گزارش نیک ۶۹: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هنر زندگی‌كردن حفظ شيوه‌ی خاصی از خوشبختی و چسبيدن به آن نيست، بلكه اين است كه اجازه دهيم فرم خوشبختی تغيير كند بدون آن كه از اين تغيير مأيوس شويم؛ خوشبختی مثل يك نوزاد بايد اجازه داشته باشد رشد کند.»
-چارلز. ل. مورگان

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

30 آذر 1398

30 آذر 1398

2 فروردین 1398

2 فروردین 1398

119 پاسخ

  1. ـ بی‌خودانه. کلنجار با «مـ». هیچِ همیشانه. دکمه‌های دهان «مـ». بازیچه‌ی دستان «مـ». سُررررر تا پایین. «مـ»، آن بالا، پای یک تپه، ریشخندانه. عوارضِ «مـ»، تونل به تونل. ابر در دندان «مـ»، جاده، ساعت، دندانه دندانه، تیک‌تاکانه. من خستگانه در«مـ»، «مـ» رُِمبشانه در من. هراسی خمیرانه.

    ـ بهمن فرسی و جُنگ‌گویه‌هایش
    توش پرکشیدنم
    تاو دل بریدنم نبود
    ورنه مرغ این فراق
    بر رواق جان
    دور و دیرباز
    لانه کرده بود.
    ـ روز تا نیمه به هیچ.

    ـ آناکساگوراس. حد اعتدال هراکلیتوس و پارمنیدس. همه چیز در هرچیز. آتش، گرما، سرما، آهن، خاک و …. در یک چیز. تغییرات حاصل زیاد و کمِ چیزها در چیزها. درختِ خشک، آب و گرما کم، سوز و سرما بیش. درختِ سبز، آب و گرما بیشتر. تبدیل و تبادل. بی‌مرگ و مرده‌گی. ذهن، جریان سیال جاری در چیزها. هر چه زنده‌تر، جریان ذهن بیشتر، علت تغییر و تحرک.

    ـ امپدوکلس. نخستین گونه‌ی پیامبران در یونان باستان. دو نیروی مهر و ستیز. مهر اشتی‌جویِ عناصر و ستیزْ جدایی‌انداز. تانگوی طبیعت، پیوستگیِ کشاکش مهر و ستیز. دستانی رقصان، پاهایی روان، چشمانی نگران، گیسوانی‌پریشان، لبهایی خندان، زبانْ نه در دهان، دهان تهی از دندان. جهان پریان. نیروی مهر پا درمیان. به آهستگی، پیوند اعضا! اینک! ما، دارای ابدان. نخستین ردپای داروین، نمایان. در گمان من وهم و خیال.

    شکیبا اسکاف
    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  2. گزارش روزانه

    امروز را با نوشتن صفحات صبحگاهی آغاز کردم، کلماتی که همچون نخستین پرتوهای خورشید، ذهنم را روشن و روزم را منظم کردند. رویای بی‌سر و ته‌ام دیشب آنقدر شلم‌شوربا و بی‌معنی و تکه‌تکه بود که نتوانستم از آن شعری سه سطری بیرون بکشم.
    سپس در کانال تلگرامی جمله‌ای قصار منتشر کردم تا اندیشه‌ای کوتاه، سهمی از روز دیگران نیز باشد.

    اندکی در اکسپلور گشتم و پنجره‌ای به جهان‌های تازه گشودم.
    پس از آن، با فنر کروشه تمرین کردم، تلاشی برای نیرومندتر شدن و برداشتن گامی دیگر در مسیر آمادگی جسمانی برای راپل از پل کابلی اهواز، رؤیایی که هر روز دارم به آن نزدیک‌تر می‌شوم.

    گرمای طاقت‌فرسای هوا را با گلایه‌نویسی به کلمات سپردم، گویی واژه‌ها بخشی از سوز آفتاب را از دوش جانم برداشتند.
    در میان شلوغی روز، چند پیام مهرآمیز نیز برای دوستی فرستادم تا دوستی، همچنان گرم‌تر از تابستان باقی بماند.

    در وبینار «نویسنده‌ساز» شرکت کردم و نکته‌هایی تازه برای مسیر نوشتن آموختم.
    چند صفحه از زندگی‌نامه نیچه را خواندم و لحظاتی را در کنار اندیشه‌های فیلسوفی گذراندم که همواره ذهن را به پرسش فرامی‌خواند.

    کمی نیز کاردیستری تمرین کردم، رقص ظریف کارت‌ها میان انگشتان، تمرینی برای هماهنگی، دقت و صبوری بود. منحنی فراموشی را با کمک اپلیکیشن remnote، دارم شکست می‌دهم.
    سپس مطالعه درباره کارت‌های فال‌گیری تاروت را ادامه دادم و قدمی دیگر به دنیای فال‌گیری، رمزها، نمادها و شهود نزدیک شدم.

    و سرانجام، چاقوهای سفارشی‌ام از زنجان با پست ماهکس رسیدند درِ منزل اهواز، هدیه‌ای به خودم بابت تولدم ( ۲۴ تیر )، که پایان امروز را با شور و هیجان همراه کرد و لبخندی از جنس انتظارِ به ثمر نشسته بر لبانم نشاند.

    امروز، روزی بود که در آن اندیشه، ورزش، مطالعه، مهربانی و شوقِ رسیدن، همچون رشته‌های یک بافت ظریف در کنار هم قرار گرفتند و از دل ساعت‌های معمولی، روزی معنادار ساختند.

    در صفحات شبانگاهی برای پول، سلامتی، رابطه‌ها، امکانات و خدمات رفاهی روزمره‌ام شکرگزاری و سپاسگزاری نوشتم.

    آدرس کانال تلگرامی من:
    https://t.me/draliandishmandir

  3. گزارش نیک امروز سی تیر ۴۰۵:
    چشمم رو باز کردم دیدم اهل خونه خوابن. به فکر پیاده روی افتادم با خودم و وجدان و هر چه اسمش هست در بحث و دعوا برم یا نرم وجدان اما مسیر درست رو به من نشون داد سختی کار فقط در آماده شدن بقیه فقط قدم زدن و از هوای بیرون خونه لذت بردن
    در حالی که آماده رفتن می شدم در دل خدا خدا می کردم کارن از صدای در بیدار نشه.
    بابا گفته بود مسیر پیاده روی را کم باشه تا یک هفته همین مقدار باشه تا زده نشم. تا وقتی حریص ورزش و پیاده روی بشم
    بعد از رد شدن از کو چه ها و خیابان‌های آشنا و تکراری نان سنگک خریدم راهی خانه شدم کلید را آرام در قفل چر خاندم تا کارن از من خوراکی نخواد الحمدالله این چیزها علی و کارن رو از خواب بیدار نمی کنه

  4. سال‌واژه‌ام: تمرکز

    تمام صبح را در ذوبیدن بودم. می‌نوشتم و می‌نوشتم و می‌نوشتم. سر ظهر رفتم بیرون. نیم ساعتی منتظر تا ستاره بیاید و بعد باز منتظر تا اتوبوس بیاید.
    بعدش رفتیم خانه‌ی معصومه. معصومه آنلاین شاپ لوازم تحریر دارد و خب هر وقت می‌رویم غرق می‌شویم در خودکارها و دفترهاو همه چیز. دلم می‌خاست کلی چیز بخرم اما فقط نگریستم. جز دو تا خودکار چیزی نخریدم. اما چندین ساعتی آنجا بودیم و گشت زدیم بین گوگولی‌جات‌ها و ذوقیدیم.
    شب شد که آمدیم و اتوبوس هم نبود و ستاره آمد پیشمان‌ بعد از مدت‌ها.
    کولرخراب بود. برادر رفت و درستش کرد بلخره. به خاطر آب‌های گچی‌مان هی پمپش گیر میکند. توف بر این آب.
    بعد هم که روز تمام شد. جملکی را از کانال نقاشی فرستادم توی کانال اصلی.
    صحبت کردم با دوستم و چت کردم با دوستم و بعد خابیدم.
    همین.

    https://t.me/yaddashtneda

  5. دروغ نگویم این روزها بیشتر با سرزبان دانان به قول خود سر گروه‌مان«چهل‌تن آل زبان» می‌همراهم دیشب دوباره شروع کردم کتابی تا نیمه خاندم از اول خاندن. تازه دارم قصه را می‌درکم. این دور شدن و نزدیک شدن بعضی وقتها جالب است. و گاهی ضروری است. چرا بخشی از کتاب باید در تو ته نشین بشه تا دوباره برگردی بهش. همین فردا یا پسان‌فردا از حضور‌تان مرخص می‌شوم. البته اگر شرایطش محیا شد. گزارش نیک را می‌نگارم. می نگارم/ ای نگارم دوباره مغزم بخش تداعی را فعال کرد. البته همه‌ی تداعی‌ها خوب نیست. خدانگهدار

  6. گزارش نیک ۲۹ من. دوشنبه ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵

    ۱. باز با صدای نخراشیده‌ی اذان‌گوی پیر برخاستن و غلتیدن و خوابیدن تا ۶ صبح و حیران از دیر بیدار شدن و هنوز خواب‌آلود بودن.

    ۲. شرکت در جلسه‌ی ۶ صبح بیزنس کوچ بی‌پایان استاد سید حسین علوی با عنوان چرا کوچ‌ها نمی‌فروشند؟

    ۳. انجام تمرین وبیکار الهه علیزاده در دفترم و حس نداشتنم برای انتقالش به ورد و لپتاپم. (امروز تنبلی و بی‌حسی خاصی بر جسم و جانم از صبح جاری است که علت‌ش را نمی‌دانم)

    ۴. شرکت در وبینار علیرضا مطلبی در مورد با وام پولدار شدن که از مزخرف بودنش سریع خارج می‌شوم.

    ۵. انجام تمرینات کوچینگم ۳۰ تست و جزوه را ۲صفحه خواندن و تمرکز نداشتن. شنیدن وویس‌های دوره‌ی کانال تلگرامم و یافتن این نکته که انگار همه را فراموش کرده‌ام و بار اول است که می‌شنوم. اندر مزایای دوباره خوانی مطالب.

    ۶. خواندن ۲۰ صفحه از هنرپرسشگری و لذت بردن

    ۷. ارسال بخش ۴۳ داستان مادرم پیش از من در کانال تلگرام.

    ۸. نویسنده ساز و مقدمه‌ی یک پوست یک استخوان بهمن فرسی را خواندن و معرفی کتاب‌های نصرت رحمانی و بخش‌هایی از کتابش را خواندن که جذابیتش افسون کننده بود و راغب شدم کتابهاش را بخوانم. اشاره به کتاب حرف‌های همسایه‌ی نیما یوشیج. تمرین جذاب کلمه نویسی. و مقایسه‌اش با کلمات هفته‌ی پیش و  دیدن تغییرات در حال و هوایم در یک هفته و حیران ماندن. این روزها بخاطر زدن جنوب و قطع آب و برق‌شان نمی‌دانم چرا همش با دلیل و بی‌دلیل از مظلومیت همیشگی مردم جنوب اشکریزانم و قابل کنترل نیست این حالم. گاه این حالم موجب بیزاری از خودم می‌شود. این اندر مزایای زیادی حساس و همدل بودنم است که ذاتیست و اجتناب‌ناپذیر.

    ۹. شرکت در وبیکار الهه علیزاده و مبحث جذاب توجه به موضوعات اطراف و نامگذاری احساسات منفی و توجه به آن احساسات در مورد اطرافیانمان و روابط آزارنده.

    ۱۰. دولینگوی ترکی استانبولی

    ۱۱. وبینار همیشه جذاب بیش از دو ساعته‌ی ارزیابی صلاحیت‌های کوچینگ استاد صالح مختاری و لذت بردن از این‌همه استادی و دانش در حوزه‌ی تخصص‌شان و شکر برای از دست ندادن‌ش در پایان.

    ۱۲. دیدن سه بخش اول سریال دکستر از فیلیمیو که به هرمزگانی‌ها استفاده‌ی رایگان داده است و برای وبینار سایه نگار پنجشنبه‌ی زهرا بیت سیاح باید می‌دیدم و برای قسی‌القلب شدنم فکر کردم بهتر است امروز ببینم که کمتر اشک بریزم اما بی‌اثر بود که بود که بود.. 

    لینک کانال تلگرامم:

    https://t.me/mahro1402

  7. نمیدونم کجا سیر می کردم که گزارش نیک 29 تیر به جای اینجا سر از روز قبل درآورد.
    حالا جمع و جورش کردم و باز می‌فرستم که جاش خالی نمونه:)
    یه نکته هم بگم واسه رفقا:
    اگه از توی ورد می‌نویسی. قبل از کپی و چسبوندنش توی صفحه سایت استاد یه کاری بکنید:
    «اول توی نوت بعد توی سایت بذارین تا کد اضافی همراهش نیاد.»
    برسیم به گزارش 29 تیر :
    یک « درباره من» تر و تازه نوشتم. به برکت حضور تمام و کمال در نویسنده ساز 29 تیر و شنیدن از نصرت رحمانی.
    حالا فکرشو بکن هر چند وقت صفحه ” درباره من” سایت رو نونوار کنی . ( ناز شست هر کی پایه است)
    یه تماس داشتم از پشتیبانی سایتی که سبد خریدمو نیمه رها کرده بود. می خواست کمکم کنه تا خرید رو نهایی کنم. پست امروز تلگرام حاصل این گفتگو و پیامک قبلش بود. از دست اندازها و موانعی گفتم که توی مسیر مشتری هست و از خرید منصرفش می کنه.
    ناهارم شبیه محتواهای کپی و بی هویت بود. یه چیزی بین قلیه ماهی و خورشت آلو حتی یه کناره به قرمه سبزی بی لوبیا هم میزد. پس نشون خوشمزه ترین طعم میرسه به چایی که تلخشم لحظاتتو شیرین میکنه.
    امروز با شنیدن یه آهنگ ترکی از ته دل آرزو و خیال کردم ترکی استانبولی بلد باشم و بیشتر باشنیدن آهنگاشون حال کنم. فعلا یه آهنگ ترکی گذاشتم برای پروفایل تلگرام. (باشد که مقبول کائنات گردد و راه باز کند..)
    سه تا واژه توی تمرین « من اکنون» تکرار شدن اونم چند بار : خواب ، سحرخیزی(۵ به بعد دیره واسه تابستون). به قول استاد هردم نویسی .
    علیرضا قربانی و «نمانده در دلم توان دوری چه سود از این سکوت و آه از این صبوری…» هم بود و بود و بود.
    هیچ جوره از وضعیت کارکردنم راضی نیست خیلی حلزونی پیش میرم اونم وقتی که یوز درونم مدام لگد میزنه.
    تماس های ورودی بیش از حد مجاز بود و نفس گیر
    فیلم ندیدم اما ۱۰ صفحه کتاب خوندم. راستی لینکدینم پستی روانه شد.

  8. 1. سال‌واژه‌ام: استمرار
    2. خط‌خطی کردن کاغذ و کشیدن خطوط
    3. ور رفتن با نرم‌افزار انیمیشن‌سازی

  9. گزارش نیک شصت‌ونه
    سلام. خوبی؟ سرحالی؟ سرکیفی؟ آمده‌ام بنویسمت. اگر می‌خاهی حالم را بدانی، من هم خوبم. زنده‌ام هنوز و خداراشکر.

    پرسیده بودی برای سال‌واژه‌ام، «خودآغوشی»، چه گامی برداشته‌ام؟

    راستش با سال‌واژه‌ای که انتخاب کرده‌ام، بدن برایم اهمیت بیشتری پیدا کرده است. هر روز به این فکر می‌کنم که چطور مراقبش باشم تا آسیبی به او نرسانم. برای همین، صبح قبل از رفتن به دانشگاه، وعده‌ی خوشمزه و سریعی آماده کردم تا وقتی برگشتم، هم خستگی را از تنم بیرون کند و هم به معده‌درد نیفتم.

    پیش از این، شاید اصلن اهمیت نمی‌دادم که ساجده‌ی برگشته به خانه می‌خاهد چه کند، چه بخورد و چه سرحالش می‌آورد. اما حالا تمام روز به آن وعده‌ی توی یخچال فکر می‌کردم؛ به رسیدن و مزه‌مزه کردنش.

    گام بعدی‌ام برای سال‌واژه، شرکت فعال در فصل جدید وبیکارهای سرزبان است؛ با موضوع بکارگیری عواطف در مسیر درست اطلاعات و کاهش خطای شناختی. می‌دانی که چطور و چه اندازه به این مسئله دچارم. قرار است قدم‌های اول را با جمع‌آوری و کنکاش احساسات منفی برداریم. سخت شد، نه؟ حداقل برای من که رویارویی با این احساسات قدرتمند خیلی دشوار است. اما سعی می‌کنم هرطور شده خودم را به تمرین‌ها برسانم و با جمع پیش بروم.

    دیشب حتا یادداشتی درباره‌اش در کانال هم‌رسان کردم، با عنوان «چطور سخت نیست؟». فکر می‌کنم موضوع این دوره، تغییرات بسیار مثبتی در گوشه‌های خاک‌گرفته و تاریک روانم داشته باشد.

    پرسیده بودی از یک تا ده به امروزت چه نمره‌ای می‌دهی و چرا؟

    اغلب وقت‌ها این سئوالت را خیلی دوست ندارم، ولی جالب اینکه وقتی پاسخش را می‌نویسم، احساسم درباره‌اش تغییر می‌کند. به امروز نمره‌ی پنج می‌دهم.

    صبح برای ژوژمان طراحی هویت بصری به دانشگاه رفتم. هوا به شدت گرم و سوزان بود. در مترو درباره‌ی روز گذشته‌ام نوشتم. بعد می‌خاستم کتاب گوش بدهم، اما آن‌چنان سرذوق نبودم. کمی یادداشت‌های دوستانم را در تلگرام خاندم. سپس رسیدم به انقلاب.

    از من به تو نصیحت؛ هربار تاکسی‌های خط انقلاب را سوار شدی، اشهدت را بخان. اعجوبه‌ای هستند در رانندگی.

    هوا داغ و گونه‌سوز بود. من و خانم بغلی، هر دو سرهایمان را رها کرده بودیم روی صندلی و رو به پنجره، چشم‌هایمان نیمه‌باز مانده بود. باد آلوده و نیمه‌جان تابستان، هم موهای او را تکان می‌داد، هم روسری من را.

    وقتی به خیابان دانشگاه رسیدم، گونه‌هایم سوخت و التهاب آورد. سعی کردم دست نزنم تا وقتی به خانه رسیدم، دارو بمالم به آن‌ها.

    در دانشگاه معطل چاپ شدم. دست آخر، باز هم چاپش خوب درنیامد. به کلاس که رسیدم، همه‌ی میزها برای ارائه پر شده بود. نشستم روی صندلیِ ته کلاس تا جایی خالی شود و کارهایم را چیدمان کنم.

    استاد داشت صحبت می‌کرد. انگار فرصت را غنیمت شمرده بود و به جبران ترم آنلاینی که فقط از پشت سیستم برای یک مشت روح درس می‌داد، می‌خاست دو کلمه چشم در چشم به ما بیاموزد. آنچه از او آموختم را در پاسخ به سئوال بعدی‌ات می‌نویسم.

    پس از پایان صحبت‌هایش، میز اول خالی شد. کارهایم را چیدم و عجیب اینکه استاد هم دید. می‌دانم نوبت بچه‌های میز دوم بود، اما خب، چه می‌توانستم بکنم؟ خیلی هم طولی نکشید. دید، نمره داد و گفت از بازی کلماتی که در طراحی بکار برده‌ام خوشش آمده و همان نجاتم داده.

    تمام مدت، دو پسر بغلی با صدای بم و کلفت‌شان داشتند درباره‌ی جام جهانی، فوتبال و حتا جایی درباره‌ی ترامپ پچ‌پچ می‌کردند. یکی از آن‌ها اصطلاح جالبی به‌کار برد که دلم می‌خاست به خاطر بسپارم و بنویسم، اما شوربختانه فراموشش کرده‌ام.

    ژوژمان خوبی بود.

    برگشتنی هم، با اینکه در اتوبوس جایی برای نشستن پیدا نکردم، اما در مترو زودتر صندلی خالی شد. چند ایستگاهی که ایستاده بودم، زن روبه‌رویی با گلایه به بغل‌دستی‌اش گفت: «چرا این‌ها ملاحظه نمی‌کنند؟ این‌طوری که پا روی پا انداخته، الان کفشش به لباسم می‌خورد.»

    سر برگرداندم و دیدم دو مسافر کناری پاها را افقی و مستقیم روی هم انداخته‌اند و راستی ممکن است هرلحظه پیراهن زن را کثیف کنند. گرم صحبت بودند و مترو هم شلوغ. نمی‌دانم چرا زن روبه‌رویی چیزی نمی‌گفت. برای همین، پلاستیک بزرگی که دستم بود را حایل کردم میان کفش‌ها و لباس او؛ که اگر خاست بخورد، به پلاستیک بخورد. تمام این مدت احساس می‌کردم وظیفه‌ام مراقبت از لباس‌های اوست.

    ایستگاه پانزده خرداد پیاده شد و صندلی‌اش، مثل یک ماساژور بهشتی، چشمک زد و گفت: «بیا توی بغلم، خستگی در کن.»

    به خانه برگشتم. در وبینار استاد و الهه شرکت کردم و تمرینم را فرستادم. کتاب خاندم. تیک گزارش نیک و یادداشت کانال را زدم. بعد هم به سفارش ماهنامه‌ی بلوط پرداختم و برای شام لوبیا بار گذاشتم.

    حالا که فکرش را می‌کنم، روز کم‌کاری هم نبود و شاید نمره‌ی هفت بهتر باشد. نه؟

    و اما درباره‌ی گفت‌وگوهای امروز. پرسیدی چه نکته‌ای آموختم؟ «دیدن، بهترین معلم طراح است؛ به شرط تجزیه و تحلیل. هم تجزیه و تحلیل آثار خوب و هم تجزیه و تحلیل آثار بد. این‌طوری درمی‌یابید که زیبایی باید در خدمت کاربرد و کارکرد باشد. این هنر شماست.»

    پرسیدی در کدام کتاب‌ها پرسه زدم؟ «یک پوست، یک استخان» و کتاب «راستی چرا؟»
    پرسیدی امروز پیاده‌روی رفتم یا نه؟ راستش را بخاهی، همین پیاده‌روی‌های بین مسیر خانه تا دانشگاه فقط.
    گفتی امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردم؟ فکر می‌کنم همان لوبیای شام؛ هرچند کم بود.

    دیدم که نوشته بودی چه چیزهایی نگران یا ناراحتم کرد؟ همان گوشه‌های تاریک و خاک‌خورده‌ی روانم که به سراغشان رفته‌ام تا بکاومشان. توضیحش بماند برای بعدترها. از لیست همه‌ی کارهایی که روی سرم ریخته و روزبه‌روز تیک نمی‌خورند هم نگران بودم؛ مخصوصن نگران سفارش بابا.

    درباره‌ی رویاپردازی‌ام پرسیده بودی. نمی‌دانم. فکر می‌کنم درباره‌ی هیچ چیز رویایی نداشتم. از خودم می‌پرسم چرا مثل بچگی به رویاها فکر نمی‌کنم. صادقانه، این سئوالت همیشه می‌ترساندم و می‌دانی چرا؟ احساس می‌کنم به هر رویایی فکر کنم، دست‌نیافتنی می‌شود. توی ذوقم می‌خورد یا محقق نخاهد شد. اما چرا از خودم نمی‌پرسم رویایی که به آن دست‌یابی، که دیگر رویا نیست؛ واقعیت است.

    همین یک هفته پیش در آستانه‌ی دست‌یابی به بزرگ‌ترین رویای نوجوانی‌ام بودم، اما تشنه تا لب چشمه رفتم و تشنه‌تر برگشتم. نشد. نگذاشتند. کاش این اتفاق برای هیچ‌کس نیفتد. هنوز در سینه احساس بدی دارم. انگار اسیر زندگی‌ام. تو این‌ها را هم نیک می‌شماری؟

    پرسیدی با کی تماس گرفته‌ام؟ با هیچ‌کس، عزیزم. با هیچ‌کس.
    پرسیدی امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنم بود؟ تاب‌آوری.

    بعد دوباره درباره‌ی داستان بلندم پرسیدی. چه قصدی داری از بازگفتن این سئوال؟ من که داستانی ندارم. می‌خاهی ترغیبم کنی؟

    گفتی به یاد کدام خاطره افتاده‌ام؟ خاطره‌های بد. بیا یادآوری نکنیم.

    و اما درباره‌ی وبینار؛ جای هرکس نبود، خالی. استاد بخش‌هایی از کتاب نصرت رحمانی را برایمان مرور کرد؛ جذاب، دوست‌داشتنی و نافذ. له‌له می‌زنم برای ورق زدنش. سپس نامه‌ای خاند که به پریماه نوشته بود و من خیلی دوستش داشتم.

    بعد حالمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم و با هفته‌ی گذشته مقایسه کردیم. حس عجیب و غریبی داشت. بعضی کلمه‌ها را برای چه نوشته بودم؟ یادم نیست. هر دو پریشان بودند، اما یکی انگار مضطرب‌تر و دیگری غم‌زده‌تر. مشتاقم برای هفته‌ی آینده.

    پرسیدی فیلم چه دیده‌ام؟ هیچ. مدت‌هاست میل به فیلم دیدن ندارم.

    این هم نشانی کانالم برای تو:
    t.me/sajedeh_haqparast

    از نوشتن برای تو لذت بردم، دوست عزیزم. امیدوارم رفاقت‌مان پایدار و دوست‌داشتنی باقی بماند. مشتاقم ببینم فردا چه چیزی را برایت تعریف خاهم کرد.
    تا نوشتنی دیگر، خدانگهدارت.

  10. 1. بر آسمان گرد و خاک نشسته بود.
    2. در هوای غبارآلود بیرون زدم.
    3. یک ربعی پیاده رفتم.
    4. سپس در آلاچیقی نشستم و کتاب خواندم.
    5. گربه‌ای رو‌به‌رویم لم داده بود.
    6. توی خانه آزادنویسی کردم.
    7. خاطره‌ای یادم آمد و نوشتم.
    8. می‌خواستم ویرایش کنم که نشد.
    9. در دو خانه مهمان بودیم.
    10. خاطرات را مرور کردیم و برای مادربزرگم هیچ‌کدام عجیب نبود.
    11. زبان خواندن شده است عضوی ثابت از زندگی‌ام، کاش کارهای دیگری هم بشوند.
    12. متن‌های چند سال پیشم را خواندم و کلی ایراد پیدا کردم.
    13. کلمات زائدی که می‌توانند حذف شوند یا فلان جمله را بهتر است به شکل دیگری بنویسم.
    14. مضمون برخی را دوست دارم اما نیازمند بازنویسی هستند.
    15. بعد هم خوابیدم و گزارش نیک برای امروز ماند.

  11. ـ بی‌خودانه. کلنجار با «مـ». هیچِ همیشانه. دکمه‌های دهان «مـ». در دستان «مـ». سُررررر تا پایین. «مـ»، آن بالا، پای یک تپه، ریشخندانه. عوارضِ «مـ»، تونل به تونل. ابر در دندان «مـ»، جاده، ساعت، دندانه دندانه، تیک‌تاکانه. من خستگانه در«مـ»، «مـ» رُِمبشانه در من. هراسی خمیرانه.

    ـ بهمن فرسی و جُنگ‌گویه‌هایش
    توش پرکشیدنم
    تاو دل بریدنم نبود
    ورنه مرغ این فراق
    بر رواق جان
    دور و دیرباز
    لانه کرده بود.

    ـ روز تا نیمه به هیچ.

    ـ آناکساگوراس. حد اعتدال هراکلیتوس و پارمنیدس. همه چیز در هر چیز. آتش، گرما، سرما، آهن، خاک و …. در یک چیز. تغییرات حاصل زیاد و کمِ چیزها در چیزها. درخت خشک، آب و گرمای کم، سوز و سرمای بیش. درخت سبز، آب و گرمای بیشتر. تبدیل و تبادل. بی مرگ و مرده‌گی. ذهن، جریان سیال جاری در چیزها. هر چه زنده‌تر، جریان ذهن بیشتر، علت تغییر و تحرک.
    امپدوکلس. نخستین گونه‌ی پیامبران در یونان باستان. دو نیروی مهر و ستیز. مهر اشتی‌جوی عناصر و ستیز جدایی‌انداز. تانگوی طبیعت، پیوستگی کشاکش مهر و ستیز. دستانی رقصان، پاهایی روان، چشمانی نگران، گیسوانی‌پریشان، لبهایی خندان، زبان نه در دهان، دهان تهی از دندان. جهان پریان. نیروی مهر پا درمیان. به آهستگی، پیوند اعضا! اینک ما دارای ابدان. نخستین ردپای داروین، نمایان. به گمان من وهم و خیال.

    شکیبا اسکاف
    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  12. ادامه اضطراب و بی‌خوابی.امروز اما سپرم را پایین آوردم. مدیتیشن و صفحات صبح‌گاهی جایشان را به مسخ دادند. چندبار تلاشم برای خواندنش مرا فقط تا نیمه‌کتاب کشانده بود. انگار نوبت تمام کردنش امروز بود. همان افکاری را در من زنده کرد که از آن‌ها فرار می‌کردم. بیچارگی آدم چقدر می‌تواند چاره نداشته باشد. عجیب است که این فکر حالم را بهتر کرد.
    موهایم را شانه می‌کنم، مژه‌هایم را سیاه و روی آینه را سفید.
    در مسیر با ابی همخوانی می‌کنم. همکارم تماس می‌گیرد که برق دفتر رفته. مستقیم می‌روم باشگاه، و بله، آنجا هم برق نیست. از مزیت های سرمایی بودن این است که می‌توانی در دمای ۳۵ درجه هم وزنه بزنی.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت می‌کنم که در همین مدت کوتاه طوری در برنامه‌ روزانه‌ام جا گرفته که اگر نباشد، عصرم شب نمی‌شود.
    مامانم بیشتر از ذهن خسته‌ام برای آشپزی کردنم ذوق دارد. پیاز خرد می‌کنم و فکر می‌کنم عبارت ایشالا سوسک شی بین دوستای کافکا هم رواج داشته یا نه.
    پیاده‌روی شبانه و چندساعت دلپذیر برای اتلاف وقت.

  13. سال‌واژه‌ام: تمرکز
    امروز در مورد سرنزدن‌های بیخودی به تلگرام و بله از خودم راضی‌تر بودم. دوست دارم صورت ماهم را ببوسم. دیشب با خودم گفتم هرچیزی که دارم و به نظرم ارزشمند باشند، از خودم مهمتر نیستند که بخواهم به خاطرشان زیر قولم و عهد و پیمانم با خودم بزنم. 

    مقاله‌ی دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی را که داشتم رونویسی میکردم ریختم روی کامپیوتر اداره و تمامش کردم و بعد هم در یک برگه برای خودم خلاصه و یادداشت برداری کردم. یک موضوعی در آن توجهم را جلب کرد. این که خاطرات و تجربه های ما به مرور زمان دستکاری میشوند. خواسته یا نخواسته. ببینم می‌توانم ازش یادداشتی بیرون بکشم؟

    حضور در نویسنده‌ساز و محظوظ شدن از نثر و شعر نصرت رحمانی. درود بر استاد که با خواندن این نثر و شعرهای زنده و درخشان و متنوع بر اشتیاق ما می‌افزاید.

    ظهر نخوابیدم و مطالب سرزبان را پاکنویس کردم و وویس جلسه‌ی دیروز را گوش دادم و تمرینش را انجام دادم و ارسال کردم. در وبیکار امروز هم حاضر شدم . الهه چقدر جالب به ارتباط اطلاعات و عواطف اشاره کرد. امروز هم تمرینی داد. دوست دارم انجامش بدهم و تاثیرش را ببینم.  

    نتیجه‌ی آزمایش مرضی را گرفتم.

    حال و احوال لاله و بچه‌ها را پرسیدم.

    ناهار خوشمزه پختم. سبزی پاک کردم. ظرف شستم.

    به خونه‌ی بابا سر زدم.

    یادداشت تلگرام نوشتم.

  14. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ حوالی ساعت هفت صبح از بستر برخاستم. بارها بهم ثابت شده دیر خوابی به من نیامده‌است. به زور آب و صبحانه و قهوه سرپا شدم.
    _ مغزم خالی است از صدا و از دغدغه‌های روزمره. روحم نوازشی می‌طلبد.
    _ پرسه در” یک پوست یک استخوان”
    گفتمش درون
    گفتمش برون
    گفت دَم
    کلام دل
    پیام خون.
    خون وزید و ما
    سرنگون شدیم
    جسته از درون
    رَسته از برون
    یار خون شدیم
    _ زمانی از امروز را به آموختن مهارتی اختصاص دادم.
    _ “کودکانه‌نویسی” به ذهنم آرامش می‌دهد. پس انجامش دادم.
    _ امروز رفتار مناسبی را از همکارم دیدم و آن را پسندیدم. او به دور از هیجان و در عین آرامش، قاطعیت لازم را برای ارائه بازخورد به همکاری دیگر داشت. از او آموختم.
    _ اندکی همراه ” آنا کارنینا” بودم.
    _ شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز”. به‌روزرسانی” اکنون من در فهرستی از کلمات”
    _ دیداری کوتاه از مادر
    _ اضطراب تغییر گریبانم را گرفته و بقیه روز را به خاطر ندارم. شاید هم کار مفیدی انجام ندادم که به یادماندنی باشد.
    _ من متعهد در نوشتن « گزارش نیک»
    _ نمره‌روزم: ۶

  15. چیز خاصی ندارم بگم.
    نیک خاصی که به چشمم اومده باشه‌ام ندارم.
    سال واژه‌ام همزیستیه.
    همشم بغضی‌ام.
    حوصله‌ام ندارم.

  16. سال واژه: تداوم

    ۱. نوشتن قسمت دوم یادداشتی بر رمان جنگل نروژی. بینهایت این کتاب را دوست داشتم. اولین بار بود که برای کتابی اینطوری نوشتم. قبلا یا خلاصه کتاب غیرداستانی میمونم یا داخل نوشته هام به جاهایی گریز میزدم به شخصیتهای کتابهای غیر داستانی. اما این‌بار فرق داشت.

    ۲. در جلسه کتابخوانی انجمن بخوان با ما کرج شرکت کردم. لذت میبرم از جمع. همه بزرگتر و خواننده تر از من هستند.

    ۳. قسمت یک و دو آخرین سریال چنل بی رو گوش کردم. حالا که می‌نویسم جور دیگر ی اپیزودهای علی بندری رو میشنوم.

    ۴. امروز به موقع استراحت کردم.

    ۵. نهار و شام غذای جداگانه درست کردم.

    ۶. سایتم رو کوبیدم و قراره دوباره بسازم.

  17. درود فراوان
    اول از همه باید اعتراف کنم به قصدِ نیک نویسی اینجا نیامده‌ام، بلکه می‌خواهم تشکر نامه‌ای بنگارم. مدتی‌ست از دوستان نیک‌نویس فاصله گرفته‌ام. دلیلش این است که من واقعا دغدغه‌مندم‌. شاید خیال کنید این حرفِ مفت است، شاید. اما این روزها تمام من، داستان شده است. اصلا در داستان حل شده‌ام. می‌نویسم و بازنویسی می‌کنم. قبلا گفته بودم که سال‌واژه‌ی من، یادگیریِ اصول داستان نویسی است. چقدر انتخاب سال‌واژه در عمل‌کردِ کلِ سال تأثیرگذار است. خلاصه در خواب و بیداری به داستان فکر می‌کنم. گاهی داستان خوابِ شب‌هایم را بی‌کیفیت می‌کند، از بس که به شخصیت‌ها و روند داستان می‌اندیشم. امیدوارم این حس و حال ماندگاری داشته باشد. در کنارش کارهای معمول یک زن و همچنین خیاطی هم می‌کنم.
    دیروز فایل صوتی نویسنده‌ ساز را گوش دادم و چقدر از دیدن کتاب نصرت رحمانی ذوق کردم. شما نصرت را به من شناساندید و چه خوب شد این آشنایی با جنابِ نصرت. می‌دانم خنده‌دار است، اما آنقدر مرا شیفته‌ی خود کرده که گاهی در خیال با او هم کلام می‌شوم. عاشق کتاب مردی در غبار هستم. شاید چون آن کتاب هم قصه‌ای دارد. قصه‌ی مردی مرفینی که عشق نجاتش می‌دهد. من در آن کتاب، نگاهی فلسفی نسبت به آدم‌ها دیدم که واقعی هم بود. نگاهی که شاید نویسنده در عالم توهم و خماری به آن می‌رسیده، ولی واقعی بود. آدم‌ها ما را برای خودشان می‌خواهند نه به خاطرِ خودمان.
    دوم اینکه ویس‌های کارگاره داستان را گوش دادم و رسیدم به توصیه شما به زهرا هادی. برای زهرا بود، اما من هم خواندم.😁 چه طنز جالبی داشت. « هر آدمی، شلیکی‌ست در تاریکی که روزی پدر در کرده است.»
    این جمله‌ی طنز خیلی واقعی است. یعنی وجود داشتن هر کدام از ما، چیزی غیر از این نیست. یا آن جمله که مربوط به فتوای ملاها بود، درخشان است. دقیقا هر چیزی که ما را از آن منع کرده‌اند، چیزی جز هوس چند ملا برای در کردنِ فتواهای خرافی نیست. راستی امیدوارم از کارگاه بعدی داستان جا نمانم. چه خوب می‌شود اگر فراخوان را در کانال هم بگذارید.
    این آخری را هم بگویم که این روزها کتاب نه داستان سلینجر را مطالعه می‌کنم. چقدر سلینجر در داستان کوتاه کارش قابل تحسین است. و چه جالب که بیشتر شخصیت‌های داستان‌هاش، کودک یا نوجوان هستند. یعنی زندگی زیسته‌ی خودش را داستان کرده است. این طور می‌گویند.
    شاید تنها جایی که شما این تشکر‌نامه را می‌بینید، همین گزارش نیست باشد. سالم و برقرار باشید. 💐

    1. سلام گیابند جان
      به فکرت بودم.
      چه خوشحال شدم از خوندن این متن خوشگلت.

  18. گزارش نیک ۶۹
    سال‌واژه: فاصله

    یه وقتایی منظوری داشت که فاصله می‌گرفت ازم

    بهم کادو می‌داد.
    بعضی وقتا هر روز.
    بعضی وقتا یه روز در میون.
    بعضی‌ وقتا دو روز در میون.
    بعضی وقتا چند روز درمیون.
    بعضی وقتام باهام فاصله می‌گرفت. قهر نبود. می‌دونستم تو فکر یه چیز فوق‌العاده‌س که برام‌ بیاره.

    یه روز گل رز برام می‌آورد یه روز گل آفتابگردون. یه روز گلایول سفید، یه روز داودی و بنفشه.
    کادوهاش مثل همه، پارچه و عطر و طلا نبود. یه سبک خاص و یه ایده‌ای داشت برا خودش.
    یه روز یه پاکت سیب و انجیر روبان می‌بست و شیک می‌آورد برام. یه روز یه دسته جعفری و گشنیزو تقدیمم می‌کرد.

    خوشم می‌شد. چِشا و لبای خندونمو که می‌دید ذوق می‌کرد. قرار بعدی رو زودتر می‌ذاشت. ناقلا می‌فهمید بهش وابسته‌ شدم. هی کادوها و هدیه‌هاشو قشنگ‌تر می‌کرد. نمی‌دونم چی‌کارشون می‌کرد که برق بزنن و دلربایی کنن‌.
    هنوز بده بستون کادوهام داغه. می‌دونین با کی؟ با خاک با معرفت باغچه‌.
    بله خاک بهم کادو میده.
    همین خاکی که جلوی چشامونه. یه روز فقط یه بذری میذاری تو آغوشش. بهت میگه: «برو پی کارت، وقتی بذرت رو متولد و بزرگ کردم قیچیو بیار و بند نافشو بُبر و بَبرش و بذارش برای اونی که دوسش داری. تا اونم یا بذاره تو گلدون یا بخوره و کیفشو ببره.»

    حالا مگه فقط آدمان که به هم کادو میدن؟

    آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02

  19. روز پر کاری بود. گوگل شیت رو تکمیل کردم. نویسنده ساز رو شرکت کردم. خیلی خوبه که تو جلسات کتاب خونده میشه این برا من که در طول روز برنامه ام خیلی پر میشه واقعا موهبته. تازه اگه همچین کتابایی رو بردارم بخونم همین نحوه خوندنم دلزده ام میکنه و میبوسم میزارم کنار. یه برنامه برای زبان ریختم ولی فعلا گوگل شیتشو اماده نکردم. میخوام این دفعه داستان محور برم جلو.

  20. مراحل تکامل حلزون از جنین تا نوزاد کامل را در تصویر ملاحظه می کنید. دیروز روز پروظیفه‌ای بود. مثل بیشتر روزهای اخیرم. می‌خواهم بروم زیر دستگاه زیراکس و یک کپی از خودم بگیرم یا حداقل یک دست اضافه به خودم پیوند بزنم تا از کارهای بایدم عقب نیفتم.
    خوب است که گزارش نیک هست و آدم هوس می‌کند سرکی به اینجا بکشد و در حد یک جمله هم که شده بنویسد.
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  21. سر کار، کلاس ایپیک. پایگاه شلوغ. آمار روی آمار.

    آمپول ویتامین دی.

    گفت‌و‌گویی با نصیرو. حال مشترکو.

    لشیدن و استراحت. خسته، خسته، خسته. فشار روانی از پایش‌ها و حرف‌ها و کمبودها.

    نویسنده‌ساز تا دقایقی که توانستم.

    گپی با علیرضا و فکری به حال داستان و شعر و نقاشی.

    نوشتن پست. خاندن با صدای بلندنش چسبید. انگار هر بار فشاری از روی قلبم برداشته می‌شد.

    وبینار شیما.

    قلمم فردا می‌رسد.

    سه‌چهار نوبتی نوشتم.

    چت با ندا. با ندا هم نتوانستم غمم را بالا بیاورم. فکر کنم با هیچ‌کس نشود. ولی می‌دانم که می‌گذرد. آنقدر می‌نویسم که بگذرد، با نوشتن می‌گذرد یا با هر هنر دیگری.

  22. ۱. شش نوبت یا قاچ پیتزا نوشتم. آزادنویسی هزارکلمه‌ هم.
    ۲. به آب و نانِ گیاهان، پرنده‌ها و گوربا رسیدم.
    ۳. از شب هول خواندم و رونویسی کردم. شب هم با اسماعیل دیگری گذراندم(موبی دیک)
    ۴. به کمک مادر در درست کردن دستبند رفتم. چند تا هم غارت کردم.
    ۵. در سرزبان و نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    ۶. کلاس زبان هم با چین‌های جدید پیشانی گذراندم.
    ۷. “خریددرمانی” مجازی کردم. بیشتر شکنجه‌‌است تا درمان.

  23. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    ١. پست کانالم را کی بنویسم که شب ننویسم که شب از دوازده شب نشود سه صبح؟

    ٢. یادداشت منتشر کردم.

    ٣. تحویل پروژه موکول شد و با استاد درس هماهنگ کردم فردا بروم دفترش تا چیزهایی که نمی‌دانم را برایم توضیح بدهد. گفت عصر بیا. می‌روم؟ اگر سر شب (یازده‌دوازده برای این خانم سرشب است.) خابیده بودم، احتمالن رفتنم خیلی بیشتر بود.

    ۴. دو نوبت آزادنویسی کردم.

    ۵. خاندن کتاب «هرمافرودیت» که استاد توی دوره‌ی داستان کوتاه گذاشته را شروع کردم.

    ۶. با فرشته یک گفت‌وگوی خوب و پیش‌برنده داشتیم درباره‌ی این شرایط و احساسات‌مان.

    https://t.me/elahebaseda

  24. تصور کردم که اگر سرم‌ را با انواع کارها درگیر کنم بهتر می‌توانم حق مطلب سال‌واژه‌ام (پیشروی) را ادا کنم. احساس می‌کردم پس از تجربه‌ی جنگ و تداوم ناامیدکننده‌ی آن دچار افول شدیدی در زندگی‌ام شدم.
    امتحان امروز خوش گذشت. استاد به جای سوال، گزارش‌کاری در مورد روند شکل‌گیری مقاله‌‌مان خواسته بود. چه حالی داد نوشتنش. هم گزارش بود هم رنج‌نامه‌ای از دشواری‌های نگارش آش شلم‌شوربای مثلن مقاله‌ام. امتحان یکی مانده به آخر را که دادم تدبیر دو ماه تعطیلی را کردم. تدبیری که ذهنم را به جای فکرخوره‌ها با افکار جدید پر کند. نه صرفن افکار جدید، سردرگمی‌ هم کفایت می‌کند. فکرخوره‌ها اکثرن محصول گذشته‌ی از دست رفته و آینده‌ی به دست نیامده‌اند. هر کدام به نوعی دور از حضور حقیقی آدمی ایستاده‌اند.
    در کتاب خواندن سرعتم کم شده و نوشتن، هر چند هنوز حاضر در روزهایم ولی در حاشیه برگزار می‌شود. دوست دارم خواندن و نوشتن همیشه مرکزیت زندگی‌ام باشد. نشستم و فهرستی از کتاب‌هایی که دوست دارم بخوانم را نوشتم. فهرست‌نویسی برایم مثل بازی می‌ماند. گاهی کلمات را بی‌منظور پشت هم قطار می‌کنم و چه لذتی وصف‌ناپذیی دارد. کلمه آدم را هوشیار می‌کند و تلاش برای انتخاب کلمه‌ی درست در جمله‌ ثبات‌بخش هوشیاری است.
    در فهرستم سعی کردم بیخیال کتاب‌های چند جلدی شوم. هنوز که هنوز است فکر به حجم کتاب‌های چند جلدی میلم را برای مطالعه‌ سست می‌کند. تنها کتاب چند جلدی‌ای که با آرامش خواندم و تمامش کردم «مادران و دختران» مهشید امیرشاهی بود. بعدش «در جستجوی زمان از دست رفته» پروست را شروع کردم ولی در نیمه‌های جلد دوم ترمزم کشیده شد.
    مدتی‌ست موضوعی ذهنم را درگیر کرده است. بالاخره توانستم راجع‌به‌اش به سوال برسم. یک سالی می‌شود که اصرارم بر دور زدن فیلترهای خودسانسوری در انتشار یادداشت‌های روزانه زیاد شده است. اما بعضی وقت‌ها حس می‌کنم پافشاری به این اصل امکان دارد از چهارچوب‌ اندازه خارج شود. حالا چهار چه چوبی نمی‌دانم ولی متوجه‌ام که شخصیت صفر و صدی دارم. ولم کنند یک تنه پته‌ی خودم و هفت جد‌وآبادم را ریخته‌ام در پست‌های کانال تلگرامم. جایی جمله‌ای خوانده بودم که اگر در خانواده‌ای یک نویسنده متولد شود آن خانواده دیگر نمی‌تواند چیزی را پنهان کند. دقیقِ جمله خاطرم نیست ولی چنین مظمونی داشت.
    به هر حال کم یا زیاد، در باب نیک بودن روزم، امروز یک سوال دشت کردم و یک لیست نسبتن بلند بالا از کتاب‌هایی وسوسه‌انگیز که منتظر خوانده شدن هستند.

    https://t.me/naghoftehayma

  25. سال‌واژه‌ات چه بود؟ به‌خانی.
    دل به نوشتن سپردی؟
    فقط یک وعده آزادنویسی کردم.
    با چه‌کسی تماس گرفتی؟ پدرم.
    از چه‌چیزی آزرده شدی؟ رفتار سرد اطرافیانم.
    از چه چیزی لذت بردی؟ رقصیدن.
    با نیلا همبازی شدی؟ از خاب ظهرگاهم زدم و کلی خاله‌بازی کردیم.
    به امروزت از یک تا ده چند می‌دهی؟ پنج.
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/hananeveshhtan

  26. —سال‌واژه: درنگ

    —نوشتن صفحات صبحگاهی.

    —پایان دادن به مرور نثر وحشی.

    —کردن سه نوبت آزادنویسی.

    —خواندن داستان سان‌شاین از کوروش اسدی و کتاب دنیا از چشم کلاغ.

    —نویسنده‌ساز و نصرت رحمانی و فهرست کلمات هفتگی.

    —جلسه با الهه و شیما.

    —وبینار سرزبان و پرسش از اطلاعات.

    —وبینار شادزی و مرزگذاری.

    —نوشتن یادداشت کانال.

    —خواندن رود راوی و لالا.

    —کانال تلگرام:

    https://t.me/sarachegenii

  27. بنزین‌زدم انگار که رگِ‌پاهام بی‌خود تکان‌ در ناحیه‌پائین و وسط بی‌خی‌کمرم می‌لرزد مرقصد
    لاجوردِ بی‌پول بی‌تن‌بها بی‌مقصد می‌رود
    جانم‌به‌لبم رسیده اینقدر که قرص‌خون برگ‌‌زدم
    انگار خوناوایی نمی‌استند تخلیه‌ می‌شند بیرون!
    و حال دوباره به بنزین‌دچار شد تن‌بی‌بهاای‌مه

    ازین‌بر این‌جوجه‌تیغی‌که دارد مره‌حلاک‌ کند
    مثلِ طیاره جرت پرواز کنم و نجات دهند مثلِ آتش‌نشان‌‌شوم؛ و جوجه‌تیغی بابا و بابا گفته داخل خونه بالا‌پائین می‌پره تو رو خدا یک خدمت‌کار درجه یک این‌می‌خاد از کجاکنم
    و جوجه‌تیغی اسم‌اش کسرا سست!

    نت‌مثلِ عقاب ناگهان پرواز‌کند برود
    و مره ازین‌جریان نویسنده‌ساز به عقب اندازد
    انگار هر روز که از یک وبینار جامانم یک‌سال از درس‌عقب‌مانده‌ام
    خیلی‌سوز‌داره دلم خیلی ورخطا شود وقتی‌ که‌ از یک وبینار عقب به‌مانم
    و این‌دوروز ام ای‌داره استاد؛آماده‌گی به ۱۲‌دهمی‌شعرماهیست بخاطرِ این از شاعران استاد گپ‌می‌‌زند؛ مهم بود دوباره وبینار امروز را‌ گوش‌کنم تا آماده شوم به دوره‌ای شعرماهی
    تافردا ببینم استاد چه‌ها خاهد گفت و چطوری پیشرفت در نویسندگی داشته‌باشم
    ادامه‌دهنده وجعه‌ و ورعه در چه گذرد خود مه‌ام نمی‌فهمم خیلی ترسم از فردا چو همه ۱۱‌دوره جلوتر از خودم بودن و خیلی عالی پشرفت کردن‌ واقعن ترسم دِگه…
    تصور می‌کنم وحشت‌زده می‌شم واقعن نمی‌فهمم فردا چه‌کنم و چند روز میشه کاسه‌ای چه‌کنم چه‌کنم دردست گرفتم
    به امیدی حداقل خوده براشون نزدیک کرده بتونم به امید‌ِ (خدا)
    لینک‌کانالمhttps://t.me/sadegaalezadai

  28. سال‌واژٰه‌ام: طلوع
    «پریماه عزیزم، نویسندگی جرأت می‌خاهد»
    امروز سرک کشیدم در نامه‌هایی به پریماه. چرا زودتر پیدایشان نکرده بودم؟
    کاش در روزگاری زندگی می‌کردم که آدم‌ها نامه می‌نوشتند. آن موقع می‌شدم پستچی. و همه‌ی نامه‌ها را پیش از رساندن باز می‌کردم و می‌خاندم. نامه‌های پریماه را خاندن، شبیه پستچی بودن است.
    سرک‌های امروزم فقط این نامه‌ها نبودند. نامه به همسایه و فالگوش و تابلوی‌های اگون شیله را هم(فعل مناسب برایش نمی‌یابم.).
    یادداشتی که می‌خاستم برایتان بفرستم و بازخورد بگیرم را دوباره خاندم بی‌آبرویی محض بود. وقتی نوشتمش آبرومندتر به نظر می‌آمد چرا؟ بهرحال به یک بازنویسی اساسی نیازمند است.
    دوستدار شما، لنا
    https://t.me/lenaamirii

  29. سال‌واژه: تداوم

    ـــ وبینار امروز و دیروز شِکوه‌هایم را به پستو فرستاد و شُکوهِ ادبیات را در نظرم بیشتر و بیشتر کرد. هر چه پیش می‌روی می‌بینی، کمتر می‌دانی. پس باید بیشتر تلاش کنی، بخوانی و در تار و پود ادبیات و نویسندگی نفس بکشی.
    به‌جای یکشنبه، امروز «اکنون من در فهرستی از کلمات را نوشتیم» واژگان این هفته با هفتهٔ گذشته، کاملا متفاوت بود و احساساتم را صریح‌تر به دل کاغذ سپرده بودم.

    ـــ روایتی کوتاهی از دال دوست داشتن حسین وحدانی خواندم و همان شد موضوعی برای پرداختن به آن و انتشارش در کانال.

    ـــ از دیروز مریض‌احوالم و توان ندارم اما دلم نمی‌خواد جا بمانم و هر طور شده خودم را می‌کشانم بهرحال پنجاه درصد بودن بهتر از صفر درصدست.

    ـــ رمان شب یک شب دو بهمن فرسی و رمان مارکز را می‌خانم؛ کوتاه بود. اما نمی‌خوام زنجیر اتصال کتابخانی‌ام قطع شود، می‌خوام پیوسته به خاندن ادامه دهم.

    ـــ از دو دفتر شعر بهمن فرسی و نصرت رحمانی خواندم، عجب اشعاری. اصلا دلم نمی‌خواهد شعر بنویسم. فقط دوست دارم در دنیای شعری این دو شاعر غرق شوم و برای مدتی همانجا ساکن شوم. سپاس از استاد به‌پاس این معرفی.

    https://t.me/zahraballampour

  30. – صبح که برق قطع شد، انگار من هم قطع شدم از این زندگی.
    – برق آمد ولی دست‌ودلم به کار نرفت.
    – تمرین‌های سمپوزیوم هنوز در دست انجام هستند.
    – دلم خیلی سوخت برای آن دختری که اول سریال Penthouse از ساختمان پرت شد و مرد.
    – به کارهای امروز نرسیدم، بماند به حساب روزهایی که زیاده‌روی کردم.
    – مطلبی که دیروز در فکرش بودم، به درد روزنامه این هفته نمی‌خورد.‌

  31. بازنویسی کلیله و دمنه رو شروع کردم. اولش خیلی سخت بود. نثر فنی داره و خوندنش دشوار. به همین خاطر تصمیم گرفته بودم این کار رو انجام بدم.

    یاد مشق نوشتن مدرسه افتادم. چقدر زندگی تندتر شده. حوصله می‌خواد زندگی رو مزمزه کردن و مکث کردن. انگار همه دارن فرار می‌کنن به سمت آینده‌ای که معلوم نیست چیه.

  32. گزارش نیک، دوشنبه بیست‌ونهم تیرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام: جسارت
    نمره: ۷ از ۱۰
    امروز از نوشتن، تهی‌دست برگشتم. نه واژه‌گرسنگی داشتم، نه کلمه‌ها قهر کرده بودند، فقط روز به وقت‌خواری افتاده بود و مرا به نوشت‌نرسیدگی رساند.

    یوگا کردم، کتاب‌گردی کردم، با بچه‌ها خنده‌زیستم، خانه را از آشوب‌گرد بودن درآوردم، انگلیسی خواندم و تمرین کردم.
    با این‌حال روزم را وقت‌خواریِ کارهای خانه بلعید. سه ساعت تمام، سبزی پاک کردم، مرغ پاک کردم، میوه و سبزی‌ها را مرتب کردم. هیچ‌کدام کار بزرگی نبودند، اما کنار هم تبدیل شدند به یک ریزفرسایی که دقیقه‌دقیقه از جان روزم کند و مرا تا شب به نوشت‌خشکی رساند.
    امروز جسارتم به نوشتن نرسید، میان کارهای خانه جس‌لرز شدم، اما هنوز تهِ گلویم چیزی شبیه یک واژه‌جنین تکان می‌خورد، شاید فردا به دنیا بیاید.
    https://t.me/MashgheBodan

  33. آدمی اگر معمار نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر آهنگساز نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر شاعر نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر مجسه نسازد عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر قصه ننویسد عقده‌ای می‌شود.
    آدمی عقده است، هنر عقده‌گشا.
    آدمی اگر رقاص نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر نقاش نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر فیلمساز نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر خیاط نشود عقده‌ای می‌شود.
    آدمی اگر همه‌ی این‌ها را با هم نشود عقده‌ای می‌شود.
    ………………………………………..
    سیاهه‌ی عملکرد:
    -رفتم پی تمدید گواهینامه سرانجام. بازگشت به عرصه رانندگی؟‌نه، ولعی ندارم براش، مگر به‌اجبار بنشینم پشت فرمان. ترجیحم آن است که دیگری براند و من یادداشت‌‌برداری کنم؛ حسی که از پیرامون می‌گیرم را توی دفترچه یادداشتم بنویسم.
    -سه جلسه کلاس خصوصی؛ مقاله و داستان.
    -گفتن از «حریق باد» در وبینار نویسنده‌ساز+نوشتن فهرست هفتگی کلمات.
    -بازگشت به «همه‌ی آن سال‌های بی‌خاطره».
    -بازخورد به داستان‌های پنجمین کارگاه داستان کوتاه.
    -جمع‌بندی مطالب دوره‌ی جدید شعر (شروع از همین سه‌شنبه).

  34. گزارش نیک (۱۸)
    دوشنبه | ۲۹ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • امروز پر بود از چندکارگی و حواس‌پرتی و بی‌حوصلگی. آخ آخ آخ.
    • قسمت جدید سریال محبوبم منتشر شد. از خواب که بیدار شدم، تیز پریدم پای لپ‌تاپ تا دانلودش کنم.
    • ویدیویی آموزشی درباره‌ی بورس کالا دیدم. جالب‌جایی‌ست. توجهم را جلبید.
    • لنگ ظهر برق رفت و خیس عرق شدم از گرما.
    • وبینار نویسنده‌ساز را بودم ولی تو گویی نبودم. حواسم پرت کار دیگری شد.
    در این حد فهمیدم که امروز، روز نصرت رحمانی بود و کارهای درخشانش.
    • یادم آمد چند صفحه‌ای بیش از «مردی که در غبار گم شد» نخوانده بودم که در غبار شلوغی‌های زندگی گم شد.
    پر شدم از دریغ و درد و خشم و حسرت.
    • وضعیت پیچ و مهره‌هایم بهتر است. امروز توانستم کمی پیاده‌روی کنم. دیدم مِه‌ نشسته است بالای کوه. مژده‌ می‌دهد روزهای خنک در پیش را.

  35. ➖️ صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.
    ➖️ ۴۵ صفحه از کتاب آبی‌تر از گناه را خاندم.
    ➖️ سری زدم به کتاب هنر چگونه زندگی ما را دگرگون می‌کند؟
    ➖️ ۲۰ صفحه‌ای از کتاب بچه‌های روز را خاندم.
    ➖️ آزادنویسی کردم در دو نوبت.
    ➖️ با هانیه عسکری صحبت کردم.
    ➖️ بعد از شام رفتم خانه‌ی دخترعمه‌ام.
    ➖️ با خاهرم کلی زدیم به سر و کله‌ی هم.
    ➖️ امروز حوصله‌ی پروپیمان نوشتن را ندارم. بسنده می‌کنم به همین.

  36. امروز هرچه سربالایی بود گیر من افتاد چه در خیابان‌ها، چه در زندگیم.
    هنوز منتظر تماسی هستم اما به گمانم باید وا بدهم. در راه، «منحنی خلاقیت» از طاقچه بی‌نهایت دریافت کردم و چند صفحه‌ای خواندم. اگر حال داشتم به عالم و آدم اخم می‌کردم. نخندیدم. پوکر بودم.
    بیشتر امروز را خوابیدم. شعر خواندم و نَگِریستم اما عوضش به دویدن عقربه‌ها نِگَریستم. (اِوا، منفی گریستن شبیه به نگریستنْ فعل بسیط نگاه کردن است!) راستی چقدر قفسه‌ی شعرهایم خالی‌ست.
    یک صفحه آزادنویسی کردم و نمردم. می‌دانم دارم اغراق می‌کنم. ده تا گزین‌گویه نوشتم و خودم بهشان خندیدم. القصه نمی‌دانم با باقی روزم چه کردم. به گمانم بیشتر تنبلی کردم. داستان کوتاهم گوشه‌ی تاریکخانه‌ی ذهنم ریشخندم می‌کند. باور می‌کنید؟

  37. نقل قول امروز امیدبخش است. من از تغییر کمی می‌ترسم اما در عین حال می‌کوشم نامحسوس تغییر کنم، چیزی مثل رشد. تغییر یهویی را دوست ندارم، به هم می‌ریزم. هر سنی هم خوشبختی خودش را دارد که تغییر می‌کند. خوشبختی الان من چیست؟ راستش در مرز گیر کرده‌ام، از سویی دلم هیجان می‌خواهد و از سویی دیگر آرامش. خوشبختی الان من ترکیب برنده‌ای از این دوست که هنوز نسبتش را نیافته‌ام.
    و اما امروز:
    از خستگی دیروز با خوابی خوب آسودم. صبح را با یادداشت صبحگاهی شروع کردم و بعد هم همان صبحانهٔ محبوب همیشگی‌مان: سنگک و پنیر.
    بقیهٔ روز را به تصحیح برگه گذراندم، چون دیروز یک برگه هم تصحیح نکرده بودم. این روزها، روزهای شلوغ کاری ماست. تصحیح الکترونیکی برگه‌ها و آمارخواهی اداره. جای نیک‌بختی است که تصحیح الکترونیکی را دوست دارم. از تصحیح برگه‌ها تجربه‌ای برای تدریس کسب می‌کنم، این‌که به دانش‌آموزانم یاد بدهم چگونه برگه بنویسند. این خودش مقوله‌ای متفاوت با یاد گرفتن درس‌هاست. به هر حال آزمون نهایی است و برای بچه‌ها مهم.
    و اما ماجرای گل‌درشت امروز بازخورد استادبه داستانم در کارگاه پنجم است. بسیار خوشحال شدم. این داستان چهارمین داستان من است. اولین داستان را فروردین همین امسال در کارگاه اول نوشتم‌. استاد می‌گویند زبانم داستانی‌تر شده و این به من انگیزهٔ بیشتری می‌دهد برای ادامهٔ مسیر. ممنون استاد. این روند، نتیجهٔ آموزش خوب شماست.
    در نهایت هم این‌که یادداشت کانال را هم نوشتم. احوال یک عزیزی را هم پرسیدم و کلی ظرف شستم و سر جایشان گذاشتم و شام و ناهار را هم پیچاندم.

  38. #روزانه‌ها
    #سال‌واژه: صبر
    امروز را مانند یک زن آغاز کردم.
    صبح که از خواب بیدار شدم، صبحانه حاضر کردم. نه اینکه روزهای دیگر این کار را نکرده باشم، اما حس امروز با همیشه فرق داشت. نمی‌دانم چه تفاوتی کرده بود؛ فقط می‌دانم فرق داشت.
    صبحانه را آماده کردم، مقدمات ناهار را چیدم، لباس خوابم را عوض کردم، صورتم را شستم، روتین پوستی‌ام را انجام دادم و کتاب *تأثیرگذاری* را دست گرفتم؛ انگار همین چند کار ساده، عیش آرامِ صبحگاهی‌ام را کامل کردند.
    با عزیزِ راه‌دوری حرف زدم. برایش از پنج سال پیش گفتم؛ از روزهایی که دانشجو بودم، از اشتباه‌هایم، از دنیای مردانه و دنیای زنانه، از کلید مردانگیِ پسری که هنوز زیر بالش مادرش جا مانده است و از زندگی‌هایی که بی‌عشق، تنها با پوسته نازکی از مادیات سر پا ایستاده‌اند؛ پوسته‌ای که با کوچک‌ترین تلنگری ترک برمی‌دارد و گنداب متعفنی از زیر آن بیرون می‌زند.
    از باورهایم درباره زندگی گفتم؛ از رها کردن‌هایم، از اینکه می‌توانم هر لحظه از زیرِ صفر شروع کنم، آن‌قدر سبک که انگار چیزی را از دست نداده‌ام. و از مرحوم فاضل‌بیگی نقل کردم:
    «حقوق، چیزی است که به تو می‌دهند تا دست از رؤیاهایت برداری و دیگر دنبالش نروی.»
    مدت‌ها بود چنین گفت‌وگویی با کسی نداشتم؛ کسی که فقط بشنود، بی‌آنکه قضاوت کند. خسته بود، اما شنید؛ و همین شنیده شدن، برایم کافی بود.
    حال باشگاه رفتن نداشتم، اما بعد از وبینار «نویسنده‌ساز» رفتم. امروز فرزتر از همیشه بودم. تمرین‌ها دیگر برایم غریبه نیستند. خودم خواستم از دستگاهی استفاده کنم که حس می‌کردم برای زانوهای آسیب‌دیده‌ام مناسب‌تر است و حدسم درست بود. اما روی یکی از دستگاه‌ها، با همان حرکت اول گفتم: «نمی‌توانم.» گاهی بدن، زودتر از عقل تصمیم می‌گیرد.
    مدیر باشگاه زن جوانی است که دوقلو باردار است. امروز تعریف می‌کرد که در مراسم عروسی‌اش، به خاطر بارداری نتوانسته برقصد. دود از سرم بلند شد. پرسیدم: «بچه دیگری هم داری؟»
    خندید و گفت: «نه، فقط سه ماه از عروسی‌ام گذشته.»
    هرچه با ذهن حسابگرم حساب کردم، نفهمیدم چطور ممکن است عروس، روز عروسی‌اش باردار باشد. البته چیزی نگفتم. هر زندگی، قصه خودش را دارد.
    بعد یاد خودم افتادم. یازده سال از ازدواجم گذشته بود که دوقلوها را باردار شدم؛ اما در تمام دوران بارداری حتی یک‌بار هم به خانه پدری نرفتم. می‌ترسیدم پدر و دایی‌هایم مرا با شکم برآمده ببینند.
    لعنت به این خجالتی بودن؛ خصلتی که نگذاشت از بسیاری از لحظه‌های زندگی‌ام لذت ببرم. هنوز حتی یک عکس از دوران بارداری‌ام ندارم.
    فقط می‌دانم آن‌قدر شکمم بزرگ شده بود که در آخرین امتحانم، دکتر ربیعی وقتی دید دستم به میز نمی‌رسد، گفت:
    «نگرانتم… خدا خودش کمکت کند.»
    نگرانی را می‌شد در چهره‌اش دید.
    از باشگاه برگشتم. شام را آماده کردم. ساعت ۲۰:۵۳ شام روی میز بود. مهدی که دیرتر از همه ناهار خورده بود، از شدت گرسنگی کلافه شده بود. گرسنگی برای او فقط گرسنگی نیست؛ انگار خون جلوی چشمش را می‌گیرد و از او آدم دیگری می‌سازد. زود عصبانی می‌شود، به بچه‌ها سخت می‌گیرد و گاهی بی‌رحمانه سرزنششان می‌کند.
    من هم مثل ماله‌ای که روی دیوار کشیده می‌شود، پشت سرش راه می‌افتم؛ ترک‌هایی را که با کلماتش روی دل بچه‌ها می‌اندازد، صاف می‌کنم. نمی‌دانم چقدر موفقم، اما سال‌هاست این نقش نانوشته را بازی می‌کنم.
    امروز کرمانشاه دو بار لرزید. مادرم هنوز با من قهر است، اما شب به او زنگ زدم و احوالش را پرسیدم. خوشبختانه هنگام زلزله هیچ‌کس خانه نبود و همین، بهترین خبر امروز بود.
    حالا پاهایم از ورزش درد می‌کند. شب که می‌شود، دلم رمان می‌خواهد. عجیب است؛ رمان‌ها خستگی روز را از تنم بیرون می‌کشند. انگار تمام خستگی‌هایم آرام‌آرام میان واژه‌های کتاب حل می‌شوند و من، لابه‌لای صفحه‌ها، خوابم می‌برد.
    نمره من ۸ از ۱۰
    #۲۹تیر۰۵
    #سوگندستاره
    #روزانه‌ها
    https://t.me/SougandSetareh

    1. چقدر یادداشت‌تون دوست‌داشتنی بود. خیلی قشنگ روایت کردین. 👌✨️

  39. گزارش نیک

    ۱-اول صبح آزادنویسی انجام دادم

    ۲-یکی از کارهای عقب‌افتاده‌ی بیمارستان را بالاخره تمام کردم

    ۳-آب زیاد نوشیدم

    ۴-بالاخره برای ویزیت گوش پیگیر شدم.(امروز از پزشکی شنیدم که اضطراب می‌تواند باعث درد گوش و فک شود. این ارتباط برایم جالب بود)

    ۵-دوست‌نوازی کردم. سوال یکی از دوستانم را از دوست دیگری پرسیدم و راهنمایی‌اش کردم(حلقه‌ی همدلی دوستانه)

    ۶-پنج صفحه کتاب خواندم

  40. بیدار که شدم، سرم سنگین بود و درد درون روده و پشت و کمرم، پیچ می‌خورد.
    زمان می‌دوید.
    کار بانکی داشتم.
    احساس تشنگی و درد منگم می‌کرد.
    کنده نمی‌شدم. چیزی مثل بختک من را به ملافه دوخته بود.
    و زمان همچنان می‌دوید.
    خانه ساکت بود.
    یادم آمد مجید برای جلسه‌‌ای تهران است.
    و دخترکم؟
    حالم زار بوده است و با اسنپ راهی مدرسه شده است.
    دوباره یادم آمد، گفته بود بعد از امتحان می‌زنگد.
    ساعت می‌دود.
    بانک.
    باشگاه.
    خانه و زندگی.

    پس چرا هنوز کپیده‌ام؟
    طعم دردی که دارم تلخ‌ست. گلویم تلخ‌ست.
    دویدن ساعت تلخ‌ست. این کلافه‌گی از درد هم تلخ‌ترست.
    نمی‌فهمم و خواب من را می‌برد.
    با صدای زنگ تلفن، برمی‌گردم.
    هنوز تمام آن تلخی‌ها با منند.
    صدایم را صاف می‌کنم و جواب تلفن را می‌دهم.
    حتما باید کسی از ملافه‌ی داغی که به من چسبیده بود، رهایم می‌کرد.
    تنم را که بلند کردم، گیج و منگ بودم و سرم دوَران داشت. عملا مریض شده‌ بودم. دل‌پیچه امان نمی‌داد تا شبیه زمان، دو بگیرم و برسم.

    رانندگی می‌کردم. سرم داغ بود. تنم داغ بود. دل‌پیچه‌ام اما سرد و تلخ. داغی هوا با کولر ماشین خنک نمی‌شد، بدترم می‌کرد.

    وقتی با دخترم برگشتم، به ناچار کار بانکم را به تعویق انداختم تا یک لیوان چای شاید حالم را بهتر کند.
    نکرد. لقمه‌ای نان‌ سبوس‌دار با عسل خوردم.
    اما سردرد مثل تیری که از کمانه می‌کشند، گوشه‌های چشم و سرم را می‌کشید، اما رها نمی‌کرد. یک کششی ممتد و مداوم.

    زمان می‌دوید.
    نمی‌خواستم تن به دام رختخواب بدهم. چیزی که تنم تمنا می‌کرد.
    مصمم‌بودنم با رضایت‌دادن به مریضی منافات داشت.
    به لج عقربه‌های ساعت‌های بی‌احساس، لباس پوشیدم و قبل از باشگاه، بانک و بعد از بانک هم باتری سوییچ ماشینم را تعویض کردم.

    از باشگاه که برگشتم، از گرمای بدنم کلافه‌تر از گرمای تابستان بودم. دوش آب سرد حالم را بهتر نکرد.
    بی‌نماز و بی‌ناهار، مست و رها اسیر خواب و مریضی دست به دامن کدئین شدم.
    بهتر نشدم. اما چه کنم که زمان می‌دوید.
    حالم از ریخت تمام ساعت‌ها بهم می‌خورد.

    ساعت نزدیک ۵ شده بود.
    هنوز نمازم را نخوانده بودم.
    آلارم گوشی‌ام وبینار را یادآوری می‌کرد.

    دوباره خودم را کندم و خرکش کرده‌ام خودم را.
    امروز مریضی بود و سردردی تلخ و داغ.

    https://t.me/manesehchtgrh

  41. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    به محض باز کردن چشمانم صد سال تنهایی خاندم.
    کد زدم
    از اساطیر خاندم و نوشتم
    زبان خاندم

  42. ➖ سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️امروز را دیگر درست کردن لپتابم بودم.
    با کمک گوش مصنوعی (که خدا خیرش بدهد) تونستم بالاخره گوگل کروم را برایش نصب کنم. قدیمی است و کم حافظه. بعد از آن مشغول نصب تلگرام و فیلترشکن و پی دی آف خان بودم. هرکدام را با گوشی خود دانلود کرده و با بلوتوث دوساعت به لپتاب انقال دادم. خیلی پیر است و حتی گوگل را به زور بالا می‌آورد. چاره‌ای نیست بهتر از هیچ است. الان هم منتظر نشستم تا به روز شود.‌
    ✔️از آنجایی که برای نویسنده ساز درحال پخش گوشی ام شارژ نداشت بعد از وبینار آن را گوشیدم و لذت بردم.
    ✔️صفحات صبحگاهی هم نوشتم.

    ✔️تنها ویدیو کوتاه از زبان دیدم تا وقفه ایجاد نکرده باشم.
    ✔️ناخنکی به غرور و تعصب زدم. چقدر این مادر الیزابت و خواهرش لیدیا احمق و حرص درار هستند.

    ✔️کار زیادی انجام ندادم اما شیرینی به کار افتادن لپتاب پیر (اسمشو بابابزرگ گذاشتم) بدجوری زیر زبانم رفته است.
    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.

  43. سال واژه‌ام: تحسیــن
    ۱.صبح را به زود آغازیدم.
    ۲.اولش عاشق کارم بودم. اما مشکلات کار قدری در همان آغاز زیاد بودند که عشق جای خود را به تحمل داد. این یعنی کابوس. یعنی عذاب.
    ۳.مقداری به افکارم با نوشتن سامان دادم. دارم از زخمی می‌نویسم که دیگر نمی‌خواهم زخم باشد. کند پیش می‌رود. دردناک است. وسطش عصبانی می‌شوم.گریه‌ام می‌گیرد.گریه فقط مرا می‌گیرد. اما باران نمی‌گیرد. راحتم نمی‌کند. سبکم نمی‌کند.
    ۴. سایه های شوم را از سرم بردار.
    بگذار قدری آسوده بخوابم
    همچون کودکی
    ۵.امروزم را بدون گوشی گذراندم. زندگی بدون گوشی را بیشتر دوست دارم. تا وقتی فرهنگ استفاده از گوشی جا نیفتاده باشد، همین آش و همین کاسه است.نه من خلوتم را خراب می‌کنم نه به کسی چنین اجازه‌ای می‌دهم.
    ۶.دیشب خواب عجیبی دیدم. داشتم کودکی را تروما‌درمانی می‌کردم. بچه‌ای که مادرش غرق شده بود و خودش شاهد این صحنه بود. اسباب‌بازی‌های کوچکی را ریخته بودیم در ظرف پر از آب. اما آن کودک می‌ترسید دست به آب بزند.
    ۷.سخت است تحمل دیدن رویاها در خواب.
    ۸.منتظر رسیدن دسته‌جمعی دسته‌ای یار مهربان هستم.

  44. سال واژه: ماراتن معکوس.
    داستان کوتاه خاندم‌.
    چند شعر از سیلویا پلات خاندم‌.
    بسیار بسیار آزاد‌نویسی کردم.
    تیشرت دوختم البته کامل نشد چون گرم بود و بی‌حوصله شدم.
    پیاده روی بعد مدت‌ها. پیشی جلو در تا جایی باهام اومد.
    می‌دونم منطقی نیست اما با صدای براهنی گریستم.(خودم ناراحت بودم.)
    نودل درست کردم.چون نودل رو سال های متمادی درست می‌کنم، آب نودل رو بسیار حرفه‌ای در میارم. خودم به وجد میام.
    اصولاً همینطورم. تکرار موضوع مهمیه برای من.
    امروز بادبادکم، از تهران می‌روم.

    https://t.me/setabdi

  45. 📝گزارش نیک:
    🎨سال واژه: تربانتین پرشین
    انحصار خط گذر زندگی امروز هم گذشت؛ طبق معمول، تمام روز را در خانه بودم. نمی‌دانم چه نکبتی به جان جسمم افتاده که باز هم حوالی ظهر از خواب بیدار شدم مادرم پرسید:یه بویی نمیاد؟راست میگفت همه جا بوی عجیبی میومد بویی مثل تینر حتی تا حیاط هم پخش شده به سمت اتاقم دویدم و متوجه شدم دیشب تو تاریکی اتاق به تربانتین پرشین(جهت شستشو قلمو رنگ روغن استفاده میشه بخاطر اسمش خیلی اتفاقی قبل عید امسال از لوازم التحریر گرفته بودم)خوردم و همش روی فرشم ریخته رنگ نداره ولی بوش تا چند روزی میمونه… به گواش‌های خشک‌شده‌ام کمی آب زدم تا جان بگیرند و بعد، روی کاغذ گراف، طرح کشتیِ پهلوگرفته‌ای با بدنه‌ای زنگ‌زده را کشیدم.
    حوالی بعدازظهر در سمینار آقای کلانتری شرکت کردم و پس از آن دوشی گرفتم. تا همین دقایقی پیش،کنار تخت داداشم نشستم و صفحاتی از اشعار مرحوم نصرت رحمانی را برایش بلندخوانی کردم.هنوز بخش کوتاهی از تدوین یک سریال شرقی باقی مونده؛ برای دست‌گرمی، امشب پیش از خواب، کمی سراغش می‌رم.
    ✍🏻۲۹ مرداد ۱۴٠۵ مریم باقری

  46. گزارش نیک 1405/04/29
    سال واژه‌ام‌: امید
    هیچ چیز برای نوشتن نیست‌‌‌‌‌، چرند نگو‌، تو که هنر خاموش‌کردن گفت‌‌و‌گو‌های ذهنی‌ات را نداری‌، همین نشخوارهای مغزت را بنویسی‌، مثنوی هفتاد‌من می‌شود‌. چخوف در داستان دو روزنامه‌‌چی می‌گوید‌، «چطور می‌گویی موضوعی برای نوشتن گیر نمی‌آید‌؟ امروز روز اگر ده تا دست هم داشته باشی باز برای تمام دست‌هایت کار هست‌.» پس بنویس‌. که پاداش این نوشتن شفافیت فکر است‌‌.

    شروع کن‌، از همان لحظه‌ای بنویس که پایت روی پدال و صدای قروقور چرخ بلند بود، خودت را می‌‌جویدی که چرا دل و روده‌ی چرخ بدبخت را به تعمیرکاری سپردی که دست چپ و راستش را نمی‌دانست‌‌‌. چرا از همان اول از چشمان وهم‌زده‌اش نفهمیدی باورش نمی‌شود مشتری به تورش خورده‌است‌‌‌؟ اشکالی ندارد‌، حالا ملتفت شدی که هیچ خلوتی بدون علت و هیچ شلوغی بدون حکمت‌ نیست‌. از این به بعد‌، پشت دستت را داغ کن تا دیگر به تعمیرکاری که موقع اعتراض قسم‌گیرت می‌کند‌، اعتماد نکنی. اِ‌اِاِ‌‌ ببین چطور ریدمون در چرخ زد و بعد تو را به وجدانت سپرد‌‌. وجدان دیگر چه صیغه‌ای بود‌؟ چه کسانی دارند و چه کسانی از این موهبت بی‌نصیب‌اند‌؟ کدام یک راحت‌تر زندگی می‌کنند‌‌؟ به نظرم وجدان‌، همان *میلچکی است که نمی‌گذارد راحت بخوابی‌.

    * به زبان ترکی‌ یعنی مگس‌

  47. گزارش نیک:

    صبح بعد از بازگشتنم به دنیای توانکاه و روانکاه بیداری، به جای چک‌کردن خبر‌های متناقض و بی سر و ته و ناتمام، رفتم سراغ شعر. البته توی آن اجتناب و این رفتن کلی تلاش نهفته بود. کلن سعی می‌کنم زیاد درگیر خبر‌ها نشوم چون آموخته‌ام که اگر آدم زیاد درگیر اخبار شود کم‌کم ذهنش فرسوده می‌شود و به جایی می‌رسد که قدرت کنترل احساسات و تصمیم‌گیری درباره‌ی مسائل مختلف را از دست می‌دهد و حتی ممکن است جا‌هایی به اشتباه بی‌افتد و هدف بیشتر شبکه‌های اجتماعی یا به قول بابام شبکه‌های اشتباهی هم همین خبر‌زده و فرسوده‌کردن ماست.
    باریرفتم سراغ شعر‌های فرسی در
    یک پوست یک استخان.
    بعدش هم رفتم کتاب
    وقتی که شاعر بودم
    را تا تهش خاندم.

    کمی از
    پرواز‌های خلاقیت
    را هم خاندم.

    کشتن مرغ مینا
    را هم.

    در نویسنده‌ساز استاد از نصرت رحمانی خاند.

    اکنونم را در فهرستی از کلمات گنجانیدم. هر‌چند که اکنون من و ما در همه‌ی کلمه‌های دنیا هم جا نمی‌شود.
    فهرست این هفته‌ام را با هفته‌ی پیش مقایسه کردم؛ این هفته تابآوری را بیشتر در وجودم یافتم.

    نوشتم و نوشتم و نوشتم.

    هله و هوله خوردم.

    رفتم پیاده‌روی.

    و قرار است بعد این که با خدا حرف‌زدم بخابم. البته اگر این شرژی این گرما بگذارد.

    خلاصه که
    آرزو، یا بر باد می‌رود، یا از یاد.
    همین.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

  48. کودک‌پیمایی

    امروز داروخانه نرفتم. باید خانه می‌ماندم تا وسایل‌های بچگی‌ام را جمع کنیم.
    صبح کتاب چرا عاشق می‌شویم را خاندم و دلم می‌خاست راجبش بنویسم. چون استاد می‌گفت نباید همینطور کتاب را خاند و رد شد ازش. باید درباره‌اش نوشت. باید با زبان خو ش باهاش حرف زد. ولی چطور باید با کتاب همزبان شد؟ شاید گاهی گمان می‌کنم که زبان همدیگر را می‌فهمیم. اما به واقع نفهمیده‌ام.

    دو روز است هم می‌خاهم روزگفتاری راجب کتاب کودکی که تازه خاندم ضبط کنم و ارتباطش با پرسشگری و حرف‌هایی که الهه در وبینار گفته بود. حیف امروز هم مجالی نشد.

    سراغ وسایلم رفتیم. از اسباب‌بازی‌هایم آغازیدیم. دخترخاله‌ام پیشم بود. تک‌تک اسباب‌بازی‌ها را یادمان می‌آمد و با ذوق تعریف می‌کردیم که از کجا گرفته بودیمشان و با آن‌ها چه بازی می‌کردیم.
    بعد نوبت لباس‌هایم شد. چرا هنوز فکر می‌کردم این‌ها باید اندازه ام شوند؟ چرا لباس‌هایم انقدر آب رفته بودند؟ نه مگر می‌شود من انقدر بزرگ شده باشم؟ من انقدر هم بزرگ نشدم. اگر شده باشم که خیلی ترسناک است. نیست؟

    فرناز که مرا دید گفت بزرگ شدی. بزرگ؟ بیست و یک سالم شده بود. بیست و یک سال؟ گفت آره دیگه منم چهل سالم شده. چهل سال؟ و هر دو ته‌چهره‌هایی از غم و ترس داشتیم. بحث عوض شد.

    دلم برای اسباب‌بازی‌هایی که با زور خریدشان اما هیچ‌وقت باآن‌ها بازی نکردم سوخت. مثل آن میوه‌فروشی توی کارتون توت‌فرنگی‌ها. یا مثل خانه‌ی اسمورف‌ها. دلم می‌خاست همین الان با آن‌ها بازی کنم. اما نمی‌دانستم چطوری. چطوری می‌شد با آن‌ها بازی کرد؟ صدای عروسک‌ها شوم و زنده‌شان کنم؟ نه از پسش برنمی‌آیم.

    وبینار کیف کردم. عاشق نثر و سبک نصرت رحمانی شدم. مرا ترغیب کرد دوباره شعر بنویسم.

    شب قبل خاب هم نقدی از سه‌قطره خون خاهم خاند و کتاب مد و مه از ابراهیم گلستان.

  49. -برگ درختی را لمس کردم.
    -کوه را از دور دیدم و به او سلام کردم.
    -به خورشید دهن‌کجی کردم.
    -پیاده‌روی کردم.
    -در کار، کاری که مدتی بود عقبش می‌انداختم را کردم. (صرفن جهت حفظ قافیه)
    -صبح کتاب «راه‌هنرمند» را مطالعه کردم.
    -در طی روز چند شعر از دفتر شعر «یک پوست یک استخان» را دوباره نگاه کردم.
    -نویسنده‌ساز را شرکت کردم. کلمه‌نویسی کردم. احساس خوشحالی کردم. یک کتاب نابِ دیگر به لیست کتاب‌هایم اضافه کردم.
    -آزاد‌پرسی کردم. (با تشکر از الهه علیزاده)
    -حمام کردم.
    -با دوستی صحبت کردم.
    -ویس جلسه‌ی آخر نویسندگی خلاق را گوش کردم.
    -از سایه‌ی تن درشکه‌چی رونویسی کردم. (ای وای گویوووم در انتهایش)
    -پینترست گردی کردم.
    -کانال دوستانم را نگاه کردم.
    -یوتیوب گردی کرده و چند فیلم‌انیمیشن کوتاه نگاه کردم.
    Paperman
    Father and Daughter
    Napo
    -اوداحافظی کردم.

    کانال تلگرامم را هم بکنید. نگاه:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  50. سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
    نمره روز: ۹
    گزارش نیک:
    ۱. صبحانه خوردم.
    ۲. تمام صبح و بعذ از ظهر توی اتاق بودم و کتاب میخوندم از ناطور دشت گرفته تا کوهنوردان راه آزادی.
    ۳. جرأت بیرون زدن از اتاق رو نداشتم چون مامان ممکن بود من رو با ساطور تیکه تیکه بکنه کلی کمک می‌خواست ولی من نرفتم.🥲
    ۴. بعدش با دوستام یکم صحبت کردم.
    ۵. وبینار رو شرکت کردم. وسط تمرین بودیم که هم نت رفت و هم برق.
    ۶. بعدش کباب درست کردم. مرد خونه بعد بابا منم حتی اگه داداشمم باشه😂😂😂
    ۷. بعدش با دو تا از خاله‌هام و مامانم رفتیم پیاده‌روی و کلی اطلاعات جدید به دست آوردم راجع به فامیل.
    ۸.اونا خواستن بیشتر بمونن توی پارک ولی من انرژیم ته کشید برگشتم خونه و ۲ یادداشت از کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم با دوستم.
    واقعا خسته نیستم ولی چون به مامان قول دادم زود بخوابم باید برم.

    کانال تلگرام من:
    https://t.me/symphonieverte

  51. سال‌واژه‌ام: نظم

    گفت بیدار شود باید درس بخواند. برای امتحانی که احتمالا لغو خواهد شد. پس تا ساعت ۱۱ خوابید. تقریبا. و بعد که بیدار شد، گفت کار مفیدی بکنم. رفت و چندتا مقاله دانلود کرد که بخواند. در تابستان دو هفته‌ای‌اش.

    و بعد پیام‌ها را چک کرد و دید آقایی که هیچوقت در اتاقش نیست قبول نکرده امتحان تعویق بخورد. البته هنوز امید بود. ولی گفت بروم چیزی بخوانم. دوتا جلسه‌ای که حجم کمتری داشتند با تمرکز پنجاه درصد خواند. نصف دیگر تمرکزش روی پیام‌های گروه بود.

    و بعد بی‌خیال شد. گفت برود و کتاب بخواند. از این راهش نیست. اما چیزی ازش ثبت نکرد که اینجا برایتان بگوید. این راهش نبود.

    اما حالا که فکر می‌کند یادش می‌آید از رها کردن می‌گفت. کجا باید چه‌چیزی را برای هدف اصلی رها کرد. او هم جوگیر شد تا برنامه‌هایش را رها کند و تا وبینار خوابید.

    تو وبینار از نصرت رحمانی خواندند و صد کلمه نوشتند. کلمه‌هایش بااراده‌‌تر و خوشحال‌تر بود. کل آن هفته خواب‌های خوب دیده بود. همه درباره‌ی خرید. همین دیشب خواب دیده بود که از آن کدوهای هالووینی می‌خرد. همان‌ها که چشم و دهن دارند و تویش چراغ روشن می‌کنند تا مثلا روح‌ها را فریب بدهند.

    و بعد بالاخره رفت و مثل آدم درس خواند. دو جلسه‌ی سخت. بین‌شان شعر هم خواند. از بهمن فرسی. همان کتابی که دیروز معرفی شده بود. تا نصفش را خواند و بعد یک قسمت از سریال دکتر هاوس دید. بعد دوباره رفت درس خواند. شام هم خورد. بستنی و نسکافه و کیک هم. امروز فمینیست‌تر بود که خوشحالش می‌کرد. اسم بلندی هم برای خواهرش ساخت که قابل گفتن نیست. تنبل‌تر بود. فردا شاید امتحان لغو شود شاید هم نه. اما زمانی که این را می‌نوشت هنوز هم خوابش می‌آمد.

    امتیاز امروز: ۷

  52. **یادداشت روزانه**

    **گزارش نیک**

    دیشب خسته بودم، همین خستگی بود که باعث شد گزارش روزانه‌ام را فراموش کنم بگذارم.
    چیز خاصی هم ننوشته بودم.
    یک روز با نمره ۸ برای تداوم باشگاه و ورزش و نوشتن سه‌هزار کلمه در یک شب.
    اپلیکیشن‌مان انگیزه‌ای شده برای نوشتن مضاعف.

    و اما امروز.

    امروز پادکست‌چی جمله جالبی گفت:
    «امروزه در خانه‌هایمان گلدان‌هایمان کوچک می‌شود و سایز تلویزیون بزرگ.»
    می‌گفت: «خانه جایی برای گرفتن انرژی معنوی است؛ هرچقدر که می‌خواهد کوچک باشد نیاز به روح دارد و روح هنر است.»

    امروز این موضوع ذهنم رو درگیر کرده بود.
    خانه‌ای که من می‌خواهم در آن زندگی کنم چقدر رنگی است؟
    چقدر هنر و طبیعت در آن دخیل است؟
    چقدر چوب در آن استفاده می‌شود؟

    پادکست نکات مهم‌تری داشت؛ درباره انواع صمیمیت صحبت می‌کرد.
    فصل ۲۵ پادکست جافکری ارزش شنیدن دارد.

    یک یادداشت از هوشنگ گلشیری در مورد داستان کوتاه «داش آکل» و «سه قطره خون» صادق هدایت را ساحل برایم فرستاد.
    گلشیری با رسم شکل پیچیدگی داستان «سه قطره خون» را برایم شرح داد.

  53. – برای سال‌واژه‌ات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
    امشب هم هچ

    –از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    10

    –امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    وبیکار سر زبان الهه علیزاده

    –از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    حواسم به عواطف منفی‌ام باشد که روی داوری‌ام تأثیر می‌گذارد.

    –امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    رودِ راوی
    آشنایی با هنر پرسشگری سقراطی

    – نوشتمرین‌های امروزت چه بود؟
    سپاسگزاری از خود به سبک خانم سیده زهرا محمدی
    آزادپرسی جمعاً 20 دقیقه
    گاه‌شمار
    تمرین مدرسه سرزبان الهه علیزاده
    گزارش نیک

    –امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نه والا- یه کم نرمش کردم/

    –امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    نخودچی کشمش

    –امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    ته زمان مقرر رفتم جلسه امتحان دانشجوها که سریع با برگه‌ها برگردم، اما جمع شدن برگه‌ها برای خودش پروسه‌ای بود.

    –امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    درباره‌ی گوی آتشین اطلاعات- برای اطلاع از چند و چون ماجرا باید تو وبیکارهای سرزبان الهه علیزاده شرکت کنید
    این آدرس کانال سرزبان تو تلگرام هستش دنبال کنید جا نمانید
    https://t.me/sarzabaan

    –امروز با کی تماس گرفتی؟
    دوست عزیزم خانم دکتر نرگس

    –امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تاثیر عواطف بر واقعیتی که می‌سازیم

    –امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    تو گوشه ذهنم باز خیس خورد. ولی بلاخره طرحش رو می‌ریزم. طرح مشاوره آنلاین یا حضوری روانپرستاری در بیمارستان‌های غیر روانپزشکی.

    –امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    در دستشویی بودم که پلک راستم پرید و یاد این شعر قیصر امین‌پور افتادم:
    دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
    شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

    کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
    کسی، شگفت کسی، آن چنان که می دانی

    کاملش را توی کانالم می‌گذارم.

    –امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    امروز غایب بودم اما زیرویس را خواندم استاد به نثر نصرت رحمانی پرداخته‌اند.
    منیم اوزوم قره (ترجمه یعنی روی من سیاه)
    واو دست استاد جان طلا که کتاب را در کانال مدرسه نویسندگی گذاشته‌اند.

    –فیلم چی دیدی؟
    می‌خواستیم در وبیکار الهه ویدئو موزیک ببینیم که چشم خورد و متوقف شد. فقط 1 دقیقه‌اش را دیدیم.

    –نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/bidemajnoon9

    1405.4.29
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  54. گزارش‌نیکم:
    -باشگاهِ‌بدن
    -صفحات‌صبحگاهی
    -پرستارِمامان
    -آشپزِخانه
    -نویسنده‌ساز
    -سرزبان
    -شاد زی
    -طاقچه‌گردی
    -غمخوار‌ِدوست
    -هم‌صحبت‌ِپسر
    -همدمِ‌خواهر
    -همدِل‌دختر
    -میزبانِ‌مهمان
    مفید ومختصر و سلام

  55. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    -جوجه‌پرستو مرد. مامان گفت که مرده. هنوز جسدش را ندیده‌ام. مامان با جعبه‌ی کفش انداختش پیش آشغال‌ها. جعبه‌ی کفش مال پاشنه‌بلندهایم بود. دیروز صبح که خیاطی می‌رفتم متوجهش شدیم. بالای پله‌هامان جایی دست‌نرس، یک لانه‌ی پرنده هست. فصل‌های سرد خالی‌ست. بهار معمولن پرستوها می‌آیند و مستقر می‌شوند. بی‌اینکه به فکر کرایه لانه باشند. امسال هم همین‌طور بود. بابا گفت آن جوجه دیگر زمین افتاده و کاریش نمی‌شود کرد. من هم بی‌خیال شدم و رفتم کلاس. وقتی حدود ۱۲ برگشتم خانه، متوجه شدم که گذاشته‌اندش روی پله. عکس گرفتم و برای هوش مصنوعی فرستادم و پرسیدم چه غلطی باید بکنم. بهتر دید به لانه برش گردانم. انگار که شاهینی کرکسی باشم. گفتم این ممکن نیست. تازه لانه‌اش یک‌جوری حالت مهروموم داشت که کار را سخت می‌کرد. برای یک آدم از-زیر-کار-دررو، حتا سخت‌تر. گفت که این پرنده‌ها نیاز به مراقبت و گرما دارند و تنهایی نمی‌توانند. گفتم تابستان است و هوا خودبه‌خود گرم هست و از آنجا که عروس‌هلندی داریم، می‌توانم از کرم‌هایش بدهم به این وامانده. توصیه کرد که به‌خاطر شرارت‌هایی که ممکن است جوجو(عروس‌هلندی‌مان) نشان این پرستوی بدبخت دهد، خیلی با احتیاط رفتار کنم و از هم دور نگه‌شان دارم. توی آن هیروویر این را هم پیشنهاد کرد از این ماجرا برای تحلیل داستان استفاده کنم. که تشرش زدم و عذر خاست. جوجه‌پرنده طوری تکان می‌خورد و خودش را می‌خزاند که احتمال می‌رفت خودکشی ناموفق دومش سقوط از روی پله باشد. پس رفتم اتاقم جعبه‌ی کفشم را برداشتم و چند تا تکه‌پارچه داخلش گذاشتم؛ به‌جای همان آت‌و‌آشغال‌هایی که پرنده‌ها باهاش لانه‌سازی می‌کنند‌. برایم سخت و شاید ترسناک بود که به خود پرستوبچه دست بزنم. تکه‌ای از کارتون کفش را پاره کردم و جوجه را باهاش بلند کردم. هم صدای خودش و هم مادرش که روی دروازه بود، به خاطر ترس از من بلند شد. گذاشتمش توی جعبه و گورم را گُم کردم تا آرام بگیرند‌. راه‌پله‌ی ما مسیر گربه‌خوری نیست. پس بی‌خیال رفتم بالا. خیلی نزدیک خانه‌اش بود. تا شاید مادر عقل و زورش برسد و برش‌گرداند به لانه. یا اقلن یک چیزی بدهد کوفت کند. هوش مصنوعی گفت از کرم‌های عروس‌هلندی‌مان بهش ندهم چون ممکن است توی گلویش گیر کند و خفه شود. یک بار هم گفت کرم زنده ندهم که او را نترساند اما کرم‌های مرده را برایش توی جعبه بگذارم. من کوفت هم برایش نگذاشتم. برای سرپرست او شدن، آنقدرها هم پرنده نبودم. شب ناله‌هایش بلند شد. بابا جعبه را برداشته بود و پرنده را روی پله گذاشته بود چون از نظر او وضعیتش روی پله بد بود و توی جعبه بدتر. من اما گفتم پله برایش سرد است و حدودِ یکِ شب راهی پارکینگ شدم و دوباره داخل جعبه گذاشتمش. ناله‌هایش کمتر شد اما لال نشد. تا اینکه غروب امروز مامان بهم گفت مرده. گفت احتمالن از گرسنگی مرده. و من مانده‌ام پس مادرش که دقیقن بالای سرش بود و بهش دسترسی داشت، چرا برایش کاری نکرد؟ چرا از کرم‌های جوجو برایش نبردم؟ چرا آبش ندادم؟ هوش مصنوعی که بهم گفته بود. گفته بود مهم است آب بخورد. گفته بود نیاز به مراقبت زیاد دارد. گفته بود که در حال حاضر همان جعبه ممکن است تهدیدی حساب شود. اصلن چرا تا حد زیادی فراموشش کردم؟ و این کاری که کردم، بی‌توجهی و ناحقی به حیوانی بود که همخانه‌ام شده بود؟ و چیزهای دیگر. ناراحتم.

    – امروز صبح زود بیدار شدم. بعدش دیگر خابم نبرد. توی اینستا حدود ۲ ساعتی کلیپ‌های به‌دردنخور دیدم و بعد که هوا رو به خنکی رفت و یک‌ بار هم باران زد، بین نوشتن و دوباره خابیدن ماندم و خابیدن را انتخاب کردم.

    -دیر بیدار شدم. تصمیم گرفتم داستانک بخانم. از کتاب «آن‌ها تندتر رانده بودند و از باران جلو زده بودند». دو تا خاندم. نویسنده اسم یک‌عالمه خاننده را توی یکی از داستانک‌ها آورده بود. باعث شد بروم سراغ یکی‌شان و گوشش کنم. فرانک سیناترا. آهنگ‌هایش را موقع خیاطی گذاشتم پخش شود. وقتی فرانک اوج می‌گرفت جوجو هم زبان به منقار نمی‌گرفت و جیغ‌جیغ می‌کرد. چند باری به‌خاطرش آهنگ را قطع کردم تا اینکه پرید و خورد زمین و انداختمش توی قفس و در را بستم. بعد هم آهنگ«I need some sleep» از Eels تصادفی توی آهنگیفای شروع به پخش‌شدن کرد. ملایم بود و خیلی خوشم آمد. جوجو هم ساکت شد.

    -انیمه‌ی «نینا عروس ستاره‌ای» را تماشا کردم. با دیدنش متوجه شدم ایده‌ای که برای نوشتن داستان فانتزی داشتم و دستی هم بهش برده بودم، چقدر نخ‌نما شده. البته شاید نه تنها با دیدن این. با دیدن انیمه‌های به‌دردنخوری که این روزها می‌بینم. اما چرا باز هم از این پلات تکراری خوشم می‌آید؟ یک روال مسخره‌ی عادی دارد. یک دختر که گیر می‌کند بین دو پسر که هر دو کدام در نوع خودشان فوقلعاده هستند. یکی از نوع خوب و دیگری از نوع بد. و دختر هم به آدم بده‌ی قصه می‌رسد. انگار هزار تا چیز سطحی ازش ساخته‌اند. اینکه هنوز ازش می‌سازند یعنی همچنان خاهان دارد. اما یک جای کار می‌لنگد. شاید بیش از یک‌ جا. روابط غیرواقعی و زیادی رمانتیک، دیالوگ‌ها خنگولانه و از سرِ شکم‌سیری، و منطق‌ گردن‌نازک و تکراری‌ست. به چالش‌های شخصیت زن سطحی پرداخته شده، خودش در مواردی خنگ است و بقیه هم چپکی و الابختکی رویش کراش می‌زنند و اگر کسی بخاهد بهش دست بزند خون به پا خاهند کرد. آن‌وقت تا حالا یک نفر هم به‌ خاطر من خودکشی نکرده. حالا توی این انیمه آخری چالش هرچند کمرنگ اما کمی بهتر بود. چون نینا متوجه می‌شود از هر دو پسر داستان همزمان خوشش می‌آید و نمی‌داند چه خاکی توی سرش بکند. با این حال دلایلی مثل کشور و این‌ها هم روی تصمیماتش تاثیر می‌گذارند. پلات، پلات‌. اول باید پلات را نوشت. یک پلات ضعیف اگر خوب نوشته شود و زبانش قوی باشد، داستان خوبی از کار در می‌آید؟ مثلن اگر همین را سعی کنم با زبان خودم و قدری مفصل‌تر از انیمه بنویسم چه می‌شود؟ اصلن درست است بگوییم کپی کرده‌ام؟ من که از قبل این ایده داشتم و حتا نوشته‌ام. اما با یک زبان ضعیف. شاید باید بیشتر برایش جان بکنم. آن موقع چی؟ باز هم ایرانیزه‌شدنش باقی می‌ماند. با اینکه اسم شخصیت‌ها همان موقع هم خارجکی نبود، اما این فرم قصه‌ها ماهیت‌شان کمی آن‌طرفی‌ست. پس چه غلطی باید کرد؟ هان؟

    -همزمان با وبینار نشد ولی بعد از آن اکنونِ خودم را در فهرستی از کلمات می‌نویسم و معلوم نمی‌شود وقت بشود مقایسه‌اش بکنم با هفته‌ی قبل یا نه. امروز را می‌خاهم بروم مغازه.

    -پیاده می‌روم مغازه پیش مامان. خودم که تنها باشم تندتر راه می‌روم. فکر می‌کنم. به اینکه من از آن آدم‌هایی نیستم که به‌طور مستقل و از سر دلسوزی برای نجات امثالِ حیوانات، اقدام کنم. در این موارد من بیشتر به درد همراهی و یاری‌رسانی می‌خورم. مثلن اگر دوستی رسمش را بلد باشد و کسی نیاز داشته باشد یک حامی کمکش کند، احتمالن من می‌توانم آن آدم باشم. اما اینکه خودم آنقدر به فکر یک پرنده باشم که صبح به خودم زحمت بدهم و ببرمش دامپزشکی و پول هم خرجش کنم و ویزیت بدهم، نه. نبردمش. به فکر خیلی چیزها می‌افتم و چون از نظر خیلی‌ها کار مسخره و بی‌فایده‌ای می‌آید، تحت تاثیر هم قرار می‌گیرم. توی راه دلم کمی با دیدن پارچه‌فروشی قیلی‌ویلی می‌رود. یک پارچه‌ی صورتی بود که چشمم را گرفته بود اما به‌قول دوستم تا توی پارچه‌فروشی نروی نمی‌توانی تصمیم قطعی‌ات را بگیری. وسوسه‌های پارچه‌فروشی زیاد است. خودم را توی راه معطل نمی‌کنم و می‌رسم مغازه. غر می‌زنم مادر پرستو چطور به جوجه‌اش غذا نداد و گذاشت بمیرد؟ مامان با خنده می‌گوید: «همه که مثل مادر تو ساده نیستن. اهمیت نمی‌دن. شد شد نشد نشد‌.» می‌خندم.‌ وقتی می‌گویم باید می‌بردمش دامپزشکی، بابا می‌گوید باید یک کیسه پیدا کند و خود ماها را ببرد دامپزشکی. یاد مادر استاد می‌افتم که برگه‌ی آزمایشش را به دامپزشک نشان داده و به خانواده می‌گویم و می‌خندیم.

    -حالا که مغازه آمده‌ام می‌گذارم برایم ماکارونی پروانه‌ای و کره‌ی بادام‌زمینی بگیرند و کمی آذوقه برای خانه و من بگیرند. توی فروشگاه همکلاسی سابق خیاطی‌ام را می‌بینم و کلی گرم می‌گیریم و حرف می‌زنیم. توی مغازه مشغول ویرایش این یادداشت بودم و خیال کردم مشتری‌ای که آمده پدرم است و وقتی دیدمش ابتدا محلش نگذاشتم. بعد هم مثل پخمه‌ها رفتار کردم اما به‌درک. کارهای مغازه که انجام می‌شوند برمی‌گردیم خانه.

    https://t.me/havirism

  56. خودم را به واژه بدل می‌کنم، تا بیان شوم. از نفهمیده شدن دور می‌کنم خودم را. فهمیده می‌شوم. چون یاد گرفته‌ام خودم را بیان کنم. هر آدمی باید یاد بگیرد بیان کند خودش را. پر و پیمان می‌نویسم و گاه حتا از سر و ته و میانه‌ی متنی می‌زنم تا در محدوده‌ی محدودِ تلگرام جا بگیرد و بنشنید در آن. این‌ها را چرا گفتم؟ که بگویم از بعد بیان کردن خود است، که دوست‌هایی پیدا می‌کنی برای هم‌صحبتی و شنیدن حرف‌هایی که نیاز داری.

    امروز بعد از وبینار، با پارسا یوسف‌زاده گفتگو کردیم. قرار بود درباره‌ی نمایشنامه‌ی فعل، که به پیشنهاد خود پارسا آن را خاندم، حرف بزنیم. اما زد و درهای متفاوتی باز شد در این میان. ماهم به آن‌ها نه نگفتیم. در انتها رسیدیم به آن منِ سخت‌گیر بد دهنِ درونی‌ام. همانی که هر روز، بعد از آن همه فعل بازهم از خودش رضایت ندارد و می‌اندازد خودش را زیر مشت و لگد خودش. گفتیم در این خاک، که هر روزش داستانی است جدا، همین که بیدار می‌کنیم خود را و می‌نشانیم پای یک کار، عالی است. چطور انتظار بیشتر از این را داریم از خودمان. و چقدر ناحقی می‌کند آن منِ درونی‌ام و بد، زبان می‌چرخاند برایم. که دمت گرم اگر چهل روز است مداوم می‌نویسی و منتشر می‌کنی، اما آن زبان سرخ، می‌آزارد خودت را و حیف است. حداقل عزیزمی بگذار تنگ حرف‌هایش. به او، از اوضاعی که در آن زندگی می‌کنیم بگو، که بداند چه وضعیتی است و کمتر سرزنش کند تو را که حق همان را هم ندارد.

    و من فهمیدم که بیان کردنِ خود به همین درد می‌خورد. که اگر ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خاهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خاهد به شما کمک کند تا به خاسته و آرزویتان برسید.» منظورش چیست. کمک فقط این نیست که من بگویم فلان جا در تدوین ضعف دارم و کسی بیاید به دادم برسد. همین که دوستی روزانه تو را می‌خاند و کمک می‌کند از زیر دست و پای آن خودِ خودسرزنشگرت بیرون بیایی، یعنی کمک. و ممنون و خوشحالم بابت این دوستی.

    فرشتو را خاندم. عجب قلم زنی شاعرانه و تمیزی. دوست داشتم بخانم و بخانم و بخانم و تمام نشود. با خاندن چنین نثرهایی می‌خاهم من‌هم چنین بنویسم. گاهی تلاش می‌کنم، نمی‌دانم موفق هستم یا نه.

    در وبینار امروز درباره‌ی «نصرت رحمانی» شنیدیم. از کتاب «حریق باد» خاندیم. بعدهم، وقت گذاشتیم و فهرستی از کلمات را نوشتیم که اکنونِ ما را بیان می‌کنند. بعد فهرست امروز را با هفته‌ی پیش مقایسه کردیم.

    پایه‌ی اصلی پروژه را امروز چیدم. موزیک‌ها انتخاب شدند و چیدمان آن‌ها پشت‌سرهم انجام شد. ممکن است تغییراتی در ابتدا و انتهای آن‌ها ایجاد شود، اما ستون اصلی پایه‌ریزی شد. بعد رفتم سراغ چیدمان تصاویر. باید بشینی و بچینی و ببینی کدام تصویر به کجای آهنگ می‌نشیند. آنقدر عقب و جلو کنی تصاویر را تا داستانی شکل بگیرد و بعد روایت کند خودش را.

    ابتدای یادگیری، روایت با تصویر برایم سخت بود. انگار کار که تمام می‌شد یک لباس چهل تکه درست کرده بودم. تصویر یک به تصویر دو و سه هیچ ربطی نداشت و همین بی‌ربطی تا انتها ادامه پیدا می‌کرد. اما خب، کم‌کم یاد گرفتم با تصویرهم، روایت کنم آنی که باید را.

    برنامه‌ی ماه جدید را نوشتم. با یک تفاوت. دو روز زودتر قرار است برنامه‌ی ماه جدید را شروع کنم. یعنی از فردا. انگار اینگونه در ماه جدید دو روز را جلوترم. به‌هرحال با همین بازی‌ها و گول زدن‌ها است که می‌شود به زندگی و کارهای روزمره، مزه داد.

    رفته‌اند خانواده، خانه‌ی مادربزرگ. چرا نرفتم؟ نمی‌دانم. حالا را پشیمانم. دو دقیقه دیگر را نمی‌دانم.

    بخانیم از کتاب «یک پوست یک استخوان» از بهمن فرسی:
    «های خستگان!
    دل شکستگان!
    چه نشسته‌اید؟
    پایتان اگر نه در گل است
    وقتِ کندنِ دل است»

    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  57. گزارش نیک

    سال‌واژه‌ام: آفرینش

    برای سال‌واژه‌ات، «آفرینش»، چه گامی برداشتی؟
    امروز آزمایش قند بارداری داشتم؛ یکی از سخت‌ترین آزمایش‌های دوران بارداری. باید ۱۰ تا ۱۲ ساعت ناشتا باشی و در دو نوبت خون بدهی؛ یک بار صبح و بار دیگر دو ساعت بعد. شربت خیلی شیرین و بدمزه‌ای هم دارد که خوشبختانه دکترم گفت لازم نیست آن را بخورم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ۶ از ۱۰. چون بیشتر روز را خسته و بی‌حوصله بودم.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    با دوستی صحبت کردم که بعد از ازدواج به شهر دیگری رفته و دور از خانواده‌اش، کنار خانواده همسرش زندگی می‌کند. آن‌قدر از رفتارهای خانواده همسرش دلِ پُری داشت که دوباره به این فکر افتادم: همه خانواده‌ها خوشبختی فرزندشان را در اولویت نمی‌گذارند و بعضی آدم‌ها واقعاً قدر مهربانی را نمی‌دانند.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    کتابی نخواندم.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    خیر.

    امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
    شیرکاکائو.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    شنیدم شیراز را زده‌اند. نگرانم که جنگ عاقبت خوبی نداشته باشد.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چه چیزی کیف کردی؟
    به دخترکم فکر کردم؛ به اینکه روزی با آمدنش، از تنهایی بیرون می‌آیم.

    امروز با چه کسی تماس گرفتی؟
    با مامان. مثل همیشه، حرف زدن با او باعث شد از جا بلند شوم و به کارهایم برسم. ظرف‌ها را شستم، پتوها را جمع و خانه را مرتب کردم، قارچ‌ها را خرد کردم و در فریزر گذاشتم.

    امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    خستگی و نیاز به خواب.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یاد روزهایی افتادم که خانه‌ی بی‌بی جمع می‌شدیم. از دکان زینل یک بسته پفک جومونگ می‌خریدیم و چاپ‌های داخلش را با ذوق در دفترمان کامل می‌کردیم؛ به امید اینکه شاید برنده‌ی یک جاروبرقی شویم.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چه چیزی بیشتر پررنگ بود؟
    اکنون خودمان را در فهرستی از کلمات نوشتیم. برایم جالب بود که دغدغه‌هایم در این هفته چقدر با هفته‌ی قبل فرق کرده‌اند؛ نگرانی‌هایی که هفته پیش تمام ذهنم را گرفته بودند، امروز دیگر آن‌قدرها هم بزرگ به نظر نمی‌رسیدند.

    فیلم چی دیدی؟
    هیچ

  58. ۱- نقطه ضعف من در روابط آدمیزادی «مامان‌ها» هستند، همیشه همین‌طور بوده و همین‌طور هم مانده. هیچوقت نمی‌توانستم و نمی‌توانم روی یک مامان را زمین بیندازم، یا با یک مامان سخت‌دل باشم. شیوه‌ی عشق‌ورزی ‌هر کدام‌شان هر چه که باشد برایم دلپذیر است و آن شکل منحصر‌به‌فردی که هر کدام، رابطه با فرزندانشان را سروشکل می‌دهند به‌نظرم بی‌اندازه جذاب است. مامان‌ها عشق ابدی‌اند، امیدوارم جهان از وجودشان لبالب پر باشد.

    ۲- در اوج عشق‌وحال اول وبینار اینترنتم به چخ رفت و بعد هم آنقدر قطع و وصل شد که از سروته وبینار هیچِ هیچ نفهمیدم. مثل کسی بودم که در حال غرق‌شدن هراز‌گاهی می‌آید روی آب و نفس می‌گیرد و دوباره می‌رود پایین. (اینترنت ایز سُو فاکدآپ، جاست لایک اِوْری‌تینگ اِلس.)
    جای شکرش باقیست که آهنگ درخواستی‌ام را شنیدم و الگوهای مؤثر زندگی‌ام را شناختم. واقعن خودم را زیر دین این بزرگواران حس می‌کنم. 🥴🤭

    ۳- رانندگی طولانی‌ در اوج گرما را به عشق رسیدن به قهوه تاب آوردم.

    ۴- یک کار معوقه و یک کار مهم را به سرانجام رساندم و خیالم راحت شد.

    ۵- بودگی، باشندگی، هستی‌مندی، وجودداری، زنده‌گی… آخ… زندگی. چقدر «بودن‌مند» بودن در این جهان شگفت‌انگیز است؛ جهانِ حس‌ها، شکل‌ها، کلمات و درخت‌ها. اینکه باشی در این جهان بی‌همتا و این بودن را از هزار و یک طریق تجربه کنی؛ گاهی با دردی استخوان‌سوز و گاهی با لذتی خاطره‌ساز.
    آری، اما من زندگی را برای پیش‌پا‌افتاده‌ترین اشکالش عاشقم؛ برای باد، سکوت، مهربانی، لبخند. نمی‌دانم آیا باز هم فرصتی برای این‌چنین بودنی فراهم خواهد بود یا نه، اما آرزویم این است که این یکی را طوری نفس بکشم که حسرت هیچ قسمتش به دل روحم نماند، طوری که حس کند پر شده است و دیگر نیازی به فرصتی تازه نیست.

    ۶- الهی شکرت… (با عرض ارادت به محضر بزرگ‌مردان عرصه‌ی هنر و خیلی چیزهای دیگر 🤕 لطفن مراتب ارادتمندی بنده را به سمع و نظر‌ ایشان برسانید.)

  59. سال واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی نوشتم. صبحانه را آماده کردم و با همسرم صبحانه خوردیم.
    بعد از مدتی طولانی اینستاگرام‌گردی کردم که پشیمان هم شدم، به خاطر وقتی که از دست رفت و انرژی‌ای که از وجودم کم شد.
    تا پیش از ناهار بیشتر به کارهای خانه گذشت.
    بعد از ناهار مراقبه کردم.
    می‌خواستم سریال from را ببینم که دوستم از کانادا زنگ زد و گرم صحبت شدیم. دوست قدیمی، چقدر این واژه خواستنی است‌.
    پادکست وبینار نویسنده‌ساز را گوش دادم.
    کلمه‌برداری کردم.
    در وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    بعد از وبینار تصمیم گرفتم که بروم پیاده‌روی. پایم را که از خانه بیرون گذاشتم، هُرم گرما توی صورتم زد. یادم به نغمه افتاد که از بادهای سرد کانادا گفته بود. تا به زاینده‌رود برسم، آن‌چنان بی‌حال از گرما شده بودم که قید پیاده‌روی را زدم و همان‌جا نشستم و به رودخانه چشم دوختم. پارک شلوغ بود. پیرزنی وسایلش را در جایی با فاصلهٔ کمی از من گذاشت و در حین رفتن گفت: « حواست به اینا باشه تا من برگردم». به سبد پیک‌نیک و پلاستیک سفید بزرگی که کنارش بود، نگاه کردم. با خودم گفتم: «چطور به من اعتماد می‌کنه؟».
    زن که آمد به طرف خانه به راه افتادم. در راه به پرسشی فکر می‌کردم که شلوغی و گرما حواسم را پرت کرد و رهایش کردم.
    مطلبی در کانالم گذاشتم. نشانی کانال من:
    https://t.me/bargmoments

  60. نان و پنیر | خرید | بازنویسی | اشتیاق | شب ۱ شب ۲ | گرما | بی‌برقی | دعای نیک | خوراک مرغ | خبر خوش | نویسنده‌ساز | باشگاه | خنده | تخم‌مرغ و شیر | درد ورزش| آشپزخانه شلوغ | کولر | بی‌خیالی | آلبوم عکس | حریق باد| دهان دره | …..بیش‌نویسی | هفت

    «مقصد رسیدن نیست، رفتن رهیدن نیست»

  61. گزارش نیک (۶۹) فرح

    ✔️نرمش و ورزش صبح متناوب با خواب شیرین صبگاهی
    ✔️خواب‌نگاری
    ✔️شروع نوشتن روزانه نویسی
    ✔️خواندن کتاب شعر گلسرخی
    ✔️خواندن و غرق شدن در زندگینامه این مبارزه شهید راه مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه ( سخن و حرف خود خسرو گلسرخی در متن دفاعیه اش در دادگاه آول)
    ✔️تغذیه کانال فرحنامه مثل روزهای گذشته.
    ✔️گرفتن اسنپ برای رفتن به خونه مادرم
    ✔️کمک به حمام کردن مادر، در حمام باریک و کوچیک: «با وسایل جدیدی که یک هفته وقت صرف کردم تا از لیف‌ دسته‌دار بلند و سنگ پای دسته‌دار و و برس‌‌نرم ناخن‌شور دست‌بلند برای شستن ناخن‌های پای مادر خریدم. وسایلی، شبیه “پشت‌خار” مادر استاد شاهین ، که انهم دسته‌ی بلندی داشت. در چند فروشگاه بخش وسایل رفاهی حمام یافتم. و این همه لطف خدا بود و بس.

    ✔️بعد از نماز خواندن، و خوردن ناهار چلو کباب و جون گرفتن، کمی استراحت کردیم.برای مادر کتاب شازده حمام را خواندم. او هم خاطره‌ای از پدرش را به یاد آورد.
    ✔️عصر شرکت در وبینار نویسنده ساز.
    ✔️دیدن مستند نقاش مکزیکی “فریدا کالو”
    ✔️آشپزی ( تهیه ته چین برای ناهار فردا که برای مادرم هم ببرم.)
    ✔️سرچ اینترنتی در باره موضوعی که فردا در کانال فرحنامه تصمیم دارم بزارم. ایده‌اش از شنیدن فایل صوتی دکتر مکری در مورد تاب‌آوری( در رفت و برگشت در اسنپ)
    ✔️دیدن انیمیشن و کارتون
    این حالت حلزون چقدر شبیه فعالیت امروز من در خانه مادرم بود.

  62. تابحال فکر می‌کنم یک روز عقب تر گزارشم را ثبت می‌کردم. یعنی گزارش امروزم را برای تاریخ دیروز. چمیدانم چرا و چطور .اما شده است بهرحال. هنوز هم شک دارم که الان در جای درستی می‌نویسمش یا نه. امروز بیستو نه تیر است و تاریخ گزارش هم همین عدد را نشان می‌دهد. پس مهر تایید کوبانده می‌شود توی مغزم و با شجاعت بیشتری می‌نویسم.
    با شجاعت بیشتر کار کردن خیلی خوب است. منظورم این است که شجاعت برای من اینطور است که انگار چیزی که نمیدانم چیست در خونم دمیده می‌شود. از درون باد می‌کند و آنوقت من می‌شود یک آدمِ بزرگ که جلو می‌رود و از چیزی نمی‌ترسد.
    مثلا در همین دویدن، وقتی نفس هایم به شماره می‌افتند، وقتی چشمانم تنگ می‌شوند و سینه ام تمنای یک نفس در بی‌حرکتی را فریاد می‌زند ، درست همان موقع است که آن ماده‌ی نمیدانم‌چه‌یِ شجاعت توی خونم می‌دود و من چشم هایم را باز می‌کنم و هوا را می‌درم با بدنم. چشم هایم یک نقطه را هدف می‌گیرند و ذهنم فقط فکر می‌کند، جلو ، جلوتر. و ادامه می‌دهم طوری که انگار می‌توانم یک تریلیون دقیقه‌ی دیگر به دویدن ادامه دهم.
    امروز با خودم یک قرار هم گذاشتم.آنهم آنکه وقتی اوضاع سخت شد اتفاقات را از درون ببینم. منظورم از سخت شدن اوضاع، سخت گیری ذهنم است. وقتی که مدام غر می‌زند که فلان کار را نکردی یا چرا فلان چیز طول کشید یا چرا نمی‌رسی به آنجایی(منظور موقعیت است) که باید؟ اینطور با خودم حرف زدن نتیجه‌ی از بیرون دیدن خودم است. وقتی چوب و ذره بینم را کنار بگذارم و از در تو بیایم، از چشم های خودم ببینم اتفاقات را و خودم را درک کنم شرایط دل‌پذیر تر می‌شود. دلم می‌پذیرد که خب این منم با تمام تلاشی که کرده‌ام و با تمام احساساتی که داشتم و دارم. آری. اینطور بهتر است.
    بدرود و شب بخیر.
    پ.ن سال‌واژه‌ام «شجاعت‌»ست. و نمره ام به امروز یک نُه.یک نُه کوچک.

  63. ۱ـ بعد از سرخوردگی دیروز، دوباره به لیست فیلم سایت استاد برگشتم.
    The handsmaiden را تماشا کردم. شاید زنانه‌ترین فیلمی است که تا به حال دیده ام. طولانی، با‌حوصله، بدون صحنه یا حرکتی اضافی، ایجاد کننده‌ی سوال در ذهن و پاسخ دهنده به آن. فکر می‌کردم فیلم‌های کم های‌و‌هوی، شوکه نمی‌کنند مخاطب را. شوک بعد از ‌شوک بود که واردم شد. البته که نمی‌شد همه اش را پشت سر هم ببینم. تکه‌تکه دیدم در ساعت‌های مختلف. همچنان زیبا بود.
    ۲ـ « روان کاوی منفی مردگان زنده» را باید با سرعت کمتری بخوانم. اینطور سریع چیزی نمی‌فهمم.
    ۳ـ پرسش‌گری را همچنان گوش می‌دهم. مغزم سوت می‌کشد. سوت را می‌زنند یا می‌کشند؟
    ۴ـ اتفاقاتی افتاد و باعث شد به خودم بابت مدیریت شرایطی که سال هاست پشت سر گذاشته‌ام، احترام بگذارم.
    ۵ـ قطعی برق خیلی برنامه‌ام را مختل می‌کند. بیکار نمی‌مانم ولی. فردا هم قرار است عصر برق برود‌. وبینار را نخواهم بود.

  64. چرچیل: تاریخ با من مهربان خاهد بود، چون خودم آنرا نوشته‌ام.

    – ساعت هشت صبح بالای سر شاهزادگن مقتول صفوی بودم. این هفته مقاله‌ام راجع به بقعه‌ی شاهزادگان صفوی‌ست و باید از نزدیک انجا را می‌دیدم که بعد از کلی پیگیری موفق شدم.
    – خریدم اژ نیدان میوه‌وتره‌بارخیلی طول کشید.
    -آشپزی کردم برای جوجه‌هام.
    – یادداشت روزانه را منتشر کردم‌
    – برای انتشار مقاله چند منبع مختلف را ورق زدم.
    – وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    – ولینار الهه علیزاده را شرکت کردم.
    – یادداشت‌های دوسنانم را خاندم و برایشان کامنت گذاشتم.
    – پیاده‌روی کردم.

    شب بخیر

  65. کتک نوش جان خودم
    باز لینک بچه واژه ها را در گزارش نیک یادم رفت

  66. سال واژه‌ام پایندگی.

    امروز از خوردن چه چیزی زبان و دهانت را خوش وقت کردی؟
    گز بستنی.
    امروز چه چیزی شگفت زده‌ات کرد؟
    باران تابستانی با بی وقفه باری.
    امروز از استشمام چه بویی لذت بردی؟
    عطر گل پر برگ روی پنجره .
    امروز محو تماشای چه صحنه‌ای شدی؟
    آسمان کبود غروب که از پنجره اتاق بر من پاشید.
    امروز کدام کتاب را خواندی؟
    یک قصه از صمد بهرنگی. داستان بانویی با سگ ملوس. از نصرت رحمانی شعری تپش آلود.
    امروز چه آهنگی گوشت را خوشحال کرد؟
    آهنگی از عباس قادری.
    امروز چه نوشتی؟
    ۶ صفحه آزاد نویسی و صحنه نویسی.
    امروز کدام فیلم یا سریال تماشا کردی؟
    من هنوز اینجا هستم.
    امروز در چه جمعی حضور داشتی؟
    نویسنده ساز.
    امروز با چه کسی به صورت تلفنی گفتگو داشتی؟
    برادرم، مادربزرگم، عمه‌ام.
    امروز چه چیزی سرحالت کرد؟
    انجام کارها مطابق برنامه‌ام.
    امروز چه چیزی تو را خیلی خنداند؟
    تماشای یک ویدئو در اینستاگرام.
    امروز خود را دوست داست داشتی؟
    بله بسیار.

  67. گزارش ۶۹
    ۲۹ تیر
    ✔️ نوشتن صفحات صبحگاهی
    ✔️خاندن شعر و رونویسی این بیت از عطار:
    آخر به عجز معترف آیند کای اله
    دانسته شد که هیچ نداسته‌ایم ما
    ✔️ دادن آب به گل‌های اتاق کارم.
    ✔️تحمل کردن اولین روز بی‌برقی در محل کارم.
    ✔️ توجه بیشتر به صداهایی که شنیدم و از همه جذابتر صدای رودخانه خیابان ظفر بود.
    ✔️آزادنویسی درباره تمایل بیهوده برای رهاشدن از حال ناکوک. (باید بصبرم تا از این بحران ناکوکی بگذرم)
    ✔️مشارکت در دوره سوپرویژنی گروه‌درمانگری بعد از چند هفته فاصله گرفتن. از نسل جدید شنیدم عاشقانه‌هایشان را.
    ✔️جلسه با مدیر محترم درباره گسترش دوره کتابخانی آنلاین و همچنین خوردن ناهار با او
    ✔️ ادامه تمرین صحنه‌نویسی که به جاهایی راه باز کرده است.🙂

  68. به کجا چنین شتابان؟ به خلافِ سال‌واژه

    شرکت‌کنندگان گرامی… دست به اقدام نمایید… با خودکار مشکی.
    و هم اکنون خدا با شما صحبت می‌کند. تِپ. تپ. تپ. انگشت اشارم کبود شد. کبود رنگ. بازم؟ تپ. امضا هم؟ مگر سلبریتیم؟ امضام چی بود؟ آب می‌شوم. شدم. چربی‌هام سفت چسبیده‌اند بهم. آب و پوستم اما ذوب می‌شوند رو برگه و با کلمات عربی حل‌حل‌حل می‌روند.
    قبلش شعله‌ور و نصرت و هرمز و بهمن و شاهین و اکبر و شاپور و و ابراهیم و فروغ. قبلش رونویسی از پوست و استخانم. بعدش چه قدر صبحانه می‌خوری بچه؟ زود باش. بوق‌ باق. بوق باق. پیاده شو. همگی به صف. شناسنامه؟ چه بی‌ریختی خانم. کارت را پونز کن. به کجام؟ به کونت. دست‌ها باز پاها باز. بچرخ. دستمالی می‌شوم. بیا لختم کن شاید تو سوتینم تقلب باشد.
    بعدترش مثلثوال و آب‌تنی. الشیوا الچطور البود الامتحان؟ المزخرف. نعم نعم. ایز هارد. گل‌شیر، گل‌شِر، گل‌شَر خاندم. زری من رفتم روضه کاری نداری؟ برو دیگر برنگردی پشت سرت هم نبینی.
    آزاد را باید نوشت. آزاد را باید موضوعی نوشت. آخرین بارست. از فردا می‌روم سراغ اصل داستان.
    چه کتاب‌هایی را زیسته‌اید را گفتاریدم.
    خمارم. خمره‌ام. خممم. می‌احساسم معتادیم در حال ترْک. در حال تَرَک.
    می‌خاهم تنها زبان را بگایم. تنها با آزادنویسی به ارگاسم برسانم.
    پین‌تِرست را دور زدم. نگاه کن آقاداداش این نقاشی قشنگ نیست؟ خاب‌هایمان نیست؟ ببین آقاداداش این طراحی فونت خدا نیست؟ این پوستر خلاق نیست؟
    اینستاگرام را هم دور زدم. فقط دامون خانجان‌زاده و عابدینی و حقیقی. دیگر نگفتم نگاه کن آقا داداش. نپرسیدم به نظرت حقیقی در تولید محتوا ضعیف‌ نیست؟ باید زیاد ببینم. بی‌دقت می بینم‌. بی‌تحلیل. در شروع همین هم خوب. خوش. خور. خون. خوک. خوف.
    دینگ دینگ دینگ. زهرا گوشیت زنگ می‌خورد. زهرا گوشیت زنگ می‌خورد. آلارم وبینارست. وبینار؟ من کجام؟ این‌جا کجاست؟ خیس خیسم. لباسم هم. دهانم هم. آبشار شده بر بالش. کشتی گرفته‌ام مگر در خاب؟
    اوس‌کلونتر پس‌زمینه‌ات جدید‌ست. غریب‌ست. اوس‌کلونتر باده را اذیت نکن‌. خرید‌ هم انداختی رو دوشش؟ الهی من بمرم برات. مظلوم دو عالمی باده. بیشتر از نصرت بگو اوس‌کلو‌نتر. کتاب‌هایش را بده. دیگر نیست دهان باز‌کن برایم مثل اوایل. کمتر به وجد می‌آوردم.
    بهش پیام بده. خجالت ندارد. مدتی هی می‌گویم و می‌گویم. نمی‌خاهم. حوصله‌ی ارتباط ندارم‌. ارتباطی جدید. طرف همسفرست که همسفرست. مسئله. مدرسه‌ست که دو سه ماه پیش هم همین بودم. تنها ببشتر می‌خابیدم. بیشتر می‌خیالیدم. بیشتر می‌آزادنویسیدم. وحشی‌‌تر.
    دینگ دینگ دینگ. آلارم وبیکار. خیس نیستم نه دهانم و نه لباسم. هیچم. قطع وصل. قطع وصل. باید وویس جلسه را گوش داد. دهم. اصلن چه گفت؟ گفت که… گفت که… گلوله‌ی آتشین بسازید که چی؟ که سردش کنیم. بعدش؟ پرسش. دیالوگ.
    و اما این کاریکلماتور شاپور.‌‌.. فقط جمله‌ای توصیفی شاعرانه‌است… متوجه هستید…. این هم معیارهام. وقتی کاریکلماتور بلد نیستم چزا الکی ستونش را گرفتم؟ شاپور زمانه هم گردن نگرفت.
    قبلش مدار. شیما صادقی از مرز می‌گفت. مرض. مرظ.
    می‌خاهم خودم را بالا بیاورم. اوق.
    گَز زارش و یاد داشت را با هم قاطی کردم که تنبلم و کاملن در خلاف سال‌واژه حرکت می‌کنم.

    1. چقدر بانمک نوشتید، آفرین به قلم طنز نویستون، خانم زهرای هادی عزیز.

  69. سال واژه: پذیرش
    ۱. صبح کمی بیشتر فرصت خوابیدن به خود دادم. دوش گرفته و لقمه ای صبحانه آماده کرده و مهیای رفتن شدم.
    ۲‌. به آب و غذای گربه هایم رسیدگی و خاک شان را تمیز کردم.
    ۳. آبِ ماشین را چک کردم تا به خیال خود، مشکلی نباشد. زهی خیال باطل؛ درِ پارکینگ هیچ جوره باز نشد. نکته اینجاست که دیگر عصبانی نشدم، خیره به در بودم چند لحظه.
    ۴. غذای گربه ی پارکینگ را دادم تا لااقل یکی در این دنیا خیال راحتی پیدا کند.
    ۵. اسنپ گرفته و مقصد را محل کار انتخاب کردم.(با این کرایه های فضایی سر صبح).
    ۶. کار، چای، بی محلی به پر چانگی مهندس آی تی محل کار، کار …
    ۷. به محض رسیدن به منزل وارد وبینار نویسنده ساز شدم.
    شیفته ی قلمِ”نصرت رحمانی ” شدم.
    ۸. غذای گربه های بیرون روی گاز بود، سَر رفت🫠به اجبار به جانِ گاز و چدن هایش افتاده و حسابی آنها را سابیدم. (حتا اینجا هم غُر نداشتم).
    ۹.غذای گربه ها را آماده کردم. ظرف ها را شسته و خود را به پیاله ای شاتوت دعوت کردم.
    ۱۰. به بهانه ی پخش کردن غذای گربه ها، پیاده روی کردم‌ هوای بیرون خنک تر از هوای خانه بود.
    ۱۱. نگاهی به شعر نصرت رحمانی انداختم. لطیف و عاشقانه سروده است.

    *مرا میان جنگل بلور دست های خود پناه ده
    به زهر مرگبار بوسه التیام ده
    مرا، مرا بِکش، بُکش
    نجات ده
    تو ای فریب راستین
    و آنچه رفت و
    رفت و رفت
    رفت و در من است
    بر آب ده
    ” نصرت رحمانی ”
    🥹🥲💌

  70. گزارش نیک سال‌واژه: غرقگی

    وقتی گزارش نیک نمی‌نویسم، عذاب وجدان می‌گیرم. این چند روز کمی همه‌چیز به‌هم‌ریخته بود.

    خواندن کتاب جدیدی را شروع کرده‌ام؛ بی‌پایان از گاگینز. کتابی است با حال‌وهوای انگیزشی، اما چه باک؟

    بعد از مدت‌ها با دوستم گپ زدیم. از سوگواری اش گفت.

    توت‌فرنگی یخ‌زده خوردم.
    صفحات صبحگاهی نوشتم.

    قرار است از کتابی که خوانده‌ام روایت کنم. راستش از بچگی هم تعریف کردن داستان برایم کار آسانی نبوده است. شاید باید بیشتر مطالعه کنم و روایت‌های بیشتری بخوانم تا این مهارت در من قوی شود.
    در هر صورت، امروز دست‌کم یک اتفاق خوب افتاد: گزارش نیکم را نوشتم.

  71. اخبار جنگ شنیدم از “خ” جسته‌گریخته گفت؛ بی‌‌میل و گذارا. پرهیزانه‌ی خبر ناخوش دارد، به صرافت طبع ندید می‌گیرد و من به‌ دید. راستیتش، بی‌راهه هم نمی‌رود. هرچند بیشتر راه ناشوسه است و خاکی. کاری ساخته نیست از دستش و از دستمان. مگر لب گزیدن و آخ واوخِی و شکم‌پیچی و رفتن به صفا و مروه‌یی از حال تا دستشویی. چه کنم؟ و چه کنیم؟ دل‌مشغولی به خرده‌انتخاب‌ها؛ همان همیشگی‌ها: باز کتاب‌خوانی، باز راه‌رفتن توی باغ، باز آشپزی و زنگار‌روبی از گوشه‌کنار، و باز پرهیز از شنیدن خبرهای ناگوار. بی‌شک هرکس به میزان توانایی خویش و به سبک و سیاق خویش.
    – وبینار دیروز را گوش کردم در باره‌ی یک پوست یک استخوان فرسی. کمی رونویسی کردم از مقدمه‌‌اش. بساط غبطه‌خوران بود به توانایی زبان‌آوری‌ و طنازی‌اش و ما کجا تو کجا فرسی جان.

    وبینار امروز دیدم راجع به مصطفی رحماندوست شاعری هم‌پایه و توانمند چون شاملو و فروغ و نیما. کتاب “حریق باد”ش را معرفی کردند و مقدمه‌اش خواندند به خاطر نثر خوبش. سخنانی بود در آن از نظم شعر و بکاربستن‌ش نه به عرف قدیم بلکه به گونه‌ی شکسته. تمرین واژه‌نویسی داشتیم بداهه پنج‌دقیقه. سپس مقایسه‌اش کردیم با لغات تمرین هفته‌های قبل، برای کشف و بازبینی حس و حال.
    – بازم خواندن مابقی کتاب راهبری زندگی با شهود درونی.
    – هنوز طرح‌های اولیه نقاشی‌هام را اتود نزدم روی کاغذ. وقت نکردم. ولی مشاهده‌گرم. نم‌نمک سوژه می‌چینم و می‌پرورانم در سر هرچند نارس و محو.
    – ما نسل‌سوختگانیم. می‌شود از سوختن دوباره برخاستن؟ ققنوس؟ بی‌خیال دِموده شده‌ زامبی‌ برخاسته از گور بیشتر جورست با این فضا.

  72. سال‌واژه‌ام: کار و کسب آنلاین
    نمره‌ی امروز: ۹
    چند روز است که کلاسهای مربی‌گری درجه ۲ آغاز شده و مرا از این سر فهم به آن سر فهم کشانده
    سیر مطالعاتی‌ام در زمینه‌ی آناتومی و اسامی سانسکریت است برای امتحانهای پایان هفته
    در دو کتاب آناتومی یوگا به زبان ساده و یوگا و آناتومی شیرجه میزنم بلکه بفهمم
    واژه‌ی نافهمی، از گوشه‌های مغزم بیرون زده
    همکلاسی‌هایم به دانایی‌شان مهر می‌ورزند یا دانسته‌های پیشین خود؟
    مگر نه این‌که دور هم جمع شده‌ایم تا بیاموزیم؟ پس چرا با استاد می‌جنگند تا حرفشان را ثابت کنند؟ نوذهنی را روی کدام رنگ مت فرا گرفته‌اند؟
    چرا ظرف آموخته‌هاشان را گسترش نمی‌دهند وقتی مظروفهای حیرت‌انگیزی در فضای کلاس موج می‌زند؟

    این دوسطر از کتاب یک پوست یک استخوان جوابم را داد زندگی چنان که هست
    در عمل و نه در کتاب

    و در نهایت نویسنده‌ساز و اکنون کلماتم
    وبیکار و پرسش از اکنونم

  73. امروز را خواستم با خواهرزاده‌هایم باشم و بی‌خیال آینده‌ی نامعلوم شوم. نقاشی کشیدیم و برایشان از خاطرات کودکی‌ام گفتم و دیدم چه پرحوصله‌ام.
    با تمام بی‌خوابی‌ام به دیدنِ مسابقه‌ی فوتبالِ ماهور رفتم و حسابی فیلم گرفتم و تماشایش کردم. هر چند مدام غُر می‌زد و به تشویق‌هایمان چندان واکنشی نشان نمی‌داد. مغرورِ بیخود.
    نهال را تا توانستم بغل کردم و گفتم از بچگی جذاب و فهمیده بودی و هستی.
    خواهرم گفت: خوش به‌حالت بچه نداری. نه خوشحال شدم و نه ناراحت.
    چند دقیقه قبل در حالی که ماهور پلاستیک‌های باد شده را کنارِ گوشمان می‌ترکاند خداحافظی کردیم و از مشهد بیرون زدیم.
    هوایش گرم و غبار گرفته است. دلم زیاد برایش تنگ نمی‌شود. انگار از اول هم جای من نبود.

  74. گزارش نیک جدید رو حلزون و نقاش حلزون تبریک عرض می‌نُمایم. حلزون داره کِل می‌کشه. چشماشم با کِل دارن بندری می‌رن.
    ۱. ۸ صبح با صداهای بسیار بسیار ناهنجار بیدار شدم. یه برج خیییلی بزرگ سر نبشمون ۸ سال نصفه مونده بوده. حالا تو این هیری‌ویری یهو افتادن به کار. منم که فوق حساس به صدا. صبح‌ها و ظهرها روانی می‌شم با تق توق تلق تلوق‌هاشون. دیگه تا هم‌اکنون تاثیر صداها و بد بیدار شدن باهامه.
    ۲. واسه بچه‌هام کلیپ و عکس یه داستان کوتاه رو فرستادم. از دیروز تصمیم گرفتم هر ۲شنبه یه داستان براشون بخونم و بفرستم. تو جنگ هر شب یه قصه داشتیم. خیلی استقبال کردند هم خود بچه‌ها هم والدینشون.
    ۳. از صبح نشستم (بیشتر خوابیدم) پای تمرین‌های سمپوزیوم. دو تاشو کامل انجام دادم. یکی مونده که باشه واسه فردا.
    ۴. بخش دیگه‌ای از کمدم رو ریختم بیرون و مرتب چیدم باز. نمی‌تونم یهویی کل اتاقو بریزم و همون روزم تمیزش کنم. چون وسایلم خیییلی زیاده و بهم کیف نمی‌ده تندتند و عجله‌ای.خیلی خسته هم می‌شم خب. قبلا که این کارو می‌کردم تا چند روز وسط اتاق می‌موندن وسیله‌ها تا که باز حوصله کنم و مرتب.
    ۵. کارگاه تفسیر نقاشی کودک رو گوش دادم.
    ۶. به دوستی، اتفاقی فرخنده و فرشتگانی رو تبریک نمودم.
    ۷. امروز به‌جای پست، یه داستان‌کودکِ ناز خوندم و پرت کردم تو کانالم.
    ۸. همین دیگه
    خدافظ

  75. سال واژه: تداوم
    ‏1-سراغ داستانم رفتم که چند روز پیش استادم اونو نقد کرده بود، و بالاخره برای بار آخر طبق نکات گفته شده ویرایش ‏اونو به پایان رسوندم. ‏
    ‏2-خواهرم پیشم اومد. صحبت از گذشته و درست کردن بخشی از یک پازل در حین غیبت کردن باعث شد، کلی به هر دوی ما خوش ‏بگذر ه. ‏
    ‏3-برقها که رفت، هوا خیلی گرم بود. تصمیم گرفتم به جای غر زدن، کتاب آه و دم از کاظم رضا به نام شمایل رو که استاد کلانتری اونو در کانال جریان قصه قصه، گذاشته بودند رو بخوندم. داستان رو خیلی دوست داشتم.‏
    بعضی از کلمات داخل این داستان فهمیدنش برای من نیاز به سرچ کردن داشت، که یاد گرفتن اونها تجربه‌ی خوبی ‏بود و کلی لذت بردم. ‏
    ‏4-رسیدن به وبینار روزانه‌ی مدرسه نویسندگی
    استاد اشاره به دفتر شعر حریق باد از نصرت رحمانی کردند و ایشون ‏فایل این کتاب رو داخل کانال قرار دادند….‏
    ‏5-گوش دادن به پادکست کتاب قمار باز به وقت استراحت و درست کردن ادامه‌ی پازل.
    6-سر زدم به کارگاه داستان کوتاه و نظر استاد رو درباره‌ی قصه‌ی بچه‌ها گوش دادم درسته که قصه‌ها رو ندارم، ولی شنیدن نظر استاد برام جالبه.
    الان که نگاه کردم یک فایل به اسم هرمافرودیت در کانال گذاشته شد، که باید سرفرصت بخونمش.
    نمیدونم که چرا نوبت داستان من نمیرسه، جا مونده یا نوبتش نرسیده. بهرحال باید منتظرش باشم.
    ‏7-به خودم از یک تا ده 6و نیم میدم.‏
    تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار. ‏

  76. کار تو فضای باز و هوای خواب از علایقم است. تو این وضعیت گرما و شرجی هم، هر صبح سری به حیاط می‌زنم تا شرایط را بسنجم. زباله‌ها به حیاط بردم تا بابای خونه آنها را با خود ببرد. هنوز آفتاب نزده. برای دقایقی قابل تحمل است. چادر و روسری و جوراب را داخل تشت شستم، آب که خالی کردم، وسوسه شدم تی بکشم، کشیدم. خیس شدم پایین از آب و بالا از عرق. رفتم داخل.
    تمرین وبیکار معماری تفکر را باید انجام می‌دادم. سری به کتاب «ارتباط بدون خشونت زبان زندگی» زدم. چند صفحه از فصل ساختن واژه‌نامه‌ای برای احساس‌ها را خواندم. تمرین را نوشتم.
    بعد از صبحانه، مقدمات ناهار چیدم. به درمانگاه زنگ زدم ساعت حضور متخصص داخلی پرسیدم. جواب آزمایش مادر را بردم تا دکتر ببیند.
    تا نوبتم برسد، داستان کوتاه «عروسک چینی» هوشنگ گلشیری از مجموعه «جهان داستان ایران» جمال میرصادقی را خواندم.
    وقت برگشت از تره‌باری کوچک و خلوتی میوه و سبزی خریدم. هوا گرم گرم و عرق ریزانم. برای شام نان نداریم. عصری باید پسر خونه روانه خیابان و صف نانوایی شود.
    من که بیرونم، الان باید خلوت‌تر از عصر باشد، پیچیدم سمت نانوایی چند نفری ایستاده‌بودند.‌ پیاده شدم تا نوبتم شد، حسابی گرما خوردم، از تشنگی و گرما هلاک رسیدم.
    تا دست صورت و بیشتر پای عرق‌آلودم را شستم دختر خونه لیوانی شربت خنک ویمتو برایم آماده کرد. عطشم با این لیوان شربت فروکش کرد. دختر است دیگر، هوای مادر را دارد. هوای همه را دارد پدر و برادر را حتی بیشتر. بی‌خود نیست گفتن چراغ خونه است.
    بعد از ظهر وبینار نویسنده‌ساز و معماری تفکر شرکت کردم گرچه هی قطع و وصل شد و نصفه نیمه شنیدم. باید دوباره صوت آنها را گوش کنم. بعد از شام هم پای نوشتن همین یادداشت گزارش نیک نشستم.

  77. گزارش نیک | چون زنم

    امروز با برادرم دعوا کردم. نه برای یک دروغ، نه برای یک خیانت، برای داستان کوتاهی که نوشتم. داستان میمون‌ها به مرده‌ها می‌خندند. داستانی که اگر نویسنده‌اش مرد بود شاید فقط یک داستان بود، اما چون نویسنده‌اش من بودم، تبدیل شد به قضاوت.

    من نمی‌توانم داستان اروتیک بنویسم، چون زنم.
    من نمی‌توانم خودِ واقعی‌ام را نشان بدهم، چون زنم.
    من نمی‌توانم حجابم را آن‌طور که دلم می‌خواهد انتخاب کنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم درباره‌ی بدن زن بنویسم، چون زنم.
    من نمی‌توانم آزادانه از میل، عشق یا تنهایی حرف بزنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم اشتباه کنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم خشمگین باشم، چون زنم.
    من نمی‌توانم بلند بخندم، چون زنم.
    من نمی‌توانم شب، بی‌دغدغه قدم بزنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم نگران قضاوت دیگران نباشم، چون زنم.
    من نمی‌توانم همیشه فقط یک نویسنده باشم؛ اول باید ثابت کنم که «زنِ خوبی» هستم، چون زنم.
    من نمی‌توانم هر چیزی را که در ذهنم می‌گذرد بنویسم، چون زنم.
    من نمی‌توانم از خودم دفاع کنم، بدون اینکه متهم به تندروی یا بی‌اخلاقی شوم، چون زنم.
    من نمی‌توانم با دوست‌پسرم زندگی کنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم تکلیف زندگی‌ام را مشخص کنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم اون جور که دوست دارم زندگی کنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم از روابطم و عشق آزادانه بنویسم و حرف بزنم، چون زنم.
    من نمی‌توانم فقط یک انسان باشم؛ همیشه اول زن دیده می‌شوم، چون زنم.

    و شاید دردناک‌ترین جمله این باشد:

    من نمی‌توانم فراموش کنم که برای بعضی‌ها، جنسیت نویسنده از خودِ نوشته مهم‌تر است، چون زنم.

    امشب بیشتر از هر شب، دلم برای روزی تنگ شد که آثار آدم‌ها را نه با جنسیتشان، که با قلمشان قضاوت کنند. شاید آن روز، دیگر لازم نباشد این همه جمله را با یک عبارت مشترک شروع کنم: «چون زنم.»
    https://t.me/asa_fatemi
    شب اونهایی که خسته‌اند این بی‌مهریِ جنسیتی بخیر.

  78. به نام خدا
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه
    باز هم روز، خمیازه می‌کشد، می‌خندد، می‌بیند، می‌شنود، می‌اندیشد و سرانجام به خواب می‌رود. امروز را این‌گونه پاییدم:
    ـ امروز دیدم: تصویر خودم را در آینه. به خودم نهیب زدم: پس کو لبخند؟
    ـ امروز آموختم: «خودکارشدگی» گویا عادت و روز مرگی است. با خود گفتم: کاش حصارهای یکنواختیِ زندگی فرو بریزد و هر روز اندکی تازه‌تر از دیروز آغاز شود. همان تغییر که در پی اش هستم.
    ـ امروز نوشتم: بیست دقیقه آزادنویسی. نوشتن برایم قدرت است، رهایی است، آرامش است. صفحهٔ کاغذ، همدمی گوش‌سپار نده است؛ بی‌قضاوت. او همهٔ حرف‌هایم را در دلِ سپیدش نگه می‌دارد.
    ـ امروز شنیدم: «حریق باد» در «حرف‌های همسایه» پیچید و با آن «نویسنده‌ساز» آغاز شد. این سه جمله را برداشتم: «با کلمات کم، معنای زیاد منتقل کردن هنر است.» «هر کلمه، پله‌ای است.» «دگرگونیِ قالب، برای بیان احساسات زیباست.»
    ـ امروز اندیشیدم: ایدهٔ «اکنونِ من در فهرستی از کلمات» هوشمندانه است و بیانگر ذهن خلاق استا. اما واژه‌های امروز من، هنوز ساده‌ اند و کم‌جان‌. انگار هنوز در سطح مانده‌اند و باید راهی به عمق بیابند.
    ـ امروز خواندم: یادداشت‌هایم از جلسهٔ دوم کلاس نویسندگی خلاق را و تمرین کردم گزین‌گویه‌نویسی را. این دومین گام است برای خلاقانه نوشتن.
    ـ امروز ورزش کردم: ورزش صبحگاهی بله، پیاده روی نه.
    ـ امروز ورق زدم: کتاب «هنر نویسندگی خلاق» از «ایزابل زیگلر» و درنگ کردم روی این سؤال، (در میدان وسیع نویسندگی جای من کجاست و به کجا تعلق دارم؟)
    با اندیشهٔ همین سؤال و پرسه زدن در میان واژه هایی چون( تخیل، قریحه، سنت گرا، نوآور ، مجله، مطلب، داستان و…) به خواب، سلام می دهم.

  79. ساعت پنج صبح با نماز روزم را آغاز کردم. صبحانه را با بدرقه دخترم برای سفر به کویر خوردم. دوری و بازگشت بچه‌ها کم‌کم برایم عادی شده، اما این تابستان، با وجود جنگ، بهترین تابستان سال‌های اخیر است؛ چون بعد از مدت‌ها فرصت کرده‌ایم کنار هم، خانواده بودن را تمرین کنیم.

    امروز در عینک‌فروشی جمله بامزه‌ای شنیدم: «فقط یک ایرانی در گرمای پنجاه درجه هم چای می‌خورد!»

    تا آخرین دقایق وبینار ماندم. تمرین فهرست‌نویسی این هفته برایم از آن جنس نوشتن‌های دلخواه بود. کاریکلماتور دوستان را هم مرور کردم و این جمله به ذهنم رسید:

    «جنگل، وقتی با رودخانه به هم زد، درختان را لخت کرد.»

  80. جلسات جادویی
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح رفتم مدرسه‌. با کتاب «تَشپ کال» رولد‌دال گرم کردیم.
    تمرین اول «شب جادویی» بود.‌ از بین نقاشی‌های عجیب و غریبم انتخاب کردند. برای‌شان اسم گذاشتند و آن‌ها را در دل شب با هم روبه‌رو کردند.
    بعد هم رفتیم سراغ نقاشی هیولا‌ها.
    برای هر کدام‌شان خانه‌یی تصور کردیم و شغلی‌.
    آخر جلسه هم یکم بازی کردیم.
    -جلسه‌ی بعدی با جورچین کلمات شروع شد. کارت‌های کلمات را مرتب کردند و جمله ساختند.
    پای تخته کلمه نوشتم و صفت اضافه کردیم بهشان.
    برای تمرین آخر هم به هر کس دو نقاشی رسید تا جمله بسازد برایش.
    -دو جلسه‌ی امروز تمام شد. بعضی مامان‌باباها دیر آمدند. باز هم بازی کردیم.
    -ظهر رسیدم خانه. ناهار زدم و حسابی خوابیدم. دیشب چند ساعت بیش‌تر نخوابیده بودم.‌
    -دوش گرفتم و نشستم پای گزارش امروز.
    -رفتم تو حیاط. ماه پتو را کشیده بود روش. نیمی‌ پیدا بود ازش. سلام کردم. جواب نداد. خواب بود انگار.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  81. سلام به گزارش‌خوانان نیک‌صفت
    به عشق سالواژه امروز مستمر به این‌ها پرداختم.
    سلامت جسم؛
    هفت‌تا لیوان آب خوردم.
    شکر سفید نخوردم
    رژیم غذایی سالم و به اندازه (عدس‌پلوی دیروز اون‌قدی نمونده بود که بتونم پرخوری کنم.)
    شام سالم و سبزیجاتی بود + تخم‌مرغ‌آب‌پز
    پیاده‌روی کردم مبسوط
    سلامت روان؛
    دارم یه مهارت جدید می‌آموزم
    برای جلوگیری از روان‌پریشی، از هر راهی برای بودن در لحظه استفاده کردم.
    یه نفر رو حسابی کتک زدم.
    به چند نفر فحش‌های بدی دادم.
    بسیار نوشتم
    و کمی والدن و کمی دفترچه خاطرات فراموشی و کمی سرخ و سیاه خواندم
    کانال دوستامو خوندم و کیف کردم و کامنت گذاشتم.
    نویسنده‌ساز رو بودم،
    بازم شعر و شاعری و وزن و قافیه و کلی اطلاعات عالی، و جمله‌ی «چه در انزوا می‌خورد و می‌تراشد» اشکمو در آورد
    امروز «اکنون من در فهرستی از کلمات داشتیم»
    یه جلسه تراپی بود برام.
    خواهرم تماس گرفت قطع شدم از وبینار
    و اونقدر حرف داشت و اونقدر دوره و اونقدر تنهاست که موندم پای معاشرت باهاش.
    الانم رخصت بفرمایین برم‌ آبی به تن بزنم و بخوابم تا صبح نشده.
    کانال منم منتظر تشریف‌فرماییِ شما 👇🏻
    https://t.me/ghesehaye_shokouh

  82. نیک‌روز ترشعری من

    صبح اهل خانه در آغوش خوابند و من هم مثل همیشه زود‌بیدار. زمان خوبی است بی‌مزاحم بنشینم و یادداشت روزانه‌ام را بنویسم. سری به کانال شی‌ء‌نامه‌ام می‌زنم.
    «نارنجک» را بر‌می‌دارم و می‌اندازمش میان کاغذ. بسطش می‌دهم از زبان خودش و جملاتی پاره‌پاره را ولو می‌کنم توی تلنگر.
    از برد تیم فوتبال اسپانیا خوشحالم. البته دیشب بازی کسل‌کننده‌ای بود. آن‌قدر بازی کم‌هیجان بود که بین بازی گزارش نیک‌ام را نوشتم.
    امروز علاوه بر جزایر جنوب و استان هرمزگان، خرم‌آباد و تبریز و شیراز هم هدف حمله‌های هوایی آمریکا قرار گرفت.
    مولوی محمد انور ریگی، امام جمعه‌ی اهل سنت مسجد علی‌بن ابی‌طالب شهرستان میرجاوه از استان سیستان و بلوچستان هم توسط افراد ناشناس، ترور شد.
    امروز برق ما عین دیوانه‌ها هی می‌رود و هی می‌آید. نمی‌دانم این مسئولین شرکت توزیع برق چه خصومتی با اهل محله‌ی ما دارند که می‌خواهند پدر وسایل برقی‌مان را درآورند. زنگ می‌زنم به حوادث برق. می‌خواهم گلایه کنم از این بی‌برنامه‌بازی‌هاشان. تلفن بعد از کلی معطلی و پاسکاری به این شماره و آن شماره، سرخود قطع می‌شود. عصبانیتم را نمی‌توانم خالی کنم روی سرشان.
    امروز دهانم را سرویس می‌کنم با تمیزکاری خانه. ظهر رویداد هفته داریم برای ناهار. کمی ته‌چین مرغ، بشقابی اسلامبولی و کاسه‌ای حلیم بادمجان.
    ساعت پنج عصر می‌پرم توی وبینار «نویسنده‌ساز». امروز نقل کتاب «حریق باد» است نوشته‌ی «نصرت رحمانی».
    فهرست واژه‌های حال‌و‌هوای این هفته‌ام را می‌نویسم. مقایسه‌اش می‌کنم با فهرست هفته‌ی پیشین. جنگ وسوگ و اضطرابش مشترک است.
    کتاب شعر «یک پوست یک استخوان» بهمن فرسی را می‌خوانم. هر نود و هشت صفحه را. بعضی ابیات را چند بار تکرار می‌کنم تا در عمق وجودم ته‌نشین شود.
    این شعرش روایت ازدواج‌های سنتی سال‌های پیشین است. زمان جوانی مادرم و شاید مادر شما و شاید خیلی مادرهای دیگر:

    «دختر را پسر ندیده
    دختر را پسر شنیده
    با اجازه‌ی خودشان بزرگترها
    به اشتراک یک «آقا!»
    می‌دوزند و می‌بُرند
    شیرین‌پلو را می‌خورند
    بعدش زبان‌بسته‌ها را
    هی می‌کنند زیر سقف هِن و هون متقابل!
    عمری قاتق نانشان
    تفاهم عقدی!: زهر هلاهل
    اسمش هم می‌شود: وصلت شرقی
    سراپا قانونی، تماماً شرعی»

    این اشعار بهمن فرسی را باید رونویسی کنم. درست مثل اشعار «اشک معشوق.»
    فردا می‌روم سراغ آن یکی کتاب. حریق باد نوشته‌ی نصرت رحمانی.
    پس تا فردا بدرود.

    ۱۴۰۵/۴/۲۹
    @Maryam_jelvani

    #گزارش_نیک
    #درباره_امروزم

  83. – از اینکه آقای آبکنار پاسخ ایمیلم را دادند، به قدری خوشحال شدم که هنوز هم جواب نداده‌ام!
    – عاشق گفت‌و‌گو با امیرم. مخصوصا گفت‌و‌گوهایی که یک ضرب هم را به چالش می‌کشیم. از نمونه‌ی کوچکی شروع می‌شود و کم‌کم به ریشه می‌رسد. «خوب» چیه؟ «بد» چیه؟ دیالکتیکی سقراطی به جریان می‌افتد و می‌رویم و می‌رویم و نمی‌رسیم و اما می‌رویم باز. بسی، بسی، بسی لذت می‌برم و می‌آموزم از گفت‌و‌گوهایمان. گاهی آن قدر طولانی می‌شود که ناچار می‌شویم به پایان دادنش.
    – خوش‌تلخی.
    – نشد بیشتر از ده دقیقه در وبینار «نویسنده‌ساز» بمانم‌ اما، آنچه از «شعر» و «لحظه» گفته شد را قاپیدم. از کتاب «حریق باد» نوشته‌ی نصرت رحمانی. این‌طور بود که انگار: «شاعر، در لحظه‌ای شاعر می‌شود و برای لحظه‌ای…»
    (نقل به مضمون، آن هم با درست گوش ندادن. اطمینان نکنید.)
    عکسی هم دیدم از گابریل گارسیا مارکز و مادرش، در گالری آقای کلانتری. الهی.
    – هر چه برای تمرین‌هایم فشار بکشم حقم است. وقتی چهارده روز فرصت داری و ده روزش را فقط فکر می‌کنی و نمی‌روی در دلش، بکش. فشار بکش.
    باشه. فشاری‌ست لذت‌بخش.
    – موسیقی «Iron Glacier» از گروه If These Trees Could Talk
    – حق با کیست؟ منی که نوشتنم و غرق؟ منی که گاه‌گاه جا می‌ماند از بقیه‌ی زندگی تا بنویسد و بنویسد؟ منی که وقتی نمی‌نویسد هم، دارد به نوشتن فکر می‌کند؟ منی که تمامش را می‌کند نوشتن و نصفه و ناکافی‌اش می‌ماند برای دیگران؟ منی که بسیار را فدای نوشتن می‌کند؟ یا منی که حیرت‌زده نگاهم می‌کند؟
    من کدام منم؟
    https://t.me/LailyMaddah

  84. ذهنم تمام شب بیدار بود. در خواب و بیداری باد پرده‌ی حریری را می‌رقصاند و صدای پیچش پارچه در خود را چند برابر می‌شنیدم.
    به سختی خودم را به خواب زدم اما نشد. واژه‌ها در سرم پیچ می‌خوردند و کلماتی عجیب و فلسفی شکل می‌گرفتند. عجیب بود که ذهنِ خسته و بیدارِ حاصل از قهوه‌های فراوان هنوز می‌توانست از سنجه‌ی فیلسوفانه برای خودش کالبدی منطقی بسازد و در زیرِ پوستینِ خواب شمایل فلسفه بکارد.
    صبح زودم با بربری کنجدی و خامه بخیر شد و دوباره قهوه(🫠🫣) .
    ورزشم را با دو پادکست از سخنرانی‌های استاد شروع و پایان دادم. هر روز یک ساعت تمام رکاب زدن، بدنم را از این رو به آن رو کرده، عجیب است. دوچرخه‌ی معصوم ماه‌ها در گوشه‌ای خاک می‌خورد و حتی توانِ پنج دقیقه رکاب زدنش را نداشتم ولی حالا بیش از یک ساعت رکاب می‌زنم آن هم با سختی بالا و سرعتِ زیاد و خوشحال‌ترم که لباس‌هایم کمی بر تنم می‌رقصند.
    دو سال تمام حرفهایی شنیدم که ازین گوش گیر و از آن گوش در می‌کردم. مدتی پیش خواستم که تمام آن سوگ و غم را رها کنم. حالا هم در مسیرش هستم. نه برای کسی نه برای چیزی. فقط برای خودم. برای اینکه سمیرای درونم مدتی پیش رو کرد و گفت:« بسه دیگه. بهتره این تنبیه رو تموم کنی! تو مقصر نیستی. من باورت دارم. من قبولت دارم.»
    و جالبتر که اشتهایم هم بسیار کم شده ولی مثل همیشه با عشق و لذت غذای عزیزم را نوش جان می‌کنم. برای ناهار دوباره زرشک پلو با سینه‌ی مرغ و زرشک فراوان خوردم و لیموی فراوان‌تر. وای لیمو، جانِ من. عشقِ من.
    برای نشست آماده شدم و زودتر از موعد به کتابخانه رفتم. قرار بود نوجوانی را ملاقات کنم که بسیار به نویسندگی علاقمند بود. همین که او را دیدم مطمعن بودم می‌توانم با او ارتباط برقرار کنم. نمی‌دانم چه مرضیست ولی خیلی خوب حس می‌کنم بعضی چیزها را. مدتی پیش چند نفر را رد کردم، چون همان لحظه‌ی اول و با صحبت اول متوجه شدم که نمی‌شود. مثلا در مورد این شخص در همان برخورد اول مطمئن بودم که می‌توانم پرورشش دهم.بسیار مشتاق بود و بسیار سخنور. یکی از داستانهایی که در ده سالگی نوشته را با خود آورده بود، مطمعن شدم که مایه‌اش را دارد. چند سوال پرسیدم و به قدری مسلط و شیوا پاسخ داد که زبانم بند آمد. چند خطی برایم نوشت. عالی بود. تمام توانم را برایش خرج خواهم کرد چون امروز در همان چند دقیقه چیزی را در او حس کردم که مطمعنم در آینده نامش خواهد درخشید «آرتا قاسمی».
    از داستانش عکس گرفتم. حتما در کانالم می‌گذارم تا در آینده که پیشرفت کرد و آموخت، خودم حیرت کنم. او فقط یک هُل نیاز دارد. مایه‌اش را دارد و اشتیاقش را. فقط لازم است با چراغی کم‌سو ، کسی در مسیر درست هُلش دهد. من شوق بیشتری دارم برای شروع کلاسمان. منتظرم بچه‌های دیگرم از پس امتحانات نهایی و کنکور زود برآیند تا کلاسها را آغاز کنیم. سطح آنها پیشرفته‌تر است. خدا آدمهایی را در مسیرم قرار داده که بسیار هنرمندند و متعهد و بسیار خلاق و همگی بعد از پایان دوره‌شان دوستانم می‌شوند. هنرمندانی مثل: ریحانه، مهشاد، نغمه، فاطمه، طاها، مهدیس، آن‌یکی فاطمه، آیلا و… و حالا آرتا.
    بعد از رفتن آرتا نشست شروع شد و حسابی خوش گذشت.از موضوعی صحبت کردم که عاشقش هستم. از نوشتن از قلم از چیزی که هر روز شکلمان می‌دهد.
    چقدر دلتنگ استاد بودیم. همین یک هفته پیش کنارمان بود و انگار همین دیروز بود.
    به این فکر می‌کنم که من این گزارش‌های نیک را هر شب بی هیچ ویرایش و هیچ ترسی با چنان اشتیاقی می‌نویسم و در لحظه برای استاد می‌فرستم که برعکس قدیم‌ها، نه ترسی از اشتباه تایپی برم‌می‌دارد نه وسواس به خرج می‌دهم نه سخت می‌گیرم. فقط با ذوق و صمیمانه هر چه در ذهنم می‌گذرد را تایپ می‌کنم و تمام.
    اینجاست که نقش استاد مشخص می‌شود. امروز دقیقا از همین صحبت کردیم. اینکه کم‌کم که بنویسی روزی می‌رسد که فاصله‌ی ذهن و دستت به کوتاه‌ترین حالت ممکن می‌رسد. من انجامش داده‌ام. هر روز بهتر از دیروز و این فاصله کم و کمتر می‌شود و می‌دانم روزی فقط قلم می‌شود و من. ذهنم را در قلم جای خواهم داد.
    می‌شود در گزارش نیک، بی‌حوصله چند خطی نوشت و ثبت کرد. حتی می‌شود اصلا چیزی ننوشت، ولی آنکه هر روز در هر شرایطی و هر حالی با جان و دل می‌نویسد نتایجش را خواهد دید.
    سپاسگزار استادی هستم که در حال پرورش ماست و تمام خودش را در راه قلم و آفرینندگان اندیشه صرف کرده.
    در خسته‌ترین و بی‌جان‌ترین حالت ممکن، با کلی فیلم‌های خام باد کرده در گالری گوشی از نشست که باید امشب و فردا ادیتشان کنم و هزاران کار، در حال نوشتن گزارش نیکم. چرا؟! چون خیلی مهم است. خیلی خیلی مهم.
    🪽سمیرانویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  85. گرچه هیچوقت چارچوب و قید و دیوار را دوست ندارم. و در نوشتن هم دلم نمی‌خواهد مقید باشم به مرز و ساعت و شکل نوشتن. اما تعهد را در جاهایی که اجبار نباشد دوست دارم. با تعهد اسارت‌بار که آزادیم را بگیرد اصلن میانه‌ای ندارم. اما جاهایی تعهد، شیرین است یا لازم است. تعهد باعث می‌شود که در کاری که دوست داریم راه درست را پیدا کنیم. جاهایی که احساس کنم اذیتم می‌کند گاهی پا را از خط بیرون می‌گذارم و به شیوه‌ی خودم می‌روم. ولی گاهی تن می‌دهم به این قیود برای رسیدن به هدفم. و آزاد نویسی و رفتن پِیِ آزادی را می‌گذارم به گاهِ دیگر و جایِ دیگر.
    امروز حالم بهتر بود و دردم کمتر. اولِ صبح سبزی‌پلو با ماهی درست کردم برای پسرجان‌هایم با ادویه‌ی«دوسِت دارم». سبزی خوردن را هم فراموش نکردم.
    ماند بقیه‌ی روز که با دفتر« یک پوست یک استخوان» از بهمن فررسی به وجد آمدم از خواندنِ « گویه‌هایش»
    و خواندنِ گزارش نیک چند‌تا از دوستان هم‌چنان حسرت توی دلم انداخت. خیلی دوست دارم با این نازنینان از نزدیک آشنا بشوم.
    در وبینارِ نویسنده‌ساز امروز از اولین دفتر شعر نصرت رحمانی حرف در میان آمد که مقدمه‌اش را نیما یوشیج نوشته است.
    وبعد قسمت‌هایی از کتاب «حریقِ باد» از نصرت رحمانی خوانده شد.مقدمه‌ی این‌کتاب را خود نصرت رحمانی نوشته است.
    نصرت رحمانی یکی از مهمترین شعرای معاصر است.
    « مردی که در غبار گم شد» را چندی پیش، از او خواندم.
    در بخشی دیگر از وبینار فهرستی از کلماتی که در ذهنمان بود نوشتیم و با فهرست هفته‌ی قبل مقایسه کردیم.( هر کس برای خودش)
    کار خیلی جالبی است. به نوعی کلمه‌درمانی هم هست. گاهی می‌توانیم فقط هر کلمه‌ی مثبتی که به ذهنمان می‌رسد بنویسیم و می‌بینیم بعدش چقدر حالمان خوب‌تر می‌شود. یک‌جور بازی هم می‌تواند باشد.
    امروز وُیسِ بازخوردِ داستانِ کوتاهم را شنیدم.
    استاد به بخش‌های مثبت اشاره و نکاتِ مهمی را یاد‌آوری و توصیه کردند، کتاب‌های پرویز دوایی را که در قالبِ « نامه به پراگ» نشر جهان منتشر کرده، بخوانم. امیدوارم بتوانم پیدا کنم.
    از آقای کلانتری بابت دقت، توجه و راهنمایی و معرفی کتاب سپاسگزارم.
    غروب با خواهرِ نازنینم حرف زدم. سرفه می‌کرد و کم توان بود. قلبم فشرده شد و نفسم گرفت. کاش می‌توانستم کاری برایش بکنم. دوره‌ی درمانش سخت است و طاقت‌فرسا. ولی می‌دانم او طاقت و تحملش را دارد و به زودی سلامتیِ کاملش را به دست می‌آورد. ایمان دارم.
    بعد آمدم روی بالکن کنار گل‌های عزیزم نشسته‌ام و دارم می‌نویسم. جز همهمه‌ای از خیلی دور، این‌جا آرام است. خیلی آرام. کاش جهان به همین زیبایی و آرامی باشد.
    دو تا بلبلِ کم عقلِ ما هنوز که هنوز است بعد از ۴ ماه تلاش باز هر روز صبح پوشال به نوک و جیک‌جیک کنان می‌آیند و بالای حباب چراغ می‌پرند و می‌خواهند برای خودشان خانه بسازند. نمی‌فهمند که نمی‌شود. پوشال‌ها سُر می‌خورد و می‌ریزد روی بالکن و من هر روز باید تمیزشان کنم. آنها هم به «کارِگِل»مشغولند. یا دارند بازی می‌کنند، یا شاید یک جور خودنمایی باشد. نمی‌دانم والله.

    بدری صفایی

    https://t.me/badrisafaei

  86. سال‌واژه‌ام آگاهی‌ست. انگار همیشه این سال‌واژه را داشته‌ام. همیشه در پی آگاهی بوده‌ام. آگاهی در مورد انسان، چه جسم، چه روان.
    هم‌چنان در مورد طرحواره‌ها می‌آموزم. شاید اندکی تغییر کنم و به سمت رشد بروم.
    امروز هم هم‌چنان کار و گرما و کلافگی. امروز دیگر در اداره نماندم و با همکارم رفتیم، دو تا واحد صنعتی. آثار جنگ قبلی هم‌چنان در ساختمان‌ها پیدا بود.
    کتاب “شب هول” را هم‌چنان می‌خانم. به صفحات قبلی و بعدی می‌روم. بعضی صفحات را چند بار می‌خانم. چقدر قسمتی که در مورد تخریب یک کارمند درستکار است، جالب است. چون در محیط اداری کار می‌کنم، کاملن درک می‌کنم. خودم هم مدت‌های زیادی در معرض بدخاهی همکاران بودم. شاید هم باشم. ولی دیگر به سادگی قبل نیستم. هرچند هنوز هم ساده هستم.
    مشغول شب هول شدم و دیدم ساعت از پنج گذشت و وارد وبینار شدم. نصرت رحمانی و شعر. چند عکسی از گالری استاد. کلمه نوشتیم، اکنونمان را.
    علی‌رغم اینکه عرق از سر و رویم می‌چکید، اراده کردم و چند دقیقه‌ای قبل از شام ورزش کرد. جای‌تان خالی، مادرم سمبوسه درست کرده. چقدر انتخاب موضوع برای کانال سخت است، برای من.
    https://t.me/armaghannevesht

  87. گزارش نیک ” 1405/4/29″ تیرماه. روز دوشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد شروع به خاندن کردم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “فهم زبان مولانا” از دکتر کاظم محمدی را خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    پری‌خانم ظهر سوپ آورد. بعد از خوردن سوپ ساعتی را بدون کاری کردن چشم‌هام بستم.

    در کانالم یادداشتی هوا کردم در قبال پرسش یکی از اعضای کانال در رابطه با کلمه‌برداری چیست.

    شعری هم در کانال هوا کردم.

    وبینار نویسنده‌ساز شرکت کردم. البته فقط سلام را نوشتم و کمی بعد خابم برده. بیدار شدم دیدم فقط استاد بزرگوار دارد می‌گوید آماده‌اید و بعد صدای تایپ می‌آمد چشم‌هام دیگه نیمه‌باز بود. آخرش فقط نوشتم سپاس. دوباره چشم‌هام بستم. صوتش را دوباره بعد گوش می‌کنم.

    https://t.me/speechoff

  88. سال‌واژه‌ام تعهد و تاب‌آوری است نمره‌‌ی امروزم را هفت می‌دهم پیاده روی صبحگاهی را انجام دادم و به خانه بازگشتم صبحانه خوردم فکری برای ناهار و شام کردم و مواد اولیه‌ را آماده کردم. رو نویسی کتاب یک پوست یک استخوان از بهمن فرسی را هم نوشتم و در حین نوشتن مثل بچه‌های کلاس اول خواندم و چند صفحه از کتاب کهنه‌‌ای خواندم اسم کتاب حمام روح و نویسنده‌اش خلیل جبران بود ترجمه حسن حسینی برگهایش پوسیده بود و معلوم بود خیلی ورقش زده‌اند. با یک بچه‌ی کلاس اولی گفتگو کردم و چه دنیای پاک و روان و ساده‌ای داشت. از خوردن یک سیب گلاب لذت بردم. گذر سریع عمر تلنگری برای بهتر زیستن به من می‌دهد. خیال داستان
    پردازی ندارم و داستان‌های کوتاه و جذاب دوستان را در گزارش نیک می‌ خوانم و لذت می‌برم. بیاد خاطره‌ی پارسال تابستان افتادم که با بچه‌ها به استخر می‌رفتیم. فیلم هم ندیدم. یادداشتی در کانال تلگرامم صبح الی‌طلوع منتشر کردم آدرس تلگرامم 👇
    https://t.me/notetoday1

    ّ

  89. سال واژه‌ام: خود دوستی
    یعنی خودت را دوست داشته باش.
    آنقدر در طول روز خسته میشوم که تا چشمانم ساعت نه شب را می‌بینند دلم میخواهد در خواب فرو روم، در شکم نرمش و دستان گرمش.

    اما یادم می‌آید که باید گزارشی نیک از نیک کاری امروزم ثبت کنم.
    اینترنت قطع شده اما من می‌نویسم
    می‌نویسم که امروز ۷ صبح بیدار شدم و هنوز خوابم در ذهنم بلند بلند صدایم میزند، من ساره را در آن خواب رها کردم. خیلی وقتها به ساره‌ای که در خواب بودم فکر میکنم، در لحظات وحشت یا خوشحالی، بعد از بیداری به این فکر میکنم آن ساره چه کار می‌کند؟
    دیشب هم خواب سنگین و عجیب و کمی وحشت را دیدم
    از بازدید دسته جمعی از خانه‌ای که متعلق به بزرگان قاجار بود که حرمسرا داشت و تالاری بزرگ پر از اتاقک های کوچک، وقتی به اتاقکها نگاه میکردم میترسیدیم درون یکیشان حبس شوم و راه فرار نباشد.
    لعنتی تمام هم نمیشد.
    بعد از بیخوابی دم دمای صبح مجددا خوابم برد و دوباره ادامه همان خواب را دیدم و اینطور شد که در تمام طول روز در ذهنم هی تکرار می‌شد.

    مدتی هست که احساس میکنم مغزم خیلی سنگین و خسته است.

    امروز مجددا به کلاس نان پزی فکر کردم و آنقدر دودوتا چهارتا کردم که زرتم در رفت و خسته شدم از اینهمه فکر.

    در عوض کلاس مدیکالsnpe ثبت‌نام کردم، تا شاید این ورزش به زانوهایم فشار وارد نکند و دوستدار زانوهایم باشد.

    صبح نگاهی به نان تُست انداختم و دیدم دارد تمام می‌شود پس تصمیم گرفتم برای روزهای آینده‌ای که هنوز نیامده و معلوم هم نیست میآید یا نه یک نان تست درست کنم.
    از بس خمیرهایم پف پفی می‌شوند از قالب بیرون میریزند در این دو ماه از ۴۸۰ گرم آرد به ۳۵۰ گرم رسیده‌ام و کیفیتش هم بیشتر شده.
    خوشحالم از این آزمون و خطایی که نتیجه‌اش نان خوش طعم و لطیف خانگی‌ست.

    پختن نان برایم یادآور مجسمه سازیست.
    امروز چقدر برای گزین گویه به دستانم فکر کردم…
    امروز داستانی کوتاه از گیابند عزیز در سایت خواندم.

    و امروز پنج ترجمه از ناتور دشت اثر سلینجر خواندم.
    برایم تشخیص ترجمه‌ای دلنشین برای رتبه بندی سخت است، چون لحن سلینجر را نمی‌شناسم، ترجمه های شامل بیانی شکسته و سالم بودند.
    فعلا از ترجمه محمدرضا ترک تتاری بیشتر خوشم آمده،
    بعد آراز بارسقیان.
    تا بعد ببینم چه پیش می‌آید.

    امروز صبح به وقت ورزش snpe همزمان صوتِ وبینار نویسنده ساز روز قبل را گوش دادم. از اینکه بطور دیفالت بر اساس تنظیمات کارخانه‌ی انسان سازی آدمی خط خطی هستم همچون داوینچی و بهمن فرسی بسیار خوشحالم. احساس دلگرمی کردم چون تا قبل این وبینار فکر میکردم مرضی دارم که به چند پتانسیلی بودن دچارم.

    راستش دوست داشتم بیشتر بنویسم اما خواب نمی‌گذارد و هراز گاهی چشمانم را می‌بندد
    فعلا با اجازه‌
    راستی غلط املایی ها را ببخشید به بزرگی و دانایی خودتان و درست بخوانید، زیرا اینجانب در خواب و بیداری گزارش نوشته‌ام.

    1. ساره جان جذاب بود. حست را حس کردم . چه زیبا تلاش‌های روزمره‌ات را برای ادامه دادن، بیان کردی. بویِ نانت تا اینجا آمد.

    2. نگران نباش عزیزم، من هم مرض چند پتانسیلی دارم. خیلی هم پرجنب‌و جوش است.

  90. ➖️ برای سال‌واژه‌ات، «پژوهشیدن»، چه گامی برداشتی؟
    از کتاب «به خیالم فقط من اینطورم» خاندم. گاهی دوست دارم از کتاب فراتر بروم. اما چون هر روز مواجهه‌گاه وجود ندارد، برایش می‌تمرینم. تمرین: موقعیت‌های شرم را بنویسیم. درباره‌ی بو، مزه و لمسش. که در چه موقعیت جسمانی‌ای قرار می‌گیریم؟
    ➖️ از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نوشتم و خاندم ولی تنوع‌خانی نکردم. پیاده‌روی نکردم، خیاطی چرا. کالکشنِ لباس دیدم، تحلیل‌شان بماند برای فردا. زیادی سریال دیدم و ساعت خابم را به خطر انداختم. ولی بجایش صبح شش پاشدم. نویسنده‌ساز هم شرکتیدم. نکامنتیدم.
    ۶. ولی ایتالیایی خاندم پس ۶.۵.
    ➖️ امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    کلاس نداشتم ولی یادگیری تعطیل نبود. خودخان ایتالیایی خاندم.
    ➖️ از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه رفتار در هر صورت مهم است و نباید نادیده‌اش گرفتم.
    ➖️ امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    به خیالم فقط من اینطورم از نشر میلکان
    زندگینامه نیچه از جولیان یانگ
    ➖️ امروز رفتی پیاده‌روی؟
    خیلی می‌خاستم ولی کولر نگذاشت. تقصیرِ اوست.
    ➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    همش مضخرفاتِ جلوی سریال. ولی چرا از سیب‌زمینی سوخاری با سالاد کاهو و ماستی که زدم خوشم آمد. چون قدمی‌ست برای سلامتی و سیری.

    ➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    دوباره قضیه‌ی اشتباهی که این هفته کردم آمد وسط. و من در نقش فرارنده نمی‌خاهم تا مدتی هیچ‌کس را ببینم. مواجهه نشدن با اشتباهس که کردی و ترس از عوابقتش همیشه تعقیبم می‌کند.(می‌دانم عواقب است.)
    ➖️ امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    درباره‌ی یادگیریِ ایتالیایی. اینکه بتوانم با آن آواهای بینظیر حرف بزنم. راستش درباره‌ی پوشیدن دامنِ جدیدم را هم تصوراندم.
    ➖️ امروز با کی تماس گرفتی؟
    قرار بود با کلاس زبان تماس بگیرم که فراموشیدم.
    ➖️ امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    گرم است حسابه؟
    ➖️ امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی
    بافتی؟
    کاش سوال را بپاکم. توی سر رسیدم برای فردا می‌نویسم.

    ➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یادِ اشتباهی که کردم و مسئولیت‌ناپذیری‌ام؟ یَه کابوش بدی بود.
    ➖️ امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    فهرست کلمات. منتظرِ هفته‌ی بعدم که مقایسه کنم. این هفته خیلی روشنگر بود.
    ➖️ فیلم چی دیدی؟
    دوستم فیلم تسخیر را معرفیده. از اسمش هم ترسیدم. یادِ با من حرف بزن افتادم و صحنه‌ای که یارو چشمش را درآورد. خدایا هلپ. هزچند باحال بود.
    ➖️ نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/ReyhaneRabani

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *