ۱۴۰۳ سنگی در کلیه راستم پیدا شده که هر لحظه ممکن است کاسه‌کوزه‌ی آرامشِ وصله‌پینه‌ام را بهم بریزد.

    پارچه‌ی نخی را که هدیه گرفته‌ بودم توی تشت خیساندم. بماند تا فردا.

    مصاحبه‌ی پرتو نوری‌اعلا را در بی‌بی‌سی گوش دادم.

    در دفتر سربرگ‌م احساسات امروزم را نوشتم.

    به برنامه‌‌ریزی شیش‌ماهه‌ام برای ایجاد نظم و سازماندهیِ زندگی‌ام فکر کردم.(البته در صورت جان سالم بدر بردن از جنگ)

    هنوز امیدوارم.

  18. گزارش نیک ۶۶ فرح

    جمعه است و روز “هال‌دی” و روز مقدس و تعطیل. ترجیح میدهم بیشتر استراحت کنم.
    امروز از کتاب محبوبم یک صفحه A4 رو نویسی کردم.
    گفتگوها روزمره از جنگ بود. و جنگ همه چیز را تحت شعاع فرار داده ، بمباران پادگان و جنوب ایران منو به وحشت و نگرانی انداخته.
    امروز در کتاب شعر گلسرخی فرو رفتم . انگار اشعار برای امروز و مسایل ما گفته بود.

    امروز پیاده روی نرفتم حتی با دخترم هم استخر نرفتم فقط نرمش معمولی کردم. و خدا راهم بابت همین توانایی شکر کردم .
    امروز از خوردن انبه خنک که دیروز پسرم خریده بود و من آنها در یخچال گذاشتم. حسابی کیف کردم. بدجوری عاشق و واله این میوه هستم.
    بغیر از جنگ و مسائل جانبی‌اش ، فکر حمام کردن مادرم در یک حمام یکمتری از اول هفته تا آخر هفته منو ناراحت میکند.
    امروز از رویای اینکه مادرم را بتوانم به خونه خودم بیارم و در حموم بزرگ حسابی بشورمش کیف کردم. مدتیست در این اندیشه هستم.
    کلن من اهل تلفن زدن به کسی نیستم حتی مادرم. البته چون اهل پیامک نیست گاهی مجبورم روزها که نوبت من نیست برم خونه‌اش ، بهشون تلفن بزنم.
    امروز در وبینار نویسنده ساز ، از آن روزهایی بود که استاد شاهین شعر می‌خواند و شاعرانی که من نمی‌شناسم درباره‌اش حرف می‌زند خیلی دوست دارم. وجود الهه علیزداده و مسیله داشتن سوال و پرسش هم برام جالب است.
    دیدن فیلم و انیمیشن “آه مدرسه من” برام خیلی جذاب بود.
    دیدن سریال قدیمی “این خانه دور نیست” هم یک هفته‌ای است که سخت منو به خودش مشغول کرده‌است.موضوعش خانه سالمندان است و تقریبن تمام هنرپیشه هایش به رحمت الهی پیوسته‌اند.
    عصر هم طبق جمعه هر هفته خونه مادرم رفتیم و دورهمی خانواده دور مادرم را داشتیم.
    امشب بعد از آمدن از خونه مادرم فیلم “زنان بدون مردان “ با کارگردانی شیرین نشاط ، طبق رمان شهرنوش پارسی‌پور را دیدم. در ژانر رئالسم جادویی بود. ترجیح می‌دادم رمان را می‌خواندم و بعد فیلم را می‌دیدم. در فیلم تغییر زیاد بود. سعی کردم خلاصه‌ای از کتاب را در گوگل بخوانم.

  19. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن

    ✔️صفحات صبحگاهی نوشتم. هرچه زور زدم از یک و نیم صفحه بیشتر نشد.

    ✔️امروز کمی بی‌حوصله بودم. زبان دیدم و خاندم ولی ننوشتم. به نظرم همینکه استمرار خود را حفظ کردم کافی بود.

    ✔️غرور و تعصب را خاندم. الیزابت اندکی سر عقل آمده‌است که در مورد آقای دارسی پیش‌داوری کرده، اما هنوز مانده تا کامل عقل‌مند شود.

    ✔️صابون گوگرد به دست بودم و به جان قفسه سینه‌ام افتادم. امیدوارم این صابون مرا از شر این مهمان ناخانده خلاص کند.

    ✔️ توانستم نامه‌ی دوستم ازبکی‌ام را با اندکی تاخیر جواب دهم. هنوز چهار نامه بی‌جواب دارم.

    ✔️نویسنده ساز امروز حسابی چسبید و کودکانه نوشتم. بعدش هم الهه جان آمد و از پرسش صحبت کرد. احتمال زیاد از فردا آزاد‌پرسشی را نیز به نوشته‌هایم اضافه کنم.

    ✔️ در آزادنویسی‌ام چندین ایده برای کانال یافتم و به زودی اجرایشان میکنم.

    ✔️با برادرزاده‌هایم کلی بازی کردم و در خانه با مایشن‌هایمان به پیکنیک رفتیم. با پتوی آبی رودخانه درست کردیم و با تشکر از گوگل با صدای آب، کلی آبتنی کرده و همدیگر را مثلن خیس کردیم. دست آخر در جنگل دور آتش( شمع کوچکی) جمع شدیم و از صدای زوزه گرگ‌ها به خود لرزیدیم.(البته بماند که این وسط از گرگ شدن برادرزاده کوچکم با بدبختی جلوگیری کردیم.)

    ✔️ از گذشته نویسنده‌ساز ، پادکست های ۴تا ۹ را گوش داده و نکات مهم را یادداشت برداری کردم.(از جمله مرض‌های غیر قابل درمانم این است که هیچ‌پادکستی را بدون نوشتن نمی‌توانم گوش دهم، بنابراین کلی پادکست گوش نداده رو دستم مانده است که مشتاق گوش کردنشان هستم اما این مرض، مرا دچار بی وقتی میکند.)

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

    https://t.me/Jonnevice_channel

  20. امروز حلزون خیلی بانمک شده است. صدفش قد کشیده. شده‌است شبیه یک کلاه‌خود برای حلزون. حازون شبیه فیلسوف‌ها هم شده است با این صدف پیچ‌تو‌پیچ کله‌اش.
    سعی کردم روتین را انجام دهم ولی کسلی از سر و کولم می‌بارید و می‌بارد امروز.
    ۱. چند ویس از کارگاه کودک گوش دادم. تا آخر تابستان باید تفسیر نقاشی کودک را بیاموزم.
    ۲. خیلی خوابیدم. خیلی زیاد. خیلی هم خواب دیدم. روزهایی که خیلی می‌خوابم را دوست ندارم. روزهایی که نمی‌خوابم را هم «نمی‌خواهم دوست» (به قول یک نی‌نی دوساله).
    ۳. وبینار نویسنده‌ساز. کودکانه نوشتیم. خیلی ناز بود. برای یکی که خیلی دوستش دارم کودکانه نامه نوشتم.
    ۴. باز کارگاه مرتبط با کودک ثبت نام کردم. نمی‌خواهم تا همیشه معلم بمانم یا فقط معلم بمانم.
    ۵. یک ببعی کشیدم. بعد که نگاهش کردم دیدم دارد می‌رقصد.
    یک ببر هم کشیدم. ببرها را خیلی دوست دارم. می‌دانید چقدر مهربانند؟
    ۶. احوال دوستی را پرسیدم.
    ۷. ماکارونی مشتی خورم با سالادی مشتی‌تر. ظهر و شب.
    ۸‌. زبان همان همیشگی.
    ۹‌. از مطالعه‌ی خودم راضی نیستم. یک روز می‌خوانم و دو روز حالش را ندارم. نمی‌دانم چه کنم؟ فعلا که به سازش می‌رقصم دارم.

  21. – اگر وانویسی را جزو سال‌واژه‌ام (نِوِشتیَت)حساب کنیم، امروز را بیست گرفتم!
    – یادداشت‌هایی که از جملات محبوبم برمی‌دارم (از کتاب‌هایی که خوانده‌ام و دارم می‌خوانم) بدجوری روی هم تلنبار شده‌اند. باید مرتبشان کنم. نمی‌کنم که، فقط بهش فکر می‌کنم. الآن پیشرفت کردم و به مرحله‌ی «حرف زدن ازش» رسیدم. یا پسرفته این؟
    – کم خواندم. شرم، شرم.
    – استرس تمرین‌های سمپوزیوم شروع شد. فکر کردن بهشان از مدتی پیش آغاز شده بود و نوشتنشان؟ آم…
    – در وبینار «نویسنده‌ساز» تمرینِ «بچه‌نویسی» کردم. سعی کردم به جای لیلیِ هشت ساله بنویسم. نمی‌دانم، شاید جملاتی ازش را بعدا در کانال تلگرامم نوشتم. شاید هم نه.
    – گپ‌و‌گفت با بچه‌های مجله.
    – وانویسی و وانویسی. وانویسیِ چی؟ همه‌چی! داستان کوتاه‌هام، یادداشت‌هام، کوفت‌هام،…
    – «هوا آبستن رعد و برق بود. من احساس می‌کردم که خبری خواهد شد. رعد و برق بایستی بشود.»
    (از داستان «تاریخچه‌ی اتاق من»، کتاب «چمدان»، نوشته‌ی بزرگ علوی، انتشارات نگاه، ص ۶۶)
    – آه از ظلم… آه از جنگ…
    – و تمام. فکرم درگیر تمرین‌های سمپوزیوم است. و وانویسی.
    https://t.me/LailyMaddah

  22. خاطره‌نویسی، سال‌واژه‌ام
    خیلی دلم می‌خواد هر چه زودتر در زمینه خاطره‌نویسی خلاق پیشرفت کنم…، به حرکت حلزونی‌شکل امیدوارم. امروز فرصت چندانی صرف اهدافم نکردم. میهمان داشتم، کارهای فوق‌العاده فصلی داشتم که باید انجام می‌دادم. لواشک آلوچه و شربت آلبالو گرفتم. مربا هم پختم. خوشرنگ شد.
    در عین حال برای گروه خاطره‌نویسی چند مطلب فرستادم، کانال بله را به روز کردم و برای کانال تلگرامی پست بلندبالایی در نظر گرفتم.
    مطابق برنامهٔ جمعه‌ها به یک دوست و دو فامیل تلفن زدم. حالشان خوب بود. سی دقیقه کتاب خواندم و یادداشت برداشتم.
    دقایقی بچه‌ها آنلاین شدند، صحبت کردیم. خدا را شکر حالشان خوب و خوش بود.
    با آرزوی سلامتی و موفقیت برای جوانان و مردم کشورم.

  23. سال واژه: تداوم.‏
    ‏1- صبح جمعه: رفتن به پیاده‌‌روی و بعد خوردن صبحانه. ‏
    ‏2- گوش دادن به پادکست.‏
    ‏3- خواب بعدازظهر و بعد دیدن تلویزیون و اخبار مربوط به جنگ. ‏
    ‏4- ادامه گوش دادن به پادکست و همزمان ورق زدن و مقایسه کردن دو ترجمعه از کتاب وقتی نیچه ‏گریست که چند روز هست که این کار رو شروع کردم، و فقط فصل بیست و یک و پایانی از اون مونده. ‏
    ‏5- ساعت پنج به وقت وبینار: ‏
    موضوع بحث درباره‌ی کودکانه‌نویسی با الهام از کتاب سولماز دریا.‏
    ‏ در این نوع نوشتن ما خودمون رو جای یک کودک هفت و هشت ساله میذاریم. اونوقت از زبان و هم ‏ شکل نوشتن اون می‌نویسیم. ‏
    این نوع نوشتن علاوه بر این که کلی لذت داره، می‌تونه کمک زیادی برای جلوگیری از روزمرگی‌ها بشه. ‏
    ‏5دقیقه نوشتن با این شیوه خودش تجربه‌ی جالبی بود. من بخشی از نوشته‌هامو براتون می‌نویسم.‏
    البته با خط کودکانه نوشته بودم که اینجا امکانش نیست.‏
    من جمعه‌ها زود بیدار می‌شوم.‏
    من جمعه‌ها را بیشتر از روزهای دیگر دوست دارم.‏
    من دوست ندارم جمعه زود تمام شود. چون فردا شنبه است و من شنبه را دوست ندارم. ‏
    من دوست دارم جمعه‌ها همه زود بیدار شوند و گرنه جمعه زود تمام می‌شود………‏
    حس بسیار جالب و خوبی بود. دلم می‌خواست یک نقاشی کودکانه هم پایین نوشته‌هام می‌کشیدم……‏
    ‏6- بعد از وبینار فایل داستان الهام دریا را به اسم من یک عابر پیاده هستم رو خوندم. ‏
    ‏7- درست کردن پاستا و خوردن شام. ‏
    ‏8- یکی از چیزایی که امروز ذهنم روی اون متمرکز و بهش فکر می‌کردم، درباره‌ی دیدگاه نیچه به ‏زندگیش بوده که چطوربیماریش، میگرنهای شدید و نداشتن پدر از کودکی‌ رو برای خودش نعمت ‏میدونسته. ‏
    ‏9-یک چیز دیگه که باز هم امروز بهش فکر کردم این بود که ما مدام در حال تغییر هستم و این تغییرات ادامه پیدا ‏می‌کنه تا وقتی که مرگ بیاد سراغمون.‏
    ‏ منظورم از تغییرات همه چیز هست رشد ناخون، بلند شدن مو سر و بدن و یا تاس شدن، رشد کودک، پیر ‏شدن حتی افکار ما و….و این یک معجزه است. ‏
    که به ظاهراهسته وآهسته اما مدام بودنش، اونو تبدیل به یک روند بسیار سریع کرده. ‏
    ‏10- به امروز خودم عدد 6 رو از یک تا ده میدم. ‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.‏
    ‏ ‏

  24. امروز تولد دوستم بود. اسمش فاطمه است. چشم‌هایش سبز است. درست عین تیله‌هایی که از ممدآقا خریده‌ام. با هم رفتیم. با مهناز. رفتیم یک مغازه که همه چیزش آبی بود. تلفن قلکی دم در مغازه را دوست داشتم. اولش کلی عکس گرفتیم با تلفن، با آینه دم مغازه. یک خانم مهربان هم بود که به ما نگاه می‌کرد و می‌خندید. لابد ما را خیلی دوست داشت. بعد توی مغازه کنار کلی گلدان نشستیم. دیوارها پر از عکس فرشته بود. مثل همان‌هایی که در کارتون دیده بودم. خواب فرشته‌ها را هم می‌بینم بعضی وقت‌ها. با دیوارهای فرشته‌ای هم عکس گرفتیم. املت خوردیم مثل همان‌هایی که مامان درست می‌کند. بعد فاطمه کیکش را فوت کرد. آرزویش را بلند نگفت. ولی به خدا گفتم کاری کند که همیشه بخندد. بعد با هم به همه مغازه‌ها برویم و بستنی بخوریم. از فرشته‌های دیواری هم خواستم آرزوی فاطمه را گوش کنند. می‌دانم گوش آن‌ها تیز است. حتی صدای یواش فاطمه را هم می‌فهمند. بعد فاطمه من را بوس کرد. مهناز را بیشتر بوس کرد. خانم توی مغازه همش به ما لبخند می‌زد. آن آقای بغل‌دستی‌مان هم همین‌طور. فکر کنم از خنده‌های ما خوشش آمد. پدر می‌گوید مردم این روزها نمی‌خندند. ولی آن ها خندیدند. به‌خاطر ما. کاش همه بخندند. فاطمه هم بخندد. بعد از فرشته‌ها خداحافظی کردم. موقع خداحافظی در گوششان گفتم تا کاری کند همه بخندند. او صدایم را شنید. دست‌هایش را جلوی صورتش آورد و گفت: آمین. بعد خندید. می‌دانم او مرا خیلی دوست دارد. فاطمه را هم دوست دارد.

  25. سال‌واژه‌ام، آگاهی‌ست.
    چکاری برای سال‌واژه‌ام انجام دادم؟
    در پایان روز با گوش دادن به یک فایل مراقبه، دوباره به خودم یادآوری کردم که نباید در ذهنمان بیافتیم و با نگرانی از آینده و ناراحتی از گذشته، آگاهی اکنون را از دست بدهیم. و ایمانمان را از دست بدهیم. چون من نمی‌توانم هر چیزی را در زندگیم کنترل کنم. اضطراب از عدم ایمان است.
    امروز چگونه گذشت؟
    امروز، صبح بیدار شدم دل‌درد داشتم. ورزش و مدیتیشن و تمرینات کششی را نتونستم انجام بدهم. تنها کاری که تونستم بکنم، خاندن ادامه‌ی کتاب “شب هول” بود. تازه دارم می‌فهم ماجرا چیست؟ صد جمله هم آزادنویسی کردم. در وبینار شرکت کردم. همراه با استاد، از زبان خود خردسالمان نوشتیم. خانم علیزاده هم صحبت کردند. یک تولد کوچک خانوادگی هم برای خاهرم داشتیم.
    از خوردن چه چیزهایی لذت بردم؟
    شیرقهوه، ماهی شیر و کیک تولد. ماهی شیری که خوردم، من را یاد چابهار انداخت و غذاهای خوبی که آنجا خوردم. مردم گرفتار با جنگ گرفتارتر شدند.
    چه چیزی ناراحتم کرد؟
    جنگ در جنوب کشور در حالی که کاری از دستم برنمی‌آید. کشورمان ممکن است به زودی توسط بیگانگان اشغال شود. از سیاست‌های اشتباه داخلی که کشور را به این روز انداخته است. آینده ما چه خاهد شد؟
    چه تصمیمی گرفتم؟
    تصمیم گرفتم همیشه کاغذ و قلمی همه جا همراه داشته باشم. تا افکار، احساسات و ایده‌هایم را در جریان روز فراموش نکنم.
    https://t.me/armaghannevesht

  26. ۱. برای سال‌واژه‌ات، خوددوستی، چه گامی برداشتی؟ خودم را دوست داشتم، اینکه چیز کمی نیست، خودم را دوست داشتم و وارد دانشگاه یوتویوب شدم و سر کلاسهای خمیر ترش حاضر شدم از اساتید مختلف در این حوزه کلی مطلب یاد گرفتم و عملی اجرا کردم و فردا نتیجه‌اش رو داخل فر میپزم.

    ۲. از یک تا ده به امروزت چند می‌دهی؟ چرا؟
    به امروزم ۶ میدم، امروز غذای خوشمزه پختم، خمیر نان حجیم را بلاخره درست کردم با همه استرس و نابلدیم، ولی تلاشمو کردم.

    ۳. امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    کلاس نقد و بازخورد نوشته‌های کلاس نویسندگی خلاق.

    ۴. از گفت و گوهای امروز چه اندوختی؟
    اینکه بعد از مدتی نوشتن میتونم خیلی تغییرات قابل مشاهده‌ای داشته باشم.

    ۵. امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
    هیچ😕

    ۶. امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه، خیلی کم از خونه بیرون میام، ولی تو خونه ورزش اصلاحی انجام میدم.

    ۷. امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
    لوبیا پلو با سالاد شیرازی.

    ۸. امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ فقط جنگ و آسیبی که به مناطق مختلف و مردم سرزمینم ایران وارد میشه.

    ۹. امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
    با هیچکس، من با خودم بودم و اینو دوست داشتم.

    ۱۰. امروز چه واژه یا واژگانی در کانون ذهنت بود؟
    چه سوال سختی برای امروز واقعا رو حالت هواپیما بودم.

    ۱۱. امروز درباره‌ی ساخت ابزارت چه خیالی بافتی؟
    راستش خیال می‌نوشتم، نمی‌دونم چرا انقدر نوشتن روی برگه برام دشوار شده، در این یکماه و یکم گزارش نیک رو در گوشی تایپ کردم، و توی ذهنم میگم توی دفترم باز. اینو. بنویسم ولی جا سنگینی شدم و سمتش نمی‌رم.

    ۱۲. امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    با نوشته‌ی یکی از دوستان نویسندگی خلاق به گذشته پرت شدم و تصویر پسرها با موهای تیفوسی توی ذهنم اومد و دوستانم که دوست پسر داشتن و کمی راجع به این موضوع گارد داشتم اون موقع، عروسی نیما مسیحا که توی کامپیوتر طرح لبخند ال‌جی دیدمش و مانی رهنما از ذهنم عبور کرد، چه دورانی بود داریم فسیل میشیم.

    ۱۳. امروز در وبینار نویسنده‌ساز چه چیزی پررنگ‌تر بود؟
    امروز شرکت نکردم.

    ۱۴. فیلم چی دیدی؟
    یه سریال بنام you که امروز به فصل دوم و قسمت دومش رسیدم.

    ۱۵. نشانی تلگرام را می‌گویی؟
    بله چرا که نه، تازه متولد شده و یکماه و نیمه‌ست.
    https://t.me/pichesabz

  27. -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -بیدار شدن.
    -خواندن کتاب «فعالیت‌ها و راهبردهای تقویت انشا و جمله‌نویسی». دیگر امانت مدیر.
    -عکس گرفتن از صفحات تمرین کتاب.
    -استراحت.
    -کوبیدن و از نو ساختن داستانکِ چند هفته پیش.
    -انتخاب بازی‌های جلسه‌ی بعد کارگاه.
    -انتشار داستانک تو کانال.
    -انتشار گزارش نیک.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  28. دیشب خیلی خواب دیدم ولی صبح یادم نیامدند. برای همین وقتی بیدار شدم، از شعرهای آقایی خواندم که اسمش یداله است. از دیشب کتابش را کنار بالشم گذاشته بودم. چون خوابهایم یادم می‌روند. یداله خوابهایش خیلی یادش می‌ماند. آن‌ها را می‌نویسد به چه قشنگی. واسه همین صدایش می‌کنند یداله رویایی.
    گلویم هنوز درد است. انگار چند تا سنگ تویش گذاشته‌اند. سنگین است. هی کشیده می‌شود. و هی سرفه می‌کنم و انگار توی گوشم چیزی راه می‌رود و توی گلویم چیزهایی حرکت می‌کنند. اما همین که می‌آیم تف کنم، در نمی‌آیند. ببخشید تف حرف بد است.
    امروز خیلی حرف زدم. با پویا پیش هم که بودیم حرف زدیم. با ساجده و مینا ولی توی گوشی پیام دادیم. بیخ گوش هم حرف نزدیم. با مامان و لاله هم تلفنی.
    با ساجده خیلی حرف زدیم. حرفهای آدم بزرگها. از همان‌ها که توی اخبار می‌گویند. او بیشتر از من بلد بود. من هم یک جایی یک چیزهایی گفتم که از بقیه یاد گرفته بودم و … به نظر خودم هم درست بود. بابا می‌گوید که نباید هر حرفی که دیگران می‌زنند بزنی . می‌گوید آدم فکر دارد. باید ببینی، بشنوی، فکر کنی و بعد بر زبان بیاوری.
    بعد هر دو با هم ترسیدیم. او گفت که خیلی می‌ترسد. من هم گفتم که خیلی می‌ترسم. چون می‌گویند که جنگ می‌شود از آن جنگ‌های توی تلویزیون. که سربازها با تفنگ‌شان می‌آیند توی خیابان و کوچه . می‌آیند تو خانه‌مان و ما را می‌کشند. من دلم نمی‌خواهد کشته شوم. من مخصوصن دلم نمی‌خواهد پویا کشته شود. چون بچه است. پویا خیلی اوقاتش تلخ می‌شود اگر بشنود بهش گفته‌ام بچه. می‌گوید من شانزده سالم است. و هیچ به خرجش نمی‌رود که می‌گویم حتا من که چهل سالم است هم بچه‌ام. داشتم می‌گفتم. چون دوستش دارم. دلم نمی‌خواهد او این چیزها را ببیند. ولی می‌بیند. چند ماه است که زیاد می‌بیند و مثل بابام و باباش پیگیر اخبار است. غصه می‌خورم. من تا وقتی کسی بهم نگوید و یادم نیاورد، فکرش را نمی‌کنم. تا نترسم. من دلم می‌خواهد تا وقتی که راستکی نمرده‌ام، بگویم و بشنوم و بخندم. بنویسم و کتاب بخوانم و مهربانی کنم. و چیزهای خوشمزه بخورم. نه این چیزهایی که الان می‌خورم. الان گلویم درد می‌کند و اگر هرچه دوست دارم بخورم، مامان که بشنود، دعوایم می‌کند. ولی الان هندوانه قاچ کردیم و با پویا و احسان خوردیم و خنک شدیم. نمی‌دانم اشکالی ندارد؟ یعنی مامان دعوایم نمی‌کند؟
    دلم می‌خواهد امروز بیشتر کتاب بخوانم. دلم می‌خواهد کتاب «قصه‌های من و بابام» را بخوانم. خیلی سال پیش بابا برای من و لاله خرید و این‌قدر خواندیمش که نگو. از عکس‌ها می‌خندیدیم. بعضی وقتها هم دلمان می‌گرفت. چند سال پیش دادمش به پویا.
    راستی باید غذای فردا را هم بپزم. خورشت قیمه. خورشت قیمه دوست دارم. برای گلودرد هم خوب است. بلدم بپزم. بلد شده‌ام. نه می‌سوزم و نه می‌سوزانم. دلم نمی‌خواهد دل کسی را بسوزانم و وقتی کسی دلم را می‌سوزاند ازش عصبانی می‌شوم. و نمی‌دانم از کجا یک توپ ول می‌شود توی گلویم که کم‌کم از چشمم می‌ریزد بیرون. حتا اگر نخواهم که بریزد، می‌ریزد.
     لباسها را هم شستم. با لباسشویی. خب این چیزها را یاد گرفته‎ام. اول بلد نبودم ولی کم‌کم یاد گرفتم. بابا همیشه می‌گوید «کار نیکو کردن از پر کردن است.» و من یادم می‌رود. مثلن یادم می‌رود که من باید توی سوال پرسیدن یواش‌یواش راه بیفتم و سوال‌های خوب بپرسم.  الهه بلد است سوالات خوب بپرسد. من می‌خواهم سوال پرسیدن را از الهه یاد بگیرم. الهه دلش می‌خواهد هرچه بلد است به آدم یاد بدهد. الهه می‌گوید همه بلد بودیم سوال بپرسیم، ولی از بس بهمان گفتند این را نمی‌دانی؟ اَخ‌اَخ. آن را نمی‌دانی؟ پیف‌پیف. یا اینکه این چه سوالی است که پرسیدی و اینها یادمان رفته. البته که زشت است آدم هر سوالی را بپرسد. مثلن چرا دماغت گنده است یا چرا این جایت خال دارد؟ سوالات دیگر منظورم است. الهه می‌گوید باید سوال‌پرسیدن را هر روز تمرین کرد.
    مثلن همین الان چه سوالی بپرسم؟
    چرا یخچال هیچ صدایی ندارد و بی سروصدا کارش را انجام می‌دهد؟ کتکش زده‌اند و گفته‌اند ببر صدایت را؟
    چرا گاهی صدای قاروقور از شکم یخچال می‌آید؟
    چرا حوله با باد پنکه تکان‌تکان می‌خورد ولی من تکان‌تکان نمی‌خورم؟
    پنکه اینقدر دور خودش می‌چرخد، سرش گیج نمی‌رود؟ من که بعد از چند دور چرخیدن، دیگر دست خودم نیست. تالاپی می‌افتم زمین.
    پنکه اگر سرش گیج برود، می‌افتد زمین یا می‌خورد به سقف؟

    https//t.me/ladanshayanfar

  29. گزارش نیک “1405/4/26” تیرماه. روز جمعه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    امروز کله‌ام را کچل کردم. به آجی گفتم همه را بزن.
    آجی می‌گفت بزار باشه دیگه بسه.
    اما من می‌گفتم نمی‌خاد بزن.
    بعدم مراسم شستشو و گریه کردن. چون آب روی محل سوختگی پوست ریخته می‌شود شروع به سوختن می‌کند، اولش فریاد می‌زنم و بعد گریه می‌کنم.

    دکتر گفت موقع حمام حتمن باید کیسه بکشید روی پوست. بعدم لای انگشت‌هاش یکی‌یکی با لیف و کیسه بشورید که یه وقت قارچ نگذارد.

    آجی از صبح زود بعد از دادن چایی مشغول من شد. تا ساعت ۱ ظهر سرپا بود.
    چون پتوی زیرم عوض کرد و تشک مواج با دستمال پاک کرد و خشک کرد تا پتوی جدید زیرم بگذارد.

    ظهر خابیدم. بعد از ناهار.

    بخش کوتاهی از کتاب بچه‌ها بازی نمی‌کنند خاندم.
    یادداشتی در کانال هوا کردم.
    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    چند باری سر زدم دیدم جایگاه گزارش نیک امروز نیست. به پشتیبانی پیام دادم. خاستم بخابم. این بار چک کردم دیدم گذاشته شده.
    https://t.me/speechoff

  30. صبح ساعت یک ربع به هشت بیدار شدم. بدو و پاورچین‌پاورچین رفتم پایین و لپ‌تاپم را آوردم بالا. ساعت هشت باید فایل مشتری را تحویل می‌دادم، اما هنوز آماده نبود. لپ‌تاپ را باز کردم و منتظر بالا آمدن سیستم شدم. ساعت هشت که شد، تازه فایل مشتری باز شد.

    دیشب همه را تایپ کرده بودم، فقط ویرایش ظاهری و غلط‌های نگارشی مانده بود. کار زیادی نداشت، اما به موقع هم نمی‌رسید. در نهایت با سی‌وپنج دقیقه تأخیر فایل را تحویل مشتری دادم.

    یک چای خوردیم و با خواهرها راهی خانه شدیم.

    و مشغول پاکسازی خانه از جنازه ساس‌ها شدیم. ساعت دو، سه بعدازظهر بود که مامان گفت: «بسه، بریم خونه خاله که مهمونا همه اومدن، منتظرن، گرسنه‌شونم شده.»

    و ما کار را رها کردیم و رفتیم خانه خاله، خانه‌ی دیواربه‌دیوار ما.

    خاله‌ها بودند و دخترخاله‌ها. آن‌قدر خسته و گرسنه بودم که نون و پنیر را کشیدم جلوی خودم و اولین نفر شروع کردم به لقمه گرفتن برای خودم.

    بعد از خوردن آش و کمی حرافی با دخترخاله‌ام، برگشتیم خانه. ده دقیقه‌ای خوابیدم و بعد خودم را انداختم توی حمام. تمام جوراب و کیف‌ها را با آب داغ شستم و در آخر خودم را به گوشی رساندم تا گزارش نیکم را بنویسم.
    گزارش خاکسپاری ساس‌ها.

    https://t.me/meslenafas

  31.  
    26/04/1405
    گزارش نیک 66
    سال‌واژه: بیداری
    نمره‌ی روز: ده از ده
    گزارش آموخته‌ها: به نیت واژه‌گستری از واژه‌دان استفاده کردم.❤️
    1.       به بهشت زهرا رفتم. نرسیده به مزار پدر، لباسم خیس شد. موهایم مثل پتویی ضخیم، تا نیمه های کمرم را گرم کرد. گل‌ها را که پرپر کردم، از پدرم عذرخواهی کردم که از شدت تپش قلب و حالت تهوع باید زود بگردم، اما او با اپلیکشن اسنپ زد و بند کرد که من را بیست دقیقه بیشتر کنارِ خودش نگه دارد.
    2.      عصرگاه پرسش «چرا من خشمگینم؟» را دست گرفتم و به دنبالِ جواب، در حالت مدیتیشن، خاطره به خاطره گذشته را گشتم. خشمی شدید در خاطره‌ایی عبوس، حوالیِ نوجوانی، من را به قل‌ و زنجیر کشید. احساسات به حدی بُرنده بود که توان ماندن در آن حال را از من گرفت. حسِ استیصال گاه به گاه این روزها را چقدر شبیه به همان حسِ عجزِ نوجوانی‌ام دیدم.
    3.      در وبینار نویسنده ساز شاهین خان کلانتری شرکت کردم. به پیشنهاد استاد، کودکی هفت، هشت ساله شدم و از زبان او نوشتم. هاله‌ی کودک، از پارک نوشت. او پروانه‌ای را دید و می‌خواست از شدتِ شوق، به سمت آن بدود که بفهمد که بال‌هایش طرح دایره دارد یا خط خط یا اینکه اصلا به چه رنگ هستند؟ تکلیف آن پروانه‌ی سفید رنگ که روشن بود. او از خنکی چمن نوشت و گربه‌ی سیاهی که برای گنجشک‌ها کمین گرفته بود، مردی که کنارش روی چمن به خواب رفته بود، بچه‌هایی که روی ترامپولین تنهایی بالا و پایین می‌پریدند و به زمین که می‌رسیدند موهایشان هنوز در هوا بود.
    4.      از کودکی که در آمدیم در بخش دوم وبینار از الهه خانم علی‌زاده آموختم که آزادپرسی را به آزاد نویسی‌ام دعوت کنم و پرسش‌هایم را زندگی کنم. مثلاً پرسشی در روز داشته باشم و مانند کشکِ خشکِ خوراکی آن‌را بگذارم در گوشه‌ی ذهنم خیس بخورد و لابه‌لای روزمرگی، مدام به پرسش برگردم و آن را سوال و جواب کنم که خوب؟ جوابِ من چه شد؟ هان؟ تا اینجای روز چه چیزی دستگیرت شده‌است؟ بگو.
    5.      تصمیم کبریِ دیگری گرفتم که هم بیشتر مدیتشنِ گذشته را تمرین کنم و هم گزارش نیکم را رأس یک ساعت خاص بنویسم. آخَر دیروز که نتوانستم آنرا بنویسم حسابی غصه خوردم.
    6.      راستی امروز هاله مشاهده گرِ لحظه‌ی حال خوبی بود.
    7.      هاله این جمع را خیلی دوست دارد و من  هم هاله را دوست دارم که این جمع را دوست دارد.❤️

  32. جمعه‌ست.
    صبح ساعت ۸ با صدای زنگ باباجون بیدار می‌شوم. هراسان می‌پرم. از دیدن چهره‌ی پدر پشت آیفون حس شوق و شکرگزاری درونم سُر می‌خورد.
    از همانجا می‌گوید: «خواب بودی ثمانه‌جان؟ زنگ زدم، در دسترس نبودی.»
    در را برایش باز می‌کنم. راهی صحراست. درختان پسته‌اش را زیادتر از من دوست دارد؟ نه، اما زیاد دوست‌شان دارد. قدری استخوان مرغ دارم، می‌گیرد تا برای سگ‌های گرسنه ببرد. همیشه نگاه‌شان به دستان پدرم‌ست تا از راه برسد و براشان بپاشد و آن‌ها هم دمی تکان دهند.
    تعارفش می‌کنم. تو نمی‌آید. می‌گوید صبحانه خورده است. می‌رود. می‌گوید: «ببخش دخترم. بیدارت کردم.»
    خودم گفته بودم بیاید، چرا عذرخواهی می‌کند؟ چرا معذب می‌شود؟
    چقدر نسل پدر و مادرم نجیب و مهربانند. اشک‌هایم منتظرند بیایند، دلم برای پیرشدن‌شان لرز می‌گیرد. اشکی می‌آید تا تسکینم دهد. نمی‌دهد.

    مجید هنوز خواب‌ست.
    دخترم تهران‌ست. مسابقه‌ی کانوپولو دارد. دریاچه‌ی آزادی.
    شنبه هم امتحان نهایی هندسه دارد.
    دلم برایش جوش می‌زند.
    آیه‌الکرسی مرهم می‌شود.

    همان‌جا روی کاناپه؛ بعد از رفتن پدر، گزارش‌های نیک بچه‌ها را می‌خوانم. دل برداشته‌ام که هر کدام را که می‌خوانم پاسخی هم بدهم. حس نزدیکی دارم با بروبچ مدرسه. آنها را نمی‌دانم، من ولی خودم را عضوی از عضوشان می‌دانم.

    حیف که قزوینم.
    حتما اگر تهران بودم، قاطی‌ترشان بودم.
    اما شایدم نه.
    خودم باید جنم داشته باشم.
    چرا با کسی هم‌گروه نیستم؟ با هم بخوانیم و بپرسیم و حداقل چند قدمی را به هوای هم و با هم برداریم؟
    چرا؟
    شاید از بس سرم در لاک خودم، میان کتاب‌هایم و .. این‌هاست؟
    شایدم کسی را نشناخته بودم یا به خیالم نرسیده بود که گروه بشویم تا با هم رشد کنیم؟
    این جدایی از کجا آب می‌خورد؟ خیلی از بچه‌های مدرسه با هم شبکه شده‌اند و پیگیر هم و با همند.
    غبطه می‌خورم و رد می‌شوم.

    سروکله‌ی مجید پیدا می‌شود و می‌پرسد: « بیداری؟»
    چه سوالی است؟
    نگاهش می‌کنم.
    می‌گویم برویم زعیم صبحانه بخوریم؟ استقبال می‌کند.
    گزارش‌های نیک بچه‌‌ها نصفه می‌ماند.
    اما هر کدام را خواندم، پاسخ دادم.

    هنوز دلم پیش گزارش ۶۴ خودم‌ست.
    نفهمیدم سرانجامش چه شد؟
    تایید نشد؟
    فرستاده نشد؟ من که فرستاده بودمش.
    از تیررس چشمان شاهین‌بین شاهین عزیزمان در رفته است؟
    نمی‌دانم.
    اما از گم شدن، کلا کلافه می‌شوم. چه کالا باشد چه متن. حالا در کانالی که برای گزارش‌هایم درست کرده‌ام. نوشته‌ام گزارش ۶۴ گم رفته است. نسخه‌ای هم ازش ندارم که آنجا هوایش کنم.
    بی‌خیال می‌شوم.

    خانه‌ی زعیم یکی از خانه‌های دوران گذشته‌ی شهر من‌ست. با همان پله‌های تودرتوی آجری و شیشه‌های رنگی‌رنگی که آن‌چنان تنگ‌ هم نشسته‌اند که خیالت چندپر و چندرنگ در زمان پخش می‌شود. طاق اتاق‌هایش بلند و درختان بید و توت، پیری‌شان را روی دیوارهای خسته خالی می‌کنند تا چند صباحی بیشتر دوام کند عمر از سررفته‌شان. و حوضچه‌های کوچکی که هرجا دلشان خواسته زیر آفتاب جا‌خوش کرده‌اند.
    خاکش بوی نم باران می‌دهد. و گربه‌هایش به خانه‌ می‌آیند، عتیقه‌وار و فرتوت، بویی از بی‌صفتی نبرده‌اند. انگار وفا را از درودیوار خانه بو کشیده‌اند؛ رام و مظلوم.
    فضایش گرسنگی‌ات را شدت می‌دهد.

    ساعت دوازده‌ست که برمی‌گردم. تازه چشمانم می‌بیند که عجب خانه و زندگی‌مان رو‌هم و برهم است. از شکم‌سیری است لابد که سابیدن را می‌آغازم.

    اخبار جنگ سخت ملولم می‌کند و برای بچه‌های ایرانشهر و بندرعباس و مابقی بغضی می‌آید بست می‌نشیند و نمی‌رود. دست به دامن خدا می‌شوم که ایرانم را برهاند.

    چند صفحه‌ای از شراب‌خام، می‌خوانم. همزمان کتاب لمس‌ و کتاب داستان رابرت‌مک‌کی را در دست دارم.
    کتاب بی‌لنگر، زبان‌آدم، …
    همیشه چند ردیف کتاب نیم‌خورده دارم، که هیچ‌کدام هم خیال تمام شدن ندارند.

    می‌نویسم.
    می‌نویسم.
    نمی‌نویسم.

    مدتی‌ست تصمیم دارم کار مدرسه‌را جدی‌تر پیگیر باشم و خودم را پله‌ای بالاتر بکشم.
    در پی وبلاگی هستم که تنها استارت خورده‌ است و مابقی‌اش روی زمین خاک می‌خورد.
    حرکت، حلزون‌وارست و مدام به خودم گوشزد می‌کنم که عجول نباش. دنبال نتیجه‌ی فوری نباش.

    وبینار را شرکت می‌کنم. الهه‌علیزاده همچنان الگو هست. از الگوبودن زنان مملکتم ذوق‌مرگ می‌شوم.
    حجم کتاب‌هایی که معرفی می‌شوند زیادست.
    مشکل‌ست که همه‌شان را داشته باشم.
    اگر گزینه‌ی قیمت را اگنور کنم، به دست آوردن نسخه‌ی کاغذی زمان‌برست. و اگر بخواهم برای هر ترجمه، نسخه‌ای تهیه کنم، شب‌ها کجا بخوابم؟
    تلخ‌ست اما باید دلم را آویز نسخه‌های دیجیتال کنم.

    غروب‌ست، سامیه از تهران می‌رسد. از نتیجه‌ی مسابقه و هم‌تیمی‌هایش شاکی‌ است. می‌گوید تنها گلی که زده‌اند را خودش حواله کرده است و بچه‌های دیگر چرا مثل ماست بودند؟
    دمق می‌گوید و می‌خوابد.

    شب را با مامان بیرون می‌روم برای نماز. در کنار مامان که نماز می‌خوانم، انگار دخترکی پنج‌ساله‌ام.
    برمی‌گردم.
    می‌خوابم.

    کانالم
    https://t.me/manesehchtgrh

  33. *از یک تا ده چه نمره‌ای به خودت میدی و چرا؟ نمره‌ی ۱؛ چون فقط عصبی بودم و گریان و نگران و خسته. هیچ کار مفیدی نکردم.

    *از امروز چه نکته‌ای اندوختی؟ اینکه آدمیزاد ناتوان‌تر از آن است که خیال می‌کند.

    *امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟ هیچ کتابی.

    *امروز پیاده‌روی رفتی؟ خیر. فقط خوابیدم.

    *امروز از خوردن چی لذت بردی؟ شیرکاکائو داغی که برای آرام کردن ذهن خودم درست کردم.

    *امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ جنگی که دارد پیشروی می‌کند و آینده‌ای که خیلی مجهول است.

    *امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟ تو این اوضاع مملکت جا برای رویاپردازی می‌ماند؟

    *امروز با کی تماس گرفتی؟ با مادر و پدرم که در بندرعباس زندگی می‌کنند و برایشان گفتم که نگرانی دارد پیرم می‌کند.

    *امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ جنگ، موشک، زیرساخت، پل

    *امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ به یاد عید نوروز افتادم و زمان جنگی که در بندرعباس بودیم. بدترین مسافرت عمرم بود. بیشتر از این قادر به نوشتن نیستم.

  34. به مظلومانه‌ترین شکل ممکن محکوم به قتل شدم!
    دیروز تلویزیون باهوشمان، بی‌هوش شد. امروز طبیب خبر کردیم و همان دَم که به بالینش رسید نسخه‌ی بلند و بالایی نوشت که هزینه‌ی دارو و درمانش به اندازه‌ی تهیه‌ی نسخه‌ی نویی از آن بود!
    مظلومانه در گوشه‌ای خودم را پنهان کرده بودم و در حالی که کتاب ورق می‌زدم، تمام حواسم را به صحبتهای طبیبِ تلویزیون دوخته بودم.
    می‌گفت تلویزیونتان باید دو سه ساعت در روز روشن بماند و من با چشمهای متعجب و از حدقه بیرون زده در حالی که سعی می‌کردم به آنها نگاه نکنم، غرق شدم در خاطره‌ی روزهایی که هم‌غذایِ من درون صفحه‌ی جادویی‌ تلویزیون به نمایش در‌می‌آمد، به روزهایی که با فیلم آغاز و با مینی سریال پایان می‌یافت.
    درست بود من محکوم و متهمِ ردیفِ اولِ این قتل غیر عمد بودم.
    هنگام ناهار مازوخیسم درونم به شدت فعال بود و خودآزاری‌ام را با دیدن دوباره‌ی فیلم «آشپزخانه‌ی عالی هندی» در گوشی، به اوج رساندم. فیلمی پر از «خشونت از نوع روزمرگی».
    کارگردانش را باید بوسید، چون به چیزی پرداخته که دغدغه‌ی بسیاری از زنان از جمله خودم است. اینکه چگونه چیزهایی که «وظیفه طبیعی زن» خوانده می‌شود می‌تواند در طولانی مدت دیوانه‌کننده باشد. حس فرسودگی‌ِ زنِ داستان را خیلی خوب حس می‌کردم. قورمه سبزی آغشته به عطر خشم در فضای ضد فمینیستی را پایین می‌دادم و فکر می‌کردم. چقدر دلم می‌خواست حسابی به شوهرش سیلی بزنم و وای نگویم از پدرشوهرش که حتی مسواکش را هم این دختر نگون‌بخت به دستش می‌رساند. خلاصه حسابی حرص خوردم و قضیه‌ی تلویزیون را فراموش کردم.
    زمان قطعیِ دو ساعته‌ی برق امروز دقیقا همزمان بود با ورزشِ من. با تشویق‌های پر‌حرارتِ اداره‌ی برق یک ساعتی با عصبانیت رکاب زدم و منتظر پست شدن حلقه‌فیلمی شدم که دو ساعت تمام، روی ۴۵ درصد گیر کرده بود.
    چیزی به خاطرم رسید، دیروز بعد از وصل شدن برق دیگر تلوزیون روشن نشد.همین بود! متهم اصلی را پیدا کردم.
    تمرین امروز نویسنده‌ساز را دوست داشتم، رفتم به حال‌و‌هوای سمیرای ۷ ساله و با همان حس نوشتم و نقاشی کردم، بعد آن را در کانال تلگرامم هوا کردم، بچه‌هایم ببینند چه می‌گویند؟ نمی‌دانند جریان چیست.
    از آسمان لذت بردم و از لحظه‌ی فرو‌افتادنِ مِهر به مُهر عکس گرفتم و در اینستاگرام هوا کردم.

    https://t.me/samiraneshanifar

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *