گزارش نیک ۷۲: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«اغلب تمام خانواده دیوانه‌اند. اما از آنجا که نمی‌شود همهٔ خانواده بستری شوند، یک نفر به عنوان دیوانه انتخاب می‌شود و به تیمارستان می‌رود.»

-سوزانا کیسن

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

دانلود دفتر عملکرد ناب

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

17 آبان 1404

17 آبان 1404

20 شهریور 1404

20 شهریور 1404

80 پاسخ

  1. نمی‌دانم چرا این گزارشم ثبت نشده. مردم بس که هزاربار زاغ‌سیاه صفحه‌ را چوب زدم. دیگر گفتم چه کاری است ، یک‌بار دیگر بفرستمش:

    ساعت پنج و نیم بیدار شدم. می‌خواستیم با بابا برویم گناوه واسه معاینه فنی ماشین‌ها. ماشین من اول شهریور چهار سالش می‌شد و وقت معاینه‌اش. ولی چون بار اول بود گفتم با موعد معاینه‌ی ماشین بابا بندازمش که همراهی‌اش را داشته باشم. رانندگی در جاده، اولش برایم ترس دارد. می‌ترسم از سرعت ولی بعدش که روی دور افتادم خیلی هم خوش می‌گذرد. رفتنی ابی گوش دادم. برگشتنی تا نصف راه داشتم آهنگ‌های بیژن مرتضوی را رد می‌کردم تا رسیدم به پریسا… چشم بی‌سرمه، وای بی‌سرمه سیاهش نگرید، سیاهش نگرید خدا/ روی ناشسته، وای ناشسته چو ماهش نگرید، چو ماهش نگرید جانم…
    رفتیم آنجا و چند تا ماشین قبل ما بود. تا نوبتم بشود، رفتم جلوی در نگاه کنم ببینم چی به چیست. آقایان توی صف که کل پروسه‌ را زیرنظرگرفته بودند. دوتا خانم هم بودند که شروع کردند که مردها دنبال ایراد گرفتن از خانم‌ها هستند و خطاکار دانستن‌شان. حالا خودشان هرچقدر تصادف می‌کنند حساب نیست و این حرفها. الکی نیشم باز بود ولی استرس داشتم. و موقعی که می‌خواستم بروم روی جایگاه ماشین دوبار خاموش شد. 

    قبل از ساعت ده خانه بودیم. یعنی من خانه بودم. بابا جلوی کارگاه نگه‌داشت. چای دم کردم و صبحانه‌ی مشتی زدم. لم دادم. کمی کانال بچه‌ها را خواندم. فاطمه ذاکر در گزارش دیشبش گفته بود می‌خواهد برود سراغ یک پوست، یک استخوان فرسی. چقدر دلم خواست. ولی تو فکر تمرین سرزبان بودم. یعنی این چیزی که الهه ازمان خواسته بود چه بود؟ چه می‌کرد؟
    در قسمت پرسش از اطلاعات رسیده بودیم به این که اطلاعات پلی است بین عواطف ما و تصمیمات و کارهایمان. ولی آیا همه‌ی اطلاعاتمان درستند؟ برای اینکه بفهمیم چطور با اطلاعات مواجه شویم، در عواطف را پیدا کردیم. 
    الهه اول گفت که بیایید عواطف منفی را مشخص کنید و مقابل هرکدام چند تا مصداق بنویسید. بعد گفت حالا بیایید برای یکی از این مصداق‌ها، این‌قدر داده و شاهد جمع کنید که بشود یک گوی آتشین. حالا باید این گوی آتشین را سرد می‌کردیم. چطور؟ با پرسشگری. با یافتن واقعیت‌های عریان. خب این‌ها را انجام داده بودیم و حالا رسیده بودیم به تلاش برای دیدن نادیدنی. نقطه‌کور اطلاعات: اگر گوی آتشین اطلاعات من صددرصد اشتباه باشد، چه شواهدی را می‌توانم به عنوان احتمالات اشتباه احضار و جمع‌آوری کنم؟
    حالا باید شواهد جمع می‌کردیم برای اشتباه‌بودگی گوی آتشینمان. این قسمت را خودش پیشنهاد داد از هوش مصنوعی استفاده کنیم . وقتی انجامش دادم، دیدم انگار شبیه همان چیزی است که با رفتن پیش مشاور عایدمان می‌شود. با حجمی از احساسات بد مراجعه می‌کنیم، او در خلال گفتگو به واقعیت‌های عریانی دست می‌یابد که با آن‌ها روی دیگری از ماجرا به ما می‌نمایاند که تا حالا ندیده بودیم. حالا لزومن این رو خوشایندمان هم نیست ولی همین که می‌توانیم کامل‌تر ببینیم و فقط متکی به تفسیر اولیه‌مان نیستیم، به تصمیم عاقلانه‌تری می‌انجامد.
    که البته باید ببینیم الهه جان چه دارد برایمان. لذت‌بخش‌اند این کارگاهک‌های روزانه‌ی سرزبان.

    پیش از ظهر مقدمه‌ی یک پوست یک استخوان را خواندم. آخ فرسی، فرسی‌جان. مرا می‌کشی آخر تو با این همه خفانت قلم. بلند شدم و همزمان با آماده کردن خمیر فلافل و ظرف‌ شستن، به فایل صوتی نویسنده‌ساز مربوط به این کتاب گوش دادم. دوست داشتم تاکیدات و توضیحات استاد را هم بشنوم. بعد از ناهار روی برخی قسمت‌های مقدمه رونویسی کردم. بعضی شعرها در نهایت فشردگی، یک دنیا حرف داشت. چقدر عمیق. از ترکیبات و کلمات کیف کردم. طرح‌های پای هر شعر هم کلی مشغولم کرد.

    ظهر قرص خوردم و خوابیدم. دل‌درد داشتم. چند روز است از پی‌ام‌اس و گرما و خبرها بی‌حوصله و رنجورم. حتا حس انجام کارهای ساده‌ی روزمره را ندارم. برای انجامشان کلی انرژی ازم می‌رود. دلم آرامش می‌خواهد. خوابیدن. توی خود بودن. بیش از همیشه می‌خواهم. تا این دوره بگذرد. اصلن تا آخر تابستان این را می‌خواهم.

    با مامان تلفنی احوال‌پرسی کردم. با بهزاد تماس گرفتم. از دو سه روز پیش تو فکرش بودم. گفت که کتابچه را خوانده. تشویقم کرد. گفتم نوشته‌هایم را جمع‌وجور کرده بودم. می‌خواستم خودم پی‌دی‌افش کنم که دوستم خوشش آمد و گفت بگذار من برات طراحی‌ش کنم. هنر او دفترچه را چشمگیر کرد. گفت چه طرح‌های قشنگی بود.

    شب حمام کردم. شام پسر را دادم. شربت ویمتوی خنک درست کردم. خوردم، حال آمدم و نشستم پای آزادنویسی. بعد از هزار کلمه، از بس گفتگوی همسر و پسر گل کرده بود، دیگر نتوانستم ادامه دهم و قاطی گپ‌‌ و گفتشان شدم. تا هم آنها لذت ببرند و هم من.
    https://t.me/ladanshayanfar

  2. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    من‌ که مغزم آن‌قدر گوزیده که «مدار درنگ»¹ را می‌خانم مدادرنگی. کاش یک ماشین بودم و زیر دست یک اوستای حسابی. دست راستم را جدا کند از ماشین و حسابی روغن‌کاری‌اش، اوستای حسابی. چشم‌هایم، چشم‌هایم. از حدقه درشان بیاورد و نمی‌دانم چه کند ولی یک کاری کند که آن لکه‌ی قرمز برود کنار. یا عروسک یک دخترک؟ دست بکشد روی پرزهایم و مرتب‌شان کند. بدنم را ماساژ بدهد و لبخندم را صاف کند و بخاباندم کنارش زیر پتو. من که مغزم آن‌قدر گوزیده که «مدار درنگ» را می‌خانم مدادرنگی اما او:

    ١. کتاب‌هایش آمدند. شعرهایش. کتاب‌شعرهایش. سعید صدیق‌هایش و سولماز دریانیان‌هایش. مثل میناهای از خاب بیدار شده‌اش که چند روز پیش.

    ٢. برادرش دست گذاشت روی یکی از تصویرهای آخر جلد و گفت «دفعه بعد که پول دستت آمد «روزی که لاک‌‌‌پشت پنگوئن شد»² را برایم می‌خری؟» گفت اتفاقن می‌خاستم بخرم، موجود نبود. برادرش پرسید «ناموجود یعنی چه؟» برادرش گفت آدم باید مثل تو کتاب‌های زیادی داشته باشد که سر بچرخاند و هر کدام را دلش خاست بخاند.

    ٣. دراز کشیده بود و بردارش «هیس»³ را می‌خاند. دراز کشیده بود و برادرش می‌پرسید این «و» است یا «او»؟ «آ» است یا «اِ» یا «اَ»؟ دراز کشیده بود که به برادرش گفت این «حتا»ست که «حتی» نوشته می‌شود و «لطفن» است که «لطفاً».

    ۴. نشسته بود و لبخند می‌زد و از کتاب خاندن برادرش فیلم می‌گرفت وقتی بابایش برای کتاب خاندن برادرش جایزه گذاشته بود.

    ۵. خم شد گونه‌ی بابایش را بوسید. دست دور گردن مامانش حلقه کرد و مامانش را آغوشید. بوسه‌اش انگار خطی بود که روی پوست بابایش، نشست. بغلش انگار خطی بود که در بغل مامانش رفت. و برگشت. و سوال با خود آورد. و او در آزادنویسی‌اش نوشت: چرا ماچم طعم ملیچ‌مولوچ نمی‌دهد و بغلم گودی بغل را ندارد؟

    ۶. چهار مقاله را جورید و امتحان داد. چهار مقاله را جورید و حالش به هم خورد از امتحان دادن.

    ٧. «رویاها»‌ی کوروساوا را به پیشنهاد دوستش دید ظهر تا آن‌جا که خابش برد. «رویاها»‌ی کوروساوا را تا آن‌جا که دید به فیلم موردعلاقه‌اش رسید.

    ٨. به دوستش و دوستش و دوستش ابراز دلتنگی کرد.

    ٩. با دوستش از انتشار و خلوت حرف زدند. با دوستش از داستان‌‌نویسی و کار تخصصی حرف زدند. در صحبت با دوستش بازکشف رخ داد و رسیدند به حل گستردگی⁴.

    ١٠. دوستش می‌خاند و می‌نوشت و او می‌خاند و می‌نوشت. او «شاید اسم من…»‌‌‌ را خاند و به نویسنده‌ی «شاید اسم من…» نامه نوشت با زبان کودکانه. او و دوستش تصمیم گرفتند روزی یک دفتر شعر بخانند با هم.

    ١١. با من به رخت‌خاب آمد. اما پشت به خستگی من کرد و آهنگ پخش کرد تا این متن را بنویسد.

    ¹کتابی از منوچهر یکتایی
    ²داستان کودکی از والری گورباچف
    ³باز هم داستان کودکی از والری گورباچف
    ⁴این عبارت را وامدار الهه علیزاده و وبیکارهای «سرزبان» است.

    https://t.me/elahebaseda

  3. نیک گزار۵
    روزآغازِ جمعه صبح، سرشار شد از جایِ خالیِ تازه مسافرم.
    بی اعتنا به دغدغه هایی که به سانِ ماهی های بازیگوشی در کاسه ی سَرم سُر میخوردند، یک لیوان شیر برای خودم ریختم.
    برای ناهار، مرغ ترش بار گذاشتم و مشغول تکمیل تمرین جلسه هفتم یعنی صحنه نویسی شدم و بعد ۳۰ بار بازنویسی، دکمه ارسال را زدم و فراری اش دادم. وگرنه تا شب می‌نوشتم و پاکش میکردم و سوهان میزدم به جانش.

    بعد آن به کتاب استاد در مورد کلمه برداری، نگاهی انداختم.
    ساعت ۳ عصر بود که ایده صحنه بهتری به ذهنم زد و روی کاغذ چسباندمش، افسوس که تمرینم را ظهر فرستاده بودم.
    بعد بازی با دخترکم، استراحت کوتاهی کردم.
    شب، گشت و گذاری به همراه برادر، کافه گردی خواهر و برادری.

  4. صبح زودتر بیدار شدم. بعد از خوردن صبحانه و دارو یه مقدار کارهای عقب افتاده رو انجام دادم .
    قرار گذاشتیم با فرشته، ندا، سحر و آناهیتا مد و مه را بخونیم. ویس‌اش رو سحر برام فرستاد و متنش رو فرشته و آناهیتا فرستادن. خیلی خوب بود مقداری گوش کردم و متن رو خوندم.
    بعد با فرشته و ندا در موردش حرف زدیم. قرار شد فردا دوباره با هم حرف بزنیم.
    پیشنهادهایی هم فرشته داد که خیلی برای من جالب بود.
    الان دوباره سرماخوردگیم عودت کرده دارو خوردم به غیر از داروهای همیشگی نتونستم دوباره بخونم. امیدوارم فردا بهتر بشم و کارهام رو خوب انجام بدم.

  5. ۶۰۰۰ قدم پرسه‌زنی
    ۸۰ دقیقه بدنسازی عضلات پایین‌تنه
    ۳۰ دقیقه خرید مایحتاج آخر هفته
    پیگیری مجوزها و فرآیندهای دریاف مجوز ۶۰ دقیقه یی‌ثمر
    ” اهمال‌کاری” هویتت را می‌دزد.
    پیگیری تیکت‌های هاستینگ
    بازطراحی صفحه نخست شایت فروشگاهی
    فعالیت کامنتی در لینکدین
    ساخت محتوای صوتی از کتاب عناصر هوش‌مصنوعی
    بررسی پیشنهاد همکاری فروش
    ( باشد که تاخیر اخیر بی‌تکزار باشد)

  6. روم نشد عکس استاد با سیبیل رو استوری کنم.

    • بعضی روزها هستند، مدام غر می‌زنی و کار مفیدی نمی‌کنی.
    • شاید حق با مامان است، گوشی حواسم را ربوده.
    • شاید بازهم حق با مامان است، گوشی از ساعات کتا‌ب‌خوانی‌ام کاسته.
    • شاید حق با باباست، پیِ حاشیه را زبادی می‌گیرم.
    • شاید حق با آن دختر توی شهر بازی بود. «اگر تنها باشی، تنها می‌مانی.»
    • نکند زیاد حرف می‌زنم؟
    • با دخترعمه‌ی کوچکم دست‌بند بافتیم. یکی هدیه داد به‌من. وقتی از بچه‌هاکادو می‌گیرم، حس می‌کنم آدم بدی نیستم.
    • توی راه بودیم. گرم و گرم و گرم بود‌.
    • دراین‌فکر بودم که اگر فرانسوی‌ای را ۵دقیقه در گرمای دره‌شهر رها کنیم چند ثانیه‌ی بعد می‌میرد؟
    • دم اتاقم روی کاشی‌ها خوابیدم.
    خداکند بابا نفهمد شربت سرماخوردگی می‌خورم تا خوابم بگیرد.
    • الان هم خوابم می‌آید. شاید هم خوابم. شب‌خوش.

    میاید بیاید. نمیاید نیاید.
    https://t.me/hermionediana

  7. ـ مهمان‌های ابدی داشته‌اید؟ بیایند و نروند؟ نخواهند بروند؟ و شما نمک‌گیر یک جعبه شیرینی، رو نداشته باشید دکشان کنید؟ گاهی خوابها اغراق شده ما را نشان می‌دهند. کدام مهمان در من ارزان آمده، گران مانده؟

    ـ امروز چند هفته پیش شروع شد. تا چند هفته دیگر هم هست. فستیوال فوتبال. پسرها هیجان دارند و خانواده حسرت‌هاشان را تو برد و باخت بچه‌ها زندگی می‌کنند. بیشتر بچه‌ها از استرس چیزی از گلوشان پایین نرفته. پندار هم. چند ساعت زودتر رسیدیم. کمی پاساژگردی و شربت زعفران آرامترش می‌کند. دل‌قرص از دیدن دوستش حین پاساژگردی. دارند گرم می‌کنند. دو، درجا، دو، درجا. شروع.

    ـ مادربزرگی با شوق:«الهی فدات بشم که اینقدر قشنگی» صدایی جوان:«اییشّّّالله…یعنی.. می‌گم آره، قشنگه». آفتابِ مستقیم پوستشان را می‌سابد. ما هم پوست می‌ندازیم. وقتی قلبت تو دروازه ایستاده، هر شوت روی دروازه اعصابت را نشانه می‌رود. از تیم حریف کسی برای تشویق نیست مگر مادری که او هم صدایش گم می‌شود میان تشویق‌های ما‌. طاقت نمی‌آوریم تیم حریف را تشویق می‌کنیم.

    ـ پری خانم مُرد. پیرزن ظریف طبقه‌ سوم. حالا دیگر نگاهش در را سوراخ نمی‌کند شاید یکی بیاید تنهاییش دو نفره شود. دیگر پیرحواسی تنظیمات تلوزیون هوشمندش را آشفته نمی‌کند. همان تلوزیونی که پسرش خریده بود تا دلتنگی‌های کهنه پری خانم را تازه کند. پری خانم! حالا خالهای ریز پیراهن سورمه‌ایت دلشان برای رقصیدن رو تن نحیفت تنگ نمی‌شود؟ هر جا هستی شاد باش، دلم برای خندیدنت تنگ می‌شود.

    ـ جزیره خارگ. جنوب. ایران. تو مراسم افتتاحیه که بوه‌ها سرود ای ایران می‌خواندند، هرم داغی تو گلوم ترک خورد. ما غریبانه تنهاییم.

    ـ تماشای ارین بروکویچ

    ـ آقای عبدی. اکبر آقای عبدی🖤

    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  8. دوم مرداد است؛ جمعه‌ای که سال‌هاست برای من تفاوتی با شنبه ندارد. ساعت شش‌ونیم صبح، طبق عادت، بیدار شدم؛ سلامی به آشپزخانه، داروهای همیشگی و صبحانه‌ای دونفره در سکوت.

    پناه همیشگی‌ام واژه‌ها بودند و شعرهایی که زیر لب زمزمه می‌شدند. ته‌چین ناهار را برای سلامتی پختم، اما باز هم غذای ناسالم برنده شد؛ شاید این روزهای پراضطراب، اشتها را هم بی‌قرارتر کرده است.
    در وبینار پرسشگری خانم علیزاده، یک کشف کوچک داشتم؛ فهمیدم بیش از پاسخ دادن، پرسیدن را دوست دارم. حالا هم منتظر رسیدن مسافر سوم هستم که برای دومین بار، گرمای یزد را تجربه کرده است.

  9. _امروز بیشتر وقتم صرف رمان «شوهر آهو خانم» شد و بالاخره بعد از چند روز تمامش کردم.

    _نگاهی به طاقچه انداختم تا کتابی را برگزینم.

    _رمان «خداحافظ گری کوپر» از «رومن گاری» را آغازیدم.

    _اشعاری از فروغ فرخزاد خواندم.
    من از نهایت شب حرف می‌زنم
    من از نهایت تاریکی
    و از نهایت شب حرف می‌زنم

    اگر به خانه‌ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
    و یک دریچه که از آن
    به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

    _ناهار خوردم و ظرف‌ها را شستم.

    _ساعت پنج داشتم با دقت وبینار نویسنده‌ساز را می‌شنیدم که دختر عموهایم به خانه‌مان آمدند و وبینار را بی سر و صدا ترک کردم. باید فایل صوتی‌اش را بشنوم.

    _شب شام املت درست کردم.

    _نگاهی به کانال دوستان انداختم.

  10. # گزارش نیک

    صبح امروز ادامه مستند *Car Masters* را دیدم.

    یکی از چیزهایی که دیدن یا داشتنشان برایم لذت‌بخش است، وسایل شخصی‌سازی‌شده هستند.

    مهم نیست یک خودکار باشد یا یک ماشین.

    شخصی‌سازی همان جایی است که هنر به ماده اضافه می‌شود.

    یک خودکار معمولی شاید روحی نداشته باشد؛ شاید حتی بی‌ارزش به نظر برسد.

    اما خودکاری با رنگ مورد علاقه‌تان، با اسمتان که روی آن حک شده، یا شاید با شعری که دوستش دارید، دیگر داستان دیگری دارد.

    دیشب فقط همین‌قدر نوشتم و خوابم برد.

    کاش می‌نوشتم: «امروز هم زنده ماندم.» و تمام.

    دیگر وقت نشد از بقیه روز و بیرون رفتنم برایتان تعریف کنم.

    از سال واژه‌ام تداوم و باشگاه رفتن و ورزش کردن بگویم.

    از وبینار و صحبت با ماهان ابوترابی برایتان بگویم.

    امروز جبران می‌کنم.

  11. _ سال‌واژه‌ام واقعیت است. این کلمه به من یادآوری می‌کند همیشه زندگی خوشایند و باب میل من پیش نخواهد رفت. اما قرار نیست همواره بر ضد من هم باشد. تمرین می‌کنم ساقه‌ی گندمی در علف‌زارهای اطراف «خرمدره» باشم نه تک درخت تنها و خشکیده ای در انتها دور دره‌ی «هلجرد»
    _ صبح که بیدار شدم حالم خوش بود. خستگی دیروز از تنم شسته‌شده و روز تازه‌ای را آغاز نمودم. صبحانه‌ای کاملی خوردم و از دل طبیعت زدم بیرون و به سمت خانه راندم. تا ظهر کار زیادی انجام ندادم؛ جز همان رانندگی و نوشیدن آب.
    _ حوالی ظهر تماسی که دریافت نمودم به خط فکری و کاریم نظم داد. حال می‌دانم قدم بعدی چیست. گرچه هنوز ترس‌هایی دارم اما بهتر از دیروزم.
    _ چند جمله نوشتم.
    _ ناهار خوردم.
    _به سر و وضع خانه رسیدم.
    _ پرسه‌ای لابه‌لای صفحات « دیدار با خورشید» زدم.
    _ دلم به حال شخصیت‌های رمان«آنا کارنینا » سوخت.
    _ یک فیلم حال خوب کن دیدم.
    _ به چند کار شخصی رسیدگی کردم.
    _ در زمان مناسب به بستر رفتم. اما نیمه‌های شب از گلو دردی عجیب و غریب از خواب برخاستم. خدا به خیر بگذراند.‌
    _ نمره‌ی روزم ۷

  12. از عهده‌ی امتحان تئوری و عملی درجه ۲ یوگا برآمدم
    در حین توضیح و تدریس در امتحان عملی، واژگان به سراغم آمدند، لحن محترمانه مانند خواهش میکنم و لطفن بر روی زانو میتقر بشوید را جایگزین لحن آمرانه کردم
    در کلاسهایم هم به این نکته توجه میکردم ولی گاهی منیتم در کلاس ها بالا میزد
    این عجیب است که اختیار ذهنم را به دست گرفته‌ام و به هر کسی مجوز ورود به دنیای درونم را نمیدهم
    این بیت در سرم غوطه‌ور است
    در زمین دیگران خانه مکن
    کار خود کن کار بیگانه نکن
    پیش از این، به دنبال جذب پرتوجو بودم و ملال‌مند که چرا این همه کم‌اند ولی دیگر اهمیتی ندارد چرا که فرد هم‌سو با من، مرا خاهد یافت
    یک ویدئوی یوگایی تولید و منتشر کردم
    پروژه دوره را هم تا دیر وقت نوشتم و آماده ارسال شد
    مترو کتابگاه من بوده در این روزها
    نویسنده‌ساز و آقای ابوترابی و شخصیت داستان
    به داستان‌نویسی به صورت جدی نیندیشیده‌بودم
    دفتر هفته هم ذوق‌آور لست برای نوشتن

  13. صبح که از خواب پاشدم هوا ابری و خنک بود. عشق خالص.
    داستان دیو پیر از پرل باک رو خوندم. لذت بردم.
    درس خوندم.
    کورس انیمیشن سازی رو تموم کردم. خیلی دقت میخواد باید وقت زیادی برای مسلط شدن بهش صرف کنم.
    عصری بارون بارید. رفتم زیر بارون و از خدای بارون خواستم کمک کنه این ادم بدجنس رو بتونیم با سر سلامتی از جریان زندیگیمون خارج کنیم. برا محکم کاری در گوش پرنده ای که بهش اب و دونه هم میدم گفتم تا به گوشش برسونه امیداورم ماموریتشو درست انجام بده.
    کتاب زبانو ورق زدم و چند تا لغت خوندم.
    اتاقمو مرتب کردم.

  14. نماز صبح را خواندم هوا تاریک بود خوابم گرفته بود خوابیدم خواب لذت بخشی بود گویی امروز متفاوت از روز های دیگر بود در خود انرژی زیادی احساس می کردم توانستم صفحات بسیاری را بدون کدام زحمتی به آسانی برگردان کنم که این هم برایم جالب بود درس هایم را هر کدام به خوبی چنان که باید خواندم.
    امروز و ظیفه‌ی‌ آشپزی بر عهده من و یکی از دوستانم بود رفتیم و گوجه و دیگر مسایل خریداری کردیم دوستم آشپز جدیده است می خواهمد که بیاموزد ومن هم سر آشپز! جایی که من سر آشپز باشم چه می شود بادمجان پزی در مرحله‌ی پایانی رسیده بود به آشپز نو کیسه گفتم: که آب نیدازی و خودم رفتم پایین کاری داشتم، آمدم که اجتهاد بازی در آورده و در بادمجان آب انداخته است نمی دانید که چه شده بود هر چه منتظر نشستیم آب این بادمجان خشک نمی شد بالآخره یک جوری دست کاریش کردیم و با خنده و متلک و تشبیهات محسوس به محسوس غذای امشب هم خورده شد خدا می داند که چه خوردیم.
    بعد از شب ها امشب بیرون رفتیم با دوستان و مردم خیابان را دیدیم پر از انرژی شدیم و دل مان را بر سر آمریکا و اسرائیل خنک کردیم و بر گشتیم عالی بود.

  15. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱.برای پرو کردن لباس‌هایم رفتم پیش خیاط که رفیقمم هست. حین دوخت و دوز، ناچار صحبتمان به غیبت کشید. حالا عذاب وجدان گرفتم که چرا غیبت زن‌داداش نازنینم را کردم. درست است که از خباثت لایزالش به ستوه آمدم، اما این دلیل نمی‌شود که ثواب‌های گران‌بهایم را دو دستی تقدیمش کنم. خدا را شکر دوستم عمه هَدوه را نمی‌شناخت. والا مجبور می‌شدم تعدادی از ثواب‌هایم را هم به حساب او منتقل کنم.
    ۲. سر صبح آنقدر به پتوس‌هایم آب پاشیدم تا زهوار دستهٔ آبپاش دَر رفت و از پاشیدن افتاد.
    ۳.فردا جلسه بازخورد است و من همچنان در حال نوشتن و عوض کردن صحنه های مختلف.
    ۴.اخطار داده شد که کت و دامن سبز و نخودی‌ام را دیگر نپوشم. منم که تازه لباس جدیدم را تحویل گرفته بودم، فقط گفتم باشه.
    ۵.خواندن، خواندن و باز هم خواندن. همه‌جا خواندن و همیشه خواندن.
    ۶.کانالم را دوست دارم. قشنگ است. انگار داخل مغزم را نگاه می‌کنم. به زودی لینکش را اینجا الصاق می‌کنم.
    ۷.راستی مرداد شده؟ چه زود گذشت. تولدم نزدیک است. برنامه بریزید و مرا غافلگیر کنید. خیلی دوست دارم. اگرم مرا غافلگیر نکردید، خودم خودم را غافلگیر می‌کنم.

  16. این دنیا جدید است. هوای گرم روی پوستم حسی را درمن زنده می‌کند که شاید اولین آغوش مادرم به من داده باشد. زیر سایه دستگاه بتن‌ریزی امروز امن‌ترین نقطه دنیا و عشق سرتا‌‌پا خاکی شدن در محیط کارگاه، آتشی‌ست که چند سالی‌ زیر خاکستر زنده مانده.
    با نگاهم تمام نقاطش را لمس می‌کنم تا برگردم و باز تغییراتی را در هر بخش به وجود بیاورم؛ نکند گوشه‌ای از ساختمان بی‌خوشحالی طراحی شده باشد.
    آزادنویسی کردم. ترس و امید و غم به زندگی وصلم‌‌ کرده‌اند و باید احساساتم را جایی خلق کنم. این روزها هرچه می‌نویسم، ذهنم تمام نمی‌شود. میان آزادنویسی می‌فهمم چقدر دلم برایت تنگ شده و ترس از دست دادنت، لذت شنیدن صدایت را از من گرفته. کاش خوب شوی. حتی کمی خوب‌تر از قبل.

  17. سال واژه: تداوم

    ـــ وبینار امروز با آقای ابوترابی برگزار شد. پنج مرحله برای شخصیت‌شناسی مطرح شد که می‌توانیم این مراحل را با شخصیت‌های مورد‌علاقهٔ خود در داستان‌ها تطابق دهیم.

    ـــ در آزاد‌نویسی به دو پرسش اساسی پاسخ دادم؛ «چیستی نور» و «فکر می‌کنی چقدر انسانی؟» طرح پرسش، آزاد‌نویسی و در پرتو آن آزاد‌اندیشی را سهل‌تر می‌سازد.

    ـــ از «حافظ» و «صائب» غزل‌هایی را خواندم.
    صائب در غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۰۲ چنین سروده:
    با کمال آشنایی، از جهان بیگانه‌ام
    داغ دارد معنی بیگانه من خلق را

    ـــ متنی از بطنِ ذهنی آشفته و جستجوگر ساختم و آن را در سریع‌ترین حالت نگاشتم. از سریع‌نویسی بیشتر از تفکر بیشتر از حد خوشم می‌آید. ایده‌ها را داغ و تازه از تنور در آمده در اختیارت قرار می‌دهد.

    ـــرونویسی و کلمه‌برداری را از اشعاری که خاندم، انجام دادم.

    ــ در ادامهٔ رمان پرتنش و پر داستان مارکز، به این پی بردم خطِ سرنوشت یک نسل گویا ارثی‌ست. یعنی اگر والدِ والد سعادتمند و خردمند باشد چاره‌ای هست برای نیک‌بختی. اما اگر همانان تیره‌بخت باشند چه. حالا از سوز و داغ عاشقی نتیجهٔ اورسولا می‌خوانم. که او را به سکوتی وحشتناک و غریب‌نواز فرا خوانده است.

    https://t.me/zahraballampour

  18. تا ظهر تو کتابفروشی‌ها گذشت. بازار کتاب از رمق افتاده. مثل هر بازار دیگری. به هر حال شکر که هنوز چند تایی کتابفروشی باز است. با میلاد و حسن رفتیم کافه‌ی بغل میلادینا. بعد لای کتاب‌های میلاد یکی از دفترهای شعر کاظم سادات اشکوری را جستم با امضای خود شاعر. یکی از شعرهای کتاب «هوای منتشر»:
    «سنگینیِ نگاهِ تو کافی‌ست
    تا سنگ را
    بدل به آب کند
    و آب را به خواب
    سنگینیِ نگاهِ تو کافی‌ست
    تا باد را
    نسیم کند
    مکث را شتاب
    سنگینیِ نگاه تو کافی‌ست
    تا حال و روزگارِ مرا هم کند خراب.»
    سپس رفتم نزد عباس آقا و دیوان فصیحی هروی را ابتیاع نومودم:
    «امشب از شعله‌ی آهم جگر غم می‌سوخت
    بر من و زندگی من دل ماتم می‌سوخت»
    سپس‌تر روانه‌ی کریمخان شدم برای برگزاری جلسه‌ی حضوری سمپوزیوم نویسندگی. هوا ابری بود و بین کلاس یک‌نمه باران هم زد. این بار حتا بیش از جلسه‌ی قبل به‌مان خوش گذشت. دیدن بچه‌ها از نزدیک دلمان را گرم می‌کند تا از جلسات آنلاین هم لذت بیشتری ببریم. هر جلسه‌ی سمپوزیوم نویسندگی سه خط اصلی دارد: ساختار داستان و سبک‌شناسی و واژه‌‌بازی. در این بین تمرین‌های کوچک آزادنویسی هم داریم و برخی بچه‌ها متن‌هایشان را با صدای بلند می‌خانند.
    وبینار امروز نویسنده‌ساز را هم ماهان ابوترابی برگزار کرد. بهم پیام داد که کیفور شده از حضور در جمع بچه‌ها. این ماهان دوست‌داشتنی.
    بعد جلسه کمی با مبینا ملائی قدم زدیم. دیدیم که طبق قرار چند سال پیشمان داریم در مسیر صحیح پیش می‌رویم و هنوز «هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک‌ است».
    بعد هم غزاله فائق را دیدم و حسابی گپ زدیم درباره‌ی کار و زندگی و قلم و کتاب. و بعد پرسه در کتابفروشی چشمه و دی و پیاده‌روی در خنکای پس از باران.
    شب با رمان «سوگنامه‌ی زندگان» از آرش آذرپناه گذشت. قصه‌ی معلمی سوگوار که… بقیه‌ش بماند برای بعد که کتاب را کامل خاندم.
    و باز هم دم باده علوی گرم که هوای همه‌ی کارها را دارد و مرسی که.
    راستی یک گروه تلگرامی ساخته‌ام برای همسفران وبینار نویسنده‌ساز. اگر این وبینارها را به طور مرتب دنبال می‌کنید، در این گروه هم عضو شوید:
    https://t.me/nevisandesaze

  19. سال واژه: پیشروی
    نمره‌ی روز: ۷
    ۱_ صبح با انرژی بیدار شدم و صبحانه‌ی دلپذیری خوردم.
    ۲_ به دوستم در مورد کتاب سفر به انتهای شب گفتم. اینکه چقدر از همان اوایل برایم جذاب آمد. کم پیش می‌آید کتابی از صفحه‌ی اول آدم را درگیر کند. می‌گویند این کتاب پوچ‌گرایی‌محض است. تا اینجا هر چه خواندم به نظرم حقیقی و ملموس آمد.
    ۳_ امروز سریال unbelievable را شروع کردم.
    ۴_ از دوستی قدیمی بعد مدت‌ها احوالی پرسیدم.
    ۵_ با اهل خانه چای نوشیدم و حرفیدم.
    ۶_نوکی به کتاب حیوان قصه‌گو زدم.

  20. گزارش نیک ۷۲
    سال‌‌واژه‌ام: فاصله

    — دیشب گزارش نیکم را که نوشتم خواستم درست و راستش کنم، خوابم برد. حالا روزِ روزش خواب به چشم‌هایم نمی‌آید یهو وقت ارسال، بیهوش شده‌‌ بودم.
    گزارشم در باره‌ی چه چیز بود نمی‌دانم. دوباره کم و زیاد می‌نویسمش.

    — «آوا در کاواک» بهمن فرسی را که باز کردم فکر نمی‌کردم همه‌اش را بخوانم.

    — ماهان ابوترابی در وبینار نویسنده‌ساز از «موش سرآشپز» گفت. اسم این فیلم را شنیده اما ندیده بودم.
    بعد از وبینار دیدم.
    فیلم را دیدم و این سوال‌ها برایم پیش آمد:
    والت دیزینی چقدر از هوش و‌ حافظه‌اش بهره برده؟ همت داشته یا سرمایه؟ چقدر تلاش کرده که به چنین جایگاهی برسد؟ موانعی هم بر سر راهش بوده؟ چرا هنوز، سلطان بی‌چون و چرای دنیای کارتون و انیمیشن است؟ چقدر کتاب خوانده و کلاس رفته تا خالق شخصیت‌هایی بشود که عمری باشند و همیشه در یادها بمانند؟

    — در این نیمه شب در دل تاریکی در اوج یگانگی و یکرنگی، دعایم جنگ تمام شدن است، که دست و پایش را از روی بدن‌مان بردارد و بس کند. بس بس بس.

    — ما امیدوارانیم.

  21. ●مستی‌آورِ روز:
    آخ. از اینجا تا آن طرف دنیا آخ.
    دیگر دارم شلوغش می کنم؟
    آخر تو که نمی دانی سمپوزیوم در من چه احساسی را زنده می کند.
    احساس دل‌نشینِ لوند دیوانه‌ای را.
    یکهو دیدی رگ گذاشتم برایش.

    ●ماندگارِ روز:
    مانده‌ام مُرید مکتب اسماعیل خویی بشوم یا فعلا دست نگه دارم:
    «برگرداندن یا زیر و زبر گرداندن»
    خوش‌تحلیل بود و مناسب برای خواندن زیرِ باران.

    ●بوسیدنی خنک روز:
    آب معدنی.
    وقتی نیمه رهایش کردم چیزی زیر لب گفت. شاید ناسزا. هشتگِ آب معدنی بد‌دهن.
    مَشاعرم کو؟

    کانال من:https://t.me/zeinaaaab_00

  22. ـ سال‌واژه‌ام: انتشار

    ـ در نویسنده‌ساز‌ امروز، حضور حاضر غائب بودم.‌ هیچ متوجه نشدم. توی مسیر بودم و از این تاکسی پیاده می‌شدم و می‌رفتم سراغ تاکسی بعدی. بین راه، رفتن به فروشگاه، برای خریدی که عهده‌دار شده بودم هم به کل دورم کرد از فضا.

    ـ به مادر گفته بودم صبح موقع رفتنش بیدارم کند. چشم که باز کردم، با هول‌وولا جاکن شدم و رفتم بیرون. در باز بود و اتاقش خالی از او.‌ اما بهتر شد. خداحافظی را دوست ندارم. دلتنگ‌تر می‌کند آدم را.
    منتظر سلام‌شان می‌مانم، به زودی.

    ـ کلی ظرف تلنبار شده بود. همه را شستم.

    ـ مورچه‌ها خانه را به تصرف درآوردند. نوشته بود فلفل‌سیاه و دارچین دور خانه و توی سولاخ‌سنبه‌ها بپاشید محو می‌شوند. مجبورم این کار را بکنم چون دیگر دارند باآزار می‌شوند.

    ـ فردا روز بهتری خواهد بود.

    *****
    چشمای قشنگ حلزونمون چشم خورده. شایدم چشماشو جا گذاشته پیش حلزون دیشبی.

  23. برای سال‌واژه‌ات،« کشف» چه گامی برداشتی؟
    مارال درباره‌ی گنج‌خانه‌اش نوشته‌بود. تقسیم‌بندی نوت‌ِ گوشی‌اش. آن را عادتِ قشنگی دیدم. گام برداشتن در این راستا برای یادداشت‌های شلخته‌ام، شاید کشفِ بزرگی باشد.
    فاطمه ذاکر هم از جریمه نوشته‌بود برای شکستن تداوم. جریمه‌ای که خودش، نوعی پاداش است. رونویسی کردن. این هم برایم یک کشف است. تصمیم گرفته‌ام جریمه‌ی تیک نخوردن هر کدام از کارهایم، یک صفحه رونویسی باشد برای روزِ بعدش.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    چهار. روزِ بدی نداشتم. آرام گذشت. چهارش اما. به‌خاطر تیک نخوردن کارهایم است و زیاد خابیدنم در عصر. شاید بشود به‌خاطر لذت فراوانم از کتاب خاندن و پاستا خوردن، تبدیلش کرد به پنج.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    من اگر از کسی دلخور بشوم، می‌گویم به او. دوست ندارم کش بدهم یا توی خفا غصه‌اش را بخورم. اما این دفعه مطرح نکرده‌بودم با دوستم. که ناراحتم از دستش. حتی می‌خاستم ترک کنم گروه‌ را. ولی یکی از دوستانم آمد. صحبت کردیم و رفع شد دلخوری. نباید قضاوت کنم، زودهنگام. نباید تصمیم بگیرم با هیجان و هول‌هولکی.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتابِ «آبی‌تر از گناه». پایان غافلگیرم کرد. رفته‌رفته بیشتر کشید مرا سمتِ خودش. تمامش کردم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه. روم‌سیاه.
    اما دوساعت رانندگی کردم. بعد از مدت‌ها.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    پاستا. پاستای عزیزم چقدر دلم تنگ شده‌بود برای خوردنت. احتمالن نامه‌ای بنویسم برایش. از بس که خوردنش کیف داد.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    هیچی. ولی خیلی عجیبه که هیچی.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    داشتن یک کافه کتاب.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچ‌کس. البته مامانم تماس گرفت که بپرسد به سلامت رسیده‌ایم خانه یا نه.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «نظم». کلمه‌ی قابل توجهی است این کلمه. اینکه چیزی سرجایش نباشد، حتی توی گوشی‌ام یا بی‌استفاده‌ترین کابینت، اعصابم را بهم می‌ریزد و عملکردم را کاهش می‌دهد.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    در حال تایپ کردن…

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خاطره‌ی اولین روزی که کانال زدم. فکر می‌کردم تا کجا می‌توانم ادامه‌اش بدهم. کی قرار است پاکش کنم. اصلن می‌توانم چیزی بنویسم یا به فراموشی می‌سپارمش روزی؟

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    نبودم توی وبینار. خاب ماندم.

    فیلم چی دیدی؟
    هیچ. هیچ. دریغا.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/greengirl0415

  24. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. در تلاشم که یکی از داستان کوتاهم رو به انیمیشن تبدیل کنم اما در اجرا کردن خیلی محدودیت دارم و حتی اگر اجرا هم بشن به سختی اجرا می‌شن حداقل با دانش فعلی‌ام اینگونه است.
    3. شرکت در وبینار نویسنده‌ساز که ماهان ترابی آن را برگزار کرد. در مورد انیمیشن شرک و موش سر‌آشپز و داستان‌نویسی جذاب بحث شد که واقعاً عالی بود.

  25. سال واژه: بقا
    نمره روز: ۸ از ۱۰
    یک صفحه پر و پیمون گزارش نیک نوشتم و درست اون لحظه ای که میخواستم ارسالش کنم دستم خورد و همش پرید 🥲

  26. سال‌واژه: تغییر

    ۱- صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.
    ۲- بعد از صبحانه، با شقایق فیلم دیدیم.

    ۳- مامان به خاطر حساسیتش، کشک بادمجان نخورد. من هم دست به کار شدم و برایش سیب‌زمینی سرخ‌کرده، غذای محبوبش، درست کردم.

    ۴- آزادنویسی کردم و تصاویر ذهنی‌ام را در قالب کلمات روی کاغذ آوردم.

    ۵- برای خورشت فسنجانِ مامان‌پز، به سوپرمارکت رفتم و رب انار خریدم.

    ۶- موقع رفتن به پارک، خودم را مهمان یک بستنی چوبی کردم و جگرم حال آمد.

    ۷- بعد از چرخیدن با مایلو، به سمت دوستانمان رفتیم و گپ‌وگفت‌مان شروع شد. از تربیت بچه‌ها و ناامن بودن جامعه گرفته تا اخبار جنگ و وضعیت اقتصادی، هیچ موضوعی از زیر دستمان در نرفت.

    ۸- نزدیک وقت برگشتن به خانه، روزگفتارم را ضبط کردم.

    ۹- بعد از برگشتن از پارک، نیم ساعتی مطالعه کردم.

    ۱۰- بعد از مطالعه، گزارش نیکم را در کانالم منتشر کردم.

  27. صبح رفتم مصاحبه. هر چی گفتن قبول کردم. هر چی پرسیدن جواب دادن. همه چی اوکی بود. رسیدم خونه دیدم نوشته «رد شده». اونقدری که رویابافی کردم تا برسم به خونه و ناگهان دیدم نوشته «رد شده» شوک بسیار عجیبی بود. انگار دروازه‌های بهشت باز بشه بخوای بری داخل بسته بشه.

  28. سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت

    بیایید تا به روزی که ساره سپری کرد نگاهی بندازیم.

    🔻او ساعت ۶:۱۰ صبح بیدار شد، فکر میکنم با حجم بزرگی از ناراحتی که ذهن و قلبش می‌فشرد بخاطر اتفاقی که دیشب در خانه‌یشان افتاده بود، با خودش تصمیم گرفت تا چهار صفحه «صفحات صبحگاهی» بنویسد و چون در سایت استادش خوانده بود که می‌تواند برای نوشته‌هایش مخاطب فرضی داشته باشد، پس او پدر مرحومش را برای غُر نویسی انتخاب کرد.
    فقط میخواست جریان صفحات صبحگاهی را برای خودش شروع کند.

    🔻 موبایلش را برداشت و داخل سایتها و اینستاگرام راجع به دوره های نان پزی جستجو کرد و توانست چند دوره‌ی دلخواهش را بلحاظ آموزش و قیمت مقایسه کند و دوتا را انتخاب کند.

    🔻امروز مجددا مرغ آلو پخت با اینکه همسرش از او خواسته بود برای نهار به رستوران بروند ولی او ترجیح میداد وقتی پر از احساس شادیست این اتفاق بیفتد، پس مهارش را پخت، نتیجه غذای بسیار لذت بخشی شد.

    🔻به سایت سرزد و چند گزارش نیک خواند و پاسخی هم برای استاد کلانتری ثبت کرد.
    چندین بار به سایت و کانال نویسندگی خلاق سر زد تا شاید روز و‌ساعت بازخورد مشخص شده باشد ولی خبری نبود.
    🔻با خواهر بزرگش تلفنی تماس گرفت و برای ثبت نام در دوره پخت کروسان از او پول قرض کرد و چیزی به همسرش نگفت. این موضوع مثل راز بین ما ماند. من هم فقط به شما گفتم پس لطفاً جایی درز نکند.🤫

    🔻کمی با جمنای راجع به تصمیمات هیجانیش صحبت کرد و تمام آموزشها و دوره های که شرکت کرده بود و کمی سبک شد ضمن اینکه جمنای کمی در تصمیم گیری به او کمک کرده بود.

    🔻راستی فراموش کردم که در پاراگراف مرغ آلو این را اضافه کنم که دوستش مهدیه با او تماس گرفت تا برنامه ای برای دورهمی آخر هفته بچینند ولی بی نتیجه ماند.

    🔻ساره عصر مشغول جابجایی آرد شیرینی پزی در ظروف شیشه‌ای شد و فکر کرد چقدر دوست دارد به عرپس خواهرش«که نامش شقایق» بود تماس بگیرد و از احوالش جویا شود.

    🔻ساعت تقریبا نزدیک به ۸ شب بود که هانیه « دوستی که در آمل یافته بود » با او تماس گرفت و خواست تا دور هم جمع شوند و بلاخره این اتفاق افتاد. همگی به خانه سعید و هانیه رفتیم با یک غذای فست فودی همه چیز را هَم آوردیم و صحبتی کردیم وغری زدیم و راجع به جنگ بحث ها شکل گرفت البته مسالمت آمیز ، بعد از شام کمی نشستیم ، صحبت کردیم و در ساعت۱۲ شب برگشتیم به خانه .
    و من در خواب و بیداری مجبور شدم گزارش نیک را برایتان بگویم.

  29. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۸.۵
    گزارش نیک:
    ۱. امروز با صدای جیغ جیغ کفش‌های خواهرزاده‌ام از خواب پاشدم.🐣🥹
    بردمش تا جوجه‌ها رو ببینه. جوجه در حال تماشای جوجه‌ها.😭🐣
    برگشتم توی اتاق و منتظر موندم تا بقیه صبحانه بخورن بعد من برم چون حوصله سوال‌پیچ شدن‌های اول صبح رو ندارم.
    امروز واقعا نیاز دارم پر‌انرژی باشم.🫠
    دوستم بهم گفت برو پیاده‌روی ولی من نرفتم چون حتی حوصله اینم نداشتم.
    ۲. صبحانه خوردم و بعدش ظرف‌های بی‌پایان رو شستم. نمی‌دونم چرا باید انقدر ظرف فقط برای صبحانه باشه چون ظرف‌های شام شسته بود.
    ۳. بعدش رفتم که دوباره یه مروری روی جلسات ۵ تا ۷ نویسندگی خلاق داشته باشم.
    و خب اینجا مجبور شدم خواهرم و دخترش رو از اتاق پرت کنم بیرون.
    ۴.بعدش وبینار رو شرکت کردم و خب وبینار امروز مثل هفته قبل توسط آقای(فامیلشون رو یادم رفت) برگزار شد. من که واقعا دوست داشتم. یکی از مسائلی که تو وبینار مطرح کرد درمورد این بود که یه نفر چه کاری انجام بده شما هرگز نمی‌بخشید؟ و این خیلی من رو به فکر فرو برد. بعد ایشون از اتک آن تایتان صحبت کردن و من ترغیب شدم که ببینمش.
    ۵. بعدش با یه ایل رفتیم پیاده‌روی. من و خواهرم، خواهرزاده‌ام، مامانم، خاله‌ام(همون خاله پایه‌ام) و دختر خاله‌ام و باقی بر و بچ 😂😂
    ۶. بعد پیاده‌روی اونا رفتن خونه مادربزرگ منم اومدم خونه کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم بعدش دفتر شعر یک پوست یک استخوان از بهمن فرسی رو براش خوندم و عالی بود مثل تمام کتاب‌هایی که استاد معرفی میکنن به قول استاد از اون کتاب‌هایی هست که یه عمر با آدم میمونه. مرسی استاد.✨️🤍
    ۷. یکم زبان کار کردم.
    در طول روز اون انرژی رو به دست آوردم و خوشحالم.
    روز خوبی بود.
    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  30. سال‌واژه‌ام: طلوع
    چیک چیک بارون و طلوع
    دیدید؟ امروز طلوعیدم.
    هوس فرانسه و تن‌تن و میلو
    یه کوچولو «فالگوش»
    نامه؟
    بی‌نامه.
    سحر بهم می‌گه لنامه.
    https://t.me/lenaamirii

  31. گزارش‌نیک ۱ مرداد
    -صفحات‌صبحگاهی را با خواندن بخش (روزانه‌گی) از کتاب حق نوشتن جولیا کامرون نوشتم.
    مطلب‌مهمش:نوشتن یعنی عملِ حرکت، تعهد به حرکت کردن.
    صداقت، مشاهده وتخیل سه ماده‌ی اولیه اصلی هستند.
    نوشتن روزانه هم اتاقی است که درآن زندگی می‌کنید وهم دروازه ای به دنیای بیرون.
    نوشتن، سیفون وراجی مدام چیزهای حواس پرت‌کن را می‌کشد وراهی به سوی شنیدن‌جریان‌های بزرگتر جاری در اعماق درونمان باز می‌کند.
    -ماه نیمروز شهریار مندنی پور را خواندم.
    – بیست صفحه از فیل درتاریکی قاسم هاشمی‌نژاد را خواندم.
    -درمراسم سالگرد فوت یکی از آشنایان شرکت کردم.
    -برای فاتحه خوانی به مزار عزیزان آسمانی رفتم.

  32. سال‌واژه‌: به‌خانی.
    حواسم هست به خوراک سال‌واژه‌ام: «رونویسی»

    از کتاب«حریق باد _ نصرت رحمانی» چند خطی رونویسی کردم. پیش‌تر این کار برایم شاق بود، هم‌ترازِ تکلیف‌های مدرسه‌ای. حالا می‌دانم که رونویسی، خوراکی مفید برای به‌خانی و به‌نویسی‌ست. یعنی هم آنچه را که می‌خانی با مکتوب کردن بهتر می‌فهمی، هم در نوشتن، ذائقه‌ات نسبت به چیدمان جمله‌ها بهتر می‌شود‌.

    کماکان«فلسفه‌ی ملال» می‌خانم. «ملال، احتمالن یک درمان قطعی دارد: نفی تمام عیار معنای شخصی.» شاید منظور لارس این باشد: تا زمانی که معنا را از درون می‌جوییم، ملال سایه‌به‌سایه‌مان می‌آید.

    تازگی‌ها اکسپلور‌گردی را به روزی نیم‌ساعت محدود کرده‌ام، که همان هم زیادی‌ست.

    امروز حال نیلا کمی بهتر است. مریض که باشد، درمانده‌تر می‌شوم، از مقاومتش به خوردن دارو و لجبازی‌های بی‌وقفه‌اش.
    این‌جور وقت‌ها دست‌تنهایی دست‌پاچه‌ام می‌کند.

  33. -امروز یکم مرداد، پنجشنبه‌ای که خیلی پنجشنبه بود.
    -آنقدر آب نوشیدم که الان مثل شتر کوهان دارم.
    برنامه‌ی کویر بچینیم؟
    -دیداری با عزیز دلی بسیار چسبنده.
    -ترکیب کافه، قهوه، کتاب بی‌نظیر است.
    -یک پیاده روی طولانی و دلچسب.
    -امروز باران بارید چرا؟ باید به فال نیک بگیرمش.
    -کتاب های باارزشی هدیه گرفتم. کتاب کاغذی برای همیشه عشق من هستند. طراحی جلدش، وزنش، بوی کاغذش، لمسش.
    -چند صفحه‌ای از «دفترچه‌ی خاطرات» محمد قائد خانده شد.
    -چند شعری هم از اسماعیل جان.
    -اگر گفت‌وگو را از آدمها بگیرند از آنها چه باقی می‌ماند؟
    -عاشق نقل قول ابتدای صفحه شدم. دیوانه از قفس پرید. ربطی نداشت، ذهن بیمار من است دیگر. من همانم که به تیمارستان می‌رود؟😅
    -لحظه‌های زیسته، مستقیم از حال به آینده می‌روند.

    همین دیگر
    امروز نیکی‌اش بیشتر برای خودم بود تا دیگران.
    بوس بوس
    اودافظظظ

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  34. گزارش نیک “1405/5/1” مرداد. روز پنج‌شنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “خسرو‌خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتز‌جرالد را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    داستان “ماه‌نیم‌روز” از شهریار مندنی‌پور خاندم.
    کلمه‌برداری هم انجام دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    چرخی در کانال‌های دوستان زدم.

    زمانی با آجی گفتگو کردم.

    https://t.me/speechoff

  35. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    رفتن به کتاب‌فروشی و گشتن میان شاخه‌ی اساطیر و به دست آوردن درختی از نام‌های تازه.
    سفارش «افسانه‌ی اسطوره»
    خاندن بخشی از «درآمدی بر اسطوره‌شناسی»
    گوش دادن به ادامه‌ی صوت جلسه‌ی نخست کتابنقد اول

  36. سال‌واژه‌ام: نظم

    درس خوندم. بین پارت‌ها چندتا پنج دقیقه آزادنویسی کردم.

    اشکال‌های ریاضی‌اش رو رفع کردم و با هم زیست خوندیم. بیچاره خوشحال بود که از شر حفظ کردن نجاتش دادم. خودمم حس خوبی دارم که مفید بودم.

    از کتاب این راهش نیست خوندم. رویکردی سریع و کوتاه به کار ببرید که در صورت شکست بهای کمتری بپردازید.

    بیشتر اینستا گشتم. ازونجایی که نشونه‌های قطع شدن نت رو دارم می‌بینم.

    وبینار نویسنده‌ساز رو بودم که خوشحالم از انیمه‌ها گفته شد. و درباره‌ی شخصیت‌ها و پیرنگ.

    آهنگ راک خفنی یافتم.

    یاد دوستی قدیمی رو زنده کردم. با فرستادن پستی از فیلم Decsendants که فیلم مشترک‌مون بود. این فیلم درباره‌ی بچه‌های شخصیت‌های دیزنیه. جالبش اینه که بچه‌های شخصیت‌های بد اینجا لزوما بد نیستن و بهشون شانسی برا خوب بودن داده می‌شه.

    یه قسمت از فصل دوم انیمه‌ی Made in Abyss دیدم.

    امتیاز امروز: ۷

  37. روز پرباری نبود. تنها بخش‌های باردار روز این‌ها بود:
    در نبود مادر شامی پختم و سالادی درست کردم. خداروشکر بقیه کارها را بقیه کردند.
    سری به دوره کمپ ایده‌پزی ششم زدم. برای پختن ایده‌ها باید یک به یک سراغشان بروم. نیمی از جلسه اول را گوش دادم تا اینجای کار.
    کمی به این فکر کردم که چرا استاد دوره جدیدی برایمان نمی‌گذارد. چیزی مربوط به ایده، جستار، مقاله، رسانه و دوره‌ای اینجوری.
    یک‌کورس شش ساعته را هم روی یوتیوب باز نگه داشته بودم برای زمانی که حوصله‌ام کشید در دسترس باشد، منتها هیچ زمانی حوصله‌ام مرا نکشید. اشکالی ندارد، شاید فردا.
    تا فردا فعلا خداحاااافظظظظ.

  38. برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟
    می‌خواستم در راستای سال واژه‌ام، در دوره‌ای با نام داستان آموزشی شرکت کنم که سریع پر شد و از غافله عقب ماندم.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    دیروز در کتابفروشی قصد خرید هیچ کتابی را نداشتم. البته این جمله‌ای است که همیشه به خودم می‌گویم و اغلب هم زیرش می‌زنم. این‌بار با دیدن دو کتاب قیمت قدیم که از قبل در لیستم بودند تردید را کنار گذاشتم و هردویشان را خریدم. یکی ظلم، جهل و برزخیان زمین از محمد قائد و دیگری در حیاط خلوت نویسندگان.
    امروز چند صفحه‌ای از کتاب اول را خواندم و این جمله نظرم را جلب کرد:
    «فرهنگها و تمدنها برای گفتگوی موثر در میان خود، باید از عهده گفتگو در درون خود نیز برآیند.»
    و فهمیدم چقدر کم درباره‌ی فرهنگ می‌دانم، چقدر کم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    بله و مثل همیشه از کوچه‌ی گلستان رد شدم که نسبت به باقی کوچه‌ها گلستان‌تر است.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نودل پخته. غذای فوری و خوشمزه.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    ناسپاسی برخی آدم‌ها که از قضا دوستشان هم داری. اینکه لطف بیش از حد می‌شود وظیفه.

    امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تغییر. این روزها خیلی حرف‌ها دارم برای گفتن (برای خودم نه دیگری) اما انگار جملاتم را پیدا نمی‌کنم و سرگردان در کوچه پس کوچه‌های ذهنم دنبال نشانه‌ای می‌گردم.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    راستش یادم نمی‌آید اما الان یک خاطره‌ی عمدی به ذهنم آمد. در دوران نوجوانی یکی از هم‌کلاسی‌ها، یک مجموعه‌ی هشت جلدی از کتاب‌های آر. ال. استاینِ خودش را به اکیپ چهار نفره‌ی ما هدیه داد. هر کدام دو کتاب برداشتیم و بعد از خواندن با هم جابه‌جا می‌کردیم. خاطره‌ی کتابی شیرینی بود.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    متاسفانه شرکت نکردم و بتوانم صوتی آن را گوش می‌دهم.

    فیلم چی دیدی؟
    هیچی. فیلم ندیدم. اما یک ویدیو در یوتیوب نگاه کردم درباره‌ی تاریخ و فرهنگ گرجستان؛ کشور همسایه که خیلی درباره‌ش کم می‌دانستم. برایم جالب بود با اینکه در طول تاریخ، به طور کامل جزی از ایران نبوده است اما نقطه مشترک‌هایی در تاریخ و فرهنگش با ما دارد.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/baharehsaeedim

  39. امروز من همان نفر برگزیدهٔ تیمارستانی هستم.
    ۱. خروس‌خوان رفتیم مدرسه. قرار بود نان بگیرم. پیرو غرهای دیروز ،جریمه شده بودم بابت کند تصحیح کردن اوراق. جریمه نبود، حال خوب بود که نان خوب بگیری. همسرم لطف کرد و همراهی کرد. شش و ربع در مدرسه بودم. منِ سنگک به دست و سرایدار که خانه‌اش آن‌جاست. نشستم و سه صفحه یادداشت صبحگاهی نوشتم و بعد هم چند شعر از شیمبورسکا خواندم.
    آزمون برگزار شد. در حوزهٔ ما، بچه‌های مدرسهٔ پارسالی‌ام بودند که با دیدنشان خیلی خوشحال شدم و آن‌ها هم کلی ذوق کردند و خندان می‌آمدند پیشم. یکی‌شان از نوشتن می‌گفت. عاشق نوشتن بود و هست. می‌گفت خودکار که به دست می‌گیرم، دیگر اختیار از کف می‌دهم و ذهنم پر می‌شود از نوشتن و می‌نویسم و می‌نویسم. ذوق کردم و در دو ساعت مراقب بودن، به این ذوق و خیلی چیزهای دیگر اندیشیدم.
    ۲. آن‌قدر بی‌حال بودم که در سکوت در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم و فقط شنیدم.
    ۳. برگه تصحیح کردم.
    ۴. کمی از نامه‌های پروست به همسایه‌اش خواندم. شروع نامه‌ها دربارهٔ سروصدا بود که پروست روی آن‌ها حساس بود و به بانوی همسایه می‌سپرد که در بالای اتاق خواب او، صدای کف زمین را درنیاورد و وقت استراحتش سکوت را رعایت کند.
    من هم روی سروصدا حساسم اما حیف که نمی‌توانم یک سطرمثل «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» بنویسم و فقط در جست‌وجوی زمان از دست رفته هستم. تنها مزیت من بر پروست هم که همان زنده بودن است، چندان مزیت محسوب نمی‌شود. او هم در زمان خودش زنده بود.
    ۵. یادداشت کانال را هم نوشتم.

  40. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. نیم‌ ساعتی نوشتم.
    ۲. ناهار پختم و سالاد درست کردم.
    ۳. کتاب فانتزی خوندم.
    ۴. با دو تا از دوستام تلفنی حرف زدم.
    ۵. خیاطی کردم.
    ۶. کل کانال شعر سارا چگنی رو خوندم.
    ۷. میوه شستم.
    ۷. لیست خرید نوشتم برای خانواده.
    ۸. بازم نوشتم.

    https://t.me/havirism

  41. تصور کنید حافظه‌تان خاموش شده، طوریکه دیگر فرزندان و نوه‌هایتان را نمی‌شناسید. هر روز مردی در آسایشگاه شما را دعوت به خواندن داستانی عاشقانه می‌کند، داستانی که گاهی برای پنج دقیقه یا کمتر شما را به خودتان بازمی‌گرداند. در «دفترچه‌ خاطرات» عشق راه خودش را باز می‌کند. گمان می‌کنم عشق پرنده‌ایست که می‌گردد و روی هر شانه‌ای خواست می‌نشیند.

    ـ نوشتن، دوباره نوشتن، از نو نوشتن.

    بازارگردی. روزهای داغ تابستان و پنج شنبه بازار برایم شبیه گذدش در بازار مکاره‌ست. گاهی هم یاد کولی‌هایی می‌افتم که در صدسال تنهایی با موسیقی و چیزهای شگفت‌انگیز بیشتر شبیه جادو بودند. مردی با تنبکش ،همراه موسیقی که از باند پخش می‌شد، می‌نواخت.

    بعد از چند ماه بازگشتن به نقاشی. هر چند نازی تلاش کرد این طفل گریزپای را به قانون و قاعده بازگرداند کمتر موفق شد. نهایت خودش همراه شد

  42. گزارش نیک فرح ۷۲
    یادم رفت بگم در مسیر خرید بعداز مدت‌ها، در وبینار نویسنده ساز فرح شرکت کرد. (عجب اعتیادی)
    از استاد ماهان عزیز تشکر میکنم . خاطرات خودی از دوره غصه ریزه ازشون دارم . و هنوز یا کلمات روز تخیلی را به کار می‌گیرم و داستانکی ریزه‌میزه می نویسم.

  43. گزارش نیک امروز ۱۴۰۵/۰۵/۰۱
    صبح‌، سری به استاد خیاطی‌ام زدم‌. اطلاعاتم به‌روز‌رسانی احتیاج داشت‌. دیدار پربار و آموزنده‌ای بود‌.
    موقع بازگشت عطر خوشبویی خریدم و به خودم هدیه دادم‌. امتحان کنید برای تمدد اعصاب معجزه می‌کند‌.
    اوایل شب‌، ادامه‌ی داستانک فیل‌، از برتولت برشت را خواندم‌. لحظاتی روی این جمله‌ فکر کردم‌‌، «‌باید حماقت را ریشه‌کن کرد‌، چون هرچیزی را هم که با آن روبه‌رو شود احمق می‌کند‌.» اما بعضی حماقت‌ها را نمی‌شود ریشه‌کن کرد‌. وقت‌هایی هست که اگر احمق نباشی نمی‌توانی به زندگی ادامه دهی‌. به‌نظرم دو گروه احمق داریم‌‌، گروه‌اول‌ احمق‌هایی که بدرستی احمق هستند‌. گروه دوم احمق‌هایی که خودشان را به حماقت می‌زنند‌. گروه‌اول در دنیای ابلهانه‌ی خویش به‌راحتی زندگی می‌کنند‌. اما گروه‌ دوم‌، شمع‌هایی هستند که می‌سوزند و دم نمی‌زنند‌.

  44. گزارش نیک امروز من: یخ، فرانکنشتاین، جاودانگی و روایت خودم

    صبح همزمان که به طور آنلاین به عنوان مشاور سلامت به 4030 وصل شده بودم، در خدمت مادرجان هم بودم. خرید کرد و حواسم نبود که بانک‌ها پنج‌شنبه‌ها تعطیل‌اند، بدون انجام کار بانکی برگشتیم خانه.

    آزادپرسی کردم و رودِ راوی خواندم.

    عصر ادامه‌ی فرانکنشتاین را دیدم. اسم فیلمش را از ریحانه شنیده بودم. ریحانه البته نظرش متوسط بود. آنچه که تشویقم کرد که ببینمش این بود که در جستار یخِ ربه‌کا سولنیت در همین حوالیِ دور دست آمده بود.

    مردی دنبال خلق موجودی است که جاودانه باشد. موجودی که می‌آفریند همه‌ی حس‌های انسانی را از جمله تنهایی، رنج، خشم و عشق را می‌فهمد، اما مرگی نیست که از این تنهایی رها شود.

    درکارگاه نوشتاردرمانی دوست عزیزم فاطمه ابراهیمی ثبت نام کردم. این هفته بررسی شواهد را از الهه علیزاده آموختم، مطمئنم که از فاطمه جان هم خواهم آموخت. درست است که مربی روان‌پرستاری‌ام ولی دلیل نمی‌شود نخواهم شاگردی کنم و یاد نگیرم. عاشق یادگیری مادام‌العمرم.

    بعد از دیدن فیلم رفتم جلسه سوپرویژنی استاد جان دانشگاه‌مان. استاد تشریف نداشتند و تسهیل‌گر گروه درمانگر خودم بود. نطقم باز شده بود. از گفتگوها بسیار آموختم به ویژه درباره‌ی یافتن معنا که بسته به فرد هست و نمی‌شود نسخه‌ی واحد پیچید.

    به نسخه‌ی الکترونیکی کتاب فرانکنشاین سر زدم. از کتاب جمله‌هایی که کلمه در آنها به کار رفته: «من علم خواندن کلمه‌ها را یاد گرفتم و این کار عرصه‌ی وسیع و شگفت‌انگیز و شادی را در برابر چشمانم آشکار کرد.

    این کلمه‌ها باعث شد من متوجه خودم بشوم.» کتابش را هم خواهم خواند به شرط طولِ عمر.

    اما در آخر روایت من: روزی داشتم عروسکی می‌ساختم، یا می‌بافتم. به این فکر می‌کردم که من که نه علیم و حکیمم به عنوان جوجه عروسک‌ساز هر جور دلم بخواهد با این عروسک رفتار می‌کنم. پس چرا خودم را به خدای علیم و حکیم نسپارم و مشکل جسمی‌ام را نپذیرم؟ خدا را سپاسگزارم که به معاد اعتقاد دارم و مرگ را پایان نمی‌دانم. فقط تغییر و انتقال است. پس هر وقت دلم برای پدرم و رفتگانم تنگ می‌شود نماز والدین و دعا راهگشا می‌شود.

    این بخش آخر گاه‌شمار امروزم است.

    وبلاگ‌های دوستانی که اسم‌شان آمد:
    https://t.me/shahinkalantari
    https://t.me/sarzabaan
    https://t.me/fatemehebrahimi_ir
    اینم کشور* خودم:
    https://t.me/bidemajnoon9

    *اصطلاحی که در کافته‌گری الهه جان علیزاده خواندم.

  45. لیست چه‌کرده‌ها:
    ۱ـ پیاده روی بعد از بیدار شدن با «چهارسر ران» هایی گرفته و به شدت دردناک. هر گام مساوی بود با درد. گرفتگی عضلات خیلی عجیب است. انگار از اول متوجه‌ آن قسمت از بدنت می‌شوی.
    ۲ـ خوردن صبحانه‌‌ای کمابیش پینترستی. موز هارا قاچ‌ کردم و روی نون کره‌ی بادام زمینی‌مالم چیدم و خوردم.
    ۳ـ تماشای قسمت جدید بامداد خمار. بامداد خمار به ملالم می‌آورد و چیزی که آدم را به ملال می‍‌اورد، در نهایت خلاقیت را صدا می‌زند. پس چرا که نه؟
    ۴ـ رساندن مامان به اتوبوس. و قبلش تمرین فرانسه.
    ۵ـ میزبانِ دو آشنا شدن و در عین حال کمی نوشتن. خوشم می‌آید که مهمان خودش را خاکی بگیرد و معذبت نکند و معذب هم نباشد.
    ۶ـ دیدار با سالن قدیمی و بچه های قدیمی تیم بدمینتون شهر کوچکم. چند بازی‌ نفس‌گیر لذت‌بخش.
    ۷ـ گشتن در استوک فروشی، خرید چند تکه لباس مورد پسند.
    ۸ـ گفتگوهای خودمانیِ خانوادگیِ خنده‌دار با همراهی شام عزیز.
    گاهی بی‌هوا باید به خود حال داد.
    یا بهتر است بگویم،
    گاهی بی‌هوا خوب است به خودت حال بدهی.

  46. گزارش نیک ۷۲ فرح
    ✍️او امروز سرحال بیدار شد. سریع خواب و رویاشو ثبت کرد. سالها بود که خواب اقاجونشو ندیده بود.
    ✍️ صبحانه بدون نون آرد گندم خورد. فقط با نان برنجی😳
    ✍️ کتاب “تئوری‌ی شعر” را از اسماعیل نوری اعلا خواند. البته اول آن دوفصل که استاد شاهین گفته بود را خواند. و بعد از اول کتاب خواندن را شروع کرد. فواصل خواندن کتاب کدو سرخ کرد. گوشت تف داد. برنج کته کرد و آخر سر یک ته‌چین کدو با گوشت تف داده با رب و پیاز داغ و برنج کته شده و ته دیگ پیاز حلقه حلقه ، پخت که بوی پیاز ته دیگ مثل پیاز داغ کل خونه را معطر کرد .
    البته با طعم تلاش برای یافتن تعریف شعر از کتاب “تئوریِ‌ای شعر “
    ✍️بعد از ظهر با دخترش برای خرید از غرب به شرق و پاسداران و مراکز خریدش رفت.
    در شرق تهران فروشگاه‌های روسری فروشی زیاد هست. اما در غرب روسری فروشی‌های کاربری‌شان عوض شده. فرح و دخترش هنوز معتقد به پوشش زن در جامعه هستند. البته آنها هم در گذر زمان خصوصن از بعد از سال ۸۸ دچار دگردیسی عجیبی شدند که خودشان هم باور نمیکنند که چقدر این چند ساله عوض شده‌اند.
    ✍️فرح شب خسته مرده به خونه رسید. اول کمی به شکمش رسید. و بعد نماز و سپس روزانه نویسی. و البته گزارش نیک ۷۲ را هم از خلاصه روزانه نویسی‌اش مرتب کرد
    چقدر حلزون امشب مثل فرح خسته و له و لورده به کف اتاق چسبیده .

  47. #استراحت
    #سال‌واژه : صبر
    دو روز است که «گزارش نیک» را منتشر نکرده‌ام.
    دیشب دیر خوابیدم، اما امروز تا ساعت ده و چهل دقیقه خواب بودم. اهل خانه می‌دانستند کسالت دارم. صبحانه‌شان را خودشان خورده بودند و من، برای اولین بار بعد از سال‌ها، توانستم نزدیک هفت ساعت بی‌وقفه بخوابم.
    بعد از بیدار شدن، راهی آزمایشگاه شدم. شاید جواب آزمایش‌ها بالاخره نشان بدهد این ناخوشی از کجا آمده است. وقتی برگشتم، دیگر توانی برایم نمانده بود. برنج را دم گذاشتم، چند کتلت از فریزر بیرون آوردم و برای اولین بار، ناهار خانه شد پلو و کتلت. برخلاف تصورم، همین غذای ساده با استقبال مهدی و بچه‌ها روبه‌رو شد؛ انگار گاهی سادگی، بیش از هر چیز دیگری می‌چسبد.
    بعدازظهر باید جایی می‌رفتم. وسایلم را جمع کردم و از خانه بیرون زدم. حالا که این چند خط را می‌نویسم، انگار حالم کمی بهتر شده است.
    استراحت همیشه حلقهٔ گمشدهٔ زندگی من بوده است. نه اینکه نخواسته باشم استراحت کنم؛ زندگی فرصت چندانی برایش نگذاشته است. همیشه کاری بوده که باید انجام می‌شده، کودکی که به من نیاز داشته، ضرب‌الاجلی که باید می‌رسیده، غذایی که باید پخته می‌شده یا فکری که تا نیمه‌های شب رهایم نکرده است. آن‌قدر دویده‌ام که ایستادن برایم شبیه تنبلی شده، نه یک نیاز طبیعی.
    خستگی، بر خلاف درد، فریاد نمی‌زند. آرام می‌آید. ابتدا فقط کمی سنگین‌تر از همیشه از جا بلند می‌شوی. بعد حوصله‌ات زودتر تمام می‌شود. تمرکزت کمتر می‌شود. کلمات دیرتر پیدایت می‌کنند. لبخند زدنت سخت‌تر می‌شود. و یک روز، بی‌آنکه متوجه شده باشی، فراموش می‌کنی آدم‌ها قرار است گاهی سرحال از خواب بیدار شوند.
    شاید خطرناک‌ترین بخش خستگی همین باشد؛ اینکه به آن عادت می‌کنیم. آن‌قدر با آن زندگی می‌کنیم که دیگر مرزی میان «حال طبیعی» و «فرسودگی» نمی‌ماند. فکر می‌کنیم همین که از پس کارهای روزمره برمی‌آییم، یعنی خوبیم. در حالی که فقط داریم دوام می‌آوریم.
    امروز، بعد از این چند ساعت خواب، برای لحظه‌ای کوتاه یادم افتاد که بدن هم حق دارد استراحت کند؛ که خواب فقط خاموش شدن چشم‌ها نیست، فرصتی است برای ترمیم چیزهایی که در طول روز، بی‌صدا ترک برمی‌دارند. شاید به همین دلیل است که هنوز هم آخرین باری را که با بدنی سبک، ذهنی آرام و قلبی بی‌دغدغه از خواب بیدار شدم، به خاطر نمی‌آورم.
    شاید باید یاد بگیرم استراحت، پاداشِ تمام شدن کارها نیست. استراحت، یکی از همان کارهای ضروری زندگی است؛ همان‌قدر ضروری که نفس کشیدن، دوست داشتن و ادامه دادن.
    #۱مرداد۰۵
    #سوگندستاره
    #روزانه‌ها
    https://t.me/SougandSetareh

  48. ۱۴۰۵/۰۵/۰۱
    گزارش نیک۷۲ 🐌
    سال واژه: بیداری
    نمره روز: ده از ده
    واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
    گزارش آموخته ها: هر چیزی که در ناخودآگاه ثبت شود در دنیای بیرون تجسم می یاید. (کتاب معجزه گر خاموش)
    ۱- صبح ساعت ۶:۱۵ دقیقه بیدار شدم. بیست دقیقه تمرین مدیتیشن انجام دادم.
    ۲- تمرین ریکی دادن به تمام بدن را انجام دادم.
    ۳- کمی کتاب معجزه گر خاموشی را مطالعه کردم.
    ۴- آرزوهای جدیدِ خودم و دوستانم را به جعبه ی آرزوهایم اضافه کردم.
    ۵-وبینار ساعت ۱۷:۰۰ نویسنده ساز 🐌 ❤️را شرکت کردم. نام استاد عزیز امروز را فراموش کردم نمی دانم از کمردرد بود یا از نگرانی برای خواهرم که ناخوش بود. اما از نکات استاد در خصوص پیرنگ یادداشت برداری کردم.👌 خیلی مفید بود.
    ۶- با دوستان قدیمی در چت خوش بش کردم.
    ۷- دسته گل رز سفید و سفید را آب پاشی کردم و آب گلدان را عوض کردم.
    ۸- کمردرد امانم را بریده است. درد و سوزش با هم است.
    فعلا، ❤️❤️❤️

    1. سلام خانم کاشانی عزیز
      ممنون از پیام هایتان در گزارش 70. پیام هایتان را خاندم ولی چون فکر کردم شاید به گزارش های قبلی برنگردید، در گزارش 71 پیام گذاشتم.
      من فوق لیسانس زیست شناسی هستم. ولی در حال حاضر ، بازرس محیط زیست هستم. بیشتر در زمینه خاک و پسماند کار کردم و می کنم.
      از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.

  49. امروز مثل اوشین خونه آقاجون کار کردم.برای عیادت میومدن، هعی پذیرایی کن، بشور ،ببر،بیار.تهش دیگه داشتم به قهقرا میرفتم.
    عصرش دست مامانمو گرفتم بردمش خرید،براش لباس خریدم،اینبار خودم انتخاب کردم تا بلکه دست برداره از اون رنگ های تیره ی حال بدکن.
    بعد که مامان لباس نو تن کرد و کلی سربه سرش گذاشتم که خانم شماره بدم و این حرفا یه نمه روحیه خودمم عوض شد.کلا من از رنگ تیره بیزارم،لباسام همش رنگ و ووارنگه با رنگ موهامم که تا جایی که ذوقم میکشید ور میرفتم.یه سری آبی یه سری بنفش،قرمز،نقره ای،صورتی،هووووو نگم براتون خلاصه.
    امروز عصر بعد مدت ها ذوقم گل انداخت دامن سبز گلگلیمو پوشیدم،لاک سبز زدم بعد مدت دلم خواست یه نمه حس کنم دخترم🙂الانم اولای شبه دارم اینا رو می‌نویسم بغض کردم.خواستم بگم دلم برای خودم تنگ شده بود.کاش ذوقم انقدر کور نمیشد و اینکه چی شد که انقدر کور شد نمیدونم شاید هم می‌دونم و کاری از دستم بر نمیاد.

  50. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    امروز باز هم رفتم سراغ دیدن موزیک‌ویدیوهای پسرهایم. تکراری ندیدم ها. ادامه‌اش را دیدم. و باز هم بیشترش برای هفت سال پیش بود. باورم نمی‌شود هفت سال گذشته از وقتی که دیگر هفت نفره نیستند. نگاه می‌کردم و خاطرات برایم زنده می‌شد.

    چقدر موزیک ویدیوهایشان داستان داشتند. هر کدام یک داستان جدا. یک دنیای جدا. ویدیوهایی که به هم وصل بود. گاهی دو تا. گاهی سه تا. گاهی چهارتا. از کی دیگر این وصل بودن تمام شد؟ از وقتی شش نفره شدند یا بعدترترش؟

    سال نودوشش بود. خردادش که شاین فوراور آمد. با بچه‌ها می‌نشستیم و تا صبح برای خودمان تحلیل می‌کردیم. باز فردا می‌شد و تحلیلی دیگر. هر بار که ام‌وی جدیدی می‌آمد منتظر بودیم که تئوری‌اش هم بیاید. همیشه برایم سوال بود چرا خودشان نمیامدند داستان را برایمان بگویند؟ اما اگر می‌گفتند این همه داستان‌ها و تئوری‌های مختلف شکل می‌گرفت؟ همین شاین فوراور چه داستان‌هایی که نیامد برایش. هر کدام را هم که می‌خاندی می‌دیدی عه راست می‌گوید ها. اینوری هم می‌شود.

    غرق بودم توی ام‌وی‌ها و آهنگ و داستان‌هایش. چقدر کوچولو بودم و کوچولو بودند وقتی شناختمشان. همان سالی که نگار دنیا آمد. مونستا هم سن نگارند برای من. یک ماه و پنج روز بزرگ‌تر. ده سال شد. چه عجیب. چه غریب چه باور نکردنی. چه چیزهایی که از سر نگذراندند و نگذراندیم.

    افتادم به جان گاز. دو ساعت داشتم گاز را می‌سابیدم. همراهش پادکست هری پاتر را گوش می‌دادم. زبان اصلش را. چیزهایی می‌فهمیدم به زور و چیزهایی نه. بیشتر داشتم با فیلم تطبیقش می‌دادم و برای همین می‌فهمیدم چه می‌گوید.

    بیشتر امروز را داشتم صحبت می‌کردم با فرشته. از خاطرات گفتیم و از باید‌ها و نبایدها.

    نقاشی‌ام را نگاه کردم خاستم ادامه‌اش بدهم که دیدم نه نمی‌توانم. خاموش کردم و گذاشتمش کنار. برای امروز همین نگاه کردن فقط.

    «در حال و هوای و جوانی» را خاندم. شاهرخ مسکوب.

    «وصال در وادی هفتم» را خاندم. عباس نعلبندیان. یک سومش را. آمدم چند صفحه‌ای بخانم فقط اما خاندم و خاندم و خاندم تا رسید به سی و به صفحه‌ی صد. اینقدر از دل و روده و خون و دست و پای قطعیده نوشته بود که یادم به چند یادداشتی که قبلن نوشته بودم افتاد. چقدر دوست دارم آن‌طور نوشتن را. از خون و خونریزی و این جور چیزها را. ولی دیدنش نه نمی‌توانم ببینم. فقط از نوشتنش خوشم می‌آید اما نمی‌نویسم جز یکی دوباری دیگر ننوشته‌ام. دلم می‌خاهد بروم و بنویسم.

    خاب‌گونه بود و عجیب «وصال در وادی هفتم» اما دلت می‌خاست هی بخا‌نی‌اش. نمی‌فهمیدی و می‌فهمیدی و می‌فهمیدی و نمی‌فهمیدی. انگار خاب می‌دیدی تو هم. انگار تو هم توی خاب بودی همراه با راوی. تو هم همراه راوی قدم می‌زدی توی کوچه‌ها از میان دست و پاهای له شده. واای چه وحشتناک. نع پشیمان شدم. اصلن هم دلم نوشتنش را نمی‌خاهد.

    https://t.me/yaddashtneda

  51. گزارش نیک

    مثل همیشه با پنج دقیقه تاخیر به محل کار رسیدم. بیست دقیقه آزادانه نوشتم. کمی نامه‌نگاری اداری و بعد اتاقم را گردگیری کردم. نیم ساعت بعد از گردگیری دوباره آثاری از خاک دیدم. خاک اینجا تمامی ندارد و می‌گویند خاکش تنبان‌گیر است. نزدیک ظهر صدای تق‌وتوق بلندی شنیدم. از طبقه‌ی دوم ‌تخته پرتاب میشد به پشت اتاق من. به پرت شدن ماسک و شیلد و پلاستیک عادت داشتم اما تخته جدید بود دیگر. آنقدر پرت شد که طفلی شاخه‌ی درختچه‌های پشت اتاقم له شد.‌ گفتم نندازید روی درختچه اما بی‌فایده بود. به حراست اطلاع دادم همچنین ریاست اداره. سروکله‌ی نیروی انتظامی پیدا شد. موضوع را صورتجلسه کرد. عذاب وجدان لعنتی مثل همیشه مقنعه‌ام را می‌کشید چون نمی‌خواستم برای آنها بد شود نمی‌خواستم صورتجلسه شود اما در نهایت از اینکه بدانند طرفداری‌ام از آن درختچه جدی بوده خوشحالم. یک پوست یک استخوان رونویسی کردم و بعد با بچه‌ها فوتبال بازی کردم. به توپ که ضربه میزدم احساس می‌کردم کمر به یکطرف می‌دود و پا به طرفی دیگر.
    کانال من:https://t.me/qalamgah_niku

  52. گزارش ۷۲
    سلام به مرداد و متولدینش🙂
    ۱. هر چی می‌خونم کمتر می‌دونم و بیشتر نیاز به دونستن و فکرکردن دارم.
    ۲. رونویسی «سایه تن درشکه چی.» یکی از مهمترین اثر این رونویسی، روی تمرکز و دقت منه. واقعا متمرکزم می‌کنه.
    ۳. بلاخره آموزش مهارتهای زندگی کودکان رو با همکارم شروع کردم. کلی ویدئو هم ضبط کردیم و من روزگفتار کانالم رو هم در این زمینه نشر دادم.
    ۴. نویسنده ساز گوش دادم. دفتر عملکرد ناب. چه اسم برازنده‌ای. واقعا بهش نیاز دارم. نظم و تمرین مستمر رو بیشتر می‌کنه به گمونم.
    ۵. چقدر گزین گویه‌های عاشقانه قشنگ بود.
    «به عشق اعتماد کن اگرچه سرچشمه غم باشد»🥺
    «هر کس که یکبار عاشق شده باشد همه رنج و شادی زندگی را می‌شناسد»
    ۶. آزادنویسی داشتم. از تکرارهای آزاردهنده نوشتم.
    ۷. تمرین صحنه‌نویسی رو تموم کردم. خیلی مسیر جالبی برام داشت. با جابه‌جایی واژه ها و جمله‌ها خیلی خوش گذشت.
    ۸. سومین نامه رو برای پناه نوشتم.
    https://t.me/fahimsaadat040

  53. کلمه سال اندیشه‌نگار

    امروز را با نمره‌ی ۵ از ۱۰ شروع می‌کنم. بیداری‌ام دیر بود، اما دلیلِ ناتمام ماندن کارهایم نبود؛ بلکه غبارِ درگیری‌های ذهنی بود. از اضطرابِ بدتر شدن اوضاع، از حملات زمینی به خاک ایران، از اقتصادِ معلق و دوقطبی بودنِ فضای شهر.

    امروز سخت تلاش کردم تا بتوانم در آرامش، «مادران و دختران» را بخوانم، در تنهایی‌ام غرق شوم و با کتاب قصه‌های کوچه احمد شاملو و یکُلیا و تنهایی او.

    کلاس آنلاین زبان هم برگذار کردم، اما در کنارش، غولِ «به تعویق انداختن» بیدار شد. وقتی کارها را عقب می‌اندازم، گرسنگی‌ام بی‌هدف می‌شود و در فضای مجازی غوطه‌ور می‌شوم. اما خوش‌بختانه، داشتنِ یک لیستِ کارها، مانع از غرق شدن کامل من در پوچی شد و حداقلِ مطالعه را حفظ کرد.

    بیشترین زمانم را کارهای خانه، آشپزی و همراهی با «لنا» در پارک و استخر گرفت. ایده‌های زیادی در سرم می‌چرخید، میل به نوشتن داشتم، اما انگار چیزی مانع می‌شد. در نهایت، تنها یک گزارش و یک ایده برای وبلاگ فردا به دست آوردم.

    در مسیر خانه با اسنپ، سعی کردم به وبینار نویسنده‌ساز گوش دهم، اما تنها تکه‌ای از شنیده‌ها ماندگار شد: «که شخصیت‌های داستان‌ها پیچیده‌اند…»

    این روزها، تماشای آدم‌ها برایم لذت‌بخش شده است؛ انگار بیشتر درکشان می‌کنم. دنیای کودکان برایم شیرین است و پیدا کردنِ راهی برای ورود به دنیای هر کدام، تجربه‌ای ناب است. در عین حال، به این حقیقت رسیدم که هنوز در مدیریت منابع مالی و استفاده از پتانسیل‌هایم ضعف دارم. باید کم‌کم، تغییراتی را در مسیر زندگی‌ام آغاز کنم.

    https://t.me/atefeqorbaney

  54. سال‌واژه‌ام: ریل گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم، ولی فقط یک صفحه.
    به مامانم سر زدم و برایش کشک خریدم.
    کمی از کتاب «حق نوشتن» را خواندم و تمرینش را انجام دادم. فهرست‌کردن چیزهایی که به آنها افتخار می‌کنم، بیشتر دلسردم کرد. دشمن درونم زده بود بالا. به زحمت از شرش راحت شدم. در نهایت سبب شد خوراک کانالم فراهم شود.
    یک دفتر عملکرد ناب برای خودم درست کردم. از خودکارهای رنگی برای عنوان‌ها و خط‌کشی‌ها استفاده کردم. لذت‌بخش بود. یک هیجان کودکانه در وجودم وول می‌خورد. صفحات را مرتب ورق می‌زدم و با هر بار دیدن ذوقم بیشتر می‌شد. استاد عزیزم بی‌نهایت سپاسگزارم.
    مراقبه کردم و بعد هم مطالعه.
    در طول روز چند بار سراغ «این راهش نیست» رفتم، کتاب خوبی که نکات بسیار ارزشمندی دارد.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم‌. وبینار امروز را یکی از همسفران مدرسه نویسندگی اجرا کرد. از پیرنگ و شخصیت گفت. اجرای بسیار تأثیرگذار و دلنشینی بود.
    کمی یوگا انجام دادم.
    دو تا از خانه‌های نردبان نویسندگی‌ام را پر کردم.
    شب خانهٔ مامانم بودیم، ما و خانوادهٔ برادرم. حلیم بادمجان خوردیم و از کنار هم‌بودن لذت بردیم.
    نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  55. – چیزِ دیگری‌ست وقتی کسی که دوستش داری بهت کتاب می‌دهد. آن هم کسی که ارزش کتاب را می‌داند و ارزش کتاب را برای تو. قرض هم که باشد، باز یک چیزی این بین وجود دارد که شیرین‌تر است از انواع هدیه‌ها.
    حالا کتاب کامل «انسان در شعر معاصر» نوشته‌ی محمد مختاری را دارم. خودِ خودِ کتاب را، نه نسخه‌ی دیجیتالی یا اسکن‌شده‌اش را.
    از این به بعد، «درک حضور دیگری» را از روی کتابی می‌خوانم که آقای کلانتری عزیز بهم داد. ناکافی‌ام برای تبدیل احساسم به واژه. بماند فقط عشق و سپاس فراوان…
    – اصلا روزهایی که به سمپوزیوم می‌روم هم چیز دیگری‌ست. چطور این همه ذوق و عشق یکجا؟ گذر زمان را، حس نمی‌کنم. خسته هم، نمی‌شوم. چهار ساعت که سهل است، اگر هشت ساعت هم بود خسته نمی‌شدم انگار.
    همه رنگ، همه خوش رنگ.
    فکر کردم برخی از تمرین‌های سمپوزیومم را اینجا بنویسم.
    از واژه‌هایی که ساختم:
    اندیشه‌گَرد: کسی که دائما در تودرتوهای افکارش پرسه بزند.
    مرگ‌گیجه:
    ۱. زمانی که فکر مرگ پیوسته در ذهن بچرخد.
    ۲. سرگیجه‌ی شدید.
    درباره‌ی دو جمله‌ی مشخص، آزادنویسی کردیم سر کلاس.
    برای «چرا ترکت کردم؟» نوشتم:
    «خب، چرا نمی‌کردم؟ ترکت کردم چون می‌باید. قابل تحمل نبود آن منی که بودم. آن منی که می‌خواست بماند و من، نمی‌خواستم آن منِ مانده بمانم.
    گفت خب نرو دیگر، بمان. دیدم نمی‌شود. دیدم واقعا نمی‌شود. جایِ ماندن نبود و پس، ترکت کردم. نمی‌خواستم آن منِ پوسیده باشم. «رفتن»، مهارت است. گفت مهارت چه اهمیتی دارد؟ مگر نه اینکه ماندن مهم است و ریشه دواندن و و رشد کردن؟ من اما ترکت کردم و، رفتم. تا نمانم آن مانده منی که حرکت نمی‌کند به هوای ریشه دواندن.
    می‌دانستی بعضی از درخت‌ها ریشه‌هایی نَمان دارند؟»
    برای «کاش وقتی از در این کلاس بیرون می‌روم…» نوشتم:
    «کاش نروم اصلا. یا بروم؟ باشد، می‌روم. کاش فقط وقتی از در این کلاس بیرون می‌روم، منِ بیشتری باشم. نه آن منی که راکد است. کاش جاری شوم. ننشینم پای بحث با خودم؟ باید کمتر می‌گفتم؟ بیشتر می‌گفتم؟ جورِ دیگری می‌گفتم؟
    کاش حداقل، کمتر تاریک باشم وقتی از در این کلاس بیرون می‌روم.
    اما نه، کاش وقتی از در این کلاس بیرون می‌روم، فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم.
    یا اصلا، کاش وقتی از در این کلاس بیرون می‌روم، به جای فکر کردن به زندگی، زندگی کنم.»
    – بازی ویدئوییِ «مافیا ۲» خط داستانی جالبی دارد و پایانش، شاهکار است به نظر من. خودم بازی‌اش نکرده‌ام، اما سال‌ها پیش که دارا بازی‌اش می‌کرد، به داستانش توجه کردم و پایانش گرفت مرا.
    این را می‌خواستم دیروز بگویم که یادم رفت.
    – روی تمرین پنجم کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴» کار کردم کمی. صحنه‌ای‌ست بر پایه‌ی کشمکش و دیالوگ بین دو نفر. خدا را چه دیدی، شاید هم بد نشده باشد.
    – نشستم در بالکن و قهوه نوشیدم ساعت ده شب. منم دیگر.
    – راستی، وارد ماهِ من شدیم. مرداد. بیست و یکمش روز تولدم است و امروزش، سال مادرم.
    https://t.me/LailyMaddah

    1. چه‌قدر یه آدم می‌تونه خوش‌لحن باشه؟

      روح مامان قشنگت هم شاد باشه عزیزدلم.😍
      باعث افتخارشونی قطعا و جاشون سبز .🫂

  56. دیشب سقف آسمان شکافته بود و واژه‌هایم خیس. تا صبح در حال تماشای باران و نوشتن و خیال بودم. اصلا صدای باران شده بود نیروی محرک من برای نوشتن.
    تا نزدیکیِ صبح، تا نزدیکیِ فروافتادنِ پلک‌هایم، زخمِ آسمان هم ترمیم شده بود و سیلِ اشکش، قطره.
    بیدار که شدم، بلاخره دل به دلدارش رسید و لب، فنجانِ آغشته به قهوه را سر کشید.
    با ناهار، فیلم « ادوارد دست قیچی » را دوباره دیدم و غرق شدم در آن. این‌بار بیشتر به اعماقِ شخصتِ ادوارد رفتم. آدمی را دیدم که درک نمی‌شد و در نهایت طرد شد.
    عشق برای هر کسی تعاریف مختلفی دارد. برای ادوارد، عشق، از خود گذشتن و نرسیدن بود.
    دیدن این فیلم مرا بُرد به خاطراتی که از گذشته‌ داشتم. به شوهر عمه‌ام که در خاندان «اسطوره‌ی عشق» بود. آدمی که عمه‌ام را عاشقانه می‌پرستید.
    عمه راضیه، زنی بود با چشمان آبی شفاف، پوستی روشن و موهای شبق‌وار که بلندی موهایش تا زانو می‌رسید. شوهرش، میرزا، عادت داشت، موهای معشوقه‌اش را روی سکویی در حیاطِ خانه زیر پرتوی نور شانه کند. عمه اجازه نداشت دست به موهای خودش بزند و گاهی که دوست داشت موهایش بافته شود، همسرِ عاشق پیشه شتابان به سویش می‌پرید و با قربان‌صدقه و بوسه، موهایش را می‌بافت.
    همه‌ی چشم‌ها به این رفتارهایشان عادت داشت.
    در پیری روی همان سکو می‌نشستند و سیگار می‌کشیدند و عاشقانه در هم فرو‌می‌رفتند‌. به گمانم میرزا، ورایِ آن چروک‌ها و اندامِ قناس معشوق را می‌دید. هر دو با وجود چروکهای فراوان، خیلی جوان می‌زدند.
    وقتی عمه راضیه به حمام می‌رفت، میرزا، کل بچه‌ها و عروس‌ها را به تکاپو وا‌می‌داشت. یکی برایش آبِ یخ می‌برد. دیگری کیسه میکشید. آن‌یکی ناهاری خوشمزه بار می‌گذاشت تا بعد از حمام، دست به سیاه و سفید نزند. دائما هم بی‌قرار در اتاق قدم می‌زد و می‌گفت: « یکی براش آبِ یخ ببره، از حال رفــــــــت!» و در حالی که دخترش لیوان به دست به سمت حمام می‌دوید ادامه می‌داد:« درا رو هی باز و بســته نکنید، الان میاد ســــرما مــی‌خوره!».
    همه می‌گفتند از همان زمان که میرزا سرباز بود و عمه، دخترکی نوجوان، عاشق هم شده بودند و قرارِ ازدواج عمه با آدمی دیگر بخاطر سماجت‌ها و بی‌قراری‌های هر دو بهم خورده بود و اوضاع از همان موقع، همین بود.
    حتی سیگار کشیدنِ عمه، بخاطر روزهای فراق از یارِ سرباز بود. عادتی که از او گرفته بود و شاید او را به خاطرش می‌آورد.
    مدتها بعد، میرزا پر کشید و رفت. عمه راضیه بعد از مرگ عشقش، وقتی از میرزا می‌گفت فقط گریه بود و سیلِ خاطراتِ میرزا. روی سکو می‌نشست و دو تا سیگار روشن می‌کرد. یکی برای خود و دیگری برای میرزا.
    موهایش را شانه نمی‌کرد و خیلی پیر به نظر می‌رسید.
    تا اینکه با فاصله‌ی اندکی از او، تاب نیاورد و رفت. رفت تا میرزا دوباره موهایش را زیر آفتاب شانه کند. رفت تا دوتایی سیگار بکشند و در هم فرو روند.

    امروز که فیلم ادوارد را دیدم، بهتر فکر کردم. عاشقی، بلدی می‌خواهد. میلِ دوطرفه و حتی از خود گذشتنِ دو‌طرفه.
    چقدر دلم می‌خواست ادوارد هم مثل میرزا می‌توانست به معشوقش برسد و بعد از فراق به فراغ برسند.
    🪽سمیرانویس

    https://t.me/samiraneshanifar

  57. سالواژه امروز چطوری کمکت کرد؟ موقعی بود باید کارای آشپزخونه رو سامان می‌دادم ولی دلم نمی‌خواست مرغ پاک کنم و ظرف بشورم و سبزی پاک کنم، استمرار متقاعدم کرد که؛ ادامه بده ادامه ندی به کارای دلچسبت نمی‌تونی بپردازیا.(کارای دلچسب= نوشتن، رونویسی، چرخیدن در دنیای کتاب) سالواژه‌م همین‌قد جدیه.
    نمره‌ی روزت؟۱۰/۵ نمک بازی در نمیارم، من امروز با یه نفر که آزارم می‌داد، قطع رابطه نه آشتی کردم.😉
    چی خوشحالت کرد؟ تعریف دوستم راجع به پیشرفتم در نوشتن، گفت: تو روز به روز جستارای بهتری می‌نویسی.🥹( دوستم نویسنده است)
    چی ناراحتت کرد؟ اَخ‌بارِ شومِ جنگ و تهدیدای آمریکا.
    پیاده‌روی؟؟ بله طبق معمول ۲/۵ کیلومتر که ده بار وسطش نشستم خستگی در کردم.
    چه رویایی داشتی؟رویای آرامش، آبادی، دیدار عزیزانم،……
    کتاب متاب؟؟خوبیت نداره مثل لات‌پاتا می‌پرسیا. قبل خواب می‌خونم.
    تماس با کی؟ تصویری خواهرم و پسرم، تلفنی مامان‌خانوم، رفته بود خونه نوشین مهمونی💞نوشین= یکی از خواهرام
    نویسنده ساز؟ بله بودم و از ماهان عزیز چیز خوبی آموختم، مفهومی که استادا گفتن و توی کتابای آموزش نویسندگی نوشتن رو ماهان جان عالی توضیح داد.
    در رابطه با کارت چه تلاشی کردی؟تمرین نوشتنِ جستار.
    فیلم=ندیدم
    شب خوش
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  58. کتاب خواندم، کاغذنویسی کردم، خانه را جمع کردم، جارو زدم، ظرف شستم، دانه‌های آلبالو را جدا کردم، متنی برای سایت چرک‌نویس کردم، دنبال کار گشتم.

    و وقتی مامان گفت خانه را رنگ بزنیم، گفتم: «از رفتن ساس‌ها مطمئن نشیم؟»

    وقتی هم چپ‌چپ نگاهم کرد، به من‌چه‌ای گفتم و کانال یوتیوبم را بعد از پنج روز به‌روزرسانی کردم، رفتم پیاده‌روی.

    و به مشتری بدقولم فکر کردم که سه روز از فرستادن صورتحساب گذشته و هنوز حسابش را تسویه نکرده.

  59. ۱- دستم همیشه بوی قهوه می‌دهد، مثل آدم سیگاری که دستش همیشه بوی سیگار می‌دهد. دست آدم بوی عادت‌هایش را می‌گیرد. کاش دستم بوی نوشتن می‌داد. نوشتن چه بویی دارد؟

    ۲- از رانندگی طولانی گله‌ای نیست، انتخاب همیشه تبعاتی دارد. ضمن اینکه اغلب فرصت خوبی است؛ هم برای شنیدن و هم برای با خود حرف زدن.

    ۳- دوست عزیزم در حال اسباب‌کشی است. رفتم سر بزنم و ببینم چه کمکی می‌توانم بکنم. دو ساعت تمام نشستیم روی کاناپه (تنها جای قابل نشستن در خانه) و از در و دیوار گفتیم، او هم برایم فشن‌شو اجرا کرد از لباس‌های تازه دوخته‌اش و من قربان‌صدقه‌ی استعدادش رفتم. بعد از دو ساعت بلند شدم که برگردم، گفتم دختر من آمده بودم یک سوال مهم بپرسم، اینکه چه کاری می‌توانم انجام دهم، چرا پس اصلن سراغ این موضوع نرفیتم؟ البته وجنات خودش هم شبیه کسی که کاری انجام دهد نبود. معلوم بود صبر می‌کند تا پارتنرش برسد. خیلی برایش خوشحالم؛ سال‌های دشواری را گذراند و حالا زندگی‌اش کم‌کم دارد رنگ آرامش می‌گیرد.

    ۴- مرا چه شده است که حریف قلبم نمی‌شوم؟

    ۵- خانم همسایه در راهرو قربان‌صدقه‌ی سگ‌شان می‌رود که انصافن هم بامزه است.

    ۶- حلزون امروز را شاید از رو بتوانم بکشم.

    ۷- الهی شکرت…

  60. – آزادنویسی امروز ۳۰۰ کلمه شد، چه شرم‌آور.

    – برق دوباره نرفت و مرا چشم‌انتظار گذاشت.

    – به سمپوزیوم رفتم. همنشینی با استاد و بقیه دوستان روح تازه‌ای به زندگی یکنواختم دمید.

    – چقدر دوروبرمان کتاب‌فروشی‌های قشنگ است که اگر پیاده‌روی نمی‌کردم، همچنان از لذت کشفشان محروم می‌ماندم.

    – رفتم بستنی بخرم تا خنک شوم اما کارتم نکشید و در مغازه ضایع شدم! مغازه‌دار وقتی منِ بینوا را با لپ‌های قرمز دید خندید و گفت: اشکال ندارد بردار و برو.

    – برادر محترم یک ساعت مخم را تلیت کرد و از سیاست و چپ‌گرایی گفت. هر چه گفت، می‌دانستم اما دلم نیامد در ذوقش بزنم، بالاخره جوان است و‌ جویای نام.

  61. من هم حلزون. من هم.
    1- صبحانه با زرافه‌ها کلپچ زدم.
    2- در یک جلسه‌ی نامربوط نشستم.
    3- قیلوله‌ی پنج‌شنبه را به جا آوردم.
    4- پروژه‌ام را در گیت‌هاب هوا کردم. در همین راستا پستی برای انتشار در لینکدین برایش نوشتم که بعدا هوا شود.
    5- در وبینار نویسنده‌ساز شرکت نکردم.
    6- مصدر «هوا کردن» پسرعموی انگلیسی دارد. امروز به آن برخوردم. مثلا می‌گویند: «The program would be on air.» یعنی برنامه روی آنتن می‌رود. جل‌المخلوق.
    7- با الهام از جمله‌ی «ما آیندگانیم» متنی نوشتم که در دفتر پربرگم منتشر کنم.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  62. گزارش نیک | ذوق‌بوسی در مرکز شهر

    و یکم مرداد شروع شد…

    امروز از آن روزهایی بود که انگار جهان، برای چند ساعت، دست از عجله کشید.

    عصر رفتم سمپوزیوم نویسندگی. بعد از پنج، شش ماه دوباره استاد و دوستان را از نزدیک دیدم. بعضی دیدارها احتیاج به مقدمه ندارند، انگار آخرین گفت‌وگو همین دیروز بوده و این چند ماه فقط یک ویرگول طول کشیده است.

    خانه‌ی قدیمی با چوب‌های تیره، بوی باران، کافه‌ای که آرام حرف می‌زد و سالنی که تئاتر و نوشتن زیر یک سقف نفس می‌کشیدند، خودش یک داستان کوتاه بود. از آن خانه‌هایی که اگر دیوارهایش زبان باز کنند، احتمالاً از آدم‌هایی حرف می‌زنند که آمده‌اند خودشان را روی کاغذ پیدا کنند.

    به این نتیجه رسیدم که نویسنده‌ها را نباید دسته‌جمعی نگه داشت. موجودات عجیبی هستند. یکی با دفترش حرف می‌زند، یکی از شخصیت داستانش دلخور است، یکی هنوز با جمله‌ی اول یک داستان کشتی می‌گیرد و دیگری با اعتمادبه‌نفس درباره‌ی حذف صد صفحه از رمانش حرف می‌زند، انگار داشته ناخن‌هایش را کوتاه می‌کرده.

    کلاس نویسندگی احتمالاً تنها جایی است که اگر بگویی: «این شخصیت باید بمیرد»، هیچ‌کس جا نمی‌خورد. فقط چند نفر سر تکان می‌دهند و یکی می‌پرسد: «مرگش ضروری است یا صرفاً دلت ازش پره؟»

    بعد از کلاس، از آن خانه بیرون زدم و رفتم چند قدم آن‌طرف‌تر، کافه‌کتاب خانه‌ی کاملیا. یکی دیگر از همان خانه‌های به‌جامانده از دوره‌ی پهلوی که هنوز تسلیم برج‌ها نشده است. میان قفسه‌های کتاب راه رفتم، لابه‌لای کتاب‌ها غلت خوردم، از نور، پنجره‌ها، چوب‌ها و سکوتش آن‌قدر عکس گرفتم که اگر حافظه‌ی گوشی زبان داشت، احتمالاً اعتراض می‌کرد. بعضی جاها کتاب نمی‌فروشند، پناهگاه اجاره می‌دهند.

    خنده‌ها همان خنده‌های چند ماه پیش بود، فقط زیر چشم‌ها کمی تجربه اضافه شده بود. هرکس در این فاصله چیزی را از دست داده بود یا چیزی را پیدا کرده بود، اما هنوز همه به یک بیماری مشترک مبتلا بودند، اینکه فکر می‌کنند می‌شود دنیا را با چند جمله، کمی قابل‌تحمل‌تر کرد.

    نیکِ امروز برای من همین بود، یادآوری اینکه هنوز جاهایی وجود دارند که آدم را نه با شغلش، نه با دارایی‌اش، نه با تعداد دنبال‌کننده‌هایش، بلکه با جمله‌ی بعدی‌اش می‌شناسند.

    و راستش، در این روزگار، همین هم اتفاق کوچکی نیست.

    امشب هم با بهمن فرسی جان گذشت. نه فقط در صفحه‌های کتاب، که در راه رفتن میان اتاق‌ها، در نگاه کردن به دیوارها و در این فکر که اگر فرسی اینجا بود، احتمالاً اول از همه به خود خانه مشکوک می‌شد، بعد به ساکنانش، و آخر سر به خودش. دوست دارم از هر کدام جلد کتاب‌هایش ده‌تایی داشته باشم.

    «شب‌ اون‌هایی که با چند جمله چه خواندنش چه نوشتنش دنیا را قابل‌تحمل‌تر می‌کنند بخیر»

    دوستانی که امروز دیدم و ذوق‌بوس شدم:
    استاد شاهین کلانتری، مبینا ملایی، باده علپی، نگار افروشه، ثمانه چیتگرها، سحر فرهادی، آناهیتا آهنگری، مهرداد شقاقی، مریم گل‌مکانی، زینب اردستانی، علی ابارشی (اگه اشتباه نکنم)، خانم زری عارضی، نرگس حسینی، زهرا تنگستانی، آقای محبی، لیلی مداح، فاطمه کریمی، دکتر مهناز، خانم بدری، انوشه، آزاده عباسی، خانم مرادپور، فاطمه کریمی، مهدیه بیات و ببخشید اگه دوستی از قلم افتاد.

    هنوز چهره‌های زیبای‌تان را درست ذهن‌نگاری نکرده‌ام.

    و چقدر خالی‌جای بود دوستان دیگری مثل الهه‌ها، گیابند و غزاله، مریم، شکیبا اسکاف، فاطمه یاوری و … همه (ذهن‌خاموشی) 🥲

    سال دیگه تابستون همین جمع پاریس، کافه دو مگو، جایی که روزگاری پاتوق ادیبان و روشنفکرانی همچون سیمون دوبووار، ژان پل سارتر، ارنست همینگوی، آلبر کامو، پابلو پیکاسو و هنرمندان سوررئالیست بود.

    1. عسل عزیزم. کلی با نثرت کیف کردم.
      چقدر دلم سمپوزیوم می‌خواد🥹🥹🥹🥹

  63. همه‌چیز به یک مثال بسته‌گی داره
    همه‌چیز به یک بلی شروع‌میشه و به یک بله ختم میشه چرا زیست این‌جوریست چرا تمام باد ها به یک مثال مرتبت است
    چرا گوزل‌ها گرفتارِ هم می‌شن و گوزل خوده به یک بلی‌ختم می‌کنند
    تنها فرق‌شان این است یک بلی پای‌کوبی و دیگری جهل در خود پش‌دارد
    درواقع هردو جهل است
    حتی آدم‌هاای دارم که برِ ازدواج ساخته نشدند
    اما ازدواج‌کنند بعضی آدم ها خوشبختی وقت صبری‌کردن به‌کار شغلِ‌ارزش‌دار و هنر است
    چرامی‌رند ازدواج می‌کنند اونا شاید به ازدواج ساخته نشده باشند!
    زیادتری‌ما ازدواج اول‌رو خوش‌بختی می‌نامم و دیگرو کامجوست!
    درحالی کامجوست کسی‌ هستت که‌ هردم بگاهدخوده به‌ دیگری اینو کامجوست گویند‌!
    شاید برخلاف دیگران:
    خصوصن اون مردهاای افغانستان حقِ سرپرستی به مادر هم بدید یاکه مساویانه اینجوری خوده از بدبختی چند خانم کردن یک عمرِ بدبختی دیگر نجات دهید من ازدیده گوییم
    پدرم چهار عیال در اختیار گرفت که خوشبخت شه
    اما هرکدوم را گرفت خودِش از همه بدبخت تر شد وقتی‌یکیو دوست ندارید اجبار بخود و او نکنید یک عمر به نفرت طرفِ هم نگه نکنید
    شاید گویید
    اینهارا ماهم می‌دونِم

    بلی‌که می‌دونید اما به‌گپ نه به عمل عمل‌کردن اینقدر سخت است که نگو
    از بعدش خیلی می‌ترسید!

    چرا مردم افغانستان خیلی فقیرند
    ترس از دست دادن دارند
    دو قران‌پول در جیبِ شان می‌آد
    این‌قدر چه‌کنِم و چه‌کنِم این دو قران‌را گویند
    که می‌بینید
    یکم یکم بخاطرِ اینواون برداشتن که اعلان هیچ‌‌چیزی برا شان نمونده
    برید بخیر و سلامت
    بعدن گویند نوج‌ و نوج کنند
    ای‌کاش معامله می‌کردِم

    خلاصه وقتِ‌که دنبالِ مقصِر می‌گردِن
    هرکدوم ما یکی‌دیگرو ملامت می‌کنًم
    چرا؟
    نگونید به خورما قسم خودِ شما هوشیار را
    مقصر هستند
    خاهشن جورمه خوده به گردن هم نیاندازید!
    بخاطرِ همین‌ام؛

    زیادترِ ما ساخته‌بهم نشودِم و دارِم یک ازدواج را پش‌می‌برم و همش‌می‌کِم چرا خوشبختی سوای‌ما نمی‌آید
    در حالی‌که دو دلیل دارد
    یکی بهم ساخته نشدِم و زندگی را به اجبار در جنب‌هم می‌گذرم!
    و دو:
    این‌است که درکُل نباید ازدواج کنِم شاید به چیزی دیگری ساخته شدِم مثلن:

    نویسند‌گی نقاشی خلاصه در فضاای‌خیالی ساخته شده باشِم
    نباید همش خوده اجبار به ازدواج‌کنِم

    زیست‌مرا در کُل زدنِ خودم است
    زیست چوکه ملاای درخود نداشت
    انداز دور…..

    شعرگونه https://t.me/ksraaialeezadai

    دل‌نویسی https://t.me/sadegaalezadai

  64. گوش و دوغ
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -فِش‌ فش فش. آب بود که می‌ریخت تو گوشم. ولی انگار تو مغزم.
    شُست و ریخت. هر چی بود.
    «وای چقدر صدا میاد این‌جا.»
    اولین عکس‌العملم بود. بعدِ بیست روز می‌شنیدم خب.
    فقط نمی‌دانستم چرا فریاد می‌زنند همه.
    -روی تخته‌سیاهِ کافه‌یی نوشته بود:
    «اگه گفتی الان چی می‌چسبه؟ نون و دوغ.»
    از پشت شیشه‌ی خط واحد دیدم و نوشتمش.
    -یادداشت کانال و گزارش نیک را نوشتم. با سردرد. هنوز هم حرف‌های معمولی‌شان را داد و فریاد می‌شنوم.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  65. شاید امروز را به تاریخ تقویم‌های دل‌خوشی‌هایم سنجاق کنم.
    سمپوزیوم، حضور، هوشیاری و چشم‌های تشنه و گاهی خیس.
    خانواده‌ شده‌ایم، گرم و صمیمی شاید؟ شاید هم نه؟
    شاید هم‌پیاله‌‌‌ایم با جوهر خودکارهای رنگ‌رنگی‌مان.
    هم‌رنگی لحظه‌ها مگر نبود امروزمان؟
    بی‌خبر از قصه‌های هم، تنها حضور کافی بود برای خالی‌شدن و ته‌گرفتن در خیال.
    نبود؟

    و درهم پیچیدیم به‌وقت تورق‌ ابراهیم‌ها و اسماعیل‌ها.
    و سکوت‌مان به‌وقت تفکر و اندیشیدن.

    مهم نیست چه می‌تراود از هر کدام‌مان. همین که اهل تراویدن‌ باشیم، بس نیست؟
    گاهی تنها حضور و لمس دستانی گرم، می‌ارزد به ناحضوری و غنود.
    نمی‌ارزد؟

    و حضور شاهین‌کلانتری بی‌غرور.
    شاید نوشتن مثل باران‌ مهربان‌ست که هر چه بیشتر ببارد، عطرش تو را مست‌تر می‌کند.
    عطر باران همان عطر نوشتن.
    چکیدن و تهی‌شدن از ناصافی و ناسادگی.
    این مگر نمی‌ارزد؟

    https://t.me/manesehchtgrh

  66. آزادنویسی:« می‌بینم که به عدد برگشتی.»
    – فقط در مورد تو. به جای حذف، فقط عدد را به حداقل می‌رسانم.
    آزادنویسی:« چند روزی کم می‌نویسی.»
    – انگار تو کاملن کار پایه نیستی. حداقل برای من نه. نمی‌توانم بی‌وقفه و طولانی بنویسم. هر چه زور هم می‌زنم باز در چند نوبت می‌نویسمت. نوبت‌های دو سه دقیقه‌ای.
    یوتیوب:« یکم ازم بکش بیرون دختر.»
    – چه کنم که نت ضعیف‌ست؟ چهارتا مصاحبه خاستم ببینم از بیتا فیاضی صد بار وی‌پی‌ان عوض کردم.
    یوتیوب:« یک جور می‌گویی انگار تقصیر من‌ست.»
    – شب هول دو سه روزی ازت خبری نیست. کجایی مرد؟ می‌خاهم ازت مشق بنویسم.
    شب هول:« من که همین‌جام. تویی که چسبیدی به پوست و استخان. چیزی هم که ازش یاد نمی‌گیری.»
    – راست می‌گویی. حداقل از تو دو مورچه یاد می‌گرفتم.
    خطاطی:« زری خیلی بی‌معرفتی. یک سال آزگار من را کاشتی رفتی. تنها گذاشتی رفتی. دروغ نگویم یکی دیگر داشتی رفتی.»
    – چه‌قدر ناله. به خاطر همان یکی دیگر هم برگشتم.
    خطاطی:« که مثلن ازم تو تایپوگرافی تاثیر بگیری؟»
    – اوهوم. اوهوم. دیدی برخلاف همیشه چه قدر آرام‌تر نوشتم؟ دو سه ساعت تمام تنها دو کاغذ.
    خطاطی:«. چه فایده وقتی که باز غرق کار می‌شوی یا غرق آوای کوتو چنان به قلم فشار می‌آوری که تا دم شکستن برود.»
    نصرت:« اهم. اهم‌. زری خانم یک نگاه به ما هم بنداز. چند روزی سفت چسبیدی به خط و مط.»
    – نگاه که انداختم‌. صبح دو تا شعر از حریق بادت خاندم.
    نصرت:« همین دیگر. کم خاندی. تازه بی‌دقت هم خاندی. چند روزی هم که از اتوبیوگرافیم دوری. چرا؟ چون من را به هرمافرودیت فروختی.»
    هرمافردویت:« کسی صدام زد؟»
    – نه قربونت بروم. برو به سِکست برس.
    نصرت:« عجب ظاهر گول‌زننده‌ای دارد. به ذهن کی می‌‌رسد که این نیم‌وجبی چنین شیطان‌صفت و منحرف باشد؟»
    – خوب‌ست والله. هر کی نداند فکر می‌کند توتال‌ست. خاندیش؟ اگر بدانی صفحه‌ی بیست چه تشبیهات نویی نوشته. تازه باهاشان کاشت و برداشت هم کرده. … کجا رفتی؟ من که به موقع حسابی ازت تعریف کردم پس چرا قهر می‌کنی؟
    تمرین‌های سرزبان:« چطوری تمرین به این آسانی برات سخت‌ست؟ فقط کافی‌ست برای هر احساس منفی پنج‌تا موضوع بنویسی.»
    – برای خودم هم سوال‌ست. احساسات خیلی پیچیده‌ست. نمی‌‌توانم بنویسم که به فلان موضوع فقط همان حس را دارم. بگذرم که احساساتم به برخی موضوعات بین دو حس‌ست و نام این وضعیت معلق را نمی‌دانم.
    برادر ماهان:« درود. درود. همگی درود. نائب الشاهینم. مخلص همه. کراشم شرک. همان که شاهین بزرگ چند روز پیش خونش را خورد»
    – درود ماهان. ما هم نائب الهیچیم. چطورست با این جنایتِ اوس‌کلونتر ازش انتقام بگیریم؟ مثلن هاشم را بدزدیم. هر چه نباشد کراشت را خورده‌.
    وویس مدار:« داشتیم از مرز می‌گفتیم. بر و بچ اگر با مرز خصومت شخصی دارید پس شما را باید دار زد. یعنی طرز تفکر و نگاهتان به مرز را.»
    – درود بر شرفت شیما. موافقم. برای من دردسرست. باید آخر بابتش صحبت کرد و من هم حوصله‌ی این کارها ندارم.
    شکم:« زود باش آشغالی به خوردم بده وگرنه خودت را می‌خورم.»
    – چه آشغالی؟ یا باید باز بهت تخم بدهم یا سه ساعت صبر و بدبختی برای یک لقمه غذا.
    شکم:« ماکارانی بپز. زود باش. این چه زندگیست؟ هیچ کربوهیدراتی ندارد. فقط کوچولونانی موقع صبحانه.»
    – قوقولی قو قوقولی قو. … حراجیه شیرازیه.
    شکم:« به جای قر غذا بپز.»
    illustrator: قر و شکم را ولش. مگر قرار نبود امروز باهام تمرین کنی؟
    – صَبِرَ. سراغ تو هم می‌آیم. تازه قبلش باید ببینم دوره‌ای که سیو کردم به درد می‌خورد یا نه.
    مد و مه:« تا غذا آماده شود بیا من را بخان.»
    – آخ چه قدر خاندنم به درد می‌خورد. چه کسی داستان کوتاه را این‌قدر لفت می‌دهد؟
    مد و مه:« بابا بیخیال. همان بهتر که بد می‌خانی. این‌طور باز هم را می‌بینیم.»
    – راست می‌گویی. باید باز بخانمت. دفعه‌ی بعد بی‌وقفه.
    شاپور:« فیلیپ راث ایران مگر قرار نشد به خاطر مجله هر روز بیای با هم چای بخوریم؟»
    – نمی‌دانم من نمی‌توانم تازگی‌ها از جمله‌هایت قالب در بیاورم یا که تو بدون قالب می‌نویسی.
    شاپور:« گزینه‌ی سه.»
    – پس حدسم غلط بود
    گزارش نیک:« دیگر نبینم مرا قاطی یادداشت‌ها کنی. کلاسم به تلگرام نمی‌خورد، فقط سایت.»
    – زر اضافی موقوف. تا تمام شدن امتحانات هر وقت خاستم می‌اندازمت تو کانال. بعدش هم مثل قبل. فقط گاه‌گداری.
    گزارش نیک:« زری شق‌الوجود.»
    – شق‌الوجود فقط یک کس: شاهین علیه‌السلام.

  67. اول مرداد، امروز یه زن لئویی بودم.(لئو:نماد مردادماه)
    مود امروز توی ژورنال:زن لئویی.
    (بیراه هم نیست در چارت تولد جیوتیشم، رایزینگ لئو دارم.)
    برای همین سعی کردم روتین خوبی داشته باشم هرچند که نزدیک بود خفه شوم و … هنوز زنده‌ام. زنده و رها.
    کارهای معوقه.
    چند دز کافئین.
    روزگفتار: روایتی خلاصه از «دختری از محله‌ی هارلم».
    پیاده‌روی با موهای باز و مرطوب.
    بسیار بسیار زبان.
    آزادنویسی۱۵ دقیقا.
    یک شخصیت پردازی نسبتا ناقص.
    کل روز با مگسی عجیب درگیر بودم. هرکاری می‌کردم فقط دنبال من می‌آمد.
    آخر شب«رضای براهنی» می‌خواند: معشوقه جان به بهار آغشته‌ی منی. مرا می‌برد به کجا؟ خیلی سال پیش گمانم.
    امروز غریزه‌ی زن هستم، شهودم ردخور ندارد.

  68. میوه‌خوریم. خودم و کل خانواده. حتی این وانفسای گرانی میوه‌های تابستانی هم ذره‌ای از این تعهد میوه‌‌‌خواری‌مان کم نمی‌کند. امروز صبح هم یکی از پنج شنبه‌های میوه‌خَری از بازار روز محل بود. برای تامین آذوقه دو هفته تا خیال‌‌مان بابت پر بودن یخچال راحت باشد. برای مادرم میوه‌خری نوعی گردش است که از آن بی‌نهایت لذت می‌برد. من هم همراهش به اجبار از هشت صبح تا ۱۱ لذت بردم از گشتن و خریدن و جابجا کردن و شستن میوه‌ها.
    بعد از ناهار بلافاصله برای شرکت در «سمپوزیم نویسندگی» آماده شدم. مسیر تقریبا یک و نیم ساعته خانه تا محل برگزاری، ترکیبی از متروسواری خنک و پیاده‌روی گرم بود. بخش پیاده‌رویش هر بار یاد و خاطره سال‌ها کار کردن در شرکت را برایم زنده می‌کند. با اشتیاق چهار ساعت تمام یاد گرفتم، گوش دادم، نوشتم و لذت بردم تا گام بزرگی در مسیر سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» بردارم.
    شب هم لذت امروزم را با خوردن سه تکه پیتزا و یک قوطی نوشابه «فانتا» تکمیل کردم.
    وفادارم به بیشتر نوشتن. حتی بین همه بلاتکلیفی‌ها، اخبار منفی و جنگ.

  69. امروز حلزون مثل امروز من نابینا شده.
    ۱. اعترافی کنم. کاش استاد خونشان کثیف نشود فقط. مد و مه را دو سه روز پیش صوتی گوش داده بودم.
    دیروز و امروز متنش را خواندم. به قول فرشته: «تجربه‌ی خوبی بوده برات.» به گمانم همان «تلاشت اما ستودتی بود» است.
    ۲. سمپوزیوم قشنگمون. دلم تنگ‌ شده بود برای استاد و دوستانم.
    عینکم آماده نشده است. تمام مدت با عینک دودی‌که شیشه‌هاش طبی‌ست نشسته بودم سر کلاس که کمی ببینم. گویا خیلی هم خنده‌‌دار بوده‌ام.
    خیلی کارها کردیم. یاد گرفتیم و خوش گذراندیم.
    عسل‌جان فاطمی را دیدم و حرفی زدیم و ذوق می‌کردم.
    خانم چیتگرهام اولین بار بود می‌دیدم. خیلی لطیف‌تر و مهربان‌تر از آنی بودند که تصور می‌کردم و پرشورتر.
    ۳. با زری رفتیم کمی قدمی زدیم بعد از کلاس. توی بازارچه‌ای سردرآوردیم. هر دو با انگشت اشاره می‌زدیم روی هر چی که می‌دیدیم‌ و همزمان می‌گفتیم: «این چیه؟»
    جواب یکی‌ش را آقایی داد. گفت: «خربزه‌ی شاخدار است.»
    انگشت کردم روی یکی از شاخ‌هاش. آخم رفت هوا. خیلی شاخ بود.
    کتاب‌فروشی هم رفتیم و کتاب کودک خریدیم برای بچه‌موچه‌های فامیل. خیلی کیف داد.

  70. پیاده روی امروزم به عصر بعد از دیدن وبینار موکول شد. امروز پنجشنبه‌ی شلوغی داشتم و نوبت نظافت ایام هفته رسیده بود. اول امورات خانه را نظم دادم. طبق سال‌واژه‌‌ی تعهد، باید وفادار بود. به امروزم نمره هشت می‌دهم. به اندازه سه تا کارگر ورزیده کار کردم. به گلدانها آب دادم. جارو کردم. پیش‌بندی تازه خریدم چند ساعت پای گاز و ظرفشویی ایستادم.نه بیهوده. از فهرست کتابهای سایت نویسنده‌ساز شب هول را دانلود کردم چند صفحه از آن را خواندم. چند قاچ هندوانه خوردم و خنک شدم. اخبار جنگ ناراحتم می‌کند اما نه قد چشمهای نگران و غمگین دخترم. رویایی که امروز به آن پرداختم اینگونه بود که، وارد یک باغ شدم بوی گلهای وحشی و هوای مرطوب باغ و خاک باران خورده و شبنم نشسته بر روی برگهای جوان و سبز گریبانم را گرفت و بسوی خود فرا خواند. قدم‌هایم را آهسته بر روی علف‌های نمناک و خیس باغ گذاشتم و وارد باغ شدم. اما صدایی از واپس آمد، برگشتم دَرِ باغ را بسته دیدم. نه، خیال نکن برگشتم و به در کوبیدم و ترس برم داشت اصلا. به در باغ که بسته شد خندیدم و گفتم ممنون پس من اینجا مهمانم کم‌کم قدمهایم را تندتر برداشتم بوی گل سرخ آتشین فضای باغ را تسخیر کرده بود. فضای باغ مسحور کننده بود. از کنار درختان و گلزارها گذر کردم و هر قدم که برمی‌داشتم جوان‌تر می‌شدم. به قصری از آبگینه رسیدم که اطرافش گلهای قرمز آتشین روییده بود و هر گل به رویم می‌خندید، غنچه‌اش باز می‌شد و قلبی ترک خورده و شکسته را نشانم می‌داد.
    آنجا کجا بود؟ ملکه‌ی قلبها گفت اینجا مآمن و پرستشگاه قلبهای شکسته‌ی عشاق جهان است. تو هم بیا به جمع ما، بیا، خوش آمدی.
    غرق در رویا شده بودم که تلفن زنگ زد و از رویا به بیرون پرت شدم. مفتخرم اگر به کانالم سری بزنید.
    https://t.me/notetoday1

  71. امروز صبح در مطب دکتر پوست و داروخانه گذشت. پودر کراتین هم خریدم. کمی اتاقم را مرتب کردم. یک فایل صوتی درباره طرحواره‌ها گوش دادم. دفتر عملکرد ناب را خاندم. فهرست کارهای هفته را نوشتم. یک کاریکلماتور برای وبینار نوشتم.
    پنج دقیقه راجع به آنچه دیده بودم و شنیده بودم نوشتم. جنگ، روغن برای رشد مو، تولید صابون خانگی، درس‌هایی درباره‌ی طرحواره مهرطلبی و … .
    مطلبی در کانال تلگرام منتشر کردم.
    https://t.me/armaghannevesht

  72. کانال بله م خصوصیه . بخاطر کرج اوشاغلاری . بسکه اسکی بازند .همشون الان دوره نویسندگی خلاق برگزار کردند .
    از این به بعد همه ی کانال های من خصوصی اند .

  73. گزارش نیک (۲۱)
    پنج‌شنبه | ۱ مرداد ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • هم‌چنان سردرگمم. کار هر روزم شده پریدن از شاخه‌ی یک شغل و مهارت به شاخه‌ی بعدی. کلافه‌کننده، خسته‌کننده، زجرآور.
    • فکر ‌می‌کنم خوش‌مزه‌ترین ناهار امسالم را امروز خوردم. سبزی‌خوردن‌های کنار ناهار روحم را به پرواز درآورد اصلن.
    • دو بازی فوتسال را داوری کردم. بازی دوم در بی‌برقی برگزار شد. اصن یه وضعی.
    • نویسنده‌ساز امروز را نصفه و نیمه بودم. به دوستی شرک و خره حسودی‌ام شد. به این فکر کردم اگه یه دوستی این مدلی داشتم، من بیشتر شبیه کدوم‌شون بودم؟
    پرسش جالب امروز: چگونه تغییر شخصیت داستان را باورپذیر کنیم؟
    • به مامان برای خریدهای خانه و خرده‌کارهای دیگر کمک کردم.
    • ماشین‌سواری کردم. سریع و خشن‌آهنگ.
    • الآن هم می‌خواهم کام‌بکی بزنم به کتاب «تئوری اکت». چند صفحه‌ای بخوانم و بخوابم.

  74. داستان
    داستان‌های آدی و بودی، پوست نارنج و قصه آه را از کتاب قصه‌های بهرنگ صمد بهرنگی خواندم. بعد از آن دو کار کردم. یک چستک و سپور را که معنیشان نمی‌دانستم در واژه یاب جستجو کردم. چستک نوعی کفش راحتی و سپور به معنی رفتگر بود. سپس رفتم خانه مادربزرگ و یک داستان از داستان‌هایی که خوانده بودم برایش تعریف کردم. او به من یک شلیل ترد و خوش آب و رنگ داد. با چاقو پرپرش کردم سپس تقدیم به شکم عزیزم کردم.

    عزیز نسین
    مگه تو مملکت شما خر نیست، از عزیز نسین، با طنزی دلنشین را خواندم. عبارت پشت کتاب توجهم را جلب کرد. برای شما هم می‌نویسم تا توجهتان را جلب کند. متن درباره‌ی نام عزیز نسین بود نام اصلی او مهمت نصرت است عزیز نام پدرش بود و نسین به معنی تو چه کاره‌ای یا چه هستی است.

    ضبط صدا
    درس خواندم اما به شکلی متفاوت. صدای خودم را ضبط کردم و پوشه‌هایی مختلف برای فایل‌های صوتی ایجاد کردم. این را از کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم شاهین کلانتری آموختم. تازه با این فایل‌های صوتی مرور کردن هم برایم آسان‌تر است.

    شب هول
    واژه‌هایی ردیف کردم تا شعر باشند. مقداری نوشتم بعد دیگر ننوشتم.
    دفتر را رها کردم شب هولم را صفحاتی خواندم. انگار تازه می‌فهمم که داستان از چه قرار است البته شاید هم هنوز نفهمیدم و فکر می‌کنم که فهمیدم.
    می‌دانی گاهی آدم فکر می‌کند نمی‌داند. در حالی که می‌داند. یعنی نمی داند که می‌داند.
    گاهی هم فکر می‌کند می‌داند. در حالی که نمی‌داند. یعنی نمی داند که نمی داند.
    گاهی هم می داند که هم نمی داند و می داند.
    نفهمیدم چه شد خوابم می‌آید‌.

    https://t.me/maryamebrahimi21

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *