«آنچه برای من اهمیت دارد فهمیدن است. برای من اندیشیدن موضوع کاوش برای این فهم است، بخشی از فرایند فهمیدن است…. بعضی چیزها صورتبندی میشوند. اگر من حافظهای به آن خوبی داشتم که هرچه را میاندیشیدم به خاطر میسپردم، خیلی بعید میدانم که دیگر دست به قلم میبردم. خودم میدانم چقدر تنبلام. آنچه برای من اهمیت دارد خود فرایند اندیشیدن است. مادامی که بتوانم به چیزی بیندیشم، شخصاً خیلی راضیام. اگر بعد از آن بتوانم فرایند فکری خودم را به درستی در نوشتن بیان کنم، رضایتام مضاعف میشود.»
-هانا آرنت
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات، «هردمنویسی»، چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
147 پاسخ
سالواژه: پیوستگی 🐜
خودم را بازنشسته تصور کردم و صبح جمعه کمی بیشتر خوابیدم.
صبحانه با خانواده در روز تعطیل، پُر و پیمان و لذتبخشتر است.
رفتم سراغ کتاب جدیدی که به دست دارم؛ «اتاق عقبی» از تقی مدرسی. مجموعهای از داستانهای مدرسی که در این کتاب گرد آمده است. مدرسی، رماننویس و روانپزشک ایرانی، فعالیت ادبی خود را با رمان «یکلیا و تنهایی او» در سال ۱۳۳۳ آغاز کرد.
نکته جالب توجه برایم این بود که نویسنده در این مجموعه، در یک داستان، کلمات را در گفتوگوها به زبان شکسته آورده و در داستانی دیگر، از زبان معیار استفاده کرده است.
داستان «باز لنگ» را از این مجموعه خواندم.
سپس رفتم سراغ آزادنویسی و احساس خشمی را که امروز با دیدن صحنهای در من ایجاد شده بود، دنبال کردم و تندی و سیاهی این احساس را روی صفحه سفید و معصوم کاغذ ریختم.
چه نیکروزی است روزی که شب مهمان داشتهای، ناهار از پیش مهیا باشد و آشپزخانه تعطیل! و بخت با من یار باشد که بیشتر بنویسم و بخوانم.
و چه نیکروزتر، وقتی جمعه باشد و خبری از قطعی برق نباشد!
روزنگاه امروزم را بر اساس صحبتهای دیشب با مهمانانم نوشتم.
عصر، به میمنت هوای بهتر، پیادهروی کردم.
کمی به شاکله اصلی رمانم فکر کردم و نوشتم و خط زدم؛ شخصیت اضافه کردم و کم کردم، گره بر گره انداختم و باز کردم و بازنویسی کردم؛ اما هنوز تصمیم قطعی نگرفتم. گذاشتم برای فردا که دوباره بروم سراغش.
روزانهنویسی امروز را در آخرین روزهای مرداد ۱۴۰۵ ثبت کردم.
و این هم نیکروز دیگری در مسیر پیوستگی.
# گزارش_نیک
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی
امروز خوابنگاری را با آزادنویسیام پیوند زدم.
در خواب، درختی بود پر از میوه؛ و نوشتم: «اگر تولدمان اینطور بود، چه میشد؟»
قراری با دوست قدیمیام داشتم. هرچند بیرون رفتن در هوای چهلدرجهای برایم سخت بود، شوق دیدنش بیشتر بود. سه ساعتی با هم از هر دری صحبت کردیم. از دیدن کانالم ذوقزده شد و کلی تعریف و تمجید کرد؛ دیداری که خستگی گرما را از یادم برد.
امروز روز رسیدگی به گل و گلدانهایم بود. بعد از ناهار، یک ساعتی وقت گذاشتم؛ به بعضی از گلدانها کود دادم و خاکشان را عوض کردم. کارم درست تا موعد بیبرقی تمام شد و در آن هوای گرم، حتی فرصت نکردم خستگی در کنم!
امروز دو کتاب برای مطالعه انتخاب کردم: «پر جبرئیل» از ابوتراب خسروی و «اتاق عقبی» از تقی مدرسی. با «پر جبرئیل» شروع کردم و چند خطی از مقدمهاش نوشتم.
یک قسمت از رمانم را هم ویرایش و بازنویسی کردم.
شب، پذیرای بچهها بودم و بیشتر وقتم به آشپزی، گفتوگو و دورهمی گذشت.
و آخرین سیانس فیلم امروز
گزارش نیکِ امروز و
ادامهای دیگر از پیوستگی
#,گزارش_نیک
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی🐜
از نیمهشب سردرد داشتم و خوابم نمیبرد. بالاخره مجبور شدم از جا بلند شوم، مسکنی خوردم، نماز خواندم و چیزکی هم خوردم که معدهام را اذیت نکند.
خدا را شکر، دوساعتی خوابم برد.
خوابی دیدم جانانه؛ خوابی که بلافاصله دست به قلم شدم تا پیش از آنکه از حافظهام محو شود، ثبتش کنم. خوابی که شبیه افسانههای کهن بود.
شاید هم مار، حکایت سرم را نیش زده بود که سردرد شدم.
سپس عدسپلوی مورد علاقه دخترم را درست کردم و همراه با آن، وبینار «نویسندهساز» استاد کلانتری را گوش کردم.
دو داستان کوتاه «سوار بر تراموا» و «اندوه» از کافکا را خواندم.
دو ساعت بیبرقی، آن هم در بدترین ساعت روز، از دو تا چهار عصر؛ فقط دوش آب سرد، زنده نگهم میدارد.
ساعت شش تا هفتونیم در کلاس خوتش و تفسیر مثنوی با دکتر آژیر شرکت کردم؛ کلاسی که همیشه حال خوبی برایم به همراه دارد.
قسمت دیگری از داستانم را اتود زدم و بازنویسی کردم. امیدوارم بتوانم فردا تمامش کنم.
و پایان سهشنبه، ۲۷ مرداد، با نوشتن گزارش نیکِ امروز رقم خورد.
#گزارش_نیک
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی
صبح دوست نداشتم بیدار شوم؛ خوابم میآمد، اما چشمم که به ساعت افتاد، مثل فنر از جا جستم؛ خیلی کار داشتم.
آمدم آشپزخانه. میلی به صبحانه نداشتم به یک لقمه کوچک و چای بسنده کردم و آمدم سراغ آزادنویسی.
امروز قفل شده بود؛ دست و مغزم با هم راه نمیآمدند.
یاد حرف استاد افتادم که گفته بود: «بنویس امروز چیزی ندارم برای نوشتن.»
بار دوم که میخواستم همین جمله را بنویسم، دیدم نه، اتفاقاً چیزی هست برای نوشتن.
سر صحبت با کاغذ باز شد و نوشتم از موضوعی که دیروز عصر در مترو ذهنم را مشغول کرد.
زنی محجبه که با لحنی زننده و کلماتی زشت، دختر جوانی را بخاطر نوع پوشش مورد آزار قرار داد و بیتفاوتی بیشتر آدمها، جز یکی دو نفر، در برابر این رفتار.
شعر ناتماممانده بر صفحه را بالاخره تمام کردم و منتشرش کردم.
باید میرفتم بیرون. هوا ناجوانمردانه گرم و سوزان بود.
مترو جای خوبی برای خنک شدن و فرار از ترافیک
مهمان عزیزانی بودم که چند وقت قبل، مادر عزیزشان را از دست داده بودند. میرفتم برای دلجویی و هدیهای ناقابل برای از تن درآوردن رخت سیاه از تنشان.
مهماننوازی، نهار خوشمزه ودلچسب همراه با مرور خاطرات فامیلی روز قشنگی شد در دهنکجی به گرما سوزانده تابستان.
در کارگاه نویسندگی خلاق پیشرفته با استاد کلانتری شرکت کردم.
لذت بردم، آموختم و در کنارشان خوش گذشت.
بعد از شام نشستم به خواندن صفحات دیگری از رمان جان شیفته.
هرچه جلوتر میروم، شخصیتها برایم جذابتر میشوند.
و اکنون، نوشتن گزارش نیکِ دوشنبه،
۱۴۰۵/۵/۲۶
# گزارش_ نیک
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی🐜
صبح را با خواندن چند صفحه از رمان جان شیفته از رومن رولان شروع کردم.
حسابی مجذوبش شدهام اما برای خواندنش زمان کم دارم.
آزادنویسی کردم و از احساسم برای امروز نوشتم.
۶۳ سال قبل، در چنین روزی، در سحرگاهی خنک، در خانهای بزرگ و باغمانند، در آغوش مادرم چشم به جهان گشودم.
شعر وارهای از دل سالگرد تولدم بیرون آمد.
نوشتم، بغض کردم و بر دردی که مادرم متحمل شده بود گریستم.
کلاس غزلیات شمس همراه با استاد و یاران کرانه، حس خوبی به همراه دارد و بیشتر از پیش از دنیا و تعلقاتش دور میشوم.
قسمت دیگری از جزوه استاد را خواندم و نکتهبرداری کردم.
امروز چند داستان کوتاه از چخوف را نیز خواندم.
به علت قطعی برق، کلاس نقاشی ذهنی به ساعت به ساعت ۱۰ تا یازده موکول شد.
مبحث جالبی بود: جدایی موضوع از محتوا در نقاشی ذهنی و اینکه هنرمند برای خلق تجربه یا محتوا، خودسانسوری را باید کنار بگذارد.
خودِ درونیاش را به تصویر بکشد.
همچنین موضوع باید در ارتباط مستقیم با احساس درونی هنرمند باشد، نه کلینگری و نشان دادن تصویر بیرونی.
استاد چند فیلم خوب هم معرفی کرد و کلاس ساعت دوازدهونیم شب به پایان رسید.
و پایان دیروز در امروز، با نوشتن گزارش نیک، ساعت یکوربع نیمهشب رقم خورد.
#گزارش_نیک
✍ زری قوام
سالواژه: پیوستگی🐜
دیروز نتوانستم گزارش نیکم را بفرستم.
چون به این قرار با خودم متعهد هستم و نمیخواهم یک روز جا بیفتد امروز نوشتم و منتشر میکنم
آزادنویسی اول صبح، برای من به منزلهٔ گرم شدن موتور مغز و دستم برای نوشتن است؛ علاوه بر اینکه اغلب هم ایدهای از دلش بیرون میآید.
زیر باد پنکه، دفترم را گشودم و ویس جلسهٔ صفر «نویسندگی خلاق پیشرفته» را دوباره گوش کردم.
جزوهٔ «لایههای واژگانی» از دکتر محمد فتوحی را خواندم و قسمتی از آن را، همراه با مطالب جدول «نوع دلالت» واژگان، در دفترم رونویسی کردم.
ویس دیگری از پادکست اگزیستانسیالیسم یالوم را هنگام سرخ کردن کتلت گوش کردم.
برایم جالب بود؛ این پادکست را چند سال پیش هم گوش کرده بودم اما این بار برداشت متفاوت و بیشتری نصیبم شد.
دوبارهخوانی و دوبارهشنیدن بعضی کتابها و مطالب اگر فرصتی باشد واقعاً لازم است.
در وبینار نویسندهساز استاد کلانتری شرکت کردم؛ بسیار عالی بود، مثل همیشه. مخصوصاً از شنیدن داستان «دوستپسر جدید مامانشون» و صحبتهای استاد دربارهٔ آن لذت بردم.
از نبود اعضای خانواده و خلوتی خانه استفاده کردم و نشستم به بازنویسی قسمت دیگری از داستانم، «گل یخ».
امروز باز هم دیوان عماد خراسانی را انتخاب کردم و شعری به زبان محلی خواندم و صدایم را ضبط کردم.
کتلت همراه با گوجهٔ سرخشده را مهمان ناهارمان کردم. 😄
یک مهمان عزیز و البته بیدعوت، وقتم را تا انتهای شب پر کرد و گزارش نیکم نافرجام ماند و به امروز افتاد.
اما مهم نیست؛ مهم این است که قرارم با خودم را رها نکردم.
امروز از ۱۰، به خودم ۹ میدهم؛
چون نوشتم، خواندم، آموختم و کدبانوگری را هم فراموش نکردم.
✍🏻 زری قوام
۱۴۰۵/۵/۲۴
#گزارش_نیک
سالواژه: پیوستگی
هر سال، از یکی دو روز مانده به ۲۳ مرداد، حالوهوای خوبی ندارم.
پنج سال پیش، پدر نازنینم را در همین روز از دست دادم؛ سال سیاهی که کرونا خیلی از خانوادهها را داغدار کرد، شاید سهلانگاری و تأخیر در وارد کردن واکسن هم بر این داغها افزود.
به رسم دیرینهٔ فامیلی، حلوا درست کردم و بعد از صبحانه، همراه مهمانانم به سر خاک پدرم رفتیم. ترافیک بود و نزدیک ظهر برگشتیم.
امروز آخرین روزی بود که میزبان زائرانی بودم که از تهران برای زیارت امام رضا آمده بودند.
وقتی خانه خلوت شد، روزنگاه امروزم را نوشتم، چند بار ویرایشش کردم و سرانجام در کانالم منتشرش کردم.
امروز دلم فقط شعر میخواست؛ شعر بخوانم و شعر بسرایم. حالوهوای شاعرانهای داشتم.
به سراغ چند شعر رهاشده در دفترم رفتم. یکی بیشتر به دلم نشست، ادامهاش دادم و شعری شد برای انتشار.
دیوان عماد خراسانی را که از کتابهای پدرم بود، گشودم.
شعر «بگذار بگریم» وصفحال امروزم آمد:
عیبم مکن ای دوست که زار بگریم
بگذار بگریم من و بگذار بگریم
بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار که چون کودک بیمار بگریم
می خوردن من بهر طرب نیست عزیزان
حالیست که بیطعنهٔ اغیار بگریم
تنها نه به حال خود از این مستی هرشب
بر حالت این مردم هشیار بگریم
بر هرکه در این دام مصیب شده پابند
بر شاه و گدا، پیر و جوان زار بگریم…
چه عجیب است؛ گاهی کتابی را باز میکنی و درست همان کلماتی پیش رویت میآید که حال همان لحظهٔ تو را میگوید. انگار شاعر، سالها پیش، گوشهای از امروز تو را نوشته است.
بعد دیوان کامل اشعار فروغ را برداشتم و از هر کتابش، اسیر، دیوار، عصیان، تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شعرهایی برگزیدم و خواندم.
بیشتر پی بردم که فروغ، پس از آشنایی با ابراهیم گلستان، چگونه در شعرش به مرحلهای تازه رسید؛ زبانش پختهتر شد، نگاهش گستردهتر و شعرش از نظر من به شکوفایی دیگری رسید.
فروغ به نظر من سالها جلوتر از خودش زندگی کرد و در عمر کوتاهش، میان همنسلان خود درخشید.
افسوس که فرصت بیشتری برای ادامهٔ راهی که با آن همه جسارت و بیباکی در شعر آغاز کرده بود، نداشت.
و اینک، گزارش نیک امروزم در هر شرایط و حالوهوایی که باشم، این قرار را با خودم حفظ میکنم.
✍🏻 زری قوام
۱۴۰۵/۵/۲۳
#گزارش_نیک
زری جان چرا اینجا پس؟ این صفحه مال یک ماه پیشه.
سالواژه: پیوستگی🐜
آخرین روز میزبانی من و مهمانی مهمانانم.
چیدن میز صبحانه با کمک همسرم.
تدارک ناهار با همیاری خانم میزبان و خانم مهمان.
زبانریزی ب دختر کوچولوی شیطون و بامزهٔ مهمان که خانهام را در این چند روز کنفیکون کرده است.
فکر کنم دو سه روزی بعد از رفتنشان باید بدوم تا خانه دوباره مرتب شود! 😄
از خواب بعدازظهر مهمانانم استفاده کردم و شعری را که از منطقالطیر عطار در کلاس خوانده شده بود، دوباره خواندم و برداشت خودم از صحبتهای استاد را نوشتم.
عصرم به پذیرایی چای و میوه گذشت.
سر شب، وقتی مهمانانم برای زیارت به حرم رفتند، ادامهنویسی استاد کلانتری و نداجان را نوشتم و در کانالم منتشر کردم.
چند داستان کوتاه از داستان های مهدی آذر یزدی را بلند خواندم تا هم خودم امروز از خواندن بیبهره نمانم و هم برای مهمان کوچولوام قصهای خوانده باشم.
شاید خواب به چشمهای نازنینش بیاید و خانه از ورجهوورجههایش کمی آرام بگیرد. 😄
و حالا، در خلوت و آرامش شب، نشستهام به نوشتن گزارش نیک برای انتشار.
امروز از ۱۰، همان ۱۰ را به خودم میدهم
نه به خاطر اینکه روزی بینقص داشتم بلکه برای اینکه با تمام خستگی و شلوغی خانه قلم و دفترم را رها نکردم.
✍🏻 زری قوام
۱۴۰۵/۵/۲۲
#گزارش_نیک
سالواژهام: پیوستگی
ساعت نمیدانم چند بود. تشنه بودم، اما تنبلیام میشد از جا بلند شوم و از یخچال آب بردارم. صدای اذان گوشی که بلند شد، بلند شدم و نمازم را خواندم. حس خوبی دارم؛ نماز صبح که قضا نمیشود!
بعد از صبحانه، روزنگاه امروزم را نوشتم و گذاشتمش کنار تا برگردم و منتشرش کنم. نوشتهای که به دلم نمینشیند، رهایش میکنم؛ چند ساعت یا یک روز بعد که سراغش میآیم، معمولاً کلی ایدهٔ تازه برایش دارم.
دیوان شعر بیژن الهی را خواندم و دو تا از شعرهایش را رونویسی کردم. نمیدانم چرا وقتی شعر مینویسم، خطم هم قشنگتر میشود!
دخترم را به استخر و ماساژ دعوت کردم. از بچگی عاشق این بود که شانهها و پشتش را با کف دستم بمالم تا خوابش ببرد.
خودم هم آب را خیلی دوست دارم؛ بهخصوص وقتی روی آب به پشت دراز میکشم، طوری که صورت و دهانم بیرون از آب باشد. کلاً کرال پشت را بیشتر دوست دارم؛ فکر کنم همیشه چشمهایم باید حاضر و ناظر بر اعمالم باشند! 😄
بعد چشمهایم را میبندم و شیرجه میزنم در افکار پریشانم؛ شاید بتوانم کمی نظمی به آنها بدهم.
برایم سؤال بود که چرا بعضی خانمها پوستشان را زیر آفتاب داغ برنزه میکنند. من که نه بودن زیر آفتاب را دوست دارم، نه آن مدل پوستی را که به زور تیره شده باشد. پوست طبیعیاش خوب است؛ مثل هر چیز دیگری.
بعد از استخر، خواب دلچسبی داشتم.
امروز پیادهروی نداشتم، اما به اندازهٔ کافی در استخر کالری سوزاندم.
متعهدبه سالواژهام، آزادنویسی و گزارش روزانهام را نوشتم.
پنج صفحه از رمان «جان شیفته» رومن رولان خواندم.
در کلاس پیشرفتهٔ استاد کلانتری شرکت کردم. دستهبندی متفاوتی که از کلمات ارائه دادند، برایم تازه و مثل همیشه بسیار پربار بود.
و شام، مهمان پسرم و نوهٔ نازنینم بودم.
جالب بود که نوهجان گفت:
«مامانی، چه خوب امشب کلاس نداری! من اومدم که باهام بازی کنی.» 😄
بعد از بدرقهٔ آنها، نشستم به نوشتن نیک گزارشی از امروزم .
✍🏻 زری قوام
۱۴۰۵/۵/۱۹
#گزارش_نیک
سالواژه: پیوستگی 🐜
چشم باز کردم؛ هنوز زود بود برای شروع روز کاری. دوباره خوابیدم.
این تتمهٔ خواب شب، بیشتر میچسبد!
همپای کارگری که برای نظافت آمده بود، سرِ پا بودم و کمک حالش شدم. بعد از بیماری، خیلی ضعیف و بیجان شده؛ دلم برایش میسوزد.
جسمش کشش کار کردن ندارد، ولی شکم گرسنه خودش و بچههاش را چکار کند.
آزادنویسی کردم و بعد «آزادپرسی». باز هم از همنشینی این دو با هم، ایدهٔ جالبی برایم درآمد.
در خوانش امروز، سه داستان از سه نویسنده؛ چخوف، کافکا و کامو را کنار هم گذاشتم و خواندم و سبک و سیاقشان را مقایسه کردم.
چخوف بیشتر مرا با آدمها و رنجهای روزمرهشان روبهرو میکند؛ کافکا مرا به دنیایی غریب و گاه کابوسوار میبرد و کامو بیشتر مرا در برابر پرسشهای فلسفی و معنای زندگی مینشاند.
سه جهان متفاوت، اما هر سه به شکلی مرا به فکر کردن وامیدارند.
شعری را که چند وقت بود در دفترم در فهرست انتظار بازنگری و انتشار مانده بود، دوباره خواندم، ویرایش کردم و در کانالم منتشر کردم.
همنشینی هرروزه با یکی از شاعران و نویسندگان ادب پارسی را هم ادامه دادم؛ این روزها بیشتر حکایتهای سعدی را ترجیح میدهم. نثر شیرین و روان سعدی برایم لذتی وافر دارد.
و اینک، در پایان روز، گزارش یک روز نیکِ دیرهنگام…
#گزارش _نیک
۱۴۰۵/۵/۱۷
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز که چشم گشود و اتاقم را منور کرد، چشم من هم به «جان شیفته» رومن رولان که کنار تختم گذاشته بودم، باز شد.
حدود ۱۰ صفحه خواندم؛ اما چشمهایم سنگین شد و ادامه ندادم؛ وگرنه خواب شب، با خواب نیمروز پیوند میخورد.
ناهار را سبکتر انتخاب کردم تا زمان و توان بیشتری برای نوشتنهایم داشته باشم.
پیرنگ چند قسمت از داستانم را که دو روز بود روی صفحه منتظر ویرایش و پیرایش مانده بودند، دوباره و دوباره بازنویسی کردم.
بوستان سعدی مرا به دنیای زیبای حکمت و تأمل در مضامین زندگی میبرد. چه خاک پربرکتی داشتهای شیراز، با پرورش دو شاعر بلندمرتبهٔ زبان فارسی؛ حافظ و سعدی.
الوعده وفا، نیم ساعت پیاده روی در بلوار وکیل آباد
به توصیهٔ استاد کلانتری، از میان فعلهای کمتر آشنا، واژههایی انتخاب کردم و تلاش کردم تمرین آنافورا را انجام دهم.
داستان کوتاه «دبیر ادبیات» از چخوف را با توجه به مقدمهٔ احمد گلشیری خواندم و به این اندیشیدم:
چخوف کیست؟
آیا او «روحی آرام و رنجیده» است؟
یا «ناظری دانا با لبخندی مشتاق بر لب و قلبی دردمند در سینه»؟
یا انسانی «بدبین و بیاعتنا که به پوچی زندگی باور دارد»؟
یا هنرمندی «آکنده از نوعی یأس فلسفی که در هالهای از کیفیتی جذاب پوشیده شده است»؟*
شاید چخوف، ترکیبی از همهٔ اینها باشد؛ انسانی که رنج و زیبایی زندگی را همزمان دیده و نوشته است.
و آخرین رسالت امروز؛ نوشتن گزارش نیک.
* برگرفته از مقدمهٔ مترجم
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱۶
✍️ زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱۴
خستگیِ مهمانداریِ دیروز و دیشب، تا ساعت ۹ صبح در رختخواب نگهم داشت.
نزدیک به یک ساعت به آزادنویسی و آزادپرسی پرداختم.
آنقدر این دو به هم گره خوردند که از دلشان ایدهای جالب برای ادامهٔ نوشتن در آینده بیرون آمد.
بوستان سعدی را برداشتم، چند حکایت خواندم و یکی را برای انتشار برگزیدم.
شعری را که چند روز بود غلغلکم میداد، دوباره و دوباره نوشتم و ویرایش کردم. هنوز دلِ انتشارش را پیدا نکردهام.
«داستان کوچه» را به پایان رساندم و حالا نوبت بازنگری دوبارهاش رسیده است.
در جلسهٔ «عرفان و علم» شرکت کردم؛ جلسهای پربار که نکتههای تازهای برای اندیشیدن پیش رویم گذاشت.
و اکنون، در پایان روز، طبق قرار همیشگی، نشستهام به نوشتن گزارش نیک.
امروز از ۱۰، به خودم ۷ میدهم.
روز آرامی بود؛ بیشتر به کاشتن گذشت تا برداشت. گاهی پیوستگی یعنی آرام پیش رفتن، صبر کردن و فرصت دادن به ایدهها تا در زمان خودشان جوانه بزنند.
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز با آماده کردن صبحانه آغاز شد؛ چون مهمان داشتم.
در فاصلهٔ کوتاه میان صبحانه و آماده کردن ناهار، نشستم پای نوشتن قسمت دیگری از داستانم. چند بار ویرایشش کردم تا سرانجام روی صفحه نشست.
امروز، برخلاف بیشتر روزها، پذیرایی، گفتوگو و همنشینی با مهمانها، فرصت چندانی برای خواندن و نوشتن باقی نگذاشت.
عصر، با رفتن تعدادی از مهمانان، وبینار نویسندهساز را گوش کردم و از تمرین آزادنویسی و ایدههای استاد بسیار لذت بردم.
سر شب، میزبان پسرم و همسرش بودم. کتاب و دفتر را بستم و دوباره به خدمت آشپزخانه درآمدم.
و حالا، تن خستهام را بعد از یک روز شلوغ روی مبل رها کردهام و مشغول نوشتن گزارش نیک هستم.
امروز از ۱۰، به خودم ۶ میدهم.
از کارهای شخصیام عقب ماندم و از این بابت راضی نیستم؛ اما میدانم بعضی روزها، سهم زندگی از برنامههایم بیشتر است. مهم این است که رشتهٔ پیوستگی پاره نشد؛ حتی اگر امروز، مورچهوار، فقط چند قدم برداشته باشم.
همین است دیگر… مادری و مادربزرگی که بعد از بازنشستگی، هوس نویسندگی کرده است؛ باید یاد بگیرد میان عشق به خانواده و عشق به نوشتن، هر روز تعادلی تازه پیدا کند.
✍🏻 زری قوام
سالواژه
۱۴۰۵/۵/۱۳
سالواژه: پیوستگی 🐜
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱
هوا نیمهابری بود و نسبت به روزهای قبل، کمی خنکتر.
خوابم را، پیش از آنکه از حافظهام بپرد، در دفترم نوشتم.
ویس دیروز «نویسندهساز» را همراه صبحانه نوش جان کردم. استاد کلانتری، از بهترینهایید.
دو طرح نقاشیِ نیمهتمامم را کامل کردم و از تمام شدنشان حس خوبی گرفتم. امیدوارم مورد پسند استادم هم قرار بگیرند.
هنگام پختن ماکارونی برای ناهار، روزنگاه امروز از دل همان قابلمه بیرون آمد؛ نوشتمش و در کانالم منتشر کردم.
عصر، در وبینار نویسندهساز شرکت کردم؛ مثل همیشه خلاقانه، پربار و جذاب بود.
بعد از چند ماه دوری، سری به بازار زدم. حاصلش یک پیراهن نخی برای خودم و یک قوری برای چایساز بود؛ چون همسرجان قبلی را شکسته بودند. البته، تعجب از قیمتهای سرسامآور همهچیز هم سهم این خرید بود.
شب، میزبان نوهٔ عزیزم و مامانش بودم.
دو داستان کوتاه «راه خانه» و «رهگذران» از کافکا را خواندم.
ورق زدن آلبوم عکسهای خانوادگی، خاطرهٔ مادربزرگم را دوباره برایم زنده کرد.
و حالا، در پایان روز، گزارش نیکم را مینویسم.
امروز از ۱۰، به خودم ۷ میدهم.
خواندم، نوشتم، نقاشی کردم، آموختم و در میان شلوغیهای زندگی، رشتهٔ پیوستگی را همچنان نگه داشتم.
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
امروز بیشتر از آزادنویسی، آزادپرسی کردم.
اولین پرسش، خودش زاییدِ بچهپرسشهای تپل و مپل شد؛ پرسشهایی که یکی پس از دیگری سر برآوردند و مرا با خودشان بردند.
غزلی از دیوان شمس را در دفترم رونویسی کردم، واژههایش را برگزیدم و برای یافتن معنایشان در سایت واژهدان پرسه زدم.
جدول استمرار را روی میز گذاشتم و الوعده وفا؛ پیادهروی را از سطح پایین جدول آغاز کردم.
برای «خواندنی بزرگ»، رمان «جان شیفته» رومن رولان را انتخاب کردم و باز هم از سطح پایین جدول امروز، سه صفحه از آن خواندم.
روزنگاهم را متفاوتتر از همیشه نوشتم: “مرگ زیبا” و در کانالم منتشر کردم.
کلاس حضوری «سمن و سای مولانا» را با جان و دل گوش کردم. در برگشت، با یک تیر دو نشان زدم؛ هم با دوستان پیادهروی کردم و هم خودمان را به بستنی در گرمای تابستان مهمان کردیم.
یک ساعتی دو طرح نقاشی ذهنی را اتود زدم تا روزهای آینده بتوانم کاملشان کنم.
و این هم تکملهٔ امروز؛ نوشتن گزارش نیک در پایان روز.
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱۱
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱۰
چه لذتی دارد که دفترت کنار دستت باشد و همزمان با صبحانه، آزادنویسی کنی؛ آن هم دربارهٔ خودِ صبحانه، آداب خوردن و خاطرههایی که مرا به تاریخچهٔ خانوادهام در این زمینه میبرد.
بعد از آن، نوبت به پختن ناهار و نظافت آشپزخانه رسید و سپس، چند داستان کوتاه از جمال میرصادقی خواندم.
دو قسمت دیگر از رمانم، که آمادهٔ انتشار بود، دوباره خواندم، بازنویسی کردم و صیقل دادم.
وبینار استاد، مثل همیشه، سازنده و پر از ایده بود. معرفی کتاب «عادت انعطافپذیری» برایم جالب و انگیزهبخش بود؛ شاید تلنگری باشد برای اینکه بالاخره پیادهروی را، هرچند تاتیتاتی، شروع کنم؛ آن هم برای من که به قول خودم، در این زمینه حسابی تنبلم.
بازخورد کارگاه داستان کوتاه را که دیشب به خاطر مهمان از دست داده بودم، از ابتدا تا انتها گوش کردم. از نوشتههای خوب دوستان نکته برداشتم و از لطف استاد به نوشتهام، دلگرم شدم.
و حالا، اگر پلکهایم یاری کنند، آخرین صفحات «اتاق شمارهٔ ۶» چخوف را میخوانم و روزم را با او به پایان میرسانم.
امروز از ۱۰، به خودم ۷میدهم.
.
#گزارش_نیک
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
امروز، آزادنویسی و آزادپرسی، دست در دست هم، پیش رفتند و در پایان، حاصلشان یک آنافورا شد.
چند حکایت از بوستان سعدی خواندم و یکی را، به خاطر مضمون دلنشینش، برای انتشار در کانالم برگزیدم.
روزنگاه امروز را نوشتم؛ نگاهی تازه به …
در کارگاه «فکریشه» با اجرای دلنشین الهه جان علیزاده شرکت کردم.
در جلسهٔ دوم کارگاه داستان کوتاه نیز حضور داشتم. بازخوردهای استاد کلانتری به قسمت اول داستان دوستان، برایم آموزنده بود؛ هرچند به خاطر مهمانی ناخوانده و بیموقع، نتوانستم تا پایان جلسه همراه بمانم.
و حالا، در واپسین دقایق روز، طبق قرار هر شب، نشستهام به نوشتن گزارش نیک.
امروز از ۱۰، به خودم ۷ میدهم.
روزِ نوشتن بود؛ هرچند مطالعهام بخاطر مراقبت از نوهام، کمتر از آن چیزی بود که دوست داشتم. اما رشتهٔ پیوستگی، باز هم گسسته نشد.
۱۴۰۵/۵/۹
گزارش نیک
✍زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
روز شروع شده بود، اما دلِ کندن از تخت را نداشتم.
داستان کوتاهی از جمال میرصادقی خواندم.
میل به صبحانه هم نداشتم؛ خودم هم نمیدانستم چه مرگم است.
فقط دلم میخواست بنویسم، فکر کنم یا به موسیقیِ بیکلام گوش بدهم.
غمی پنهان، از نهانخانهٔ دلم سر برآورده بود؛ بیآنکه بدانم از کجا آمده است.
«رَدِ زخم» را نوشتم. از خودم پرسیدم و پرسیدم، اما ردی از پاسخ پیدا نکردم.
دفتر شعر نصرت رحمانی و حسین منزوی را ورق زدم. شعری از نصرت رحمانی را رونویسی کردم و طعمش را مزهمزه کردم؛ کمی گس بود.
یاد خاطرهای از پدرم افتادم که میگفت:
بعضی شعرها تا مدتها مزهاش زیر دهانت میماند.
ادامهٔ «اتاق شمارهٔ ۶» چخوف را خواندم، اما به پایانش نرسیدم.
در مراسم چهلم مادری مهربان شرکت کردم و بیش از همیشه به شتاب گذر عمر اندیشیدم.
حکایت دیگری از بوستان سعدی را از دفتر یادداشتهایم بیرون کشیدم و همراه با برداشت خودم در کانالم منتشر کردم.
و حالا، آخرین سطر امروز را در گزارش نیک مینویسم.
امروز از ۱۰، به خودم ۶میدهم.
نه به خاطر کمکاری، بلکه چون امروز، بیشتر روزِ اندیشیدن بود تا دویدن؛ و گاهی پیوستگی، یعنی آرام ماندن و از مسیر بیرون نرفتن.
#گزارش نیک
۱۴۰۵/۵/۸
✍️ زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۷
آزادنویسی کردم و ذهنم تا حدودی آزاد شد
پرسیدم؛ زیاد در ازاد پرسی از همهچیز. پرسشهایی که دوست دارم یک روز بنشینم و برای تکتکشان جواب بنویسم.
ماهی را غرقِ آبلیمو و ادویه کردم و با سبزیجات روانهٔ جهنمِ فر تا بپزد و گوشت نرم و لطیفش خوراکِ منِ خودخواه گردد!
یکی نیست بگوید مگر این همه سبزی و میوه چه کم از گوشت دارند که به جان این بیگناهان افتادهای ای انسان؟
گیاهخواریم آرزوست.
«اتاق شمارهٔ ۶» چخوف را از فهرست انتظار بیرون کشیدم و خواندنش را آغازیدم.
از نظرات استاد کلانتری برای بهتر نوشتن بهرهٔ وافر بردم و از رضایتشان بابت پیشرفتم، حسابی قد کشیدم.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و از حضور ساجده حقپرست و صحبتهایش دربارهٔ شعر بهره بردم.
دو ساعت در کارگاه تکجلسهای داستاننویسی، کنار جمعی از دوستان و استاد خلاق و بینظیر کلانتری بودم.
ایدهای جالب برای تمرین مطرح شد.
بخشی از آن را باید تا روز جمعه در سایت منتشر کنیم.
قسمت اول تمرین را امشب اتود زدم. برایم جالب است که از این مسیر، به پرسشی که سالهاست ذهنم را مشغول کرده، نزدیکتر شوم؛ آن هم در قالب تحقیقی در گزارش روزانه.
خاطره ای که امروز به یادم امد با رفتن برق، پرت شدم به بعدازظهرهای تابستانِ کودکی؛ نه کولری بود، نه پنکهای، اما نسیمی که از لابهلای درختان حیاط و کنار حوض بزرگ میوزید، دستکمی از باد کولر نداشت.
و حالا، با کمی تأخیر، گزارش نیک را میبندم؛ تأخیری شیرین، چون امشب میزبان نوهٔ قندعسلم بودم.
امروز از ۱۰، به خودم ۶ میدهم.
خواندم ولی کم
نوشتم و پرسیدم
قد کشیدم و رشتهٔ پیوستگی را ادامه میدهم
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
امروز را با آزادنویسی آغاز کردم؛ نوشتم و آنچه از دیروز در دل و ذهنم تلنبار شده بود، آرامآرام خالی شد.
بعد، به سراغ کتابخانه رفتم. کتابها را بیرون ریختم و با دیدن انبوه کتابهای در انتظارِ خواندن، سنگینیِ دلنشینی را حس کردم.
با خودم قرار گذاشتم مدتی به کتابفروشی نروم و اول، حق کتابهای چشمانتظارِ قفسه را ادا کنم.
کتاب «من دوستت دارم»، اثر فردریک بکمن را برداشتم و یکنفس خواندم.
جزوهٔ نقاشی ذهنی را مرور کردم و برای تمرین، ایدهای تازه به ذهنم رسید.
قطعی برق، درست در بدترین ساعت روز، از دو تا چهار بعدازظهر، مهمان همیشگی گرمای بیمروت تابستان بود.
قسمت دوم جستارم را، بر پایهٔ پیشگفتار کتاب محمد قائد، ویرایش کردم و به پایان رساندم.
در کلاس حضوری خوانش و تفسیر مثنوی مولانا شرکت کردم. برداشت خودم را نوشتم و واژههای دلخواهم را از غزل امشب برگزیدم.
وبینار نویسندهساز، آخرین بهرهٔ آموختن امروز بود.
و اکنون، در واپسین لحظات ششمین روز مرداد، نشستهام به نوشتن گزارش نیک.
امروز از ۱۰، به خودم ۷ میدهم.
امروز، نوشتم ذهنم را سبک کردم، تا حدودی خواندم، آموختم و با وجود گرما و قطعی برق، به عهدی که با خودم بستهام وفادار ماندم.
پیوستگی، باز هم پیش رفتن است.
✍🏻 زری قوام
#گزارش _نیک
۱۴۰۵/۵/۶
سالواژه: پیوستگی 🐜
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱
صبح را با آزادنویسی آغاز کردم. در میانهٔ یک صفحه، مسیر نوشتنم گاهی به «آزادپرسی» تغییر میکرد.
این سر زدنهای ذهن به پرسش را دوست دارم؛ انگار گاهی پرسیدن، از پاسخ دادن مهمتر است.
حین نظافت آشپزخانه و آماده کردن ناهار، پادکست «مدرسه زندگی» از ایمان دکتر فانی با موضوع افسردگی را گوش کردم.
نکتههای جالبی برایم داشت؛ آنقدر که دلم میخواهد دربارهشان بنویسم.
یک ساعتی را به مطالعهٔ دوبارهٔ پیشگفتار کتاب «عشقی؛ سیمای نجیب یک آنارشیست» از محمد قائد، اختصاص دادم، همزمان یادداشتبرداری هم کردم.
بعد خلاصهای از آن را در کانالم منتشر کردم.
بعد از ناهار، همزمان با خاموشی برق و گرمای هوا، فیلم «مُهر هفتم» را دیدم.
عصر، در جلسهٔ خوانش و تفسیر غزلیات شمس شرکت کردم و برداشت خودم از سخنان استاد را بازنویسی کردم.
حدود یک ساعت روی تمرینهای «نقاشی ذهنی» کار کردم. نتیجهاش را به نظر استاد میسپارم؛ خودم هنوز آنطور که باید از آن راضی نیستم.
شب را با خواندن داستان کوتاه دیگری از چخوف به پایان میبرم.
و آخرین رسالت امروز، نوشتن و رساندن گزارش نیک به کانالم است.
امروز از ۱۰، به خودم ۸ میدهم.
خواندنم، اندیشیدم و آموختم و رشتهٔ پیوستگی، مورچهوار،ادامه دارد.
✍️ زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
در راه بازگشت از چناران به مشهد، به فایل وبینار «نویسندهساز» استاد کلانتری گوش دادم.
یک ساعتی نقاشی کردم و تمرین «نقاشی ذهنی» را به پایان رساندم.
کتاب «عشقی؛ سیمای نجیب یک آنارشیست» اثر محمد قائد را شروع کردم و پیشگفتار آن، «نقد سیر اندیشه بهعنوان ماجرای زندگی» را خواندم.
جلسهٔ امروز با تراپیستم متفاوت بود.
کمی درد داشت؛ اما در راه بازگشت، بهجای فرار از آن، دردِ زادهشده از این دیدار را به حضور دعوت کردم و تا خانه با او همصحبت شدم.
حس حسادت را امروز تجربه کردم، به همین خاطر پرسهای در کوگل زدم و ماحصلش را در کانالم منتشر کردم
در وبینار الهه علیزاده شرکت کردم. بخش «آزادپرسی» را، مثل همیشه، بسیار دوست دارم.
امروز، در راه بازگشت به خانه، خودم را مهمان یک گلدان خرزهره کردم؛ گلی که هر بار خاطرههای خانهٔ پدری را برایم زنده میکند.
حکایتی دیگر از گلستان سعدی را با برادرم خواندم، برداشتم از حکایت را در کانالم منتشر کردم.
و حالا گزارش نیک را مینویسم و راهی سایت استاد کلانتری میشوم تا آن را بارگذاری کنم.
امروز از ۱۰، به خودم ۸ میدهم.
گاهی پیوستگی فقط ادامه دادنِ کارها نیست؛ ادامه دادنِ گفتوگو با خود، حتی با دردهای تازه است.
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۳
✍🏻 زری قوام
سالواژه: پیوستگی 🐜
ویس وبینار «سرِ زبان» را پخش کردم. صبحانهام را آوردم و همزمان، در حالی که گوش میدادم، صبحانه خوردم.
برای انجام تمرینها، ویس جلسهٔ قبل را هم دوباره گوش کردم.
روی یکی از تمرینها قفل شده بودم؛ میان «گوی آتشین»، سرد کردنش و احتمال اشتباه خودم، دچار دوگانگی شده بودم. باید از الههجان بپرسم.
ناهار، ماکارونیِ محصول مشترک من و همسرم بود؛ بر سفره گذاشتیم و با اشتها خوردیم.
دوساعتی را صرف بازنویسی و تغییر قسمت جدید داستانم کردم.
سه داستان از چخوف خواندم؛ هر داستان، پنجرهای تازه به دنیای روایت.
در وبینار نویسندهساز، با صدای دلنشین ماهان ابوتراب، شرکت کردم و بهرهٔ فراوان بردم.
شب است و هوا، برخلاف روزهای گذشته، دلپذیر شده است. برای فرار از آپارتمان و شلوغی شهر، سفری کوتاه به شهر زیبای چناران دارم
و حالا، تجربهای تازه؛ نوشتن گزارش نیک در ماشین.
امروز از ۱۰، به خودم ۹ میدهم.
خواندم، نوشتم، بازنویسی کردم، آموختم و حتی گزارش نیکم را در جاده نوشتم؛ رشتهٔ پیوستگی همچنان ادامه دارد.
✍🏻 زری قوام
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۵/۱
سالواژه: پیوستگی 🐜
آرام، اما پیوسته.
روزی که قراری دارم، پیش از آنکه موبایل زنگ بزند، بیدار میشوم.
هنوز فرصت دارم؛ داستان دیگری از چخوف را که کنار دستم هست را میخوانم.
ساعت نهونیم به دیدن دوست دیرینهام میروم. قرار، فقط یک دیدار بود، اما به ناهار و خوشوبش و چند ساعت همصحبتی ختم شد.
آزادنویسی میکنم. مدتی است «مرگاندیشی» ذهنم را درگیر کرده است؛ نه به پاسخی میرسم و نه پرسشی تازه پیدا میکنم. همان پرسشی که مدتهاست همراهم است:
«آیا من حق انتخاب مرگ خودم را دارم؟»
شعروارهٔ نیمهتمامِ نیمهشب را به پایان میرسانم.
در کارگاه سواد تصویری، امروز دربارهٔ «خط» صحبت شد؛ تعریف خط، ویژگیهای بیانی آن، ارزش بیانی خط، کارکردهایش و رابطهٔ میان خطوط.
فایل وبینار امروز استاد را، که نتوانستم در آن حضور داشته باشم، گوش میکنم.
و اکنون، با کمی تأخیر، در بستر، گزارش نیک امروز را مینویسم.
امروز از ۱۰، به خودم ۸ میدهم.
امروز بیش از آنکه روزِ پاسخ باشد، روزِ پرسیدن بود؛ و گاهی همین هم یعنی پیوستگی.
✍🏻 زری قوام
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۴/۲۹
سال واژه: صبر
روز نفسگیری بود. با سوت پایان فینال جام جهانی وارد رختخواب شدم. قهرمانی اسپانیا و غم انگیزتر از همه ده نفره شدن تیم آرژانتین. تیم آرژانتین برای من با مارادونا و باتیستوتا شروع شد و الان لیونل مسی که میگویند اوتیستیک است.
سرم درد میکند و دارم متمرکز میشوم که صبح تا الآنم را بنویسم.
صبح بیدار شدم نمیدانم چه شد که با مادر و صبا بحثم شد. من هنوز این مشکلم حل نشده. به محض اینکه نادیده گرفته میشوم انگار یک خشم درونی شروع میکند به قل زدن، بعد جوشیدن و سپس فوران. تمام مراحل دقیق پیش میرود و من آخر میفهمم اشتباه کردم. یکبار دیگر تا ظهر با یک دوست به همین مشکل برخوردم. با افرادی که فکر میکنند همه کارهایشان درست است و هر چه میدانند حقیقت محض است و تمام چیزی که طرف مقابل میداند اشتباه و کذب است، هم نباید بحث کرد چون بحث نتیجهای ندارد و جذابیت این است که او برای حرفش سند نمی آورد ولی تو باید مستند حرف بزنی. جالب تر اینکه در بحث مورد نظر من ذینفع هستم نه ذی ضرر، فقط موضوعی را که شنیده بودم از افراد و آشنایان نزدیکم روایت کردم، همین.
تا امروز یادم نمیآید حرفی زدی باشم و این دوستم بگوید «درست است» یا «من اطلاعی ندارم در این مورد» ایشان بازنشسته تأمیناجتماعی، بازنشسته خدمات کشوری، هیئت علمی غیرهیئت علمی، مدیر در دانشگاه های وزارت بهداشت و وزارت علوم، تبدیل وضعیت شده از کارمند به هیئت علمی، از کارمند به ضریب کای هییت علمی یا ضریب کای غیر هیئت علمی، تحصیلکرده خارج از کشور و تطبیق مدرک در داخل کشور و … خلاصه هر غلطی از دهانم خارج شود قطعاً از دیدگاه ایشان اشتباه است. اعصابم خراب شد و رفت بدون اینکه مشکلی حل شود. جوری هم با اطمینان موضوع را میگوید که فکر نمیکنم دستاندرکاران ذی ربط به این دقت در این موضوعات اطلاعات داشته باشند. خوشبحالش، ولی سردرد امروزم درس عبرتی شد که دیگر در این موارد با ایشان حرف نزنم.
ناهار بچه ها را دادم. داشتم ظرفها را میشستم که مهدی از در رسید. ناهار مهدی را هم آماده کردم رفتم به اتاق خواب یک چرا چند دقیقه ای که با شدید شدن سر درد پاره شد. ساعت ۵ برق قطع شد. تا ۷ گرما کشیدیم. برای شام کوکو درست کردم. ماهیتابه، شعله گاز اونقدر حرصم دادند که شامل اهل خانه را سرو کردم و به قرار ملاقاتی آنلاین با یکی از دوستانم پیوستم تا شروع فینال جام جهانی.
پس از فینال بیهوش شدم.
۸از ۱۰
سالواژه: پیوستگی 🐜
مورچهوار؛ آرام، اما پیوسته.
هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
دلم برای گلهای تراس و ماهیهای حوض میسوزد. برایشان سایبانی موقت درست کردم و بعد برگشتم به آزادنویسی.
یک ساعتی در «اردوگاه اجباری» روزانه! مشغول آماده کردن ناهار شدم؛ «سماقپلو» با راهنمایی دخترم.
اگر خواستید، دستورش را برایتان میگذارم. 👌
دلنوشتهای که چند روز بود روی صفحهٔ دفترم مانده بود، ویرایش کردم و در کانالم منتشر کردم.
از مجموعه داستانهای کوتاه چخوف، داستان «مجلس یادبود» را خواندم.
بعد از نماز و ناهار و یک دوش آب سرد، کمی آرامتر شدم و به قول استاد کلانتری، از حالت «مثلث شدن» بیرون آمدم و روزنگاه امروز را نوشتم.
وبینار نویسندهساز و وبینار خانم علیزاده را به دلیل همزمانی با کلاس «سمن و سای مولانا» نتوانستم شرکت کنم.
غزل شمارهٔ ۱۳۰ غزلیات شمس را استاد براتی خواندند و تفسیر کردند. با دست پر از کلاس بیرون آمدم و با مترو به خانه برگشتم.
نماز شام را خواندم و قسمت ۵۴ رمانم، «گل یخ»، را ویرایش نهایی کردم و در کلاسم منتشر کردم.
و اکنون، همزمان با فینال جام جهانی، مشغول نوشتن گزارش نیک خودم هستم تا در سایت استاد کلانتری منتشرش کنم.
*واژهای که به آشپزخانه نسبت میدهم
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۴/۲۸
✍️ زری قوام
اوف بر من
چم شده در نوشتن گزارش نیک؟
لیست کارها:
ـ نوشتن صفحات صبحگاهی
ـ رفتن به باشگاه
ـ خواندن کتاب هفت عادت مردمان موثر
ـ نوشتن برای جستن ایده وبلاگ
گزارش نیک ۱:
مدت های زیادی ست که فکرنوشتن گزارش نیک در سرم وول میخورد. این بار که سرانجام دل دادم به کار و نوشته های همراهان را خواندم، متوجه شدم که شاید ۲۰ سال است که گزارش نیک مینویسم. آن سال هایی که کامپیوترها به اینترنت Dial-up وصل می شدند،
گزارشِ نیک م را می نوشتم اما با یک خودکار و دفترچه. اکنون همه چیز فرق کرده.
صبح: شیرسویا و تخم مرغ و آماده کردن ناهار ظهر.چون خورشتی بود و من معتقدم خورشت باید با آرامش با شعله ملایم، چهارساعت قُل بخورد.شاید آدم های درونگرا اینجوری خورشت میپزند و برونگرا ها گزینه ساعت ۱۲ ظهر و زودپز را ترجیح میدهند.
قبل ظهر: مطالعه کتاب های کلاس . مطالعه کتاب آزاد ۱
ظهر: عبادت. پر کردن بطری آب با قطره هایی از گلاب و ابلیمو و دانه چیا( برای هیدراته نگه داشتن بدن).
بعد ناهار: مطالعه کتاب آزاد ۲. تحمل گرما در نبود برق
غروب: نوشتن تمرینی برای صحنه نویسی حدود ۶۵۰ کلمه. تکمیل نقاشی سیاه قلم.
شب: بازی با دخترکم. نت گردی. شام. گزارش نیک
سالواژه: پیوستگی 🐜
مورچهوار؛ آرام وپیوسته.
بعد از مدتها، خوابی واضح، مثل یک فیلم سینمایی، در ذهنم مانده بود. پیش از صبحانه، سریع دست به قلم شدم و آن را در روزانهام نوشتم.
همگراییِ دلنشینی بود؛ خانهٔ قدیمی داییام، با همان چیدمان سالهای پنجاه و شصت، دوباره جان گرفته بود. با خودم فکر کردم چه خوب است که
این خوابهای سینمایی، از روزگاری که هنوز امکان ثبت تصویر نبوده، در ذهن زنده میمانند و هر بار روایتی تازه میسازند
.
امروز، از سر همدلی، کنار خانمی که برای نظافت منزل آمده بود، دست به کار شدم. خستگی و کلافگیاش را در گرمای چهلدرجه حس میکردم و دلم نیامد تنها بماند.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم. استاد ابتدا مقاله “انسان زدایی هوش مصنوعی” از دن چیسون رو مطرح کرد خیلی مفید و کاربردی بود در باره نحواستفاده از هوش مصنوعی در نوشتن.
واژههایی که از «فرهنگِ زد» با تصاویر زیبایی که در اختیارمان گذاشتند، برایم بسیار جذاب بود.
بعد از مدتی، سعادت نصیبم شد که در وبینار الهه علیزاده شرکت کنم. از چهرهٔ مهربان، صدای دلنشین و بحث آن روز، دربارهٔ پرسش در باره صحت اطلاعات و دادهها، بسیار لذت بردم.
روزنگاهی را که عصر برایش اتود زده بودم، بازنویسی کردم و در کانالم منتشر کردم.
در کارگاه «درک و دریافت نقاشی» هم شرکت کردم. موضوع جلسه، نگاهی عمیق و متفاوت به آثار چند نقاش بود و گفتوگوها و پرسشوپاسخهای میان استاد و هنرجویان، برایم آموزنده و تأملبرانگیز بود.
و حالا، در واپسین ساعتهای روز، نشستهام به نوشتن گزارش نیک.
امروز از ۱۰، به خودم ۶ میدهم.
مطالعهای نداشتم؛ حجم کارهای خانه فرصت خواندن را از من گرفت. این نمره سرزنش نیست، یادآوری است که خواندن، سوختِ نوشتن من است. فردا، مورچهوار، جبرانش خواهم کرد.
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۴/۲۷
✍️ زری قوام
برای سالواژهات، «شجاعت»، چه گامی برداشتی؟
امروز یک خط چشم بزرگ و عجیب غریب مشکی کشیدم. نگاه تعجب زده آدمها را میدیدم. اینکه خودم را زیر چراغ قوه آدمها قرار دادم بنظرم بسیار شجاعانه بود.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟
از یک تا ده، بگذار ببینم، پنج. همینجوری، پنج.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
دل زود میشکند و حرف ها و رفتار ها از سنگ سخت ترند گاهی.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
اطلس دل.
امروز رفتی پیادهروی؟
رفتم دویدم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ترشی بادمجاااان.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
پیام ندادن دوست مجازیام.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویا پردازی درباره دور دنیا رو با دوچرخه گشتن.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با یکی از دوستهای دبیرستان، نورا. با اینکه خیلی وقت بود همو ندیده بودیم و حرف نزده بودیم اما گرم گرفتیم. تقریبا.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
خود.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یاد هیچ خاطرهای نیفتادم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
شوخی و خنده. و یک چیز دیگر هم که در کاسه ذهنم مانده اهمیت درنگ است وقتی که فکر میکنیم. و باز شدن درِ فکر کردن وقتی که مینویسیم.
فیلم چی دیدی؟
فیلم ندیدم. البته یک اپیزود از سیمپسونهارو دیدم برای زبانم. درمورد بولی شدن بود و جنگ.
امروز کمی زود پرخاش میکردم. کودکانه هم نوشتم کمی. سخت بود برایم. منِ هشت ساله چه غمگین بود. البته زیاد هم هشت ساله نشدم. زندگی اینکم خیلی میپرید وسط. تا فردا.
۱- اینجام که گزارش بنویسم.
۲- بند ۱۲ تا ۱۵ از فراسوی نیک و بد نیچه رو خوندم. خدایی خیلی سخته. جیگرم در اومد.
۳- ۲ ساعت یوگا کردم.
۴- سعی کردم غذای مناسب و سالم بخورم.
۵- تلاش کردم تا کمتر اخبار جنگو پیگیری کنم.
۶- برای تولد عروسمون کادو خریدم.
۷- شعر خوندم.
۸- آزادانهنوشتم. خیلی آزاد نبودم ولی بدی نبود.
۹- یکم در حد نیم ساعت تمرینهای شفقت به خودو انجام داد.
نیکروز وبیکاری من
چشم به هم بزنم، باز این شنبهی خر آمده. آن روزها که اداره میرفتم، شنبهها خیلی خر بود. حالا کمی از خریتش کمتر شده ولی حس من به شنبهها هنوز همان جفتکپرانی است.
اول صبح میروم یوگا. امروز هم ملخ و افعی و گربه و دلفین و سگ سربالا و سرپایین جمعشان جمع است و کیفشان کوک. حرف، حرف جنگ جنوب است و زدن پلهای ارتباطی بندرعباس. از جنگ و آتشبس و شلکن، سفتکن و رجزخوانی، بالا و پایین کشیدن دلار و نفت و طلا و کوفت و زهرمار دیگر عقام میگیرد.
از سبزیفروشی لوبیاسبز میخرم. به خانه که میرسم تازه یادم میآید امروز قرار است نظافتکار برای تمیزکاری مشاعات بیاید. دلواپسم پشت در نمانده باشد. درخانهماندگان، در را برایش گشودهاند. جلدی کتری را جوش میآورم و صبحانهای برایش جور میکنم. سوروسات اسلامبولی پلو را جور میکنم. آب هندوانه میگیرم تا جگر نظافتکار خنک شود در این هُرم گرمای تیرماه. به محض ریختن گوجهها در میکسر، برق قطع میشود. فحش میدهم به زمین و زمان. از گرما دارم میپزم. آنیتا کمکم گوجهها را از میکسر درمیآورد و با چاقو، ریزریزشان میکند. پشت سر هم تلفن زنگ میزند. نمیدانم تلفن جواب بدهم یا لباسها را از روی بند رخت پشتبام پایین بیاورم. صبحانهی بچهها را آماده کنم یا فشارخون همسر را بگیرم که دیشب تا حالا از سردرد خواب به چشمانش نیامده.
ناهار ساعت دوونیم بعدازظهر آماده میشود. ساعت چهار با مرجان کلاس دارم. امروز با شیدا همنوا میشوم.
وبینار نویسندهساز با ساعت کلاسم یکی میشود و از دستش میدهم. به جایش ساعت ۷ میروم توی وبیکار سرزبان الهه علیزاده. کتاب هنر پرسشگری را معرفی میکند از نشر اختران. ابتدای وبیکار پنج دقیقه آزادپرسشگری تمرین میکنیم. تمرینی میدهد برای نوشتن پنجاه کلمه با پنجاه حس از آن واژهها. شاید تمرینی باشد برای بَدَویت به قول الههجان.
تمرین جذابی است. حتما انجامش میدهم.
شب باز اخبار، تنشهای منطقه را شخم میزند. تازگیها اسم بمب و موشک را پرتابه گذاشتهاند. آدم یاد بشقاب پرندههای اسباببازی بچگی میافتد. همین اسباببازیهاست که دارد گُرُگُر جان جوانان و کودکانمان را میگیرد.
امشب مسابقهی فوتبال جام جهانی بین انگلیس و فرانسه است برای تعیین مقامهای سوم و چهارم. فردا هم مسابقهی فینال بین آرژانتین و اسپانیاست برای تعیین قهرمانی و نایبقهرمانی.
معلوم نیست پس از پایان مسابقات جام جهانی و فارغ شدن آمریکا از میزبانی مسابقات، تکلیف جنگ خاورمیانه چه خواهد شد. بندرعباس اینک لای آتش جنگ است و نیمهتعطیل.
خدایا جنوب ایرانم را به دستان مهربانت میسپارم. تو خود محافظ مردم نجیب ایران زمین باش.
۱۴۰۵/۴/۲۷
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
گزارش نیک
پاهام مثل خیک ماست شده. باید زودتر از آن دمپایی پارچهایها که توی هواپیما دادند، میپوشیدم. ولی چون هنوز هم با کتونیهای تازهام خیلی کیف میکنم دوست نداشتم آن دمپاییهای یکبار مصرف بیریخت را پام کنم. بابا که دمپاییاش را پوشید و در همان یک ربع اول فیلمی که میدید، خوابش برد. من هم کمی از مینیونها را نگاه کردم. بعد رفتم سراغ خواندنیها. شعرها را ورق زدم ولی به شعر دوم نرسیده، به حال پدرم دچار شدم. منوی غذای هواپیما خیلی ادایی بود. پرواز طولانی، منو را ادایی میکند. خلاصه بعد از دوازده ساعت رسیدیم.
بابا به صرف غذاها بیدار میشد. من کنار پنجره نشسته بودم اما از نیم ساعت اول تا نیم ساعت مانده به پایان پرواز، اجازه نداشتیم کرکرهی پنجرهها را بالا ببریم و آسمان را ببینیم.
انگشتهام توی پاهام فرو میروند. فکر کردم بنشینم کنار پنجره، راحتی پرواز را بردهام، نگو که بابا خواهد خوابید. و من آن گوشه مثل قناری در قفس گیر میکنم.
دلم میخواست من هم توی راهرو کمی قدم میزدم. قهوه یا آبی برای خودم میآوردم. ولی مظلومیت بابا و خواب عمیقش، دست و پایم را بسته بود.
بچهها از فروشگاه برایم یک چیزهایی خریدند مثل باند پارچهای و یک مدل ماسک پا. البته بقیه هم کمی ورم پا دارند اما پاهای من، شبیه دو تا بادکنک طرح پا شدهاند.
میترسم تا موقع برگشت همینطوری بمانند و مجبور شوم از توی هتل با آن دمپایی حولهای بیریختها برگردم.
عکس بالا را موقع قدم زدن اطراف هتل گرفتم. اتوبوس تاتو بود. خانمی که در عکس میبینید گفت: اگر دوست داشته باشی من هم توی عکست باشم. من هم دوست داشتم و بود.
اتوبوس تاتو هم به فانتزیهای شغلیام اضافه شد. قبلا دوست داشتم اتوبوسی داشته باشم با باندهای قوی و نورهای رنگیرنگی. مردم را سوار کنم و با آهنگهای بندری و رقصی ایرانی قرشان بدهم. بعد هم یک دفعه بپیچم تا قل بخورند روی هم و بخندند.
باید سیمکارت بخریم. اینترنت هتل با رمزی سختتر از کدهای هک ناسا، یواش است. به قدر گذاشتن همین یادداشت کفایت کند، خدا را شاکرم.
نمیدانم نوشتم یا نه، ولی پاهام باد کردهاند. الان ده دقیقه است که به بابا نگفتم. طفلک هربار که میگویم با نگرانی نگاهم میکند، سه تا بالش زیر پاهام میگذارد و یک لیوان دیگر آب میدهد دستم.
با این وضع پاهام واقعا انتظار دارید به امروزم نمره بدهم؟
https://t.me/naghmehneviss
آنچه امروز دریافتم:
• مهم نیست چهوقت از روز و چهروزی باشد، هوسِ پپرونی دستبردارم نیست.
• اکثر تلاشهایم، انگار اثبات خودخواستهی حماقتم است.
• اتاقم هرگز تمیز نخواهد شد.
• «بیتفاوتی به احساسات» را هرزمان آموختم پیشرفت خواهم کرد.
• مدام حرف میزنم، برای انکار تنهایی.
• دفترچهام خالی و یادداشتهای موبایلم پر شده. تاسفانگیز است.
• رمانم کاملا رها شده. یاسآور است.
• دیانا هیچوقت درستشدنی نیست.
• گرسنگیام ابدیست.
• اگر نتها قطع شود، بنری میسازم و میروم خیابان داد و بیداد.
• اگر بههردلیلی دست به اعتراض خیابانی بزنم، بینتیجه خواهد بود.
• کاش انتهای هرروز یک توقف یکروزه وجود میداشت و تنها میشد در آن کارهای عقبافتاده را انجام داد و خوابید.
• حرفِ خواب شد، خوابم میآید. شبخوش.
کانالم؟
https://t.me/hermionediana
دیروز کرج خونه مادرم خیلی کار کردم.
فراموش کرده بودم که مریض هستم.
امروز بعد از خوردن صبحانه و دارو استراحت مطلق کردم.
ناهار را همسر جان درست کرد.
کتاب «گذشته مرگ نیست نقاب نیست
گندم است لاله است و جان» رو بعضی از شعرهاش رو خوندم.
دیشب چون نخوابیدم در وبینار خوابم گرفت. نصف خواب و نصف بیدار بودم.
گزارش نیک دیروز دوستان رو خوندم.
باید دوباره استراحت کنم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
کمحوصلهام. حوصلهی هر نظر و رفتاری را ندارم. رفتیم کوه. کجا بشینیم؟ کجا بکبابیم؟ خربزه بخوریم؟ کی برگردیم؟ عصر کجا؟ تفریح یکروزه با خاهرم و بچههایش شیرینی و سختی داشت.
از خوردن چی لذت بردی؟
جوجه کباب و کوبیدهای که در جوپار یافتیم. کبابی کثیف اما خوشمزه.
در کدام کتابها پرسه زدی؟
در کتاب شب یک شب دو پرسه زدم. تا به آبشار راین رسیدیم، صفحاتی خاندم.
چه چیزی ناراحتم کرد؟
به کانال زبان سر میزنم. چقدر مشوقام؟ کسی که منتفر است، چطور عاشق میشود؟ اگر معلم نبودم و در نوجوانی مینشست علاقه، چه حسی به انگلیسی داشتم؟ اگر درآمدم راه دیگری میجست. کشش یادگیری کش نمیآمد. یا دختر هلندی در مینیچت خفتم نمیکرد که: «از کشورت بگو. شما خیلی عقب افتادهاید مگر نه؟ هنوز دخترها به بیستنرسیده زوری عروس میشوند؟ یا زودتر از آن، زنده به گورند؟ در خیابان با تفنگ قدم میزنید؟ تعجب کردم اینجایی، چطوری انگلیسی میآموزید در آن جنگل؟ » اگر بنا نبود در برابر او از خودم، از هویتم دفاع کنم که: «آقا ما هر سه نقطهای باشیم اینا که تو میگی نیستیم. خب؟» آنوقت زبان به چه کارم میآمد؟
اگر در کیلومترهای نوجوانی میماند این مهارت یا کنجکاودانیام در فهم اسناد بالادستی ته میکشید. یا خاندن یک سری کتابها به زبان اصلی (که هنوز شروع نکردهام) برایم جالب نبود. آنوقت چه تاثیری داشت در زندگی من که بخاهم بیاموزم؟ نمیدانم. شاید همین فیلمهایی که ترجمه نمیشوند یا آهنگهایی که ترجمهشان بد است، بزرگترین دلیل من بود. وقتی چیزی را داری، تصور چگونگی نبودش سخت است. ناراحتم که مشوق خوبی نیستم.
عبارت کانونی ذهنم؟
زانوگاه :مکانی که دخترها در آن به زانو در میآیند.
(بهمن فرسی| شب یک شب دو)
پیادهروی کردی؟
زیاد
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دو صندلی. یک میز. رویش کتاب و قلم و کاغذ. شیرینی خانگی و کروسان. قاچی هندوانه. روی زمین، یک کتری چای آتشی. یک تپه زغال زیرش. روبهروی آبشار. بدون دغدغهی پادرد مادر. بدون دغدغهی زمینخوردن بچههای خاهر. بنشینیم با محمدجواد و آبشار را نگاه کنیم. از حسوحالم بنویسم. کتاب بخانم. عکس بگیرم. رویا ببافم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
دورهی دبیرستان با دریا، فاطمه و سلماز رفتیم اردو. همین آبشار. همین درختها. همین آسمان. کلی عکس گرفتیم. پاها در آب. پفک و چیپس در دست. چقدر خندیدیم. همهی عکسها در لپتاپند اما shortcut شدند و باز نمیشوند. چه خاطراتی در مغزم shortcutاند؟
https://telegram.me/NarjesAzimii
واژه سال من «نگاه عمیق» است. گمان میکنم عمقِ نگاه، از پیشزمینهای در ذهن میروید. چهار سال پیش خاطرات و فراموشی را کنار گذاشته بودم؛ امروز اما با چند جمله از آقای شاهین، دوباره به سراغش رفتم. کنار پنجره، میان عطر خورش سبزی و همهمه تلویزیون، فهمیدم گاهی «دوست نداشتنِ یک کتاب»، فقط بهانهای برای نخواندن است.
بیش از همه، جملهای در ذهنم ماند؛ اینکه ما پس از مرگ آدمها، عیبهایشان را میزداییم و از آنها اسطوره میسازیم.
عصر، پیادهروی و جستوجوی خانه خیاط، مرا از وبینار جا گذاشت؛ اما اینبار بیحسرت. نمره روزم همچنان میانه است؛ خانه شلوغ است و مادرانگی سهم بزرگی از روز. از نان چاباتا لذت بردم و آزادنویسی و کودکانهنوشتن را هم به سرانجام رساندم.
زمانیکه اجزای زندگی ات برخلاف چیزی که هستی، چیدهشود ، در منجلاب بیهویتی میافتی. اسما زندگی توست اما حقیقت به طریقی دیگر معنا میشود. بهگونهای خلاء درونی به دنبالت میافتد؛ برف زیبایی ندارد فقط سرما و سرما و سرما. باران تازگی نمیبخشد فقط حس مرطوب آزار دهندهای است. مغزت دائما با زندگی، آدمهای دیگر و جایی که در آن روزها را شب میکنی ، گلاویز است. هیچ تشابهی میان افکار و زندان زندگی یافت نمیشود. دیگر راه فراغ هم یافت نمیشود. زیرا مردم اختیاری در انتخاب اینکه کجا بهدنیا بیایند یا خانوادهشان چه کسانی باشند ندارند. حتی اختیار اینکه، میخواهند پا در این جهان بگذارند یانه. بدون تردید هرکس در زندگی بهجایگاهی میرسد که بخواهد دکمه محو کردن را با اقتدار فشار دهد؛ با گفتن این جمله خاطرات بد روبهروی چشمانتان میآید که حدس میزنم در دوران جوانی هم طعم این حس را چشیده اید؛ همین موضوع بیشتر مرا آزرده خاطر میکند؛ چون من این حس را اولین بار در دوران کودکی با جسمی کودکانه و روحیات یک نوزاد تجربه کردم. روحیات نوزادی که تازه اول مسیر طولانی است و سنگ، پر شوق و ذوق او را مورد اصابت قرار داده. دقیق در یادم نیست اما با چاقویی تیز به نام انتظار زخم خوردم. انتظار داشتم اتفاقاتی بیافتد و بقیه آنطور که من میخواهم پیش بروند. اما رفتار ظالمانه این دنیا رخصتش را نداد. بهمن سرما و یخبندانش را بر روی آوارههای ناراحتی و انزوا سرایز کرد. سالها گذشت، انتظار از دیگران را کشتم این بار ، بار سنگین آن را برروی شانههای نحیف خود قرار دادم. محکوم به انجام کارهای سخت و بدون تنفس و استراحت شدم؛ زمانهایی که در برابر عالم و آدم کم میآوردم و بار را بر زمین مینهادم آنقدر در برابر سرزنش ها بیارزش و بیارزش تر میشدم که یخ عزت نفسم آب شد، به زیر زمین گریخت و در آنجا رد بخار کشید. با اینحال مرور زمان به درد بهبود بخشید؛ هنوز چیزهایی وجود دارد که از آنها متنفر باشم اما میدانم، صبر آنها را هم درمان میکند. این زندگی آموزگار خوبی برای درس صبر است اما اطمینان ندارم، من دانش آموزی باشم که در این درس بیست بگیرم.
در فريزر را باز کردم تا نان بردارم، دیدم نانمان دارد به آخر میرسد. گفتم یادم باشد به برادرم زنگ بزنم، چند تا نان برایمان بگیرد. صبحانه را خوردم. بعد از شستن ظرفها، رفتم سروقت آلوچههای داخل یخچال که نزدیک بود خراب شوند. آنها را ریختم توی آب جوش، کمی صبر کردم تا نرم شوند. اندکی نمک هم به آنها اضافه کردم. بعد آنها را داخل آبکش ریختم تا آبش برود و در آخر، آنها را در سینی چیدم تا خشک شوند.
_نگاهم به مادرم افتاد که داشت با دقت تلویزیون تماشا میکرد و در همان حال سرش را با تاسف و آه تکان میداد. حقش داشت، چه کسی میتواند بیتفاوت از کنار آن بگذرد. صحبتها در بارهی جنگ بود که این روزها جنوب کشورمان درگیر آن است و عدهای از هموطنان بیگناه شهید شدهاند. همه چیز در هالهای از ابهام قرار دارد و از خود میپرسم که آخرش چه میشود؟ خانوادههایی که فرزند سرباز دارند و یا بچههایشان در آستانهی سربازی رفتن هستند، دلنگرانند. برادرزادهی خودم درسش تمام شده و چند ماه دیگر باید برود سربازی، از حالا دل نگرانیم. امیدوارم سایهی جنگ از سر کشور برداشته شود.
_به برادرم زنگ زدم، گوشی را برنداشت. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم و گفتم برایمان نان بخرد. گفت چه نوع نانی میخواهید؟ گفتم سنگک بگیری بهتر است، دورریز کمتری دارد و اسراف نمیشود.
_ناهار قورمه سبزی داریم که از دیروز باقی مانده و دیگر ناهار درست نکردیم. هر چه میکوشیم غذا به اندازه درست کنیم، باز برخی اوقات از دستمان در میرود و اضافه میآید.
_داستان کوتاه «داش آکل» از «صادق هدایت» را خواندم.
_ در سایتی آیهای از قرآن را خواندم که ترجمهی آن این است:
«و او از جایی که گمان ندارد روزی میدهد و هر کس بر خدا توکل کند، کفایت امرش را میکند، خداوند فرمان خود را به انجام میرساند و خدا برای هر چیزی اندازهای قرار داده است.»
-برای سالواژهات« سلامتی و پویایی» چه گامی برداشتی؟
امروز درگیر نوشتنِ شعری بودم و نوشتنِ یادداشتی که خالیم کند. ذهنم مشغولِ خیلی چیزها بود. اما خودم را بیرون کشیدم از واشدگی و عصر بیرون زدم از خانه با عزیزانم. قدم زدیم و در کافه نشستیم و گپ زدیم و دلمان وا شد.
-از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمرهی ۵ میدهم. چون بیشتر از این حقِ امروزم نیست.
-از گفتگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
فهمیدم که اوضاع خراب است اما چارهای جز ایستادن نداریم.
-در کدام کتابها پرسه زدی؟
صفحاتی از «سفر در خواب» شاهرخ مسکوب را خواندم. و هیچ نفهمیدم. چون حواسم جای دیگر بود.
-امروز رفتی پیادهروی؟
اندک راهی رفتم. قدم زدیم.
-از خوردنِ چی لذت بردی؟
از خوردنِ چای تازهدم در کافه، کنار عزیزانم.
-امروز چه چیزهایی نگران و ناراحتت کرد؟
اوضاع نابسامانِ مملکت و جهان.
-از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویای فردایی بهتر
-باکی تماس گرفتی؟
با اعضای خانوادهام.
-چه عبارت یا واژهای در کانون ذهنت بود؟
تابآوری
-امروز در بارهی داستان بلندت چه خیال بافتی؟
اعتقادم به ترکیبی از آرمانگرایی و واقعگرایی راسختر شد.
-امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
-یاد زمانی که هر روز لیست بلندبالایی از آدمها داشتم که باید به دیدارشان میرفتم یا با آنها تلفنی تماس میگرفتم و حالا هیچکدام نیستند. سفرهی نزدیکانمان خیلی کوچک شده.
-امروز در وبینار نویسندهساز چی پر رنگ بود؟
به وبینار نرسیدم.
-فیلم چی دیدی؟
فیلم ندیدم.
-نشانی تلگرام را میگویی؟
https://t.me/badrisafaei
بدری صفایی
و اما شاهین و دوستان گرامی من به زودی سفری میروم و ممکن است گزارش نیکم جفت پا برود تو آسفالت شمایان یه بزرگمهری خودتان ببخشاید بر من . بگذریم اما با زهم به امید یادگیری پیش میروم. امروز دوباره! فایل صوتی جلسهی آخر کارگاه پایهکار گوش سپردم و در مورد کارهای پایه از طریق مهندسی و مهندسی معکوس چیزهایی آمو ختم. و با تمام مشغتها و ظلم که در سراسر دنیا فراگیری شده زندهایم به امید یادگیری و هنر
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. کتابِ عاقبت عشاقِ سینهچاک را خاندم.
۳. قسمتی از وبینارنویسندهساز را گوش دادم.
۴. غذا درست کردم و خانه را مرتب کردم.
۵. کنکور ارشد داشتم. دلم نمیخاست بروم. چیزی نخاندهبودم. فعلن هم علاقهای به درس و دانشگاه ندارم. دلم میخاهد مدتی دور باشم از نمره و کلاس و استاد. باور میکنید سرِ جلسهی ارشد، آزادنویسی میکردم توی برگهی سفید پشتِ دفترچه؟
اصن این چه وضعیه که من نبودم؟
مهمونی خانوادگی؟!
بچهی لجی نه، بچهی عموم همون قد که ناز بود همون قد عوضی بود. از دم نارنگی میگرفت، بلندش میکرد.
من چرا باید مهمون نوازی کنم؟ اصن مهمونو بنوازم که دختر خودم اذیت شه؟
واقعن نمیخام دوباره بهش فک کنم.
زیاد حرص میخورم.
خیلی خیلی خیلی زیاد.
نمیخام حرص بخورم.
آخه دیشب کلی خستگیه این دو روز از جونم اومد بیرون.
دیشب خوش نگذشت.
دیشب فصل جدیدی از دوس داشتنم شروع شد.
تابستون قشنگم.
انبه توت فرنگی.
ذهنم درگیر فریدهس.
کمرش خیلی خیلی درد میکنه. و کاری ازم برنمیاد.
رفته بوده خونهی عزیز. یه دنیا بار و بندیل، مث همیشه خریده و تنهایی از پلهها آورده بالا. آخه ایرجم پاش پیش خورده.
ایرج و فریده.
الهی درداشون به من برسه.
دلم خوشِ به دلخوشیم.
به اون خنده از ته دلا.
دوس داشتنا مراقبتا.
شاید بعضی وقتا از ته دل نابود میشم.
ولی مث نور تو تاریکی، دالی بازی میکنه باهام.
خلاصه اینطوریه.
فریده، بهشتمه.
انبه، توت فرنگیمه.
دیگه چی میخام.
الحمدلله.
نقطه.
گزارش نیک ۵
امروز فاینالی، بعد سه هفته امروز و فردا کردن، دوباره باشگاه رو شروع کردم. نمیدونستم اینقدر دلم برای دویدن تنگ شده. البته این حس دلتنگی، همراه شد با حس درد در زانوی ناقص چپم، عضلاتم، شونه هام و جاهایی که فکر نمیکردم؛ در بدنم وجودداشته باشند! به قول مربی:«ول کنی، دیگه کردی! تا برگردی به حالت قبل، طول میکشه.» با کمی تخفیف، ده دور رو ۶دور با سرعتی کمتر از معمول، دویدم. اگه اینکار رو نمیکردم؛ احتمالا مثل ربات های زواردر رفته، با هر قدم، یکی از اعضای بدنم کنده میشد!
بعد باشگاه، رفتم بیمارستان. قبل شروع درمانگاه، چندصفحه از کتاب«چرا باید بیشتر حرف بزنیم»رو خوندم. بعد چند صفحه با خودم فکر کردم:«چقدر حرفای این کتاب، شبیه تفکرات استاد کلانتریه! یا نویسنده دوست صمیمی استاد بوده و یا الگوی فکریاستاد، تحت تاثیر این نویسنده بوده! برگشتم صفحه اول رو چک کردم؛در کمال تعجب، نویسنده خود استاد بود! از این کشف بزرگ(!) به وجد اومده و در همان وَجدانگی، تصمیم گرفتم؛ کمی بیشتر، به اسم نویسنده ها دقت کنم. کاری که خیلی کم انجام میدم. از همون چند صفحه اول، تاثیراتشو دیدم. اون روز با همکلاسی هام، بیشتر صحبت کردم. حس غریب خوبی میداد.
عمل طول کشید. استاد به منشی زنگ زدتا بگه:«بچه ها برن رد کارشون! درمانگاه تعطیله. خودم بعدا میام مریض ها رو ویزیت میکنم.» آب سردی بود که در آن هوای گرم، از گلویم پایین رفت! یه کیفی داشت که نگو! در ثانیه ای، روپوشمو عوض کردم و از بیمارستان، بیرون جهیدم.
من و دوستم هوس بستنی کردیم. با ذوق و شوق رفتیم اونور شهر. همین که رسیدیم؛ دیدیم یه کاغذ روی دره:
«مشتریان گرامی به علت قطعی برق ۱۲تا۲، خدمات ما از ساعت۲شروع خواهد شد. ممنون از همکاری شما.»
ساعت را نگاه کردم؛ ساعت یک و دوازده دقیقه بود.
درنهایت، از یک سوپرمارکت، دوتا موهیتو خریدیم و تو ماشین زدیم به بدن. موهبتو پیشنهاد دوستم بود و من میخواستم چیز جدیدی امتحان کنم. غیبت کردیم و دوستم منو رسوند. داشتن یه دوستی که ماشین داره هم نعمتیه ها!
ساعت پنج دقیقه دو رسیدم خونه. چهارطبقه رو برم بالا یا واستم ساعت۲ برق بیاد؟؟ اون بالا ناهار ماکارونی منتظرم بود و این پایین گرما. آخر، شکم پیروز شد و با عزمی راسخ و سلامت روانی ناقص ، چهار طبقه پله را طی کردم و بعد ناهار خوابیدم و چندساعتی هم درس خوندم.
آخر شب، ساعت یک و نیم، یهویی اثرات کتاب استاد کلانتری در من حلول کرد! اولین ویسم رو گرفتم. هشت دقیقه در آن ظلمات و با صدایی آروم چرت و پرت گفتم. بیشت اون هشت دقیقه رو از شنونده های خیالی، برای تن آرومم عذرخواهی میکردم! اخه نصفه شب بود و همه خواب بودن.
_ سال واژهام: واقعیت
_ امروز اندکی دیرتر از خواب برخاستم؛ حوالی ساعت 9 صبح. کمتر پیش میآید من تا این ساعت بخوابم. احتمالن بدنم به ریکاوری نیاز داشت. من هم بدون اعتراض به خواستهاش تن دادم.
_ صرف صبحانهای کامل و سپس پیادهروی. حالا که گرمای هوا را بهانه کرده و برای پیمایش نرفتم بهتر دیدم با اندکی پیادهروی کمکاریم را جبران کنم.
_ ماشین جان را بردم کارواش تا از این حال نزار در بیاید.
_ دعوت مامان برای صرف ناهار روز تعطیل در کنار هم. خوب بود. به هر دوی ما خوش گذشت.
_ شرکت در وبینار« نویسندهساز» و انجام تمرین کودکانهنویسی. دلم برای آن نقطهگذاریها تنگ شدهبود. شاید هم دلم برای خود کودکم تنگ شدهاست. آن روزها راندن مداد روی کاغذ و چیدن نقاط کنار هم چقدر به نظرم سخت میآمد. کلماتی مانند” شستن” با آن همه نقطه و دندانه، مخصوصا وقتی معلم میگفت که باید حروف جدید را با مداد قرمز بنویسیم. تعویض مدام مداد در دستان کوچک ما به راستی چه بازی مضحکی بود. هیچگاه رونویسی از کتاب فارسی را دوست نداشتم. چند بار باید از روی ” کوهان شتر آب و غذا را در خود ذخیره میکند.” می نوشتم ؟ در دنیای کودکانهام یکبار شنیدن آن کافی بود تا یادم بماند آب و غذای مورد نیاز شتر در کوهانش ذخیره میشود. شاید هم باید مینوشتیم تا یادمان بماند کوهان درست است نه کوحان. در حالی که کوهاحان را هر گونه که بنویسیم در کارکرد آن تغییری حاصل نمیشود و توان ذخیرهی آب و غذای شتر را در خود دارد. اکنون که به آن روزها مینگرم تصور میکنم رونویسی در مدرسه مانند پر کردن فرغون از خاک و خالی نمودن آن پای دیوار زندان است. گوی میخواستند ما را به زور پشت آن میز و نیمکتها نگاه دارند، به قیمتی گزاف و برای هیچ. ایکاش از ما میپرسیدند کدام حرف را بیشتر دوست داری ؟ کدام کلمه بهنظرت با مزهتر میآید؟ دوست داری در نامت از چه حروفی بیشتر بود؟ بهنظرت کدام حرف زشت است؟ “ع” چه رنگیست؟
_ تماشای فیلم” Ladies First”. در فیلم سعی شده بود با نگاهی آغشته به طنز به موضوع مهمی در روابط انسانی بپردازد. اما من نه تنها به برخی از صحنههایش خندهام نگرفت، بلکه حس ناخوشایندی را تجربه کردم.
_ نوشیدن آب به قدر کافی
_ اجرای مراسم عصرگاهی
_ نوشتههای بهمن خان فرسی را به بستر طلبیدم تا دقایق را شاید هم یک شب را و چه بسا “شب یک” را با او بگذرانم.
_ دو یا سه بار خواندن یک اثر ماندگار نه تنها از زیبای آن نمیکاهد بلکه ما را به درک بهتری از آن اثر میرساند. این حسی است که من کنار« آناکارنینا» دارم.
_ به نظرم روز تعطیل پرباری بوده پس نمرهام ۸
وقتی ۴ ساعتِ کامل تو دمای ۴۰ درجه رقصیده باشی، که نیم ساعتشم خالص مریوانی باشه، نباید بقیهی روز زنده مونده باشی. باید فوت کرده باشی. ولی من زنده موندم و بقیهی روزمو ادامه دادم. فقط گرما زده شدم. بدم زده بود گرما! چک افسری، یکی از چپ یکی از راست. جوری که توی جفت گوشام صدای گُنگِ جادههای کوهستانی بود کل عصر.
هاجر خانم گفته بود این هفته کاری پیش اومده و میتونه همکارشو بفرسته برا کارای خونه. منم چون نصفه نیمه خونه بودم ترجیح دادم هفته بعد بیاد که کلیدو با خیال راحت بذارم و برم. چارهای نبود. با همین کلهای که انگار دو تا خربزه توش چپوندن باید روی گازو تمیز میکردم و یخچالو بیرون میریختم. تو ترید آفِ تایمای روزانهم خیلی وقته به این نتیجه رسیدم لازم نیست ثابت کنم چه خانوم با سلیقه و خونه داریام. جای دیگه ۸ ساعت از زمانمو گرونتر میفروشم و این طرف خیلی ارزونتر ۸ ساعت از زمانمو میخرم. معاملهی خوبیه.
در حالت عادی جمعه عصر باید تمرین زبان کوردی کلاس سه شنبه رو مینوشتم، کتابمو میخوندم و به خودم میرسیدم. ولی فاطمه ارتقا گرفته بود و گفت برا شام بریم بیرون. برونگراهارو درک نمیکنم. تو ناراحتیِ دوستام همیشه کنارشونم و از تایمِ خودم که براشون میزنم اذیتم نمیکنه. اما تو شادیاشون؟ خوب شادین دیگه به یه تماسِ تلفنی و ذوق کردنِ خوشحالِ پشت تلفن اگه قانع باشین چی میشه؟ ولی عب نداره مگه چندبار فاطمه قراره رئیس صندوق آپشنِ شرکتشون بشه؟ اینو دیگه نمیشد نرخ گذاشت و خرید و کل بقیهی روزم رفت و شد نثارِ دوست. آخرِ شب قبل خواب با خودم فک کردم تمرینارو یکشنبه عصرم میتونم بنویسم. و به این فک کردم یه جمعه غروبِ خارج از روتین هم حتی نکشت منو، من دارم فنا ناپذیر میشم.
گزارش نیک ۶۶
سالواژهام: فاصله
— جمعه را با دلهره شروع کردم. اهواز و جنوب دوباره موشکباران است. خودم را به این راه و به آن راه میزنم تا فکرش را نکنم. نمیتوانم. نمیشود. از شوهرم خاهش میکنم یا تلویزیون را خاموش یا کانال را عوض کند. قبول میکند.
—جمعه روز آبیاری به بعضی گلدانهای پاسیو هم هست. سرم را با سیراب کردنشان گرم میکنم. بعضی گیاهان را هر کارشان بکنی وقتی روی دور بدقلقی باشند خوب نمیشوند. دهنکجی میکنند. توجه بیشتر، بهبود کمتر. میگویم: «چیکارتون کنم؟ پژمرده بشین و بیحال، دیگه کاری از دست من برنمیآد.»
— در شروع وبینار نویسندهساز، شاهین کلانتری از کودکانه نویسی گفت و کتاب «من یک عابر پیاده هستم» از سولماز دریانیان.
الهه علیزاده با «زیستنِ پرسش» وبینار را کامل و تمام کرد.
— ما امیدوارانیم.
https://t.me/nahid40rasti02
– خواب که نه، طنزی غیرمعمول. بیسروته. خوابها صدای روح ما هستند. هرچند گاهی درک زبانشان در توان من نیست.
– به اعتکاف نشستن در واژهها. بیوقفه نوشتن از هر دری و سپس برآسودن. نوشتن گشودن است. گاهی گرهگشا و گاه راهگشا.
– شعر خواندن. «ققنوس در باران»
به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیره فرود آیم خود را به تمامی رها کرده باشم.
تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین. پس، من، مرا صعودافزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار.
– مراقبه.
– زخم چابهار، رنج جنوب، درد وطن، غربت است. از این غربت تیر میکشم.
– حین خواندن نمایشنامه «عاقبت عاشق سینهچاک»، از بلند خندیدنم جا خوردم.
– تجربه رستن در آزادنویسی، از یک رنج قدیمی. رنجی که مرا نمیخورد تا تمام شوم، از خوردنم او جان بیشتر میگیرد و بند میشود به دست و پایم. و حال رهایی.
– نانوا شدیم، من و پندار. دستهای کوچکش که هنوز اندازهها را بلد نیست مواد را قاطی میکرد. دلم میخواست کمی آرد به صورتش بمالم ولی ترس از عاقبت کار که یک آشپزخانه درهم و برهم بود، مانعم شد. چه بیحوصله شدم. بگردم بازیگوشیهایم را پیدا کنم. حالا که بیشتر از هر وقت دیگر لازمشان دارم.
– در تمرین کودکانه نوشتن، کودک نشدم. خواستم باشم. پا برهنه تو حیاط بدوم. باز از آن اردک فسقلی بترسم که دنبالم بود. باید بیشتر خودکار را به دست او بسپارم. ترسش اگر بریزد، گفتنی زیادی دارد.
– هر چند از نصفه نیمه فیلم دیدن بیزارم، بهتر از اصلا ندیدن است. First Reformed. حالا کمی بیشتر متوجه جزئیات میشوم. رنگها. نمای ساختمانها. حرکت دوربین.
– سه روز است چالش رقصواژه را شروع کردم، هر روز برای یکی از واژههای فرهنگواره فارسی مینویسم. امروز نوبت انگوروارگی بود.
تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
https://t.me/My_Hand_writee
گزارش نیک ۲۶ من: جمعه ۲۶ تیرماه ۱۴۰۵
سال واژهام: کودکانه درخشیدن
۱. نوشتن صفحات صبحگاهی و از خواب عجیبم نوشتن. بیش از یک هفته است که خوابهایی عجیب میبینم و علتش را نمیدانم.
۲. گذاشتن زندگینامه مادرم پیش از من در کانال تلگرام و گروه بله.
۳. کتاب سامسای عاشق را به پایان رساندن.
۴. ادامهی حیوان قصهگو با پنج صفحه خواندن و به دلیل حضور ذهن نداشتنم کنارش گذاشتن.
۵. ویرایش زندگینامه مادرم پیش از من بیش از دو ساعت و نیم.
۶. خالی کردن گوشیام در لپتاپ بیش از یک ساعت به طول انجامیدن و باز هم پیغام پر بودن مموری دادنش. و عصبیتر شدنم.
۷. وبینار راه هنرمند را انجام دادن و با حضور فعال خانم زینب قهرمانی پر بارتر شدن. و فایلش تا الان بعلت ضعف نت در کانال تلگرامم بارگذاری نشدنش.
۸. ورود به واتسآپ برای پرداخت فیش آب ارسالی از جانب خواهرم و یک ساعت درگیر پیامکها و ویدیوهای ارسالی دوستان و چت شدنم.
۹. انجام تمرین دورهی پایهکار که بیش از یک ساعت وقتم را گرفت. و کنسل شدن آن و به هفتهی آینده افتادن بازخوردش.
۱۰. نوشتن پنج کاریکلماتور تمرینی روزانه.
۱۱. نمره به روزم ۷. چون آنچه در برنامه داشتم انجام نشد بخاطر کارهای در برنامه نبوده و وقتگیر.
۱۲. پاک کردن آلبالو برای ناهار و لذت بردن از، هم پاک کردن هم آلبالو پلویش که بیش از یک سال بود که نخورده بودم.
۱۳. ساعت ۲۲ خوابیدنم و ۳ نیمه شب از خوابی ناراحت کننده پریدنم و برخاستنم و پیامکهای گروه بلهام که زینب جان قهرمانی عزیز ارسال نموده بود و یک تمرین جذاب مصاحبه با خود استاد کلانتری عزیز و از وبینار راه هنرمندم نام برده بودند را جواب دادنم. و تصمیم برای انجام تمرین مصاحبه و انتشارش.
۱۴. شرکت در وبینار نویسنده ساز استاد کلانتری و انجام تمرین کودکانه نوشتن و تجربهای نو داشتنم از حس خوبش. خواندن کتاب: «من یک عابر پیاده هستم» توسط استاد کلانتری عزیز. خواندن اشعاری از دفتر شعر «بیپناهی وطن ندارد» سعید صدیق که چند بخش را که برایم جذاب بوده را نتبرداری کردهام: «۱. آنقدر زیستهام که انگار هزار سالهام.۲. دستی به نوازش به کرکهای براق گربه میکشم. ۳. شهرها را شادی به شادی رکاب میزنم. و بعد حضور الهه علیزادهی عزیز در مورد پرسشگری و تمرین آزادپرسی روزانه گفت و معرفی کتاب «طنزپردازان و اسمهای مستعار» که هفته پیش توسط استاد کلانتری عزیز معرفی شده بود و بعضی اسامی مستعار بسیار خندهدار است مثل ابولبلبل را ذکر کرد. و نظرش در مورد فلسفه که «فلسفیدن همان زندگی کردن است» و در پایان استاد به خواندن ترجمههای متفاوت از یک نویسنده پرداختند که برای نویسنده بهتری شدن بهترین تمرین است و مثال الهه هملت بود در دوره شعرشان. که من این تمرین را انجام نداده بودم به دلیل درگیر اسبابکشی بودن و تاسف خوردم که این فرصت را از دست داده بودم. و درپایان پرسش و پاسخ بود و اشاره به اسماعیل خویی که هم شاعر است و هم مترجم و گفته: ترجمه در هر صورت خیانت است و از ابراهیم گلستان گفتند و…
لینک کانال تلگرامم:
https://t.me/mahro1402
سال واژه: استمرار در تولید محتوا
امروز جمعه را اختصاص دادم به یک بررسیِ صادقانه، هفته را از زیر ذرهبین گذراندم و وقتهایی که زمان از دستم در رفته بود را با صداقتِ تمام پذیرفتم. البته اعتراف میکنم بخش عمدهاش زیر سرِ شیطنتها و اینستاگرامگردیهایم بود، خب چه کنم؟ راستش را بخاهید من اینستاگرام را دوست دارم و نمیتوانم از جذابیتش فرار کنم.😇 البته این را هم بگویم که استوریهای روند کار و پستهایی که در طول هفته میگذارم، بخشی از استراتژی تولید محتوایم است.پس خیلی هم بیراه نرفتهام.
بعد از این مرورِ صادقانه، حدود ۵ ساعت غرق در طراحی شدم. «آخیش»این دقیقن همان صدایی بود که بعد از پایانِ کار از تهِ دلم در آمد. مغزم انگار بعد از آن ۵ ساعت، سبک شد و آرام گرفت.
در کنارش، بخشی از کتاب «هفت عادت مردمان مؤثر» را خاندم.
شب هم، به قولِ مامان، «بیهوش و بیگوش» خابیدم، همان خابِ عمیق و شیرینی که بعد از یک روزِ پُرکار و خلاقانه، میچسبد.
نتیجه طراحیهای امروز در کانالهای زیر منتشر شد:
* هنرنامه | مریم جوینده
https://t.me/majalehonarimaryamjouyandeh/185
* بومْخیال| دفتر شعر
https://t.me/boomkhiyalpoems/11
کنکور دادم. این جز نیک ترین کارهایی بود که میتونستم انجام بدم. من واقعا تو دلم مونده یه بار کنکور تو شرایط عادی بدم. کنکور نبود امتحان الهی بود. نه تنها سازمان سنجش بلکه خدا هم استین بالا میزنه هرچی دستش میاد تو این زمان سرم هوار میکنه. کنکور کارشناسیم که کرونا بود و کنکور ارشدمم که جنگ شد. احتمالا اگه برای دکترا اقدام کنم یا فضاییا حمله کنن یا جنگ جهانی سوم بشه. ترکیب pms، کنکور، جنگ و گرما رو برا دشمنمم نمیخوام.
خیلی دلم میخواست نوشته ای بزارم تو کانالم ولی نشد. این مدت چیزایی که به ذهنم میرسید ولی نمیتونستم روشون کار کنم رو یه گوشه تو نوت گوشی مینوشتم که بعدا برم سر وقتشون.
رفتم یوتیوب چن تا از ولاگای پاداحلی و دوتا ویدیو نقاشی کردن و اخرین اپدیت موزیک ویدیو های کی پاپ رو دیدم. چقدر آهنگ جدید ایتیز خفنههههه.
از اشتراک سازمانی که قاسمپور گرفته فقط 10 روز مونده باید تا اخرین قطره اش استفاده کنم. سر کورس انیمشن سازی که باز کرده بودم همش چرت میزدم آخر سرم نفهمیدم چی شد.
رفتم اینستا و پوستم از دیدن دنس های جدید و موزیکا و کاورهای با کیفیت شفاف شد.
بالاخره امروز تونستم برم نویسنده ساز ولی نت به تته پته افتاد.
چند بخش از شاهدخت بلخ رو خوندم. خوب بود. کتاب تا نخورده و کوچولوییه که داشت گوشه کتابخونه مهدوی خاک میخورد.
سال واژه: تداوم
دیر رسیدم. اما رساندم دل و ذهن و کاغذ را. درجا. آمدم بفهمم رشته کلام چیست سریع متوجه شدم. چقدر وبینار امروز پربار و نکتهدار بود یعنی هی تند و تند باید مینوشتی عقب نمانی. مهمترین بخش آن دائم المقایسه شدن ترجمههای یک اثر جهت بهبود ساختار جملهبندی فارسیست. تمرین کودکنویسی، تمرینی مادامالعمر با لذتی دوچندان در دفعات بعد. الهه علیزاده عزیز هم فوقالعاده است. آشناییت زیادی نداشتم با او؛ از آنقدر حرفهای و خفن بودنش.
ـــ بعد از مدتها امروز دو ساعتی را بیرون از خانه گذراندم. حال و هوایم چندان تغییر کرد، گویی ده بطر انرژیزا مصرف کردهام.
ـــ پیاده روی جانانهای داشتم آن هم همین حوالی چهار صبح. شیریناست این بیدارباشیها.
ــ فرصت نشد آزادنویسی را به هزار کلمه برسانم اما اندکی نوشتم. ولی خبر خوش برایم آن بود که بعد چند روز به کانال دوستان خوشنویسم سر زدم.
ـــ حس ششم؛ حسی که فراسوی الهام است. امشب متنی مرتبط با آن در کانالم قرار دادم.
ــاز کتابها، رمان مارکز «صد سال تنهایی» و فرسی «شب یک شب دو» را میخوانم.
ـــ حالا دیگر گنجور پاتوق نیست خانهٔ امن من است که لابلای ابیاتش به سراغ نشانییی از خویش میگردم تا توجیهی برای این تحولاتم در دست داشته باشم. امشب را از «جهان ملک خاتون» و «صائب» خواندم.
https://t.me/zahraballampour
این روزها شاید تنها هنرم، تلاش برای گریز از تکرار باشد اما تکرار چنان خود را در این چاردیواری تکثیر کرده که چندیست خود را به کشو مانند میکنم، کشویی بسته انگار، خاکخورده و خسته. در محاصرهٔ ملال و گرما و جنگ، به کتابها پناه میبرم و به خود خانه. به همان چهار دیواری که از بس مرا دیدهاند، هوس سفر دارند اما چه کنند که پایشان بسته است و من نیز؛ دلبسته و پایبسته در خانه میگردم و میچرخم و میخوانم و مینویسم و میشویم و میروبم تا زندگی کمی، فقط کمی، رنگ بگیرد از شادی. پس صبحگاهان مینویسم تا ذهنم هم خالی شود و هم پر، خالی از خیالات واهی و پر از ایده.
این کارها را هم مثل اغلب روزها انجام میدهم:
– رسیدگی به امور منزل
– گوش دادن به شاهنامهٔ خودمانی
– نوشتن یادداشتی برای کانال
– شرکت در وبینار نویسندهساز (امروز تمرین جالبی داشت: کودکانهنویسی. )
شب هم جایی مهمان بودیم به صرف شام و شعر. کلی شعر خواندیم و گپ زدیم.
سالواژه: پیشروی
نمرهی روز: ۶
فکر کردی به سوالات مسخره.
چگونه میشود قدرت ماورایی داشت؟ فیلمهای مارول را به یاد آوردی.بعدش هم هریپاتر. یک سنجاقک داشت از میان گلها میپرید، یاد جادوگرها و معجونهایشان افتادی. بچه که بودی هر چه دستت میآمد را به هوای ساحرگی مخلوط میکردی.جوگیر شدی از تصور تخیل جهانی نو، رفتی تا از میان اسامی مطرح کتاب فاتتزی خوبی بیابی. ناموفق بودی. پیام دادم به دوست کتابدارت و او گفت باید فرصت بدهی تا تحقیقکی درمورد کتابهای خوب فانتزی بکند.
بعدش لش کردی جلوی کولر. آلبالو خوردی و الکیخوشبازی درآوردی.
از عملکرد روزانهات احساس نارضایتی داشتی. رفتی اتاقت و خواستی آزادنویسیات را تایپ کنی. صدای کلیدها را دوست داشتی. به نوشتن آنقدر ادامه دادی که از مرز سه هزار کلمه گذشت.
زنگ زدی به دوستت و همراهانه از قدیمها گفتید و خندیدید. شوخیهای چرک دبیرستان را دوباره با آن لحن لوس بازسازی کردی و او قاهقاه از خنده ریسه رفت.
کلی ظرف شستی. کیک درست کردی. ظرفهای کثیف از آشپزی پشیمانت میکرد ولی اینبار غر نزدی.
دیدم که روزمرگیات را زندگی کردی و نگذاشتی روزمردگی شود.
سال واژه ام: تحسیــن
۱.به محض بیدار شدن قلم را دست گرفتم.هر چه فکر زائد بود ریختم روی کاغذ تا به وقت مناسب بازیافتشان کنم.
۲.بیشتر از هر وقت دیگری، سایهٔ شوم جنگ روی افکارم سایه انداخته. من با جنگ غریبه نیستم. هنوز جای زخم جنگ قبلی روی پوست شهر به چشم میخورد.
۳.بدتر از این جنگ نحسین، بحثهای بینتیجهایست که حتی در جمع های دونفره درمیگیرد. تحلیل های بی منطق. شعارهای بیحاصل. جانهای بیگناه بیارزش.
۴.بعد از دو سال تنبلی، بالاخره امروز خودم را با یوگا سرحال آوردم. به محض شروع فهمیدم خودش است. این همان چیزیست که گم کرده بودم.
۵.دویست کالری که سوزانده بودم، با یک بستنی قیفی جبران کردم.
۶. از دیشب تلگرامم بازی درآورد. منم این را بهانه کردم که امروز چیزی در کانالم هوا کنم.
۷.مقداری کتاب خواندم. ورق زدم. یکهو دیدم خوابم برده. میخواستم بیشتر بخوانم. کل روز فقط بخوانم.
۸.جمعهام، جمعه نبود.انگار شنبه بود. حتی چایی که صبح درست کردم مزهٔ چایی شنبهها را میداد. با نوشیدنش آن حسی را تجربه کردم که صبحهای شنبه موقع رفتن سرکار داشتم به من دست داد.
۹.دلم میسوزد. برای خیلی چیزها.
۱۰.این گزارش نیک هم مرا طلسم کرده.تا ننویسم خوابم نمیبرد.
سالواژهام: کتاب
مارالخانوم تو خواب و بیداری یهو یادش اومد امشب گزارش نیک ثبت نکرده.
چون خستس و میخواد زودتر بخوابه یکم خلاصهتر میگه.
مارالخانوم امروز برنج پخت. فکر کرد شفته شده ولی خوب شد. مارالخانوم قلق تهدیگ گذاشتن دستش اومده و تهدیگاش طلایی میشه.
بعدازظهر یکم نوشت و بعد توی وبینار شرکت کرد و بچه شد.
بعدش رفت کمک مامانش برای دونه کردن هلوها واسه درست کردن لواشک. بعدش روزی امشب کانالشو نوشت و رفت خونهی مامانبزرگش. شام قرار بود اونجا باشن.
بعدش که برگشت نشست یکمی به درس خوندن و بعدشم گیر خواهرش افتاد و نیم ساعت چهلدقیقهای رو باهاش ببطالت گذروند.
سالواژه:ماجراجویی
-امروز برایش برنامهریزی کردم و از شوقهایم که تعبیر من از این کلمه است نوشتم.
-چند خط آزادنویسی کردم. و دفترم که صفحات اولش ژورنالنویسی و فکرنویسی بود تموم شد و مروریش کردم. مرض دارم و نمیخام دفترهای جدیدم را استفاده کنم اما زشته تو این شرایط پول دفتر بدم پس ناچارم به دفترهای موردعلاقم ببارم و از این ناراحتم.
-در جلسه بازخورد تمرین نویسندگی شرکت کردم. لطف و ذوق استاد به متنم خیلی دلگرمم کرد.
-بعد تمرین جملهورزی با آنافورا تقریبن متعهد شدم. وقت زیادی برایش نمیزارم ولی انجام میدهم و تصور میکنم اگر روزی بخاهم درباره آن کلمه جستار بنویسم یا دورهای برگزار کنم خیلی کمککنندس. که اصلن با همین چشمانداز هم پیش میرم.
«خیالپردازی تنها رنگ بنفش میان مدادرنگیهاست. خیالپردازی کهکشانِ ذهنیست. خیالپردازی اتاقِ تمام بنفشِ ذهن است. خیالپردازی ستارهای دنبالهدار وسط ملال زندگی است. خیالپردازی تهدیگ ماکارانی است. خیالپردازیِ افراطی گاهی پاشنهی آشیل میشود. خیالپردازی نگاه پنهان ما به زندگی است.خیالپردازی زخمیهایی است که میخاهیم به رویا بدلشان کنیم. خیالپردازی در زندگی ناگریز است.»
-حضور در جمع فامیلی.
-خریدن شکلات برای خودم.
-پیادهروی کوتاه.
-لذت از خوردن سوسیس بندری با ادویهی مخصوص بندری که به شما پیشنهاد میکنم بخریدش.
-دنبال کار گشتم.
-دیروز متنی نوشتم و امروز هم همان را در چنلم هوا کردم که خیلی دوستش دارم:
«از کلمه بپرس.»
کهکشان تو یک کلمهای؟ یا اسمی؟ از کجا آمدهای؟
دلت میخاست تو را به دریا ببرم یا آنجا تورا محدود میکند؟ خودت هم از وسعت خودت آگاهی؟ یا فکر میکنی وسعت فقط مربوط به آنجایی هست که تو را روی آن گذاشتهاند؟
نه. تو خودت هم وسیعی. هیجانانگیزی. طیف وسیعی از ذوق و خیال در خودت داری. تو کلمهی منی. از آنِ منی. من همه رنگ و نور و خیالم را در تو جای دادهام. تو یک کلمه رمزآلودی. کهکشان به تعبیر من یعنی چیزهای زیادی که حضورت را آسمانی میکند. انگار کهکشان یعنی صعود. یعنی بالا رفتن. یعنی بهترین حال ممکن. یعنی وسیع. یعنی پر از رنگ. درست مثل سیارههایی که در تو حضور دارند.
استادم گفته بود کلمات را به ساحل ببر بعد در کویر دورشان بده. اما تو در ساحل محدود میشوی. عمقِ تو از دریا هم بالاتر است. من که تو را لایق هیچچیز نمیدانم. اما شاید هم آن بالا بالاها از شهرت و مشغله خسته شدی و میخاهی بیای این پایین مایینها و کمی استراحت کنی. پس تو را به جنگل میبرم. به کلبهی وسط جنگل. تا آنجا کنار رنگِ سبز به تکامل برسی. میدانی رنگ سبز، رنگ مورد علاقهام است. حس میکنم تو هم میتوانی دوستش داشته باشی. و من از اینکه چیزهای مورد علاقهام کنار همند، غرق لذت میشوم. برایت آتش درست میکنم، مبایلات را روی هواپیما میگذارم، برایت چای دم میکنم و کنارت مینشینم تا از تو بشنوم.
از آسمانها و بیکرانها. از دردهای آسمانی. از قصهها و خیالهایت. از کلمات مترادفتت. از دغدغههایت. بپرسم فکر میکنی معنای لُغویات چیست و چقدر به تو نزدیک است؟
بپرسم جنگل دوست داری یا دریا؟ بپرسم واقعن آن بالا مالاها همهچیز ممکن است؟
-راستی دیروز یک نامه خیلی دراز برای ریحون ربانیم فرستادم.
-بعد از این میرم سراغ کتابی که از صبح شوقش کلافم کرده و هی خوندنش عقب میوفته.
1. سالواژهام: استمرار
سال واژه: تغییر
۱- روزم را با صفحات صبحگاهی شروع کردم. گوشی خاموشم را به شارژ زدم، دفتر را زیر بغلم گرفتم و پشت میز ناهارخوری نشستم تا نوشتنم را شروع کنم.
۲- کارهایی را که انجام دادنشان امروز برایم مهم بود، لیست کردم تا مطمئن شوم حتماً انجامشان میدهم.
۳- روی کاناپه دراز کشیدم و ادامه رمان «غریبهای در خانه» اثر شاری لاپنا را خواندم.
۴- در وبینار نویسندهساز شرکت کردم و در حالی که چای میخوردم، به صحبتهای استاد و الهه نازنین گوش دادم.
۵- بعد از وبینار، چِسانفِسان کردم، موهایم را دوباره باز کردم و شانه زدم، بعد هم کتابهای همسایهمان را که مدتها پیشم مانده بودند، بردم و پس دادم.
۶- توی بالکن نشستم، پاهایم را دراز کردم و آزادنویسی کردم؛ کاری که تا حد زیادی حالم را جا آورد.
۷- با شقایق و مایلو رفتم پارک. تا دوستمان، منا، برسد چند دور مایلو را راه بردیم و با نصف پارک احوالپرسی کردیم. دیدن پسر احمدآقا، که هنوز در عزای نامزد پرپرشدهاش بود، غمگینم کرد.
۸- گوشهای از پارک نشستم و میان هیاهوی بچهها و صدای گپوگفت بزرگترها، گزارش نیکم را نوشتم و روزگفتارم را ضبط کردم.
۹- به خانه برگشتم، سریع مسواک زدم، صورتم را شستم و با خیال راحت جلوی کولر لم دادم.
طیف وسیعی از ذوق و خیال در خودت داری. تو کلمهی منی. از آنِ منی. من همه رنگ و نور و خیالم را در تو جای دادهام. تو یک کلمه رمزآلودی. کهکشان به تعبیر من یعنی چیزهای زیادی که حضورت را آسمانی میکند. انگار کهکشان یعنی صعود. یعنی بالا رفتن. یعنی بهترین حال ممکن. یعنی وسیع. یعنی پر از رنگ. درست مثل سیارههایی که در تو حضور دارند.
استادم گفته بود کلمات را به ساحل ببر بعد در کویر دورشان بده. اما تو در ساحل محدود میشوی. عمقِ تو از دریا هم بالاتر است. من که تو را لایق هیچچیز نمیدانم. اما شاید هم آن بالا بالاها از شهرت و مشغله خسته شدی و میخاهی بیای این پایین مایینها و کمی استراحت کنی. پس تو را به جنگل میبرم. به کلبهی وسط جنگل. تا آنجا کنار رنگِ سبز به تکامل برسی. میدانی رنگ سبز، رنگ مورد علاقهام است. حس میکنم تو هم میتوانی دوستش داشته باشی. و من از اینکه چیزهای مورد علاقهام کنار همند، غرق لذت میشوم. برایت آتش درست میکنم، مبایلات را روی هواپیما میگذارم، برایت چای دم میکنم و کنارت مینشینم تا از تو بشنوم.
از آسمانها و بیکرانها. از دردهای آسمانی. از قصهها و خیالهایت. از کلمات مترادفتت. از دغدغههایت. بپرسم فکر میکنی معنای لُغویات چیست و چقدر به تو نزدیک است؟
بپرسم جنگل دوست داری یا دریا؟ بپرسم واقعن آن بالا مالاها همهچیز ممکن است؟
-بعد از این هم میروم کتابخانی.
جمعههای خوشخوابی
➖️ برای سالواژهات، «تداوم»، چه گامی برداشتی؟
قسمت رمان اپلیکیشن نویسندگیام را تغییر دادم. به جرئت و به گفته انواع و اقسام هوشوارهها در برنامههای فارسیزبان بیرقیبه
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۵ هم کم نوشتم هم کم خواندم هم کل روز را خوابیدم.
➖️ امروز چه برنامهها و جلسههایی داشتی؟
دانشگاه داشتم و وبینار نویسندهساز داشتیم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
باید در جریان زندگی کرد.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب «داستانهای ارواح» باز کردم و خوابیدم
➖️ امروز ورزش کردی؟
نه خستگی هفته یقهام را گرفت و خوابیدم
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ماکارونی.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
همین جنگ و جنگ جنگ جنگ و دوری.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
لحظه دیدار در فرودگاه
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
دوستم امروز گفت دیشبم دیروقت خواب کردم
داشتم به تفاوت فارسیهایمان فکر میکردم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
جمعههایی که با دوستام بسکتبال بازی میکردم
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
@dastan_ehsan
و اپلیکیشن:
https://sahelak.app
#گزارش_نیک
امروز که برگشتم خانه، زمین مثل نان از تنور درآمده داغ بود.
از همه جای اتاقم، دلم برای تختم تنگ شده بود. علاوه بر خواب، پاتوقی برای خواندن و نوشتنم است.
کمک کردم وسایل سفر را جمعوجور کنیم.
به وقت آزادنویسی، هم میخواستم بنویسم و هم نمیدانستم چه بنویسم. تمرین صد جملهنویسی را انجام دادم. خیلی جواب داد.
شام پختم. زبان خواندم و متاسفانه هیچ کتابی نخواندم. امیدوارم قبل خواب کمی جبران کنم.
۱/ خوردههای زمین دستاندازِ کودکانند
۲/ از بسهوااش گرمآلود بود قمستزمین ترکوند
۳/بُزبُزهقندی الف زار هارامیکند
۴/ سُوختَمو پختهشدم مثلِ اَکه دِگه نمیرم به دَکه
منظورم دَکه موتراست!
واینو وقتی بچهبودم اعظای خانواده مازیاد بود وقتیجاای میرفتم مگانِ مابچهها دَکهایموتر بود و مهام اینکاریکلماتور را ساختهبودم به موتر بابام میپرندم!
و ما ماشینو در افغانستان گوئیم موتَر
۵/ جاافتادهای مکس میپروند
۶ / زار زار زولهزند انگار نایاباش رفته پیقسمت…
۷/ کارگری داشت لونه به گندو میساخت
۸/ تلخیهاایکه در آسماناند واژههایشان در زمینخوردهکاریکنند!
۹/ داره میسَوُنه میپرونه میره؟
۱۰/ سنگ، دریاچه کنارهم؛ همواره در انتظار مشتریاند
برنامهریختم باخود عهد کردم روزهاای جمعه کاریکلماتور نویسم!
لینک کانالم
https://t.me/sadegaalezadai
سالواژهام: انتشار (مدل سامان مفیدی)
ممنون نگار جان، لطف داری.
آدرس کانالت هم بگذار.
جمعه 26 تیر
️– برای سالواژهات، «ثروت آفرینی »، چه گامی برداشتی؟
برای اعتمادسازی مشتری مطالبی تهیه کردم و بیشتر تفریح داشتم تا از مقاومتم به انسولین ( ببخشید یوتیوب 😊 ) بکاهم
️– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
6
مشکلم؛ بخت بد و تلخی ایام نیست … مشکلم کمبود ایام نیست
مشکلم روان نیست، زبان نیست، توان نیست.
مشکلم؛ شکستنِ طلسمِ تنهایی ست
عاشقونه ست…
️ –امروز چه کلاسهایی داشتی؟
قصه قصه
️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
منم منم کم باشه مِنمِن داری تو کارات
️ –امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب شعر اخوان ثالث
داستان کوتاه روگ از فیلیپ کی. دیک
همنوایی ارکستر شبانه چوبها
️ –امروز رفتی پیادهروی؟
دستم بند آشپزی بود و سابیدن و ساییدن خونه
️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
جوانه ماش
️ امروز با کی تماس گرفتی؟
رفقا چتنوازن و خانواده تماسباز
️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
شفافیت و روراستی
️– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
جمعه بود فیتیله
️– فیلم چی دیدی؟
با 4 تا مستند چرخیدم توی جنوب تا دلم قرار بگیره.
با جهله رفتم میناب روستای شهسوار و از خاکی دیدم که تن و جان رو سیراب می کنه
با ” مریم جزیره هنگام” گشتی زدم توی هوای سرزمین اهالی هوا
با مستند “اشترمورو” و ” سیرکان به روایت چهار سنگ” سفرم در جهان تصویر تموم شد
امروز
نوشتن چطور پیش رفت؟
به هذیاننویسی گذشت. در میانهی نوشتن فهمیدم، اینروزها بیشتر میلم به ثبات است تا تغییر. و دلم میخاست یک درخت باشم.
با کتابها محشور شدی؟ با کتابی تازه آشنا شدم.«یا این یا آن». فکر میکنم از آن کتابهاییست که دلم میخاهد بشکافم و ماهها درگیر خاندنش باشم.
با نیلا بازی کردی؟
بردمش شهربازی، اما باز شاکی بود که به اندازهی کافی بازی نکرده.
دغدغهی امروزت چه یود؟ جوشهای تازهای که صورتم را گرفتهاند.
ز یک تا ده به روزت چند میدهی؟
پنج. مناسبترین عدد برای یک روز متوسط است.
آدرس کانالت را میگویی؟https://t.me/hananeveshhtan
امروز
نوشتم.
ادبیات فرانسه خاندم.
بادی تحرک.
سریال دیدم.
قهوه خوردم.
خابیدم.
ده لغت از کتاب فرهنگوارهی خلاق استاد را خاندم.
به نایب کنسول فکر کردم.
لباس شستم.
بسته ی اینترنت را تمام کردم.
بستهی اینترنت را شروع کردم.
به کشتی های پارک شده جلوی در خانههای جنوب نگاه کردم.
به محوطهی آبی و پرواز کرم شب تاب فکر کردم.
بولت ژورنال خرداد را درست کردم.
روز صد وپنجاهم دولینگو.
https://t.me/setabdi
—سالواژهات: درنگ.
—صبح با صدای مامان بیدار شدی. که میگفت: پاشید کاچی بخورید. خودشان کلهپاچه داشتند و برای تو کاچی پخته بود.
—غلت زدی توی تختخواب. نیمساعت. هی اکسپلور را بالاپایین کردی تا کلهپاچهخوریشان تمام شود و بوی گندش به تو نخورد. کاچی را خوردی و ظرفهای صبحانه را شستی.
—آلبالوها را ریختی توی هواپز. آلوچه را بیشتر از خودِ آلبالو دوست داری. یکساعتونیم شاید هم کمتر طول کشید تا خشک شوند.
—بازخورد نثر وحشی را گوش کردی. تمرینها را دوباره خواندی. با خودت گفتی بعضی از تمرینها چقدر خوبند. هوس کردی دوباره تمرین را انجام دهی. نوشتی. وحشی نوشتی. وحشیِ وحشی.
—آزادنویسی کردی و دستی به سروگوش کتابچهات کشیدی.
—سری به «کلیات سعدی» زدی. حکایتی خواندی و غزلی.
«گر به جراحت و الم دل بشکستیم چه غم
میشنوم که دم به دم پیش دل شکستهای»
—رفتی نویسندهساز. کودک شدی و کودکانه نوشتی.
نمیدانی چرا تا دستبهقلم میشوی، زرتی میروی توی خاطرات. حتی وقتی که کودکانه مینویسی.
الهه از آزادپرسی گفت و زیستن با پرسش. و تو کیف کردی. از حضورش. از سوادش.
—رفتی توی طاقچه و «دفتر پرسشها» از «پابلو نرودا» را دانلود کردی.
—یادداشت نوشتی و باز از انتشارش پشیمان شدی. فرستادیش توی بایگانی. شعرکی جای آن پرت کردی توی کانال.
—به چند کتاب دیگر نوک زدی و خواندن «نبرد هنرمند» را ادامه دادی.
—گزارش نیک نوشتی و میروی سراغ «رود راوی.» خوراک هر شبت. قبل از خواب.
—کانال تلگرامت:
https://t.me/sarachegenii
حلزون داره لاکشو برسی میکنه ببینه سولاخ مولاخ نداره.
سالواژهام: تمرکز
به خاطر آن موجودک توی خانه خابیدیم و گرم بود. صبح شش بود که به خاطر گرما بیدار شدم.
صبحانه را روی بالکن حیاط مانند یا حیاط بالکن مانندشان خوردیم. کاچی هم برایم درست کرد دوست خاهرم. گفت قول دادم و باید درست میکردم.
کمی گشتیم و بعد حاضر شدیم و رفتیم روستای دیگری که قرار بود توی حسینیه حلیم بدهند. رفتیم توی حسینیه نشستیم. قبلش برایمان جلوی کولر جا گرفته بودند. دو ساعت و نیم بیشتر همینطور نشسته بودیم. به خاهرم گفتم: اگه میدونستم قراره بیایم حسینیه اصن نمییومدم. البته برای مسخرهبازی و این داستانا.
غذا خوردیم و مانده بودیم که یکراست برگردیم مشهد یا برویم دوباره روستا تا خاهرم استراحت بکند. دیگه تصمیم بر آمدن بود و ساعت دو بود که توی جیج گرما و آفتاب برگشتیم و خوشبختانه آفتاب سمت من بود. یه دور هم اینجا ذوبیدم.
رسیدیم مشهد و دوست خاهرم را پیاده کردیم و راه نیافته که ماشین در شرف جوش آمدن بود که سریع یه گوشه ایستاده و روی ماشین عصبانی آب ریختیم تا جوششش، ناجوشش شود.
آمدیم خانه و به نت رسیدم. هورا. ایح ایح ایح.
ولی میدانم گوشیام حتمن شروع به گریه کرده. ایح ایح ایح.
نویسندهساز را بودم. استاد از کودکانگی گفت. اینکه دوباره کودک شویم و با خطی کودکانه و خیلی کودکانه بنویسیم. کودکانه نویسی چه شوق برانگیز است.
ذوق و شوق فرشته برای نقاشی ذوق زدهام کرد و منم رفتم و دو قسمت از آموزش را دیدم.
ساعت نه شد و با متخصصون به جلوس نشستیم. بچهها از هدفها و معنایی که رسانه برایشان داشت گفتند. از سایت و کانال و اینکه دلشان میخاهد در هر کدام چه چیزی بنویسند. به یک جمله قصار هم دوباره فائزه رسید که یادم نیست چی بود. قولهایی هم دادم به بچهها که باید بهشان عمل کنم.
پستی دربارهی نقاشی را در کانالم گذاشتم و آمدم گزارش نیکم را بنوشتم.
کتاب نخاندم. نوشتنم هم شد همان نوشتن کودکانه توی وبینار.
https://t.me/yaddashtneda
گزارش نیک (۱۵)
جمعه | ۲۶ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: *Error 404
• بیش از ده ساعت خوابیدم و نزدیکیهای شش صبح از خواب برخاستم. اینطور سحرخیزی که چندان افتخاری ندارد. دارد؟
• امروز هم گوشیبازی حق صبحنوشت را بالا کشید.
• کاری را که مدتها پشت گوش میانداختم به سرانجام رساندم. تا کاری به دقیقهی نود نرسد، حال و حوصلهی انجامش پیدا نمیشود چرا؟
• دورههایم را ناخنک میزنم. بین کامبک به صفحهآرایی و شروع یادگیری تدوین دو به شک هستم. پیشنهاد شما چیست؟ تاس بالا بیندازم یا سکه هوا کنم؟
• «برق» بالاخره فهمید که دل من به بودنش خوش است و فکر رفتنش مرا میکشد و این حرفها. ماند. توانستم پس از یک هفتهی نه چندان دوستداشتنی، نویسندهساز امروز را باشم. درس درنگ و گشودگی آموختم از استاد.
• پیش از تبخیر شدنم، صندلی گذاشتم جلوی درخت آلبالوی حیاط و در خنکای عصر آهنگ گوشیدم.
• رفتم سالن. فوتسال. با آشناهای دیرینه. سه تیم. جایی از بازی، هر یک از دو تیم دیگر سه برد داشتند و ما یک آه خشک و خالی هم در بساط نداشتیم. با یک تغییر کوچک، پنج بازی پشت سر هم بردیم. چسبید خداوکیلی.
* از بهر روشن ساختن افکار عمومی بگویم که سالواژهی من «Error 404» نیست.
هنگامی که در جستوجوی وب، به صفحهای برسیم که دیگر وجود ندارد با این خطا مواجه میشویم.
من هم تا به اینجای کار سالواژهای ندارم. مینویسمش که یادم باشد یکی بسازم برای خودم.
پرحرفی کردم و گزارش نیک امروزم هم به قبل از ساعت ۰۰:۰۰ نرسید.
گذر واژه: شعر خوانی
«تلاشهای پیدرپی برای انتقال بانکی و ثبتنام نهایی در کلاس شعر استاد کلانتری، که در نهایت با خطای سامانه به بنبست رسید و ناچار شدم کار را به عابربانک و فردا موکول کنم.
«چند صفحه مطالعهی گذرا بر مباحث حقوق عمومی و حقوق جزای تخصصی.
«تماشای سه قسمت تازه از انیمه جاسوس و خانواده.
«طراحی سیاهقلم آزادی از منظرهی قایقی کوچک که میان کوهها، روی برکهای سبز و آرام شناور بود.
«چند شعر از یکی از همدانشجوییهای سابقم را که خودش سروده و منتشر کرده بود، روزنامهوار خواندم. خبر داده بود اگر تعدادشان بیشتر شود، قرار است بهصورت رسمی چاپشان کند.
«شام فلافل و کتلت داشتیم. با این حال، این روزها بیش از همیشه خوابم میآید. نمیدانم این کسالت از گرمای سنگین و روزهای سوزان تابستان ریشه میگیرد، از اندوهی که آرامآرام در جانم نشسته، یا از خستگی ذهن و قلبی که مدتهاست بیقرار مانده است.»
ساعت:’12:15 روز جمعه ۲۶ تیر
صبح با خوانش اشعار عبید زاکانی آغازیدم.
جمعه ها رو دوست ندارم .فاز عصر جمعه نمیگیرم😁 ظهر با خواندن چند داستانک و آماده کردن نهار برای اهل منزل سپری شد .
عصر به کوهنوردی ختم شد و سکوت طبیعت عالی بود .
نمره بندی امروزم بی شک ده میشه چون حسابی از مغز جان کار کشیدم و مجبور کردم به یادگیری و لذت از شعر و طبیعت و ایده پردازی.
و حال با گزارش نیک امروزم و پایان میبخشم.
گزارش نیک، جمعه بیستوششم تیرماه ۱۴۰۵
سالواژه: جسارت
امروز از آن روزهایی بود که بیشتر از هر کاری، خودم را به حال خودم گذاشتم. گاهی آدم باید ول بتابد، بیآنکه مدام خودش را بابت هر ساعت و هر دقیقه بازخواست کند. سعی کردم عصبی نشوم و نگذارم حس بدی تمام روزم را بگیرد. فکر میکنم گاهی همین رها کردن، اگر آگاهانه باشد، خودش نوعی استراحت است، نه شکست.
در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم و بعد هم در جلسه نشریه «نویسنده». امیدوارم این مسیر به اتفاقهای خوبی برسد. زهرهجان را هرچه بیشتر میشناسم، بیشتر به مهربانی و کیفیت حضورش پی میبرم. آرام، دقیق و دلگرمکننده است، از آن آدمهایی که بودنشان باعث میشود آدم به ادامه دادن امیدوارتر شود.
امروز دستاورد بزرگی نداشتم، اما توانستم با خودم درگیر نشوم، و شاید همین، دستاورد واقعی روز بود. گاهی جسارت، نه در دویدن، که در پذیرفتن ریتم آرام یک روز معمولی است.
https://t.me/MashgheBodan
زنده موندم.
سحر جانم 🫂🤍
🫶😘
امشب اراده کردم و بخشی از پیراهنام رو اتو کردم. کاری که در هوای گرم بدون سیستم سرمایشی اتاقم کاریست بس دشوار. این یک ساعت و نیم انقدر نفسنفس زدم که خسته شدم. چروک پیراهن مثل چربی بدن میمونه. باید زور بزنی و تلاش کنی تا از بین بره.
روزی در هپروت
سال واژه: صبر
این روزها نوشتن برایم همان قوت قلبی است که مدتها گمش کرده بودم. با کلماتم خودم را در آغوش میگیرم و دنیا را آرامتر، دقیقتر و مهربانتر از گذشته ورانداز میکنم.
گاهی وسط یک روز معمولی، هنگام شنیدن ترانهای یا نوشیدن فنجانی قهوه، بیهوا یاد آدمهایی میافتم که دیگر حضور پررنگی در زندگیام ندارند. چه کنم که آدمها میروند، اما ردشان میماند؛ گاهی روی یک آهنگ، گاهی لابهلای بوی قهوه و گاهی میان سکوت یک عصر.
امروز دلم خواست برای دوستی در غرب کرهٔ زمین بنویسم: «یاد صبحانههایی که با هم خوردیم بخیر.» حالا میان ما هفت ساعت و نیم فاصلهٔ زمانی افتاده است. وقتی من صبحانه میخورم، تو در خوابی و وقتی تو لقمهٔ اول صبحانهات را برمیداری، من به فکر آماده کردن عصرانهام هستم. عجب فاصلهٔ عجیبی؛ نه آنقدر دور که نتوان به یاد هم بود و نه آنقدر نزدیک که بتوان یک فنجان چای را با هم قسمت کرد.
بعد دلم رفت سراغ عزیزی در شرق کرهٔ زمین؛ جایی که شش ساعت و نیم از من جلوتر یا عقبتر نیست، بلکه فصلهایش هم با من فرق دارد. در این روزهای داغ تابستان، تو باید پلیور و کلاه بپوشی و من لباسهای نازک و رنگهای روشن. با خودم فکر کردم من که دختر تابستان و خرماپزانم، اگر آن سوی دنیا به دنیا آمده بودم، شاید دختری زمستانی میشدم. شاید خندههایم رنگ دیگری داشت، شاید سرما آهستهتر و محتاطترم میکرد و سبک زندگیام روح دیگری میگرفت. چه کسی میداند آدم را فصل تولدش میسازد یا جغرافیای زندگیاش؟
امروز جمعه بود و من میان دستنوشتههای قدیمیام وول میخوردم. چندتایی را بازنویسی کردم. خودم از نتیجه خوشم آمد. بعضیشان تلختر شدند، انگار حقیقت را بیپردهتر گفته باشند و بعضی دیگر شیرینتر؛ شاید چون زمان، گوشههای تیز خاطرهها را صیقل داده است.
کتابی از بختیار علی را ورق زدم. تا اینجای کار هنوز دلم را نبرده، اما رهایش نمیکنم. بعضی کتابها دیر خودشان را نشان میدهند؛ درست مثل بعضی آدمها.
کتاب «تأثیرگذاری» را از تهران آورده بودم، اما مهدی پیش از من آن را قاپید و مشغول خواندنش شد. من هم دور کتابخانه میچرخم و کتابها را از نظر میگذرانم تا ببینم این روزها کدامشان طعم بهتری دارند. برای من، هر کتاب مزهای دارد؛ بعضی تلخاند، بعضی گس، بعضی شیرین و بعضی آنقدر خوشطعم که دلت میخواهد تمامشان را یکنفس بخوانی.
دیشب با مهدی دربارهٔ درد زانوهایم حرف زدم. مقاومت انسولین برای کاهش وزنم موضوع کوچکی نیست و همین مسئله، غذا خوردن را به معادلهای پیچیده تبدیل کرده است. مهدی از سر دلسوزی مدام اصرار میکند بیشتر بخورم و من از سر نگرانی مدام حسابوکتاب میکنم. گاهی دوست داشتن، زبان خودش را دارد و مراقبت، همیشه همسو با نیاز آدم نیست.
ساعت پنج، بیآنکه بدانم زمان چگونه گذشته، وبینار «نویسندهساز» شروع شد. موضوعش نوشتن با زبان کودکانه بود. برای من سخت نبود. سالهاست گاهی به جای بچهها فکر کردهام، به جای آنها جمله ساختهام و حتی با خطی کودکانه نوشتهام تا دنیا را از ارتفاع چشمهای کوچکشان ببینم.
راستش را بخواهم، تمام امروز کمی گیج بودم. البته خوب میدانم این گیجی از کجا میآید. هر بار که دستنوشتههای قدیمیام را بازنویسی میکنم، انگار از زمان بیرون میروم. میان گذشته و حال معلق میمانم و دیگر نمیفهمم عقربههای ساعت چه زمانی جلو رفتهاند.
بیآنکه متوجه شوم خورشید چه وقت آرامآرام پشت افق پنهان شد، روزم شب شد.
https://t.me/SougandSetareh
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱. ساعت ۹:۳۰ صبح از خواب بیدار شدم؛ سرحالتر از روزهای گذشته بودم. وارد آشپزخانه شدم و با بالا زدن کرکرهی پرده، باریکههای نور روی کابینت و سرامیک افتاد. چای دم کردم، چند عکس از حضور نور در خانه گرفتم و استوری کردم.
همین یک استوری ساده آنقدر برایم الهامبخش بود که چند استوری دیگر هم از حضور پرندهها در بالکن خانهی جدیدمان و دلتنگیام برای شیرین منتشر کردم.
۲. قرار بود ساعت ۱۰ تا ۱۲ برق برود که خوشبختانه این بار قسر در رفتیم و برق نرفت. تصمیم گرفتم مرغ مایونزی درست کنم و داخل فر بگذارم. از مراحل پخت غذا هم ویدیو گرفتم تا در صفحهی اینستاگرامم منتشر کنم و شاید به درد دیگران هم بخورد.
۳. ویدیویی از چیدمان غذا روی میز استوری کردم و احساس کردم دوباره همان زهرای پرذوق و پرانرژی سابق شدهام. حق با همستر زیادهگو بود.
۴. ظهر همسرم خوابید و من هم کمی استراحت کردم. بعد حمام رفتم، موهایم را سشوار کشیدم و آماده شدیم تا برای خرید وسایل خانه بیرون برویم.
۵. به فروشگاهی رفتم تا یک نیمتنهی گرهای سفید و ساده پیدا کنم. یکی از فروشندهها خواست کمکم کند. گفتم برای روی لباس بلندم میخواهم، چون باردارم و خیلی به کارم میآید.
با تعجب نگاهم کرد و پرسید:
«مگه چند سالته؟ اصلاً بهت نمیاد باردار باشی!»
بعد هم مرا به همکارهایش نشان داد و گفت:
«باورتون میشه نینی داره؟»
راستش خیلی امیدوار شدم که هنوز آنقدر ورم نکردهام که همه با یک نگاه متوجه بارداریام شوند. البته سه ماه آخر با هیچکس شوخی ندارد!
۶. یک تیشرت یاسیِ خیلی خوشگل هم خریدم که بیصبرانه منتظرم زودتر بپوشمش. هیچ خریدی به اندازهی خرید لباس سر ذوقم نمیآورد.
۷. بعد به هایپر رفتیم و خرید خانه را انجام دادیم. بوی کالباس عجیب هواییام کرد؛ تا حالا اینقدر هوس خوردن چیزی را نداشتم. احساس کردم برای اولین بار در بارداری، ویار واقعی را تجربه میکنم. تا پایان خرید فقط به این فکر میکردم که زودتر به خانه برسیم و دلی از عزا دربیاورم.
۸. وقتی به خانه برگشتیم، خریدها را در یخچال و کابینتها چیدم. شام خوردیم و چند استوری دیگر هم منتشر کردم.
۹. همستر زیادهگو میگوید:
«امروز وارد هفتهی بیستوششم بارداری شدی. کودکت حالا حدود ۳۴ سانتیمتر قد و ۶۶۰ گرم وزن دارد. با وجود شرایط بحرانی کشور، تلاش کردی مادر خوشحال و پرذوقی برای نینی باشی. شاید همین کافی باشد که به امروزت از ۱۰، نمرهی ۱۰ بدهی.»
و من به همستر زیادهگو گفتم:
«از تهِ قلبم دعا میکنم خداوند پشت و پناه همشهریهای عزیزم در بندرعباس باشد. مگر میشود غم جنوب روی دلم سنگینی نکند؟ اما به آینده امید دارم؛ همهچیز درست خواهد شد.»
نمرهی روز: ۱۰ از ۱۰ 🌿
زهرا جان، انشاالله رو دست خیر بلند شی❤️❤️❤️🍫
سلام عزیزم.
انشالا هفته ۲۸ رو که به سلامت به انتها برسونی اولین ایستگاه رو به سمت به دنیا آوردن نوزادی سالم رد کردی. ایستگاه بعدی میشه هفته ۳۶ که با خیال راحت هر وقت اومد خوش اومد. دعا میکنم با شادی بار شیشه ت رو زمین بذاری و شاهد قد کشیدنش باشی.
سالواژهام: ارتباط
از پیشرفتهای سالواژهای: تسلط در صحبت کردن هنگام قرارگیری در موقعیتهای ناگهانی.
زبان خاندم زیااااد.
کد مد زدم.
نکتهمکتههای اسطورهای را نوشتم. یک منبع جدید هم کشف کردم.
نویسندهساز را بودم.
آزادنویسی؟ بلافاصله پس از نوشتن گزارش نیک میروم سراغش.
سنگر باید حفظ شود.
۲۶ تیر
گزارش ۶۶
امروز از سرحالی و انرژی صبح خبری نبود. فهیم ملولیده در رختخواب میغلتید. تا پاسی از صبح را از دست داد. هنوز ظهر نشده، بیدار شد. وسواس لعنتی اجازه نداد اول از همه صفحات صبحگاهی بنویسد و شوربختانه همه توجه فهیم را به سمت مرتب کردن آشپزخانه برد. بعد که پشت میزش نشست و دفترچهاش را دید،گفت: خاک تو گورم. شتابان صفحات را با خوابی که از مادربزرگ مادری خدابیامرزش دیده بود، پر کرد. تا عصر، دلتنگی با او همراه شد. نوشت. خیلی هم نوشت. گریست و دلش کودکی خواست.
کمی آشپزید. بعد از خوردن ناهار، خود را برای جلسه کتابخوانی آنلاین آماده کرد. جلسهی گرم و صمیمی بود و با هدف فهیم که هم کتاب خواندن و هم ارتباط سازی بود کاملا جور شد. بعد از اتمام جلسه، تمرینات ورزش را عملی کرد و از اینکه بعد از دو سال ورزش پیوسته، تغییرات قابل توجهی داشته، خشنود شد. با خود اندیشه کرد که آیا مستمر نوشتن نیز منجر به تغییرات ملموس میشود یا فقط در سطح فعلی، باقی میماند؟
چارهای نیست جز نوشتن مستمر و منظم. باید بنویسد.
کمی با تمرین گزین گویه نویسی وبینار دیروز ور رفت برایش خوشمزه بود. طی این مدت هر چند کوتاه هنوز نتوانسته گزین گویه بیافریند. روشن است. تازه اول راه آموختن است. به گمانم از خود بیش از حد توقع دارد.
روزگفتار و یک جمله در کانالش منتشر کرد و در پایان پرسهای در سایت استاد شاهین زد و داستان کوتاهی از زری عارضی عزیز را خواند.«خودآغوشی»
https://t.me/fahimsaadat0401
پرسه در حوالیِ معنا
– برای سالواژهات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
یادم بود. توی کتابهایی که خواندم، فیلمی که دیدم و فعالیتهایی که داشتم به روایت شخصیتها توجه میکردم.
–از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
10- به بیشتر کارهام رسیدم. وبلاگم را به روز کردم.
–امروز چه کلاسهایی داشتی؟
هفتمین جلسه از وبینارهای کتاب راه هنرمند |مهناز روحانی
وبینار نویسندهساز شاهین کلانتری | کودکانهنویسی با الهام از سولماز دریانیان +زیستنِ پرسش با الهه علیزاده
–از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
به خاطر پیشفرض قضاوت داوری نشدهی دیگران برای زندگیام برنامه نچینم. قضاوتهایم داوری شده باشد.
–امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
1.آشنایی با هنر پرسشگری سقراطی: «حیات بیسنجشگری ارزش زیستن ندارد- سقراط»
2.طرحواره درمانی برای طرحواره درمانگر: «طرحوارهدرمانی را میتوان واسطهای دانست بین درمانهای تجربی که تنها شناسایی هیجان و ابراز آن را برای تغییر کافی میدانند و رویکرد شناختی که از آغاز روی مدیریت هیجانها از طریق مهارتهای شناختی تمرکز میکنند.»
3.زبان، گفتگو، حقیقت: «حقیقت، عینِ سلوک و در راه بودن است.»
4.راه هنرمند: «اما احتمال دارد که آشکار ساختن خویش- اگر چه وحشتانگیز است- به رابطهایی راستین بینجامد. رابطهیی که هر یک از طرفین این آزادی را دارد که همان کسی که هست باشد و همان کسی که میخواهد بشود.»
5. رودِ راوی: «فیالواقع من بنده از خویشتن استفهام مینمود، مابین ماخولیای شاه که صبیانش را در کهکشانهای آسمان جستجو مینماید و ماخولیای همچون مایی که وقوف ندارد که چه چیز را در آسمان یابندهایم، چه تفاوتی باشد.»
6.نویسندهساز: «مانیفستی شخصی داشته باش و پیوسته آن را به روز کن.»
– نوشتمرینهای امروزت چه بود؟
+گاهشمار
+کودکانهنویسی نوشتم و تصویرش را برای شیواکاظمی و سحرجان فرستادم.
+به روز کردن وبلاگم با معرفی کامل فرهنگوارهی فارسی خلاق
+گزارش نیک
–امروز رفتی پیادهروی؟
ظاهراً باید این پرسش را از فهرستم حذف کنم. ولی حذف نمیکنم تا جلوی چشمم باشد که برای سلامتیام کاری بکنم.
–امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
دوغراماج (همان آبدوخیار شما) البته از نوع پرملات و کشمکشدارش
–امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نگرانی عمومی دربارهی جنگ البته با توجه به جهانبینیام خیلی شدید نیست.
–امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
تمرین کودکانهنویسی چون فقط قرار بود قلمت کودکانه از زمان حالت بنویسد یک حالت خوشایند و در عین حال دلهرهآورِ در برزخ بودن برایم ایجاد کرده بود.
–امروز با کی تماس گرفتی؟
دایی و زندایی عمهام
به دوستانم نرگس جان و سهیلاجان پیامک دادم. به سحرعسگری جان هم پیام تلگرامی فرستادم.
–امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
تمرین کاریکلماتور. مدام توی ذهنم نقشه میریختم که کلمههای عینی و فعلها را از کتابها بردارم و تمرین آشناییزدایی را انجام دهم که نشد.
–امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
هچ- چرا هچ؟ زینب گاهشمار چند سالهات بهترین خوراک زندگینامه نویسیات است، در اینباره بیندیش.
–امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
در وبینار راه هنرمند خانم مهناز روحانی از تأثیر قضاوت مردم بر زندگیشان گفتند. یادم رفت وقتی که در مدرسهای در کوی فرهنگ نمایشگاه فرهنگی زده بودیم. نگو یکی از آشناها من را کنار خیابان دیده. یک روز که خانهی ما بودند پرسید: «زینب خانم شما توی کوی فرهنگ چه میکردید؟» من لحظهی اول اصلاً یادم نبود کوی فرهنگ کجاست؟ کمی فکر کردم و به آقای خدابیامرزم (البته آنوقت زنده بودند) که نگاه استفهامیاش رویم بود فرمودم: «نمایشگاه زده بودیم.»
–امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کودکانه نویسی با الهام از سولماز دریانیان با راهبری استاد کلانتری و زیستنِ پرسش با الهه علیزاده. پای مقایسهی ترجمهها هم درمیان بود.
–فیلم چی دیدی؟
Her. با دیدن این فیلم یاد داستان یک پنجره از هاروکی موراکامی از مجموعه داستان ابرقورباغه و پای عسلی- ترجمهی فرناز حائری افتادم که استاد در صد داستانِ شش معرفی کرده بودند.
–نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/bidemajnoon9
قهرمانی
1405.4.26
روزهاییست پر التهاب. حال ایرانم خوب نیست. من هم حالم خوب نیست. این روزها فقط به این فکر میکنم که ما ایرانیها کی قرار است بدون تنش و اضطراب زندگی کنیم؟ و پاسخم این است که «هیچ وقت».
باری زندگی در جریان است هر چند مسیر سنگلاخ باشد.
۱. امروز غذا رو زودتر آماده کردم. مهمانم باید راهی میشد. ۲.داروهای بابا که باید زنجیرهی سردش رعایت شود را یخپیچ کردم جهت ارسال امیدوارم زحماتم مثمر باشد.
۳. غذا خوردیم. مهمان راهی شد. برود به سلامت.
۴. ظرفها را خیلی با عجله شستم و به دیدار کتابهایم شتافتم. چند خط خوانده و نخوانده چشمانم پر از خواب شد. پس خوابیدم.
۵. بیست دقیقه بعد بیدار شدم. باز کتاب را باز کردم و خواندم.
۶. چند کلمه دوبخشی ساختم (ماتفکر، تاریکنویس، جملهپزی، روباهمرد، میانهادب) مینویسم شاید کلمهای جذاب از این میان صید کردم.
۷. هزار کلمه نوشتم.
۸. به رسم جمعههایمان کودکنوازی پدر و مادری داشتیم. علیرغم حال نه چندان خوش انجام شد.
۹. بعد از شام آزاد نویسی و مطالعه و نوشتن گزارش نیک هم انجام دادم.
و این جمعه هم به سلامتی به آخر رسید.
زهرا شعله
#گزارشنیک
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
گز آردی نیک
واژهی سال: ترویج
صبح هفت بیدار شدم، گفتم آدم باش بخاب که عقدهای نشوی هی از شنبه بد بگویی. چشمبندم را زدم و تا ده و نیم خابیدم.
با شیما حرف زدیم دربارهی من و سلامتی و اوف. پر از ذوقم و میل. خدایا توان که هیچ، بادسنی به من عطا فرما که از پس کارها بربیاید و این ذوق را به رضایت برساند. آمِن.
بعد از ناهار با غزاله حرف زدیم. دربارهی زندگی و این در و آن در و رسیدیم به در داستان و گفتیم یاالله. غزاله کار زیاد دارد ولی بادسنش میکشد که کارها را انجام بدهد. غزاله دختر توانمندیست نقطع
به یاد و سلامتی نویسندهساز که گفت کودکانه یاز.
تا دیدم بحث کودک است بدوبدو رفتم سراغ فائزو. سحر و ندا هم که بودند. سه مثلث کودکدوست. البته منظورم چیز مثبتی است. قصدشان خیر است. میفهمید چه میگویم دا؟
با پارسا دربارهی سلامتی گپ زدیم. شنیدن داستان سلامتیاش برایم فوقالعاده ارزشمند است.
و شبم را با بروبچز تخصصینویس گذراندم. دربارهی سایت، رسانهی شخصی، حس و حالمان در این روزها گپ زدیم و از برنامهها گفتیم.
پست نوشتم.
راستی یک خابهای عجیبی هم میبینم این روزها.
دیشب که خاب دیدم با ماهک و نورا توی جایی شبیه نمازخانه با یک عالم جماعت پناه گرفتهایم و حالا باید برویم و کسی نباید بفهمد که ما داریم میرویم چون گیر میفتیم.
داشتم وسایلم را جمع میکردم که از پنجره یک شاتل فضایی را دیدم که بالا و پایین میرود و فهمیدم که آهااا ما باید از این سیاره برویم. حالا مگر وسایلم جمع میشد؟ هی میدیدم از گوشهای دارد میریزد بیرون و نورا و ماهک هم دوام نیاوردند و دیر شده بود و رفتند و همین که آنها رفتند من از خاب بیدار شدم. دو و نیم شب بود. چشمانم را بستم که بخابم که به فکر آمد نکند زندگی قبلیام را دیدهام و وقتی نتوانستم با آنها بروم در زمین گیر افتادم؟ آن هم توی ایران؟ گی تو بختم.
امروز هم خاب دیدم که نورا میگوید امروز تولد آیداست، بیست و هفتم. از خاب بلند شدم و ۲۶ام بود و تولدش یادم نبود. خدایاااا، میخاهی من را به مقام پیغمبری برسانی؟ من نمیپذیرم، آمارها زیاد است کلی کار سرم ریخته.
از شنبه هم بدم میآید. عقدهای هم خودتانید. (میخام برم دور دورااا…)
https://t.me/Fereshteh_bargi
گزارش نیک به سبک « مصاحبه با خود»:
-سالواژهات «واقعیتبافی»، امروز در جهت آن چکار کردی؟
-راستش داشتم فکر میکردم شاید در ظاهر سالواژهام واقعیتبافی باشد، اما در باطن چندین واژهی دیگر در زندگی من جریان دارد. مثل «استمرار»، «عادتسازی» از نوع مثبتش، «خودیابی».
-از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
-۸.
استراحت کردم.
کتاب خوندم.
با فرشته برگی در google meet گپوگفتی داشتیم. از علایقمون گفتیم، فرشته از کتابی که میخوند گفت، از اهمیت بازخورد در یادگیری. از شغلهایمان گفتیم. از شعر. داستان. و چالشهامان در اینها.
روزگفتار ضبط کردم، درمورد شعر و اهمیتش گفتم.
خطخطی کردم کمی.
-از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
-راهِ ساخت فرهنگ بسیار طولانی و سخت است اما ارزشِ این گامهای کوچک را نباید کم شمرد.
-امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
-همچنان «هنر چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند» از آلن دوباتن.
و شب به وقت خاموشی نوبت اسماعیل جانم است. من امتحان کردهام شعر خاندن در شب و تاریکی یک لیگ دیگهایست.
-امروز رفتی پیادهروی؟
-نچ.
-امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
-املت خاهرپز صبح. با گوجه و ریحان درستش کرده بود. خوشمزه شده بود با نان سنگک چسبید.
-امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
-همچنان این خاک.
ناامیدی دیگران. نمیدونم. من زیادی خوشم که امید به آیندهای بهتر دارم یا دیگران خیلی خسته و شکستهان. نمیتونمم همش امید بدم چون واقعن حق دارن خسته باشن. خودمم خستهام ولی دارم ادامه میدهم.
ایندفعه حق با ر.خ هست. نمیدانم اطلاعی ندارم.
-امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
-خانهای زیبا با پذیرایی به رنگ روشن و نور زیاد و دیواری بزرگ که سرتاسرش کتابخانه باشد و شاید نقاشی. شبیه عکسی که در کانالم گذاشتم. آدمی باشد و قهوه بنوشیم. من از کتابی که دارم میخانم با او صحبت کنم و او با حوصله گوش دهد.
-امروز با کی تماس گرفتی؟
-هیچ کس. البته اگر تماس تصویری با فرشته را به حساب بیاوریم فقط با او.
-امروز برای سلامتیت چکار کردی؟
استراحت کردم و برخلاف هوسم قهوه نیاشامیدم.
-امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
-کوهنوردی (یا بهتره بگم پیمایش) تنهایی. دارآباد. صبحانه خوردنم کنار رودخانه نشسته روی ریشههای درختی که به دل آب رفته بود و شبیه تخته سنگی بود. قهوه نوشیدن و همایون شجریان گوش دادن.
-امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
-بازگشت به کودکی. نوشتن با دندانهها و نقطههای جدا جدا. رها از قید و بند آدم بزرگها. کتابی زیبا. یعنی شاهین هشت ساله چه نوشته بود؟ کنجکاو شدم، اما خب او استاد است و حریم شخصیاش محترم، ولی من هم فضولم و کنجکاویام نیاز.
در ادامه الهه پرسشگری که لقبش علیزاده است آمد. حرفهای قشنگ قشنگ زد. از اهمیت پرسش در زندگی گفت و اینکه تمرین کنیم پرسش را زیست کنیم. با او موافقم چون من طرفدار دیدن هستم، و پرسشگریِ درست نیاز به دیدن خوب دارد.
-فیلم چی دیدی؟
-امروز هیچ.
-قشنگترین صحنهای که دیدی چی بوده در طول روز؟
تعطیل بود. اما یک عکس زیبا در کتابی که میخاندم دیدم. تصویر رقص از Henri Matisse. که البته در کتاب سانسور شده بود چون کاراکترها عریان هستند.
همین دیگر
اودافظظ تا فردا.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
«اطلاعی ندارم» 😭😂🤌🏼
بوس بهت غزاله جانم 😘🫂🤍
👏
گزارش نیکِ پنجم
سالواژه: مداومت
امروز، انگار روزِ هیچکاری بود.
مامان غر میزد که «چقدر موبایل؟» و دنداندرد، در هر دو طرف فک بالایم، امانم را بریده بود.
ناهار را تندتند، بدون جویدن، پایین دادم؛ فقط که تمام شود.
نه شعر خواندم، نه کتاب داستان، نه رمان.
هیچ.
بعد هم مهمانهای همیشگی آمدند؛ خواهرها و برادرها. ماکارونی پختیم و دور هم خوردیم.
آخرِ مهمانی، برای چایِ خداحافظی گفتم: «وقتی پرسیدم چای میخواین، همه بگین نه!»
پرسیدم: «چای میخواین؟»
همه با هم گفتند: «بله!»
و من، برای اولین بار شاید، از پذیرایی معذور شدم. دنداندرد آنقدر شدید بود که حالت تهوع هم به جانم افتاده بود و دیگر توانش را نداشتم.
گزارشم را نوشتم تا فقط یک چیز را ثبت کنم:
گرچه امروز کاری نکردم، اما یادم بود که باید گزارش بدهم.
شاید نیکِ امروز همین باشد؛ اینکه حتی در روزهای بیحوصله و دردناک هم، مداومت را فراموش نکنم.
سالواژهام: نظم
۱. درس خوندم.
۲. وبینار بودم. از کتاب من یک عابر پیاده هستم خوندیم و بعدش کودکنویسی کردیم. الههجان هم از آزادپرسی گفت.
۳. فهرستی نوشتم از کارهایی که میخوام بعد تموم شدن امتحانات انجام بدم.
۴. مجسمه درست کردم. توتورو و یدونه قارچ.
۵. از کتاب این راهش نیست خوندم ده صفحه. اگه میخایم نیروی ارادهمون تحلیل نره همه چیرو، حتی در سختترین شرایط، به بازی تبدیل کنیم.
۶. از کتاب مدیر مدرسه دو فصل خوندم.
۷. یه قسمت از سریال دکتر هاوس دیدم.
۸. تیشرتی لش خریدم که روش پرتقاله.
۹. شیرموز درست کردیم.
امتیاز امروز: ۷.۵
سال واژه: پذیرش
۱. کار، بی خوابی، چای، چای، چای …بطری آب هم همراه بود.
۲. دنبال کردن اخبار ، مساله ای که نه دردی دوا می کند نه می توانم بی خیال آن شوم.
۳. غذا رسانی گربه ها و توله های خوشمزه شان.
۴. ادامه ی بخش هایی از کتاب مرد بی وطن را خواندم.
۵. وبینار نویسنده ساز را شرکت کردم، گرچه بخش اول صحبت های استاد را شنیده و خوابی عمیق من را فرا گرفت.
۶. رسیدگی به گربه هایم: غذا، آب خنک، تمیز کردن خاک شان، نوازش و توجه هم در جای خود.
“هنر روشی بسیار انسانی برای تحمل پذیر تر کردنِ زندگی است. به خدا، سر و کله زدن با هر هنری، مهم نیست که کارتان را خوب بلد باشید یا نه، راهی است برای تعالی روحتان.
توی حمام آواز بخوانید، قصه تعریف کنید، شعری برای یکی از رفقایتان بسرایید، حتا اگر شده یک شعر آبکی مذخرف. تا جایی که برایتان مقدور است این کارها را بکنید. پاداش عظیمی نصیبتان می شود. با این کار شما چیزی را خلق کرده اید” …مرد بی وطن، کورت ونه گات.
موزیک پر تکرار امروز : آهنگِ عاشق از سیاوش قمیشی.
❤️🔥❤️🩹💫💌
گزارش نیک امروزم
بلافاصله بعدازبیدارشدن صفحات صبحگاهی نوشتم وقت کافی برای آزادنویسی نداشتم باید ساعت ۹ صبح درخانه مامانم باشم که رانندههابرای بردن جهیزیه برادرزادهام منتظرنمانند.آخه امروز جهازبرون داریم ، چه کیفی دارد عمه بزرگ باشی وهمه به یک چشم دیگر نگاهت کنند ومنتظر دستورت باشند.
با شیرینی ونقل وسکه مسیر خانه مامان را پیاده گز میکنم تا شاید ایده خودش را بیندازد جلوی چشمم ومن هم فوری بقاپمش. انصافا چند ایده درست وحسابی برای نوشتن پیدا کردم .
درمسیر به مزار پدرمهربان وبرادرجوانم رفتم وبعداز فاتحه خانی با بغضی درگلو خبرخوش را به عزیزانم دادم .
بعداز سه سالی که از عروسی دختر گلم میگذرد این اولین مراسم شادی ماست که آرزویش را داشتیم.
بردن جهیزیه وچیدن وسایل درخانه جدید عروس خانم تا ساعت نه شب طول کشید.
خوشحالم، ولی ازعمق وجود دلتنگ عزیزان آسمانی خودمم .روحشون شاد.
الهی غرق نور باشند. و آرزوی صبر. سختست و تلخ. اما گریزی نیست.
سلام
همیشه سلامت وتندرست باشید.
ممنون از لطفتتون
✔️ برای سالواژهات، کسب و کار آنلاین چه گامی برداشتی؟
نوشتآزمایی به سوی پرمایهکردن کانال تلگرام
دانشافزایی
✔️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۹، مانند شیری که از پستان بیرون میتراود، وجد دارم برای زندگی و میکوشم و میآموزم
✔️ امروز چه کلاسهایی داشتی؟
وبینار یوگای سالمندی
✔️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
واژگانم هرگز از یاد همسخنم نمیرود
تاخیر در تنبیه و تعجیل در تشویق
✔️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
سرزمینی دلربا با این کلمات روانهی واقعیت و ایراندوستی کرد مرا:
سنجش عیار باورمندی
بهآمد: منفعت
ناهمزمانیهای شکلبندی
رنگینکمان دگراندیشی
استبداد همواره از سطح نازل آگاهی بهره بردهاست
اندیشنده دانایی دانش دانستن
ستایه
مهرورزیدن به دانایی
شناسایی زاد: ذات
قافلهی نواندیشی
رخنمایی کردن آبشخور اندیشه
پادفلسفه
زبالهدانی تاریخ البته اگر تاریخ بیگناه و زبانبسته چنین انباری داشتهباشد
معرب و مفرس
شاهرخ مسکوب در کتاب مرتضاکیوان از
پایداری شمع
پیشانی گرهگرفته
نااستوار
اندیشناک
ساختهی عشق و پرداختهی رنج
روشناییها از هم جدا نيستند
اسطقس، استحکام، اساس، دست اوست که از آستینشان بیرون آمده
یکسونگری، دیگرپذیری
با گذشتهی خود بد شدهبود گفت
در کتاب مستطاب آشپزی نجف دریابندری کیفور بودم با این اصطلاحات:
یخبند
فرِ موجپز: مایکروویو
زادگاه گندم
گندمخیز
نانِ موکتی
فتوکپی نان
مثلث کار در آشپزخانه
جای نگهداری موادغذایی، جای پخت و پز، حوضچهی ظرفشویی
به اصطلاح نوشندگان چای روی آب لشگر میبندد
قوری چینی تصرفی در رنگ چای نمیکند
✔️امروز رفتی پیادهروی؟
خیر
نمیدانم چرا نیاز به اهرمی برای گامبرداری دارم
✔️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
املت با پیازداغ
دوست دارم که با نان لواش خیمه بزنم بر تابه
ولی شرم نمیگذارد
✔️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نسخهای برای عزیزی پیچیدم
خط و ربط دادم که با عروسش چگونه رفتار کند؛
پس از واپسین واژه، حیات شهودیام را به خطر انداختم
چون باید به خودم جواب پس میدادم که تو را چه به این حرفها؟
✔️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
خرید بلیط دوسره مشهد با هواپیما برای پدر و مادرم
✔️امروز با کی تماس گرفتی؟
بیپیام بودم امروز
گراهام بل
تلفن را اختراع کرد برای انتقال پیام
✔️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
بهآمد به معنای منفعت
✔️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
میخواهم تا ترم جدید نویسندگی خلاق
چیزکی بنویسم
تا قلم تا کجا ببرد مرا
✔️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
جمعههای کرج، هفت هشت تا دختربچه و دعوا بر سر اینکه چه کسی حنا دختری در مزرعه باشد
✔️امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کودکانهگی
از زبان نوید بهره بردم
یک یچخال کشیدم با بستنی کاکایویی
خانم علیزاده که شعلهی پرسشگری را در وجودم برافروخت
✔️ فیلم چی دیدی؟
حوصلهپروری برای فیلم دیدن
مسأله این است
فیلمهای ذهنپرور چشمبهراهم هستند که باید ببینمشان
فردا شیرجه میزنم در یک فیلم
✔️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/naeimeyoga
والله نعیمهجانم، شیر همچین هم به این راحتیها از پستان نمیتراود. 😁😉
سالواژه: ویلویلی
۱. فرهنگ شخصیم رو نوشتم.
۲. یه شعر نوشتم که احتمالن باید بازنویسی شه.
۳. رو دور تند یه انیمهی ۱۲ قسمتی رو تموم کردم.
۴. با دوستم رفتم پیادهروی.
۵. انتشار روزانه داشتم.
۶. چند تا از لباسمو اتو زدم.
https://t.me/havirism
اتو کردن. یکی از سه فعالیت منفور من.🤢🤢
لَش کنون بود امروز.
کتاب خونون بود امروز.
چیز جدید تو برنامه امتحان کننون بود امروز.
غذا پزون بود امروز.
غصه خورون بود امروز.
غلت بزن روی تشک تا تَه نگیرون بود امروز.
😆
در ذوبان امروز، تا میتوانستم داستان کوتاه خاندم؛ از نخستین داستانهای چخوف بگیر تا معروفترین کارهای گلشیری و مندنیپور. تو وبینار نویسندهساز از کودکانهنویسی گفتم؛ اینکه قلم را بسپاریم به دستِ نسخهی هفتهشتسالهی خودمان و بگذاریم زبان حال ما باشد. بعد رفتم پیادهروی. شیرینی تر خریدم و فوری برگشتم خودم را بقندانم. هیچ درختی باهام حرف نزد. از سر شب سه-چهار ساعتی به نوشتههای بچههای دورهی نویسندگی خلاق پرداختم. بعد کمی در «اشراقها» پرسه زدم ببینم فارسیِ بیژن الهی برم میانگیزد به نوشتن؟ انگیخت. این وسطها کلی کار خردهریز هم کردم که چندان یادم نیست و بهتر. شام کتلت زدم. دراز میکشم چیزکی بخانم و فیلمی ببینم. روزها دستگریزتر شدهام و برنتافتنیهایم بیشتر.
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز: ۷.۵
گزارش نیک:
حوصله نوشتن ندارم حتی حوصله خودمم ندارم. متنفرم از چیزایی که باعث میشه از روتینم دور بمونم.🙂
۱. صبحانه نخوردم. مامان ۲ تا سیب آورد برام.
۲. کلی با دوستام حرف زدم و توی اتاق بودم و نزدم بیرون.
۳. بعد رفتم ناهار خوردم.
امروز برخلاف هر روز اصلا به مامان کمک نکردم.😬
۴. بعدش نشستم مدیر مدرسه رو برای بابا خوندم و خوابش گرفت.
۵. بعدش ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم. امروز من کلا رو فاز عمیقی بودم و با همه مخالفت کردم و هر موضوع کوچیکی رو فلسفی کردم.🫠
ولی چه قدر روابط انسانی پیچیده شده ای خداااا🥲
ولی فردا میتونم خوشحالتر باشم چون دو تا بستهای که سفارش دادم میرسن.😇
۶.بعدش نشستم مدیر مدرسه رو خوندم که یهو چشمم افتاد به ساعت و دیدم که وبینار رو از دست دادم.🥲
۷. بعدش با دوستم راجع به اینکه امروز چه قدر همه چیز رو بزرگ کردم صحبت کردم و اون گفت همچین چیزی نبود و فلان بعدش من داشتم عصبانی میشدم که من رو به یاد به قول خودش تمساح انداخت ولی آخرش گفت که من دیکتاتور هستم و برم تمساح رو بخورم.😬🐊
۸. بعدش با مامان رفتم پیادهروی.
دوست داشتم که بیشتر بمونیم ولی نشد نیاز داشتم که تا آخر شب قدم بزنم.
۹. مدیر مدرسه رو خوندم.
۱۰. بابا اومد باز یه قسمت از مدیر مدرسه رو براش خوندم و تجدید خاطره شد براش.
۱۱. مدیر مدرسه من رو گرفت واقعا و خب تمومش کردم.
من هر کتابی که میخونم توی بهخوان درموردش نظرم رو مینویسم و تیکه کتابهایی که دوست دارم رو منتشر میکنم
اینم کاربری بهخوان من:
https://behkhaan.ir/profile/mobina_24?inviteCode=N67NipiLBCYz
دوست داشتی سر بزن.🤍✨️
کانال تلگرام:
https://t.me/symphonieverte
چه خوبه که برا بابات میخونی. خدا نگه داره.🙂🙃
مرسی عزیزم✨️🤍
➖️ برای سالواژهات، «نوزیستی»، چه گامی برداشتی؟
از دیوونهبازی و رقصیدن توی جمع خجالت نکشیدم. با دخترخالهام بلند بلند آواز خاندیم و توی آشپزخانه رقصیدیم.
سراغ کتاب کودک رفتم.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نه. چون کتاب خاندم، کتابفروشی رفتم، نوشتم و وبینار را کامل بودم و حالم خیلی خوب بود. یک نمره هم به خاطر کمنوشتن و کمخاندن و کمرقصیدن کسر شد.
➖️ امروز چه برنامهها و جلسههایی داشتی؟
وبینار نویسندهساز را داشتیم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز گفتوگوی معناداری نداشتم. اما شاید از ساعت دوازده به بعد شکل بگیرد.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب «چرا عاشق میشویم»، «چرا اینجا هستم»، «آخرین عشق کافکا»، «واقعیت رویای من است»، «قانون عشق و قانون خشونت»، «یادداشتهای زیرزمینی».
هر کدام در حد یکی دو صفحه.
➖️ امروز رقصیدی؟
کمی ولی بله. تلفن را که قطع کردم. یهو دلم خاست با لباس و موهایم برقصم.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
قرمهسبزییی با تهدیگ نون.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
همین جنگ و این داستانها دیگه. خاکبرسرها. اون سربازهای بیگناه. این حرامزدگی اینها.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی بغل کردن یکی. عکس گرفتن تو آینه با لباس و موهای خوشگلم. خریدن آن گردنبد و آن لیوانهای خوشگلِ توی شهرکتاب.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«کتاب». شاید هم بوش. شایدم فقط لمس کردنش. شایدم کتابفروشی. دلم میخاست همهی آن کتابها را تکتک ببویم و ببوسم.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
وقتی بچه بودم و دلم تا صبح درد گرفت و با هیچدوایی آرام نشد. مگر وقتی که سرم درحالی که کف آشپزخانه افتاده بودم، روی پاهای مامانم گذاشتم.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
کودکانهنویسی. و من چقدر عاشق این تمرینم.
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
@sahelshkh
ساحلجانم هر وقت تو را میخوانم دلم رقصیدن را میخواهد. واقعا خیلی وقتها به رقص فکر میکنم، که این حرکات موزون تن آدمی، نوعی زبان بدنست. و فلسفهاش چیست؟ تاریخش چیست؟ چرا در ارتباط مخصوص با احساسات است؟
کلا چیز جالبیست، مثل بسیار چیز دیگر که در گذر زمان عادی شده است و کسی را به فکر نمیاندازد. به کشف نمیرسد؟
امروز خودم را دیدم. در راهرو باریک خانهمان. از اتاق پرشور به راهرو دویدم. صدای موتور بابا را از قبل شنیده بودم. میدانستم برایم سک سک آورده است. جعبهای کاغذی مملو از ندانستهها. پر ذوق پر شوق . امشب چه برایم دارد این جعبه کوچک پرمعما. پلنگ صورتی پرماجرا؟ یا تام و جری آن موش و گربه دردسرساز؟ یا کاراگاه گجت با آن دستهای دراز؟
شکلات های سک سک را تاخ میزدم با جنازه. «جنازه یک خرس قهوهای گنده بک که در جنگل مرده است پدر او را با یک ضربه گلوله کشته است. » این را او میگفت. من تمامی شکلاتها را خرج میکردم. به دنبال حقیقت بودم. کارتونها راستش را میگفتند؟ خرس قهوهای واقعاً همان شکلی بود که آنها میگفتند؟
چند هفتهای هفته میشد که مادربزرگ را ندیدم بودم. چای امروز را در خانه او نوشیدم. چای تلخ داغ. قند شیرین گوش دار. لبخند نازین مهر دار.
بازی انگشت به قلقلک. طنین خندهی کودک. سادهی سادهی ساده. زندگی در چهارچوب در ایستاده.
نقشی زدم بر صفحه نمیدانم چیست.
این رنگها را چه کسی برگزیده؟
فقط میدانم که میخواست و کشیدم. من سرباز شدم و او فرمانده. انتخاب من در این رنگ بازی هیچ نقشی نداشت تمامی را او دستور داده.
https://t.me/maryamebrahimi21
چه قشنگ بود مریمجانم.
😍😍
مثل همیشه عالی.موفق باشی عزیزدلم
اتفاقا منم از طرفدارهای پروپاقرص سک سک بودم.
سک سک هم سک سکااا قدیمم😆😆❤️❤️🍫
مریم کوچولو 😍🤍
من از سال ۱۳۸۴ آمدهام. این دختر که آیندۀ من است اصلا شبیه منِ دهساله نیست.
کل روز را در اتاق نشست. چرا مثل من بیرون نمیرود و بازی نمیکند؟ صبح سرش دو ساعتی در گوشی موبایل بود. بابا میگوید پولدارها موبایل دارند. یعنی منِ آینده پولدار است که موبایل دارد؟ جانمی جاااان. وقتی از موبایل خسته شد، رفت سراغ لپتاپ. وای خدای من لپتاپ هم دارد! این را فقط در فیلمها دیده بودم. خوشبهحالش، الان میتواند مثل خانم مهندسها با لپتاپش برود خانۀ این مریم افادهای و کلی پُز بدهد. منِ آینده یک صفحه در لپتاپ باز کرد و بالایش نوشت «آزادنویسی ۲۶ تیر ۱۴۰۵». آزاد چیچی؟ بعدش چند دقیقهای الکی روی دکمههای کیبورد زد و فایل را بست. همین؟ یعنی تو لپتاپ بازی نصب نکرده است؟ خب پس چه فایده دارد؟ زیر لب گفت: «امروز ۵۰۰ کلمه شد، چرا هر روز کمتر میشود؟». تا جایی که من حواسم به او بود، ندیدم کلمات را بشمارد. پس چطور فهمید ۵۰۰ کلمه است؟ نکند منِ آینده جادوگری چیزی است؟ نمیدانم. آزاد چیچی که تمام شد به دوستش کمک کرد صفحهاش را در چیزی به اسم اینترنت بهتر کند. البته من صفحهای در دستشان ندیدم. فکر کنم داشتند خیالبافی میکردند. مثل همان کاری که در مدرسه وقتی نمیخواهم به معلم گوش دهم، انجام میدهم. ساعت ۵ دوباره رفت سر گوشی. یک آقایی در گوشیاش بود که داشت درباره نویسندگی حرف میزد. شبیه استادها بود. آقای فکر کنم استاد که رفت، منِ آینده گوشی را همانطور در دستش نگه داشت و مشغول زمزمه شد. رفتم جلو تا ببینم چه چیزی او را این طور محو کرده. روی گوشی نوشته بود: داستان کوتاه سرباغبان اثر چخوف. این داستان را که تمام کرد، این یکی هم خواند: داستان کوتاه ویلن روتشیلد اثر همان آقا یا خانم چخوف. چه اسمی! اگر این آقا یا خانم در مدرسهمان بود حتما مسخرهاش میکردیم و به او میگفتیم خروپف.
ولی فکر کنم خروپف نویسنده خوبی است، چون باعث شد منِ آینده بعد از خواندن هر داستانش مدتی در فکر فرو برود. حتما بزرگ که شدم به سراغ داستانهایش خواهم رفت.
آخر شب منِ آینده چندبار سعی کرد چیزی به اسم گزارش نیک بنویسد، نوشت اما پاکشان کرد. الان بیخیال شده و از خیر گزارش امشب گذشته است. برای همین، منِ دهساله دلم برایش سوخت و خواستم کمکش کنم. البته امیدوارم او این گزارش را نخواند. حتما الان میپرسید چطور بلد بودم به این صفحه بیایم. گفتم که، او چند بار جلوی من به این صفحه آمد و نوشت و بعد پاک کرد. من هم کنارش بودم و یاد گرفتم. درست است بچهام اما خنگ نیستم که. میبینم و یاد میگیرم. مامان میگوید آدم باید همیشه چیزهای جدید یاد بگیرد، چون بالاخره یک روز به کارش میآید. من هم سعی کردم امروز دختر خوبی باشم و به حرف مامان گوش کنم. وای گفتم مامان. مامان نمیداند که این جا هستم. اگر تا الان فهمیده باشد چه؟ باید زود برگردم.
دوسش داشتم.🫠
جمعهای که تعطیل نبود
سالواژهی پرمعنایت کدام است فرزندم؟ استمرار
برایش چه کردی؟
اگه بدونی در راه استمرار در خواندن و نوشتن و تحقیق و آموختن، چه خانهایی رو پشت سر گذااشتم.
نمره ای به روزت دادی؟ بله ۵/۵ ، ۶
افاده را کناری نهادی تا از دیگران کمک بخواهی؟
بعععله، فقط نمدونم چرا دیگران از زیر کمک کردن در میرن همش.
بگو بدانم چه یادگرفتی؟ این که، خیلی هم کسی منو رصد نمیکنه. الان آرومم اونوقت.
چیزی نوشتی؟ منتشر کردی؟ امروز زیاااد نوشتم.
صبح که سر گردوندم هفت صفحه نوشته بودم. الان یادم نیست چی،
عصری دوباره کلی نوشتم.
ببین نپرس پیادهروی رفتی یا نه، چون نرفتم، جمعهها تعطیله پیادهروی
واژهی کانونی ذهنت رو بگو بدانم؟ جوزهندی، یه بار بساب با گوشت چرخکرده بپز عالیه.
آهان راستی، از صبح ناهارو مرغ و مسما برنامه ریخته بودم.
تبدیل شد به پیتزا خونگی.
میشه باقی روز رو خودم بنویسم تو نپرسی؟
بله فرزندم راحت باش.
امروز نویسندهساز رو بودم ، حدود یک ساعتش رو.
یهو مهمون اومد، ازونا که ناخوندهس اماشبیه خوندهها میمونه.
اوایلِ پرسشگری الهه جان من رفتم.
چقدر چسبید کودکانه نوشتن،
الان که برای آیدا میخوندم نوشتهمو گفت:
داری با لحن کودکانه میخونی.
خودم متوجه نبودم.
خیالیافی امروز من مهمترین آرزومه.
تحققِ آرامش در همهی جنبههای زندگی.
الهی که به واقعیت تبدیل بشه.
فیلم ندیدم. فقط دانلود کردم برای بعد.
راستی، امروز مامان باهام تماس گرفت.
احوال میپرسه نمیتوتی دروغ بگی که.
گفتم دیشب تا صبح نخوابیدم، کلی بهم توصیههای خوردنی و شنیدنی و… داد.
بعدم از خوابهایی که دیشب دیده بود تعریف کرد.
اینم آدرس کانال جانم تشریف بیارین،👇🏻👇🏻
https://t.me/ghesehaye_shokouh
گزارش میگ میگ
۱. صبحش را با خواندن کتاب «مینا وقتی از خواب بیدار شد» شروع کرد.
۲. بعد دو قاچ آزادنویسی کرد.
۳. بعد بخشی از کتاب کودک، خانواده، انسان را خواند.
۴. بعد دو قاچ آزادنویسی کرد. پست نوشت و منتشر کرد.
۵. کمی کتاب صوتی کودک گوش کرد.
۶. فیلم مارتین ایدن را دید.
۷. وبینار نویسندهساز را بود.
۸. دوست جون جونی به دیدنش آمد.
۹. با بچز تخصصی حرف زد.
۱٠. با مادر و پدر هم تلفنی حرف زد.
https://t.me/faezehazami
➖️ برای سالواژهات، «تحرک و پویایی»، چه گامی برداشتی؟
اول صبحی رفتم پیادهروی.
بیتحرکترین روزم بود.
آزادنویسی. پرسه در کتاب جدید استاد.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمره ۳. کمرم آسیب دید و به جز شرکت در نویسنده ساز و خواندن کتاب جدید استاد،
فعالیت دیگهای نکردم.
➖️ امروز چه کلاسهایی داشتی؟
نویسندهساز شرکت کردم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه وقتی از کسی دلخور میشیم بهش
توضیح بگیم که چه چیزی باعث ناراحتیم شده.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
➖️ امروز رفتی پیادهروی؟
بله. متاسفانه با دوستم رفتم. و پرحرفیهای اون در تمام مسیر راه نگذاشت لذتی که دوست داشتم را ببرم. البته درسته که روحم بی نصیب ماند ولی جسمم حالش رو برد.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز دردی (کمر درد) همراهم بود که مانع لذت بردنم از خوردن شد.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
کمردردم.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دوست ندارم بگم.
➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
تماس با مادرم که بگه چه کنم درد رهام کنه و ایشون راهکارهایی رو داد.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
سلامتی
➖️ امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
یه طرح توی ذهنم دارم، اما نمیدونم از
توش داستان بلند بیرون میاد یا کوتاه.
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
غیر قابل توضیح.
➖️ امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
استاد به کتاب«من یک عابر پیاده هستم»اشاره کرد. کتابی که راویش یک کودک ۸ ساله است و پیرامون را از نگاه خود روایت میکند و در قسمتی از کتاب به ساختن پدر برای پسر بچهای که غصه میخورد اشاره میکند و خصوصیاتی را به پدر ساختگی میافزاید و میگوید: پدری میسازم که:
که مرد باشد.
دعوا بلد باشد.
کتک هم نخورد.
نگاهی ساده و دور از قضاوت به محیط اطراف.
و دیگه اینکه، استاد به این نکته اشاره کرد که در حیطه نویسندگی با وارد شدن به یک قلمروی زبانی جدید که شناختی از آن نداریم باید توقع و تلقی که از قبل داشتیم را تغییر دهیم تا با مرور زمان و بودن در محیطش به درک و شناختی جدید از شعر و ادبیات برسیم.
➖️ فیلم چی دیدی؟
the.fourios. 2025
فیلمی بزن بزن و خشن بود.
کمر درد بودم و درازکش. چارهای جز دیدن نداشتم. در کنار بابک و آراد فیلم رو دیدم.
سابق اینجوری فیلمها مورد پسندم بود
اما علایقم در دیدن فیلم خیلی تغییر کرده.
فیلم کمدی ایرانی: کفایت مذاکرات
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟ https://t.me/tasvirkhiyall
چه جالب اتفاقا امروز نشون میدادش ایت کفایت مذاکرات رو.
الهی زودی خوب بشی ملیحهجانم.
سالواژهات؟
– کونیدن. بیشتر دارم به سالواژهی لنا عمل میکنم. خورشید تازه پتو را میزند کنار که من بیدار میشوم.
– سالواژهات بیادبست.
– مثل خودم.
– کون چه کتابهایی گذاشتی؟
– تو هم که مثل سالواژهام بیادبی. کون خیلی کتابها. هر چند تا داشتم به اوج لذت میرسیدم کشیدم بیرون. بیلنگر را دو سه صفحهای خاندم. چرا داستان را خاطراتی نوشته؟ کتابهای اوسکلونتر را هم. بعدش…
– صبر کن. از فرهنگواره کدام کلمات بیشتر به دلت نشست؟
– خیالآباد و آشفتهپندار. روانرنجور هم. هر چند کلمهای بود در توضیحات. چند صفحهای ناچیز از افول. چند صفحهای از قبل را هم باز خاندم. یادم رفته بود ازش حاشیهنویسی کنم. یک سهستاره هم خاندم از مردی که در غبار گم شد.
– خیلی خستهکنندهای. همش خاندم خاندم. خب فعلی دیگر به کار ببر.
– خودم هم حالم بهم میخورد اما فعلهای دیگری که به ذهنم میآید، کلیشهست. یکی دو صفحه از مد و مه با روحم رقصید. شب هول هم ذهنم را بوسید. دو سه ماچ هم روهوا با گلشیری و آینههای دردارش.
– یادت رفت بگویی که چند شعری از فروغ خاندهای.
– وایسا. تو میدانی من چه کارها کردم؟ پس چرا میپرسی؟
– مجبوری تا دیالوگی شکل گیرد.
– فهمیدم. عاشقمی و میخاهی به بهانهای باهام حرف بزنی.
– خودشیفته. خودت مجبورم کردی تا به شکل متفاوت با سایر روزها گزارش بنویسی. حالا بگو چه کارها کردی؟
– چندتا برنامه برای خط در گرافیک دانلود کردم. ور رفتم. پاک کردم. نسخهای یافتم از ایلوستریتور رایگان ولی مگر مثل بچهی آدم باز میشود؟ شاید باید تو لپتاب بریزمش.
ـ گزارشات و کانالها چطور بود؟
– چرا فقط تو سوال بپرسی؟ من هم میخاهم بپرسم. بهم احساس مصاحبه میدهد. کاری که قبلن انجام دادهام.
– گزارش خودتست. هر کاری میخاهی انجام بده.
– به نظرت یوتاب در مورد چی تحقیق کرده بود؟
– نمیدانم اما حسی بهم میگوید تحقیقش خارج از اسطوره بوده.
– موافقم اما باز باید ربطی داشته باشد. مثلن آرکیتایپها یا تاریخ یا ندومبه. معمولن پایههای ثابت گزارش نیک هم کوتاه مینویسند و هم بلند پس چرا داداش سامان همیشه چند جمله بیشتر نمینویسد؟
– چرا فکر کردی جوابش را میدانم؟ مگر من سامانم؟ … راستی مثلثوال یادت نرود.
– خیالت تخت نوشتهام. چنین روزهایی زود به تعهدهای روزانهام عمل میکنم. حتا تا قبل از ده صبح یادداشت هم هوا کردم. روزگفتاری هم از دهنم در رفت در مورد تنوع طلبیم و گزارش نیک.
– دو روزست از رونویسی عقب افتادهای.
– مگر خبر نداری؟ امروز نوشتم. از شب هول.
– وویس روزسوال سه شنبه را گوش دادم. الهه از هنر شاگردی گفت و خانم چگنی از داستانک. ماندهام از فردا چه فازی را میآغازیم.
– چرا برای داستان کوتاههای سایت نظر نمینویسی؟
– خودم هم دلم میخاهد. داستان خانم صنعتی را خاندم. فقط شرح وضعیتی بود. شخصیت چیزی را نمیخاست. مانعی هم نبود. شروع و آغاز و پایان مشخصی نداشت. انگار بخشی از داستان بود. البته داستان میتواند چنین هم باشد ولی در کارگاه اوسکلونتر داستانی خاسته بود در ساختار شاهپیرنگ. شکل مصاحبه را هم رعایت کرده بود اما فقط یکبار و نه در کل متن.
– یک وقت دوباره ابرپرسشها را ول نکنی.
– خیالت رخت. امروز هم انجامش دادم. در مورد خط در گرافیک. مدتی میشود برای سومین ابرپرسش دلیل ندانستن را محاکمه نکردهام.
– الهی بمرم برات. واقعن چرا تمرین نصیرو را انجام دادی؟
– برای توجه به محیط دیگر. منیت زیادی دارم و از محیط غافل.
– برو خودت را سیاه کن. من که میدانم از اتاقت اسکیس کشیدی چون میخاهی بیشتر با هنر جوش بخوری.
– ولی فکرش را بکن بعد از مدتی محیط را به صورت اشکال هندسی ساده شده و خطوطی صاف ببینم. فعلن اتاقم را چنین میبینم.
– آزادنویسی؟
– یک ساعت بیوقفه.
– تو؟ عدد؟ بیوقفه؟
– تایمر نگذذشتم اما به کسی گفتم فلان ساعت صدایم کند. با گوشی هم نوشتم بعد از مدتها. باورت بشود یا نشود یک درس زیست خاندم؟
– باورم میشود. هر چه نباشد با شیوا تعهدی بستی. فقط حیف که وسطش خابیدی. این زود بیدار شدنت چه فایده دارد وقتی بعد از ظهری میخابی؟
– همیشه که اینطور نیستم. فقط تازگیها. آن هم موقع درس خاندن.
– پس کی میخاهی از زمان و توان بپرسی؟ چند روزی به خانم یاوری پیام ندادی.
– دست رو دلم نگذار. همین که برای امسال تک ماده را برداشتهاند، به اندازه کافی جگرم را سوزانده.
– خیلی شکمویی.
– چه شکمویی؟ بابا فقط آب دوغ خیار دیدم تو گزارش غزاله هوس کردم و امروز خوردم.
– الکی وقتت را با پریشادخت شعر از میم آزاد هدر نده.
– قلمش معمولی معمولی. از علامت تعجب زیاد استفاده میکند. منابع بهتری هم هست برای کندوکاو فروغ. نگاه نقادانه ندارد. فعلن که فقط دارد فروغ را میستاید و پوران، برادر فروغ، هم حرفهایی میزند از پدرش که بوی دروغ میدهد. انگار روایتهای خودساختهاش را تعریف میکند. به خودش هم دروغ میگوید.
– چه سخت میگیری. حالا مگر مهمست پدر فروغ چه بوده چه نبوده. در ضمن مگر تو حقیقت را میدانی که میگویی حرفش دروغست؟
– نه اما بوی دروغ میدهد. گردگیری و تمیز کردن پنجرهها وقتی نمیگیرد اما نمیدانم چرا اینقدر دیر به دیر انجامش میدهم.
– ملالآور شده برات. دیگر مثل قبل بعد از تمیزکاری انرژی نمیگیری.
– موافق نیستی که ترکیب الهه و اوسکلونتر باعث شده جمعهها کاملن خستهکننده نباشد؟ حتا بعد از وبینار با حوصلهی ببشتری درس خاندم.
– فقط الهه و اوستا؟ فریما چی؟ چشمهایت برق میزد.
– اغراق نکن. فقط انتظار نداشتم تا قبل از کتکور نامش را در وبینار ببینم.
– تو که به جلوس بر و بچ نشریه نرفتی. حداقل آخر شب از یکی بپرس چی شد چی نشد.
– زیادی داری دستور میدهیها. بگذار فعلن برقصم. الان وقت قرینارست.
– چرا برای اولین بار تصویرت را باز کردی، آن هم فقط چند ثانیه؟
– فقط دلم خاست. آخرهای جلسه فرشته هم آمد. شیوا اما نه. مثل اینکه حسابی دارد با زیست کشتی میگیرد. حالا اگر کاری نداری بشینم زیست بخانم. … به نظر تو هم پانکراس شبیه کیر نوزادهاست؟ هیپوفیز چطور؟ فقط کمی باید آویزانیهایش از هم فاصله بگیرند تا بشود کص.
– از دست تو. اولش که برای بازی و برنامهات با خانم یاوری به مسخرهترین لحن ممکن روخانی کردی و حالا هم که … کات به کلوزآپ زیست.
– گور پدر زیست. میخاهم آزادنویسی موضوعی کنم برای داستان کوتاهم.
– چه قدر آزادنویسی کردی. نامه هم باید بنویسی. تازه درس پنج را کامل نخاندهای.
– میخانم بابا. بگذار فعلن خیالم از گزارش راحت شود.
https://t.me/hphp137
عالی بود.
♥️
۱- چیزی که نیاز است هر روز به خودم یادآوری کنم و میکنم این است که تمرکزت را از روی چیزهایی که نمیتوانی تغییرشان بدهی (دیگران، محیط) بردار و روی چیزی که میتوانی تغییرش بدهی (خودت) قرار بده.
۲- در صدر لیست کارهایی که از انجامشان بیزارم اتوکردن قرار دارد؛ تا جایی که بتوانم از آن طفره میروم، موقع انجامش هم میگویم: این قسمت لباس که میرود در شلوار، آن قسمتش که تا بشینی در ماشین چروک شده است، این یکی قسمتش که در اثر گرمای بدن باز میشود، نهایتن یقه و آستین را کمی بهتر اتو بزنی کافی است. متحیرم از کسانی که یکی دو ساعت پای میز اتو میایستند. اما همین منِ منزجر از اتو، ناگزیر شدم که اتوکاری حرفهای را با اتوهای صنعتی بیاموزم و مدتزمان قابل توجهی یا شخصن انجامش دهم یا نیروها را برای این کار آموزش دهم و مدیریت کنم. گاهی دلم میخواهد بگویم که زندگیْ آدم را میپاید تا ببیند از چه چیزهایی بیزار است تا با همانها دست به آزمودنش بزند اما بعد یادم میآید که هر غلط اضافهای که کردهام کار خودم بوده است. زندگی همیشه برای آدم راحتی را میخواهد، این ماییم که شرایط را برای خودمان دشوار میکنیم. من یکی که گردن میگیرم همهی ندانمکاریهایم را.
۳- تنها رفتم پیش مادر. (قرارمان این نبود که تو بروی و من به دنبال لحظهای قرار، هی خاطراتت را تنگ در آغوش بگیرم.)
۴- رانندگی در تیغ آفتاب. تنها خوبیاش این است که افراد کمتری تن به این دیوانگی میدهند، در نتیجه همه جا خلوتتر است.
۵- کودکنویسی واقعن برایم دشوار است؛ متوجهی قطع ارتباط کامل خودم با کودک و کودکانگی هستم. از آن تمرینهاییست که باید خیلی بیشتر انجامش دهم چون انگار هرگز کودک نبودهام و آن روزها را نزیستهام. امروز کمی راحتتر از دفعات قبلی بود اما همچنان فاصله بسیار است.
۶- الهی شکرت…
سالواژه: شناخت
۱. این روزها نوشتن برایم سخت شده است. حرف تازه کم است؟ میدانم چه میخاهم؟ چرا نمیتوانم بنویسم؟
۲. با چند تسهیلگر گرافیک ارگانیک جلسه داشتم. چه جهان وسیع و خوشعطری بود.
۳. بالخره بعد از چند روز خانه را تمیز کردم. حالم بهتر شد.
۴. دوش گرفتم. سرم سبک شد.
۵. شام امشب کوکو سیبزمینی شد. با گوجه و خیارشور و البته نان باگت.
۶. از یک تا ده به امروزم ۷ میدهم. آزادنویسی نکردم. مطالعه هم نکردم.
۷. وبینارهایی که در این هفته به دلیل مشغلهی زیاد از دست داده بودم را گوش کردم.
۸. ناهار با خانمهای فامیل شوهر لازانیا پختیم. خیلی خوشمزه شد.
۹. خیال دیدن ادامهی مستند ایران به نحو پارسی حالم را خوب کرد.
۱۰. امروز به زبان فکر میکردم. من با چه زبانی در محیط کارم ارتباط برقرار میکنم؟ آیا دیگران زبان مرا میفهمند؟ من چقدر به زبان دیگران اهمیت میدهم؟
https://t.me/zohreyousefha
سال واژهام:صبر
-امروز همزمان با سرمتراپی روبی، برای دهمین بار فیلم «People We Meet on Vacation» را تماشا کردم. این فیلم درست به اندازهی بستنی شکلاتی، دلشوره و آشفتگیام را آرام میکند، همانطور که سالها کتاب و فیلم «جین ایر» چنین پناهگاهی برایم بود.
-تلاشم این روزها این است که قبل از پاسخ دادن به هرسوالی،لحظهای مکث کنم.
-روی نتیجهی سونوگرافی، نوشته شده بود :
نام بیمار :روبی گلستانی
برخلاف تصورم، دیشب خوب خوابیدم.
ساعت ۷ بیدار شدم.
صبحانه حاظر کردم برای مهمانها. خوردند و رفع زحمت کردند.
ظرفها را شستم.
ناهار، قیمه و کبابی را که از دیشب مانده بود گرم کردم. خوردیم.
ظرف شستم.
به مامان تلفن زدم تا خبرهای جدید را رد و بدل کنیم . برای سربازان کشته شده غصه خوردیم. برای زیرساختهای به فنا رفته. قرار گذاشتیم در مصرف برق صرفهجویی کنیم تا برسد به دست جنوبیها. شبکه ایراد داشت. بارها قطعو وصل شدیم و در نهایت به دوز ناکافی مکالمهی روزانهمان رضایت دادیم و خداحافظی کردیم.
داروهایم را خوردم.
در کانال دوستان اهل قلم چرخیدم.
اینستا را بالا و پایین کردم.
وقتی جلوی آینه داشتم آمادهی بیرون رفتن میشدم، مارمولک کوچکی خزید زیر تخت. برای گرفتنش اتاق را وارونه کردم و بلاخره کشتمش.
چرخی توی محله زدمو کمی خرید کردم.
یادداشتهای چندسال پیشم را در دفترهایی که زیر تخت پیدا کرده بودم خاندم. یادم افتاد از ۱۴۰۳ سنگی در کلیه راستم پیدا شده که هر لحظه ممکن است کاسهکوزهی آرامشِ وصلهپینهام را بهم بریزد.
پارچهی نخی را که هدیه گرفته بودم توی تشت خیساندم. بماند تا فردا.
مصاحبهی پرتو نوریاعلا را در بیبیسی گوش دادم.
در دفتر سربرگم احساسات امروزم را نوشتم.
به برنامهریزی شیشماههام برای ایجاد نظم و سازماندهیِ زندگیام فکر کردم.(البته در صورت جان سالم بدر بردن از جنگ)
هنوز امیدوارم.
گزارش نیک ۶۶ فرح
جمعه است و روز “هالدی” و روز مقدس و تعطیل. ترجیح میدهم بیشتر استراحت کنم.
امروز از کتاب محبوبم یک صفحه A4 رو نویسی کردم.
گفتگوها روزمره از جنگ بود. و جنگ همه چیز را تحت شعاع فرار داده ، بمباران پادگان و جنوب ایران منو به وحشت و نگرانی انداخته.
امروز در کتاب شعر گلسرخی فرو رفتم . انگار اشعار برای امروز و مسایل ما گفته بود.
امروز پیاده روی نرفتم حتی با دخترم هم استخر نرفتم فقط نرمش معمولی کردم. و خدا راهم بابت همین توانایی شکر کردم .
امروز از خوردن انبه خنک که دیروز پسرم خریده بود و من آنها در یخچال گذاشتم. حسابی کیف کردم. بدجوری عاشق و واله این میوه هستم.
بغیر از جنگ و مسائل جانبیاش ، فکر حمام کردن مادرم در یک حمام یکمتری از اول هفته تا آخر هفته منو ناراحت میکند.
امروز از رویای اینکه مادرم را بتوانم به خونه خودم بیارم و در حموم بزرگ حسابی بشورمش کیف کردم. مدتیست در این اندیشه هستم.
کلن من اهل تلفن زدن به کسی نیستم حتی مادرم. البته چون اهل پیامک نیست گاهی مجبورم روزها که نوبت من نیست برم خونهاش ، بهشون تلفن بزنم.
امروز در وبینار نویسنده ساز ، از آن روزهایی بود که استاد شاهین شعر میخواند و شاعرانی که من نمیشناسم دربارهاش حرف میزند خیلی دوست دارم. وجود الهه علیزداده و مسیله داشتن سوال و پرسش هم برام جالب است.
دیدن فیلم و انیمیشن “آه مدرسه من” برام خیلی جذاب بود.
دیدن سریال قدیمی “این خانه دور نیست” هم یک هفتهای است که سخت منو به خودش مشغول کردهاست.موضوعش خانه سالمندان است و تقریبن تمام هنرپیشه هایش به رحمت الهی پیوستهاند.
عصر هم طبق جمعه هر هفته خونه مادرم رفتیم و دورهمی خانواده دور مادرم را داشتیم.
امشب بعد از آمدن از خونه مادرم فیلم “زنان بدون مردان “ با کارگردانی شیرین نشاط ، طبق رمان شهرنوش پارسیپور را دیدم. در ژانر رئالسم جادویی بود. ترجیح میدادم رمان را میخواندم و بعد فیلم را میدیدم. در فیلم تغییر زیاد بود. سعی کردم خلاصهای از کتاب را در گوگل بخوانم.
➖سالواژهام: بینجامیدن
✔️صفحات صبحگاهی نوشتم. هرچه زور زدم از یک و نیم صفحه بیشتر نشد.
✔️امروز کمی بیحوصله بودم. زبان دیدم و خاندم ولی ننوشتم. به نظرم همینکه استمرار خود را حفظ کردم کافی بود.
✔️غرور و تعصب را خاندم. الیزابت اندکی سر عقل آمدهاست که در مورد آقای دارسی پیشداوری کرده، اما هنوز مانده تا کامل عقلمند شود.
✔️صابون گوگرد به دست بودم و به جان قفسه سینهام افتادم. امیدوارم این صابون مرا از شر این مهمان ناخانده خلاص کند.
✔️ توانستم نامهی دوستم ازبکیام را با اندکی تاخیر جواب دهم. هنوز چهار نامه بیجواب دارم.
✔️نویسنده ساز امروز حسابی چسبید و کودکانه نوشتم. بعدش هم الهه جان آمد و از پرسش صحبت کرد. احتمال زیاد از فردا آزادپرسشی را نیز به نوشتههایم اضافه کنم.
✔️ در آزادنویسیام چندین ایده برای کانال یافتم و به زودی اجرایشان میکنم.
✔️با برادرزادههایم کلی بازی کردم و در خانه با مایشنهایمان به پیکنیک رفتیم. با پتوی آبی رودخانه درست کردیم و با تشکر از گوگل با صدای آب، کلی آبتنی کرده و همدیگر را مثلن خیس کردیم. دست آخر در جنگل دور آتش( شمع کوچکی) جمع شدیم و از صدای زوزه گرگها به خود لرزیدیم.(البته بماند که این وسط از گرگ شدن برادرزاده کوچکم با بدبختی جلوگیری کردیم.)
✔️ از گذشته نویسندهساز ، پادکست های ۴تا ۹ را گوش داده و نکات مهم را یادداشت برداری کردم.(از جمله مرضهای غیر قابل درمانم این است که هیچپادکستی را بدون نوشتن نمیتوانم گوش دهم، بنابراین کلی پادکست گوش نداده رو دستم مانده است که مشتاق گوش کردنشان هستم اما این مرض، مرا دچار بی وقتی میکند.)
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
https://t.me/Jonnevice_channel
امروز حلزون خیلی بانمک شده است. صدفش قد کشیده. شدهاست شبیه یک کلاهخود برای حلزون. حازون شبیه فیلسوفها هم شده است با این صدف پیچتوپیچ کلهاش.
سعی کردم روتین را انجام دهم ولی کسلی از سر و کولم میبارید و میبارد امروز.
۱. چند ویس از کارگاه کودک گوش دادم. تا آخر تابستان باید تفسیر نقاشی کودک را بیاموزم.
۲. خیلی خوابیدم. خیلی زیاد. خیلی هم خواب دیدم. روزهایی که خیلی میخوابم را دوست ندارم. روزهایی که نمیخوابم را هم «نمیخواهم دوست» (به قول یک نینی دوساله).
۳. وبینار نویسندهساز. کودکانه نوشتیم. خیلی ناز بود. برای یکی که خیلی دوستش دارم کودکانه نامه نوشتم.
۴. باز کارگاه مرتبط با کودک ثبت نام کردم. نمیخواهم تا همیشه معلم بمانم یا فقط معلم بمانم.
۵. یک ببعی کشیدم. بعد که نگاهش کردم دیدم دارد میرقصد.
یک ببر هم کشیدم. ببرها را خیلی دوست دارم. میدانید چقدر مهربانند؟
۶. احوال دوستی را پرسیدم.
۷. ماکارونی مشتی خورم با سالادی مشتیتر. ظهر و شب.
۸. زبان همان همیشگی.
۹. از مطالعهی خودم راضی نیستم. یک روز میخوانم و دو روز حالش را ندارم. نمیدانم چه کنم؟ فعلا که به سازش میرقصم دارم.
– اگر وانویسی را جزو سالواژهام (نِوِشتیَت)حساب کنیم، امروز را بیست گرفتم!
– یادداشتهایی که از جملات محبوبم برمیدارم (از کتابهایی که خواندهام و دارم میخوانم) بدجوری روی هم تلنبار شدهاند. باید مرتبشان کنم. نمیکنم که، فقط بهش فکر میکنم. الآن پیشرفت کردم و به مرحلهی «حرف زدن ازش» رسیدم. یا پسرفته این؟
– کم خواندم. شرم، شرم.
– استرس تمرینهای سمپوزیوم شروع شد. فکر کردن بهشان از مدتی پیش آغاز شده بود و نوشتنشان؟ آم…
– در وبینار «نویسندهساز» تمرینِ «بچهنویسی» کردم. سعی کردم به جای لیلیِ هشت ساله بنویسم. نمیدانم، شاید جملاتی ازش را بعدا در کانال تلگرامم نوشتم. شاید هم نه.
– گپوگفت با بچههای مجله.
– وانویسی و وانویسی. وانویسیِ چی؟ همهچی! داستان کوتاههام، یادداشتهام، کوفتهام،…
– «هوا آبستن رعد و برق بود. من احساس میکردم که خبری خواهد شد. رعد و برق بایستی بشود.»
(از داستان «تاریخچهی اتاق من»، کتاب «چمدان»، نوشتهی بزرگ علوی، انتشارات نگاه، ص ۶۶)
– آه از ظلم… آه از جنگ…
– و تمام. فکرم درگیر تمرینهای سمپوزیوم است. و وانویسی.
https://t.me/LailyMaddah
خاطرهنویسی، سالواژهام
خیلی دلم میخواد هر چه زودتر در زمینه خاطرهنویسی خلاق پیشرفت کنم…، به حرکت حلزونیشکل امیدوارم. امروز فرصت چندانی صرف اهدافم نکردم. میهمان داشتم، کارهای فوقالعاده فصلی داشتم که باید انجام میدادم. لواشک آلوچه و شربت آلبالو گرفتم. مربا هم پختم. خوشرنگ شد.
در عین حال برای گروه خاطرهنویسی چند مطلب فرستادم، کانال بله را به روز کردم و برای کانال تلگرامی پست بلندبالایی در نظر گرفتم.
مطابق برنامهٔ جمعهها به یک دوست و دو فامیل تلفن زدم. حالشان خوب بود. سی دقیقه کتاب خواندم و یادداشت برداشتم.
دقایقی بچهها آنلاین شدند، صحبت کردیم. خدا را شکر حالشان خوب و خوش بود.
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای جوانان و مردم کشورم.
سال واژه: تداوم.
1- صبح جمعه: رفتن به پیادهروی و بعد خوردن صبحانه.
2- گوش دادن به پادکست.
3- خواب بعدازظهر و بعد دیدن تلویزیون و اخبار مربوط به جنگ.
4- ادامه گوش دادن به پادکست و همزمان ورق زدن و مقایسه کردن دو ترجمعه از کتاب وقتی نیچه گریست که چند روز هست که این کار رو شروع کردم، و فقط فصل بیست و یک و پایانی از اون مونده.
5- ساعت پنج به وقت وبینار:
موضوع بحث دربارهی کودکانهنویسی با الهام از کتاب سولماز دریا.
در این نوع نوشتن ما خودمون رو جای یک کودک هفت و هشت ساله میذاریم. اونوقت از زبان و هم شکل نوشتن اون مینویسیم.
این نوع نوشتن علاوه بر این که کلی لذت داره، میتونه کمک زیادی برای جلوگیری از روزمرگیها بشه.
5دقیقه نوشتن با این شیوه خودش تجربهی جالبی بود. من بخشی از نوشتههامو براتون مینویسم.
البته با خط کودکانه نوشته بودم که اینجا امکانش نیست.
من جمعهها زود بیدار میشوم.
من جمعهها را بیشتر از روزهای دیگر دوست دارم.
من دوست ندارم جمعه زود تمام شود. چون فردا شنبه است و من شنبه را دوست ندارم.
من دوست دارم جمعهها همه زود بیدار شوند و گرنه جمعه زود تمام میشود………
حس بسیار جالب و خوبی بود. دلم میخواست یک نقاشی کودکانه هم پایین نوشتههام میکشیدم……
6- بعد از وبینار فایل داستان الهام دریا را به اسم من یک عابر پیاده هستم رو خوندم.
7- درست کردن پاستا و خوردن شام.
8- یکی از چیزایی که امروز ذهنم روی اون متمرکز و بهش فکر میکردم، دربارهی دیدگاه نیچه به زندگیش بوده که چطوربیماریش، میگرنهای شدید و نداشتن پدر از کودکی رو برای خودش نعمت میدونسته.
9-یک چیز دیگه که باز هم امروز بهش فکر کردم این بود که ما مدام در حال تغییر هستم و این تغییرات ادامه پیدا میکنه تا وقتی که مرگ بیاد سراغمون.
منظورم از تغییرات همه چیز هست رشد ناخون، بلند شدن مو سر و بدن و یا تاس شدن، رشد کودک، پیر شدن حتی افکار ما و….و این یک معجزه است.
که به ظاهراهسته وآهسته اما مدام بودنش، اونو تبدیل به یک روند بسیار سریع کرده.
10- به امروز خودم عدد 6 رو از یک تا ده میدم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
امروز تولد دوستم بود. اسمش فاطمه است. چشمهایش سبز است. درست عین تیلههایی که از ممدآقا خریدهام. با هم رفتیم. با مهناز. رفتیم یک مغازه که همه چیزش آبی بود. تلفن قلکی دم در مغازه را دوست داشتم. اولش کلی عکس گرفتیم با تلفن، با آینه دم مغازه. یک خانم مهربان هم بود که به ما نگاه میکرد و میخندید. لابد ما را خیلی دوست داشت. بعد توی مغازه کنار کلی گلدان نشستیم. دیوارها پر از عکس فرشته بود. مثل همانهایی که در کارتون دیده بودم. خواب فرشتهها را هم میبینم بعضی وقتها. با دیوارهای فرشتهای هم عکس گرفتیم. املت خوردیم مثل همانهایی که مامان درست میکند. بعد فاطمه کیکش را فوت کرد. آرزویش را بلند نگفت. ولی به خدا گفتم کاری کند که همیشه بخندد. بعد با هم به همه مغازهها برویم و بستنی بخوریم. از فرشتههای دیواری هم خواستم آرزوی فاطمه را گوش کنند. میدانم گوش آنها تیز است. حتی صدای یواش فاطمه را هم میفهمند. بعد فاطمه من را بوس کرد. مهناز را بیشتر بوس کرد. خانم توی مغازه همش به ما لبخند میزد. آن آقای بغلدستیمان هم همینطور. فکر کنم از خندههای ما خوشش آمد. پدر میگوید مردم این روزها نمیخندند. ولی آن ها خندیدند. بهخاطر ما. کاش همه بخندند. فاطمه هم بخندد. بعد از فرشتهها خداحافظی کردم. موقع خداحافظی در گوششان گفتم تا کاری کند همه بخندند. او صدایم را شنید. دستهایش را جلوی صورتش آورد و گفت: آمین. بعد خندید. میدانم او مرا خیلی دوست دارد. فاطمه را هم دوست دارد.
سالواژهام، آگاهیست.
چکاری برای سالواژهام انجام دادم؟
در پایان روز با گوش دادن به یک فایل مراقبه، دوباره به خودم یادآوری کردم که نباید در ذهنمان بیافتیم و با نگرانی از آینده و ناراحتی از گذشته، آگاهی اکنون را از دست بدهیم. و ایمانمان را از دست بدهیم. چون من نمیتوانم هر چیزی را در زندگیم کنترل کنم. اضطراب از عدم ایمان است.
امروز چگونه گذشت؟
امروز، صبح بیدار شدم دلدرد داشتم. ورزش و مدیتیشن و تمرینات کششی را نتونستم انجام بدهم. تنها کاری که تونستم بکنم، خاندن ادامهی کتاب “شب هول” بود. تازه دارم میفهم ماجرا چیست؟ صد جمله هم آزادنویسی کردم. در وبینار شرکت کردم. همراه با استاد، از زبان خود خردسالمان نوشتیم. خانم علیزاده هم صحبت کردند. یک تولد کوچک خانوادگی هم برای خاهرم داشتیم.
از خوردن چه چیزهایی لذت بردم؟
شیرقهوه، ماهی شیر و کیک تولد. ماهی شیری که خوردم، من را یاد چابهار انداخت و غذاهای خوبی که آنجا خوردم. مردم گرفتار با جنگ گرفتارتر شدند.
چه چیزی ناراحتم کرد؟
جنگ در جنوب کشور در حالی که کاری از دستم برنمیآید. کشورمان ممکن است به زودی توسط بیگانگان اشغال شود. از سیاستهای اشتباه داخلی که کشور را به این روز انداخته است. آینده ما چه خاهد شد؟
چه تصمیمی گرفتم؟
تصمیم گرفتم همیشه کاغذ و قلمی همه جا همراه داشته باشم. تا افکار، احساسات و ایدههایم را در جریان روز فراموش نکنم.
https://t.me/armaghannevesht
۱. برای سالواژهات، خوددوستی، چه گامی برداشتی؟ خودم را دوست داشتم، اینکه چیز کمی نیست، خودم را دوست داشتم و وارد دانشگاه یوتویوب شدم و سر کلاسهای خمیر ترش حاضر شدم از اساتید مختلف در این حوزه کلی مطلب یاد گرفتم و عملی اجرا کردم و فردا نتیجهاش رو داخل فر میپزم.
۲. از یک تا ده به امروزت چند میدهی؟ چرا؟
به امروزم ۶ میدم، امروز غذای خوشمزه پختم، خمیر نان حجیم را بلاخره درست کردم با همه استرس و نابلدیم، ولی تلاشمو کردم.
۳. امروز چه کلاسهایی داشتی؟
کلاس نقد و بازخورد نوشتههای کلاس نویسندگی خلاق.
۴. از گفت و گوهای امروز چه اندوختی؟
اینکه بعد از مدتی نوشتن میتونم خیلی تغییرات قابل مشاهدهای داشته باشم.
۵. امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
هیچ😕
۶. امروز رفتی پیادهروی؟
نه، خیلی کم از خونه بیرون میام، ولی تو خونه ورزش اصلاحی انجام میدم.
۷. امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
لوبیا پلو با سالاد شیرازی.
۸. امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ فقط جنگ و آسیبی که به مناطق مختلف و مردم سرزمینم ایران وارد میشه.
۹. امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
با هیچکس، من با خودم بودم و اینو دوست داشتم.
۱۰. امروز چه واژه یا واژگانی در کانون ذهنت بود؟
چه سوال سختی برای امروز واقعا رو حالت هواپیما بودم.
۱۱. امروز دربارهی ساخت ابزارت چه خیالی بافتی؟
راستش خیال مینوشتم، نمیدونم چرا انقدر نوشتن روی برگه برام دشوار شده، در این یکماه و یکم گزارش نیک رو در گوشی تایپ کردم، و توی ذهنم میگم توی دفترم باز. اینو. بنویسم ولی جا سنگینی شدم و سمتش نمیرم.
۱۲. امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
با نوشتهی یکی از دوستان نویسندگی خلاق به گذشته پرت شدم و تصویر پسرها با موهای تیفوسی توی ذهنم اومد و دوستانم که دوست پسر داشتن و کمی راجع به این موضوع گارد داشتم اون موقع، عروسی نیما مسیحا که توی کامپیوتر طرح لبخند الجی دیدمش و مانی رهنما از ذهنم عبور کرد، چه دورانی بود داریم فسیل میشیم.
۱۳. امروز در وبینار نویسندهساز چه چیزی پررنگتر بود؟
امروز شرکت نکردم.
۱۴. فیلم چی دیدی؟
یه سریال بنام you که امروز به فصل دوم و قسمت دومش رسیدم.
۱۵. نشانی تلگرام را میگویی؟
بله چرا که نه، تازه متولد شده و یکماه و نیمهست.
https://t.me/pichesabz
-سالواژهام: تدریس.
-بیدار شدن.
-خواندن کتاب «فعالیتها و راهبردهای تقویت انشا و جملهنویسی». دیگر امانت مدیر.
-عکس گرفتن از صفحات تمرین کتاب.
-استراحت.
-کوبیدن و از نو ساختن داستانکِ چند هفته پیش.
-انتخاب بازیهای جلسهی بعد کارگاه.
-انتشار داستانک تو کانال.
-انتشار گزارش نیک.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
دیشب خیلی خواب دیدم ولی صبح یادم نیامدند. برای همین وقتی بیدار شدم، از شعرهای آقایی خواندم که اسمش یداله است. از دیشب کتابش را کنار بالشم گذاشته بودم. چون خوابهایم یادم میروند. یداله خوابهایش خیلی یادش میماند. آنها را مینویسد به چه قشنگی. واسه همین صدایش میکنند یداله رویایی.
گلویم هنوز درد است. انگار چند تا سنگ تویش گذاشتهاند. سنگین است. هی کشیده میشود. و هی سرفه میکنم و انگار توی گوشم چیزی راه میرود و توی گلویم چیزهایی حرکت میکنند. اما همین که میآیم تف کنم، در نمیآیند. ببخشید تف حرف بد است.
امروز خیلی حرف زدم. با پویا پیش هم که بودیم حرف زدیم. با ساجده و مینا ولی توی گوشی پیام دادیم. بیخ گوش هم حرف نزدیم. با مامان و لاله هم تلفنی.
با ساجده خیلی حرف زدیم. حرفهای آدم بزرگها. از همانها که توی اخبار میگویند. او بیشتر از من بلد بود. من هم یک جایی یک چیزهایی گفتم که از بقیه یاد گرفته بودم و … به نظر خودم هم درست بود. بابا میگوید که نباید هر حرفی که دیگران میزنند بزنی . میگوید آدم فکر دارد. باید ببینی، بشنوی، فکر کنی و بعد بر زبان بیاوری.
بعد هر دو با هم ترسیدیم. او گفت که خیلی میترسد. من هم گفتم که خیلی میترسم. چون میگویند که جنگ میشود از آن جنگهای توی تلویزیون. که سربازها با تفنگشان میآیند توی خیابان و کوچه . میآیند تو خانهمان و ما را میکشند. من دلم نمیخواهد کشته شوم. من مخصوصن دلم نمیخواهد پویا کشته شود. چون بچه است. پویا خیلی اوقاتش تلخ میشود اگر بشنود بهش گفتهام بچه. میگوید من شانزده سالم است. و هیچ به خرجش نمیرود که میگویم حتا من که چهل سالم است هم بچهام. داشتم میگفتم. چون دوستش دارم. دلم نمیخواهد او این چیزها را ببیند. ولی میبیند. چند ماه است که زیاد میبیند و مثل بابام و باباش پیگیر اخبار است. غصه میخورم. من تا وقتی کسی بهم نگوید و یادم نیاورد، فکرش را نمیکنم. تا نترسم. من دلم میخواهد تا وقتی که راستکی نمردهام، بگویم و بشنوم و بخندم. بنویسم و کتاب بخوانم و مهربانی کنم. و چیزهای خوشمزه بخورم. نه این چیزهایی که الان میخورم. الان گلویم درد میکند و اگر هرچه دوست دارم بخورم، مامان که بشنود، دعوایم میکند. ولی الان هندوانه قاچ کردیم و با پویا و احسان خوردیم و خنک شدیم. نمیدانم اشکالی ندارد؟ یعنی مامان دعوایم نمیکند؟
دلم میخواهد امروز بیشتر کتاب بخوانم. دلم میخواهد کتاب «قصههای من و بابام» را بخوانم. خیلی سال پیش بابا برای من و لاله خرید و اینقدر خواندیمش که نگو. از عکسها میخندیدیم. بعضی وقتها هم دلمان میگرفت. چند سال پیش دادمش به پویا.
راستی باید غذای فردا را هم بپزم. خورشت قیمه. خورشت قیمه دوست دارم. برای گلودرد هم خوب است. بلدم بپزم. بلد شدهام. نه میسوزم و نه میسوزانم. دلم نمیخواهد دل کسی را بسوزانم و وقتی کسی دلم را میسوزاند ازش عصبانی میشوم. و نمیدانم از کجا یک توپ ول میشود توی گلویم که کمکم از چشمم میریزد بیرون. حتا اگر نخواهم که بریزد، میریزد.
لباسها را هم شستم. با لباسشویی. خب این چیزها را یاد گرفتهام. اول بلد نبودم ولی کمکم یاد گرفتم. بابا همیشه میگوید «کار نیکو کردن از پر کردن است.» و من یادم میرود. مثلن یادم میرود که من باید توی سوال پرسیدن یواشیواش راه بیفتم و سوالهای خوب بپرسم. الهه بلد است سوالات خوب بپرسد. من میخواهم سوال پرسیدن را از الهه یاد بگیرم. الهه دلش میخواهد هرچه بلد است به آدم یاد بدهد. الهه میگوید همه بلد بودیم سوال بپرسیم، ولی از بس بهمان گفتند این را نمیدانی؟ اَخاَخ. آن را نمیدانی؟ پیفپیف. یا اینکه این چه سوالی است که پرسیدی و اینها یادمان رفته. البته که زشت است آدم هر سوالی را بپرسد. مثلن چرا دماغت گنده است یا چرا این جایت خال دارد؟ سوالات دیگر منظورم است. الهه میگوید باید سوالپرسیدن را هر روز تمرین کرد.
مثلن همین الان چه سوالی بپرسم؟
چرا یخچال هیچ صدایی ندارد و بی سروصدا کارش را انجام میدهد؟ کتکش زدهاند و گفتهاند ببر صدایت را؟
چرا گاهی صدای قاروقور از شکم یخچال میآید؟
چرا حوله با باد پنکه تکانتکان میخورد ولی من تکانتکان نمیخورم؟
پنکه اینقدر دور خودش میچرخد، سرش گیج نمیرود؟ من که بعد از چند دور چرخیدن، دیگر دست خودم نیست. تالاپی میافتم زمین.
پنکه اگر سرش گیج برود، میافتد زمین یا میخورد به سقف؟
https//t.me/ladanshayanfar
لادن خوش اسم و عزیز، چقدر قشنگ نوشتی واقعا لذت بردم،
چرا لادن قشنگ مینویسه ولی من نه اونقدر😄؟
چرا یخچالتون صدا نمیده ولی یخچال ما با اینکه کلا سه سالشه از هرجاییش که دلش بخواد صدا در میاره؟
چرا سوالها با چرا شروع میشن؟
آخ لادن عزیز منم اخبار گوش نمیدم، وقتی گوش میدم نمیتونم دیگه زندگی کنم، فکرم چلاق میشه.
متشکرم که نوشتی و من حالم باحال شد خوندمت.🌷🌟
گزارش نیک “1405/4/26” تیرماه. روز جمعه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
امروز کلهام را کچل کردم. به آجی گفتم همه را بزن.
آجی میگفت بزار باشه دیگه بسه.
اما من میگفتم نمیخاد بزن.
بعدم مراسم شستشو و گریه کردن. چون آب روی محل سوختگی پوست ریخته میشود شروع به سوختن میکند، اولش فریاد میزنم و بعد گریه میکنم.
دکتر گفت موقع حمام حتمن باید کیسه بکشید روی پوست. بعدم لای انگشتهاش یکییکی با لیف و کیسه بشورید که یه وقت قارچ نگذارد.
آجی از صبح زود بعد از دادن چایی مشغول من شد. تا ساعت ۱ ظهر سرپا بود.
چون پتوی زیرم عوض کرد و تشک مواج با دستمال پاک کرد و خشک کرد تا پتوی جدید زیرم بگذارد.
ظهر خابیدم. بعد از ناهار.
بخش کوتاهی از کتاب بچهها بازی نمیکنند خاندم.
یادداشتی در کانال هوا کردم.
نویسندهساز شرکت کردم.
چند باری سر زدم دیدم جایگاه گزارش نیک امروز نیست. به پشتیبانی پیام دادم. خاستم بخابم. این بار چک کردم دیدم گذاشته شده.
https://t.me/speechoff
صبح ساعت یک ربع به هشت بیدار شدم. بدو و پاورچینپاورچین رفتم پایین و لپتاپم را آوردم بالا. ساعت هشت باید فایل مشتری را تحویل میدادم، اما هنوز آماده نبود. لپتاپ را باز کردم و منتظر بالا آمدن سیستم شدم. ساعت هشت که شد، تازه فایل مشتری باز شد.
دیشب همه را تایپ کرده بودم، فقط ویرایش ظاهری و غلطهای نگارشی مانده بود. کار زیادی نداشت، اما به موقع هم نمیرسید. در نهایت با سیوپنج دقیقه تأخیر فایل را تحویل مشتری دادم.
یک چای خوردیم و با خواهرها راهی خانه شدیم.
و مشغول پاکسازی خانه از جنازه ساسها شدیم. ساعت دو، سه بعدازظهر بود که مامان گفت: «بسه، بریم خونه خاله که مهمونا همه اومدن، منتظرن، گرسنهشونم شده.»
و ما کار را رها کردیم و رفتیم خانه خاله، خانهی دیواربهدیوار ما.
خالهها بودند و دخترخالهها. آنقدر خسته و گرسنه بودم که نون و پنیر را کشیدم جلوی خودم و اولین نفر شروع کردم به لقمه گرفتن برای خودم.
بعد از خوردن آش و کمی حرافی با دخترخالهام، برگشتیم خانه. ده دقیقهای خوابیدم و بعد خودم را انداختم توی حمام. تمام جوراب و کیفها را با آب داغ شستم و در آخر خودم را به گوشی رساندم تا گزارش نیکم را بنویسم.
گزارش خاکسپاری ساسها.
https://t.me/meslenafas
26/04/1405
گزارش نیک 66
سالواژه: بیداری
نمرهی روز: ده از ده
گزارش آموختهها: به نیت واژهگستری از واژهدان استفاده کردم.❤️
1. به بهشت زهرا رفتم. نرسیده به مزار پدر، لباسم خیس شد. موهایم مثل پتویی ضخیم، تا نیمه های کمرم را گرم کرد. گلها را که پرپر کردم، از پدرم عذرخواهی کردم که از شدت تپش قلب و حالت تهوع باید زود بگردم، اما او با اپلیکشن اسنپ زد و بند کرد که من را بیست دقیقه بیشتر کنارِ خودش نگه دارد.
2. عصرگاه پرسش «چرا من خشمگینم؟» را دست گرفتم و به دنبالِ جواب، در حالت مدیتیشن، خاطره به خاطره گذشته را گشتم. خشمی شدید در خاطرهایی عبوس، حوالیِ نوجوانی، من را به قل و زنجیر کشید. احساسات به حدی بُرنده بود که توان ماندن در آن حال را از من گرفت. حسِ استیصال گاه به گاه این روزها را چقدر شبیه به همان حسِ عجزِ نوجوانیام دیدم.
3. در وبینار نویسنده ساز شاهین خان کلانتری شرکت کردم. به پیشنهاد استاد، کودکی هفت، هشت ساله شدم و از زبان او نوشتم. هالهی کودک، از پارک نوشت. او پروانهای را دید و میخواست از شدتِ شوق، به سمت آن بدود که بفهمد که بالهایش طرح دایره دارد یا خط خط یا اینکه اصلا به چه رنگ هستند؟ تکلیف آن پروانهی سفید رنگ که روشن بود. او از خنکی چمن نوشت و گربهی سیاهی که برای گنجشکها کمین گرفته بود، مردی که کنارش روی چمن به خواب رفته بود، بچههایی که روی ترامپولین تنهایی بالا و پایین میپریدند و به زمین که میرسیدند موهایشان هنوز در هوا بود.
4. از کودکی که در آمدیم در بخش دوم وبینار از الهه خانم علیزاده آموختم که آزادپرسی را به آزاد نویسیام دعوت کنم و پرسشهایم را زندگی کنم. مثلاً پرسشی در روز داشته باشم و مانند کشکِ خشکِ خوراکی آنرا بگذارم در گوشهی ذهنم خیس بخورد و لابهلای روزمرگی، مدام به پرسش برگردم و آن را سوال و جواب کنم که خوب؟ جوابِ من چه شد؟ هان؟ تا اینجای روز چه چیزی دستگیرت شدهاست؟ بگو.
5. تصمیم کبریِ دیگری گرفتم که هم بیشتر مدیتشنِ گذشته را تمرین کنم و هم گزارش نیکم را رأس یک ساعت خاص بنویسم. آخَر دیروز که نتوانستم آنرا بنویسم حسابی غصه خوردم.
6. راستی امروز هاله مشاهده گرِ لحظهی حال خوبی بود.
7. هاله این جمع را خیلی دوست دارد و من هم هاله را دوست دارم که این جمع را دوست دارد.❤️
جمعهست.
صبح ساعت ۸ با صدای زنگ باباجون بیدار میشوم. هراسان میپرم. از دیدن چهرهی پدر پشت آیفون حس شوق و شکرگزاری درونم سُر میخورد.
از همانجا میگوید: «خواب بودی ثمانهجان؟ زنگ زدم، در دسترس نبودی.»
در را برایش باز میکنم. راهی صحراست. درختان پستهاش را زیادتر از من دوست دارد؟ نه، اما زیاد دوستشان دارد. قدری استخوان مرغ دارم، میگیرد تا برای سگهای گرسنه ببرد. همیشه نگاهشان به دستان پدرمست تا از راه برسد و براشان بپاشد و آنها هم دمی تکان دهند.
تعارفش میکنم. تو نمیآید. میگوید صبحانه خورده است. میرود. میگوید: «ببخش دخترم. بیدارت کردم.»
خودم گفته بودم بیاید، چرا عذرخواهی میکند؟ چرا معذب میشود؟
چقدر نسل پدر و مادرم نجیب و مهربانند. اشکهایم منتظرند بیایند، دلم برای پیرشدنشان لرز میگیرد. اشکی میآید تا تسکینم دهد. نمیدهد.
مجید هنوز خوابست.
دخترم تهرانست. مسابقهی کانوپولو دارد. دریاچهی آزادی.
شنبه هم امتحان نهایی هندسه دارد.
دلم برایش جوش میزند.
آیهالکرسی مرهم میشود.
همانجا روی کاناپه؛ بعد از رفتن پدر، گزارشهای نیک بچهها را میخوانم. دل برداشتهام که هر کدام را که میخوانم پاسخی هم بدهم. حس نزدیکی دارم با بروبچ مدرسه. آنها را نمیدانم، من ولی خودم را عضوی از عضوشان میدانم.
حیف که قزوینم.
حتما اگر تهران بودم، قاطیترشان بودم.
اما شایدم نه.
خودم باید جنم داشته باشم.
چرا با کسی همگروه نیستم؟ با هم بخوانیم و بپرسیم و حداقل چند قدمی را به هوای هم و با هم برداریم؟
چرا؟
شاید از بس سرم در لاک خودم، میان کتابهایم و .. اینهاست؟
شایدم کسی را نشناخته بودم یا به خیالم نرسیده بود که گروه بشویم تا با هم رشد کنیم؟
این جدایی از کجا آب میخورد؟ خیلی از بچههای مدرسه با هم شبکه شدهاند و پیگیر هم و با همند.
غبطه میخورم و رد میشوم.
سروکلهی مجید پیدا میشود و میپرسد: « بیداری؟»
چه سوالی است؟
نگاهش میکنم.
میگویم برویم زعیم صبحانه بخوریم؟ استقبال میکند.
گزارشهای نیک بچهها نصفه میماند.
اما هر کدام را خواندم، پاسخ دادم.
هنوز دلم پیش گزارش ۶۴ خودمست.
نفهمیدم سرانجامش چه شد؟
تایید نشد؟
فرستاده نشد؟ من که فرستاده بودمش.
از تیررس چشمان شاهینبین شاهین عزیزمان در رفته است؟
نمیدانم.
اما از گم شدن، کلا کلافه میشوم. چه کالا باشد چه متن. حالا در کانالی که برای گزارشهایم درست کردهام. نوشتهام گزارش ۶۴ گم رفته است. نسخهای هم ازش ندارم که آنجا هوایش کنم.
بیخیال میشوم.
خانهی زعیم یکی از خانههای دوران گذشتهی شهر منست. با همان پلههای تودرتوی آجری و شیشههای رنگیرنگی که آنچنان تنگ هم نشستهاند که خیالت چندپر و چندرنگ در زمان پخش میشود. طاق اتاقهایش بلند و درختان بید و توت، پیریشان را روی دیوارهای خسته خالی میکنند تا چند صباحی بیشتر دوام کند عمر از سررفتهشان. و حوضچههای کوچکی که هرجا دلشان خواسته زیر آفتاب جاخوش کردهاند.
خاکش بوی نم باران میدهد. و گربههایش به خانه میآیند، عتیقهوار و فرتوت، بویی از بیصفتی نبردهاند. انگار وفا را از درودیوار خانه بو کشیدهاند؛ رام و مظلوم.
فضایش گرسنگیات را شدت میدهد.
ساعت دوازدهست که برمیگردم. تازه چشمانم میبیند که عجب خانه و زندگیمان روهم و برهم است. از شکمسیری است لابد که سابیدن را میآغازم.
اخبار جنگ سخت ملولم میکند و برای بچههای ایرانشهر و بندرعباس و مابقی بغضی میآید بست مینشیند و نمیرود. دست به دامن خدا میشوم که ایرانم را برهاند.
چند صفحهای از شرابخام، میخوانم. همزمان کتاب لمس و کتاب داستان رابرتمککی را در دست دارم.
کتاب بیلنگر، زبانآدم، …
همیشه چند ردیف کتاب نیمخورده دارم، که هیچکدام هم خیال تمام شدن ندارند.
مینویسم.
مینویسم.
نمینویسم.
مدتیست تصمیم دارم کار مدرسهرا جدیتر پیگیر باشم و خودم را پلهای بالاتر بکشم.
در پی وبلاگی هستم که تنها استارت خورده است و مابقیاش روی زمین خاک میخورد.
حرکت، حلزونوارست و مدام به خودم گوشزد میکنم که عجول نباش. دنبال نتیجهی فوری نباش.
وبینار را شرکت میکنم. الههعلیزاده همچنان الگو هست. از الگوبودن زنان مملکتم ذوقمرگ میشوم.
حجم کتابهایی که معرفی میشوند زیادست.
مشکلست که همهشان را داشته باشم.
اگر گزینهی قیمت را اگنور کنم، به دست آوردن نسخهی کاغذی زمانبرست. و اگر بخواهم برای هر ترجمه، نسخهای تهیه کنم، شبها کجا بخوابم؟
تلخست اما باید دلم را آویز نسخههای دیجیتال کنم.
غروبست، سامیه از تهران میرسد. از نتیجهی مسابقه و همتیمیهایش شاکی است. میگوید تنها گلی که زدهاند را خودش حواله کرده است و بچههای دیگر چرا مثل ماست بودند؟
دمق میگوید و میخوابد.
شب را با مامان بیرون میروم برای نماز. در کنار مامان که نماز میخوانم، انگار دخترکی پنجسالهام.
برمیگردم.
میخوابم.
کانالم
https://t.me/manesehchtgrh
باخوندن گزارشتون یاد پدر خدابیامرزم افتادم که صبح زود راهی مزرعهاش میشد ودر راه برگشت بهم سرم میزد وحتما باید چای تازه دم وپررنگ باقندفراوان نوشجان میکرد.
خدا به وجود نازنین پدرتون سلامتی بده .
اسم خانه زعیم و معرفیش برام جالب بود.
مدتی فکر منم همین بودکه کاش دربین دوستان ی هم نویس پیدا میکردم اگر مایل باشید بسیارمشتاقم دراین راه باهم همراه باشیم.
خیلی قشنگ بود. این جمله رو از ته دل هر روز حس میکنم: «همیشه چند ردیف کتاب نیمخورده دارم، که هیچکدام هم خیال تمام شدن ندارند.»
*از یک تا ده چه نمرهای به خودت میدی و چرا؟ نمرهی ۱؛ چون فقط عصبی بودم و گریان و نگران و خسته. هیچ کار مفیدی نکردم.
*از امروز چه نکتهای اندوختی؟ اینکه آدمیزاد ناتوانتر از آن است که خیال میکند.
*امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟ هیچ کتابی.
*امروز پیادهروی رفتی؟ خیر. فقط خوابیدم.
*امروز از خوردن چی لذت بردی؟ شیرکاکائو داغی که برای آرام کردن ذهن خودم درست کردم.
*امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ جنگی که دارد پیشروی میکند و آیندهای که خیلی مجهول است.
*امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟ تو این اوضاع مملکت جا برای رویاپردازی میماند؟
*امروز با کی تماس گرفتی؟ با مادر و پدرم که در بندرعباس زندگی میکنند و برایشان گفتم که نگرانی دارد پیرم میکند.
*امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ جنگ، موشک، زیرساخت، پل
*امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ به یاد عید نوروز افتادم و زمان جنگی که در بندرعباس بودیم. بدترین مسافرت عمرم بود. بیشتر از این قادر به نوشتن نیستم.
به مظلومانهترین شکل ممکن محکوم به قتل شدم!
دیروز تلویزیون باهوشمان، بیهوش شد. امروز طبیب خبر کردیم و همان دَم که به بالینش رسید نسخهی بلند و بالایی نوشت که هزینهی دارو و درمانش به اندازهی تهیهی نسخهی نویی از آن بود!
مظلومانه در گوشهای خودم را پنهان کرده بودم و در حالی که کتاب ورق میزدم، تمام حواسم را به صحبتهای طبیبِ تلویزیون دوخته بودم.
میگفت تلویزیونتان باید دو سه ساعت در روز روشن بماند و من با چشمهای متعجب و از حدقه بیرون زده در حالی که سعی میکردم به آنها نگاه نکنم، غرق شدم در خاطرهی روزهایی که همغذایِ من درون صفحهی جادویی تلویزیون به نمایش درمیآمد، به روزهایی که با فیلم آغاز و با مینی سریال پایان مییافت.
درست بود من محکوم و متهمِ ردیفِ اولِ این قتل غیر عمد بودم.
هنگام ناهار مازوخیسم درونم به شدت فعال بود و خودآزاریام را با دیدن دوبارهی فیلم «آشپزخانهی عالی هندی» در گوشی، به اوج رساندم. فیلمی پر از «خشونت از نوع روزمرگی».
کارگردانش را باید بوسید، چون به چیزی پرداخته که دغدغهی بسیاری از زنان از جمله خودم است. اینکه چگونه چیزهایی که «وظیفه طبیعی زن» خوانده میشود میتواند در طولانی مدت دیوانهکننده باشد. حس فرسودگیِ زنِ داستان را خیلی خوب حس میکردم. قورمه سبزی آغشته به عطر خشم در فضای ضد فمینیستی را پایین میدادم و فکر میکردم. چقدر دلم میخواست حسابی به شوهرش سیلی بزنم و وای نگویم از پدرشوهرش که حتی مسواکش را هم این دختر نگونبخت به دستش میرساند. خلاصه حسابی حرص خوردم و قضیهی تلویزیون را فراموش کردم.
زمان قطعیِ دو ساعتهی برق امروز دقیقا همزمان بود با ورزشِ من. با تشویقهای پرحرارتِ ادارهی برق یک ساعتی با عصبانیت رکاب زدم و منتظر پست شدن حلقهفیلمی شدم که دو ساعت تمام، روی ۴۵ درصد گیر کرده بود.
چیزی به خاطرم رسید، دیروز بعد از وصل شدن برق دیگر تلوزیون روشن نشد.همین بود! متهم اصلی را پیدا کردم.
تمرین امروز نویسندهساز را دوست داشتم، رفتم به حالوهوای سمیرای ۷ ساله و با همان حس نوشتم و نقاشی کردم، بعد آن را در کانال تلگرامم هوا کردم، بچههایم ببینند چه میگویند؟ نمیدانند جریان چیست.
از آسمان لذت بردم و از لحظهی فروافتادنِ مِهر به مُهر عکس گرفتم و در اینستاگرام هوا کردم.
https://t.me/samiraneshanifar