گزارش نیک ۷۴: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«گویا این‌طور تصور می‌کنیم که هر چه کامل‌تر به نظر آییم، هر چه بی‌نقص‌تر، بیشتر دوست داشته می‌شویم. در واقع عکس آن بیشتر احتمال دارد که درست باشد. هر چه بیشتر مایل باشیم ضعف‌های خود را در مقام انسان بپذیریم، دوست‌داشتنی‌تر خواهیم بود.»
 -اورت شوستروم

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | محبوبه نیری | بهار اخوت | محبوبه صداقتی |


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب


عضویت در گروه تلگرام وبینار نویسنده‌‌ساز

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

9 شهریور 1403

9 شهریور 1403

22 اردیبهشت 1396

22 اردیبهشت 1396

29 اردیبهشت 1397

29 اردیبهشت 1397

105 پاسخ

  1. چهارم مردادماه

    ساعت بیداری: ۵ صبح
    صبحانه: خوردم
    استراحت: کردم
    غذای خوشمزه دمپختک دخترم را خوردم.
    دو ساعت از فیلم «تانگوی شیطان» را دیدم؛ تمام شد، بعداً نظرم را می‌نویسم. داروها هم سر ساعت به معده تحمیل شد.
    مادرم هنوز در کشور دشمن است و من از اینجا پیگیر کارهایش هستم؛ حتی دزدی از خانه‌اش هم او را به بازگشت راضی نکرد.
    وبینار استاد کلانتری مثل همیشه پر از کلمه، موسیقی و داستان بود؛ کنار آدم‌های آشنا-ناشنا.
    جمله امروز: «سنت نیست؛ ترس از جهش است که آدم را محافظه‌کار می‌کند.» ـ اسماعیل نوری‌علا
    حس امروز: منتظر روزهای بهترم.

  2. رخدادک نویسی
    ( برای اینکه نور به دلِ استاد ببارد ):

    امروز وقت دکتر زنان داشتم. هراَزگاهی برای معاینه و سونو نوبت میگیرم و مراجعه میکنم.
    حال و هوای مطبِ پزشک زنان و زایمان، با پزشکان دیگر متفاوت است. کمتر مراجعه کننده ای، از بیماریش شکایت میکند. اکثرا با شکم های برآمده، انتظار مسافران کوچکشان را می‌کشند و گاهی آنقدر باهم گرم صحبت و تبادل تجربیات میشوند که گویی سالهاست که آشنای یکدیگرند.
    البته برخی هم چشم انتظار یک معجزه اند تا صدای گریه نوزادی، سکوتِ چندین ساله ی خانه ی سوت و کورِشان را بشکند.
    ساعت حدودا ۹صبح است و در انتظار نوبت، خودم را با گوشی ام سرگرم میکنم.
    دختری جوان که گونه هایش از شادابی و سرزندگی سرخ بود و لبهایش از خنده یک دَم فارغ نمی شد، در صندلیِ کناری من در انتظار نشسته بود.
    سرِ صحبت را که باز کرد، گفت که برای مراحلِ آخرِivf آمده. خواستم دلداریش بدهم و حتی به بی دغدغه بودنش غبطه خوردم. اینکه زیر بارِچنین پروسه ی پیچیده ای با آنهمه مرحله و دارو و آمپول و ریسک های مصرف داروهای هورمونی رفته و روحیه خود را حفظ کرده، برایم جالب بود.‌ چانه اش که گرمِ صحبت شد گفت که یک پسر هفت ساله دارد. برایش خوشحال شدم که بلاخره در حسرت بچه نخواهد ماند. اما بیشتر که سُفره دلش را پیش من پهنتر کرد، متوجه شدم که رَحِم اجاره ایست.
    قضاوت کردن، غیرمنصفانه ترین کار دنیاست. ما درد ها و غم های دیگران را نچشیدیم و با کفش های آدم های دیگر راه نرفته ایم. بیشتر که زندگیش را رویِ داریه میریخت، گفت که بابت این کار هشتصد و پنجاه میلیون تومان برای سال ۱۴۰۵ گیرش می آید. حتی در طول این پروسه برای هر آمپولی که به شکم، بازو یا عضلات باید تزریق کند، فاکتور میگیرد و جداگانه هزینه دریافت می‌کند. به نظرش پولِ درشتی است و کلی نقشه برایش دارد. آرزوی تبدیل ماشین پراید به ماشین بهتر. تامین شدن هزینه برای عمل های زیبایی و پیکر تراشی و دیگر هزینه ها. بازهم حق قضاوت به خودم نمی‌دهم. انتخابش است. اصلا من که باشم که…
    صحبتمان که گل می‌کند، دخترکِ بشاشِ قصه ی ما، از شوهرش گفت و اینکه این نقشه ها را باهم کشیده اند. آب سردی بر پیکره ام ریختند. خواستم بگویم اصلا من که باشم که ؟
    اما چطور ممکن است؟ چطور می‌شود که یک مرد از همسرش چنین درخواستی کند؟ گیریم که ناتوان است و لَنگ یک لقمه نان. گیریم حتی با نان کارگری هم زندگیش نمی چرخد. اما نه. قصدم ندارم کُلاهم را قاضی کنم اما به این می اندیشم که مگر ivf قرار نبود پله آخر درمان ناباروری یک زوج نااُمید باشد؟ اصلا قبول.عینک روشنفکری میزنم.
    گاهی رحم اجاره شدن، انتخاب یک دخترجوان برای رسیدن به آرزوهایش یا مادرِ سرپرست خانوار برای چرخاندن چرخِ زندگی کودکانش است. اما رویای داشتن ماشین بهتر، برای شوهری که چهار ستون بدنش سالم است نه. قضاوت باشما.

  3. گزارش نیکِ امروز

    امروز، پیش از آنکه درد ریشه بدواند، صدای آرام تنم را شنیدم. به‌موقع دست به درمان بردم و روده‌ها، پس از روزهایی بداخلاقی، دوباره خوش اخلاق شدند. سبکی، آهسته به جانم بازگشت و نگرانی‌های ذهنی هم پس از سه روز برطرف شد.
    واقعن فلان به شقیقه هم ربط دارد.

    امروز دانستم که گاهی اندوه، از تن برمی‌خیزد و تا اندیشه بالا می‌آید. وقتی گرهی در جسم باز شد، دل نیز اندکی نرم‌تر تپید و جهان، مهربان‌تر از چند ساعت پیش به نظر رسید.

    امروز، گرهی از کارهای بانک نیز گشوده شد. آنچه دیروز دیوار می‌نمود، امروز دری شد که با پیگیری و گفت‌وگویی آرام با کارمند مهربانِ بانک، باز شد.

    امروز، پیک نیز از راه رسید و بسته‌های پستی، پس از روزهایی انتظار، در آستانه خانه نشستند. گاهی شادی، نه در بزرگی هدیه، که در صدای زنگ در، در گشودن آرام یک جعبه، و در بوی کاغذی است که سفری بلند را پشت سر گذاشته است. موقع آنباکس از شدت شوق انگشتم را بریدم.

    امروز، جمله‌ای کوتاه از دل سکوت نوشتم و آن را به آبِ جاری کلمات سپردم. در کانال تلگرام منتشر شد، شاید رهگذری در ایستگاه خستگی، آن را بخواند و اندکی سبک‌تر به راه خود ادامه دهد.

    امروز به سکوت دوستی که سه روز است ساکت شده، سین می‌کند ولی جواب نمی‌دهد، هجوم نبردم. برای بازگشت، اگر در تقدیر باشد، راهی باز گذاشتم. آموختم که انتظار، وقتی با احترام همراه باشد، از جنس اسارت نیست، از جنس اعتماد است.

    امروز خواستم دست‌هایم چیزی تازه بیاموزند، حرکتی با ورق‌ها، تا انگشتان، به جای شمردن ساعت‌های سکوت، ریتم دیگری از زندگی را تمرین کنند.

    و امروز، میان همه این‌ها، هنوز توانستم بخندم. خنده‌ای ساده، که نشان داد هنوز چراغی درون خانه دلم روشن است. ( علت خنده، دیدن صورت لیس زدن هر دو گربه‌هایم همزمان و با یک ریتم همسان بود.)

    اگر بخواهم امروز را در یک جمله به یاد بسپارم، می‌نویسم:

    امروز، گره از تن گشودم، گره از کار گشودم، در را به روی بسته‌هایی که از راه رسیده بودند گشودم، کلمه‌ای را به دست باد سپردم، و گره‌ای از دل، و دانستم که روزهای نیک، همیشه با اتفاق‌های بزرگ آغاز نمی‌شوند، گاهی از یک تصمیم به‌موقع
    ( پیشگیری از یبوست در کمین)، یک پیگیری آرام، زنگ یک پستچی، نوشتن جمله‌ای صادقانه، و نفسی سبک، متولد می‌شوند.

    کانال تلگرام من :
    https://t.me/draliandishmandir
    بایگانی رویا‌ها/ علی اندیشمند

  4. سلام گزارش نیک من البته الان نیک نیس
    _از دل درد صبح تا حالا به خودم پیچیدم کسی انگار هعی میکوبید تو دلم و روی تخت غلت میزدم تا آرام بشه نشد.
    لابه لای غلت زدنا فیلم می دیدم حرفای جالبی زد دوست داشتم بگم و برا خودم یادداشت کردم و اینجا بنویسم :حالا ایمان اعتماد به چیزی که بهش امید دارم و اطمینان به چیزیه که نمیبینم کسانی که به من باور داشته باشن به رستگاری میرسن .
    از این کلمات فهمیدم شخصیت خبیث است. و برای خودم غیر از فیلم یک کارکتر ساختم .
    لذت بخش ترین های زندگیم الان نویسندگی و نقاشی.

  5. گزارش نیک| از بدحالی به خوش‌حالی

    تهران این روزها دوباره دارد مرا تهران‌جویده می‌کند. موجودی شده‌ام که از زیر پتو فقط برای شارژ کردن گوشی بیرون می‌آید. هر روز کمی بی‌حوصله‌ترستان از دیروز. انگار به بیماری مزمنی مبتلا شده‌ام به نام حال‌نداریتِ پیشرفته.

    دو روز است نسخه‌ی صوتی تله‌ی شادی راس هریس را گوش می‌دهم تا شاید شادی را از لای فصل‌ها بیرون بکشم. شادی اما ظاهراً اهل کتابخانه نیست، آدرسش جای دیگری است.

    یکی از دنبال‌کننده‌ها مدت‌ها بود اصرار می‌کرد: «باید ببینمت.»
    من هم با قیافه‌ی یک پتوزیستِ تمام‌وقت و بی‌میلی کامل، قرار را در مجتمع آ.اس.پ گذاشتم؛ فقط برای اینکه بعداً وجدانم نتواند علیه من شکایت کند.

    رسیدم رستوران، یهو دیدم صاحب رستوران یکی از رفقای قدیمی خودم است. خبر نداشتم اینجا هم شعبه زده. گفتم:
    «عجب! من هم با یک دوستم اینجا قرار دارم.»

    چند دقیقه بعد دوستم از راه رسید؛ دوستی که تا آن روز فقط در سرزمین اینترنت وجود خارجی داشت. بغلش هم چند جعبه شیرینی.

    گفتم:
    «این‌ها چیست؟ جشن کودتاست؟»

    گفت:
    «نه، من شیرینی‌های این رستوران را تأمین می‌کنم. شغلم شیرینی‌پزی است.»

    همان لحظه مغزم وارد مرحله‌ی اتصال‌سوزی شد.

    گفتم:
    «یعنی شما دو نفر همدیگر را می‌شناسید؟»

    زدند زیر خنده.

    گفتند:
    «حدود سی‌وپنج سال است! دخترخاله و پسرخاله‌ایم.»

    یعنی من تنها کسی بودم که از این فامیل‌بازیِ بین‌المللی خبر نداشت. از قبل با هم سورپرایزستان راه انداخته بودند که مرا از غار پتویی بیرون بکشند.

    بعد نشستیم. حرف زدیم. آدم‌ها را تماشا کردیم. به قیافه‌های عبوری خیره شدیم. چند تا داستان بی‌صاحب ساختیم. چند بار خندیدیم.

    و دیدم حالم، بی‌سر و صدا، از جایی که فکرش را نمی‌کردم برگشت.

    نتیجه‌ی تحقیقات امروز:
    گاهی برای پیدا کردن شادی، لازم نیست کتاب‌های شادی را زیرورو کنی.
    شادی، آن بی‌ادب، معمولاً لای کتاب قایم نشده است.

    بلند شو.
    کتاب را ببند.
    پتو را طلاق بده.
    از خانه بزن بیرون.

    شاید شادی همان گوشه‌ی شهر، پشت میز یک رستوران، مشغول خوردن شیرینی با دخترخاله‌اش باشد.

  6. سلام سلام
    کارهای نیک امروزم :
    آزاد نویسی
    انجام کارهای خانه
    خواندن یکی از داستان‌های چخوف
    دیدن فیلم
    رفتن به پارک
    انجام دادن یک کار که به تعویق انداخته بودم

  7. نیک
    برای سال واژه‌ام پیوستگی؛
    امروز خواندم و نوشتم مثل هرروز .
    پیاده روی مفصلی داشتم صبح در استخر و غروب در کوی و برزن.
    مقدار بی‌مقداری نرمش‌های کششی برای تسکین درد گردن و دست و پا و سایر بخش‌هاي جغرافیای وجود…
    امروز صفحات صبحگاهی را پاس داشتم، به هزار و اندی کلمه.برگی از خاطرات آن دورها را نوشتم. رفت در نوبت بازنویسی.
    روی نجوای «زنگ نقاشی» کار کردم. بعد از دوهزار بار بازنویسی حالا آماده انتشار است.
    ناهار مهمان داشتم.جای همگی خالی
    غروب دو داستان کوتاه خواندم:
    -«چرخه» داستانی تمثیلی به قلم مدیا کاشیگر از کتاب وسوسه که صبح شاهین کلانتری در وبینار خوانده بود. و من بعد از خواندن آن مشتاقانه ضبط شده وبینار را برای توضیحات استاد شنیدم.
    -«رئیس‌جمهور» از مارک تواین این یکی طنزی گزنده داشت .
    از خواندن هردو لذت بردم باشد که سرسوزنی هم آموخته باشم.
    بیست صفحه با احمد محمود احوال «همسایه‌ها» را پرسیدم.
    بیست صفحه از «شب یک شب دو» با جلوه‌ای دیگر از بهمن فرسی محشور شدم.
    به خودم برای کوشش مجدانه در امر خود مراقبتی چنان که گفتیم و شنیدید ۷ و نیم می‌دهم از ده.

    آدرس تلگرام:
    https://t.me/Mitra_Nevis39

    میترا رستگاران
    #گزارش_نیک

  8. سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ گلو دردم هنوز بهبود نیافته‌است. به ویژه شب‌ها بیشتر اذیتم می‌کند. دیفین هیدرامین و سِرم شستشو قره‌قره می‌کنم؛ تا ببینم چه می‌شود.
    _ یکی از مواردی که این روزها پای مرا روی زمین نگه‌می‌دارد، نوشتن همین ” گزارش نیک” است. در بین دغدغه و دلشوره‌هایی که دارم ابزار مناسبی است برای تعامل با واقعیت‌های زندگیم. همچنین کمک می‌کند تا از عادت‌های مفید خود غافل نشوم.
    _ سعی کردم در مورد چالش‌های موجود اندکی بنویسم تا ذهنم نظم گیرد.
    _ به قدر کافی آب نوشیدم.
    _ اندکی لا‌به‌لای دغدغه‌های ” آناکارنینا” پرسه زدم.
    _ با مدیرم در مورد تصمیمات احتمالیم در آینده‌ای نزدیک صحبت کردم.
    _ برای شام خوراک لوبیا پختم.
    _ با دوستی گپ زدم.
    _ احوال مادر را پرسیدم.
    _ به موقع به بستر رفتم و خواب کاملی داشتم.

  9. گزارش نیک
    برای سال واژه‌ام پیوستگی؛
    امروز خواندم و نوشتم مثل هرروز .
    پیاده روی مفصلی داشتم صبح در استخر و غروب در کوی و برزن.
    مقدار بی‌مقداری نرمش‌های کششی برای تسکین درد گردن و دست و پا و سایر بخش‌هاي جغرافیای وجود…
    امروز صفحات صبحگاهی را پاس داشتم، به هزار و اندی کلمه.برگی از خاطرات آن دورها را نوشتم. رفت در نوبت بازنویسی.
    روی نجوای «زنگ نقاشی» کار کردم. بعد از دوهزار بار بازنویسی حالا آماده انتشار است.
    ناهار مهمان داشتم.جای همگی خالی
    غروب دو داستان کوتاه خواندم:
    -«چرخه» داستانی تمثیلی به قلم مدیا کاشیگر از کتاب وسوسه که صبح شاهین کلانتری در وبینار خوانده بود. و من بعد از خواندن آن مشتاقانه ضبط شده وبینار را برای توضیحات استاد شنیدم.
    -«رئیس‌جمهور» از مارک تواین این یکی طنزی گزنده داشت .
    از خواندن هردو لذت بردم باشد که سرسوزنی هم آموخته باشم.
    بیست صفحه با احمد محمود احوال «همسایه‌ها» را پرسیدم.
    بیست صفحه از «شب یک شب دو» با جلوه‌ای دیگر از بهمن فرسی محشور شدم.
    به خودم برای کوشش مجدانه در امر خود مراقبتی چنان که گفتیم و شنیدید ۷ و نیم می‌دهم از ده.

    آدرس تلگرام:
    https://t.me/Mitra_Nevis39

    میترا رستگاران

  10. مصمم‌بودن واژه‌ی سال.
    چرخی زدم در دوره.ی جملنده.
    کلی ذوق‌مرگ شدم از تشکیل گروه کتاب‌بازی با جمعی از دوستان زیبا.
    قرار شد کتاب سنگ صبور خوانده شود.
    و دوره‌ی رمان‌جا را گردیدم و حیف خوردم که بهره‌ی چندانی از آن نبرده‌ام.
    وبینار قرار شد جمله‌ی هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم را ادامه بدیم که من چندتاش را به اشتراک می‌گذارم.
    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که چقدر سخت است و این سختی را چگونه باهم و بی‌هم به دوش‌هامان کشاندیم تا خرّه‌کش روزگاری شدیم که سکوت را حکم می‌کند.

    هیچ‌گاه به یکدیگر از درد دریا نگفتیم، از این‌که آینه آسمان‌بودن چندان هم‌ آسان نیست. هربار خود را با ذوقی کودکانه تا ساحل خزررنگ و نیلگون کشاندیم و آرام مبهوت موج‌هایی شدیم که شاید ناآرامی‌اش از درد بود و چاره می‌خواست.
    مگر چاره‌ای بلد بودیم برای آینه‌ی بی‌ترک دریا؟
    دریا ترک برنمی‌دازد هیچ و در چشمانم دریا را با آسمان توفیری نیست.
    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم از خستگی شانه‌های عمر. شاید به خیال‌مان عمر، رونده‌ی خستگی ناپذیرست. می‌رود تا یکباره از تن درآید.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم از شب‌هایی که خیال روزشدن نداشتند و ما زور می‌زدیم تا شب، شب بماند.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم از چاشت‌گاه‌هایی که دل‌‌هامان بوی سبزاله‌های دشت‌های گیلان را می‌خواست تا مبادا گوشه‌ی دل‌مان ناسپاسی جان بگیرد و دل‌خور شویم از ساعت‌های با هم‌بودن.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم از کوچه‌های کودکی‌هامان. تا یاد گذشته دستان‌مان را از گرمی نیندازد و رها نشویم از هم در وقت‌های بی‌کسی.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم کاش سایه بیاید، تا نترسد خورشید و قهر نگیرید چشمان تابناکش را، تا جمع کند کوله‌بار تشعش را از زندگی‌هامان.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم، بچه‌ها ناب‌ترند، تا بمانیم در کودکانه‌هامان و بچگی کنیم. تا خیال بزرگی از کله‌هامان نپرد و بمانیم در تالاب دنیای بچگی.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که درد دارد ریشه می‌دواند در میان‌مان تا مبادا ترک بردارد دل‌های بی‌بست‌مان از هم. تا مباد ریشه‌های درد ریشه‌ی بودن را در ما کنده کند و داغ نبودن‌هامان از پامان درآورد.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم بمان، نخواستیم به نماندن بیندیشیم و هراس داشتیم از رفتن‌های بی‌برگشت. به خیالات‌مان ماندنی می‌ماند و رفتنی، نیاید به‌کار.

    هیچ‌گاه به یکدیگر از غصه‌های پدر نگفتیم، ترسیدیم لب که باز کنیم تن‌مان بسوزد و جرعه‌جرعه از چشم‌های سرخ‌مان فواره بزند و عطر پدر بپرد از هوای بودن‌هامان.

    هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم از خستگی، تا شاید تن خط بطلانش را روی درماندگی‌هامان بلغزاند و پاازپا نیندازد و راه باشد و بی‌خستگی.

    هیچ‌گاه به یکدیگر از عشق نگفتیم تا تشنگی محبت از لب‌ها‌مان پر نکشد و سیراب نشویم از عشقی که درون‌هامان را شعله‌ور می‌کند بی‌خاموشی.

    هیچ‌گاه به یکدیگر از این نگفتن‌ها نگفتیم و چقدر سخت است همین نگفتن‌ها.

    به علت قطعی اینترنت تا ابان موفق به ثبت نشده‌ام. امید به لطف استاد.

  11. گزارش نیک ۳۴ من شنبه ۳ مرداد ماه ۱۴۰۵
    سال واژه: کودکانه درخشیدن

    ۱. بیداری ۵ صبح و نوشتن صفحات صبحگاهی

    ۲. فردا روز فوت خواهرم میتراست و از امروز کسی قلبم را می‌فشارد و در کل روز چشمانم به اشک نشسته از یادآوری خاطرات. در مرگ عزیزان هر چند عاشق  تداعی‌هایم، اما گاه آرزو می‌کنم کاش تداعی وجود نداشت. که کشتی جانمان با این شدت به گل نمی‌نشست.

    ۳. انجام دولینگو ترکی استانبولی

    ۴. شنیدن سه بخش از دوره‌ی مدار ثروت دکتر کاویانی برای بهتر شدن حالم با نت‌برداری.

    ۵. جستجو در طاقچه برای کتاب  تمرین کتابنقدم.

    ۶. تمرکز نداشتنم و یادداشت روزانه نوشتنم برای بهتر شدن حالم. کمی اثر دارد. اما موقت است.

    ۷. گرمای هوا به ۳۶ درجه رسیده که بالاترین حد در این مدت است و جواب ندادن کولر و عرق ریختن و عصبی شدن از قطع یک ساعته و آب‌پز شدن.

    ۸. نویسنده‌ساز و نوشتن تمرین محبوبم ادامه نویسی که خاطره‌ای را در من جان می‌بخشد که نوید یک داستان کوتاه است در مورد احترام نگذاشتن به حد و  مرز دیگران و عواقب‌ش. که عنوان آن : هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که… بعد از آن خواندن داستان «چرخه» از مجموعه داستان وسوسه مدیا کاشیگر که روش نگارش آن زبان ابزار است و معرفی کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند بیژن نجدی که زبان گوهر است و داستان پایانی آن را خواندن. و معرفی فیلم «اینک آخرالزمان» بعنوان نمونه‌ی آن. مجددن ادامه نویسی با جمله: باید سرش فریاد می‌کشیدم… که باز هم یادآوری خاطره‌ای و پیرنگ داستان کوتاه دیگری شد. اشاره به دوره داستان کوتاه ۵ و ارسال بهترین‌های شرکت‌کننده در سایت که من هم در این دوره شرکت کرده‌ام و امیدوارم جزو آن‌ها باشم. از فردا باید دوباره‌نویسی کنم. اعلام دوره داستان کوتاه ۶ و توضیحات دوره. و بعد پاسخ به سوالات بود که «روایت خونسرد» توضیح داده شد و بهترین نمونه آن کتاب‌های ارنست همینگوی است. داستان ۱۰ جلدی آنتوان چخوف که ۴ جلدی آن نیز موجود است برای نوشتن داستان کوتاه بهترین نمونه بودنش و استاد کلانتری عزیز چند کتاب معرفی کردند که کتاب «شرق بنفشه» شهریار ماندنی پور بعنوان بهترین نمونه داستانی زبان گوهر که او اولین کسی است که این سبک نوشتن را در این کتاب ارائه کرده است. خیلی وقت پیش خانده‌ام و در لیست دوباره خانی‌ام جای گرفت.

    ۹. شرکت در اجرای کوچینگ زنده با منتوری صادق کوهکن موجب از دست دادن وبیکار شد که بعد بشنوم.

    ۱۰. ساعت ۲۰ همزمانی دو جلسه‌ی کوچینگی که وبینار «حضور، زمان» از مهدی حسینی انتخاب‌م بود که در مورد زمان کرونوسی و کایروسی بود که در وبینار های الهه جان علیزاده به آن پرداخته بود و برای من تکرار خوبی از منظر کوچینگی و استفاده در جلسات بود و دو ساعت و نیم شیرینی بود با بیش از چهار صفحه نت‌برداری و وبینار محمد حجار با عنوان «متخصص پنهان» را از دست دادن.

    ۱۱. ساعت یازده به رختخواب رفتن و تاساعت دو پشه‌های خونخوار شمالی با قساوت به جانم افتادند و از دست و پا و صورتم کندند و خون خوردند و اجازه خوابیدن ندادند و موجب شدند بنشینم و سه بخش از سریال مترسک جنایی _ معمایی معرفی شده در سایه نگار و نقد آینده جلسات پنجشنبه زهرا بیت سیاح را ببینم و قاتل زنجیره‌ای آن اعصاب خرابم را حسابی با قتل‌های بیرحمانه دخترکان مدرسه‌ای در هر بخش خراشاند و کند و بیرحمانه کنده شده ها را برد اما خوابم نبرد که نبرد.

    ۱۲. نمره به روزم ۶ بود که نه درس خواندم و کتاب آنگونه که هر روز می‌خانم فقط پنج صفحه از نزدیک ایده را خواندم که چون حضور ذهن نداشتم ولش کردم.

    ۱۳. بدلیل حال ناخوبم یک ساعتی اینستاگردی و یوتیوب‌گردی کردم که حالم را بدتر کرد.

    لینک کانال تلگرامم:   

    https://t.me/mahro1402

    و لینک سایتم:        mahnazrouhani.ir

  12. ۱۴۰۵/۰۵/۰۴
    گزارش نیک۷۴🐌❤️
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.

    ۱- در سالن اداری کارخانه ی روی به روی اتاقم، خانه ی بهداشت کارگری، یک گلدان پتوس روی طاقچه است. امروز هم آب روی گل پتوس اسپری کردم و به آن آب دادم.
    ۲- دو هفته است که سرویس ایاب ذهاب مناسب نداریم. پیگیر گذاشتن یک ماشین مناسب شدم.
    ۳- سوار ون کارخانه که هیچ شباهتی به سرویس ندارد نشدم. با مدیرعامل، مدیر کارخانه، مدیر منابع انسانی، مسئول لجستیک صحبت کردم. در حیاط کارخانه نشستم و به زیبایی ماه نگاه کردم. مدیر کارخانه گفت که برایم یک ماشین تا اسلام شهر بگیرند. در راه زیبایی ماه🌖، دلداریم داد.
    ۵- شب از ساعت۲۲:۱۵ گذشته، به خانه رسیدم، زیر اندازم را برداشتم و به پارک با صفای کنار خانه یمان رفتم. چند آرزو 🧞‍♀️🧞🧞‍♂️به جعبه ی آرزوهایم اضافه کردم. دوستم را در پارک دیدم. ذوق کردم. او کنار من نشست. به او گفتم دراز بکشد و کف پاهایش را روی چمن بگذارد. دوستم بلال خواست. با هم بلال خوردیم. تازه شدم. سبک شدم. از زیبایی ماه، آسمانِ شب، ابرها و درختان و چمن احساس خوشبختی کردم. ❤️
    ۶- این جمع ❤️وبینارهای روزانه 🐌، مهربانی و بخشندگی شاهین خان❤️❤️❤️ و نوشتن سوخت زندگیِ من است. ❤️

  13. درس خوندم. همش حواسم پرت میشد. به زور تونستم ۲ فصل بخونم. موقعی که درس میخونم هیچ کار دیگه ای نمی‌تونم انجام بدم. حتی نشد که زبان بخونم. مقداری نوشتم ولی کلاف حرفا تو سرم پیچ میخورد و بزرگ‌تر میشد. برگشتم سر پی‌دی‌اف جزوه با تمرکزی که همش از دستم فرار میکرد نصف فصل سوم رو خوندم.
    نویسنده‌ساز رو رفتم تمرینو انجام دادم. اسم‌هایی که نبودن الان بازم هستن. خوشحالم.

  14. شب نا آرام بودم هوا آتشین بود از همه جا گرمی می بارید انگار گرمستان دارد سلاح های خود را آزمایش می کند.
    این جاست که به یاد شعر آن شاعر عرب افتادم که می گفت:
    ای شب دراز پایان یاب!… شب واقعا دراز است اگر برای مان سخت بگذرد.
    صبح می دمد و پرندگان به پیشواز آن مجلس ترانه خوانی بر گزار‌ می کنند واز کار خود خسته نمی شوند. گویی چنین می گویند: بیا‌که این شب ها ما را می کَشد و می کُشد تو ای نجات بخش با نسیم های سرد ات ما را رهایی بخش!
    امروز به خودم از ده همان چهار را کافی می دانم مطابق تقسیم اوقات وقت را بخش بندی نکردم برنامه ها در سمت درست قدم بر نداشتند.
    سنگ اول گر‌نهد معمار کج. تا سریا می رود دیوار کج
    اولِ روز که کجی آمد تا آخر روز چه کجی های نیست که با خود نیاورد.
    خوب شد که در کلاس وبینار روزانه شرکت کردم و اندکی بیاساییدم نوشتن هر چند پرت و پلا حالم را خوب می کند شاید به این خاطر باشد که با نوشتن مشکلات به کوچک بودن آنها پی می برم.

  15. سال‌واژه: تداوم

    ـــ وبینار امروز به آزادنویسی در بخشِ نخست و پایان کلاسی ختم شد. و همچنین معرفی و‌خانش داستان کوتاهِ «چرخه» که به راستی به طرز عجیبی همه چیز تکرار می‌شد؛ قهر و آشتی و دیگر قضایا. چقدر خوب شد که برای نویسنده‌ساز یک گروه اختصاصی تشکیل شده.

    ـــ با گنجور سری زدم به دل غزل‌های شاعران قرونِ مختلف، از سعدی و فردوسی تا شیخ‌بهایی و ملک‌خاتون. به راستی شعر چقدر تواناست در غرق ساختن آدمی در بطن خویش.
    استادِ سخن چنین گفته است در رسائل نثرش؛
    اگر هست مرد از هنر بهره‌ور
    هنر خود بگوید نه صاحب هنر

    ـــ رمان مارکز را می‌خوانم تا آنجا که آکاردیوی دوم در وحشتی عذاب‌آور زندگی می‌کند. او با قطارِ مرگ همراه شده و اکنون زنده است. ماجراهایی که در تاریخ ماکوندو اتفاق است شبیه به کابوسی بی‌انتهاست.

    ــ در آزاد‌نویسی امروز گِله داشتم و بعد از چند سطری نوشتن از احوال ناموزون، به شجاعت رسیدم. شجاعت را افتخار نمی‌دانم. بلکه یک صفت درونی می‌پندارم که بوقتش درون آدمی حلول می‌کند و متحول می‌سازد ساختار و اساس انسان را.

    ـــ جالب آنکه شجاعتی که در آزاد نویسی حرفه‌ای به آن پرداختم بخشی از آن را نیز به یادداشتی تبدیل کردم و در کانالم قرار دادم.

    نمره روز۸/۱۰
    نشانی کانال:https://t.me/zahraballampour

  16. امروز به گل‌هایم رسیدم. برگ‌های زردشان را کندم و گلدان کاکتوس‌ها را عوض کردم. هنوز هم دستم از شر خارها کاملن خلاص نشده. نمی‌دانم چرا من به کار با دستکش اعتقاد ندارم. لابد از آنها هستم که عشقی منحصربفرد به علایقشان دارند. انگار من به کاکتوسم که امسال برای اولین بار گل داده بگویم خوشگلیتم مال منه خارتم مال منه. (اه‌اه. چه لوس.)
    خانه را جارو کشیدم. بعد حمام کردم و ناهار خوردم. در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. از آن جلسه‌هایی بود که خیلی خوش گذشت.
    عصر استرس عمل لیزیک داداش را کشیدم. هنوز نشئه نشده بودم که استرس جدید صف کشید برای استعمال. استاد نمره‌ام را اشتباه رد کرده بود و دسترسی به این استاد خودش رسیدن به راز مثلث برموداست.
    شب را شروع کردم به خواندن سفر به انتهای شب. عجله نکردم. ترجیحم این است مزه‌مزه‌اش کنم تا زود تمام نشود.

  17. ➖اول روز مُبی‌لولو زحمت کشید پستِ‌ معرفی «فرهنگواره‌ی فارسی خلاق» را هوا کرد توی اینستاگرام.
    ➖جلسه‌ی هماهنگی با باده و تنظیم نهایی برنامه‌ی هفتگی مدرسه نویسندگی.
    ➖دو جلسه کلاس خصوصی:‌ یادداشت و جستار.
    ➖وبینار نویسنده‌ساز: با آزادنویسی شروع کردیم و ادامه‌ی این جمله: «هیچگاه به یکدیگر نگفتیم…»، سپس داستان «چرخه» از مدیا کاشیگر را خاندیم و دوباره آزادنویسی کردیم، اینبار با این آغازه:‌ «باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم…». هدف: نوعی تخلیه‌ی روانی و برون‌ریزی احساسی به قصد نوشتاردرمانی.
    ➖واپسین جلسه‌ی ۷۴مین دوره‌ی نویسندگی خلاق. در چشم‌برهم‌زدنی گذشت و خوش گذشت. بچه‌ها فعال این دوره حقا که ستاره‌اند. توی همین گزارش نیک‌ها می‌توانید ببینید که چه ذوق سرشاری دارند و چه فکر روشنی.
    ➖پیوند گروه تلگرامی نویسنده‌ساز را به صفحه‌ی گزارش نیک هم افزودم. شاید فردا توی گروه چالشی نوشتاری برگزار کنیم.
    ➖تماشای «The Human Stain» می‌ارزد به دیدن، به‌هرحال اقتباسی‌ست از یکی از مهم‌ترین رمان‌ها فیلیپ راث. بازی هاپکینز و کیدمن را هم نگویم برات.
    ➖مارگریت دوراس توی «عاشق» نوشت: «من هرگز کاری به جز انتظار کشیدن پشت در بسته انجام نداده‌ام.» و حسین منزوی سرود:‌ «مردی که در خواب‌هایش همواره یک باغ می‌سوخت» و اصلن فدای سرت.
    ➖ما آیندگانیم.

    1. نویسندگی خلاق ۷۴ عالی بود استاد و واقعن که بر چشم برهم زدنی گذشت.
      مُبی لولو را نمی‌دانم کیست، اما شما چرا عبرت نمی‌گیرید استاد؟
      این چالش نوشتاری را بسیار دوست داشتم. چالش جذاب است. چالشی که به سمت بهبود و پیشرفت هُلت دهد.

      «می آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود
      خرد و خراب و خمیده؛ تمثیل ویران‌تری بود
      مردی که در خواب‌هایش، همواره یک باغ می‌سوخت
      آن‌سوی کابوس‌هایش، خورشید نیلوفری بود
      وقتی که سنگ بزرگی‌، بر قلب آینه می‌زد
      می‌گفت خود را شکستم، کان خود نه من؛ دیگری بود!
      می‌گفت با خود:کجا رفت آن ذهن پالوده‌ی پاک
      ذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بود
      افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتاب‌اش،
      زیبا و رنگین و روشن؛ تصویر خوش‌باوری بود
      طفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببندد،
      تنهاترین آرزویش، یک قصه انگشتری بود
      افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه،
      تا صبح مانند نارنجِ جادو، آبستن صد پری بود
      دردا که دیری‌ست دیگر، شور سحرخیزی‌اش نیست
      آن چشم‌هایی که هر صبح، خورشید را مشتری بود
      دردا که دیری‌ست دیگر، زنگ کدورت گرفته‌ست
      آیینه‌ای کز زلالی، صد صبح روشنگری بود
      اکنون به زردی نشسته‌ست، از جرم تخدیر و تدخین
      انگشت‌هایی که یک روز، مثل قلم جوهری بود»
      حسین منزوی

      غم داشت، اما خب، غم هم زندگیست دیگر.
      شاد باشید استاد جان.

      1. همون مبینای خودتونه. 😅

        مرررسی به خاطر نقل شعر. چه کار خوووبی کردی.

  18. صفحات صبح‌گاهی نوشتم.
    با خودم قرار گذاشتم از امروز زندگی را کمی تندتر بروم.
    با کارفرمای جدید جلسه دارم؛ ترس و هیجان به اضطراب و افسردگی‌ام رنگ تازه‌ای می‌دهند.
    بالای چشم هایم دو خط تیره و ضخیم کشیدم تا میومیوشان درآید.
    در نویسنده‌ساز امروز آزادنویسی با جمله‌‌ی شروعی مشخص‌شده انجام دادیم.
    (باید سرش فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم برای اینکه پاک شوم، حداقل یکی از ما باید بمیرد.)
    خبر برگزاری دوره بعدی داستان کوتاه، خاک نشسته روی ذوقم را فوت کرد.
    باشگاه رفتم.
    موقع رانندگی حرصی نشدم.
    به همه راه دادم.
    با دوستم برای دوستم کادوی تولد گرفتیم. سرراه کتاب‌فروشی بود. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند را خریدم و کتابی راجع به نوشته شدن بوف کور؛ از آن کتاب های خدا کند بخوانمش است.
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند خواندم.
    احتمالا ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کنم.
    تصمیم گرفتم کمتر روی روانم کار کنم، زندگی آنقدر طولانی نیست. ممکن است نصرفد.

  19. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱. به محض بیدار شدن، قوری چای را بار گذاشتم.
    ۲. تا چند صفحه‌ای خواندم، بوی چای پیچید.
    ۳. هزینه دوخت مانتوهای جدیدم را واریز کردم.
    ۴. کارتون تماشا کردم.
    ۵. به کاکتوس آب دادم.
    ۶. صدای سرخ شدن سیب‌زمینی مرا به فکر فرو برد. همیشه موقع آشپزی فکرم در خود فرو می‌رود.
    ۷. سرم ویتامین سی زدم. تا پوستم مرطوب شود. اما خشک‌تر شد. واقعا شک دارم به محتویات این محصولات مراقبت پوستی. اگر صورتم را آب بزنم، بیشتر از سرم مرطوب می‌شود.
    ۸. از آنجایی که عدد هفت مقدس است، چطور است به هفت مورد بالا بسنده کنم؟ چه کنم که از نوشتن سیری ندارم. پس ناچار ادامه می‌دهم.
    ۹. مادر برای بار چهارصد و هشتادم گفت که دست از کتاب خواندن بکشم. گفتم خب به جایش چه کنم؟ گفت یه کار دیگه انجام بده. برای بار چهارصد و هشتادم آمپر اعصابم بالا رفت. گفتم باشه از فردا میرم با دوستام می‌گردم. ولی زنگ نزنی بگی بیا خونه دیر شدهاااا.
    ۱۰. یک قوطی دکمه دارم. برای مانتوهایم دکمه لازم بود. من هم قوطی را در کیفم گذاشته بودم. بچه‌ای دست در کیفم کرد و قوطی پر سروصدا توجهش را جلب کرد. تا سرم را برگرداندم دیدم تمام دکمه ها پخش زمین شده‌اند. داشتم یوگا کار می‌کردم. هم باید شاهد پخش و پلا شدن دکمه‌ها می‌بودم و هم تعادلم را حفظ می‌کردم. تازه نفس‌هایم هم باید منظم می‌ماندند. این همان بچه‌ایست که تمام مهره‌های منچ مرا دهنی و گاز گازی کرد.
    ۱۱. نمی‌دانم چه شد که امشب رفتم سراغ استاد محمود دولت‌آبادی. تازه متوجه شدم که ایشان زندان را هم تجربه کرده‌اند. مصاحبه‌ای از ایشان در سایت ایبنا خواندم. بخشی از آن را که دوست داشتم نقل میکنم:
    « بعد از تجربه زندان، برخلاف بسیاری از روشنفکران، درگیر فعالیت‌های سیاسی نشدید؟نه. من هیچ‌وقت سیاسی نبودم. من نویسنده بودم و هستم  و در زندان هم مدام در ذهنم می‌نوشتم. مثلاً در زندان فیلمنامه «هجرت سلیمان» را بار‌ها در ذهنم مرور کردم و آن را از بر شدم. داستان «جای خالی سلوچ» را در روزگار زندان نوشتم و روزها به آن فکر می‌کردم. همچنین در زندان مدام به ادامه رمان «کلیدر» فکر می‌کردم و درباره رویداد‌های آن رمان تخیل می‌کردم. همچنین به زبان فارسی و گردآوردن واژگان.»

    رخــدادک
    اتاق پر از پارچه و لباس بود. پارچه‌های امروز لباس‌های فردا. لباس های امروز پارچه‌های دیروز. دوستم خیاط بود. اولش خیاط بود. بعد دوستمَم شد. بعدش من را هم خیاط کرد. وسط بد و بیراه گفتن به چند آدم اعصاب خورد کن، گفتم راستی آجی، عکسای عروسی‌تو ندیدم. گفت صندلی بگذارم بروم بالا و جعبه آلبوم ها را بیاورم. همین کار را کردم. چهارتا آلبوم قدیمی درون جعبه بود. از عروسی‌اش هفده سال گذشته بود. آلبوم را که باز کردم، پشیمان شدم. از دیدن مدل میکاپ آن زمان! دوستم گفت ببین آرایش‌مو. دلقک به تمام معنا. چیزی که من دیدم از دلقک هم وحشتناک‌تر بود. آب دهانم را قورت دادم. روی خودم نیاوردم. گفتم اون موقع این مدت بوده دیگه. تو عکس اینجوری شده، اما اون موقع دافی شدی واسه خودت. گفتم و گفتم و گفتم. آخرش هم یک عکس نیمه تاریک پیدا کردم و گفتم نیگا این عکست چه خوب شده. انگار تو آتلیه گرفتی. گفت نه عزیزم آتلیه کجا بود. این عکس سوخته. حالا این یکی را چجوری جمع می‌کردم؟ گفتم اتفاقا همین تاریک شدنش هنریش کرده.
    عکس‌های که تمام شد گفتم برای سالگردتون برو دوباره میکاپ کن و عکس بگیر. تا متوجه بشید توی این هفده سال چقدر تغییر کردید. عکس‌ها را سر جایشان برگرداندم. جعبه را محکم در عمق کمد هول دادم. انگار که می‌توانستم از ذهن دوستم هم دورشان کنم. اگر عکس‌های من بودند زار زار گریه می‌کردم و شوهرم را هم از شام، صبحانه، نهار و شام شب بعد هم محروم می‌کردم. اما او دوستم بود. رفیق مهربانم. کسی که بیشتر از هر کسی به حرف‌هایم احتیاج داشت. پس چرا باید حرف‌های خوب را از او دریغ می‌کردم؟

  20. صفحات صبح‌گاهی نوشتم.
    با خودم قرار گذاشتم از امروز زندگی را کمی تندتر بروم.
    با کارفرمای جدید جلسه دارم؛ ترس و هیجان به اضطراب و افسردگی‌ام رنگ تازه‌ای می‌دهند.
    بالای چشم هایم دو خط تیره و ضخیم کشیدم تا میومیوشان درآید.
    در نویسنده‌ساز امروز آزادنویسی با جمله‌‌ی شروعی مشخص‌شده انجام دادیم.
    (باید سرش فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم برای اینکه پاک شوم، حداقل یکی از ما باید بمیرد.)
    خبر برگزاری دوره بعدی داستان کوتاه، خاک نشسته روی ذوقم را فوت کرد.
    باشگاه رفتم.
    موقع رانندگی حرصی نشدم.
    با دوستم برای دوستم کادوی تولد گرفتیم. سرراه کتاب‌فروشی بود. یوزپلنگانی که با من دویده‌اند را خریدم و کتابی راجع به نوشته شدن بوف کور؛ از آن کتاب های خدا کند بخوانمش است.
    از یوزپلنگانی که با من دویده‌اند خواندم.
    احتمالا ۱۰۰۰ کلمه آزادنویسی کنم.
    تصمیم گرفتم کمتر روی روانم کار کنم؛ زندگی آنقدر طولانی نیست. ممکن است نصرفد.

  21. سال‌واژه‌ام: طلوع
    سر زدم به آسو. مقاله‌ی رضا فرخ‌فال، در رسایی و شیوایی سخن، را خاندم. وقتی سرگذشت آنچه، امروز فارسی روان می‌نامیم و پایه‌هایش را استوار می‌دانیم، می‌خانم احساس می‌کنم روی کوهی ایستاده‌ام. دیگرانی این کوه را پیش از من نوردیده‌اند و مرا بی‌آنکه زحمتی کشیده باشم و راهی پیموده باشم، روی نقطه‌ی بلندی گذاشته‌اند. شما هم وقتی به زبان فارسی می‌اندیشید چنین احساسی دارید؟ خود را وارث میراثی گرانبها می‌بینید؟ این میراث هدیه‌ است، یا باری روی دوش ما، که باید چیزی بر آن بیفزاییم و به آیندگان دهیم؟ یا نه، ما خود آن آیندگانیم؟
    «أصل از نظر او معناست و هرچه بی معناست، اگرچه متصنع و متکلف، أصوات است.» این جمله را دوست می‌دارم. اگر بخاهم معیاری برای هرس کردن نوشته برگزینم، همین جمله است.
    این یکی هم راهگشاست:«اندیشه‌ای پیچیده جمله‌ی پیچیده‌ای را برمی‌سازد.» حالا می‌فهمم چرا به جمله‌های ساده می‌رسم، آنچه می‌خاهم انتقال دهمش ساده است.
    در آسو پلکیدم و برخوردم به نام اورهان ولی. می‌دانستید شعرهای کلاسیک فارسی را به ترکی ترجمه می‌کرده؟ هوس خاندن شعرهایش به سرم زد و سر از «غریبه» درآوردم. گویا اولین دفتر شعر اوست و اولین شعرش را با «من، اورهان ولی» می‌آغازد. بیوگرافی شاعرانه و بازیگوشانه‌ای از خود نوشته.
    یکی از شعرهای این دفتر را جم کاراجا هم خانده که اینجا برایتان می‌گذارم لینکش را:
    https://youtu.be/XeYPYlP8DmM?si=sUzg9FfkjOAHHw8V
    برگردان فارسی‌اش هم:
    https://echolalia.ir/مفت-و-مجانی-زندگی-می%E2%80%8Cکنیم/
    کمی هم «فالگوش» خاندم. تنهایی این کتاب غریب است. یک جور تنهایی جمعی. خیال می‌کنم حالا حالاها تمام نشود کتاب، چند صفحه‌ای پیش می‌روم و پس‌میروم و بازمی‌خانم. این چرخه را بارها تکرار می‌کنم. شما هم همینطوری خانده بودیدش؟ یا یک نفس و در یک نشست؟

    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  22. قمیشی می‌خاند:
    چشمای منتظر به پیچ جاده…
    و من، باز طفره می‌روم از نوشتن. منتظرم ساعت برسد به دوازده و بعد در کانال بنویسم «در این مکان گزارش نیک ثبت می‌شود.» بعد شروع کنم به نوشتن تازه. چرا؟ زمان را بیهوده از دست می‌دهم گاهی. گاهی‌هم خوش می‌گذرد. مثل امروز. که حاضرم بعدن تاوان خوشگذرانی آن را بدهم. (و دادم) تولد مامان بود امروز.

    صبح را دیر بیدار شدم باز. ظهر بود. خانه‌ی آبِجی خاب زیادی کیف داده بود. غلت می‌زدم و دوباره چشم می‌بستم. خاب می‌دیدم. مثل هرشب و هرروز. کیف دارد خاب دیدن. کیفورم می‌کند. بازی می‌کنم با خاب‌هایم. مرورشان می‌کنم بعد خاب. غلت می‌زنم و خاب را ادامه می‌دهم. خاب دیدن را. رویابافی‌های قبل خاب در خاب رویت می‌شوند. همین تا ظهر سرم را روی بالشت نگه می‌دارد. گولم می‌زند رویا. که فقط در خاب تحقق پیدا می‌کند تازگی رویا. تازگی؟

    خاب را بیدار شده، همان را آماده شدم. منتظر که شوهرِ آبِجی بیاید و برویم خرید. خریدن کادو. برای تولد. یکی از سخت‌ترین مسئولیت‌ها. نکند خوب انتخاب نکنم؟ نکند چیز مناسبی نخرم؟ یکبار از سر همین ماجرا، که نکند کادوها کافی و مناسب نباشند، هی هرچه به چشمم آمد خریدم. بماند که روز تولد شخص مورد نظر، خودم بیشتر سوپرایز شدم تا او.

    رفتیم و گشتیم و گشتیم. مانده بودیم چه چیزی بخریم. یکی از فروشگاه‌ها، در انتهای کار مطمئن شده بود که ما دزدیم و منتظر فرصت مناسب برای پیچیدن یکی از لباس‌ها. وگرنه دلیلی نداشت که آن همه بچرخیم و بگردیم و کارها را بالا و پایین کنیم. غافل از اینکه ما فقط به تفاهم نمی‌رسیدیم برای خریدن یک چیز. عطر را اما سریع‌تر انتخاب کردیم. چون کار را بچه‌ بازی نکردند و سپردند به کاردان. سریع انتخاب کردم و خریدیم.

    ناهار خورده نخورده، ایستادم به پختن کیک. بازهم شکلاتی. همیشه شکلاتی. به جز شکلات، طعم دیگری را امتحان نمی‌کنم. عجب آدم یکنواختی. گاهی به سرم می‌زند کیک لیمو یا هویج درست کنم، اما باز قیدش را می‌زنم. چون انگار شکلات بیشتر از همه چشمک می‌زند و دل می‌برد. حتا خیالش. از حالا، برای فردا که یک برش کیک دیگر دارم برای خوردن، خوشحالم.

    در این میان، دوستم را فراخاندم دم در خانه. برایش از کوکی‌های دیروز نگه داشته بودم. آمد و آن‌ها را برد.

    قرار بود ساعت هشت برق برود و از هفت نشستم به تدوین. گفتم یک ساعت‌هم، یک ساعت است. برق نرفت. عجیب است. یک هفته‌ی اخیر برق‌ها نمی‌روند. یعنی چه کلکی سوار است؟ نمی‌دانم. امروز خاستم بخش جدیدی را به کلیپ عروس داماد جدیدمان اضافه کنم. اما نشد. یعنی هنوز نشده است. دوست دارم این بخش‌هم در کلیپ باشد اما نمی‌دانم موفق خاهم شد یا نه. به‌هرحال تلاشم را می‌کنم. چهار پومودورو تدوین را به سرانجام رساندم.

    کمی کنارنشینی در خانواده. گفتگو. خنده. دوستی. خانه تکانی. میوه خوری. چایی. نگاه کردن. در گوشی بودن. بعد برگشتن به نوشتن. نوشتن گزارش نیک. بازهم گزارشم دیر شد. وبینار را هم شرکت نکردیدم. دوست داشتم کتاب بخانم، اما نخاندم. می‌خاستم گزارش نیک‌تری داشته باشم. شاید فردا. به امید تغییر و باز تغییر، شب را به صبح می‌رسانیم و بعد؟ روز از نو، روزی از نو. روز بهتری بسازیم شاید فردا. پس از گفتگوها. تاثیر در روند براثر گفتگو؟ شاید.

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

    1. تولد مادر محترمت مبارک مریم جان. عمرشون طولانی✨🙏🏻
      چقدر خندیدم به این قسمت: « یکی از فروشگاه‌ها، در انتهای کار مطمئن شده بود که ما دزدیم و منتظر فرصت مناسب برای پیچیدن یکی از لباس‌ها. وگرنه دلیلی نداشت که آن همه بچرخیم و بگردیم و کارها را بالا و پایین کنیم.»
      همیشه به شادی و منم کیک می‌خام.😅

  23. گزارش نیک (۲۳)
    شنبه | ۳ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • سحرخیزی، بانک، بهداری، سوپرمارکت، خواب ظهرگاهی، نویسنده‌ساز، صید ماهی، شب‌نشینی با دوست و آشناهای قدیمی.
    • امروز پر بودم از حسادت. به زمین و زمان. به پیر و جوان. کوچک و بزرگ. غریبه و آشنا. زنده و نازنده.
    • احساس می‌کنم دیگر به هیچ جمعی تعلق ندارم. امروز این احساس به بالاترین مقدار خودش رسید.
    • باید بیاموزم قاطعانه «نه» بگویم و از سیلاب دردسرها و ناراحتی‌ها و اعصاب‌خرابی‌ها در امان بمانم.
    • بی‌اندازه از چنین زندگی‌ای، در چنین جایی و چنین زمانه‌ای بیزارم.
    • مکالمه‌ای که امروز در ذهنم شکل گرفت:
    + من چنین تجربه‌ای دارم و چنان کارهایی انجام داده‌ام و فلان مهارت را آموخته‌ام و بهمان کسب‌وکار را می‌گردانم. تو چطور؟
    – من بلدم متن‌های درست و پاکیزه بنویسم. می‌دانم نیم‌فاصله چیست و کجا به کار می‌آید. (متن پاکیزه و نیم‌فاصله‌ات را بگذار در کوزه و آبش را بخور بابا.)
    • بدجوری ناامیدم گویا.

  24. باز یک مدتی به دلیل آلرژی چشمهایم از صفحات موبایل و لب تاب دور ماندم .
    اینم شانس که قسمت من شده از ارث پدری و مادری که فصل بهار و تابستان گریبانگیرم می شه.
    با این تفاوت که امسال شدیدتر شده فکر کنم علایم پیری مگه نه؟😁
    البته که نه ، من تازه ۱۸بهار دیدم اگر بیست تا رو حساب نکنم😅
    سال واژه ام و جلو چشم نوشتم.(نوشتن)
    دوست دارم بنویسم هر آنچه که خوب و بد هست .
    همین نوشتن بزرگترین درمانگر من بوده پس می نویسم تا بدانم.
    این هم شده شعار ثابت نوشته هام و گفته هام.
    بعد از ظهر و حسابی پیاده روی کردم .
    چشمهایم اذیت می‌کنه و دردسر ساز شده برای همه کارهام. اما چاره نیست باید رعایت کنم تا درمان بشه.
    اما فرصتی شده برای یافتن ایده های جدید و حسابی در مورد کتابی که دوست داشتم شروع کنم فکر کردم و نت برداری کردم.
    شدم شاگرد تنبل کلاس اما چیکار کنم که سلامتی مهمتره..

  25. امروز هم مثل بیشتر روزها دیر بیدار شدم؛ لحظه‌ی سختِ جدا شدن از تخت، وقتی چشم‌ها هنوز نیمه‌بسته‌اند، بین رؤیا و واقعیت، و نور صبح از لای پرده‌ها آرام می‌ریزد داخل اتاق، هر روز بهم می‌گوید: «آخر کی آن برگه‌ی استعفا را امضا می‌کنی؟»

    باز هم مسابقه‌ی «حاضر شدن در ۱۰ دقیقه» شروع شد؛ صدای آلارم، دویدن بین اتاق و سرویس، لباس‌هایی که نصفه‌نیمه پوشیده می‌شوند. با این حال، عجیب است که سرِ ساعت انگشت می‌زنم. 🙂

    تا ساعت ۵ عصر شیفت بودم. فضای شرکت خلوت بود؛ آن سکوت خاصی که فقط گاهی صدای تق‌تق کیبوردها در آن می‌پیچید و هوای مطبوع باعث شد بتوانم کمی با تمرکز آزادنویسی کنم.

    چند صفحه‌ای از «روزها در راه» شاهرخ مسکوب خواندم؛ بعد هم در نویسنده‌ساز شرکت کردم، با آن حال نیمه‌خسته‌ای که آدم فقط می‌خواهد در جریان بماند.

    بعد از کار، با بی‌حوصلگی خودم را به باشگاه رساندم. اما وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم، ناگهان حس رضایت و خوشحالی سراغم آمد. چه می‌کند این سروتونین.

    بعد از باشگاه، بچه‌ی ناتنی‌ام را که امشب خیلی بدقلق شده بود تحویل گرفتم تا مادرش به کارهایش برسد. دستش را گرفتم و بردمش پارک. خودم را هم مثل بچه‌ها کوچک کردم؛ دویدم، دنبال توپ رفتم و سعی کردم هم‌قد دنیای او شوم تا با هم بازی کنیم و بهش خوش بگذرد.

    آه از گرمای طاقت‌فرسای کویر… هوا مثل پتوی داغی دور سر و شانه‌هایم پیچیده بود. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که حس می‌کردم دارم بخارپز می‌شوم. اگر در جای خوش‌آب‌وهوایی زندگی می‌کنید، واقعاً نعمت بزرگی دارید؛ قدرش را بدانید.

    در همان شلوغی پارک، اتفاقی یک دوست و همکار قدیمی را هم دیدم که مدت‌ها دلتنگش بودم. دیدنش مثل یک نسیم کوتاه وسط آن هوای سنگین بود. چند دقیقه‌ای ایستادیم، حرف زدیم و همان چند جمله کافی بود تا کمی از خستگی‌ام کم شود و جان دوباره‌ای بگیرم.

    شام نخوردم؛ از لجِ چربی‌هایی که هر کاری می‌کنم، دل از تنم نمی‌کنند. انگار هر لقمه‌ای که می‌خورم، جایی در بدنم با سماجت ذخیره می‌شود.

    ساعت نزدیک ۲ است. باید عادت کنم شب‌ها زودتر بخوابم؛ این خستگیِ ته‌نشین‌شده در بدنم دیگر شوخی‌بردار نیست. شاید اگر خوابم منظم‌تر شود، این مسابقه‌ی «حاضر شدن در ۱۰ دقیقه» صبح‌ها هم بالاخره به تاریخ بپیوندد.

    آه، داشت یادم می‌رفت بگویم؛ خوردن تیرامیسوی دست‌ساز خودم، که فوق‌العاده لذیذ بود، خوشمزه‌ترین قسمت روزم شد.

  26. گزارش نیک نمی دونم چندم: روز حلزون آب رفته
    چندوقتی‌ست متوجه شدم باید فکری به حال این فاصله دست و زبان بکنم و خیلی چیزها قبل از اینکه در وبینارها عنوان کنم، واو ننداز می‌نویسم. کل دیشب به نوشتن صحبت امروزم در وبینار سرزبان گذشت و صبحم هم با مرور همان متن و یادداشت کردن سرتیترها آغاز شد.
    نگاهی به فصل اول کتاب «رک‌ترین کتاب تاریخ» انداختم و تصمیم گرفتم حالا که شروع کردم آن را بخوانم، به عنوان موضوع یادداشت سعی کنم روزانه به آنچه خوانده‌ام و آنچه از ذهنم گذشته بپردازم.
    امروز متوجه شدم چیزی در عطاری‌ها به فروش می‌رسد به اسم «قارچ یال شیر» و در حالی که عوق می‌زدم از خودم می‌پرسیدم چه کسی چنین چیزی را کوفت می‌کند؟(با احترام به همه استعمال‌کننده گان) چه کسی آنقدر جراتش بزرگ است که قارچ‌ها را از یال شیر جدا کند؟ نکند شیرها هم قارچی دارند به اسم قارچ شست پای انسان؟ و همین مزخرفات، که متوجه شدم ظاهرا قارچ نقطه‌ای از بدن شیر نیست و بخاطر ویژگی ظاهری‌اش اینگونه نام‌گذاری شده که خب چیزی از چندش بودنش کم نکرد.
    چیز دیگری که متوجه شدم این است که عده‌ای این قارچ را به همراه ده پانزده محصول دیگر داروخانه‌ای و عطاری روزانه برای کاهش اضطراب و آرامش ذهن مصرف می‌کنند. به هر حال هرکاری می‌کنند جز رفتن سراغ روان‌درمانگر. خب این هم از عجایب انسان است.
    روز پرباری بود نه؟ به هر حال چند روز در زندگی انسان است که چنین کشف بزرگیدرش رخ دهد؟

    راستی کانال تلگرامم که دفعه قبل یادم رفت بذارم:
    https://t.me/shadzi_behappy

  27. اینقدر حالم خراب است که حتی دلوادل کنم تا نویس‌کنم
    بی‌حالی درد سرم دارد میخ‌می‌کوبت به سرم
    اصلن حالم خرابه بخاطر خونه سرد و گرم شد من و جوجه‌فسقلی سرماخورده‌ام
    اینقدر که نفهمیدم امروزم چطور به‌ ودا رفت‌ آخهه ..
    بیچاره‌گی یکی‌دوتا نیست

    / به امروزم ازطرف عقب ۱۰ می‌دم چو اصلن خوب پش‌نرفت

    / ای همین‌جوری سرم‌درد‌کنه دارم گذارش‌نیک نویس‌کنم
    به‌ امیدِ اینکه استاد هم بپذیرد

    / فردا تا ساعت یک نِت دارم وقت یکماه‌ام تمام
    میشه

    / چشام‌داره بسته‌ میشه از بست‌ که می‌سوزه
    سک‌درد نباشه

    / این گولر‌گازی ام انگار صداای‌ شرشرِ جوبار می‌ده انگار دمی‌ آبشار ام

    / استاد امروز از داستان کوتاه گفت داخلِ وبینار
    اما نظر به شرایطم نمی‌تونم شرکت کنم
    در وبینار داستانک‌نویسی اما یک داستان کوتاه می‌نویسم گذارش می‌دم داخل گروه نویسنده ساز بلکم استاد ام از داستانِ من خوشش بی‌آد به امیدِ ( خدا )

    / امروز اصلن روز خوبی نبود دعوا شد داخلِ گارگاه منم که داخلِ یکی از سوله‌ها سرادارم
    انگار گلوله بارون بود از بس‌که پولوکه بهم گفتند..

    / ذوب‌آهنو دیدید انگار ذوب‌آهنی شدم
    اینقدر وظعم خراب باز‌ام کارِخونه‌ کنم
    چرا هیچ وقت کارخونه مرخصی نداره ای‌بابا…
    ذوب‌آهنی دارم می‌لرزم می‌تپم بدنم اینقدر داغ شده انگار دستگاه چوش‌آهن به‌تنم استفاده شده
    تا ذوب آهنی‌شم

    / همسرم از دستِ بچه‌هام داخلِ سوله‌زحمتی پناه می‌بره ساعت یکو یازده دقیقه است؛
    همسرم هنوز خونه نیومده ای‌بابا
    فک‌می‌کنه بچه‌ها بیدارند
    چو بی‌حوصله است خیلی
    از دوران نمزادی اسمش گذاشتم فراری!!…

    دگه چه‌بگم اصلن باورکنید مغزم نمی‌کنجد بکی‌‌بگم از کی‌بگم همه شان یک نهو بمن
    عزیزِ مغارگاه اند

    / ای مغار گاه‌ای من
    که همش در تنش باخودی
    کنج‌گاپ راه‌ای حلی
    مغزات دگر قفل شده
    هردم و دم
    آرزو به تن‌تناای
    مرک کنی
    ای مغارگاه
    که تو
    به چنین قفل‌جا رسیده‌ای
    بکمانم دگر وقتِ شده
    ازین بطلاق سفر کنی
    و روی
    میانه‌رو وی
    بی‌جبار
    که فقط
    خودت باشی
    و
    خودت

    لینک‌کانالم https://t.me/sadegaalezadai

  28. #شرق_بنفشه
    سال واژه: صبر
    شب از نیمه گذشته است و ذبیح و ارغوانٍ شرقٍ بنفشه خواب را از چشمانم ربوده‌اند. همراه هر دویشان تب می‌کنم و هنوز گزارش نیکم را ننوشته‌ام. چه اشک می‌برد این حکایت.
    گمان می‌کردم تنها روایت عاشقی‌های خودم اشک می‌گیرد، اما عجب از عشق ذبیح؛ انگار بعضی عشق‌ها آن‌قدر واقعی نوشته می‌شوند که دیگر نمی‌توانی میان قصه و زندگی مرزی پیدا کنی. هر صفحه را که می‌بندم، چیزی از آن در دلم باز می‌ماند. انگار شخصیت‌ها کتاب را ترک نمی‌کنند؛ کنار آدم می‌نشینند، نفس می‌کشند و تا ساعت‌ها اجازه نمی‌دهند به زندگی عادی برگردی.
    امروز، با دوستی به قدمت تمام زندگی‌ام گپ زدیم؛ از همان گفت‌وگوهایی که آدم را بی‌خبر به سال‌های دور می‌برند. با ایمانه، نوجوانی و جوانی‌ام را دوباره زندگی کردم. از روزهایی گفتیم که خیال می‌کردیم دنیا بزرگ‌تر از آن است که بتواند دل‌های کوچکمان را بشکند. از آرزوهایی که با چند جمله ساخته می‌شدند و با یک اتفاق فرو می‌ریختند. از خنده‌هایی که بی‌دلیل بودند و گریه‌هایی که دلیلشان را امروز تازه می‌فهمیم.
    عجیب است؛ حافظه، بعضی لحظه‌ها را با کوچک‌ترین بهانه‌ای زنده می‌کند. کافی است صدای آشنایی را بشنوی یا نام دوستی قدیمی را ببری، تا سال‌ها فاصله از میان برداشته شود. انگار هیچ‌وقت از هم دور نبوده‌اید. زمان، همه چیز را پیر می‌کند، جز بعضی دوستی‌ها را. آنها همان‌جا می‌مانند؛ در همان سنی که با هم خندیده‌اید، گریسته‌اید و دنیا را فتح‌شدنی تصور کرده‌اید.
    چه روزگار عجیبی‌ست… کاش زودتر با او حرف زده بودم. شاید آن عرق سردی که این روزها مدام بر تنم می‌نشیند، زودتر خشک می‌شد. شاید بعضی بغض‌ها، اگر به وقتش گفته شوند، این‌قدر سال‌ها در گلو خانه نکنند. گاهی فکر می‌کنم سکوت، بیشتر از هر واژه‌ای آدم را خسته می‌کند. ما خیال می‌کنیم با نگفتن، از خودمان محافظت کرده‌ایم، اما حقیقت این است که فقط درد را به فردا موکول کرده‌ایم؛ و فردا، همیشه درد را بزرگ‌تر تحویلمان می‌دهد.
    امشب، میان سطرهای یک رمان، صدای یک دوست قدیمی و خاطراتی که از گوشه‌های ذهنم بیرون آمده‌اند، احساس می‌کنم سال‌های زیادی را در چند ساعت زندگی کرده‌ام. دلم برای آن دختر نوجوان تنگ می‌شود؛ همان که هنوز باور داشت همه زخم‌ها درمان می‌شوند و همه آدم‌ها می‌مانند. نمی‌دانست بعضی رفتن‌ها بی‌صداست، بعضی دلتنگی‌ها تاریخ انقضا ندارند و بعضی سؤال‌ها تا آخر عمر بی‌جواب می‌مانند.
    شاید برای همین است که نوشتن را دوست دارم. نوشتن، تنها جایی است که می‌توانم آدم‌ها را دوباره دور یک میز بنشانم؛ آنها که رفته‌اند، آنها که دور شده‌اند و حتی آن نسخه‌های قدیمی خودم را که سال‌هاست دیگر نمی‌شناسم. در نوشتن، زمان کمی مهربان‌تر است. گذشته، دست‌نیافتنی نیست؛ می‌آید، کنارم می‌نشیند، فنجانی چای می‌نوشد و بی‌آنکه چیزی را عوض کند، دست‌کم می‌گذارد دوباره نگاهش کنم.
    و حالا، در سکوت این نیمه‌شب، هنوز گزارش نیک ننوشته مانده است. شاید چون بعضی شب‌ها، پیش از آنکه قلم حساب روز را پس بدهد، دل باید حساب سال‌های گذشته را با خودش صاف کند. شاید امشب از همان شب‌هاست؛ شبی که بیشتر از آنکه به پایان امروز تعلق داشته باشد، به تمام دیروزهایی تعلق دارد که هنوز در من زندگی می‌کنند.
    #۳مرداد۰۵
    #سوگندستاره
    #روزانه‌ها
    https://t.me/SougandSetareh

  29. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    خیلی با خودم کلنجار رفتم تا حتماً گزارش نیک را بنویسم. نمی‌دانم چرا منتظر این هستم که روتین خاصی را در طول روز داشته باشم تا بتوانم یک گزارش غنی ارائه بدهم.

    اما بالاخره نذاشتم این موضوع بر من غلبه کند. بیشتر که فکر می‌کنم، مطالعه و کسب آگاهی همیشه در کتاب‌خواندن خلاصه نمی‌شود. بسیاری از کارهای روزمره‌ی به‌ظاهر معمولی و مکالماتی که با خانواده شکل می‌گیرد، اگر از زاویه‌ای متفاوت به آن‌ها نگاه کنیم، پر از درس‌ها و ظرافت‌های ارزشمندند.

    قبلاً جمله‌ای در کتابی خوانده بودم که می‌گفت:
    «دانشی را که در جهان هست، تنها در جهان می‌توان آموخت، نه در کنج اتاق.»
    واقعاً همیشه سعی می‌کنم این جمله را به خودم یادآوری کنم.
    شاید برای همین است که امروز از کمک کردن به مادرم و گپ طولانی‌مان درباره‌ی زندگی خوشحالم؛ چون فهمیدم بعضی از آموختنی‌ها نه در کتاب، که در دل همین گفت‌وگوهای ساده شکل می‌گیرند.

    حالا که بیشتر فکر می‌کنم، امروز هم لحظه‌های کوچک سهم خودشان را داشتند و هم مطالعه. مانیفست شخصی‌ام را مکتوب کردم و می‌خواهم دقیق‌تر و عمیق‌تر به آن فکر کنم.

    دقایقی هم در کتاب سیر زمان کارلو روولی غرق شدم و مثل همیشه، ترکیب دنیای معماگونه، علمی و شاعرانه‌اش مرا به وجد آورد.
    با این جمله‌ی ناب و عجیب از کتاب، گزارشم را تمام می‌کنم:
    «باید ساعت مچی‌ات را غرق کنی، باید تلاش کنی تا بفهمی زمانی که ظاهراً ساعتت اندازه می‌گیرد، تنها حرکت عقربه‌هایش است.»

    https://t.me/WaterLilyEcho

  30. پرسش‌گریِ امروز

    ۱. تقابل میان «حق دانستنِ دیگران» و «حق سکوتِ ما» در مورد مسائل مالی، کجاست؟ آیا پاسخ دادن به سوالاتِ کنجکاو، نوعی شفافیت است یا پذیرشِ یک فشار اجتماعی ناخواسته؟

    ۲. وقتی محیطِ آموزشی میان صدای دستگاه‌های خانگی و اضطرابِ والدان به میدان جنگ تبدیل می‌شود، استراتژیِ بهینه برای بازگرداندن تمرکز به هسته‌ی یادگیری چیست؟

    ۳. تضاد میان «رشد از طریق خطا» و «توقف برای قضاوت دیگران» را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟ چرا اشتیاق به آموختن، در برابرِ وسوسه‌ی سرک کشیدن در زندگی دیگران، شکست می‌خورد یا پیروز می‌شود؟

    امروز ۵۰۰ کلمه نوشتم، ورزش کردم و برای تولد دخترکم به خرید رفتم. راستش گرانی واقعاً کمرشکن است و گاهی آدم را می‌گیرد، اما سعی می‌کنم در میانه‌ی این تلاطم‌ها، تمرکزم را روی اهدافم حفظ کنم.

    روزم را با تغذیه ذهنی گذراندم؛ از دنیای «مادران و دختران» و «یکُلیا و تنهایی او» تا مفاهیم «خواستن توانستن نیست» و غرق شدن در اشعار حافظ. برای من رشد، یعنی هر روز تکه‌ای از پازلِ دانش را کنار هم گذاشتن و برداشت‌های تازه‌ای از زندگی داشتن.

    شام پختم و در کنار دخترکم بودم؛ قصه‌گویی، نقاشی و آموزش زبان. این‌ها برای من فقط کارهای روزمره نیستند، بلکه نوعی سرمایه‌گذاری روی آینده‌ی اوست.

    امروز در مسیر رسیدن به خواسته‌هایم، حس کردم سخت «سائیده» شدم. اما شاید لذت همین‌جاست؛ اینکه بدانیم هر چه بیشتر تلاش می‌کنیم، صیقل می‌خوریم و می‌درخشیم. به تلاشم ایمان دارم و می‌دانم این خستگی‌ها، بخشی از مسیر موفقیت است.

    یک خط قرمز هم برای خودم دارم: اجازه نمی‌دهم هیچ دغدغه‌ای، حتی فشار کاری در آموزشگاه، مانع از آمادگی‌ام برای PTE شود. ورزش و شنا هم برای من یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت است تا بدنم بتواند پا به پای ذهنم پیشرفت کند.

    حالا وقت آن است که به کانال‌های تلگرامم برسم، استکان چایم را بنوشم و شاید با یک کتاب دیگر، افق‌های جدیدی را کشف کنم.

    وبینار نویسنده‌ساز را به خاطر فشار کاری از دست دادم، اما باور دارم هیچ فرصتی از دست نمی‌رود، به شرطی که اراده‌ای برای جبران داشته باشی.
    https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite

  31. اقیانوس نیکی

    سال‌واژه‌ام: حرکت
    به امروزم ده می‌دهم.
    البته اگر با معیار‌های استاد پیش روم احتمالاً روزم سه هم نگیرد.
    ننوشتم، کم خواندم، فیلم ندیدم، در نویسنده‌ساز شرکت نکردم و گفت‌و‌گوی سازنده هم نداشتم.
    اما عوضش احساساتی را تجربه کردم که کمتر روزی پیش می‌آیند.

    بارها از عشقم به سفر کردن نوشته‌ام و امروز فهمیدم ناگهان به عاشقانه‌ترین سفر جهان دعوت شدم.
    هنوز هم باور ندارم. نه تا زمانی که خودم را آنطرف مرزها ببینم.
    محرم که آمد چله‌ی عاشورا گرفتم. به نیت سعادت حضور در اربعین. هزارها داستان شد که ناامید شدم از رفتن، فراموش کردم آرزویم را.
    اما درست امروز که چله‌ام تمام شد، فهمیدم امام حسین(ع) زیارت خواندن‌های بی‌حضور قلب و سرسری مرا خریده و می‌خواهد مرا برساند به آرزویم.

    به امروزم ده می‌دهم چون روزی پربار بود. رفتم تئاتر شهرزاد. نشست آقای مصطفی مستور در باب نسبت ادبیات و زندگی در نوشتن. می‌گفت زندگی اقیانوس است و نوشتن آکواریوم.
    تو هرگز نمی‌توانی همه‌ی رازهای آن را بیان کنی.
    تو تنها می‌توانی بخشی از یک زندگی را با نگاهی محدود بنویسی.
    که وقتی از همه چیز می‌گویی انگار هیچ نگفته‌ای.
    نشست خوبی بود اما اگر حمل بر خودشیرینی نمی‌شود، عمق و لذت کلاس‌های استاد را نداشت و فهمیدم نمی‌خواهم برای کلاس‌های چند‌میلیونی ایشان هزینه کنم.

    چه خوب شد که رفتم. وگرنه هرگز با کاریحجماتور آشنا نمی‌شدم. درست روبروی تئاتر شهرزاد یک کافه‌عمارت است به نام بهرامی. شیفته‌ی زیبایی بنایش شدم و رفتم داخل. بنرهای برگزاری گالری مهدی معینی را دیدم و عنوانش کنجکاوم کرد.
    بنر کاریحجماتور را اینطور تعریف کرده بود:
    وصله و پینه‌ی مجموعه‌ای از اشیا برای ایجاد یک فرم تازه از خرده ریزها که در مجاورت با عنوان تازه‌ی خود به معنا و مفهومی اشاره می‌کند.
    این هم‌نشینیِ چیزها و کلماتِ طنازانه است.

    از آنجا که شنیدن کی بود مانند دیدن، عکس‌هایش را می‌گذارم تا ذهن خلاق این هنرمند را بهتر درک کنید.
    در واقع این کاریحجماتورها، نتیجه‌ی تمرکز کودکانه‌ی معینی است در انباری خانه‌اش.

    بعدش خودم را به یک آب‌هویج بستنی خنک مهمان کردم و سوختم را برای پیاده‌روی و خرید تأمین کردم.
    به زودی عازمیم و خیلی چیزها بود که داشتنش برای سفر لازم بود. خریدهای کاربردی و مقرون به صرفه‌ای کردم و از پیاده‌روی در ولیعصر همیشه دوست داشتنی غرق لذت شدم.

    شب هم یک غذای خوش‌طعم پرپنیر پیتزا درست کردم که نام نمی‌برم تا هوس نکنید.

    حالا که بیشتر فکر می‌کنم ده برای امروز کم است. خدا وکیلی صد تومن می‌دهم. نه… منظورم صد امتیاز است.

    ✨ @mannevesht_zaker

  32. آه ای گزارش نیک‌نویسان، ای همسفرانِ عزیزِ من، ای استاد،
    امروز برای شما نیکِ چندانی ندارم.
    کتابی تازه شروع کرده‌ام، نامش «لمس» است.
    فرصت نکردم زیاد بخانمش، تنها به بیست صفحه‌اش فرصت شد.
    پس بگذارید فعلن اینجانب نظری ندهم تا بیشتر بخانمش.
    جز این نیک، نیکِ دیگرم نویسنده‌ساز بود. دو جمله را استاد فرمود و‌گفت ادامه‌اش دهیم.
    اولینش را نشد، کار نگذاشت.
    دومینش را اما انجامیدم. جالب بود، با کسی صحبت کردم که شاید اگر فکر می‌کردم آن گفت‌وگو شکل نمی‌گرفت. شبیه یک سکانس از یک فیلم شد. جالب بید این ادامه دادن جمله. خوشمان آمد.
    نیک بعدی‌ام نویسندگی خلاق بود. رخدادک موضوع‌مان بود. نشد امشب رخدادک بنویسم. استاد ببخشید نور نباریدم امشب، شاید فردا.
    اما در نوشتن، چیزکی نوشتم از شوکت و عصمت و عفت. در کانال هوایش کردم. بامزه‌است بروید بخانید. اما اگر خاندید نظر هم بدهید. با تچکرر.

    و در انتها اودافظظ بر روح پرفتوح تک‌تک شما.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  33. بعد از اداره فرفره‌وار توی آشپزخانه چرخیدم به شستن و پختن و آمیختن و پاکیدن و سرخیدن.

    ظهر خواب عجیبی دیدم. نه عجیب‌تر از خواب دیشب. ولی ادامه‌ی این یکی را می‌خواهم.

    ده صفحه‌ی بعدی تئوری شعر را هم خواندم. حالا رسیده به یک سری ویژگی‌ها. ولی هنوز به چیستی نرسیده. روندی که طی کرده برای رسیدن به تعریف، توجهم را برانگیخت.

    به بیست دقیقه‌ی آخر نویسنده‌ساز رسیدم. استاد داشت داستانی می‌خواند از مدیا کاشیگر به اسم چرخه و چه پایان غریبی…
    مقایسه‌اش با داستان‌های نجدی هم بسی جالب بود. بعد هم استاد سطری دادند و ادامه‌اش را گذاشتند بر عهده‌ی ما: باید فریاد می‌کشیدم سرش و می‌گفتم…
    دوباره همان حرف‌های همیشگی… فریادهایی که پنج سال پیش باید آوار می‌شد. بارها کوبانده بودمش روی کاغذ تا خودم را نرمباند…هنوز جا دارد…شاید روزی با تبدیلش به داستان، بالاخره آرام بگیرم.

    هزار کلمه آزادنویسی. رسیدم به یک کاریکلماتور: هر ستاره‌ی دریایی برای خودش ماهی دارد. و همان را فرستادم برای پست امشب کانال.

    پاک‌کردن و بسته‌بندی مرغ‌ها، سه ساعت بی‌زبانم را گرفت. اوایل کار به این اندیشیدم که اگر بچه‌های مدرسه‌ی نویسندگی را جایی بیرون ببینم، می‌شناسم؟ کدام‌شان را؟ چه جوری می‌روم سر صحبت را باز می‌کنم؟ برخورد آن‌ها چیست؟ چه‌ها می‌گوییم؟ باحال بود و کلی مشغولم کرد. آخرهای کار دیگر خسته و کلافه بودم. نگرانی هم اضافه شد. پسر نیامده بود. دلم مثل سیر و سرکه کلی جوشید تا بالاخره پیدایش شد، سردماغ. با این جمله: مامان لباسای کارمو بشور.

    شستم. ولی قبلش بسته‌های مرغ‌ را جا دادم توی فریزر و ظرف‌های کثیف را شستم و یک ربع دراز کشیدم و کانال بچه‌ها را خواندم.

    1. لادن عزیز کتاب تئوری شعر عالیه به نظرم، من هم در حال خاندنش هستم.
      آخی به این قسمت:
      « آخرهای کار دیگر خسته و کلافه بودم. نگرانی هم اضافه شد. پسر نیامده بود. دلم مثل سیر و سرکه کلی جوشید تا بالاخره پیدایش شد، سردماغ. با این جمله: مامان لباسای کارمو بشور.»
      حس می‌کنم از آن آدمهایی هستید که در وجودشون نور دارند.
      عشق براتون لادن جانم🙏🏻💕✨

  34. ۳ مرداد
    سال‌واژه: کشف

    پرسه زدم توی کتاب «پنج طرح»نوشته‌‌ی پرویز مجیدی.
    دو داستان کوتاه خاندم از کتاب «نبات‌سیاهِ»بهمن فرسی.
    صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم دربابِ برنامه‌ریزی درست.
    پستی گذاشتم توی کانالم.
    امروز آنقدر توی بیرون از خانه کار داشتم که نگو. آخرش هم گرما کار دستم داد. سرم در مرزِ موت بود و دلم می‌پیچید به هم. دوست داشتم بالا بیاورم. اگر از حالم بپرسید، حالا خوبم. یعنی نیم ساعت خاب شب‌گاهی قبل از اصل‌گاهی بهترم کرد.

  35. ـ «چرخه» را خواندم. داستانی که در نویسنده‌ساز‌ خوانده شد.
    ـ شعر‌ خواندم از دفتر «یک پوست یک استخوان».
    – رفتم آموزشگاه.
    ـ نانوایی رفتم.
    ـ مدتی کرمم گرفته بود که بروم خیابان بعدی، ببینم نمای پشت ساختمان از دور چه شکلی است. امروز رفتم. خاک بر سر سازنده‌اش بریند. یک قسمت از نما‌ را کاشی نکرده و سیمانی است و توی ذوق می‌زند. چرا واقعن؟ یعنی اینقدر خورده بودند به خنسی! به‌خاطر همین یک تکه! لابد.
    – حمام کردم و خانه را روفتم.

  36. هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم که درددل‌هایمان چقدر می‌تواند سازنده باشد و راهی برای سبک شدن، اگر آن کسی که با او از درد دلمان می‌گوییم، زود حوصله‌اش ته نکشد، زود قضاوت نکند، هم‌درد اگر نیست، دست‌کم شنونده‌ی خوبی باشد.

    این جمله‌ی ناتمام «هیچ‌گاه به یکدیگر نگفتیم…» امروز شروعی شد در نویسنده‌ساز که با آن سطرها نوشتیم. چه‌بسیار با همین شروع‌های یکباره، از مهلکه‌ی ننوشتن رهیده‌ایم.

    پس از کمی گنجورگردی، چند بیت از سعدی می‌خانم.
    «ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
    گفت معزول‌ست و فرمانیش نیست»

    گویی شهریار، در ادامه‌ی حرف سعدی‌ می‌گوید:
    «با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود»

    حالا به کارهای عقب‌افتاده می‌رسم. لباس‌ها را سروسامان می‌دهم. هر روز لباس‌ شستنی، آن‌هم بعدِ یک بار پوشیدن.
    اگر از کرونا جان سالم به در بردم، وسواسِ پساکرونا گریبان‌گیرم شد.

  37. گزارش نیک، روز شنبه سوم مردادماه چهارصد و پنج
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره‌ی روز: ۸ از ۱۰

    امروز بیشتر از آنکه کاری کرده باشم، درگیرِ فکر کردن به تربیت بچه‌ها بودم، و به این نتیجه رسیدم که شاید سخت‌ترین کار دنیا همین باشد، تربیت بچه‌ای که هنوز نمی‌دانی با او چه باید کرد، چون قبل از تربیت او باید یک‌بار دیگر خودت را تربیت کنی، صبرت را، عصبانیتت را، توقعاتت را، آن قسمتِ کنترل‌گرِ خودت را.

    بعد تازه ماجرا شروع می‌شود، چون بچه قرار نیست طبق کتابچه‌ی راهنمای تو رفتار کند. دو بچه داری با دو ژنِ متفاوت، دو خلق‌وخوی متفاوت، دو جور عجیب‌بودن، و تو وسط این دوگانه‌زیستی ایستاده‌ای و گاهی فقط نگاهشان می‌کنی و نمی‌فهمی این دیگر چه مدل بچه‌داری‌ست.

    گاهی یکی‌شان چیزی می‌گوید که از تعجب دهانت باز می‌ماند، آن یکی کاری می‌کند که تمام نظریه‌های تربیتی‌ات می‌رود در سطلِ آشغالِ تربیت.

    تربیتِ خودت به‌تنهایی کم بود، حالا باید هم‌زمان دو آدمِ دیگر را هم آدم‌سازی کنی، آن هم آدم‌هایی که هر روز بخشی از تو را پس می‌زنند و بخشی دیگر را به تو نشان می‌دهند.

    امروز به نظرم رسید بچه‌داری بیشتر از آنکه بچه‌تربیتی باشد، خودتربیتیِ اجباری است، با دو شاهد زنده که هر لحظه می‌توانند مچت را بگیرند.
    https://t.me/MashgheBodan

  38. *به امروز خودم نمره‌ی ده می‌دهم؛ چرا که مسافرت رفتن دکتر باعث شد سرکار نروم و به کارهای نیمه‌کاره‌م برسم. از خانه ماندن انقدر ذوق داشتم که به محض بیداری، کتاب مردی که در غبار گم شده بود را خواندم. نصرت رحمانی با زبانی شاعرانه اعتیاد را مثل یک خنجر در سینه تصویر می‌کند. زخمی که هم خودش را می‌خورد و هم جامعه را. تصویرسازی‌های شعری، استعاره‌های سنگین و ریتم کند اما غبارآلود نوشته‌هایش را دوست داشتم و افسوس می‌خورم چرا زودتر این کتاب را نیاغازیدم.
    * از آنجایی که بخت با من یار بود و از شب قبل غذا داشتیم و نیاز به آشپزی نبود، آزادنویسی می‌کنم. آنقدر زیاد که دستم از تایپ کردن خسته می‌شود و شکمم به قاروقور می‌افتد.
    * بعد از ناهار، بر فراز راز را خواندم به نیت تمام کردنش. مضمون اصلی این این رمان‌فیلمنامه درباره‌ی عبور از سطح زندگی و رسیدن به لایه‌های پنهان تجربه است. ترکیبی از تاملات، روایت‌های کوتاه و نگاه‌های فلسفی آن، دید تازه‌ای به من بخشید. انگار هر فصل، پنجره‌ای کوچک بود به روی منظره‌ی بزرگ‌تری از خودم. اینکه نویسنده نمی‌خواست فکر حاضر و آماده به تو بدهد و تو مجبور می‌شدی به تفکر را بسیاردوست داشتم.
    * به سراغ نوشته‌های دوستانم در کانال‌هایشان رفتم. با حوصله هر کدامشان را خواندم و برایشان کامنت گذاشتم. پرسه‌گردی در کانال دوستان ایده‌های تازه‌ای برای نوشتن به من می‌دهد و باعث می‌شود موتور مغزم راه بیفتد.
    * نویسنده‌ساز را شرکت می‌کنم. استاد از داستان چرخه مدیا کاشیگر می‌خواند. داستانی تمثیلی که در انتها حیرت‌زده‌م می‌کند. دوست دارم برای چند بار دیگر آن را بخوانم. آزادنویسی می‌کنیم. با جمله‌ی باید سرش فریاد می‌کشیدم ادامه می‌دهم.
    باید سرش فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم از زندگیم برود. می‌گفتم دیگر نمی‌خواهمش. دیگر نمی‌خواهم عمر و وقتم را پای کسی تلف کنم که دستش برایم رو شده‌است. باید فریاد می‌زدم و می‌گفتم دیگر نمی‌خواهم به او ببازم. که برود از زندگی‌ام. از ذهنم. از فکرم. باید می‌گفتم برو یک نفر دیگر را پیدا کن. برای او دروغ‌هایت را بگو. با او عشق‌بازی کن. با او وقت بگذارن. برای او لاف بزن. باید سرش فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم دیگر دوستش ندارم. که دیگر نمی‌تواند احساساتم را به بازی بگیرد. دیگر نمی‌تواند نقش بازی کند. نمی‌تواند خودش را منطقی و عاشق نشان بدهد. باید می‌گفتم دیگر گول حرف‌هایش را نخواهم خورد. باید می‌گفتم خیلی وقت است، بتی که از او ساخته بودم را شکستم. باید داد می‌زدم که برود. پشتش را نگاه نکند. بگذارد تصویر خوب گذشته‌ش بماند. که مرا به حال خودم بگذارد. اما هیچ‌کدام از این‌ها را نگفتم. به جای تمام این حرف‌ها گفتم منم دوستت دارم.
    * مدیتیشن سینمایی می‌کنم با دیدن ۳ فیلم آبی، سفید و قرمز کریستوف کیشلوفسکی و آ زادی، برابری و برادری را در سطح روزمره‌ی یک انسان به تماشا می‌نشینم.

  39. بیداریِ خابیدن می‌دیدم

    باز هم خابی پریشان و کم. بیدار شدنِ مداوم و زمان‌‌ناآگهی. بیدار شدم، تیره بود. بیدار شدم مادرجان نماز می‌خاند. بیدار شدم، روشنی زده بود بیرون. بیدار شدم بالاخره، هوا روشنِ روشن.

    قهوه زدم و نشستم به شرم‌خانی(کتاب به خیالم فقط من اینطورم):
    «وقتی با دیگران صحبت نمی‌کنیم، این امکان را به آن‌ها می‌دهیم که در شرم‌شان باقی بمانند و به شرم خلوت و سکوتی را می‌دهیم که نیاز دارد.»

    بعد دوشیدم. گاو را نه البته. حمامیدم بهتر است. تکاپوی صبح و بدو بدو برای رسیدن به ورزش. دیر شدن. دعوا با دلارام. دعوای بیشتر. هربار: آخرین بارم است با تو میایم. وسطِ ورزش: چقد خوشحالم با این بچه آمدم. ورزشِ سبکی بود. حسِ جلو بودن داد. مربی به من و دلی بیشتر ورزش می‌داد. پس جلو بودن همچین حسی دارد. همینِ عمیقیدن را دوست.

    ظهر خسته‌ی خسته بودم یوتیوب هم همچنان بازی داشت.‌ چت جی پی تی هم نمی‌گرفت.‌ ایتالیایی خاندن و کالکشن دیدن باز هم به تعویق افتاد. فیلترشکن دیگر کار نمی‌کند. فقط سد شکن.

    ساعت پنج خابم برد و در تاریکی بیدار شدم.‌ کثیف‌خابِ خوبی بود. هم نمی‌خاستمش هم نصیبم شده بود. نیازش داشتم.

    با زکیه از در و دیوار حرفیدیم. از شرم گفتیم. از رشدش در سکوت. از کارِ جمعی برایش. از اینکه حداقل کار نپوشاندنِ وجودش است. از حق و ناحقی گفتم برایش. از ناصر حجازی گفت برایم. و باز برایم شعرِ محبوبم را خاند. همو که سخت دوسش دارم از بس که نوست هربار:
    «پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
    خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست»*
    *بیتی از غزل ۷۴ حافظ
    https://t.me/ReyhaneRabani

  40. گزارش نیک ۷۴

    سال‌واژه: فاصله

    — «سرش فریاد کشیدم و گفتم بتوچه که من چه می‌کنم و خدا از تو نگذرد و حالا ببین چه‌ها که نمی‌کنم و تا تو را از سرِ راهم برندارم ول‌کن نیستم و بدان عقوبه‌ای سخت در انتظارت است و امروز کُزکُری می‌خوانی فردا‌روز میبینمت که سر به گریبان گرفته‌ای و خجل‌مندی …»
    با که بودم؟ با آدمی که در سرم دور می‌خورد و از این طرف به آن طرف سرم می‌رفت.
    این‌ها را در وبینار نویسنده‌ساز نوشتم.

    — شنبه‌گو را نوشتم و در کانالم منتشر کردم. برای هر پست ساعت‌ها فکر می‌کنم می‌نویسم و پاک می‌کنم. خسته می‌کنم خودم را. از سر وسواسی است یا دقت، نمی‌دانم.

    — تخم‌مرغ پخته‌ی امروز مزه‌ی خوبی داشت. گاهی تخم‌مرغ‌ها بوی زُهم می‌دهند.

    — قهوه‌ خوردنم تا دم‌دمای ظهر طول می‌کشد؛ با داغ شروعش می‌کنم با سرد ادامه‌اش می‌دهم. دقیقن عکسِ یادداشت‌نویسی‌هایم.

    — ‌عصر بعد از وبینار نویسنده‌ساز داستان «چرخه» از کتاب «وسوسه»ی مدیا کاشیگر را خواندم.

    — امروز پیاده‌روی نرفتم. به گمانم بیش از حد معمول راه‌رَوَی در خانه داشتم؛ برو و بیا. بیا و برو.

    — گاهی از تکرارها خسته‌ام. زندگی فقط تکرار در تکرار شده: دلهره‌ها تکراری، اضطراب‌ها تکراری، غم‌ها تکراری، خشم‌ها تکراری… کمتر پیش می‌آید که خوشی‌ها تکراری باشد.
    حالا امیدوار بمانیم؟

    — ما امیدوارانیم.

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  41. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صبح، به محض اینکه از خواب بیدار شدم، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲- آبگوشت ناهار را بار گذاشتم تا موقع ناهار حسابی جا بیفتد.

    ۳- از آنجایی که دیشب بابت پاک شدن گزارش نیکم، که مدت‌ها رویش کار کرده بودم، واکنش احساسی شدیدی نشان دادم، امروز تصمیم گرفتم روی پذیرش کار کنم و نگذارم احساساتم افسار ذهنم را به دست بگیرند.

    ۴- رمان «پنجمین زن» هنینگ مانکل را ادامه دادم و برای بار دوم هم از خواندنش لذت بردم.

    ۵- برای خرید نان سنگک تازه از خانه بیرون زدم و قدم‌زنان راهی نانوایی شدم. در مسیر، هم از بوی نان تازه لذت بردم و هم از اینکه زندگی بی‌وقفه در جریان بود.

    ۶- ذهنم امروز بیشتر حولِ تقدیر، پذیرش و کنترل احساسات می‌چرخید.

    ۷- در خیال‌پردازی درباره رمان جدیدم، به یک پایان غیرمنتظره فکر کردم؛ پایانی که خواننده را تا آخرین صفحه غافلگیر کند.

    ۸- امروز ذهنم درگیر تناسب اندام بود. از تنگ شدن شلوار تازه‌ای که خریده‌ام ناراحت شدم و با خودم فکر می‌کردم چرا فردایی که قرار است ورزش را از آن شروع کنم، هنوز از راه نرسیده است.

    ۹- از گفت‌وگوهای امروز فهمیدم زندگی با عزت و داشتن پایانی شایسته، شاید بهترین اتفاقی باشد که می‌تواند نصیب یک انسان شریف شود.

    ۱۰- اگر بخواهم به امروز نمره بدهم، ۸ از ۱۰ می‌دهم. هم توانستم ذهنم را کنترل کنم و نگذارم به بیراهه برود، هم بعد از مدت‌ها با انرژی در وبینار شرکت کردم، کنار استاد و دوستان آزادنویسی کردم و از کلاس لذت بردم.

    ۱۱- امروز یاد روزی افتادم که در کنکور کاردانی مهمانداری هواپیما قبول شده بودم و خودم را در ایرلاین‌های مختلف تصور می‌کردم.

    ۱۲- امشب با شقایق ادامه سریال «آرزوهای مرگبار» را دیدم و دوباره به این فکر کردم که انسان گاهی درست در برابر همان کاری که مدام به او می‌گویند انجام نده، بیشتر وسوسه می‌شود.

  42. گزارش نیکم
    – باشگاه
    – صفحات صبحگاهی
    – آزاد‌نویسی
    – پخت وپز
    – نویسنده‌ساز
    – نظافت
    – مطالعه
    – خرید کتاب

  43. ⚪ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    امروز ذهنم را روی میز تشریح گذاشتم و دو هزار کلمه نوشتم. هم عادت اتمی‌ام را تیک زدم، هم به سال‌واژه‌ام وفادار ماندم. هم به قول الهه‌ی عزیز پایه‌کارم را حفظ کردم.«اشاره دارم به کارگاه پایه‌کار»

    ⚪ از یک تا ده، به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    هشت. چون در کنار طومار همیشگی وظایف، جایی هم برای کنجکاوی و بازیگوشی باز کردم.

    ⚪ از گفت‌وگوهای امروز چه اندوختی؟
    اینکه آدم‌ها، با همه‌ی تفاوت‌ها و اختلاف‌نظرهایشان، چقدر می‌توانند دوست‌داشتنی باشند.

    ⚪ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    به «دست به مهره با کلمات» سر زدم. این روزها بیشتر مشغول مرور، حاشیه‌نویسی و سامان دادن به دانش شخصی‌ام هستم.

    ⚪ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله، همراه همان ذهن منزوی و وحشت‌زده‌ی همیشگی.

    ⚪ امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
    ماکارونی. گفتم وقتی قرار است روز بازیگوشی باشد، سری هم به طعم محبوب کودکی بزنم. یک بشقاب ماکارونی پختم. همان که می‌شود گفت واویلا.

    ⚪ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    قبض برق. هزینه‌ی یک سال را یکجا فرستاده بودند. تا پیش از این فکر می‌کردم مبلغ برق از شارژ ساختمان کسر می‌شود، اما معلوم شد چنین خبری نیست. تازه یاد اسباب‌کشی هم افتادم. آقا، امروز روز بازیگوشی بود. پس اسباب‌بازی‌های من کجاست؟

    ⚪ امروز از رؤیاپردازی درباره‌ی چه چیزی کیف کردی؟
    نمی‌گویم…

    ⚪ امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
    با مبینا.

    ⚪ امروز چه واژه یا عبارتی در مرکز ذهنت بود؟
    بازیگوشی.

    ⚪ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    این روزها داستان بلندم، داستانِ برند است. همان پرونده‌ی شصت‌وچهار هزار کلمه‌ای که طی چند ماه گذشته نوشته‌ام تا شاید ریشه‌های تعللم را بهتر بشناسم و برایشان چاره‌ای پیدا کنم.

    ⚪ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    به روزهایی فکر کردم که توی کوچه فوتبال بازی می‌کردم و گل‌زن تیم بودم. شما بگویید، به این قیافه‌ی مظلوم‌نمای من می‌خورد؟ والا.

    ⚪ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چه چیزی بیشتر به دلت نشست؟
    داستان. خیلی چسبید. کاملاً هم‌نوا با حال‌وهوای بازیگوش امروز.

    ⚪ چه فیلمی دیدی؟
    Cold War (2018)

    ⚪ نشانی کانال تلگرام:
    https://t.me/baharokhovat

    خب دیگر، من بروم پیِ بازی.

  44. سال واژه: بقا
    نمره روز : ۷ از ۱۰
    امروز کلا روز من نبود.
    ۱.ساعت هفت صبح با صدای داد و هوار مادر و پدرم بیدار شدم که پدرم داشت دق و دلی برادرم را سر مادرم خالی میکرد. صبر کردم تا دعوا تمام شود بعد مادرم را آوردم توی اتاق خودم و گفتم بیا بشین اینجا. آمد و سفره‌ی دلش باز شد و انقدر داد و هوار کرد تا آرام شد. وقتی دیدم حالش بهتر است دوباره خوابیدم تا ساعت دوازده. مادرم تمام روز را استرس داشت که مبادا دوباره دچار سکته مغزی شود من هم تمام تلاشم را کردم که آرامش کنم و به او توصبه کردم کلرودیازپوکساید مصرف کند.
    ۲.بعد از ظهر رباعی تمرین کردم اما نوشته‌هایم به خوبی دیروز از آب درنیامد.
    ۳. با شاعری به نام فایز آشنا شدم
    ۴. در وبینار شرکت کردم
    ۵. رفتم کتابخانه محل و چند کتاب امانت گرفتم. کتاب گرگ سالی را بعد از دوسال پیدا کردم مردگان زرخرید را دوباره امانت گرفتم سه کتاب دیگری که امانت گرفتم: دوبیتی‌های باباطاهر، پلکیدن (آیدین صبور) سقوط گربه وحشی(کالین جانسون) البته امانت گرفتم همیشه به معنای خواندن قطعی نیست
    ۶. در راه برگشت یکی از دوستان دوران راهنمایی‌ام را دیدم اول او مرا شناخت من کلی به مغزم فشار آوردم تا اسمش را به یاد بیاورم. بغلم کرد و ذوق کرد. گفتم چقد خوشگل شدی فاطمه خیلی تغییر کردی. او گفت تو اصلا تغییر نکردی از روی چشمات شاختمت. البته آن زمان دوبرابر من قد و هیکل داشت ولی حالا هم قد من شده بوددر دلم گفتم تو چرا رشد نکردی دختر؟
    ۷.دومتر کش دو سانتی و سه بسته نخ خریدم
    ۸. پولم را برای خریدن چیپس و کرانچی و بستنی هدر ندادم
    ۹. بعد از برگشتن به خانه ۱۲ صفحه از رمان پلکیدن را خواندم و هنوز نمیدانم ارزش ادامه دادن دارد یا نه
    ۱۰. تمرین شعرم را ادامه دادم ولی همچنان از نوشته‌هایم راضی نبودم. کلا امروز هرچه نوشتم مایوسم کرد. حتی ازاد نویسی وبینار هم خوب پیش نرفت. شاید دلیلش این باشد که همیشه دومین قدم سخت ترین قدم‌است
    ۱۱. گزارش نیک نوشتم

  45. چه نقل‌قول خوبی.
    این روزهایم سرشار از تکرارند، تکراری از جنس برگه و امتحان. چندان حال و حوصله ندارم. فقط باید بنویسم ساعت شش و نیم رفتم مدرسه و یادداشت صبحگاهی را آن‌جا نوشتم و چند سطری از «تابستان با مونتنی» خواندم. در باب دوستی. آخ که چقدر در اهواز از این بابت رنج می‌کشم. نبودن دوستان قدیمی‌ام، دلتنگی بزرگی است که با آن کنار نیامده‌ام. وقتی می‌گویم دوست منظورم کسی است که راحت بروم پیشش یا با آسودگی به من سر بزند والا مناسبات رسمی و دوستانه دارم که جواب این حسم از فقدان نیستند. مونتنی نظر جالبی دربارهٔ دوستی دارد. او معتقد است دوستی آزادانه‌ترین نوع ارتباط است. دلیل او برای دوستی خیلی خودبسنده است: «چون او او است و من منم» و چه دلیلی قشنگ‌تر از این برای بیان دوستانگی‌ای که هیچ قصد و غرض و سود اندیشیده در پس ندارد.
    از باقی روز هم هر چه بگویم به تصحیح برگه ختم می‌شود‌.
    البته قسمت روشن روز، وبینار نویسنده‌ساز است که امروز با دو تمرین برگزار شد. هر دو تمرین را نوشتم. داستانی از مدیا کاشیگر هم خوانده شد که چندی پیش خوانده بودم اما هرچه کوشیدم، یادم نیامد در کجا این داستان را خوانده‌ام. پایان شگفت داستان «چرخه» مرا یاد مفاهیمی مثل دلبستگی زیاد به چیزی و ارتباط انسان و اشیا می‌اندازد.
    برای یادداشت کانالم هم از کتاب «تابستان با مونتنی» بهره بردم.
    این روزها پرسشی نگرانم می‌کند: «نکند زندگی همین باشد؟» می‌ترسم. از آنچه نیامده و نمی‌دانم می‌ترسم. از حال هم می‌ترسم. تنها پناهم شده خواندن و کمی نوشتن. پناهگاهی بهتر از این‌ها تا حال نیافته‌ام.
    ما آیندگانیم؟

  46. گزارش ۷۴
    ۳ مرداد
    🌱 صفحات صبحگاهی نوشتم. سعی بر این داشتم که با جزئیات بنویسم. حالا حالا مانده که جان بگیرد.
    🌱 امروز برای گزارش‌های بالینی مرکزی که کار میکنم، بازخورد مثبت گرفتم حتی مدیرم گفت نسبت به سال قبل گزارشاتت متفاوت و دقیقتر شده است. خوشحال شدم. این هم از اثر نوشتن و آموختن.🙂
    🌱 فایل صوتی دوره شعر را گوشیدم. و چند صفحه‌ای از کتاب تئوری شعر را خاندم. تا شعور شعر خاندنم بیشتر شود.
    🌱 فایل صوتی مجموعه بعد از روز آخر مه دره و گرد راه را گوشیدم. قبلاً داستانش را خوانده بودم و شنیدن جذابتر هم بود. تصویرسازی عالی بود. توصیف طبیعت مرا برد به سفرهای دوره کودکی که همیشه از شهر غربت به سمت شمال بود.
    🌱 عصر درگیر یکسری کارهای تعمیرات خانه بودم. همزمان چند چیز خراب شده و مجبور شدم از تاسیساتی کمک بگیرم. و متاسفانه فرصت حضور در کلاس نویسندگی خلاق را از من گرفت.
    🌱 شب خبر بدی از مادر شنیدم. فسرده شدم. فعلا هم کاری از دستم ساخته نیست.
    🌱 فایل وبینار امروز را نیز گوشیدم. داستان چرخه. مرا یاد دوران کودکی و دعواهای پدر و برادرم انداخت.😔
    🌱 آزادنویسی کردم. پرت و پلا بافتم.
    🌱 تمرین ادامه نویسی وبینار بهم چسبید. «باید سرش فریاد می‌زدم و می‌گفتم.»
    به برون ریزی خشمم کمک کرد.
    این پاسخهای استاد شاهین هم اثر تراپی داشت برایم:
    قربانی ذهنت نباش.
    هر وقت ننویسی ضرر میکنی.
    بپر تو آب و خیس شو.

  47. روی تخت دراز کشیده بودم و بستنی ام را می‌خوردم که یکهو در اتاق با ضرب باز شد.
    مردانی نارنجک به کمر با کلاه‌هایی بگی نگی شبیه پوست هندوانه، تفنگ های بزرگ به دست وارد شدند. باز شدن در و غش کردن بستنی و بندری رفتن پاهام از ترس باهم یکی شد.
    _دستا بالا
    _چی شده ؟شما دیگه کی هستید؟
    _حرف نباشه بچسب به دیوار
    _من که کاری نکردم
    _ساکت باش یه کلمه دیگه حرف بزنی مغزت رو می پاشم رو دیوار.
    از ترس خفه شدم.
    _ امروز چه غلطی کردی؟بمب ساختی آره؟
    لوله تفگ رو به کمرم چسباندو کمرم از ترس خیس عرق شد.
    به دیوار چسبیدم و آنها پشت سرم .
    _ با توام چرا لال مونی گرفتی
    -جناب شما گفتی حرف نزن
    -گفتم حرف اضافه نزن جوابمو بده
    -جسارت نباشه ولی اینو نگفتید
    -می خوای سرت بترکه آره؟
    به تته ‌پته افتادم
    – نه نه غلط کردم هرچی شما بگی
    -ببینم امروز کجا بودی چطور بمب ساختی؟
    -هیچ جا به جون شما خونه بودم
    بمب چیه
    -چه غلطی می‌کردی این همه ساعت تو خونه داشتی بمب می ساختی؟
    -بابا من و چه به بمب کتاب خوندم برا خودم
    -کتاب چطوری بمب بسازیم آره؟
    -نه بابا کتاب صمد بهرنگی رو خوندم داستان ماهی سیاه کوچولو می‌خواست بره دنیا رو ببینه. و کتاب ناتنی رو هم شروع کردم همراه دوستم لیلی. اصلا حرف بمب نبود جون تو .
    -تو فیلمی که دیدی چی ؟ پس اونجا یاد گرفتی بمب بسازی.
    -سریال شوگرو می‌گی؟
    نه بابا طفلی جان دنبال یه دختر گمشده هستش بمب تو کارش نیست. آدم مهربون و خیر خواهیه.
    -پس تو کلاس های امروزت یاد گرفتی
    نه عزیز من کلاس ها که راجب نویسندگی بود. آزاد نویسی کردیم. استاد برامون داستان خوند. جات خالی جالب بود.
    بعدش هم نویسنده خلاق بود.
    -پس کجا یاد گرفتی بمب بسازی ها ؟
    -بابا من بمبی نساختم
    -ساختی
    نساختم نمی‌فهمی سرهنگ نساختم
    – دروغ نگو فلان فلان شده
    اینو که گفت دیگر عصبانی شدم. خون جلوی چشم هایم را گرفت. شروع کردم به کوبیدن سرم به دیوار. نساختم لعنتی ها من بمب نساختم . همانطور داد و فریاد می کردم و از سرم خون می‌چکید که ناگهان از خواب پریدم. مامان بالای سرم ایستاده بود
    -کابوس می‌دیدی؟ صداتو شنیدم داد می‌زدی نساختم نساختم.
    خوبی؟

    ۱۴۰۵/۵/۳

    https://t.me/maryamebrahimi21

  48. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    زبان خاندم.
    کد‌ زدم.
    بچه‌داری کردم. برایش قصه ساختم. قصه‌ای که بیداری‌اش را هدف قرار داد.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    متن اسطوره‌ای‌ام را بازنویسی کردم و در کانال قرار دادم.

  49. نوری در دل تاریکی
    سال‌واژه‌ام: خاطره‌نویسی
    صبح را خوب شروع نکردم، اما پایان روز به واسطهٔ دیدار دو عزیز، برایم خوش و آرام‌بخش شد.

    به دیدنشان رفتم و ساعت‌ها با هم حرف زدیم؛ از خودمان گفتیم، روانمان را کاویدیم و در پایان به این نتیجه رسیدیم که هر موجودی که در این جهان هست چه انسان، حیوان، گیاه و حتی جماد، مسیر ویژهٔ خودش را طی می‌کند. شاید بهتر باشد در کم‌وکیف این مسیر دخالت نکنیم و بگذاریم هرکس بهای رشد و تجربه‌هایش را خودش بپردازد. گاهی محبتی که از سر نگرانی و دخالت نشان می‌دهیم، ناخواسته به «دوستی خاله‌خرسه» تبدیل می‌شود و به‌جای کمک، خرابی به بار می‌آورد.

    صبح، درگیر چند موضوع بودم؛
    صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم و در آن‌ها مسئله‌ای را که آزارم می‌داد، کمی شکافتم. در آغاز، همه‌چیز به نظرم تاریک می‌رسید؛ اما بعد، نوری از دل همان تاریکی درخشید. فهمیدم شاید روشنی همیشه وجود دارد و این چشم‌های من است که گاهی توان دیدنش را ندارد.

    از چند جهت ناراحت بودم؛ اول اینکه روز قبل، رفتن به مسجد برای شرکت در مجلس ترحیم را کاملاً فراموش کرده بودم؛ حتی ذره‌ای در ذهنم نبود. دوم، حرف‌هایی بود که پسرم پیش از رفتن به محل کارورزی زد. نمی‌دانستم جنگ تا این اندازه ذهنش را اشغال کرده و امید را از او گرفته است؛ تا جایی که فکر می‌کند وجود خاورمیانه عامل بدبختی دیگر کشورهاست و اگر این منطقه نباشد، بقیهٔ جهان در صلح زندگی خواهند زیست.

    حرف یک دخترخانم سی‌ساله هم تأثیر عمیقی بر من گذاشت و مرا به فکر فرو برد: چرا دختری جوان، کارهای خانه مانند شستن ظرف، رفت‌وروب و پخت‌وپز را مهم و ارزشمند نمی‌داند؟ این باور از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

    بعد از صبحانه، چند قطره آبغوره گرفتم، تا سرم کمی سبک شود. همسرم پرسید: «گریه می‌کنی؟»

    و من، مثل همیشه، گفتم: «نه.»
    شاید می‌خواستم خودم را قوی نشان بدهم؛ در حالی که نیاز داشتم اشک‌هایم را ببینم و کنار قلب رنج‌کشیده‌ام بنشینم تا صدایش را بشنوم.

    امروز با خودم قرار گذاشتم پیش از قضاوت هر رفتار، کمی درنگ کنم؛ احساساتم را ببینم و خودم را بهتر درک کنم.

    دو بخش از مطالب سایت مدرسه نویسندگی در بارهٔ خاطره‌نویسی را خواندم و نام چند کتاب را یادداشت کردم تا فردا از کتابخانهٔ مرکزی به امانت بگیرم. یکی دو نوشته هم برای «کشکول خاطرات» فرستادم و به پرسش یکی از دانش‌آموزان پایهٔ دهم در باره داستان‌نویسی پاسخ دادم.

    عصر، کیک پختم و همراه یک شاخه رز صورتی برای عزیزانم بردم. سه چهار ساعت در کنارشان بودم. حرف زدیم و سبک‌تر شدیم. دیروقت به خانه برگشتم و برای همین، گزارش امروزم دیرتر نوشته شد.

    صبح، تاریکی را دیدم؛ عصر، میان گفت‌وگو، کیک و یک شاخه رز صورتی، نوری را که از دل همان تاریکی بیرون آمده بود.
    کانال تلگرامhttps://t.me/mahtabsadeghi48

  50. سال واژه:ثبات.
    بعد از چند روز وقفه دوباره آمده‌ای. وقفه‌هایت موجه نبودند ولی همین که الان اینجایی باعث می‌شود کمی از خطایت چشم‌پوشی کنم.
    روز پر باری از نوشتن داشتی.
    صبح‌ات را با صفحات صبحگاهی شروع کردی.
    و بعد با یکی از دوستان قدیمی‌ات تمرین پنج تا پنج دقیقه نوشتن را برای چندصدمین بار شروع کردید اما امیدوارید که این‌بار دوام‌دار باشد و به رها شدگی دچار نشود.
    و سپس رسیدی به یک پومودورو آزاد نویسی.
    از موضوعی نوشتی که صبح اشکت را جاری کرده بود.
    توی وبینار استاد هم شرکت کردی.
    چرتکی هم زدی و خب اشکالی ندارد کسی که متوجه نشد.
    فقط بد ماجرا آنجا بود که انتهای داستان کوتاهی که استاد میخواند را نفهمیدی. در حالیکه خیلی هم کنجکاو بودی.
    ولی خب این هم اشکالی ندارد میتوانی خیلی سوسکی بدون اینکه کسی متوجه شود بروی سراغ فایل پی‌دی‌افش و از آنجا بخوانی. به هر حال مقصر که تو نبودی، خواب امانت نداد.
    فکرش را بکن اگر وبینار استاد کلاس درسی در دنیای واقعی می‌بود، بی‌شک امروز سوژه‌ی همکلاسی‌ها شده بودی.
    و اگر بخواهی راجع به کتابی که خوانده‌ای بنویسی، مسخ کافکا. به زبان ترکی.
    که هنوز هم به کیف زبان فارسی نرسیده است اما چاره چیست!

    و جمله‌ی ناب امروزت؛
    you are, your home.
    تو، خانه‌ی خودت هستی.

    https://t.me/jenabe_adamizad

  51. **گزارش نیک**

    امروز می‌خوام برگردم از دیروز بنویسم.

    دیروز رفتم بسکتبال بازی کردم بعد مدت‌ها.
    مثل دوچرخه‌سواری نبود. خیلی خیلی ضعیف شده بودم.
    اما نمی‌توانم وصف کنم چقدر لذت بردم از بازی کردن، پیدا کردن دوستان جدید و وقت‌گذرانی.

    می‌دانید آدم‌هایی که بسکتبال بازی می‌کنند یک مدل خاصی هستند. خیلی سخته توضیح دادنش.
    بیشتر به آداب رفتاری این ورزش ربط داره که آدم‌ها رو اینجوری می‌سازه.
    کنار هم بازی کردن مثل ورزش‌های دیگه نیست؛ ارتباط توی بسکتبال انگار خیلی بیشتر می‌شه.

    از امروز بگم.

    داستانی که استاد توی وبینار خواند تکانم داد. نمی‌خوام فقط بگم لذت بردم. آخر می‌دانید لذت بردن دقیقا یعنی چی؟
    می‌خوام بگم خواندنش مرا به فکر فرو برد. به داستان فکر کردم. به درخت فکر کردم. به انتظار و غرور فکر کردم.
    ما آدم‌ها چقدر می‌توانیم مغرور باشیم؟ چه نسلی بالاخره چرخه اشتباه را می‌شکند؟

    علاوه بر همه آنها به نوشتن این داستان فکر کردم. به ساختار و فرم اون. چرخه.
    یکی دو داستان با این فرم نوشتم قبلاً. فکر می‌کردم خیلی خفنه ولی خب اون قبلاً بوده.

    در قسمت آزادنویسی خشم نهفته‌ای پیدا کردم.
    از خودم متنفر شدم. احساس ناکافی‌بودن می‌کنم.
    این احساس را خیلی تجربه می‌کنم و می‌کردم و امروز به اوجش رسید.

    آیا من می‌توانم کافی باشم؟
    کافی یعنی چی؟
    بی‌نیاز کننده؟
    یعنی من بتوانم نیاز کسی دیگر را برطرف کنم؟
    یعنی بتوانم به خواسته‌های خودم و دیگران رسیدگی کنم؟

    واقعاً این احساس چیه؟
    احساس بی‌عرضه بودن، بدبخت بودن، ضعیف بودن، بیچاره بودن، همه‌ش در احساس ناکافی‌بودن گنجانده می‌شه.

    به جایی رسیدم که چرا زنده‌ام؟ زنده بودن من چه ارزشی دارد؟ آیا زنده بودن من فقط برای ناراحت نکردن افراد معدودیست؟

    به نکته‌ای دیگر دقت کردم؛ دست‌خطم موقع نوشتن این آزادنویسی مثل حالم خشمگین بود.

    بعد از نوشتن همه‌ی اینها حالم کمی بهتر شد.
    دیدم باید زندگی کرد و ارزش را ساخت.
    تا چیز ارزشمندی نسازی ارزشمند نمی‌شوی.
    تا تلاش نکنی نمی‌توانی کافی باشی.
    باید تلاش کرد.

    در ادامه روز یک نمایشنامه را شروع کردم.
    «جمجمه‌ای در کانه‌مارا» نوشته مارتین مک‌دونا با ترجمه خوب بهرنگ رجبی.
    چند صفحه‌ای خواندم، بلند بلند با صداهای مختلف.
    ضبط هم کردم و برای ساحل فرستادم.

    هیچ ایده‌ای ندارم زمان امروز چگونه گذشت.
    چند کار ترجمه برای ماهان انجام دادم و نقدش رو برای یکی از داستانک‌هام خواندم.

    برای سال‌واژه‌ام هم «تداوم»، زمانی را صرف برطرف کردن باگ‌های اپلیکیشن کردم.

  52. سالواژه‌ام: مَطلَع

    امروز نیکی چندانی صید نکردم فقط فرصت کردم در مسیر رفتن به اداره‌ای روز‌گفتار همسفرانم را گوش دهم و در نویسنده‌ساز هم شرکت کردم و با دوستان آزاد نویسی.
    از دیگر نیکی‌ها اینکه به هزار ترفند دو ساعتی زیر بار شلنگ و تخته انداختن‌های پسر‌جان ورزش کردم.
    خانه را مرتب کردم بار‌ها و بار‌ها.
    کلی ظرف شستم.
    غذا پختم.
    پروژه‌ی از پوشک گرفتن به موفقیت ۹۳ درصدی نائل شده.
    برای پسرجان کتاب خواندم (در راستای آموزش غیر‌مستقیم از طریق داستان برای از پوشک و پستونک گرفتن.)

  53. امروز پر بود از احساس سرخوردگی. طراحی کن، سه ساعت؛بلکه بیشتر. نکردی؟
    دوچرخه سواری کن. نکردی؟
    بنویس زیاد و آزاد. ننوشتی؟
    ولی بجایش آشپزی کردم. پاستای آقای آلفردو. که جایتان خالی خیلی خوشمزه بود. بعلاوه استخر هم رفتم. یک جنین شناور در رحم.
    نمره امروز: ۶

  54. امروز تا ساعت ۷:۳۰ خابیدم
    صبح‌نگاری چسبید، برنامه‌ها و رفتارم را به خودم یادآوری کردم و تأکيد داشتم که بی‌واکنشی را تمرین کنم تا حدودن هفتاد درصد موفق بودم ولی چند مورد بلافاصله جواب دادم نمره‌ی امروز هم ۹ باشد
    یک کلاس آنلاین داشتم، بسیار لذت‌‌بخش است دیدن تغییر پرتوجوها، نشست و برخاست صحیح، آگاهی بر ستون فقرات، تنفس

    خیلی خشنودم که ۱۰ سال پیش از شرکت استعفا دادم و با یوگا دوباره آغازیدم
    تمرین‌های شخصی‌ام را با صندلی و دیوار انجام میدهم و بعد از جراحی بدنم قوی‌تر شده
    از نگاه دیگران موقق نیستم ولی چه اهمیتی دارد؟ بُگذار بگویند
    باید سرشان فریاد می‌کشیدم و می‌گفتم پایتان را از زندگی ام بکشید بیرون ولی دیدم این منم که لابه لای کلماتشان مدفونم، خشم را لایه‌‌لایه کنار زدم تا عزت نفسم آزاد شود و اعتماد به نفس جان بگیرد
    هیچ‌گاه به هم نگفتیم که هم‌دردیم من و مردم؛ آنها از سرک‌کشیدن در لحظه‌های دیگران به رنج‌اند و من از دست و پا زدن برای راضی‌کردنشان
    من گنگ خاب دیده و عالم تمام کر
    من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش

    پستهای کانال را می‌نویسم و کیفش را می‌برم

    زنده باشد روان استادان هوشنگ ظریف و جلیل شهناز
    پدرم بعد ازظهر میگفت هر وقت مثل ایشان تار نواختی
    قبولت دارم
    دورت بگردم بابای مهربانم
    با چنان شوقی واژه‌ها را ردیف میکنی که شرم‌گینم که چرا استاد شهناز و ظریف نیستم
    هر روز سازم با نویسنده‌ساز کوک است به جز یکشنبه و سه‌شنبه
    تمرینهای وبیکار بسیار دشوار است ولی این استیصال را دوست دارم حتا اگر مشقم را تحویل ندهم

    به کانال بلوکمان سری زدم و چشمانم بُراق شد
    خانم….. همسايه‌ی واحد ۱۲ که در موردش میگفتم
    یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد چه کرده بود در گروه!
    خطاب به همسایه‌ای که با رد زباله‌اش پله‌ها را آراسته بود؛
    کثافت آخر؟ در یک محفل عمومی؟
    در وقاحت عمل و ارتکاب جرم در یک مکان عمومی شکی نیست اما
    تا زن و مرد سخن نگفته‌باشند
    عیب و هنرشان نهفته باشد
    قبح کار خانم ….. کم از آقای…. نبود

  55. آتیش‌بازی

    صبح به خودشکافی گذشت. از دیشب موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود. همان موقع راجبش نوشتم. بعد اتفاقی نوشته‌های قبلیم را نگاهی انداختم و تشابهاتی در هر دو نوشته‌ام دیدم. و آنجا فهمیدم که این موضوع خیلی وقت است مرا اذیت می‌کند. اما از بیانش می‌ترسیدم.

    پس صبح اولین‌کاری که کردم نوشتن بود. سخت بود. اگر به نتیجه‌ای نرسم چه؟ اگر نفهمم مشکل از کجاست چه؟ آن‌هایی که حس می‌کنم واقعیت دارد؟

    بعد از نیم‌ساعت به نتایج شگفت‌انگیزی رسیدم. انگار جمله‌های مشترک هر دو نوشته‌ام را رمزگشایی کرده بودم. و به یک نقطه‌ی مشترک رسیدم. مشکل اصلی من همان بود، نه چیزهایی که پیش‌تر فکر می‌کردم.

    بعد شجاعتم را جمع کردم و برای او نامه نوشتم. مشکلم را بهش توضیح دادم. و آن بار سنگین را از شانه‌هایم خالی کردم.

    ظهر هم به داروخانه رفتم و روز مزخرفی را گذراندم. دروغ چرا خانم‌دکتر روی مخم بود. همه را از بالا می‌بیند. سرد برخورد می‌کند. عملن مشتری‌ها را می‌پراند با این اخلاق سگش. خدا به داد شوهرش برسد. یعنی این حرف‌های عاشقانه‌ هم بلد است بزند؟ فکررر نمی‌کنممم.

    راجب مشتری‌پرانی و چیزهایی که ازش دیده بودم به پدربزرگم شب گفتم. ولی خب قبول نکرد و اصرار دارد که خانم‌دکتر «ماههه!». بدبخت ماه.

    بگذریم، یکم تا خاستم توی داروخانه هم بنویسم یا وبینار را گوش کنم یا یکم از کتاب تئوری شعر بخانم، مشتری می‌آمد. نشد.

    آهان یک بار هم نزدیک بود داروخانه را به آتش بکشم.
    همین.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  56. گزارش نیک امروز

    کلمه‌ی سال «پستاندار درون»
    چند روز است صفحات صبحگاهی ننوشتم. دلم برای دفتر زردم تنگ است. امروز تا صبح باید بیدار بمانم. صبح سعی می‌کنم در نوت موبایل بنویسم. بیمارستان دست و پایم را برای خواندن و نوشتن بسته است.

    چند شب پیش نصف شب از خواب پریدم و به فرهاد خیره شدم تا ببینم نفس می‌کشد یا نه؟ فرهاد را بی‌بی می‌دیدم.
    روز بعدش دوباره نصف شب از خواب پریدم و این بار سارا را سفت گرفتم تا از تخت نیفتد. سارا را بی‌بی می‌دیدم و تختم را تخت بیمارستان.
    باز روز بعدترش نصف شب از خواب پریدم و در اتاقم دنبال بی‌بی می‌گشتم. فکر می‌کردم در اتاق شماره سه بیمارستانم.

    این روزهایم دارد در راهروی بیمارستان می‌گذرد. این نیز تجربه‌ایست…

    https://t.me/mahnaz_roointan

  57. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صبح با سردرد بیدار شدم. این‌قدر سرم درد می‌کرد که نشد صفحات صبحگاهی بنویسم.
    مراقبه کردم.
    برای کلمه‌برداری سراغ کتاب «درد سیاوش» از اسماعیل فصیح رفتم. یادم افتاد که در دوران نوجوانی‌ام این کتاب را چندین بار، بازخوانی کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. با هم آزادنویسی کردیم. بعد هم به دنیای داستان مدیا کاشیگر سر زدیم؛ داستانی که مرا به فکر فرو برد.
    نردبان نویسندگی‌ام را کامل کردم.
    از روی صفحه کتاب Men Without Women رونویسی کردم.
    کمی زبان اسپانیایی خواندم.
    شکرگزاری نوشتم.
    سریال from را دیدم.
    شعری از بهمن فرسی خواندم‌.
    مطلبی در کانالم گذاشتم.
    کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  58. ۱ـ کتاب صوتی انگلیسی گوش می‌دهم. چیزی ساده مثل« آن شرلی» که فارسی‌اش را قبلا خوانده باشم. وقتی کلمه‌ی جدید‌یادگرفته‌ای را در آن تشخیص می‌دهم، ذوقم قُل می‌زند.
    ۲ـ جالب است که ساز، حس و حال آدم را بروز می‌دهد. مثل دست خط یا فشار خودکار حین نوشتن که هر بار فرق می کند با دفعه قبل و بعد‌ش.
    ۳ـ تمرین نگران‌نبودن دارم باز. همچنان مغزم نمی‌داند بدون نگرانی چه کند. راه‌های جایگزین پیشنهادش کردم. فعلا بینی‌اش را چین داده و بدگمان نگاهشان می کند.
    ۴ـ خاطرات، همزمان می‌بوسند و لگد می‌زنند. با چشم‌های گریان می‌خندم. با لب‌های خندان میگریم.
    ۵ـ دوستم دنبال آهنگ آرام می‌گشت. آهنگ nocturne را برایش فرستادم.
    ۶ـ خوب است اولین چیزی که از داستایوسکی خواندم برادران کارامازوف نبود. آن وقت سواد نم‌کشیده‌ام باعث می‌شد دور هر چه” افسکی” است را خط بکشم. مغزم پوکید. جای بهتری در برنامه قرارش دادم. کتابی نیست که بتوانم هر روز بخوانمش. تمرکز درست و حسابی می‌خواهد. خلاصه که کودک تازه دندان در‌آورده‌ای هستم که قرمه.سبزی به حلقش ریخته و ناچار بالا می‌آورد. سرلاک بهتر است برایم فعلا.
    ۷ـ زمان مورد علاقه و تنفرم نیمه شب، درست قبل از خوابیدن است. وقتی همه جا ساکت و تاریک است. انگار پرده‌ها می‌افتند. یا بالا می‌روند. خلاصه که هر کثافتی پشت هر پرده‌ای تلنبار شده پدیدار می‌شود. با خلوصی زیاد. فکر های شیرین و شور و تلخ و بیمزه در این زمان هجوم می‌آورند. گاهی با ” کوبنده ی حقایق به صورتم” در این زمان به بحث می‌نشینم:” اینو که قبلن هم گفته بودی. دیگه اشکمو در نمیاره. یه چیز جدید بگو.” و می‌گوید ملعون. همیشه یک چیز جدید از جاییش در می‌آورد. اگر گریه نکنم و بگویم که دستش را خوانده ام، راستش را می‌گوید. کوتاه، برّنده ولی این دفعه نه به قصد آزار. بعد هم می‌گذارد بخوابم.

  59. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ➖️ برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    تنبلی رو تا حد ممکن دور کردم و طبق برنامه پیش رفتم.

    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۹. امروز از ۱۰ تا سنجه‌ی اصلی که برای امتیازدهی در نظر گرفته بودم ۹ تاش رو انجام دادم. عالی بودم. ممنونم از خودم.

    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    رفاقت کنم.

    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    منگی، کلیدر، شوهریابی پس از ۳۰ سالگی، بیگانه‌ی کامو، آن‌ها تندتر رانده بودند و از باران جلو زده بودند.

    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    تو خونه قدم زدم.

    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    بستنی پروتئینی.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    بماند.

    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    لباس. فردا احتمال داره پارچه برش بزنم. خیلی خوبه.

    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    با مامان. گفتم چایی و تخم‌مرغ بگیره و یه سوال پرسیدم.

    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    داستان، خیاطی.

    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    هِچی.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یادم نمی‌آیه.

    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    تلاش استاد برای ضبط‌کردن نویسنده‌ساز تا کسایی که نیستن رو برسونه. داستان خوب مدیا کاشی‌گر و کلن، داستان.

    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    هیچی جز یه انیمه‌‌‌ی پرت. اصن واسه همین نمره‌ی امروز ۹ شد.

    https://t.me/havirism

  60. مفیدترین کار امروزم استراحت بود. بعد از جنگ بقای دیشب هیچ کاری نمی‌تونست به نتیجه برسه. با تمام وجود محکم وایسادم تا نابود نشم و قربانی نشم. شاشیدم تو این زندگی که تمام انرژی وجودیم باید صرف زنده بودن و دفاع از خود بشه به جای رشد و پیشرفت.

  61. به فکر چالش بودم. پشت دروازه‌ی مرداد. از دروازه رد شده‌ام حالا. چالش؟ فردا شروعش می‌کنم حتمن. سه روز است. قرار بود چالشی سی روزه باشد. اما، راضیم به بیست‌و‌هفت هم. اگر فردا به فردایش نیفتاد می‌گویم از چالش.

    امروز با صوت قرآن آزادنویسی کردم. تجربه‌ی جالبی بود. آرامش بیشتری داشتم. خودم را گم نمی‌کردم. ولی، گم می‌شدم درون واژه‌ها. آزادنویسی با قرآن را بیشتر از موزیک دوست دارم. این روزها هم گوش‌هایم تاب شنیدن موزیک ندارد. کشف نکرده‌ام چه شد که اینطور شد. از شنیدن بی‌کلام‌های فاخرش تا خشن‌آهنگ‌ترین و زیقی‌های امروزی احساس شلختگی می‌گیرم. شلختگی. شلوغی. خط‌خطی شدن.

    پر از کشف بود آزادنویسی امروزم. کشفی حاصل از این پهلو به آن پهلو شدن دیشبم. با دیار و هانیه می‌گفتیم از کراش‌های‌مان. اندیشه فولادوند کراش مشترک‌مان است و در باقی چیزها پر از تفاوتیم. هانیه با زیاد دیدن کراش می‌زند. می‌گویم تو در زندگی مشترک به مشکل نمی‌خوری.
    من و دیار هر دو بورپسندیم. اما. پر از تناقض. دیار روی ترامپ و محمودرضا خاوری کراش است و من روی نتیجه‌ی امام. هیچ‌کدام نمی‌پسندیم کراش‌های هم را. و می‌پرسیم نظرت روی چه‌ی این بشر گیر کرده؟ دیار از باهوش بودن ترامپ می‌گوید. می‌گوید وقتی فکر می‌کنم محمود چگونه آن همه پول را نوش‌جان کرده قلبم برایش می‌زند. و من از زیبایی آن پسر بور جوان می‌گویم.
    دیار روی زرنگی کراش می‌زند و من زیبایی. دلایل آشکارمان. در نهان چیز دیگری‌ست اما. چرا زرنگی؟ چرا زیبایی؟ زیبایی برایم جذاب است چون می‌ترسم از زشتی. شاید دیار هم ترسی دارد. ترس از شکست.
    از امروز ساده‌انگارانه نمی‌نگرم به کراش‌هایم. پشت هر کراش دلیلی‌ست که مرا با سایه‌هایم مواجه می‌کند.

    زندگی‌نامه چندتن از دوستان را خواندم. هر آدم یک نفر نیست. دنیایی‌ست شگفت‌انگیز. جالب توجه بود تلاش‌های سامان مفیدی برای تقویت عزت‌نفسش. اینکه کم می‌آورد ولی ادامه می‌دهد. تحقیرهای اطرافیان نتوانسته‌اند مانعش شوند.
    سحر فرهادی و شنوایی بیشتر از معمولش. خانه‌ی اتوبوسی و خاطراتش.
    فاطمه یاوری و صدای زیبایش. نگار افروشه و تسلیم نشدن‌هایش.
    وقتی زندگی‌نامه همسفرانم را می‌خوانم بیشتر به انسان‌بودگی می‌اندیشم. احساس نزدیکی می‌کنم. اینکه تنها نیستم.

    در نویسنده‌ساز داستان چرخه را خواند استاد. به چند ماه قبل رفتم. بیشتر از شش‌ماه. چرخه‌ای تکراری از یک نسل. نسلی که بی‌بی‌اش انگار جاودانه است. چقدر سخت بود آن پنجشنبه از چرخه نوشتن برایم.
    شهریار مندی‌پور معرفی شد که در طاقچه یافتمش. می‌روم سراغش برای آموختن زبان‌گوهری.

    نیکوکاری امروزم خلاصه شد در این‌ها. البته بگذریم که اداره‌ی برق چوب لای چرخ‌مان می‌گذارد. نه توانستم در معماری تفکر باشم نه در وبینار مدار. بیاید روزی که ما چوب لای چرخ اداره‌ی برق بگذاریم. آمین.

    داروَگ. https://t.me/sarazolfaghary

  62. هنر، دریغی بر از دست‌رفتنِ ریبایی‌ست
    ناباکوف

    -همه‌ی هفته را چشم‌وگوش می‌گردانم، حرف نازه‌ای بشنوم و یادداشت بردارم. ضرب‌المثلی برای شنبه‌ها دست‌وپا کنم و در ستون رنگین‌کلام
    منتشر کنم.
    -برای ستون رنگین‌کلام مجبورم همه‌ی دفترچه‌های یادداشت‌برداری از کتاب‌ها را دورم جمع کنم. مطالعه‌ و مرور دلچسبی‌ست برایم.
    -مجموعه اسعار منوچهر آتشی را ورق زدم و بخشی از شعری را منتشر کردم: مردی پیاده شد از خود/تا بر هزار اسب سوار شود/ یک‌تنه
    -با دخترها کلاس زبان شرکت می‌کنم.
    -نمایشنامه‌ی مرگدر میزند از وودی آلن را خاندم. پرداخت مفهوم مرگ و دست‌به‌سر کردن مرگ را خیلی دوست داشتم.
    -مادری کردم تمام‌قد، همه‌ی اوقات
    -شام بچه‌ها را در پارک با دوستان‌شان خوردیم.
    شب بخیر

  63. گزارش میگ میگ
    ۱. صبح زود بین دو شهر راند و جریمه شد و پرداخت.
    ۲. سرکار دو نیرو مرخصی بودند و شلوغ بود.
    ۳. رفت خرید سیفی‌جات و تخم‌مرغی‌جات و لبنیات‌جات.
    ۴. پرید از در اتاق به حمام.
    ۵. دراز شد و قصد باشگاه کرد و نرفت.
    ۶. نهار دیرهنگام را با نویسنده‌ساز خورد.
    ۷. یک قسمت از دوره‌ی آشنایی با اسکچ‌بوک را دید.
    ۸. با بچز، نصیرو و احمدو حرفید که چسبید.
    ۹. یادداشتی نوشت و انتشارید.

  64. امروز حلزون دچار خودکم‌بینی شده. لباس باربی‌ام پوشیده ولی فکر می‌کنم بش نمیاد. داره هی آب می‌شه و محو.
    ۱. شنبه‌ و کودک‌نو. خیلی خودمونی. عین دورهمی‌های بچگی. به گمونم گاهی زیادی بچگی می‌کنم توش.
    ۲. نمی‌تونم توی گوشی کتاب بخونم دیگه. سفارش دادم نسخه‌ی چاپی چند تا کتابو فعلا. مثل کریستین و کید، سوره‌الغراب و…
    عینکمو گرفتم. مثل آینه می‌بینم باهاش. البته آینه‌ای که یکم بخار گرفته.
    ۳. گروه کتابازی‌مون رو تاسیس کردیم. آروم‌آروم با هم می‌خونیم. شگفت‌انگیزه.
    اولین کتابمون شد سنگ صبور چوبک.

  65. سال‌واژه‌ام، پرسش‌‌گری است.
    در راستای آن، پرسش‌هایی را درباره ترس طرح کردم. مثلا؛ 
    اگر مطمئن شوی دوست‌داشتنی هستی، دست از انجام چه کاری بر می‌داری؟ 
    جلسه‌ی هادی توحید خیلی دلچسب بود، خوب شنیدم، به غیر از ۱۰ دقیقه آخر، آن‌هم چون نسبت به برخی آدم‌ها سوگیری دارم. در این‌باره گپ می‌زنیم که نوع باورمان نسبت به نیروی برتر جهان هستی (من می‌گویم خداانگاره) چه شخصیتی ازمان می‌سازد.
    برای خواهرم دلایل رد پینشهادش را نوشتم، گفت از این زاویه ننگریستی اما. پذیرفتم. اما هر چی تو چتنه داشت بارم کرد هرچند آخرش هم نوشت قصد آزردنمان را ندارد. پاسخی ندادم چون این روزها می‌آموزم بیش از اینکه انگشتم سمت دیگری باشد، به خودم برگردم.
    کمی پا پی شدم ببینم ورود و عضویت سایت را چطور می‌شود با شماره تلفن تنظیم کرد، چیزهایی دستگیرم شد ولی هنوز باید ادامه دهم.
    سوره معارج را خواندم، گفته بود:
    در زمان‌بندی رب بایست.
    نه انکار کن.
    نه شتاب‌زده نتیجه بخواه.
    نه به تکیه‌گاه‌های دیگر پناه ببر.
    فقط در مسیر بایست.
    و آخرسر بعد دو روز فاصله، گزارش نیکم را نگاشتم.

  66. امروز که با مادرم کمی اینستاگردی می کردم، همه گزارش‌ها کارهای نمایشی اکبر عبدی بود . عجب این قافله عمر میگذرد تا به خودبیایی باید رخت سفر باید بربندی. و بری. هر روز برای مادرم کتاب خاطرات دکتر پاپلی در کتاب شازده حمام را می‌خوانم ولی امروز که خواستم کمی مادرم را با بعضی مطالب در اینترنت بخندانم دیدم بیشتر ناراحت شد. چون تمام تکه های نمایشی اکبر عبدی بود.
    روحش شاد و خندان.

  67. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    نیک گزارش

    امروز با صدای خاهرم که ازم دستمال می‌خاست بیدار شدم. داشتم توی دلم می‌گفتم مگه نمی‌بینی خابم تمومش کن دیگه. اما تمام نکرد و بیدار شدم و دستمال را بهش دادم. رفتم یک آبی به دست و صورتم زدم و آمدم و دوباره غشیدم. خاب می‌دیدم. نگار بود. اما نگار کوچیک بود. خیلی کوچیک. نمی‌دانم چرا پیش آناهیتا بود. توی اتوبوس بودم و داشتم می‌رفتم. شاید دنبال نگار. توی خاب هم برایم سوال بود که چرا پیش آناهیتا. ولی بعدش پیش او هم نبود. و او هم نمی‌دانست نگار کجاست. و منم نمی‌دانستم. و نمی‌دانستم باید چیکار کنم. اتوبوسش عجیب و غریب بود. وسط راه پیاده شدم. داشتم توی خیابان برای خودم راه می‌رفتم. نمی‌دانم توی خیابان دنبال نگار می‌گشتم یا دنبال چیز دیگری. آخرم فکر کنم پیداش نکردم و بیدار شدم.

    رمان «بی‌لنگر» از بهمن شعله‌ور را شروعش کردم. قبلن هم خانده بودمش چند صفحه‌ای ازش.

    کمی نقاشی کشیدم و هنذفری توی گوشم بود که پادکست گوش بدهم اما یادم شد. الکی هنذفری توی گوشم بود و پادکستی گوش ندادم. می‌خاستم هری پاتر گوش بدهم.

    دوباره ویدیوی آموزشی نقاشی دیدم. تکنیک رنگ‌روغن را توی دیجیتال. دوباره خابم برد. نمی‌دانم چرا خابم می‌برد. این چه وضعش است. چه رسمش است. چیکار کنم با خاب مقابله کنم؟

    نویسنده‌ساز را بودم. کتاب «چرخه» را خاند استاد. یک داستان کوتاه. دلم می‌خاست احمد داستان را با خاک یکی کنم. بزنمش به دیفال صدای چیز بده. صدای خر.
    استاد از «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» بیژن نجدی هم خاند. داستان گیاهی در قرنطینه. از ترس‌هایی که به ارث می‌رسند. ترس‌هایی که نمیدانی چیست و از کجا یهویی پیدایشان می‌شود. یک‌هویی می‌بینی هست. یعنی ترس‌هایم کدامشان ارثی است؟ کدامشان مال خودم؟ کدام ترسم را ارث می‌دهم؟

    بعدش دوستمان آمد خانه. از قشم آمده بود و لباس آورده بود. طبق معمول فقط رفتم و کنارشان نشستم و یک نگاهی به لباس‌ها انداختم. خاهرم اصرار داشت که لباسی برایم بخرد و منم فقط می‌گفتم: نع. نمی‌خام. به دردم نمی‌خوره.

    بعدش وبینار سحرو شروع شد‌. داستان «شاید سیب باشد» را برایمان خاند و بعد هم شروع کردیم به سوال پرسیدن درست مثل بچه‌ها. خوش گذشت و خوب بود. بسیار.

    تا وبینار سحر تمام شد بدو رفتم پیش متخصصون و قبل از اینکه نصیرو برود دیدمش. نصیرو و فائزو را. دلم برایشان تنگ شده بود. کمی صحبت کردیم و نصیرو رفت و من فائزه صحبت کردیم و بعد هم دیدیم عه پست. و بای‌بای.

    شامکی خوردم و آمدم تا گزارش و پستم را بنویسم. شعر هم باید می‌نوشتم و هنوز ننوشته‌ام.

    https://t.me/yaddashtneda

  68. اکسپلورِ اینستام پر شده از کلیپ‌های رقص. مثل صفحه‌های کتابی که سرسری بخوانم با انگشت ورق می‌زنم به بعدی. بعضی‌ها را قبلا چندین بار دیده‌ام. بعضی‌هاش برام جدید است. به همان سرعتی که ورق می‌زنم صدای توی سرم که شبیه به صدای خودم نیست می‌گوید این روی ریتم است. این یکی اصیل. این یکی تنوع حرکتی به حساب میاد. و این یکی تحریفِ رقص. نگاهم روی کپشن پست قبلی که نوشته “حریف می‌طلبیم” جا می‌ماند. برمی‌گردم. گروه‌شان را می‌شناسم. رقص‌شان را کامل نگاه می‌کنم. صفِ طولانی‌ِ گروه‌شان را که با لباس‌های سبزِ زمردی در مراسمی دست در دستِ هم مریوانی را با چند تنوع حرکتی اجرا می‌کنند. چنگی به دل نمی‌زند. انگشتم صفحه را لمس می‌کند که بروم روی پست بعدی اما کپشن، مثل بچه‌ی سرتقی است که توی صورتم شیشکی بکشد. لجم می‌گیرد. توی کامنت می‌نویسم “حالا چرا حریف می‌طلبین جنگه مگه؟” با یک چشمک که تُنِ صدام به‌نظر خیلی هم خش‌دار نرسد. فورا نوتیف می‌آید. “حالا هر رقابتی که جنگ نیست” با استیکر نیشِ تا بناگوش باز یعنی که او هم خیلی دعوایی ندارد. آها خوب گیرت انداختم. “پس خوب تمرین کنین. رقیب قویه” با استیکرِ خنده. مگر نه این‌که هفتاد درصدِ هر شوخی کاملا جدی است؟ حالا من هم چند درصد کم‌تر یا بیش‌تر. با تاخیرِ چند ساعته نوتیف می‌آید. “حریفی نمی‌بینم. اگر دیدی نشان بده”. بدون استیکر. آخی عزیزم.حرصت گرفت؟ “اوناهاش اون‌جاس” با‌مزه می‌شوم. صدای خنده‌ی استادم توی سرم می‌پیچد “با مزه بود الهام. ولی توی این گروه ما همه یه نفریم. کسی با کسی رقابت نداره. وگرنه که فلسفه‌ی رقص و ریشه‌های فرهنگی‌ش رو زیر سوال بردی”. آن موقع گفته بودم “چشم اینم قبوله” اما حالا ناگهان فهمیدمش. کُری خواندن‌مان با پسرِ گروه دیگر حالا به‌نظرم واقعا به شیشکی کشیدنِ دو بچه‌ سرتقِ پنج ساله توی صورت هم شبیه بود. خودم را ناگهان در دسته‌ی رقص تصور می‌کنم که جورِ دیگری می‌رقصم و صف را به هم می‌ریزم. تحریفِ زیر پوستیِ رقص! می‌نویسم: “دوستِ عزیز، حالا اینا که شوخی بود. اما زیباییِ دست گرفتن در مفهومِ اتحاد بین کوردهاست. رزم هم اگه توی رقص هست، رزمِ بین ملتِ کورد و دشمنان‌شون بوده نه با دوستان. جنگی نیست. موفق باشین و بترکونین” با یک رزِ سرخ.

  69. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: من ۷ میدم بهش
    گزارش نیک:
    ۱. دقیقا ساعت ۳ بامداد بود که از خواب بلند شدم و دیدم که برق اتاق روشن ناتور دشت بالا سرم باز بود یهو یادم افتاد که داشتم توضیحاتی درمورد ناتور دشت رو می‌خوندم که یه دیقه سرم رو گذاشتم رو بالش که خوابم برد حوالی ساعت ۱۰ بود و خب دیگه هیچکس نیومد بگه این مرده یا زنده است‌.مامان هر شب به خاطر روشن بودن برق اتاق میومد غر میزد ولی دیشب استثنا نیومد. هیچی ساعت ۳ پاشدم هوس بستنی کردم و نداشتیم.
    هیچی دیدم در برابر این هوس هیچ کاری نمی‌تونم بکنم برق رو خاموش کردم باز خوابیدم.
    ۲. صبح ساعت ۷ و نیم پاشدم. صبحانه دلتون نخواد کله‌پاچه بود.🥹
    ۳. بعد طبق معمول ظرف‌های انبوه رو شستم و اومدم توی اتاقم و دوباره چند صفحه از شعر‌های کتاب یک پوست و یک استخوان فُرسی رو خوندم و برای بار نمیدونم چندم رفتم به رفیقم گفتم که حتمااااااااااااااا بخونش.
    ۴. یکم تو اینستا وقت تلف کردم چونکه منتظر یه ادمین بودم جوابم رو بده برا نهایی کردن خریدم.
    ۵. بعدش با خواهرزاده‌ام بازی کردم.
    ۶. ناهار خوردیم.
    ۷. بقیه خوابیدن من خواهرزاده‌ام رو نگه داشتم. (حتما داشت تو دلش می‌خوند: خاله جون قربونتم آی خاله بلا گردونتم)
    ۸. بعدش برگشتم توی اتاق و خب یه اتفاقی افتاد عمیقاً قلبم شکسته شد. با یکی از دوستانم داشتم حرف میزدم بعد یهو گفت فلان کادویی که پارسال برای تولدم بهم دادی ازش بدم میاد و اینا.
    من همیشه تمام تلاشم رو میکنم هدیه خاص باشه ینی امضا من باشه. و قلبم خیلی شکست بابتش.
    ۹. بعدش انقدر حالم بد بود که وبینار نویسنده‌ساز رو به کل یادم رفت.
    ۱۰. بعدش رفتم پیاده‌روی و با دوستم راجع به ازدواج و رابطه صحبت کردیم.
    خب من خیلی روابط موفق و ناموفق دور و بر خودم دیدم.
    ولی ناموفق‌ترین روابط دور و بر من همون روابطی بود که صرفاً بر پایه مادیات شکل گرفت. و همیشه حرف یه سری از افراد فامیل اینه که دختر فلانی با یه پسره ازدواج کرد که آره پولداره و فلان بعد دیدم همون دختری که صرفا بابت پول ازدواج کرده بود توی سن ۲۱ سالگی جدا شد.
    میخوام بگم که پول، ظاهر، خونه، ماشین همه اینا مهمه ولی رابطه رو نجات نمیده‌، نگه نمی‌داره. همه چیزم که نباید تجربه کرد تا بهش رسید من اینا رو زیاد دیدم.
    حالا یه عده که حرف بالای من رو قبول ندارن و میگن اتفاقا همینا مهم‌ترینه، میخوام یه چیزی به اونا بگم:
    عزیز جان معیار من و شما با هم فرق داره من یه آدم متفاوتم تو یه آدم متفاوت. خوبِ من با خوبِ تو فرق داره. پس عزیزم اگر کسی یه نفر رو انتخاب کرد که برخلاف معیار تو بود لطفا مسخره نکن. لطفا شعور داشته باش.
    که به خدا شده بود بارها دیدم که یه پسر خوب و سر به زیر و موجه بابت ظاهر کاملا عادیش مسخره شده و به نامزدش گفتن:
    «عاشق چیه این شدی؟»
    که من اگه جای دختره بودم می‌گفتم:
    «عاشق شعورش که توی وجود شما نیست‌.»
    کاش این کلماتشون که مثه تیر تفنگ میمونه. کمونه کنه بزنه دک و دهن خودشون رو سرویس کنه نه که قلب به نفر رو ریش ریش بکنه.
    ولی در کل بگذریم از همه اینا از نظر من ازدواج یا ارتباط خوب جوریه که هر دو طرف خودشون باشن و ذوق همدیگه رو کور نکن.
    خیلی مهمه که ذوقت کور نشه.
    امیدوارم هیچوقت ذوق آدمایی که مستحقش هستن کور نشه.
    استاد توی وبینار نویسنده‌ساز یه سوال خوب پرسیدن.
    گفتن با ازدواج موافق هستید یا مخالف؟ استدلال بیارید.
    من اون لحظه جوابی ندادم ولی الان میخوام بگم
    من کاملاً باهاش موافقم، چون مطمئنم کسی رو انتخاب میکنم که نصف شب برام بستنی بخره.😂😂(عقده بستنی)
    خدایی حق بدید بهم.😂😂😂
    تو فک کن من ساعت ۳ هوس بستنی کردم.
    نبود، نداشتیم.🫠🥲
    ۱۱. بعد آخرین جلسه از نویسندگی خلاق رو شرکت کردم. کروکودیل خیلی معروف شد بچه‌ها هر جا یک نفر از اعضای خانواده کروکودیل رو می‌بینن یاد من میوفتن. احساس میکنم باید دیگه باهاش یه کاری بکنم. بعد استاد گفتن که چند وقت دیگه دوره حرفه‌ای نویسندگی خلاق رو برگزار میکنن. وسط کلاس برقا رفت. بعد نمیدونم این مورچه‌های بالدار از کجا اومدن ولی همینجور انگار ابری با احتمال بارش مورچه بالدار می‌بارید رو من.
    ۱۲. بعدش شام خوردم.
    ۱۳. در رابطه با اون فرد و هدیه با رفیقم درد و دل کردم.
    ۱۴.دوستم باز نیومد کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو بخونیم و من به پیشنهاد بابا کتاب قصه‌‌های مجید رو شروع کردم.
    ۱۵. با کمک هوش مصنوعی استایلم رو برای عروسی دوستم انتخاب کردم.
    عکسش رو میزارم.
    فقط امیدوارم بتونم آیتم‌ها رو پیدا بکنم.
    ۱۶. اتاق رو مرتب کردم.
    ۱۷. مسواک زدم.
    ۱۸. جسد مورچه بالدار‌ها روی زمین ریخته بود.
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte
    عکس استایل انتخابی بنده برای عروسی دوستم:
    https://uploadkon.ir/uploads/946325_26ChatGPT-Image-Jul-25-2026-05-50-19-PM.png
    خوشحال میشم نظرتون رو بهم بگید.😇🥰

  70. سال واژه: تداوم. ‏
    از اونجا که در دو گزارش نیک نبودم فکر کنم می‌تونم براتون کمی بیشتر پُر چانگی کنم.‏
    ‏ 1- روز پنجشنبه به یک کتابفروشی که توی اینستاگرام که چند وقت پیش به چشمم خورده و خوشم اومده وآدرسشو ‏یادداشت کرده بودم و اتفاقا سر راه رفتن ما به سمت بابلسرهم بود رفتیم.‏‎ ‎
    اونجا کلی کتاب‌های دست دوم قدیمی و جدید داشت. می‌تونستی هم کتاب دست دوم بخری و هم کتابهای مال خودتو که ‏نمی‌خواستی بفروشی یا جاش کتاب دیگه‌ بگیری. ‏
    من هیچ وقت به فروش کتابهام فکر نکردم. همشون رو خیلی دوست دارم هرکدومشون رو با کلی عشق و علاقه خریدم. ‏‎. ‎
    و داخل کتابهام جملات یا پاراگرافهایی و …که خوشم اومده یا برام الهام‌‌‌بخش بوده روعلامت‌گذاری کردم که گاهی بهشون ‏سر میزنم. ‏
    ‎ ‎بهرحال با دیدن این همه کتاب کلی ذوق زده شدم و رفتم درست جایی که باید می‌‌رفتم. قفسه‌ی رمانها. جاتون خالی ‏کلی کتاب با قیمت خیلی مناسب خریدم و کلی ذوق کردم. خیلی ازاونها مال چاپهای خیلی قدیم بود‎ ‎
    ‎ ‎کتاب صمد بهرنگی چاپ قدیمشو به سفارش همسرخریدم و یک کتاب چند صفحه‌ایی از صمد بهرنگی به اسم کچل کفتر ‏باز رو هم خریدم، که خیلی ازخوندنش لذت بردم. چون داخل ماشین به سفارش همسر با صدای بلند حین رانندگی ‏کردنش براش خوندم. ‏‎ ‎
    وقتی بابلسر و خونه رسیدیم من با کلی ذوق، کتابهای سنگین رو توی آسانسور گذاشتم و همشون رو طبقه‌ی بالا آوردم دلم ‏می‌خواست این چند روز که اینجا هستیم به همشون یه نوکی بزنم. کتاب دایی وانیا چخوف، صد سال تنهایی چاپ 1355، ‏اعترافات از ژان ژاک روسو 1346، شهری چون بهشت 1354. ‏
    ‏2-نوای اسرار آمیز از اریک امانوئل اشمیت رو خوندم، که بصورت نمایشنامه بود که از خوندش کلی لذت بردم. ‏‎ ‎
    ‏3-به دو وبینارقبلی متاسفانه نرسیدم و دانلود فایل هم داخل کانال نبود. ‏‎ ‎

    4- آزاد‌ نویسی کردم. ‏‎
    ‏5-وبینار امروز که خداروشکر تونستم بهش برسم خیلی هم دوست داشتم.‏‎ ‎
    درباره‌‌ی داستان کوتاه و خوندن یکی از مجموعه داستانهای کتاب وسوسه به نام چرخه از خانم مدیا کاشیگر بود
    در وبینار تمرین آزادنویسی داشتیم که 4دقیقه و در آزاد نویسی در بخش دوم در ادامه این جمله بود که باید سرش فریاد ‏می‌کشیدم و می‌گفتم و…..که من خیلی دوسش داشتم. نوشته‌‌‌ی من یک جدال بین من و یک دانایی کل بود که اعتقاد داشت ‏تنهایی برای ما ضرر داره چون بهرحال انسان موجودی اجتماعی هست و …
    اما من اعتقاد داشت که با خودش که خود واقعیش هست تنها نیستند و ‏احتیاج به روابط اجتماعی و یا حتی فردی که مخصوصا خیلی از اونها دروغین هم هستند و … ندارند‎. ‎
    در بحث و جدال با هم بودند که وقت تموم شد…..بسیار جالب بود. خیلی دوسش داشتم. دوست دارم تو آزاد نویسی‌هام ‏از این روش استفاده کنم‎ ‎
    ‏6-خوردن یک ماست خیار خیلی خنک که جای همه خالی بود. توی این هوای گرم، شرجی. ‏‎ ‎خیلی لذت بردیم. امیدوارم به شما هم خوش بگذره و اصلا حالتون بد نشه از این گرما.‏‎ ‎
    ‏7-به خودم در این دو روز از یک تا ده عدد 7 رو میدم.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار

  71. گزارش نیک ۷۴ فرح

    از شش بیدارم. با گوش دادن فایل صوتی (ویس علامه )خوابیدم. ۷/۵ با خاموش کردن موبایل و ورزش و نرمش کمی از گیجی خواب درآمدم . خواب خوبی دیدم تا اومدم بنویسم همه از کله‌ام پرید.
    ۸/۵ صبحونه خوردم. چای و نان برنجی و پینات و عسل . از درد دل خبری نیست فعلن.
    گندم و‌گلوتن را سه هفته است که حذف کردم و الان آرامش دارم.
    قورمه سبزی ساعت ۱۲ شب که روی اجاق گذاشتم، الان آماده شده. من به آرام پز پختن خورش‌ها عادت دارم. البته قابلمه برقی آرام‌پز را از انبار خونه قبلی نیاوردم، اما همه مواد را از شب تا صبح روی شعله خیلی ملایم با شعله پخش کن انهم گاهی دوتاشعله پخش کن می‌گذارم. و صبح خورش جا افتادم و خوبی را تحویل می‌گیرم.
    امروز نوبت منه که ناهار خونه مادرم ببرم.
    ساعت ۹ هم ۲/۵ لیوان را برنج را پلو سفید کردم. کمی برای مادرم ببرم و بقیه ناهار امروز خانواده بشه.
    هنوز هر روز کتاب شعرهای گلسرخی را می‌خوانم انگار برای شرایط الان گفته.
    برای شارژ کانالم چند متن و خاطره را که قبلن میکس کردم و با عنوان “شروع تربیت کودک در دوران جنینی” ادیت میکنم و در کانال می‌گذارم.
    ساعت ۱۱ عازم خونه مادرم شدم با یک پرس قورمه سبزی .
    امروز مثل روزهای گذشته با اسنپ (رفت و برگشت ) به خونه مادرم برای ناهار رفتم.
    اسنپ برگشت دختری جوانی بود متولد دهه ۸۰ . حرف و گفتگوی ما از ترافیک زیر پل حکیم شروع شد. که شنبه ها تهران خلوته و فقط همین یک تکه همیشه ترافیک دارد.
    باور نکردم که این دختر ساده پوش و جوان دانشجو فوق لیسانس مدیریت دانشگاه علامه است. خیلی آرام ‌متن وبا کلمات شمرده از بی‌‌عدالتی در کنکور و سهمیه بندی‌های حرف زد. از بی‌ثباتی و بی‌نظمی هرساله آموزش عالی گفت. از اینکه یکسال معدل شرطه، یکسال نمره امتحان کنکور و دست آخر هم افرادی خاصی را دانشجو می‌گیرندکه با ضوابط و روابط خاص خودشان موافق‌اند. و اینکه از علم و دانش هم خبری در دانشگاه‌ها نیست.
    بعدازظهر بعد از خواب کوتاه در وبینار نویسنده ساز شرکت کردم. و با جمله “ باید سرش فریاد میکشیدم و می گفتم…. “ استاد شاهین دو صفحه برون ریزی خاطره ۱۳۶۰ را نوشتم و حس خالی شدن کردم. الهی شکر.که نوشتن حتی بهتر از آرامبخش عمل میکند کاش همه بدونن.
    هنوز در اندیشه حرفای خانم راننده جوان دانشجوی اسنپ هستم. در این یکسال و نیم که هفته‌ای دوسه بار رفت و برگشت خونه مادرم از غرب به شرق تهران در رفت و آمد هستم، این چهارمین خانم راننده است که منو به مقصد می رسوند.
    دیگه یک گروه هم به دعاهای اخر شبام اضافه شد که ، باید برای راننده هایی مثل پریسا هم دعا خیر و موفقیت بکنم.
    رنگ حلزون خاصی جالبی بهش داده، از رنگی بودن حلزون به وجد میام. انگار حلزون می‌خواد بره تولد یک مردادی.

  72. گزارش نیک امروزم: ممنون از شکوه جان برای احوالپرسی‌اش

    از تماس مادرم که رفته برای پیاده‌روی اربعین خوشحال شدم.

    صبح امتحان گرفتم. دوستان دانشجوی همکار 8 نفر بیشتر نبودند. پس برگه‌ها را تصحیح کردم. نمره را در سامانه هم ثبت کردم. با اینکه همکاران اتاق روبرویی اینترنشان و نت داخلی‌شان وصل نبود، من کمی هم با جستجو در گوگل اسکولار برای نوشتن بیان مسئله‌ی دانش‌پژوهی‌ام مقاله دانلود کردم.

    بعد از اعمال سیاسی عبادی و ناهار، در حالی‌که کشیک آنلاین 4030 بودم چرت زدم و خواب هم دیدم. یاد یکی از دوستان قدیمی افتادم و پیامک زدم و احوالش را پرسیدم. گرچه هنوز جواب نداده.

    از دیدن پیام شکوه جان طایفی در پی‌وی تلگرامم خوشحال شدم. شکوه جان مسمومیت و گرمازدگی‌ام با اُ آر اس خانگی خوب شده ممنون.

    جلسه گروه با دوستان گروه ورزش و کاردرمانی داشتم. موضوع احساسات، افکار اتوماتیک و خطاهای شناختی بود.

    رفتم وبیکار مدرسه سرزبان الهه علیزاده با موضوع شفافیت سازی اطلاعات و به نظرم تقویت واقعیت عریان. برام تمرین‌های وبیکار راه‌گشاست.

    بعد از خواندن نماز و شام خوردن، پادکست امروز استاد کلانتری را در مدرسه‌ی نویسنده‌ساز گوش دادم. با خواندن بخش‌هایی از داستان چرخه مفاهیم داستان کوتاه مانند زبان ابزاری داستان، یا زبان گوهری داستان پرداختند. در کارگاه شش داستان کوتاه هم ثبت نام کردم. تا به حال که در دو دوره حاضر بودم توانستم دو داستان مورد قبول استاد کلانتری بنویسم. البته آشنایی با انواع داستان‌ها در دوره‌ی صد داستان و همین‌ طور جریان قصه قصه هم دارد انگاری خودش را یواش یواش نشان می‌دهد و ترسم از نوشتن داستان کوتاه دارد می‌ریزد.

    آزادپرسی و نویسی، گاه‌شمار نویسی و همین گزارش نیک تمرین‌های امروز نوشتنم هستند.

    در طاقچه چند صفحه‌ای از تفسیر عتیق نیشابوری با جمع‌آوری جعفر مدرس صادقی را خواندم و به شفای زندگی گوش دادم.

    الان هم می‌رم به فایل‌هایی که امروز دانلود کردم نگاهی بیندازم و بخوابم.

    سال‌واژه‌ام «روایت» پسِ ذهنم است حتی اگر واضح به آن نپردازم.
    https://t.me/bidemajnoon9
    1405.5.3
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  73. سال‌واژه‌ام: نظم

    امتحان دادم. افتاده‌ها از ترم قبل خیلی زیاد بود. آنقدر که جا برای خودمان نبود. یک ساعتی منتظر ماندیم. من خوابیدم کمی. همین که چشم‌هایم را باز کردم از دور مسئول مرکز آزمون را دیدم. او هم مرا دید. به‌هرحال خوابیدن جلب توجه می‌کند. و اینطوری صاحب اولین سیستمی شدم که خالی شد. امتحان خوب بود. پسندیدم.

    اما گویا نپسندیدم. چون همینکه رسیدم شروع کردم به مرتب کردن. میزم را مرتب کردم. تا کوچک‌ترین اثری از مقدمات ریه نماند. و بعد کشویی که مدتی طولانی دست‌نخورده بود. از نتیجه‌ی این واقعا راضی‌ام.

    بعد رفتم کارگاهی که تو دانشکده‌ی خودمان برگزار می‌شد. درباره‌ی Linkedin و رزومه‌سازی با این اپ بود. درکل مفید بود و رایگان.

    موقع درآوردن کپی جزوه، duelingo نصب کردم و دوتا تسک انجام دادم. قبلا هم داشتمش اما به‌نظرم خوب نبود. اما این‌بار چون دیدم تو Linkedin جزو اپ‌های مربوطه‌ست و به‌درد می‌خورد گفتم دوباره داشته باشمش.

    بعد وبینار نویسنده‌‌ساز. داستان‌کوتاه خواندیم و آزادنویسی کردیم. با ادامه دادن جمله‌‌ی باید سرش فریاد می‌زدم وقتی که… و جمله‌ای دیگر که الان یادم نیست اما نوشتمش. ادامه دادن این یکی خیلی بیشتر خالی‌ام کرد. چون باید فریاد می‌زدم، وقتی که درست قبل نیاز داشتنم باهام خوب بود. باید سرش فریاد می‌زدم وقتی حرف‌هایم را ندانسته تایید می‌کرد. و باید سرش فریاد می‌زدم که فقط از سر کنجکاوی (فضولی) بهم گوش می‌کرد. اما فریاد نزدم. اصلا چیزی نگفتم. و این بعدها شاید بدتر از فریاد بشود.

    یک قسمت انیمه‌ی Made in Abyss دیدم. و برای امتحان پس‌فردا درس خواندم که خیلی کند جلو رفت. چون انرژی‌ام ته کشیده بود. پس تصمیم گرفتم بخوابم. اما آنقدر خسته‌ام که خوابم نمی‌گیرد. راستی این روزها دقیقا بعد خوردن قهوه و کاپوچینو به خوابی عمیق فرو می‌روم. بروم قهوه بخورم؟ نمانده که. حداقل استراحت کنم.

    امتیاز امروز: ۶

  74. – خواندم کمی، از «درک حضور دیگری» و «ناتنی».
    – گپ زدم با چند تن از دوستانم.
    – موسیقی.
    – ادامه‌نویسیِ آزاد در وبینار «نویسنده‌ساز». می‌خواستم اینجا هم بنویسم بخشی از متنم را اما، بیخیالش.
    اصطلاح «روایت خونسرد» جالب بود.
    – از «رخدادک» گفت آقای کلانتری در آخرین جلسه‌ی کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴». از همین حالا دلم تنگ شد برای این کلاس.
    – می‌خواستم بتابم بر واژه‌ها‌یی که در ذهن دارم اما، نمی‌دانم چرا کدر شدم آخر.
    کم و کوتاه شدم و، خشک.
    شاید چون نمی‌خواهم بدانم چیزی را که می‌دانم.
    یا شاید، هیچ. شاید فقط حوصله‌ام ته کشید. بی‌دلیل و ناگهانی.
    – «مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است
    که ما دیدیم و محکم جاهلی بود»
    https://t.me/LailyMaddah

  75. امروز بابا درد داشت. خیلی. از درد گریه‌اش گرفت. فقط وقتی ماجان، مادرش، مُرده‌بود گریه کرد. بالای سر قبرش نشست و گریه کرد. و من خیلی ترسیدم. چون بابا هیچوقت گریه نمی‌کرد. از گریه‌اش گریه‌ام گرفت. نگران مُردن ماجان نبودم. چون پیر بود و بوی شاش می‌داد. نگران حال بابا بودم. و نگران گریه کردنش. و او که دید من بالای سرش ایستاده‌ام و گریه می‌کنم، دستم را گرفت، کنار خودش نشاندم بالای قبر و با صدای بریده‌بریده گفت: گریه نکن بابا ماجان راحت شد.
    و من باز هم گریه کردم چون به من مربوط نبود که ماجان راحت شد یا نشد؛ من نگران گریه کردن یک ابرقهرمان بودم‌. خیال می‌کردم گریه‌نکردن هم یکی از نیروهایِ ماورایی باباست، در کنار نیروهای دیگرش. اما آن روز فهمیدم نه‌خیر این خبرها نیست. بابا هم پاش که بیفتد گریه می‌کند.
    اما بابا دیگر گریه نکرد. حتی وقتی خواهرزادهٔ قرمصاقش کل پولمان را بالا کشید. پیر شد اما گریه نکرد. چندسال بعد بابایش هم مرد. کمی خم شد اما باز هم گریه نکرد. خواهر بزرگم که عروس شد، غمگین شد و گفت جایش خالیست اما گریه نکرد. خواهر بعدی که رفت، بابا بعد عروسی که آمدیم خانه گفت چقدر خانه خلوت شده و تا صبح سیگار کشید اما گریه نکرد. من که آمدم تهران به مامان گفت تنها شدیم رفت پی کارش، اما باز هم گریه نکرد.
    امروز اما از درد گریه کرد. و دوباره فهمیدم بله ابرقهرمان‌ها هم گریه می‌کنند. پاش که بیفتد گریه می‌کنند. و بعد با خودم گفتم کاش هیچوقت پاش نیفتد. به خدا گفتم کاش اهل معامله بودی تا همه‌چیزم را بگیری اما سلامتی و وجودِ مامان، بابایم را نه. خدا خندید. و بعد اگر اشتباه نکنم چشمک زد. منظورش را نفهمیدم اما بابا هنوز درد دارد‌.
    https://t.me/zargooyehaa

  76. نیکانه

    ۱-با پسرک به محل کار رفتم. اگر بخواهم برای تماشای فوتبال بیدارش کنم با اولین صدا زدن بیدار می‌شود می‌پرد و اگر برای مدرسه باشد اصلا صدای مرا نمی‌شنود
    ۲-کمیته‌ی بهداشت را تشکیل دادم و از بحث در مورد چالش‌های بهداشتی مرکزمان، رسیدیم به چالش‌های سیاسی منطقه. بعنوان زنگ تفریح نگاهش می‌کردم. حوصله‌ی حرف زدن نداشتم، قبل از جلسه رفته بودم مدرسه و در دمای ۵۳ درجه کمی از من تبخیر شده بود. حضور کامل نداشتم، می‌خواستم آنها صحبت کنند من گوش کنم.
    ۳-ده صفحه از کتابی که در دوره شعرماهی استاد برایمان ارسال کرده‌اند را خواندم. تئوری شعر را هم دوست دارم.
    ۴-به مدرسه‌ی فوتبال رفتم تا هم شهریه پرداخت کنم و هم غر بزنم اما نشد غر بزنم.
    ۵-ماشین استارت می‌خورد و روشن نمی‌شد چند نفر از همکارای نقلیه آمدند کمک. یکی‌شان گفت بنداز دنده دو، بلدی؟ سوالش جالب بود. چطور فکر می‌کرد دنده دو را بعد چندین سال رانندگی بلد نیستم؟ دوباره پرسید بنزین داره. شاید بنزین نداره. گرما یکطرف، سوالات فرساینده‌ی این بنده خدا یک طرف دیگر
    ۶-آزاد‌نویسی‌ام پراکنده بود.

    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  77. آزادنویسی← فروغ. مثلثوال
    ↓. ↑
    در حال و هوای جوانی→ نامه نوشتن.
    ↓. ↑
    داستان کوتاه → ↓ صحبت با شیوا

    خاندن همسفران. →←. وبینار نویسنده‌ساز
    ↑ →↑
    نوشتن گزارش نیک. نوشتن یادداشت

    روزگقتار از فیلم کنیز→→→→→→→→→→↓

  78. سال‌واژه‌ام نوگرایی.
    چند روزی هست که از آب دریا می‌چشم، ولی جرئت پریدن در آن هنوز با من نیست. کاش یکی می‌آمد و هلم می‌داد. با این همه:
    ۱- کتاب فلسفه‌ی مواجهه با دیگری از نشر ماهی را برگ زدم.
    ۲- از آقای Evgeny Grinko چند آهنگ گوش دادم. بی‌کلامند همه. ولی صدای عشق‌بازی آقا با پیانو، پرده‌ی صماخ را رد می‌کند و به مغز جان می‌نشیند.
    ۳- پادکست رواق در castbox را به دوستم پیشنهاد دادم به او گفتم که هنوز هم معتقدم اگر قرار باشد فقط یک پادکست گوش کنی، سی-چهل قسمت اول این پادکست است.
    ۴- حلزون به من اثبات کرد که میل به بی‌نهایت دارد، اگرچه حلزون است.
    ۵- به دفترم خوب نمی‌رسم. کمی کسالت دارم و فکر پریدن در آب برایم انرژی نگذاشته. امید که درخت‌ها و برگ و بارشان مثل همیشه الم نبینند.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  79. سال واژه ‌ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    امروز بعنوان ناظر بر روزی که ساره سپری کرد قصد دارم نمره‌ای در نظر بگیرم.

    🔻ساره ساعت ۶:۱۰ صبح از خواب بیدار شد، دیشب خواب خوبی نداشت و دچار سندروم بی‌قراری دست شده بود و بسیار کلافه بود.
    همسرش و مادر شوهرش هم بیدار شدند که بروند سراغ کارهایشان، همسرش می‌رفت به بیمارستان که برادرش برای عمل کمر در آن بستری بود و بعنوان مراقب در کنارش بماند و مادرشوهرش هم رفت چون صبح هوای خنکی داشت و میخواست به خانه برود برای رسیدگی به بعضی از کارها و خریدهایش.
    او دیگر خوابش نبرد و در ادامه..‌‌

    🔻اول صفحات صبحگاهی نوشت سه صفحه برای پدر مرحومش، تقاضایی از او کرد و کل روز چشم انتظار اجابت ماند، اما هیچ نشانه یا اتفاقی نیفتاد، پس فهمید از پدرش آبی گرم نخواهد شد برای وساطت یا پارتی بازی نزد پروردگار.

    🔻بعد از آن یک صفحه راجع به خودش نوشت میخواست آن سی صفحه خودنگاری را شروع کرده باشد و اونروز راجع به هیجانی بودنش نوشت و مختصری آن را توضیح داد.

    🔻بعد از آن دفتر برنامه ریزیش را باز کرد و درام لیست کارهایی که قصد داشت امروز انجام بدهد را نوشت و بعد به سایت مراجعه کرد و برای خودش در صفحه گزارش نیک دیشب بازخوردی ثبت کرد.

    🔻فکر کرد امروز ورزشی بکند محض رضای خدا اما اویِ بهانه جو نمی‌گذاشت و هی صغری کبری می‌چید.
    بلاخره توانست ۲۵ دقیقه ورزش کند.
    🔻ساعت ۹:۴۵ آقای طیبی که ساره به او آقای آب می‌گوید آمد و دو دهه‌ی بیست لیتری از آب‌های ناندل برایش در کرد. شاید کنجکاو شده باشید که چرا ساره آب میخرد آن هم آب کوه.
    چون آب لوله‌کشی شهرشان رسوب دارد و مرسوم است که مردم آب کوه می‌خرند و این سنت سالهای سال است که وجود دارد. اولش که آقای آب دبه‌ها را پر میکند، از شدت به بودن آب بیرون دبه‌ها کدام عرق می‌کند.
    آب گوارا و خوشمزه و خنک از یخچالهای طبیعت. بنظرتان قشنگ و جالب نیست؟

    🔻به حیاط رفت و متِ ورزشی‌اش را شست و در آفتاب آویزان کرد تا خشک شود.

    🔻قصد کرد بعد از صبحانه بساط ساخت خمیر برای نان تست را به راه بیندازد که این کار را هم کرد و در نتیجه‌ی شش ساعت تلاشش، نانی شد که افتخار نداد مانند گذشته خوب خودش را بالا بکشد و پف کند.🍞
    هر دویمان ناراحت شدیم، ولی خب این تجربه هم بنظرم جالب است، زیرا ساره به فکر فرو رفت که کدام فاکتور را مانند دفعات پیش رعایت نکرده و موجبات این نتیجه را رقم زده.

    🔻در طول روز چندین بار با همسرش تماس گرفت و جویای احوال او و برادرش شد.

    🔻هوا امروز بینهایت گرم بود شُرشُر عرق میریختیم، پس مثل عادت هرروز، خودمون به حمام خنک دعوت کردیم.

    🔻امروز فیلم « روز افشاگری» را دیدیم و راستش را بخواهید با ساره موافقم، مالی نبود و ننره‌اش از نظر ما ۵ بود.
    با موضوع آدم فضایی ما ترجیحمان فیلم « پروژ‌ه‌ی هیل مَری» است که کاراکتر آدم فضایی بسیار متفاوت از آنچه تاکنون دیده‌ایم بود.
    یا «غارتگر: سرزمینهای خطرناک» با اکشن و جلوه‌های ویژ‌ه‌ی ایست که برایمان دلچسب بود.

    من دیگر از خواب زیاد، نمی‌توانم به ادامه روایت بپردازم و با گفتن شب بخیر خوشحالتان میکنم🌛☁️
    راستی امروز به ساره نمره‌ی ۱۰ میدهم او همه‌ی تلاشش را کرد و این قابل تشویق است.

  80. ۱- بدن می‌تواند طوری غافلگیرت کند که بمیری.

    ۲- در یوگا می‌گویند «دردهایت را نفس بکش.» یعنی اگر دردی در بدنت داری درحالیکه نسبت به آن درد آگاه هستی و گویی از درون به آن بخش نگاه می‌کنی، دم و بازدم‌های عمیق داشته باشد تا زمانی که درد از بین برود. نتیجه‌اش حیرت‌آور است.

    ۳- املت درست کردم؛ نزدیک‌ترین حرکت به آشپزی شاید در طول چند ماه. نه به آن وقت‌هایی که هر هفته یک کیک جدید درست می‌کردم؛ کیک‌های اسفنجی‌ام مثل ابر سبک بودند، کیک‌های آلبالو شهوت‌انگیز و کیک‌های هویج محجوب و خودمانی. کاپ‌کیک‌ها خوش‌بافت و شیک بودند؛ مثل قشنگ‌ترین دختر فامیل که همه خواستگارش هستند، کوکی‌ها هم که سرکش و جسور. می‌دانستم تخم‌مرغ را چقدر باید بزنی، شکر چه بافتی به کیک می‌دهد و کم‌و‌زیاد کردنش چه تاثیری دارد، چه وقت پخت کامل شده است،‌ خامه‌ی همزده‌ای که رد همزن روی آن می‌ماند چه کیفیتی دارد و کدام پودر کاکائو آنقدری که من می‌خواهم تلخ است. گاهی خط‌کش را کنار کیک می‌گذاشتم و از قد و بالایش کیف می‌کردم. نه به حالا که اوج هنر و خلاقیتم پختن نیمرو با شوید و پنیر است. حالا مدت‌هاست که فقط فر را تمیز می‌کنم که تارعنکبوت نبندد. کافه را رسمن تعطیل کرده‌ام، آن همه وسیله را این‌طرف و آن‌طرف چپانده‌ام و هیچ اهمیتی برایم ندارند. تغییر کرده‌ام. همه چیز تغییر کرده است. اما می‌دانی، اگر تمام شوق‌هایی که امروز دارم را از دست بدهم اصلن نگران نمی‌شوم، اما اگر امکان تغییر از دست برود ترجیح می‌دهم ادامه ندهم. همین‌که تغییر می‌کنم و همه چیز تغییر می‌کند خیلی نیک است.

    ۴- همین الان یادم آمد که باید با کسی تماس می‌گرفتم و کاملن فراموش کردم. زنگ می‌زنی دق است، نمی‌زنی هم دق است. الحق که بدترین اختراع بشر است.

    ۵- چند کار خیلی معوقه را سر و سامان دادم. معوقات کمرم را شکسته‌اند. حقیقتن امیدوارم امسال تکلیف همه‌شان مشخص شود.

    ۶- آنقدر زرنگ نبودم که بفهمم کار من نیست، اما تو آنقدر بخشنده بودی که به من بفهمانی، حالا هم آنقدر مهربانی که دست از یادآوری برنمی‌داری.

    ۷- الهی شکرت…

  81. بعد از چند روز بُهت و شوک و تلاش برای هضم این جریان عاشقانه، باز هم نتوانستم به نتیجه‌ای برسم. چندی پیش از شنیدن خبر جداییِ عاشقانه‌ترین رابطه‌ای که در چند سال اخیر شاهدش بودم و فکر می‌کردم به سر‌انجامی نیک رسیده، از شنیدن خبر جدایی این دو یار عاشق، چنان شوکه شدم که روزها ذهنم در تکاپو بود.
    بعد از چند روز تحقیق و تفکر و تحلیل، که حاصلی نداشت تنها کاری که توانستم انجام دهم، دل‌داری دادن به طفلکم بود. بچه‌ای که بزرگ شدنش را شاهد بودم و مثل فرزندم بود. داشت جلوی چشمم آب می‌شد.
    پسرکم، بعد از سالها شناخت و دوستی و بعد از مدتی رفتن زیر یک سقف، به یکباره تمام عاشقانه‌هایش در‌هم شکست.
    بچه‌ای که فکر می‌کرد نیمه‌ی گمشده‌اش را یافته و ناگهان با دختری روبرو شده بود که از او فقط به عنوان عابر‌بانک سود می‌جُست.
    چه چیزها که شاهد بودم در این رابطه و چه از خود گذشتگی‌ها که پسرکم نکرد ولی در نهایت هیچ‌یک دیده نشد و همه پای وظیفه‌اش دوخته شد.
    عاشقی واقعا بلدی می‌خواهد و هر‌کسی مرد عشق نیست.
    به من بود تا ابدالاباد با کتابها و ابزار نوشتم ازدواج می‌کردم و چه نیک همسفرانی می‌شدند با وجود چنین انسانهایی با صورتک‌های زیبا و سیرت‌های وحشتناک.
    امروز حسابی ورزش کردم، نوشتم، خواندم.
    از خودم راضی هستم. هم دریافت‌هایم خوب بوده هم خروجی‌ها.
    خیاطی کردم و از دلش لباسی زیبا خلق شد.
    چقدر شیفته‌ی لباس‌های کلاسیکم و مجذوب و شیفته‌ی سبک دارک آکادمیا.
    مدتها پیش تابوی بزرگی بود «خود بودن» و سبک خویش داشتن. اما این روزها مردم را بسیار دوست می‌دارم آنها که سبک ویژه‌ی خود را در پوشش و… معیار زندگی خود کرده‌اند و علاوه بر خویشتن‌نوازی، در حال چشم‌نوازی ما هم هستند.
    با لذت و شیفتگی مردمی را نگاه می‌کنم و در رنگهای مختلف از کنار هم عبور می‌کنند و همگی به شکل خاصِ خودشان زیبا هستند. هیچ برتری‌ای نسبت به یکدیگر ندارند و همه به یک میزان زیبا و چشم‌نوازند.
    و کلیپ جالبی در اینستاگرام دیدم. در حالی که مردهای پاک‌کن مغز، در حال رفتن به سویی بودند. زنی مداد مغز، رو به سمتی مخالف جهت آنها می‌رفت. چقدر جالب و برانگیزاننده!
    توانستم یک مغزی روان نویس را خالی کنم، حس خیلی خوبی دارد.
    من عاشق چالش‌هایی‌ام که کهگاهی برای خودم طراحی میکنم. برای دوری از یکنواختی بسیار پسندیده است.
    و زیاد و آزاد نوشتنِ امروز باعث شد، افکارم را سامان دهم و آرامشی را بازیابم که چند روزی بود بخاطر شنیدن آن خبر کمرنگ شده بود.
    تمرین وبینار هم بسیار کارآمد بود در این مسیر.
    داستان «چرخه» از مجموعه داستان «وسوسه» از «مدیا کاشیگر» که استاد خواندند را خیلی دوست داشتم. همین که تمثیلی بود بیشتر به جانم نشست.
    مانند نامش مرا برد به یک چرخه‌ی تکراری و معیوب، جایی که شخصیت‌ها عوض می‌شدند اما کارها و رفتارها همچنان پا بر جا می‌ماندند و چشم بسته و کورکورانه هر‌کس همان کارهای قبل را انجام می‌داد بدون هیچ پرسش و کنجکاوی از علت و چگونگیِ آن. حس کما را داشت. انگار همه در کما بودند و در خیال و در تکرار‌های بی‌وقفه.
    برخی از داستانهای کوتاه کافکا هم همین ویژگی تمثیلی را دارند، مثلا چندی پیش داستانی خواندم با عنوان « لاوک سوار» یا « سوار بر سطل زغال»، که در آن شخصیت اصلی که در پی گرفتن سطل زغالی از زغال‌فروش بود و به سبب نداشتن پول و بی‌توجهی صاحب مغازه به آن نرسیده بود، داخل سطل رفت و به پرواز درآمد. سطلی که قرار بود حامل زغال باشد و سرمای خانه‌ی آنها را فرونشاند، حالا در حال پرواز و دور شدن با شخصیت اصلی بود.
    و این جمله را به خاطرم آورد که: «انسان برای رهایی از رنج، به چیزی تکیه می‌کند که خودش نماد همان رنج است».
    در «چرخه» هم شخصیت‌ها به « تکرار» تکیه کرده بودند.
    https://t.me/samiraneshanifar

  82. امروز بیشتر وقتم را برای بازنویسی مطالب سایتم گذاشتم. به‌جاهای خوبی رسیده‌ام و تقریبا کارش تمام است. گره‌هایش باز شده و لذتم از دیدنش هر روز بیشتر از قبل می‌شود. دیدن تفاوت‌هایم از پنج سال پیش تا الان برایم جالب است. اما چون کدنویسی سایت قدیمی است، در آینده حتما باید سایت جدیدی طراحی کنم.با این حال فعلا همین طراحی در قدم اول برای «بیش‌نشر» متن‌هایم کافی است. بقیه روز هم باشگاه بود و «بیش‌عضله‌سازی».
    هم‌چنان وفادارم به سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی»

  83. صبح قبل از هر نوشتن و خواندنی سراغ نوشته‌های درهم و برهمی رفتم که مدتی قبل با برداشتن کبریت از اشیاءخانه در صفحه‌ای از نوت گوشی ریخته بودم.
    یک بار کنار پرده آشپزخانه گذاشته‌بودم که باعث آتش سوزی شد. یک بار هم روی کفش برند مدیر شرکت افتاد و نابکارش کرد. یک جای دیگر نوشته‌ی خام نیز، موقع خاراندن گوش پیرمرد، توی گوشش شکست. ولی بعد از چند بار سرزدن و باز نویسی هیچ کدام نهایی نشد، ناامیدانه رهایش کرده‌بودم، تا اینکه امروز گفتم باید حتما چیزکی بنویسم. اشیاءخانه کانالی است که در کارگاه تک جلسه‌ای داستانک‌نویسی به پیشنهاد استاد اسم پانصد شیء در آن نوشتیم تا هربار یکی را برداریم و با آن قصه‌ربزه‌ای بنویسیم.
    بالاخره مشکل کبریت هم حل شد. آتش‌دوست را کامل کردم و تحویل اشیاء‌خانه دادم.
    بعد از ظهر در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. امروز استاد خواست تمرین ادامه نویسی کنیم.‌ تمرین مورد علاقه من. جمله این بود: هیچگاه به همدیگر نگفتیم که…
    امروز حرف از فوت اکبر عبدی بود. دلم خواست در ادامه‌نویسی چیزی در همین مورد بنویسم. ادامه دادم:
    هیچگاه به یکدیگر نگفتیم که بعضی چگونه کار‌ می‌کنند که بی‌هیاهو بدون حاشیه بهترین می‌شوند. اکبر عبدی بعد از نیم قرن فعالیت هنری، با تمام فراز و فرودهای جامعه، ریزش و رویش‌ها بدون ژست روشن‌فکرانه، بی‌آنکه خود را از خواص و جدای از مردم عادی بداند، در همین فضا و با همین تلویزیون و رسانه ملی با تمام مشکلات و کم و کاستش بی‌آنکه قهر کند و جدا شود، کار خودش را به بهترین شکل ممکن برای مردمی که از آنها بود و دوستش داشتند، انجام داد و برای سینما و تلویزیون ایران ماندگار شد. روحش شاد. البته ویرایش کردم، نه اینکه از اول اینطور کوتاه و بی‌تکرار نوشته باشم.

    چند صفحه از خواب زمستانی را هم خواندم البته وبیکار معماری تفکر الهه‌جان را هم شرکت کردم که شیما‌جان مهمان برنامه بود ولی قطع و وصل شدن چندباره باعث شد، چندان متوجه موضوع نشوم. باید دوباره ویس جلسه را گوش کنم.

  84. سال واژه: پذیرش
    . امروز بدون آلارم بیدار شدم. چه خواب خوبی بود در معیت جینجر و تافی البته.🤞🐱
    دوش گرفته و آماده شدم. غذا، آب و خاک گربه هایم را براه کردم تا وقتی نیستم همه چیز برای راحت طلبی شان مهیا باشد.
    غذای گربه های پارکینگ را هم دادم. ظرف آب هم برایشان کناری گذاشتم.
    از بنزین زدن صرف نظر کرده، ترجیح دادم بدون تاخیر شیفت کاری ام را شروع کنم.
    کار، چای تازه دم، چلاندن بیژن ( عزیز دل🐱سرکار).
    بعد از کار، بنزین زدم. برای اولین بار بخاطر خلوتی پمپ بنزین از دیر جنبیدن در این کار، به خود افتخار کردم.
    پادکست نویسنده ساز را دانلود و گوش کردم.
    داستان؛ گیاهی در قرنطینه از “بیژن نجدی” را خیلی زیاد دوست داشتم.💖
    ارث، ارث…
    پس از صرف شام در خلوت، ظرف ها راشستم.
    دوش گرفته و قبل از خوابیدن خود را به گزارش نیک رساندم.

  85. خب سلام.
    سالواژه‌ام عادته
    عادت کنم که عادت کنم.
    متوجه شدم که بچه‌های نویسندگی چه راحت همو توی تهران می‌بینن . حسرت خوردم البته نه صرفن بخاطر این، کلا همه اتفاق‌های جالب توی تهرانه، نیما یوشیج یه‌بار گفته بود که اگر تهران نیومده بود نیما نمی‌شد…
    با ای کاش و ایشالا ماشالا چیزی در نمیاد، باید راهمو به تهران باز کنم.
    اصلا این چی بود من گفتم؟ مهمه مگه؟ نمی‌دونم خواستم عریضه خالی نباشه.
    بگذریم.
    _درس خوندم.
    _حرفای همسایه خوندم و فیضیدم.
    _نویسنده‌ساز شرکت کردم و محو داستان چرخه شدم.
    _آخرین جلسه نویسندگی‌خلاق رو با بغض تموم کردم و یاد اولین جلسه افتادم که انگار همین دیروز بود. استاد گفت رخدادک بذارید توی گزارش نیک پس در انتها یه رخداد هم می‌ذارم. پیشاپیش از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش تشکر می‌کنم:)

    دیروز یک جفت کتانی خریدم. از آنجایی که تمام خرید‌هایم من را به شک می‌اندازند این کتانی هم از این قضیه مستثنی نبود.
    دیشب خوابم نمی‌برد، ذهنم درگیر شده بود که اگر همین را آنلاین سفارش می‌دادم بهتر نبود؟
    یا نکند فروشنده جنس قلابی بهم انداخته باشد؟ خلاصه بالا و پایین می‌کردم…
    خوابم هم درست و حسابی نبرد و دائم کابوس بحث با فروشنده سر جنس فیک و اصل رل می‌دیدم.
    دم دمای صبح اتفاقی متوجه شدم یکی از اقوام خیلی دور به طور ناگهانی فوت کرده. واقعنی شب خوابیده و صبح بیدار نشده، خانم سی و خرده‌ایی ساله که سه بچه قد و نیم قد هم دارد یا بهترست بگویم داشته. سابقه هیچ بیماری قبلی نداشته، صرفن دو روز احساس بدحالی و بی‌حالی می‌کرده، دیشب که خوابیده حدود ساعت چهار‌صبح صدای خِر و خِری آمده و تمام.
    مو به تنم سیخ شد. نه بخاطر اینکه سه تا بچه بی‌مادر شدند یا نه چون زنی سی‌ساله در اوج جوانی و شکوفایی شبش به صبح نرسیده، بلکه بخاطر مسخره بودن دنیا…
    مرگ زبون بسته می‌خواهد یادآوری کند قرار نیست همیشه برنامه‌ریزی شده یا به علت‌های عقلانی مثل تصادف باشد، بعضی وقت‌ها چنان مسخره و ساده به سراغ این آدم از همه‌جا بیخبر می‌آید که خودش هم باور نمی‌‌کند.
    دیشب که من درگیر جنس کتانی بودم، این مادر هم بچه‌هایش را خوابانده و به این فکر کرده که برای فردا ماکارانی درست کند بهتر است یا عدس پلو، یادش هم نرود فردا به شوهرش برای قسط هم یادآوری کند؛ اما فردایی وجود داشته که این اتفاق‌ها هم واقعی بشوند؟
    صبح تمام فکرهایم پوچ بودند.
    اصلن آیا آدمی که این چنین به مویی بنده، حق نگرانی درباره جنس کتانی‌هایش را دارد یا نه؟
    اینم کانالم
    https://t.me/Saharfrjiiichannel

  86. امروز خواب موندم.
    ۴۰ دقیقه دیر رسیدم.
    بهانه‌ی پنچری ماشینم رو آوردم.
    حال و حوصله ندارم.
    خبیثانه‌ست که بگم، ولی خیلی دوست داشتم
    که یکی از شرکا فوت می‌شد و شرکت یه چند روزی تعطیل می‌شد.
    آزاد نویسی کردم.
    دلم دریا می‌خواد .

  87. 🩹سال واژه: مُهرِ شیرین دروغ
    فکر میکردم ایستادگی و حرف زدن نشانه آگاهی است بد گمان نیستم فقط رنجیده خاطرم…چقدر سخت و استخوانسوزه سخن هایی که در ازحام بی اعتنایی پژمرد و قلبم که در محاصره هراس فرو ریخت مادر عزیزم بخاطر من هیچوقت گریه نکن؛ نیستم لایق اشک هایت… از روی تو شرمندم ام مادر.. سرانجام دروغی گفتم و مُهرِ دروغ بر پیشانیِ سخنانم نشست؛ زیرا انسان ها گاه حقیقت را تاب نمی‌آورند و به دروغ، مشتاق‌ترند( چون متن عمومیه نمیشه وارد جزئیات شد)احساس میکنم امروز به اندازه یک لیتر اشک ریختم و دیگر نمیتوانم همان آدم قبلی دیروز باشم چرا که به حالت سجده بی شرمانه از خدا خواستار هم آغوشی ام با مرگ شدم؛ بعد از تنش امروز با پدر و بعد عدم تاثیر گذاری حرف ها و اشک ها و حتی خود آزاری هایم تصمیم گرفتم از این اتاق بی نام بیرون نیایم و همینجا ذره ذره آب شوم شماتتم نکن بگذر و آرام باش؛ همه ما در این جهان مسافریم مرا هم مسافری تصور کن. ساعتی را پای سمینار استاد کلانتری نشسته بودم و با شخصیت والا و آثار زیبایی از آقای مدیا کاشیگر آشنا شدم بخش آزاد نویسی را خیلی دوست دارم روان آدمی را تخلیه میکند با پایان رسیدن سمینار، پرنده ای نسبتاً تپل را روی شاخه ای طراحی زدم که به محض فشار دادن دکمه ارسال در گروه چالش طراحی، انتقاد شد که تناسب نداره خب، حقیقتا بنده از بدو تولد تا کنون نمیتوانم کپی کنم یا به اصطلاح از روی رفرنس طراحی کنم برای همین هر بار سعی میکنم موجودی متفاوت از منبع اصلی خلق میشود.شام با ساندویچ خونگی مرغ گذشت؛ قبل خوابم چند سوایی فیلم آموزشی نقاشی مبتدی نگاه کردم و با مطالعه چند ماده از قانون اساسی و حقوق کیفری؛ خواب آرام‌آرام بر پلک‌هایم سایه افکند.
    پ. ن: چنلی فعلاً ندارم

  88. – صبح یک سر رفتم شرکت گارانتی تا مسئولیت ریش‌تراش بنجل ولی گرانشان را برعهده بگیرند که نگرفتند. قدیم‌ها با این پول‌ها می‌توانستیم ۲۰۶ بخریم آن هم با نوعی گارانتی که دست‌کم مسئولیت چند نقص را قبول می‌کردند.

    – آزادنویسی‌ام ۸۸۸ کلمه شد.

    – کیک نسکافه‌ای خریدم تا بابت عملکرد خوبم در چند هفتۀ گذشته، به خودم پاداش بدهم. اما بعد از خوردن کیک، فهمیدم که یکی از وب‌سایت‌‌های پروژه سئو به مشکل فنی خورده‌ است.
    بنابراین آن بک‌آپ‌هایی که هفته پیش گرفتم، امروز به دردم خورد (میل به احتکار یک جا به کارم آمد) ولی مطمئنم وسواسم را چند برابر خواهد کرد.

    – از ساعت یک ربع به ۵ تا همین الان درگیر حل‌کردن مشکلات وب‌سایتم. اما هیچکدام حل نشدند و حتی چندبرابر هم شدند.

    – نتوانستم در وبینار نویسنده‌ساز تمرکز لازم را داشته باشم و بابتش ناراحتم. نتوانستم کتاب بخوانم. نتوانستم فیلم ببینم. کلا امروز نتوانستم زندگی کنم. کاش در عصر حجر زندگی می‌کردم.

  89. به نیت رستاخیزی استاد، قربةً الی الله

    ـ مهمان‌های ازلی نرفتند. ماندند با تکرارهاشان. من اما چمدانم را بستم، خانه را خالی کردم. دست مادرانگیم را گرفتم راه افتادم تو شهر تا اتاقی اجاره کنم. مرد هتلدار به تهرانی‌ها اتاق نمی‌داد اما گمان می‌کنم من اتاقی گرفتم. گاهی باید خانه را خالی کنیم. خوابها گفتنی زیاد دارند. از روزی که دانستم دلگیرم از خودم چون حقوقم را تازیانه می‌زنم به پای منفعت دیگران، خوابهام گُر و گُر حرف می‌زنند.

    ـ رفته‌ام برای تعمیر عینک. چشمم می‌خورد به کافه‌ای کوچک درست نبش میدان. می‌نشینم زیر سایه‌بان کافه‌ای. صداهایی می‌آیند. می‌روند. گاهی می‌آیند و نمی‌روند. قصه می‌شوند.
    «میرداماد یه نفر»
    نزدیک دادگاه هستم. دادگاه صلح و شورای حل اختلاف. آدم‌ها می‌جگند برای صلح. دولتها برای آتش‌بس. آسمان مسدود می‌شود، کشتی‌ها توقیف می‌شوند، پوست تورم ترک می‌خورد از چاقی، جزیره‌ها می‌سوزند، آدمها می‌میرند برای صلح. صلح چیز خوبی نیست. کاش نبود. آنوقت اینجوری اختلاف نبود. جنگ نبود. موشک نبود.

    هنوز میرداماد یک نفر را می‌خواهد تا مسافرهای تاکسی به مقصد برسند. تا حالا شده منتظر باشید یکی بیاید تا شما به مقصد برسید، شما را به مقصد برساند؟ گاهی شاید عمری بمانیم در انتظار. یکی بیاید بلکه ما به مقصد برسیم. ما را به مقصد برساند. گاهی هم از ترس جاماندن، با اولین جای خالی، می‌پریم بالا. هر مقصد به از بی‌مقصدی‌ست و بعد عمری را بگذاری پای برگشتن. شهامتی اگر باشد.
    ویراژ موتورسیکلتی نخ صدای مرد دستفروش را از گوش پاره می‌کند.
    «ممد بیا یه نفرت پر شد.»
    اما هنوز میرداماد عرضه می‌کند. تا مشتری هست، عرضه هم هست.

    دلم لک زده برای نشستن تو ایستگاه اتوبوس و زل زدن به آدمها. هر آدمی قصه است. آدمها را نگاه کنی از چشم‌هاشان، گوشه‌ی لب‌ها، چین پیشانی، قصه می‌ریزد. خیابان کتاب قصه است. مجموعه قصه‌های نخوانده. کمی پرده را کنار بزنی، می‌خوانی پشت بعضی اخم‌ها، بوسه‌های پنهانی‌ست که تاخورده لای هزار فکر جور و ناجور. زیر بغلها حسرت هزار دلدادگی غده شده. بو کرده. اتوبوس آبی می‌رسد. اگزوزش بوی جنوب است که می‌سوزد. بوی سیاست کرکس‌ها که دارد خام‌خام ما را می‌سوزاند. با اینهمه اما شهر زنده است. جزرومد امید و ناامیدی تو چشم‌ها بودونبود می‌کند.

    ـ جای پیرمرد گلفروش تو پیاده‌رو خالی‌ست. هر چه چشم دواندم نبود. اصلاً عینک بهانه بود. رفتم از او گل بخرم. او که لابه‌لای رنگ‌رنگ گلهاش، مجسمه‌ای‌ ساکت است که حرف‌هاش را زیر لثه‌های بی‌دندانش می‌جود و آرواره‌های گوشتالو و ریخته‌ش دائم تکان می‌خورد و گاهی هم چیزی را به هوا پرت می‌کند. انگار ته مانده نشخوارش را. او که زنبورها دور کاسه‌ گلهاش می‌گردن و شهد از این گل به آن یکی می‌برند. بس مردن زیاد است جاهای خالی غمگینم می‌کند. بی‌گل برنمی‌گردم. گلفروشی آن طرف خیابان، داوودی‌های قشنگی دارد. گلدان تازه می‌خواهند این بنفش‌های کوچک تودرتو. برای عشوه‌گری. تا اغوا شوم از سایه روشن مخملی‌ گلبرگهای شادش. تو بگو زندگی ست با هزار توی ریز و درشتش.

    – جوانکی تو پیاده‌رو ایستاده. می‌خواهم چشمانم را ندوزم به کاکلش نمی‌شود. دو طبقه کاکل است. طبقه پایین آب و جارو شده یک دست مشکی، طبقه بالایی یکدست مش شده فر خورده به بیرون انگار هزار تا کاکل «کاکادوی ملوکان» را کاشتند رو سرش. دزدکی کاکلش را دید می‌زنم. حالیم نمی‌شود چرا. لابد وجهی از نوذهنی‌ست این. فرداهای پندار آمد جلوی چشمم. به سن این جوانک باشد، حدودا من شصت ساله‌ام. اگر کلید بیاندازد با کاکل چند طبقه بیاید تو، پس نمی‌افتم؟ ده، پانزده سال بعد چی مد است؟ اگر مد شود مثل مردهای اسکاتلندی«کِیلت» بپوشد، طاقتم چه می‌شود؟

    – راستی تولد زهرا نزدیک است. چه زود 24 سال گذشت. چه زود آن سوگلی زیبا شاپرک خانمی شده برای خودش. و تو دلت غنج می‌زند هی نگاهش کنی و تو دلت براش قل‌ هو الله بگی.

    ـ آزادپرسی راه داد به پرسش از خلأ. از سرنوشت صوت در خلأ. پای خلأ از کدام تجربه‌ راه به اندیشه می‌برد؟ در خلأ مطلق بودن شاید فرض محال باشد.

    ـ جلسه آخر نویسندگی خلاق بود و من هنوز هیچ تمرین درست و حسابی ننوشتم. استاد از رخدادک‌نویسی گفت. اینکه نباید منتظر باشی اتفاق عجیب و غریب بیفتد تا بنویسی. باید از دل همین روزمرگی سوژه‌هات را بکشی بیرون. راستی هم که می‌شود از آب خوردن، نفس کشیدن چیزها نوشت اگر دوباره و دوباره دیدن باشد. کلاس به «نزار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه» ختم شد. کافیه بهروز به ساز دلم نباشه، تا براش می‌خونم.

    ـ خیال می‌کنم شرط دوباره دیدن، نوپرسی باشد.

  90. وقت بود، حوصله و اعصاب نه
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح زود بیدار شدم، ولی حوصله‌ی بلند شدن نداشتم.‌ دراز کشیدم، بی‌این‌که بخوابم.
    این که نیک نبود‌.
    -می‌خواستم بروم سراغ نقاشی‌ها. چشمم درد می‌کرد. پشیمان شدم.
    این هم نیک نبود؟
    -ظهر تا آمدم بخوابم، مامان بیدارم کرد. باید بابا را می‌بردیم دکتر. گفت آنژیو‌لازم است.
    این یکی که اصلن نیک نبود.
    -تا از دکتر برگشتیم، شب شده بود. به نیک و بدش فکر نکردم دیگر. هر چی بود را نوشتم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  91. به نام خدا

    – آغاز امروز را دوست داشتم چون اول هفته ها همیشه خوب است. انگار همیشه موجی از امید، آغاز را در بر می گیرد.
    – مثل همیشه شروع صبحم با نماز و ورزش بود، اما می‌دانم هیچ صبحی شبیه صبح دیگر نیست؛ نه اندیشه‌اش، نه حالش، نه احساسی که در من بیدار می‌کند.
    – نیمروز برایم متفاوت شد با پرسشی که در ذهنم نشست: در حال زندگی کردن به چه معناست؟ برای یافتن پاسخ، سری زدم به کتابخانه ام و «نیروی حال» از اکهارت تول را یافتم. نوشته بود: « مدام از خودت بپرس در این لحظه در ذهن من چه می گذرد؟ این پرسش تورا در مسیری درست قرار می دهد. تجزیه و تحلیل نکن، فقط تماشا کن.»
    این یک آغاز است، باید بیشتر بخوانمش تا بیشتر درکش کنم.
    – آزادنویسی ام را با موضوع شخصیت نوشتم و بعد از آن یک تمرین آنافورا هم انجام دادم.
    – امروز فسنجان داشتیم از نوع ملس. خوب و خوشمزه بود. شکر گزار خداوندم برای این همه نعمت‌.
    – همبن که نشستم نویسنده ساز ببینم برق قطع شد. صدا و تصویر استاد را با قطع و وصل می دیدم و می شنیدم، اما تمرین ها و صحبت ها همه دلچسب بود و گوارا. تا می شد یادداشت کردم. این جمله استاد هم خیلی به دلم نشست: «در گذاشتن پیام، خسیس باشیم و حساس. وقتی ابنجوری عمل می کنیم پیاممان جدی گرفته می شود.»
    – تمرین های ادامه نویسی واقعاً جذاب بود. انجام دادم و بدک نشد. چه خوب که دنیای کوچک اما بزرگ نویسنده ساز، ما را با خود همراه می‌کند هم در خلاقانه نوشتن هم در ساختن باورهایی از جنس نور و امید!
    – امروز برایم با پرسش آغاز شد، با تمرین های نوشتاری ادامه یافت و با خاطره ای خوش به پایان رسید‌.
    روزگارتان بهشت!
    نمره ام ۷

  92. شب خوب نتوانستم بخوابم. نوه‌های همسایه دیوار به دیوارمان تا می‌توانستند شلوغ‌بازی کردند و توپ‌بازی و مرتب توپ را به دیوار می‌کوبیدند. با این حال صبح زود بیدار شدم. صبحانه خوردم. مادرم و برادرم برای خرید بیرون رفتند و مقداری سبزی هم خریدند، آن‌ها را پاک کردم و شستم و در یخچال گذاشتم.

    صفحاتی از کتاب «خداحافظ گری‌کوپر» را گوش دادم. ابتدا برایم سخت بود که بفهمم چه می‌گوید، کم‌کم راه افتادم و مشتاقم بقیه‌اش نیز بشنوم.

    خواهرم زنگ زد گفت بعدازظهر بیایید خانه‌ی ما تولد دامادمان است. بعد از ظهر ساعت ۵ رفتیم آنجا و از وبینار نویسنده‌ساز جا ماندم. شب برگشتم خانه. گفتم چه بکنم چه نکنم، نگاهی به کتاب «تئوری شعر» از اسماعیل نوری اعلا انداختم، نتوانستم بخوانم چشمم اذیت می‌شد، صرف‌نظر کردم.

    شام مختصری خوردم، سپس نشستم گزارش نیک را نوشتم.

  93. سال‌واژه آگاهی. دوره‌ی جدید طرحواره استحقاق را ثبت‌نام کردم. چند تا مدیتیشن برای تخلیه احساسات منفی، ذخیره کردم.
    جلسه‌ایی با رئیس و نوشتن نامه‌های عقب‌افتاده.
    خاندن اخبار. تحلیل‌ها می‌گویند تا هفته آینده، همه چی کن فیکون می‌شود!
    ادامه‌ی دیدن فیلمی که دیروز نصفه مانده بود. Office romance. تازه وقتی یک نفر اعتراف کرد، مشخص شد بقیه چه‌ها کرده‌اند.
    شرکت در وبینار.
    خاندن متنی درباره‌ی میرزاآقاخان کرمانی، در گروه وبینار.
    https://t.me/armaghannevesht

  94. سر فصل گزارش نیک، سال‌واژه‌ است و تعهد را پررنگ می‌کند. و این روزهای گرم نمره‌ام مثل وضعیت هوا تکان نمی‌خورد و بین هفت و هشت نوسان دارد. این موضوع را در پیاده روی فهمیدم و دانستم که هوا سر خنک شدن ندارد. لیوان آب خنک را دستم گرفتم، دستم خنک شد و بعد نوشیدم و سردی‌اش را تا عمق گلویم حس کردم. یک مسئله مالی داشتم که با حساب و کتاب و گفتگو حل شد. کتاب صوتی گوش کردم. ماجرای اسماعیل و ابراهیم و داعی از ذهنم پاک نمی‌شد و مجبور شدم برگردم و کتاب شب هول را از اول با دقت بیشتری بخوانم. پرسیده شده چه واژه‌ای در کانون ذهنت بود راستش را بخواهید هیچی تهی از واژه است. من تازه‌کارم علاقه به نوشتن و خواندن دلیلی برای داستان‌نویسی نیست. یاد خاطره‌ای از هجوم پروانه‌های رنگارنگ به شهر تهران افتادم که دستمایه یادداشت امروزم شد. کانال تلگرام من 👇

    https://t.me/notetoday1

  95. گزارش نیک ” 1405/5/3″ مردادماه. روز شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب : خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “فهم زبان مولانا” از دکتر کاظم محمدی را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    شعری در کانال هوا کردم.

    زمانی بین صبح و ظهر زمانی خابیدم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    https://t.me/speechoff

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *