گزارش نیک ۶۸: امروز چه کارهای مفیدی انجام دادید؟

«هیچکدام از ما نمی‌خواهیم اعتراف کنیم که ممکن است باورهای بنیادی‌مان اشتباه باشند.»
-ماریا کونیکووآ

در سلسله‌‌پست‌های روزانه‌ی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی می‌نویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام داده‌ایم.

شما هم می‌توانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام داده‌اید.

درباره‌ی گزارش نیک بیشتر بدانید:

فهرست‌پایه‌ی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟

فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:

چند پیشنهاد:

  1. سال‌واژه: در آغاز گزارشتان می‌توانید به سال‌واژه‌ی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایه‌ی سال‌واژه.
  2. نمره‌ی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید می‌توانید عملکردتان را دقیق‌تر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
  3. یاری‌ جستن: ویلیام کلمنت استون می‌گوید: «به دیگران بگویید می‌خواهید چه‌کار بکنید… سرانجام، یکی پیدا می‌شود که می‌خواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» می‌توانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
  4. هزارکلمه‌‌نویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامه‌ی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام می‌دهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل می‌گیرد برای ارائه‌ در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را می‌توانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
  5. واژه‌گستری: با پرسه در وبگاه «واژه‌دان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادف‌های مناسب‌ باشید. از جریان این پرسه هم می‌توانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازه‌ای آشنا شده‌اید و چه حسی به آن‌ها دارید.
  6. گزارش آموخته‌ها: از آنچه به‌تازگی آموخته‌ایم بگویم و حتا پاره‌هایی از کتاب‌ها یا کلاس‌ها را نقل کنیم.
  7. رسانه‌ی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید،‌ پیوند آن را ته گزارش‌هایتان بگذارید. اینطوری:
    https://t.me/shahinkalantari

+از جمله‌ کارهایی که همسفران نویسنده‌ساز بیشترِ روزها انجام می‌دهند:

روزنگاری و آزادنویسی

رونویسی و کلمه‌برداری

انتشار متن در رسانه‌ی شخصی

پیاده‌روی

مطالعه‌ی داستان کوتاه و رمان

تماشای فیلم

پرسش‌نامه‌ی گزارش نیک

همچنین می‌توانید از پرسش‌نامه‌ی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:

برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟

از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟

از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟

امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟

امروز رفتی پیاده‌روی؟

امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟

امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟

امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟

امروز با کی تماس گرفتی؟

امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟

امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟

امروز یاد کدام خاطره افتادی؟

امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟

فیلم چی دیدی؟

نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟


مانیفست گزارش نیک

  • گزارش نیک می‌تواند بهانه‌ای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانه‌ی زندگی باشد.
  • گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکته‌های جالب از زندگی روزمره‌ی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
  • گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان هم‌رسان کنید.
  • شاید پس از چند روز حس کنیم گزارش‌های ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمی‌یابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویه‌ای به آن می‌نگریم و چه شکلی بیانش می‌کنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبه‌های نادیده‌ی روالِ روزمره‌ی زندگی به وجد بیاییم.

همسفران ثابت‌قدم گزارش نیک

| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حق‌پرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلام‌پور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقان‌پور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه‌ اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوش‌آموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریم‌بانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنی‌پور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحی‌پور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت |‌ آرزو بابایی |‌ فهیمه سعادت | لادن شایان‌فر | دیانا عباسی | سمیرا نشانی‌فر | شیما صادقی |‌ناهید یوسف‌زاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علی‌قلی‌زاده | زمزمه رییسی | مریم حاجی‌کریمی | عادل صالحی | مهناز روئین‌تن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمه‌حورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی | 


قوانین بهره‌وری من

  • کمال‌گرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانه‌ی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی می‌داند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخه‌ی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، می‌توانی در نسخه‌‌های بعدی به ایده‌آلت نزدیک‌تر شوی. پس کمالگرا عملگراست،‌ چون تشنه‌ی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار می‌شود، و کمال را در بهبود تدریجی می‌جوید.
  • اول اولویت. فقط با انجام مهم‌ترین اولویت روز است که اجازه‌ی رفتن سراغ بقیه‌ی کارها را می‌یابی.
    از پس اغلب کارهای دشوار، نسخه‌ی صبحگاهی تو، بهتر بر می‌آید.
  • به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
    توی یک ساعتِ پُرانرژی می‌توان کارِ چند ساعتِ کم‌انرژی را انجام داد.
  • پرسه‌ی بیهوده و بی‌موقع شبکه‌های اجتماعی ممنوع.
    برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیم‌ساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
    اینکه حرفه‌‌ی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمی‌شود که وقت‌سوزی در آن را توجیه کنیم.
  • رُند کردنِ ساعت ممنوع.
    از هر لحظه‌ای می‌توانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است.
  • چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهره‌وری است.
    هر وقت روی یک کار تمرکز می‌کنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر می‌دهی.
  • حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیاده‌روی بساز.
    گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیاده‌روی کوتاه می‌تواند شهامت، حوصله،‌ تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند.
  • اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
  • یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
    گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است.
  • خوب و به‌موقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
  • در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجام‌شده بنویس. آخر شب آن را در صفحه‌ی «گزارش نیک» هم‌رسان کن.
  • ادامه دارد…

دانلود کتاب‌های شاهین کلانتری

دانلود کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق

دانلود کتاب نویسنده‌ساز

دانلود کتاب پنداشته‌ها

دانلود کتاب شاهراه تأثیرگذاری

دانلود کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم؟

به همسفران مدرسه نویسندگی بپیوندید:

پیشنهاد مطالعه:

20 تیر 1403

20 تیر 1403

18 خرداد 1402

18 خرداد 1402

120 پاسخ

  1. _امروز فایل صوتی وبینار جمعهٔ نویسنده‌ساز را گوش کردم. کودکانه‌نویسی، تجربه‌ای جدید را برایم زنده کرد. منی را زنده کرد که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم. پیشش نرفته بودم. هم‌قدش نشده بودم. بعد از نوشتن، رفتم سراغ جعبهٔ آبیِ کوچکِ یادگاری‌هایم و همه‌اش را زیر و رو کردم.

    مطمئن شدم زندگی، بیشتر از آنچه فکرش را می‌کنم، سریع می‌گذرد؛ بیشتر از آنچه گمان می‌کنم، به جلو می‌تازد.

    تمام آدم‌ها و خاطراتم را جمع کرده‌ام و در جعبهٔ کوچکِ آبی‌رنگی گذاشته‌ام.

    امروز گذاشتم بیاید بیرون و من همه‌شان را به یاد بیاورم.

    امروز فهمیدم چقدر زیسته‌ام؛ چقدر از رویم گذشته است. این نوزده بهارِ سپری‌شده، چقدر زیاد برایم گذشته است.

    می‌دانی چیست؟ به خودت می‌آیی و می‌بینی تمامِ بودنِ آدمی در یادداشتی کوچک، در جعبه‌ای کوچک خلاصه شده؛ در پوستِ شکلات، در یادگاری‌ای کوچک.

    به خودت می‌آیی و می‌بینی خاطراتی که برایت نزدیک‌ترین‌اند، چقدر دور شده‌اند؛ چه چیزهایی که زمانی کلِ دنیایت بودند، تمامِ آرزویت، و حالا کوچک‌ترین بخش از روزهایت را هم ندارند.

    حالا می‌دانم که هر جایی قصه‌ام تمام شود، اشکالی ندارد و من خوشحال خواهم بود. (جز چند حسرت و چند آرزو، چیز دیگری ندارم.)

    می‌دانم که تمامش را با تمامِ وجود بوده‌ام؛ اگر شاد بودم، اگر غمگین و اگر خشمگین.

    توماس قدیس می‌گوید: «وقتی کسی می‌میرد، بی‌آنکه زخمی برداشته باشد، بی‌آنکه حتی ککی گزیده باشدش، فرشته‌ها می‌پرسند: “زخمی نداری؟” می‌گوید: “نه.” می‌پرسند: “یعنی هیچ‌چیز در زندگی‌ات ارزش جنگیدن نداشت؟”»

    آن روز که بیاید، با خود جعبهٔ کوچکِ آبی‌ام را خواهم برد. برایشان داستانِ هر قطعهٔ کوچکش را خواهم گفت تا بدانند چه بسیار چیزها بود که برایم ارزش جنگیدن داشت.

    بدانند که بودم؛ بدانند که جنگیدم برایشان.

    _کلی کار هست که در انتظارند من به آن‌ها رسیدگی کنم. کلی تجربه‌های جدید هست؛ کارهایی که نکرده‌ام. یک عالم متن و شعر و داستان و کتاب هست که باید بخوانم. دنیاهای کشف‌نشدهٔ بسیاری در انتظارم‌اند. پس نباید بنشینم. نباید متوقف شوم. نباید محصور شوم. باید ارتقا بدهی خودت را. بیشتر بنویسی. بیشتر بخوانی. بهتر بنویسی. بهتر بخوانی. بیشتر بیاموزی.

    _گاهی فراموش می‌کنی تو هم آرزوهایی داری. فراموشت می‌شود نوشتن معجزه می‌کند. از یاد می‌بری موسیقی چقدر اثر دارد. می‌تواند در لحظه احساست را عوض کند. می‌تواند دگرگونت کند. فراموش نکن که بروی. هرطور شده به راه بزن و رونده باش، راهرو باش. به جلو برو. گاهی بتاز، گاهی آهسته برو. امّا برو که ایستادن مرگ توست.

    _امروز وبینار نویسنده‌ساز برایم حس خیلی خوبی شد. آموختم و نو شدم. یادم افتاد دوباره که بیاموزم و در آموختن جدی باشم.

    گویه‌های بهمن فرسی سرحالم آورد. گلوله شد و به قلبم چسبید. دلم می‌خواست بال دربیاورم و همراهشان پرواز کنم. بعد از وبینار رفتم و دفتر شعرش را خواندم، بعضی‌هایش را نوشتم، حظ کردم و زیستم.

    به قول خودش:

    نه سبز
    نه آبی
    شعر باید
    برهنه باشد
    و پس از نوشیدن
    باید برهنه شد
    و با آن خوابید
    خواندن و شنیدنِ
    شعر را
    ویران می‌کند

  2. شگردهای تاب‌درمانی قرنطینه:
    مسکنم خواندن و نوشتن. به جز نوافن‌هایی که یک‌روزدرمیان می‌زنم بالا برای میگرن. فکریدن به روزهای خوب باستانی و نفکریدن محضِ شیرجه تو اکنون با اکت آشپزباشی و بساب‌وبشور. سعی در نیک‌اندیشی برای جذب نیکی. فعلا که چیزی تو این گرما جذب نکردیم جز پشه و سوسک کابینت. رو که نیست سنگ پا قزوین‌است رو تخت مرده شورم که بیفتم می‌گویم: “شلافه می‌شوم اما ناامید نه”. اگر عمری بود و داد فبهالمراد اگر نداد. تجاوزگر نیستیم. حتما میلش نبود به دادن. به هرکه داد، داد. باداباد.

    – فر خراب شد. ناچار ته‌چین مرغ را گذاشتم روی گازِ بدقلق. شد ته‌دیگش نیم‌سوز. برخلاف ته چین‌های حرفه‌یی فرپزم. سالاد وسبزی‌خوردن هم گذاشتم کنجش. غذای بی‌مخلفات مثل اسم بدون فامیلی‌ست مثل اینجانب فاطمه‌؛ گلابی بی‌دم. البته در اینجا. وگرنه تو این مملکت تا فیها خالدومان را می‌جورند و می‌دانند.

    – قسمت یک و دوِ پادکست “شاخه‌های این درخت کهن” از کانال ناصر شاهین‌پر را شنیدم. به پیشنهاد دکتر زهرا دادآفرید از کانالش، “پرسه‌گر” که از نیکان کانال‌های نویسندگی‌ست؛ هم به قلم هم به جنم. یادداشت‌های خوب و تامل‌برانگیز می‌نویسند. همین‌‌طور کتاب‌ها و پادکست‌های سودمند معرفی می‌کنند. خلاصه‌ که نیک‌اندیش‌اند و از نادر‌خوبان روزگار، که قول و عمل‌ یکی دارند.

    موضوع پادکست: ریشه‌یابی تاریخی پس‌رفت و درجازدن ایرانیان است. ازحمله‌ی اعراب و دوران طلایی قرن پنج وشش و اعتلای فرهنگ ایرانی‌اسلامی. این که حکومتِ فرهیختگان و پشتیبانی‌شان از هنرمندان و دانشمندان دلیل پیشرفت ایران در آن روزگار شده و… مشتاقم به گوش‌دادن بقیه.

    – “خ” امروز دوباره راهی جست و به کسی زنگ زد. امیدوارم به گشایشی. تا حالا که رکب خوردیم نه رتب.. تا ببینیم شایدم باز برینیم. حالیا آن ده که آن به.

    – موچول تخم‌طلا امروز نیامد برای غذا. لات است دیگر رفته الواتی و زن‌خازی. تو این گرما؟

    -آزاده خانم و نویسنده‌اش را هفده صفحه خواندم.

    – وبینار امروز ندیدم فردا می‌گوشم.

    – خوابم گرفته. معمولا از پنج‌شش صبح بیدارم و بعدازظهر هم چرت نمی‌زنم، یعنی اگر بخواهم بزنم، با تیک عصبی و بی‌قراری می‌پرم. خواب‌هایم یادم نمی‌ماند. به خواب‌کاوی یونگی علاقمندم. منابعی دارم. در فرصت مناسب می‌خوانم. باشد بعدتر از خواب بنویسم. فعلا بوس بوس لا الا

    نمی‌دانم چرا مطلب تو سایت از دیشب تا حالا نمی‌شیند مگر میخ دارد؟ بی‌خیل دوباره می‌فرستیم ولو با شورت آهنی.

  3. صبح زود برای امتحانی بیدار شدم که خواندنش سه روز کامل وقت گرفته بود.

    موقع درست کردن قهوه، سر از اینستاگرام درآوردم و ریلزی از آقای کلانتری درباره‌ی تفاوت فیلم و کتاب دیدم. قهوه و لباس پوشیدن کنسل شد و نشستم تمامش را با ذوق تماشا کردم. دو شماره به کیفیت روزم اضافه کرد.

    امتحان خیلی خوب پیش رفت.

    عصر برگشتم، سراغ جزوه‌های امتحان بعدی رفتم، در نویسنده‌ساز شرکت کردم و گزارش نیک دوستان را خواندم.

    با بابا در پارک قدم زدیم. آخر شب هنوز انرژی داشتم، اما با چند وعده‌ی دروغین مهرگان را راضی کردم دنیا را برای فردا بگذارد و بخوابد.

  4. نیک از نو

    سال‌واژه‌ام: خودآغوشی

    _ صبح، صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم. بعد، مدتی در تلگرام به پیام‌ها جواب می‌دادم. یکی‌یکی سفارش طراحی دارند. تقریبن بعد از سفارش آریاپلاست فارس بود که تصمیم گرفتم دیگر پروژه‌ی کاری قبول نکنم. این وسط‌ها، چندباری بچه‌های خط‌کش برای پوستر پیام دادند. یکی را در دوره‌ی اول قطعی اینترنت قبول کردم. بعد از آن معمولن مصطفی سفارش می‌گرفت و اگر جایی گیروگوری بود، در توان من، انجامش می‌دادم؛ اما مستقیم نه.

    نمی‌دانم. شاید خسته شده بودم. شاید نمی‌توانستم. شاید فراغتی می‌خاستم، هرچند در بی‌پولی. شاید می‌خاستم اول درسم را تمام کنم، سپس قدم بعد را بردارم. با تدوام قطعی اینترنت، صفحه‌ام را غیرفعال کردم و در فکر فضای بهتری افتادم. اما حالا کم‌کمک، انگار دست‌ودلم به طراحی می‌رود. شاید خاطرِ بچه‌های نویسنده برایم عزیز است. هرچه که باشد، یکی‌یکی قبول کردم و انگار رغبتم به کار زدن بیشتر شده است.

    _ این روزها کتاب «این بود، این شد» را گوش می‌دهم. دو روز است که مصطفی، به‌خاطر تهدیدهای جنگ، دورکار شده. دم‌ودستگاهش را روی میز پهن می‌کند و بین کار، از سکوت و خلوتی خانه، خابش می‌برد. اول گیر داده بود: «چرا در یادداشت گرافیکت ننوشته بودی من راه را برایت باز کردم و گرافیک را به تو شناساندم؟» بعد نق‌نق می‌کرد که: «چرا این‌قدر در سکوتی و سرت توی کتاب و نوشتن و این چیزهاست؟» بعد می‌گفت: «داشتم به این فکر می‌کردم اگر نویسنده‌ی مشهوری شدی، بگویم زندگی با یک نویسنده چقدر سخت است و حوصله می‌خاهد.» اما بعد گفت: «البته خودم نمی‌دانم چه می‌خاهم؛ سروصدا می‌خاهم یا سکوت؟ نه، نه! همین‌طوری که الان هستی خوب است.»
    بعد که ایرپادم را پیدا نکردم و با صدای بلند داشتم به کتاب گوش می‌دادم، دیدم آرام از اتاق بیرون آمد، دست‌هایم را گرفت و گفت: «ساجده، چرا این کتاب را گوش می‌دهی؟ چیزی شده؟ نسبت به خودت احساس بدی پیدا کرده‌ای؟ به‌خدا تو چاق نیستی. من هم هرچی گفتم تپل و چاق شده‌ای، شوخی کرده‌ام. تو چرا جدی می‌گیری؟»
    بِروبِر نگاهش می‌کردم. «چرا دورکار شده‌ای تو؟»

    _ موضوع نویسنده‌ساز برایم بسیار جذاب و دلنشین بود. با کتاب یک «پوست، یک استخان» فرسی آشنا شدم و خب، بابت همین یک کتاب، امتیاز روز: ۱۰۰.

    _ با لادن هم‌نویسی داشتیم درباره‌ی «شب». این جمله‌ها را هم‌رسان کردم:

    _ گلوی شب، راهِ باریکِ سپیده است.
    _ زغال، مدادرنگیِ شب است.
    _ شب، پلکی است که جهان بر دردش می‌گذارد.
    _ گیر کرده در گلوی شب، یک قرص ماه.
    _ شبِ پیر، سپیده می‌زند.
    _ شب، تپیدنگاه شعر است.
    _ هر سپیده، ماهش را گم می‌کند؛ شبِ حواس‌پرت.
    _ هر شبی، ژولیده‌موتر، پرستاره‌تر.

    _ بعد از وبینار، شال‌وکلاه کردیم و رفتیم کارهایم را برای ژوژمان فردا چاپ بگیرم. یکی از صفحه‌ها را هرچه چاپ گرفتم، دستگاه اشتباه پردازش کرد و رنگ‌ها درهم شد. قسمت این بود که فردا دوباره بروم انتشاراتی دانشگاه.

    بعد گازش را گرفتیم و رفتیم به هیئت. خیابان هفده شهریور بود؛ مراسمی جمع‌وجور و مختصر. چه شبی بود، اسماعیل، چه شبی. روی زمین نبودم.

    https://t.me/sajedeh_haqparast

  5. سال واژه ام: تحسیــن
    ۱.متوجه شده‌ام دو روز است که گزارش‌هایم ارسال نمی‌شوند. نمیدانم عدالت چیست.آمدم بنویسم تا مشکل‌گشایی کنم.
    ۲.برد اسپانیا خوشحالم کرد. از کل جام جهانی فقط مسابقه دیشب را تماشا کردم. دوست داشتم جای آن دختری باشم که از ته دل تیمش را تشویق می‌کرد. سرخوشی از نگاهش پیدا بود. من هم سرخوشی می‌خواهم. ما همه سرخوشی می‌خواهیم.
    ۳. می‌خواهم گوشواره‌هایی را بفروشم و یک انتشاراتی غیرمجاز بزنم. هر چی کتاب غیر‌مجاز هم هست چاپ میکنم و همه را در بازارسیاه توزیع می‌کنم. مأمور پخش را می‌گذارم منصور باشد. منصور پخش‌کننده جز و عمده مواد در محله است. اما تا حالا یک مثقال مواد غیر مجاز دست پلیس نداده است.

  6. _امروز فایل صوتی وبینار جمعهٔ نویسنده‌ساز را گوش کردم. کودکانه‌نویسی، تجربه‌ای جدید را برایم زنده کرد. منی را زنده کرد که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم. پیشش نرفته بودم. هم‌قدش نشده بودم. بعد از نوشتن، رفتم سراغ جعبهٔ آبیِ کوچکِ یادگاری‌هایم و همه‌اش را زیر و رو کردم.

    مطمئن شدم زندگی، بیشتر از آنچه فکرش را می‌کنم، سریع می‌گذرد؛ بیشتر از آنچه گمان می‌کنم، به جلو می‌تازد.

    تمام آدم‌ها و خاطراتم را جمع کرده‌ام و در جعبهٔ کوچکِ آبی‌رنگی گذاشته‌ام.

    امروز گذاشتم بیاید بیرون و من همه‌شان را به یاد بیاورم.

    امروز فهمیدم چقدر زیسته‌ام؛ چقدر از رویم گذشته است. این نوزده بهارِ سپری‌شده، چقدر زیاد برایم گذشته است.

    می‌دانی چیست؟ به خودت می‌آیی و می‌بینی تمامِ بودنِ آدمی در یادداشتی کوچک، در جعبه‌ای کوچک خلاصه شده؛ در پوستِ شکلات، در یادگاری‌ای کوچک.

    به خودت می‌آیی و می‌بینی خاطراتی که برایت نزدیک‌ترین‌اند، چقدر دور شده‌اند؛ چه چیزهایی که زمانی کلِ دنیایت بودند، تمامِ آرزویت، و حالا کوچک‌ترین بخش از روزهایت را هم ندارند.

    حالا می‌دانم که هر جایی قصه‌ام تمام شود، اشکالی ندارد و من خوشحال خواهم بود. (جز چند حسرت و چند آرزو، چیز دیگری ندارم.)

    می‌دانم که تمامش را با تمامِ وجود بوده‌ام؛ اگر شاد بودم، اگر غمگین و اگر خشمگین.

    توماس قدیس می‌گوید: «وقتی کسی می‌میرد، بی‌آنکه زخمی برداشته باشد، بی‌آنکه حتی ککی گزیده باشدش، فرشته‌ها می‌پرسند: “زخمی نداری؟” می‌گوید: “نه.” می‌پرسند: “یعنی هیچ‌چیز در زندگی‌ات ارزش جنگیدن نداشت؟”»

    آن روز که بیاید، با خود جعبهٔ کوچکِ آبی‌ام را خواهم برد. برایشان داستانِ هر قطعهٔ کوچکش را خواهم گفت تا بدانند چه بسیار چیزها بود که برایم ارزش جنگیدن داشت.

    بدانند که بودم؛ بدانند که جنگیدم برایشان.

    _کلی کار هست که در انتظارند من به آن‌ها رسیدگی کنم. کلی تجربه‌های جدید هست؛ کارهایی که نکرده‌ام. یک عالم متن و شعر و داستان و کتاب هست که باید بخوانم. دنیاهای کشف‌نشدهٔ بسیاری در انتظارم‌اند. پس نباید بنشینم. نباید متوقف شوم. نباید محصور شوم. باید ارتقا بدهی خودت را. بیشتر بنویسی. بیشتر بخوانی. بهتر بنویسی. بهتر بخوانی. بیشتر بیاموزی.

    _گاهی فراموش می‌کنی تو هم آرزوهایی داری. فراموشت می‌شود نوشتن معجزه می‌کند. از یاد می‌بری موسیقی چقدر اثر دارد. می‌تواند در لحظه احساست را عوض کند. می‌تواند دگرگونت کند. فراموش نکن که بروی. هرطور شده به راه بزن و رونده باش، راهرو باش. به جلو برو. گاهی بتاز، گاهی آهسته برو. امّا برو که ایستادن مرگ توست.

    _امروز وبینار نویسنده‌ساز برایم حس خیلی خوبی شد. آموختم و نو شدم. یادم افتاد دوباره که بیاموزم و در آموختن جدی باشم.

    گویه‌های بهمن فرسی سرحالم آورد. گلوله شد و به قلبم چسبید. دلم می‌خواست بال دربیاورم و همراهشان پرواز کنم. بعد از وبینار رفتم و دفتر شعرش را خواندم، بعضی‌هایش را نوشتم، حظ کردم و زیستم.

    به قول خودش:

    نه سبز
    نه آبی
    شعر باید
    برهنه باشد
    و پس از نوشیدن
    باید برهنه شد
    و با آن خوابید
    خواندن و شنیدنِ
    شعر را
    ویران می‌کند

    #گزارش_نیک

  7.  درگیر بهینه کردن معماری یک سایت بودم.
     دو پست تلگرامی در صحنه تاریخ جا گذاشتم.
     با شعری از عبدالجبار کاکایی های‌های گریستم.
     صورتی ماهی سالمون، ناز بود و نیاز بود سیر ببینمش.
     عطر رزماری وسوسه‌برانگیز بود
     « دوباره می‌سازمت وطن» در روزهای پرالتهاب همیشگی و سیمین بهبهانی که دستش از جهان قدار کوتاه است اما روحش بلند
     گوشم در خدمت صدا و آهنگ داریوش بود برای شنیدن شعر سیمین و تنظیم اریک آرکانت
     سبزی‌پلو کته نباشد که چی…
     وبینار ساخت ایجنت زد توی ذوقم.
     به یاد پاییز زنجیل را فرستادم شنای آزاد در آب سرد و عسل
     در هوای تیر، هوای تو داغتر است.
     روز چلاندن و کشاندن عضلات پایین تنه بود.
     با وعده‌ی دوش آب سرد دقایقی دویدم و پریدم.
     در حمام آب رفت، برق دنبالش کرد، کف ماند و من در کف دوش خنک.
     چای مراکشی سرازیر شد در چاله‌های خستگی.
     گردو، جور گرسنگی عصرگاهی را کشید.
     کاهو و کلم زیر ساتور ریزریز شدند
     مرغ‌ها را کوبیدم
     سبزی‌ها را پاک و پاکیزه کردم.
     ظرفشویی را ملاقات کردم نه یک بار که تا شب 4 بار
     با امیرحسین ده ساله روی برد اسپانیا شرط بستم.
     رفتیم آزادی فوتبال ببینیم، استادیومش که نشد سینمایش رفتیم
     جام در دستان اسپانیا بالا رفت و آرژانتین بلوا کرد.

  8. سال‌واژه: شناخت

    ۱. زودتر از روزهای قبل بیدار شد. خودش را به یک نیمرو با پنیر که عاشقش بود دعوت کرد. آماده شد و برای کارگاه یک روزه‌ای که ثبت‌نام کرده بود از خانه بیرون زد. میخاست بداند چطور میتواند سایت بزند؟
    ۲. از کارگاه برگشت. از غذای دیشب مانده بود. گرم کرد و با پسرکانش ناهار را زدند. دوباره لباس پوشید و رفت سر کار.
    ۳. چالشی در محل کار انتظارش را میکشید. با آن مواجه شد. از خودش پرسید با این مدل آدم چطور میتوانم رفتار کنم؟ پاسخی جز صبر دریافت نکرد. پس به جای تنگ‌تر کردن، تصمیم گرفت کاری نکند. میدانست که در آرامش پاسخ‌ها را بهتر ملاقات می‌کند.
    ۴. چهارمین یکشنبه‌ی کتابخانی را در پارک اجرا کرد. کتاب انتخابی بچه‌ها “ساختن فوق‌العاده است” بود. بعد از گفت‌وگو و خاندن کتاب، قرار شد با چیزهایی که در محیط میبینند چیزی بسازند. در روند ساختن، پرسشها و موانع، خود را نشان میدادند. کم‌کم متوجه شدند جنس بعضی از موانعشان شبیه دخترک داستان است. برای عبور از موانع، پرسشهایی شکل گرفت. مثلن آیا همه‌ی ما یک جور عصبانی میشویم؟ راه‌حل هر کس برای عبور از عصبانیتش چیست؟
    ۵. پایان کار به احساسش توجه کرد. احساس شادی داشت با اینکه بدنش از شدت خستگی درد میکرد.
    ۶. دوش گرفت. آب، آرامش کرد.
    ۷. وبینار نویسنده‌ساز امروز را که نتوانسته بود با حضور شرکت کند دوباره گوش کرد. درباره‌ی کتاب یک پوست یک استخوان صحبتها شد. جریان تداعی‌ها گذر استاد را به “احمد الله علی معدله السلطان/ احمد شیخ اویس حسن ایلخانی” هم انداخت.
    ۸. هرگز فوتبالی نبود. ولی با تمام خستگی‌اش بین دو نیمه‌ی فینال جام جهانی اسپانیا و آرژانتین، با چه لذتی همه تن چشم شد و دیده به بی‌بی دو عالم شکیرا دوخت. تماشای زنهای زیبا و هنرمند حالش را خوب می‌کند.

    https://t.me/zohreyousefha

  9. گزارش نیک ۲۸ من/  یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵

    ۱. نوشتن صفحات صبحگاهی در پنج صبح

    ۲. نوشتن آخرین بخش مادرم پیش از من بخش۶۸ و ۶۹ و پایان با تولدم و ارسال در کانال بله. و اظهار لطف دوستان و اظهار تأسف از تمام شدن و عادت کردن‌شان به هر روز ارسالم و ادامه ویرایش کتاب. و بخش ۴۲ به کانال تلگرامم.

    ۳. جستجو برای یک آپ گرفتن از سایتم و هنوز اقدام نکردنم بخاطر تاکید بر نت قوی داشتن که این روزها نت افاضه خیلی.

    ۴. خواندن ده صفحه از جزوه امتحان سطح سه.و ۳۰ تست آن.

    ۵. دولینگو ترکی استانبولی و انگلیسی

    ۶.  نویسنده ساز

    ۷. وبیکار الهه علیزاده

    ۸. نگرانی بخاطر زدن جنوب توسط ترامپ و عصبی بودنم و تمرکز نداشتنم در کل روز.

    ۹. نوشتن شعرکی و انتشار در کانال رویای خیسم.

    ۱۰. به رمانجا سر زدن و برای بار سوم خواندن داستان رانده‌ی ستم احسان طبری و برگزیده‌ها را در کانال تلگرامم گذاشتم.

    ۱۱. ارسال پیامک وبینارهای رایگان وبینار گردی به کانال تلگرامم.

    ۱۲. رونویسی از داستان گیلمجان برای آرامش بیشترم. که چاره ساز نشد که نشد.

    ۱۳. شنیدن دو وویس دوره‌ی قلم ناهید عبدی

    ۱۴. مرتب کردن کلاسورهای دوره‌هام برای رهایی از سرگردانی قبل از جلساتم. و کمی تمرکز کسب کردنم.

    ۱۵. خواندن کتاب هنر پرسشگری فقط۲۰ صفحه و ۲۰ صفحه زنان بدون مرز. دیروز اصن تمرکز نداشتم بخاطر زدن جنوب. حالم خیلی بده اونجا اوج گرماست و قطع برقشون فاجعه‌اس. آدم درسته آبپز می‌شه در اون هوا. یادآوریش دیروز همش اشکامو جاری کرده تو اینمد ت که هی داره میزنه من در تمام مدت روز از یادآوریش گریه کردم دست خودم نیست هر چی بخودم هی می‌زنم، بازم اشکام جاریه. کاش هر چی زودتر آتش بس بشه. دیگه تحملم انگار تموم شده و کاملن ته کشیده. کاش این آمریکاییا و اروپاییا اینو بفهمن نفهمای بیشعورین، بخدا نوبرن اینا در بیشعوری.

    لینک کانال تلگرامم:    https://t.me/mahro1402

  10. روز موعود فرا رسید. یکشنبه عصری که با خودم قرار گذاشتم مستقیم برم خونه و بعدِ یک هفته، بلاخره به هر قیمتی اون چهار فعل رو توی اکسلی که استاد ازم خواسته صرف کنم و سرگرم هیچ کار دیگه‌‌ای نشم. بین راه وسوسه‌ی ترمز زدن دمِ تره بار و خریدن کلی سبزیجات و اصلاح کردن رژیم‌ِ غذایی‌م (درست از همین یکشنبه) رو هر طور شده از سرم‌ بیرون‌ می‌ندازم. وقتی می‌رسم خونه فاصله‌ی اتاق تا آشپزخونه رو که می‌رم پام بی قراره‌ و ناخواسته رو ریتمِ گَریان، لِی لِی می‌زنه. ولی نه، واقعا الان لازم نیست تمرینِ رقص کنم. می‌تونم بین هر فعل یه استراحت بدم و کمی تمرین رقص کنم. با این فکر شاید بتونم‌ خودمو رو صندلی بند کنم و شروع کنم.
    آخ آخ من که رو لپ تاپ کی بوردِ کوردی ندارم! مجبورم با گوشی بزنم. گوشیو که دست می‌گیرم باز هزارتا نوتیف مثه هزارتا موجودِ بدذات سرک می‌کشن و میان بالای صفحه که مقاومتمو بشکنن. موفق می‌شن. اینستا، پیامای کاری و غیر کاری واتساپ، ویچت، این یکی اکانتِ تلگرام و اون یکی اکانتِ تلگرامم. همه رو که چک می‌کنم آروم‌ می‌شم و شروع می‌کنم عنوان‌های جدول‌مو توی اکسل زدن. گذشته‌ی ساده، گذشته‌ی بعید، حال ساده. حالا منفیِ تمام این سه زمان و امری مثبت، امری منفی و تاکیدی. نوشتنِ تمام این عنوانا به کوردی خودش یه نصفِ روز کاری زمان می‌خواد! جدول‌م آماده‌س ولی هنوز هیچ کاری انجام نشده. نوتیفِ نویسنده ساز میاد. مجبورم حتما امروز بازش کنم؟‌ معلومه که مجبورم. چون باید یه راهی برا فرار کردن از کاری که دوست ندارم پیدا کنم! نه که دوسش نداشته باشم. دوسش دارم چون باید به هر قیمتی سر از کارِ این ترانه‌هایی که باهاشون می‌رقصم‌ دربیارم و بفهمم چی می‌گن. یکی از بچه‌های گروه رقص بهم‌ گفته بود اگه بتونی بفهمی، بهتر می‌تونی حسشو توی بدنت نشون بدی. از اون روز دارم فک می‌کنم چطور با فهمیدنِ این‌که راضیه عزیزِ شهرشونه و اگه راضیه از مریوان‌ بره یه شهر غمگین می‌شن بهتر می‌شه مریوانی رقصید و به نتیجه‌ای نمی‌رسم. ولی جدی دوس دارم وقتی از استاد تکرار نشدنیِ موسیقی کوردی حسن زیرک، یا ناسر رزازی یا عشقِ بی‌بدیلِ خودم عباس کمندی چیزی می‌شنوم بتونم لب خونی کنم و بفهمم. برا همین باید سختیِ این روزارو تحمل کنم و فعلارو به هر‌ تقلایی شده صرف کنم.
    قبلِ شروع فینال جام جهانی می‌فهمم پرونده‌ی امروز برام بسته‌س و پخشِ زنده و مرده‌ش خیلی برام فرقی نداره. مهم هم نیس حتی اگه وقتی خوابم آرژانتین نبازه! بی خیالش می‌شم که با خیالِ راحت بی‌هوش شم.

  11. _ سال‌واژه‌ام: واقعیت
    _ پیاده‌روی سر صبح. نسیم خنکی پوست صورتم را لمس کرد. لذت بردم اما فریب آن را نخوردم. قطعن امروز هوا گرم خواهد بود. این فقط یک آرامش قبل از طوفان است.
    _ نوشتن صفحات صبحگاهی
    _ یادآوری اینکه مدیریت انرژی به مدیریت زمان ارجحیت دارد.
    _ علت مغایرت در محاسبات تسویه حساب پرسنل را یافتم.
    _ امروز نظم در کانون ذهن من بود. تصور می‌کنم اصرار بسیار من به نظم خود تولید بی‌نظمی می‌کند.
    _ با ” آنا کارنینا” به ترجمه‌ سروش حبیبی همراهم و از داستان‌خوانی علی عمرانی لذت می‌برم اما همچنان پایان” شب یک شب دو” با من مانده‌است. دلم می‌خواهد از فایل آن پرینت بگیرم. سپس صفحات را مانند پازل روی زمین پخش کرده و سرگرم حل مساله‌ی آن شوم.
    _ شرکت در وبینار” نویسنده‌ساز” در حال رانندگی. امروز استاد مقدمه‌ی کتاب ” یک پوست یک استخوان” را برایمان خاند. از آنجا که پس از خاندن” شب یک شب دو” ارادت خاصی به جناب بهمن خان فرسی پیدا کردم با دقت موضوع را دنبال نمودم. اما در اولین برخورد، این متن به نظرم دشوار آمد. استاد فایل آن را در گروه گذاشته‌است. می‌بایست آن را در سکوت و با تمرکز بیشتر بخوانم. در ادامه‌ی وبینار متوجه کارکرد دو کلمه‌ی ” خانش” و ” گفتمان” شدم. باید در مورد آنها نیز مطالعه نمایم. ممنون استاد جان
    _ واپسین ساعات روز را شبیه آدم‌های فرهیخته نگذراندم و به لهو و لعب گذشت. رانندگی در جاده، دورهمی دوستانه، تماشای فینال و طبق پیش‌بینیم اسپانیا برنده شد.
    _ دیر خوابیدم. اما روزم را دوست داشتم. گاهی اندکی بی‌خیالی فشار روز را تلطیف می‌کند. فقط مانده‌ام فردا با اثرات کم‌خوابی چه کنم؟
    _ برایم جالب است من کلمه‌ی خواب را بیش از خاب دوست دارم و خاندن را بیش از خواندن.
    _ نمره‌ی روزم: 8

  12. همش بالا پایین بود
    خوبو بد باهم
    فعلن مدرسه نرفتم
    دارم اصرار میکنم اونم سرکار نره.

    پی. نوشت: کاش مامانم گریه نکنه

  13. برای سال‌واژه‌ات، «هردم‌نویسی»، چه گامی برداشتی؟
    تمرین هزار کلمه را انجام دادم بعد از تمرین احساس راحتی کردم واقعا لذت بخش بود.
    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    به امروز ۵نمره می دهم چرا که تمام کار ها را با تاخیر انجام دادم و سر موعد مقرر در درس ها حاضر نبودم بر علاوه تنبلی کردم و باشگاه نرفتم و شب هم زود خوابیدم.
    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    گفتگوی خاصی نداشتم ولی با خواندن کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم با خود وعده کردم که در مورد گفتگوهای خود بیشتر متوجه باشم.
    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    بیشتر کتاب های فلسفی بود به ویژه بخش الهیات قبلاً هم گفتم که از کتاب های فلسفی از حل مسائل دشوار فلسفی لذت می برم.
    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    متاسفانه تنبلی کردم و همه‌ی روز در اتاق و کتابخانه بودم.
    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    امروز از خوردن لوبیا کیف کردم من به این غذا خیلی علاقه دارم و از هر غذای برایم عزیز تر است.
    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    اندیشیدن در مورد آینده که زیاد به ذهن انسان خطور می کند ناراحت زاست.
    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    به یاد پدر بزرگم افتادم که سال قبل من را تنها گذاشت و رفت واقعا دوستش داشتم و خیلی با وی احساس آرامش می کردم و هرگاه به یادم می آید حالتم ناخوش می شود.

  14. صبح استاد زنگ زد و گفت مسافرته دوباره امتحانو عقب انداخت. قسمت نیست این امتحانو بدم. تو کانال یادداشت هوا کردم از این بابت خوشحالم دوست ندارم دیگه بزارم اینقدر خاک بخوره. به اندازه مطلوبی کار کردم و حالم خوش شد. اما قطعی برق واقعا مشکل سازه. 2ساعت برق میره بعد اونم یه ساعت طول میکشه نت پایدار بشه این در صورتی هست که فقط 2 ساعت برق بره چون اگه از اون روزایی باشه که برق 4 ساعت میره دیگه رسما همه چی تعطیل میشه. اخر سر با حسنا به این نتیجه رسیدیم صبح زود بلند شیم و کارو شروع کنیم. نویسنده ساز رو رفتم. مهنا نوشته های فرسی رو خیلی میپسنده جاش خالی بود. تو فکر اینم یه برنامه برای خوندن زبان بریزم. ولی این دفعه باید هم توشه مکالمه بگونجونم هم لغت.

  15. «عزیز من! آیا آن صفا و پاکیزگی را که لازم است، در خلوت خود می‌یابی یا نه؟ عزیز من! جواب این را از خودت بپرس. هیچ‌کس نمی‌داند تو چه می‌کنی و تو را نمی‌بیند.»
    این جمله‌ی آغازین نیما در حرف‌هایش به همسایه، می‌شود خوراک آزادنویسی. هر بار سراغش می‌روی و از این نامه پیش‌تر نه. چرا؟
    پرسه می‌زنی، در یک پوست یک استخان فرسی. وبینار می‌شود بهانه‌ی پرسه‌ی دوباره‌ات، چه خوب. مشق مقدمه‌اش را می‌کنی کمی. گویه‌هاش را هم.
    دگرگویی؟‌ مرکز ذهنت می‌شود کمَکی. نویسندگی خلاق را عاشقی.
    دو روزی است به سرت زده بازخانی تیغه و سولاخ فرسی. نمی‌روی پی‌اش. می‌خاهی فالگوش بخانی،‌ نمی‌روی پی‌اش. بریند خاک بر سرت.
    https://t.me/lenaamirii

  16. سال‌واژه‌ی من: شناخت

    حالا خزیده توی تخت. ظهر، چسه‌باز، چشم‌هایش. گوشی را برمی‌دارد. تلگرام را چک می‌کند. پیام جواب می‌دهد. رد تماس می‌دهد یا بی‌صدا می‌کند، احتمالن. چشم‌هایش را می‌بندد. چسه‌باز، چشم‌هایش. احتمالن دوباره همان قبلی‌ها یا، احتمالن دوباره همان قبلی‌ها. گشوده، چشم‌هایش. برمی‌خیزد از تخت. توی خانه می‌گردد. چراغ‌ حیاط را خاموش می‌کند. باز می‌کند در اتاق را. می‌پرسد، «نمردی؟». آزادنویسی. یک ساعت تنظیم می‌کند، سر پانزده دقیقه کف‌گرگی می‌خورد که خودت را سیاه کن گشاد و وردا برو پی فلاکتت. می‌پوشد، کت فلاکت را. گیس‌کشی و کُس‌دری برای پروژه‌ی دانشگاه. مرور می‌‌کند. مرور می‌کند. دیگر مرور نمی‌کند. گوشی را پرت می‌کند. می‌رود پایین. شستن ظرف‌ها. شستن ظرف‌ها. شستن ظرف‌ها. کارهای خانه، راه فرارش یا راه نجاتش؟ ها؟
    شستن و روفتن و پختن، همه‌اش این است؟ از جنس زندگی‌ و زن است. از جنس زندگی‌ست، برش می‌گرداند به زندگی. از جنس زن است، برش می‌گرداند به مدیریت. از جنس زندگی‌ست، از جنس زندگی را می‌تواند در این روزها. ناهار عصرگاهی، پختن و خوردن. سر سفره می‌گوید بپوش برویم درمانگاه. می‌روند. می‌شنوند برویید درمانگاهی دیگر. گذر از بازار. چرا پر مرد است بازار؟ انتظار برای اسنپ. افتادن شناسنامه در جوب. شکار شناسنامه با چوب. درمانگاهی دیگر. چک‌ چک‌چک، قطره‌های زرد. اتاق تزریقات. عکس انداختن. میلِ عکس انداختن. صدای زنگ ماسماسکش. سادگی و صداقت. صداقت و گفتن این‌که درمانگاه‌‌اند. چوب صداقت را به چون خریدن. چشمک خانم دکتر. چون پیش از این به خانم دکتر گفته خانم دکتر خاهرم یک جوش در کونش دارد که نمی‌خاهد به شما بگوید. و «می‌شود دوباره فشارش را بگیرید خانم دکتر؟». اسنپ. رخِ گیسومند راننده. حرکت. «ا. نکند تو چون خیلی حرف می‌زنی فشارت می‌افتد؟». «فشار زندگی که برود بالا، فشار بدن می‌آید پایین»، توی درمانگاه گفته، ا. کلید انداختن. ذوق فینال جام جهانی را قورتاندن؟ تماسیدن. از دوست سبزه‌پوست به دوست سیاه‌پوست ارتقا یافتن. گفتن و شنیدن از هنر و زن. خاستاری جزئیات زنانه در خاطر. اس‌پ‌نیااا. در کف شکیرا، کف به زمین تقدیم کردن. اس‌پ‌نیااا. «نکند مسی حین بازی می‌رود خستگی در کند روی نیمکت؟»  «یامال اما قبلن خیلی بهتر بود.» از کل جام‌ جهانی، فقط یک نیمه‌اش را تماشا کردن. یک بار طرفدار بودن، همان‌بار بردن. اس‌پ‌نیااا. حالا خزیده توی تخت. گوگل را باز می‌کند و سرچ می‌کند: شماره‌ی هفت تیم فوتبال اسپانیا.

    https://t.me/elahebaseda

  17. امروز تصمیم گرفتم روزم را بسازم. صبح اول وقت رفتم کتابفروشی و یک ساعت بین کتاب‌ها پرسه زدم. چند جلد کتاب گرفتم. دو تا کتاب هم از نشر هنوز یافتم که چاپ قدیم با قیمت قدیم بود. موضوعش هم مناسب احوالات کنونی‌ام بود. آن‌ها را هم گرفتم. طبقه‌ای از کتابفروشی، لوازم تحریر و جینگولی‌جات داشت. رفتم و دل سیر نگاهشان کردم‌. قیمت نداشتند اغلب و دلم نمی‌خواست هی از متصدی جویای قیمت شوم. پس فقط دیدم‌. این چیزها را دوست داشتم: شمع معطر با عطر لوندر یا همان اسطوخودوس خودمان، گردن‌بند رزین و چوب که تو قسمت رزینش گوزنی تک و تنها ایستاده بود، حسش را دوست داشتم، زرافهٔ بافتنی که گردن درازش گره خورده بود، خط‌کش شفاف با رنگ‌های مختلف و شکلی مداد مانند با سطح مقطع مثلثی، جعبهٔ چوبی که در طرح‌دار داشت، جعبهٔ طرح‌دار که سنگین رنگین بود و با چیزی مثل پارچه پوشانده شده بود، دفتری که جلدش گلدوزی قشقایی داشت. نشان کردمشان تا به بهانهٔ خرید آن‌ها، یک تفریح دیگر بسازم. بعد هم در گرما کمی پیاده‌روی کردم و رفتم کافه. دو ساعت نشستم و تمام مدت نوشتم و خواندم. یادداشت صبحگاهی را هم همان‌جا نوشتم. از شیمبورسکا شعر خواندم. از مونتنی جستار خواندم. تمرین کلمه‌سازی کردم و با پسوند «افزا» حدود صد تا ترکیب ساختم که خیلی چسبید. از بخشی از جستار مونتنی هم رونویسی کردم و بعد درباره‌اش نوشتم.
    بعدازظهر در وبینار نصفه و نیمه بودم. استاد از مقدمهٔ کتاب بهمن فرسی می‌خواندند. چقدر قلم توانمندی دارد این بشر.
    بعد هم رفتم و به سر و صورت صفایی دادم و بعد هم برای خودم سه شیشه عطر هدیه گرفتم.
    سری هم زدم به همان مغازه‌ای که ظرف و ظروف دارد و چند تا خرده‌ریز گرفتم.
    یادداشتی هم برای کانالم نوشتم.
    شب جایی مهمان بودیم برای دیدن بازی فینال. اهل فوتبال نیستم اما دور هم بودن را دوست دارم. خوش گذشت.
    خلاصه این‌که ملال دیروز را که خفه‌ام کرده بود، زدودم. الان خیلی بهترم. خوشحالم توانستم با کمی ایجاد تفاوت، روز بهتری بسازم.

  18. امروز فقط اتود لوگو زدم. ۵۰ تایی شد. اما خوب باید ببینیم از بینشون اصلا یه طرح خوب درمیاد یا نه. تنها مزیت این پروژه اینه که نصفی از کارفرما خودمم و نصف دیگه دوستم؛ پس در نتیجه استرس کمتری دارم.

  19. سال‌واژه‌ام: کتاب
    امروز دوبار برق خونه‌ی مارال‌خانوم‌اینا رفت. دفعه‌ی دوم درحد یه‌دقیقه رفت و برگشت ولی خب این اگه اسمش مردم‌آزاری نیست پس چیه؟
    مارال‌خانوم معتاد مادران و دختران شده. همون‌جور که خودشم حدس می‌زد کتاب سوم براش جذاب‌تر از دوتا کتاب قبلیه. چون بهش عادت کرده و چندهفته‌ست که داره باهاش زندگی می‌کنه و خیلی دوسش داره. و طبق این فرمول احتمالا جلد چهارم هم باز جذاب‌تر و قشنگ‌تر باشه براش و وقتی کلا تموم شدن افسردگی می‌گیره.
    ولی برای اینکه این افسردگی خیلی ریشه‌ ندوونه تو دلش زود می‌ره سراغ کتاب بعدی. اما مادران و دخترانشو هم تنها نمی‌ذاره. قول می‌ده که بهش سر بزنه حتما.
    مارال‌خانوم تو آزادنویسیای امروزش حالش بهتر از دیروز بود. هرچند حس می‌کنه داره به یه مرحله‌ای می‌رسه که کم‌کم چیزایی که قبلا ناراحت و اذیتش می‌کردن اونقدی دیگه براش مهم نیستن.ینی تنظیمات مارال‌خانوم داره خراب می‌شه؟
    ساعت پنج که شد مارال‌خانوم رفت توی وبینار و ارادتش نسبت به جناب فرسی چندین برابر شد. مارال‌خانوم خاک پای آقای فرسیه. نمی‌دونه برای رمان بعدیش یکی از کتابای بهمن‌خان رو انتخاب کنه یا سنگ صبور رو.
    مارال‌خانوم امروز خیلی کم درس خوند. عین بچه‌ها وقتی هنوز صفحه‌ای که باید بخونه رو تموم نکرده دلش می‌خواد زودتر برسه به فصلای بعدی. چون تو فهرست کتاب جذاب‌ترن.
    مارال‌خانوم بعد خیلی خیلی خیلی سال نشست یه فوتبال رو از اول تا آخر دید. الانم خوشحاله که تیمش قهرمان شد. ولی تصمیم گرفت هیچوقت فوتبالی نشه چون سر فوتبال خیلی استرس می‌گیره. حتی سر این فوتبال که هیجانش از فوتبال مینیون‌ها هم کمتر بود.
    مارال‌خانوم امروزم برحسب وظیفه یه‌ تیکه متنی گذاشت تو کانالش و گفت که چقدر دلش برای دوستاش تنگ شده. برای روزگفتارشم یه شعر از شاملو خوند و امیدواره که ویسشو کسی گوش نده چون حس می‌کنه خیلی بد خونده و شاملو رو توی گور لرزونده.
    مارال‌خانوم می‌ترسه امشب بخوابه و فردا توی بله بیدار شه (هه‌هه‌هه همون جوک تکراری بی‌مزه)
    ولی حداقل خیالش راحته که حتی تو این شرایطم مدرسه‌ی نویسندگی و دوستاشو داره.
    راستی اگه می‌شه دعا کنین عموی مارال‌خانوم زودتر از بندرعباس برگرده:)

    https://t.me/parehkalam

  20. امروز را خلاصه کنم به انگیزه‌ی تصویر و تغییر. دیدنی‌های برانگیزاننده‌ام را می‌شناسم، مثل راننده‌‌ی فیلم «وثیقه*» که عکسِ جزیره‌ی رؤیایی‌اش را گذاشته بود تو کیفِ آفتابگیرِ تاکسی و هی نگاش می‌کرد. تصویر می‌بینم تا به تغییر مطلوبم نزدیک‌تر شوم. تصویربینی گاه از راه مشاهده‌ی مستقیم است؛ مثلن امروز زدم به طبیعت اطراف تا از انبوه‌ درخت‌ها چند تا قاب خوب به خاطر بسپارم، یا از طریق عکس و فیلم است، به ویژه فیلم. گاهی پالتِ ‌رنگیِ قالب بر نماهای یک فیلم (مثل آبی‌های فیلم «سارق**») چنان کُنشیارم می‌شود که فوری تصمیم‌های تازه می‌گیرم. چه چرخه‌های معیوبی که به یاری تصاویر مناسب متوقف نکرده‌ام، و چه دستاوردهایی که به یاری تصویری درخور نصیبم شده. چرا این را نوشتم امروز؟ چون شامه‌ام می‌گوید نزدیکم به تصویری که جاکنم کند از گرداب حالام.

    *Collateral 2004
    **Thief 1981

  21. گزارش نیک (۱۷)
    یکشنبه | ۲۸ تیر ۱۴۰۵
    سال‌واژه: Error 404

    • امروز خیلی خسته‌تر از آن بودم که بنشینم پای گزارش نیک‌نویسی ولی نشستم.
    • صبح را با آموزش سواد مالی آغازیدم.
    • نیک‌ترین کار روزم اما حضور در وبینار نویسنده‌ساز و شنیدن از بهمن فرسی بود. امان از بهمن فرسی. امان.
    • عصر غمی آمد و بر دلم نشست. هیچ نفهمیدم که از کجا آمد و چطور نشست. با عزیزی تماس گرفتم و صحبت کردیم. باد غم‌ها را با خود برد.
    • فینال جام جهانی را دیدم. آخرهای بازی پلک‌هایم بدجوری سنگینی می‌کرد. فکر می‌کنم قهرمانی حق اسپانیا بود و آن ته‌مه‌های دلم، خوشحالی کوچکی‌ست از رسیدن حق به حق‌دار.
    • هنوز درد زمین خوردن دیشب با من است. حس می‌کنم پیچ و مهره‌هایم زنگ زده‌اند دیگر.
    • آمدم گزارش نیک امروز را در سایت ثبت کنم که اسمم را در آخر لیست هم‌سفران ثابت قدم گزارش نیک دیدم. ذوق کردم و انگیزه گرفتم برای بیشتر و بهترنویسی.

  22. امروز:
    دل به نوشتن سپردی؟
    به رسم یکشنبه‌‌ها، صد کلمه نوشتم. دغدغه‌ها همان‌اند، سر جای خود، اما کمی به‌سامان‌تر. در میان کلمات امروز، واژه‌ی نظم هشت بار تکرار شده. آشفتگی کجای زندگی‌ام را گرفته؟

    چیزی هم خاندی؟
    فصلی از کتاب فلسفه‌ی ملال را بازخاندم.

    سال‌واژه‌ات جاری بود؟
    به‌خانی؟ اگر این بخش کتاب را خوب فهمیده باشم، لارس معتقد است که نگاه تئوریک به اشیا، آگاهانه می‌کوشد پرده‌ی معنایی میان ما و چیزها را بردارد. اما در ملال، این پرده ناخاسته کنار می‌رود.

    وسوسه‌ای امروزت چه بود؟
    پیاده‌‌ راه رفتن. بی‌هدف، بی‌شتاب، طولانی.
    کدام خاطره‌ را شکافتی؟ مجالی برای خاطره‌بازی نداشتم.

    از چه چیزی لذت بردی؟
    خوردن گیلاس‌های گوشتی.

  23. گزارش نیک، یک‌شنبه بیست‌وهشتم تیرماه ۱۴۰۵
    سال‌واژه‌ام، جسارت
    نمره‌ی روز، ۸ از ۱۰
    امروز حوصله‌ی جس‌ناله ندارم.
    نه از خودم عصبانی‌ام، از زمانه‌ام، از این وقت‌کُشِ بی‌رحم، از این روزهای جان‌جَو که آدم را ذره‌ذره می‌جَوَند و بعد انتظار دارند لبخند هم بزنی.
    برای همین چیزی نمی‌نویسم، چون هر کلمه اگر از دستم در برود، تبدیل می‌شود به خشم‌نوشته، به زخم‌گویی، به گلایه‌بار.
    فقط همین را ثبت می‌کنم، این وقته که او می‌خوابد، زن بیدار می‌ماند، زن وقت می‌شود، زن کار می‌شود، زن فکر می‌شود، زن فرسودگی می‌شود، و هیچ‌کس حتی پلک هم نمی‌زند. این هم سهم امروز من از جسارت، نگفتنِ باقیِ حرف‌ها.
    https://t.me/MashgheBodan

  24. پیگیری آگهی‌های جدید برای خلاصی از شر بیکاری و همچنان هیچ
    کلاس کلیله و دمنه و پاره کردن تسمه تایم از خواندن نثر فنی اون
    نیافتن اسامی مناسب برای ماهی‌ها و ناامیدی بیشتر

  25. برای سال‌واژه‌ات، «ارتباط» چه گامی برداشتی؟
    به عادت‌ها اندیشیدم. شناخت عادت‌ها می‌تواند از تنش روابط بکاهد.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    ده. برای اولین‌بار. اما چون فینال جام‌جهانی را به خواب ترجیح دادم نه. اسپانیا برد.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    عادت‌ش را بدانی کمتر اذیت می‌شوی.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    دایی‌جان ناپلئون.
    دوست دارم به ته‌ش برسم ببینم از توهم در می‌آید یا نه دایی‌جان.

    داستان کوتاه مات از خاطره‌ای فراموش شده از فردا مدیا کاشیگر.
    خاطره‌های فراموش شده‌اش سخت‌فهم است برایم. پر از پیچیدگی ساده است.

    عشق با صدای بلند گزیده اشعار نزار قبانی و عکسی از هیچ مجموعه شعر میثم فلک‌ناز.

    از زیروبم عشق از مهشید صفایی.
    بالاخره اولین یادداشتم را نوشتم با موضوع رابطه.

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    نویسنده‌ساز تمام شد دیدم برق هم تمام شده. شارژ گوشی هم تمام شد. به معماری تفکر نرسیدم. یک‌ساعت‌ونیم در حیاط قدم زدم و از زیروبم عشق خواندم.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    انگورهایی که مادر چیده بود. بی‌قید و شرط بودن محبت‌هایش هر خوردنی‌یی را لذت‌بخش می‌کند.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    سلامت پدر و مادرم.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    یادم نمی‌آید. لذت را نه. رویاپردازی را.
    مگر می‌شود رویایی نباشد؟
    عجیب است بسیار.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچ‌‌کس.
    آخرین‌بار تماسی که داشته‌ام یا داشته‌اند را یاد ندارم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تا ظهر بر ما مگوزید. باقی روز چه بر من گذشت؟ حافظه‌ام را کجا جا گذاشته‌ام؟

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    برای کوتاهش هم نبافتم چه رسد به بلند.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    کلی خاطره.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    بهمن فرسی. شعر. وزن.
    آرامش دوست‌دار. مرد است. چرایش را نمی‌دانم.

    فیلم چی دیدی؟
    ندیدم. ایران به نحو پارسی دیدم عوضش.

    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    داروَگم. https://t.me/sarazolfaghary

  26. این روزها هرچه بیشتر با اضطرابم می‌جنگم، قوی‌تر می‌شود.صبح را با مدیتیشن شروع کردم.انگار برای فکر هایم دورهمی گرفته باشم; می‌آیند،می‌زنند و می‌رقصند. همیشه برایم سوال است ذهن همه آدم‌ها همین‌قدر بی صاحاب است؟
    ذوقم برای ریمل و هرروز یک رنگ رژ زدن کم شده، اما انصافا از لغو شدن باشگاه امروز کیف می‌کنم.
    طراحی را تمام کردم. به دلقک بازی های همکارم خندیدم و دلم برای همکار دیگرم که چندوقتی‌ست اورا ندیدم تنگ شد.
    خیلی وقت است آشپزی نمی‌کنم. برای فرار کردن از افکارم (شایدم خودم) تصمیم گرفتم شانس دیگری به آن بدهم. سیب ترش گاز می‌زنم و اجازه می‌دهم صدای سرخ شدن مرغ در روغن فراوان روحم را پاک کند.
    در تاریکی و زمانی که به جز من و گربه ها کسی در محوطه نیست، مدتی پیاده‌روی می‌کنم.
    این تابستان انقدر برایم طاقت‌فرسا بوده که احتمالا کاپ طلای متفاوت بودنم را زمین بگذارم و به جمع عاشقان پاییز و زمستان بپیوندم.

  27. «کجایی، کم‌پیدایی، کم‌حرفی، نیستی، ناپدید شدی، بی‌معرفت شدی، خبری ازت نیست، محوی…»

    _زنده‌ای؟
    _نخیر در اغما به‌سر می‌برم.
    _ بیخیال اون کتابا نمیشی نه؟ به تعویق افتاد مث اینکه. اصن امتحان و کنکور و کوفت و زهرمار همه چی رو هواست…
    _می‌دونم.
    _ خو چیه اون دفتر مدادا دور و برت بیخیال شو دیگه دنبال چی‌ می‌گردی تو؟
    _ هیچی، سرگرمم باهاشون دنبال چیزی نیستم.

    نمی‌دونست زمین بازی تغییر کرده. اون کتابا دیگه همون کتابا نیستن. اون دفترم دیگه یه دفتر جدید جاشو گرفته.
    اما یه چیز تغییر نکرده بود. سماجت و خشم و سرسختی و موندن رو یه هدف و رسیدن به یه آرزو که دیگه افتاد تو دایره محالات…

    وقتش نشده هدف رو هم یه خونه تکونی بدیم و از این احساسِ بی‌هدفی درآییم بلکه بتونیم کمی تا حدودی راحتتر دووم بیاریم؟

    اولین مواجه و اولین گفتگو یه پرسش تکراری بود. تکرار و تکرارِ نیستی؟
    کم‌پیدایی؟
    مثل امروز…

    به سال‌واژه‌م فکر می‌کردم: ارتباط.
    تمامِ امروز. فکر می‌کردم چه قدمی برداشتم؟ موفق بودم؟
    واقعیت چیز دیگری نشونم می‌داد. گله و گلایه و شکایت…
    من کجا بودم؟
    تصورم وقتی سال‌واژه‌مو انتخاب می‌کردم چی بود؟
    حالا چه حسی دارم بهش؟
    می‌خوام در ادامه قدمی براش بردارم؟

    توجیه‌م در پاسخ به سوالات، پیچیده‌گی مفهوم ارتباط بود اینکه می‌خوام سردربیارم چه‌طور کار می‌کنه. شاید اول تو کتابا. چون تو واقعیت آدما که ناراضی تشریف داشتن. من هم کم‌توان و بی‌انرژی‌تر از همیشه تشریف داشتم. ولی اصلن ارتباط فقط آدم با آدم نیست که. (وی در توجیه‌سازی به‌سر می‌برد) گسترده‌تر از این حرفا، اما من همچنان می‌خوام سال‌واژه‌م ارتباط بمونه؟ یا لازمه پامو بذارم زمین و چیزی که نیاز دارم و دوست دارم امسال براش وقت بذارم رو انتخاب کنم؟
    اون واژه کدومه؟

    خیلی از اول سال گذشته بخوام واژه جدید انتخاب کنم. ولی باز اسم سال‌واژه رو می‌شه روش گذاشت یا می‌شه ماه‌واژه؟
    یعنی میگم…
    اصن این چارچوبا که می‌ذارم برا چیه واقعن؟
    برو یکی دیگه انتخاب کن دیگه ای‌بابا…
    https://t.me/PhoenixO0

    1. وقتی تاثیرات وبیکارهای الهه علیزاده مریدانش را پرسش‌گر می‌کند😉😊.

  28. سالواژه ام : سلامتی
    اومدم گزارش نیک بنویسم دیدم فقط دوتا ثبت شده حدس می زنم که بالن گزارش نیک دیر هوا شده و همسفران سوار قطار دیروز شدند ، منم که از بلیط خودم جاموندم . پس این ها را توی ایستگاه می نویسم . دیر وقته و بعید می دونم قطار بعدی وجود داشته باشه . می نویسم و دفتر چه رو همینجا میذارم بلخره یکی از راه می رسه و میخونه .
    باید برگردم و با درشکه حرکت کنم .هر طور شده خودمو می رسونم به دهکده . رزا (معشوقه ) منتظرمه .
    وبینار امروزعالی بود .
    وبینار دیروز را آفلاین گوش کردم .
    هول : کسی که هر وقت به آب برگردونیش دیره .
    برای این معنی گریه کردم . شاید برای خودم .
    دارم سعی می کنم مقاله بنویسم .
    ببخشید دیر نوشتم

  29. _برای سال‌واژه‌ات، «استمرار»، چه گامی برداشتی؟
    _نگاه‌ها رو ادامه میدم. همدلی رو ادامه می‌دم. تیره کردن کاغذ رو ادامه می‌دم‌. بحث با خودم رو ادامه می‌دم. ادامه رو ادامه می‌دم. اسم همسرم قراره ادامه باشه. وضعیت کلا سرعتی شده بدجووور.
    _از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    _هشت. فقط همین‌قدر بگم که کاش ایده این مغازه وقت‌فروشی رو یکی بهش جدی‌تر فکر کنه و راه بندازتش‌.
    _از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    _جمله‌ها اون چیزی نیستن که ما‌ می‌خوایم. اون چیزی‌ان که هستن.
    _امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    _فرهنگ واژه‌سازی
    _امروز رفتی پیاده‌روی؟
    _نه
    _امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    _چای دارچینی. همیشگیِ بی ادعا.
    _امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    _اون مدرسه بامزه‌هه جور نشد.
    _امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    _اخرشب‌ها ساعت ۲ به بعد رویا پردازی می‌کنم. بازم با نوع سوال باخت دادی.
    امروز با کی تماس گرفتی؟
    هیچ‌کس.
    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    ریتم.
    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    درباره داستان کوتاه تا دلت بخواد ایده بافتم‌. سمپوزیوم از رگ گردن بهم نزدیک‌تره‌.
    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    توی شرجی توی گرما رفته بودم سمنان برای کار‌های دانشگاه.
    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    به جز قوقولی قوی لعنتی که تو پس زمینه هست همیشه، فرسیِ جالب و واژه‌پرداز.
    فیلم چی دیدی؟
    ندیدم.
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/zeinaaaab_00

  30. این اولین گزارش نیک من است.
    بالاخره امشب تنبلی را کنار گذاشتم و شروع کردم به نوشتن.
    صبح تا آخرین دقیقه ای که می‌توانستم خوابیدم بعدش فقط ١٢ دقیقه زمان داشتم حاضر شوم نهارم را بردارم تا با تاخیر به شرکت نرسم.
    برای خودم مسابقه ی حاضر شدن در ٨ دقیقه را گذاشتم و مثل همیشه فرصت نکردم بند کفش هایم را ببندم و پریدم توی ماشین و مسابقه بعدی توی خیابان شروع شد. خداراشکر سر موقع رسیدم.یکی از اهداف امسالم صبح ها یک ساعت زودتر بیدار شدن است.
    انقدر این مدت سیستم های بانکی بهم ریخته و شلوغی شعبه ها زیاد شده بود که کارمند بانک خواهش کرد بروم کمکش تا حداقل کارهای خودمان را انجام دهم.رفتم دو ساعتی توی بانک مشغول شدم و تجربه جالبی بود برای منی که همیشه از آن طرف باجه شاهد این فرایند ها بودم.
    برگشتم شرکت برق رفته بود کمی کتاب شب یک شب دو بهمن فرسی را در گوشی ام خواندم.کلمه برداری کردم.بعدش شروع کردم به آزاد نویسی تا حواسم از کلافگی گرما پرت شود.
    عصر که برگشتم خانه باز برق نداشتیم.خدا لعنتشان کند.نویسنده ساز شرکت کردم.یک چرت کوتاه زدم.جلسه دوم نویسندگی خلاق پر از نکته و انرژی مثبت بود. شام رفتم بیرون و بعد از مدت ها پاستا پستوی رژیمی گرفتم با نوشابه زیرو.ناپرهیزی کردم واقعا. برگشتم خانه فیلم زن و بچه را دیدم
    حیف زمام ارزشمندم! چند داستان کوتاه متفرقه و باقی کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوب ها را خواندم و بزرگترین دستاورد روز من تا به اینجا، نگارش همین گزارش بود.

  31. امروز روزم پر از گره بود. پر از نقطه‌هایی که بهم نمی‌رسند. ساعاتی که مثل زندان به من تحمیل شده بود. با شتاب می‌گذشت و هیچکدامش دلخاهم نبود. از چیزی خسته بودم. نیاز به فراری داشتم و فراری نبود. الکی زدم بیرون. فقط از گرما پختم. رفتم وبینار‌ و بخشی از موضوع برایم مبهم بود. بعدش دلم میخاست بروم بیرون و کسی نبود. با خودم گفتم میروم خانه، یک صدا ضبط می‌کنم، کمی رمان می‌خانم و حالم بدتر می‌شود. اما برای کار کوچکی در اینستاگرام با این وضع نت کلی از تایمم از دست رفت. توانستم ویسی ضبط کنم که همه‌اش با نمی‌دانم پر شد. و فقط توانستم پی‌دی‌اف های جدید استاد را کمی بخانم و وارد جلسه‌ی دومِ کلاس نویسندگی خلاق شدم. کلاس خوب بود. آخر کلاس به علت قطعیِ صدا حرفی را نفهمیدم و اینجور وقتا همان‌قدر کلافه می‌شوم که در کودکی تکه‌ی پازلم را گم می.کردم. بعدش یک سوال پرسیدم که خوب منظورم را نرسانده بودم و مسلمن جواب را نیافتم. کلافگی پشن کلافگی. از کلاس خارج شدم. با کمال تعجب سرم شدیدن میخارید درحالی که همین یک روز و نیم پیش حمام رفته بودم. البته با این وضع هوا تعجبی ندارد. تمام روز می‌خاستم به روی خودم نیاورم. چون وقتش را نداشتم. با خودم گفته بودم فردا می‌روم. ساعت نُه بود. دیگر گفتم ولش کن، حتمن حمام بهترین گزینه است. رفتم و حمام گاهی تنها راه نجات است. کرختی، کلافگی و افسردگی‌ام را از بین برد. سبکم کرد و‌گیجی‌ام را هم شست. حتا خیلی سرحال و پرحرف شدم. فقط یکم دیر بود. چون پایان روز بود. به هرحال. یک‌بار می‌خاندم که وقتی از حمام می‌آیی تصمیم‌هایت را سریع‌تر می‌گیری. من هم وقتی از حمام آمدم تصمیم گرفتم برای این درد دوری که می‌کشم و احساسات تلمبار شده‌ام که روزم را با گریه برای آنها شروع کردم و بعد غمم تا شب دور پایم پیچید، نامه‌ای بنویسم. نامه‌ای که فقط پیش خودم می‌ماند و احساساتم را سبک می‌کند. نامه‌ام همیشه درمان است. درحال ماندم. لوسیون زدم و فیلم دیدم و چای شکلات خوردم. آمدم اتاق. موهایم را خشک کردم. یادداشت روزانه برای کانال نوشتم. بعد رفتم شام خوردم. بعد آمدم نامه را نوشتم و باز کمی گریه کردم. حالا هم گزارش نیک. بعد از این هم بین رمان و سریال یکی را می‌انتخابم. بعد دوباره فردا غر می‌زنم که چرا خابم مرتب نمی‌شود. این چرخه، تمام ناشدنی‌ست.

  32. ۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ۲. سه درسنامه زبان خواندم و بالاخره رکورد خود را زدم. برای کلمه‌های جدید جمله ساختم تا راحت‌تر به خاطر بسپارم.
    ۳. صفحاتی از کتاب «خواستن توانستن نیست» و «آناکارنینا» را خواندم.
    ۴. در وبینار نویسنده‌ساز حضور یافتم. کتاب یک پوست یک استخوان توجهم را جلب کرد. بعد وبینار چند صفحه‌ای از شعرهای فُرسی را خواندم. کلمات باسلیقه کنار هم نشسته بودند.
    ۵. مدارک مورد نیاز را برای معاون مدرسه‌مان ارسال کردم؛ به امید اینکه لازم نباشد حضوری بروم.
    ۶. آزادنویسی کردم.
    ۷. گزارش نیک نوشتم.

  33. سال‌واژه‌ام: حرکت
    دارم فینال جام‌جهانی می‌بینم و حال شاخ و برگ دادن به گزارش نیکم را ندارم. شما به بزرگی خودتان ببخشید.

    _ همسایه‌ها خواندم صبح‌ ناشتا. اگر قار و قور معده‌ام اجازه می‌داد یک نفس ادامه می‌دادم حالا حالاها.
    _ فیلم آبی را تماشا کردم. عجب چیزی بود لامصب.
    _ برای شام کرفس پختم. گفته بودم که من خوشمزه‌ترین خورش کرفس‌های ایران را می‌پزم؟

    _ با برنامه‌ی ورزش در خانه‌ی اپتیت نیم ساعت ورزش کردم.

    _یک کوه ظرف شستم و به آشپزخانه سامان دادم.

    _ با سمانه داوطلب و نجمه اصغری شعر خواندیم و با ملاقات نوواژه ساختیم.

    _ یادداشتی مختصر برای فیلم آبی نوشتم و در کانالم هوا کردم. الحق که قلمم در برابر خوبی‌ این فیلم عاجز است.
    _ روزانه‌نویسی کردم.
    ‌‌

  34. سلام سلام
    کارهای مفیدم:
    حمام بردن فسقل‌بچه
    آزادنویسی
    گوش‌دادن کلاس و نت‌برداری
    دیدن فیلم
    مطالعه گلستان سعدی
    انجام کارهای عقب افتاده

  35. سال‌واژه: ویل‌ویلی

    ۱. یک شعر نوشتم که هنوز به ویرایش احتیاج دارد.
    ۲. رفتم کلاس خیاطی و چند درس جدید گرفتم.
    ۳. لباس شستم.
    ۴. در بی‌برقی خابیدم.
    ۵. مدتی با کتابفروش شهرمان گپ زدم.
    ۶. توی کانالم یادداشت نوشتم و روزگفتار گرفتم.

    https://t.me/havirism

  36. بین دو نیمه است. نشسته‌ام به انتظار تماشای نیمه دوم. منی که سرجمع حتا ده دقیقه از بازی‌های این جام را ندیدم. حالا هم نه از سر هیجان و نه از سر مهم بودن، بلکه کرم فضولی‌ای که در تنم می‌لولد میل دیدن را در من دوانده. به من چه که مسی می‌برد یا اسپانیا. سیاوش از مسی خوشش نمی‌آید، می‌گوید اخلاق ندارد. مادربزرگش می‌گوید مسی مغرور شده. مادر خاطره‌ای از کلیپی که دیده تعریف می‌کند. که نوجوان‌پسری با ذوق رفته طرفش اما او سگ‌محل کرده بنده خدا را. با این اوصاف دست به دعا برداریم برای برد مسی!
    ولی وجدانن دوست دارم اسپانیا ببرد. بالا آمدن تیم‌های کمتر بالا آمده و کمتر معروف را می‌پسندم. یعنی چه که فقط برزیل و آرژانتین و اینها شاخ باشند. البته خوابیدن کل مسی و فس شدنش هم بی‌تاثیر نیست. خوب است حالا فوتبالی‌های کارشناس این متن را بخوانند. احتمالن بگویند… توی نظرت. خار و مادر تحلیل فوتبالی را درآوردی. توی کفش متخصص لنگ نکن. چشم چشم. لنگ توی خودم می‌کنم.
    چند هفته‌ای است پیاده‌روی جانانه ندارم. دیگه با این گرما با این شرجی جانی به آدم می‌ماند؟ نه والا. احوالی به آدم می‌ماند؟ نه بلا. پیاده رفتم اما کوتاه بود و همان کوتاه هم نفس‌گیر.
    برای شام پنه خوردم‌. نوع متفاوتی از پاستا بود اما می‌گفتند اسمش پنه است. متعجب‌ ماندند که نخوردم تا حالا. شاید هم خوردم اما یاد ندارم. فست‌خور نیستم و طرفدار سالم و اوراغانیک‌خوری‌ام. ایششششش. هر چند که مثل چی فست‌دوستم. عرررررررر. اینجا هم جهاد می‌کنم. زندگی‌ام یک جهاد بزرگ است، حالا که فکر می‌کنم. القصه، پنه بر وزن کنه خوشمزه بود. پنیر پیتزایش را دوست داشتم. فلفل سیاه و لیموپاشش که کردم خوش‌مزه‌تر هم شد.
    ظرف‌ها را هم می‌اندازند گردن کی؟ کسی که در تهیه و تدارکات و کارگردانی سهمی نداشته. هرچند اینقدر دل… هستم که نگفته گردن می‌گیرم. اما بی شهیدنمایی، ظرف شستن مخصوصن در شلوغی، آزادیی بهم می‌دهد که می‌دوستم. مخصوصن‌تر وقتی که چند بار صدایم کنند یا چیزی بگویند و من از هفت دولت رها و فارغ، به خودم بیایم که بله، ها، من کی‌ام، اینجا کجاست، آمدنم بهر چه بود، و از این حرف‌ها.

  37. گزارش نیک‌ ۶۸
    سال‌واژه‌ام: فاصله

    – صبح زود از خاب پاشدم.
    – می‌خاستی پا نشی.
    – تو تخت که بودم یه دفتر شعر از ژیلا مساعد خوندم.
    – به ما چه. نمی‌خوندی.
    – ناهار پختم.
    – نمی‌پختی‌. طوری نمی‌شد.
    – ظرف شستم.
    – می‌ذاشتی کثیف بمونند.
    -جارو برقی کشیدم.
    – وای به حالت بگی دستام درد می‌کنه.
    -بیهوش شدم ساعت چهار و نیم.
    – چه جوری به هوشت آوردند؟
    – خود بخود چشام باز شد برا ساعت ۵ که وبینار نویسنده‌ساز شروع شد.
    – به نفعت شد‌.
    – آره. شاهین کلانتری از بهمن فرسی «یک پوست یک استخوان» رو خوند.
    – خوبه برقتون نرفت.
    – آره واقعن.
    – حالا چرا بیداری؟
    – نشستم فوتبال می‌بینم. فاینال رو.
    – پس تو که داری گزارش نیکت رو می‌‌نویسی.
    – چشم به تلویزیونه و دستم تایپ می‌کنه.
    – عَجَبببببب.
    – ما اینیم.
    – نخیر شما اونید.
    – با اجازه.
    – اجازه با شما و دست شماست.

    -اینم آدرس کانال تلگرام من:
    https://t.me/nahid40rasti02
    – بسلامتی

  38. صبح‌ که پاشدم،
    اینجوری بود که دل‌دل می‌کردم. حالا برای چی؟ خیلی معلوم نبود.

    دل‌دل که می‌کرد دلم،
    اینجوری بود که هزارجور فکروخیال توی من الو می‌گرفت.

    فکر‌وخیال که الو می‌گیرد توی دلم،
    اینجوریه که باید یک کاری کنم تا از کار‌وبار نیفتم.

    بخواهی از کاروبار نیفتی،
    اینجوریه که باید بنویسی، باید بخوانی، باید سرت را گرم کارهایی کنی که لیست کرده‌ای.

    گرم کار بشوی،
    اینجوریه که ممکن‌ست از کت‌وکول بیفتی اما از کاروبار نمیفتی.
    منم الان از کت‌وکول افتادم.
    مصمم‌بودنم در این ماجرا نقش اول را دارد و نمره‌ممره هم که اهلش نیستم. شما خیال کن نمره‌ی امروزم ده.
    ولی من خودم می‌دانم نمره‌ی من ده که نیست هیچ، اصلا روز من اهل شهر نمره‌ها نیست. از دهکده‌ی بی‌نام و نشانی می‌آید روزگار من.

    https://t.me/manesehchtgrh

  39. – امروز، امروز نبود. پس‌مانده‌های رنگ‌باختۀ دیروز بود.
    – دیشب، یک خواب خوش از من دریغ شد.
    – کسی رفته پیش جادوگری دعانویسی چیزی و آزادنویسی‌ام را روی ۵۰۰ کلمه طلسم کرده (تئوری توطئه و پارانویا، شاید هم اثر بی‌خوابی).
    – امورات سئوی وب‌سایت‌ها مثل خر بی‌صاحب مزاحمم می‌شوند.
    – به زور ۵ واژه برای سمپوزیوم روز پنج‌شنبه نوشتم.
    – تمرین‌های دیگر هم مانده روی دستم.
    – از وب‌سایت‌ها بک‌آپ گرفتم برای روز مبادا که هیچوقت نمی‌آید ولی میل به احتکار مرا ارضا می‌کند.
    – کارفرما گفت چهارشنبه واریزی انجام می‌شود. من هم گوش‌هایم دراز بود و باور کردم.
    – نباید به‌خاطر چند روز بیکاری، خودم را در هچل کار حضوری می‌انداختم.
    – امیدوارم دیگر هیچوقت رنگ کار حضوری را نبینم.
    – در فرهنگ واژه‌سازی دکتر کامیاب، کلمات چشم‌نوازند و به کار نویسندگی می‌آیند.
    – یک قسمت از سریال کره‌ای Penthouse را دیدم، همه شبیه هم بودند، نفهمیدم چه کسی اول داستان مرد.
    – باید در طرح درسی رشته تاریخ یک بازنگری اساسی شود، همین را جمع‌وجور می‌کنم و می‌گذارم برای موضوع بعدی روزنامه.
    – شکیرا چه خوشحال جلوی دوربین قر می‌داد.
    – چیزهای جدیدی درباره معماری اینترنت و پروتکل وب‌سایت‌ها شنیدم.
    – یادگیری دیگر مثل قبل نیست، دانش سطحی به همراه هوش مصنوعی تا حدی کفایت می‌کند در موضوعی مثل برنامه‌نویسی نه نویسندگی.
    – چرا امروز با اینستاگرام بیگانه بودم؟
    -اسکریپت‌های یوتوب را ادیت نکردم. فردا به‌حسابشان خواهم رسید.
    – از زنگ‌زدن به همکار قدیمی‌ام طفره می‌روم. نمی‌خواهم صدای هیچ جنبنده‌ای را پشت تلفن بشنوم.
    – می‌توانم حق دیشبم از خوابیدن را پس بگیرم یا مثل کارت بنزین سوخت می‌شود؟

  40. چقدر خوب است اینجا می‌توانم هر چه که دلم می‌خواهد بنویسم. راستش دروغ گفته‌ام اگر بگویم برایم قضاوت دیگران مهم نیست. من هنوز نمی‌توانم آنچه را که در سر دارم توی شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارم. تنها فیسبوک را داشتم که آن هم یکی از همکارانم صفحه را دنبال کرد و اکنون نمی‌توانم مانند قبل آزاد بنویسم.
    آدم وقتی آزاد است خیلی خودش است. انگار با خودش خوش است. شاید همین امر شخصیت فرد را بزرگ و بزرگ‌تر کند. وقتی من حالم با خودم خوب است یعنی اگر اطرافیان هم جانبش را نگیرند به هم نمی‌ریزد مانند اقیانوسب که با پرتاب بک ینگ ریزه موج در موج نمی‌شود.
    امروز داشتم به این فکر می‌کردم کاش غمگین بودن حال آدم را بد نمی‌کرد. کاش غم آنقدر برای آدم بد نبود. راستش دلم می‌خواهد یک دل سیر غمگین باشم اما چه کنم که به خودم قول داده‌ام حتا اسمش را هم نیاورم.
    امروز از دندان هفت و هشتم عکس گرفتم. دکتر گفت که بینشان مقداری پوسیده شده. از اینکه توی آن محیط کار می‌کردم خدا را شکر کردم. ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه شب است اما هنوز جای آمپول درد می‌کند. چرا من دوست دارم شب‌ها بنویسم؟! کاش می‌توانستم بیشار و بیشتر بنویسم اما به همین بسنده می‌کنم.

    https://t.me/bahareabdinvisande1

  41. نمی‌دانم چرا اما سهم بعضی از روزها فقط خستگی و ممانعت از انجام هر کاری می‌شود. روزهایی که حتا حوصله‌ی مستراح رفتن هم نداری و مغزت هم انگار تابلو می‌زند که: «بسته است.»
    امروز همینطور بودم. غرق در تنبلی و هیچ‌کارگی محض. ناهار و شام هم درست و حسابی نخوردم. فقط دلم می‌خواست بخوابم. هوا گرم بود و همه‌ی تنم انگار وسط یک کوره حبس شده بود. ناچار خودم را زیر دوش آب سرد بردم. حس می‌کردم اگر بیشتر در برابر گرما مقاومت کنم از شدت گرمی هوا حالم به مریضی و گرمازدگی می‌کشد. دل درد هم چسبیده بود به شکمم و ول نمی‌کرد. نسبت به همه‌چیز نگاهی بدبینانه داشتم. از صبح هر چه قرص و مسکن دستم آمده بود بالا انداخته بودم. معده‌ام درمانده بود. یاد حرفی افتادم: «مامانم نمی‌زاره به جز استامینوفن قرص دیگه‌ای بخورم. میگه ضرر داره.» نمی‌دانم چرا خنده‌ام کجکی شد. لبخندی که شبیه لبخند قاتل‌ها و نقش منفی‌ سریال‌ها شده بود. بعد دوباره حرف دیگرش یادم آمد: «من وقتمو با کتاب خوندن تلف نمی‌کنم، می‌خوام رتبه‌‌ی دو رقمی بیارم.»
    داشتم قرص می‌خوردم. آب پرید به گلویم. لیوان را کوبیدم به میزم. پرنده‌ام از جا پرید و توی قفسش پر زد. گفتم تغییرات هورمونی ماهیانه است یا تداعی حرف‌های مزخرف هرکس و ناکس که در کل عمرم شنیدم؟
    ذهنم ول‌کن نبود: «درس می‌خوانی که چه شود وقتی تهش به کهنه‌شوری می‌رسه.» چرا؟ چرا ذهن خودم داشت علیه خودم می‌شد‌. بلند که شدم ناگهان چیزی توی پایم فرو رفت. نگاه کردم، یک ماشین قرمز کوچک بود. جوجه جایش گذاشته بود. چراغ بغلش شکسته بود. کشو را باز کردم، چسب را بیرون کشیدم و با ظرافت چسباندمش تا اضافه‌هایش از بغلش بیرون نزند. کمی دستم را نگه داشتم تا چسب خودش را بگیرد. بعدش رفتم سراغ پرنده‌ی کوچکم. از اینکه توی قفس بود دلم می‌گرفت ولی می‌دانستم بیرون از قفس دوام نمی‌آورد. ظرف کوچکش را دوباره پر آب کردم. فورن پرید سمتش و شروع کرد به آب‌تنی. لبخند زدم از اشتیاقش. وبینار نویسنده‌ساز را باز کردم. گوشی‌ام را تکیه دادم به دیوار و دست به چانه در سکوت تماشایش کردم.
    کتاب یک پوست یک استخوان از بهمن فرسی معرفی شد. بعد وبینار رفتم سراغش و یک نفس خواندمش. خواندن کتاب‌های کم‌حجم در روزهایی که آدم احساس بیخود بودن می‌کند می‌تواند نجات‌دهنده‌ی آدم از شر بطالت محض باشد.

    https://t.me/naghoftehayma

  42. سال‌واژه‌ام: ارتباط
    نویسنده‌ساز بی‌من خوش می‌گذرد؟
    تا غروب به کاری تلخ گذشت. باشد که نتیجه‌اش نیک شود.
    اسطوره‌کاوی کردم. در کجا؟ «اسطوره در جهان امروز »
    جلال ستاری را دوست دارم. اما نمی‌دانم که باید دوستش داشته باشم یا نه. در نویسنده‌ساز آره یا نه آن را می‌پرسم.
    پس از این کتاب و «درآمدی بر اسطوره‌شناسی» سراغ افسانه‌ی اسطوره خاهم رفت.
    نقاشی کشیدم.
    صد سال تنهایی خاندم.
    بیش از پیش فهمیدم که اسطوره‌ها نور هستند.

  43. گزارش روز | سندروم تهرانِ بی‌قرار

    باز تهران. باز تق و توق، قیل و قال، بدو و برو. انگار تهران صبح‌ها با آلارم کارهای نیمه‌تمام بیدار می‌شود، نه با آفتاب. هنوز چایم سرد نشده بود که تلفن، قرار، جلسه، هماهنگی، پیگیری، یقه‌ام را گرفتند و گفتند: «بجنب!»

    مهم‌ترین مأموریت اما، کوچِ اسباب‌بازی‌های امیرعلی بود. سربازها، ماشین‌ها، کلکسیون‌ها، خاطره‌ها؛ همه ریختند توی یک چمدان. چمدانی که بیشتر از لباس، گذشته تویش جا شده بود. مقصد: آتلیه.

    رسیدم پیش طراح. از آن شوخی‌های روزگار بود که الگوی طراحی کتاب امیرعلی، کتاب Whatever You Think, Think the Opposite از پل آردن درآمد. همان کتابی که استاد، سال‌ها پیش ترجمه‌اش را به من هدیه داده بود؛ دگرگونه بیندیش!

    آخر یکی نیست بگوید «دگرگونه بیندیش» یعنی چه؟! انگلیسی‌اش صاف و پوست‌کنده می‌گوید:
    «هرچی فکر می‌کنی، برعکسش را فکر کن.»
    همین. نه دگرگونه دارد، نه گونه‌گون، نه فضل‌فروشیِ فرهنگستانی.

    نسخهٔ اصلی پنگوئن را هم آورده بود؛ چهار کتاب هم‌قد و قواره، یار و یاور هم. یکی‌شان اسمش بود:
    ‏Failed it!
    یعنی: خطا کن!
    بلعیدمش. نه خواندمش؛ بلعیدمش.
    به دخترخاله‌ام سفارش کردم وقتی برگشت اروپا، نسخه‌های اصلش را برایم شکار کند.

    کاش این گزارش‌های نیک عکس داشت. آن‌وقت کنار هر جمله، یک تکه از روزم نفس می‌کشید. البته چه بهتر؛ بهانه‌ای شد که عکس‌ها بروند توی کانال و متن اینجا بماند. هر کدام نان خودش را بخورد.

    دخترخاله‌ام تا اسباب‌بازی‌های امیرعلی را دید، یک فصل کامل گریه کرد. من اما خندیدم.
    گفتم:
    «ما داریم دوباره زنده‌اش می‌کنیم. آدم‌ها یک بار می‌میرند؛ خاطره‌ها اگر کار نکنی، هزار بار.»

    وبینار «نویسنده‌ساز» هم صفا داشت؛ بهمن فرسی، یک پوست، یک استخوان و چند مشت جمله که هنوز دارند زیر پوستم راه می‌روند.

    بعد نوبت «ول‌گویه» بود؛ گفتگو، زبان، روان‌شناس. تازه فهمیدم گفتگو فقط دهان نیست. چشم هم حرف می‌زند، ابرو هم، مکث هم، حتی پیش‌بینیِ حالِ طرف مقابل. انگار آدم‌ها قبل از آنکه جمله بسازند، همدیگر را حدس می‌زنند.

    آخر شب هم فینال فوتبال. هنوز نمی‌دانم اسپانیا قهرمان می‌شود یا آرژانتین، اما دلم با اسپانیاست.
    فقط خدا را شکر که امشب این جام بالاخره جمع می‌شود. برای ما جماعتِ محتوا، این روزها ویو بین دو سنگ آسیاب گیر کرده؛ یک طرف جنگ، یک طرف فوتبال. هر دو هم حریفِ الگوریتم‌اند.

    شبِ آن‌هایی که همیشه برعکسِ فکرشان فکر می‌کنند، و گاهی همان‌جا راهِ درست را پیدا می‌کنند، بخیر.

    پس عکس‌های امروز را در کانالم ببینید:
    https://t.me/asa_fatemi

  44. گزارش نیک امروزم
    -صفحات صبحگاهی نوشتم.
    -به بدنم که چند ماهی از ورزش فاصله گرفته بود فرصتی برای استراحت دادم.
    -خواندن شب هول را ادامه دادم.
    -لیست ۵۰ موضوع ونوشتن احساس درحد یک کلمه سرزبان خانم علیزاده را انجام دادم وارسال کردم.
    -وبینار نویسنده سازشرکت کردم.
    -درایستگاه خانم یاوری با دوستان بودم.
    -مدرسه سرزبان شرکت کردم وآزادانه، آزادپرسی را با دوستان نوشتیم.
    -یخچال وفریزر را تمیز کردم.همراه باشنیدن فایل صوتی جریان قصه قصه.

  45. ـ شایستگی توفیر دارد با ارزشمندی. مکاشفه‌ی صبحگاهی.
    ـ نهضت‌های فکری از یک گرایش شخصی نشأت گرفته. گمان من است.
    ـ یادم رفت بیرون از خودم باشم. تو خیابان، پیاده‌رو، کنار آدمها. تو خودم که هستم، بیشتر خوش می‌گذرد.
    ـ راندم، به قصدی معلوم.
    ـ نوشتم، به قصدی نامعلوم.
    ـ خواندنم، به قصدی مجهول
    ـ پرسیدم، از جهان معلوم.
    ـ ندویدم.
    ـ نبوییدم. هیچ نبوییدم. راستی چرا؟
    ـ ندیدم. بس چشمانم انباشته است.
    ـ شنیدم.
    ـ گفتم، بیهوده.
    ـ باز راندم، به قصدی معلوم‌.
    ـ بازگشتم، با قصدی نامعلوم.
    ـ رقصیدم، به پریشانی.
    ـ باز خواندم.
    ـ باز شنیدم.
    ـ باز گفتم.
    ـ شب غم‌گستر راه به صبح ندارد.

    تحت تعقیب:👇🏼👇🏼👇🏼
    https://t.me/My_Hand_writee

  46. برای سال‌واژه‌ات، «صبر»، چه گامی برداشتی؟
    چند قدم کوچک. امروز فقط توانستم کلام چند‌نفری را قطع نکنم.

    از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    پنج. بابت ترکیب چیپس و تخمه و بستنی.

    از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    اینکه هرکسی از ظن خود یار من می‌شود و من از ظن خودم یارِ آن‌ها.

    امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    پرسه نه، ناخونک بله. به کتاب «این بود و این شد»

    امروز رفتی پیاده‌روی؟
    چهار هزار قدمی برداشتم به صرف خرید لباس،البته.

    امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    سوسیس بندری نذری.

    امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    قیمت تخم‌مرغ.

    امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    سفر به قله سبلان.

    امروز با کی تماس گرفتی؟
    عمه اعظم.

    امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    «تخمی»در جهت توصیف گرما.

    امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    به نوشتن زندگینامه‌ام فکر کردم.

    امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    خرید اولین عروسکم، سه‌ سالگی‌ام.

    امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    نویسنده‌ساز را نبودم. به قول استاد، خاک بر سرم برینن.

    فیلم چی دیدی؟
    یک سریال عاشقانه به نام «Sullivan’s Crossing» که به لعنت یزید هم نمی
    ‌ارزید.
    نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/redeaheste

  47. سال واژه: پذیرش
    ۱.حوالی ساعت ۷ صبح، گزارش نیک دیروز را ثبت کردم‌.مثل گربه ای که سبیل ش کنده شده باشد، حس می کردم روز گذشته م از تعادل خارج شده😁گزارش نیک بیش از آنچه که فکر کنید با من ایاق/ عیاق شده است.
    ۲.دوش آب سرد صبحگاهی.
    ۳.به موقع خود را به سر کار رساندم البته ناگفته نماند همراه با آهنگ؛ گل های پونه ی سیاوش قمیشی. حال خوبی دارد علاوه بر آن از کلافگیِ من را از ترافیک تا حد زیادی برطرف کرد.
    ۴. کار ، چای، کار، چای و …
    ۵. خرید سبزی تازه، سبزیجات و نان تازه.
    ۶. آشپزی کردم و نهار امروز و فردا را آماده کردم.
    ۷.گربه ی پارکینگ را سیر کردم‌.
    ۸. به وبینار نویسنده ساز رسیدم.
    ۹.شروع به شنیدن یک اپیزود از پادکست کردم. اصلن بیاد ندارم که جمله ی اول را حتا شنیدم یا نه. خوابم برد.
    ۱۰. بیدار که شدم دیدم هنوز فرصت دارم برای پیوستن به گزارش نیک.🤞😃
    می روم تا به الباقی خواب برسم. شب تان نیک.

  48. گزارش را هنگام نیمه‌ی دوم فینال می‌نویسم، درحالی خانواده با هیجان بازی را دنبال می‌کنند. اما من؟ خوابم می‌آید. راستش این‌روزها در خواب آدم خوشحال‌تری هستم.
    صبح از خواب بیدار شدم. داشتم مسواک می‌زدم که فکر کردم: «کمرنگم، آبیِ کمرنگ. حتی اگر تمام جاده‌های خاکی دنیا را بپیمایم، کمرنگ می‌روم.»
    خزعبلاتم را بپذیرید. خسته‌ام.
    امروز مثل همه‌ی آدم‌های عادی این دنیا بیست دقیقه منتظر آمدن اتوبوس ماندم. آمد؟ نیامد. سگ بهش. پیاده راه‌ها و خیابان‌ها را پیمودم. خسته؟ خیلی خسته. خزعبلاتی هم بافتم در سرم. شاید روزی، صفحه‌ای یا گوشه‌ای به کار آید.
    به خانه که رسیدم پس از پیمودن‌ها طولانی چند صفحه‌ای از خستگیم نوشتم، از دستم، راستی، از پایم، هر دو و از ذهنم، تمام تاریکخانه.
    معلوم است که همه‌اش خزعبل بود. راستی آزمون دوروز پیش را خراب کردم.
    نفرین به تمام آزمون‌های جهان که ذوق و خلاقیتم را کور می‌کنند. نوشته‌هایتان را میخوانم و لذت می‌برم.
    در جلسه‌ی نویسندگی خلاق شرکت کردم. بسیار آموختم. مزه هم پراندم. قشنگ بود؟ قشنگ نبود.
    از رهی خواندم و گزارشکی نوشتم.

  49. مثل گربه

    از صبح بدو بدو. مثل سگ یا مثل موش، شایدم گربه.
    دنبال پاسپورت گم‌شده، دنبال آقای فتحی، اداره‌ی پست منطقه‌‌ی شانزده که منطقه‌ی شانزده نبود. دنبال یک پارکینگ ترسناک که صدای نمی‌دانم چی‌چی (شاید موتورخانه) می‌داد. دنبال در آهنی‌ای که باز نمی‌شد. دنبال گلستان اول که بغل پارک پلیس نبود. دنبال سگ، موش، گربه.

    با دخترخاله‌ام رفتیم داروخانه. نگاه‌های سگ، موش، گربه. که داروخانه را شلوغ کردیم مثل اینکه.
    کی شلوغ کرده؟ من یا او. می‌گوید او نیست. پس حتمن من. و بقیه اینجور موقع‌ها می‌شوند، سگ، موش، گربه.

    بدو بدو. دنبال امیرحسین و خانم‌دکتر، دنبال دخترخاله‌ام که آن ته نشسته بود و دود سیگار می‌خورد و حوصله‌اش سر می‌رفت. مثل گربه، مثل سگ، مثل موش‌ها.

    دنبال لباس‌های خوشگل توی دست‌فروش‌های هفت تیر. جوراب خریدم و تاب و این‌ حرف‌ها. با اعتماد به نفس، خوشحال، شاید خسته. مثل گربه، ،مثل موش، مثل سگ‌ها.

    شبم خسته‌ی خسته. امید به لازانیا و تیرامیسوی فوری. که شاید خوب شده و پرملات. شده؟ خشکِ خشکه. اما با چای توی لیوان پو، خوبِ خوبه. می‌نوشم. می‌نویسم. خسته. مثل… مثل موش، مثل سگ، مثل گربه.

    ✍ساحل خسروی
    🌼@sahelshkh
    #گزارش_نیک

  50. گزارش نیک ۴
    ۲۸ تیر ۴۰۵

    امروز ۴ ساعت پشت هم نقاشی کردم و ویدیو گرفتم.
    و وقتی برق رفت خوابیدم. رابطه عجیبی بین برق رفتن و خوابیدن من وجود داره😂 آخه آدم هیچ کار دیگه ای نمیتونه بکنه وقتی برق نیست. حس میکنم ذره ذره زندگیم رو ازم دزدیدن. و انقدر آروم این اتفاق افتاده که من حتا متوجهش نشدم. انگار دارم میپوسم. زنگ میزنم. پودر میشم. اما چون در دراز مدت اتفاق افتاده، آنچنان متوجهش نبودم. و ناگهان یک روز جلوی آینه به خودم اومدم و دیدم چقدر استخون هام بیشتر از قبل جلب توجه میکنن. ولی دیگه خیلی دیره.

  51. گزارش‌ نیک ۱۴۰۵‌/۰۴/۲۸ تیرماه
    سال واژه‌ام‌: امید
    کوتاه نمی‌آیم‌‌‌. مقایسه نمی‌کنم‌. کنار نمی‌کشم‌. خسته نمی‌شوم‌.
    افعالم منفی شد‌، دوباره می‌نویسم‌‌،
    مقاومت می‌کنم‌. یاد می‌گیرم‌. در مسیر می‌مانم‌. توانش را دارم‌.
    امروز دانستم‌، بخشش و گذشت ثروت واقعی او است‌، اما با شرایطی که داشت بهترین کار را کرد‌، غرورش را دو دستی چسبید .
    ظهر چند صفحه‌ای از داستانک‌های فلسفی برتولت برشت را خواندم این جمله به دلم نشست‌‌‌‌،« باید حماقت را ریشه‌کن کرد چون هر چیزی را هم که با او روبه‌رو شود احمق می‌کند‌.»

  52. سال‌واژه: پژوهشیدن
    -اقدام: پژوهش روی شرم. کتاب‌خانی و نوشتن درباره‌ی شرمِ من.

    امروز هرچقدر فشار آوردم نتوانستم زود بیدار شوم. ناچار به ظهر رضایت دادم.
    مثلِ دیروز خودم را ننداختم و شروع کردم. قهوه خوردم و «به خیالم فقط من اینطورم» را دست گرفتم.
    آموخته‌ام:
    چهار عامل مشترک‌ِ مقاوت در برابر شرم:
    ۱. توانایی تشخیص و درک عوامل محرک شرم‌ِ خود.
    ۲.سطح بالایی از آگاهیب انتقادی در مورد شبکه‌ی شرم خود.
    ۳. تمایل نزدیک شدن به دیگران.
    ۴. توانایی صحبت کردن درباره‌ی شرم.

    درباره‌اش فکریدم. سومی را می‌خاهم پس باید روی اولی و چهارمی کار کنم. دومی هم بعدش. نویسنده می‌گوید به شما بستگی دارد که با چه ترتیبی پیش روید.
    «شروع کنید به ایجاد مقاوت در برابر شرم یا اِعمال همدلی در حیط‌هایی که راحت هستید.»

    دیروز شرمم مرا شکست داد. امروز دوباره رویش کار کردم. دیروز ناامید بودم و می‌فکریدم کاش همه چیز را کنار بگذارم: «من که هیچ‌وقت درست نمی‌شم.»
    امروز یادآوری می‌کنم: شرم با «من عیبی دارم» قوی‌تر می‌شود‌. اشکالی ندارد اگر این جمله هیچ‌وقت گم‌وگور نشود. هربار تمرینی‌ست برای نَشرمیدن.
    https://t.me/ReyhaneRabani

  53. انعکاس برش‌های کوچکی از زندگی‌ام در گاهشمار‌نویسی/گزارش نیک:

    ساعت ۱۲/۱۸: آخرین صفحه‌های کتاب فرهنگواره‌ی فارسی خلاق هستم. کتابی که علاوه بر کلمه‌های تازه مرا با کتاب‌های تازه‌ی زیادی هم آشنا کرد:
    صفحه 103
    فرهنگواره ی فارسی خلاق
    ول نوشته ها
    ولگردی با واژه ها اینطوری ست که دست یک کلمه را بگیری و بیفتی توی کوچه ی کاغذ ولی تا یک واژه ی دیگر به چشمت خورد این یکی را ول کنی و بری بچسبی به آن یکی و همینطور خیابانها را بپیمایی تا از نفس بیفتی.
    پاره یی از ول نوشته هایم
    …رد چشمها بر خیابانهای خالی از خیال از چرکِ دیوارهای گیشا تا چرک کوچه های انقلاب/ چرکی این خیابان کجا و آن خیابان کجا در چرکها چاره می جویی برای خیالها خیالهای چرکتاب / اسپری سیاه میخاست دیوار/ یک جعبه اسپری سیاه و دیوار سیمانی و چرکگون ساختمانی هفت طبقه و گیس میکشیدی/ همان گیسهای سیاه بلند که شش طبقه کم است برایشان / هیچ نمی نوشتی فقط گیس میکشیدی موها که از بام تا پیاده رو می آویختند / آن گاه ساختمان بوی دریا میگرفت و اسفالت شن میشد و سراب موج میزد توی کوچه / اسپری را بردار و هزار تارِ بلند بکش بر تن این طبقات / بگذار ساختمان بوی دریا بدهد / بگذار راه باد به کوچه باز شود بگذار تارها به اهتزار دربیایند / این ساختمان پرچمی سیاه میخواهد با بوی ناتمام دریا.»

    ساعت ۱۴: برق رفته. دارم حریصانه هوا را می‌بلعم و در امتداد کشتن مرغ مینا قدم برمی‌دارم. معده‌ام درد گرفته هر‌وقت املت می‌خورم درد می‌گیرد. دارم کتاب می‌خانم و فحش می‌دهم به گرما و معده‌ی مثل خودم ناراضی‌ام و همه‌چی.

    ساعت ۱۵/۶: وقتی نامتمرکز می‌شوم ، وقتی بی‌حوصله می‌شوم، وقتی خسته می‌شوم و دلگیر، شعر می‌خانم:

    و مردی که با چاردیوار اتاق اش آوار آخرین را انتظار می کشد از
    دریچه به کوچه می نگرد:
    از پنجره ی رو در رو زنی ترسان و شتابناک، گل سرخی به کوچه
    می افکند.
    عابر ،منتظر بوسه ئی به جانب زن میفرستد
    و در خانه مردی با خود می اندیشد
    بانوی من بی گمان مرا دوست میدارد
    این حقیقت را من از بوسه های عطشناک لبان اش دریافته ام… بانوی من شایسته گیی عشق مرا دریافته.
    از دیوان شاملو ص 342.

    ساعت 15/40: آب، زندگیبخش‌ترین عنصرِ طبیعت است. آتش که می‌سوزاند و خاکستر می‌کند؛ خاک که آغوشش سرد است و فقط به روی بی‌جان‌ها باز؛ باد که مرا چون برگی خزان‌زده با خود سرگردان به هر سو می‌برد. اما آب زندگیبخش است. می‌رویاندم و زنده‌ام می‌کند و سخاوتش ناتمام است در بخشیدنِ رویش و زندگی.

    ساعت 16: مرضیه دارد درباره‌ی این که چه رشته‌ای برود حرف می‌زند. می‌دانم آخرش خر می‌شود و می‌رود تجربی. البته اگر هدفی هم داشت و به خاطر کلاسش یا مثلا حسادت به بچه‌های تجربی رفته نبود خر حساب نمی‌شد و آدم‌وار می‌رفت تجربی. من به این نتیجه رسیده‌ام که همان‌طور که دکتر‌ها خانواده و فامیل درجه یکِ خود را جراحی نمی‌کنند، مشاور‌ها هم نباید به اعضای درجه یکِ فامیل‌شان مشاوره بدهند. پس حواله‌اش دادم به خودش و خدایش و مشاور مدرسه‌شان و خودم را راحت کردم از آش نخورده و دهن سوخته.

    ساعت 17/20: وسطِ نویسنده‌سازم و استاد دارد مقدمه‌ی یک پوست یک استخان از بهمن فرسی را می‌خاند و من دارم هم می‌شنوم و هم پستِ یکی از بچه‌ها را می‌لایکم. کاش اینستاگرام گزینه‌ی دیسلایک هم داشت که وقتی یه پستی می‌بینم که اصلن حالم بد می‌شه بکوبم روش.
    استاد دارد یک پوست یک استخان می‌خاند:
    گفتمش بمان !
    برفت
    گفتمش برو
    بماند
    رفت و ماند
    ماند و رفت
    بستنی با کیک این وسط خیلی چسبید جای همگی خالی.

    ساعت 18/50: من شجاع خاهم‌بود. در پاییز خاهم‌رویید. از میانِ سنگ‌های ترکناپذیر بیرون خاهم‌زد. در زمستان که همه‌ی سبزپوش‌های توی باغ در خاب به سر می‌برند گل خاهم‌داد. در بهار همپای پرستو‌ها خاهم‌خاند. در تابستان رودی خاهم‌شد جاری و صاف در جویبار‌های کدرِ زندگی خاهم‌ریخت. من شجاع خاهم‌بود و شجاع‌تر خاهم‌شد.

    ساعت 19: خدای خوبم؛ می‌شود کمی از صبوری‌ات دست‌برداری و صبر نکنی در برابرِ این همه التهابِ ساختگیِ غیرطبیعی؟

    ساعت 19/10: زهرا زنگ زده می‌گه شاید امتحانامون لغو بشه. به خاطر جنگ. عزیزم. امسال تازه می‌خاست دانشگاه را تجربه کند که شد آن‌چه شد و نباید می‌شد. حالا باید ده ساعت راه را بکوبد و برگردد.

    ساعت ۲۰: خیلی حوصله‌م پوکیده. دلم می‌خاهد بروم مسافرت جایی که دور باشم و بی‌خبر از این همه تلاطم.

    ساعت ۲۳/۵۰: تازه از پیاده‌روی برگشته‌ام. ابری بی‌حال افتاده کف آسمان و نمی‌گذارد هوا نفس بکشد.

    https://t.me/mahdeyekazemiii

    28/4/1405

  54. سلام برحلزونیان گرامی
    با توجه به سالواژه‌جانم استمرار ،نشسته‌ام به نوشتن.
    امروز مادر بزرگِ مراقب نوه بودم.
    تا ظهر، عدس‌پلوی همایونی پختم با کشمش و گوشت‌چرخکرده‌ی بوداری که، خرواری از ادویه خوش‌عطر و طعمش کرد.
    والبته یک کیک هل و گردو.
    منو مغز بادام، دو ساعتی به معاشرت با همسایه بالایی‌ها گذراندیم.
    دخترها بازی کردند و ما گپ زدیم.
    تا شروع نویسنده‌ساز، آشپزخانه کجدار و مریض جمع شد.
    بعد گوشی و دفتردستکم را برداشتم و با کوشان راندم تا محل پیاده‌روی.
    می‌دانستم در خانه ماندنم به وقت نویسنده‌ساز، مترادف می‌شود با حذف پیاده‌روی.
    مقدمه‌ی کتاب بهمن فرسیِ هنرمند و کلی شعر را شنیدم.
    و به شانسم، درباب آشنایی با استاد کلانتری آفرین گفتم.(گرچه، من، ایشان‌را، به استادی، انتخاب کردم، بس که، کاردرست و عالی بودند و هستند)
    پیاده‌روی کردم و توی راه برگشت،دنبال متدی و واژه‌ای بودم تا نوشتارم فرق کند با همیشه.
    که شاید این نیکانه‌گزارش در دل خودم عمیق‌تر بنشیند.
    چیز خاصی عایدم‌نشد.
    نمره‌ی روز، از ورِ یک آدم معمولی،۲۰
    از ور یک عاشق نویسنده‌گیِ در تلاش برای انتشار نوشته‌ها، ۵
    رویاپردازی‌م؛ درخیال، رنگ جلد مجموعه جستار کاغذی را انتخاب کردم.
    با مامان تماس گرفتم به احوالپرسی.
    خلاف عادت همیشه، بعد از چهار کلمه، گفت:
    ممنونم که زنگ زدی ، کاری نداری، خوب باشی، خدافظ.
    و تمام.
    نگو حاج‌خانم در حال تماشای سریال دلخواه بودند.
    من ندیدم امروز فیلمی.

    روزگار خوش

  55. به‌به به‌دمی امروز‌ام
    چو برایتان قصه‌گویم از امروز ام
    صبح که پاشدم دیدم برق‌نیست؛ قهرکرده!
    مه‌ام چو داخلِ شهرک قلعه‌میر با‌خانواده داخل‌ِ یک گارگاه زیست‌‌کنم
    و همسرم انبار‌دار زحمتی‌جان گلِ‌نازی خود‌ است
    شهرک‌ها در هفته دو روز برق‌های‌شان می‌ره مهمونی و از سوله‌ها قهرمی‌کنند؛ و از شهرک ما روز یکشنبه و چهارشنبه برق‌ قهر‌می‌کنه‌ میره مهمونی؛
    منم دیدم برق‌رفته مهمونی
    منم پاشدم با پسر و دخترم رفتم خونه‌ای داداش‌خود مهمونی!

    شام ام‌ باهاشون رفتم بپارکِ نزدیک خونه شون
    خوش‌گذارانی چای‌نوشیدِم تخم میل‌کردِم
    جمعیت را دیدِم بچه‌ها سرسره‌بازی‌کردن؛ ماهم تماشاچی‌شون بودِم و خیلی حال‌کردِم؛
    از‌پارک آمادِم که دیدم اینجا خونه‌ای داداشم هم برق‌رفته میانِ تاریکی شب گیرکرده بودِم و پسرگوچولوام کرسنه‌شده بود براش باچراغِ گوشی‌ام تخم‌مرغ‌درست‌کردم، انکار خانوادگی کرسنه‌بودِم مادر و بچه‌ها تخم‌مرغ‌ میل‌کردِم جاتون‌خالی…

    و اینقدر دمِی‌عصر غرقِ گپ‌زدن با خانم داداشم بودم که ناگهان ساعتو دیدم ۲۰‌دقیقه از وبینار گذشته هرچه می‌خاستم گوش‌بدم استاد چی‌گفته نتونیستم زیادی بفهمم اینقدر فهمیدم که از دوبیتی گپ‌می‌زد استاد این‌بچه‌ها زیادی بشین‌پاشو داشتن و باید دوباره پادکست گوش‌بدم که فردا شب گذارشِ خوبی‌آماده کنم و ارسال‌کنم
    و دوتا شعر و یک بیانه‌ای آماده کردم به کانالم گذاشتم؛
    و ممنون تااین‌دم بامه بودید تا فردا خدانگهدار!

    لینکِ‌کانالم
    https://t.me/sadegaalezadai

  56. ➖سال‌واژه‌ام: بینجامیدن
    ✔️صفحات صبحگاهی نوشتم.
    ✔️غرور و تعصب را ورق زدم. به جاهای قشنگش رسیدم. الیزا تازه دارد عاشق آقای دارسی می‌شود.
    ✔️زبان خاندم، نوشتم، گفتم. نمیدونم در جریان گذاشتمتان که دارم با نامه نگاری زبان را یاد می‌گیرم یا نه. اینو‌ وللش، دوستی پیدا کردم که دوستدار نوشتن است و من بهش پیشنهاد دادم کمکش میکنم. در نامه‌ نصفه‌ای که امروز نوشتم از صفحات صبحگاهی گفتم و پیشنهاد دادم شروعش کند. تصمیم دارم با استفاده از نمیچه اندیشه خودم و تقلب از سایت استاد، خودم را مثلن دانای نوشتن معرفی کنم. بعد با خودم گفتم خب اسم استاد و میدم میگم سرچ کن و بعدم می‌تونه مطلبا رو بخونه اما قسمت بدجنسم این پیشنهاد و قبول نکرد و گفت اواسط راه به عنوان جایزه کلانتری جان را معرفی کن بهش و تا اون موقع خود را دانای کل معرفی کن. غرض از گفتن اینهمه داستان لو دادن خود قبل از تقلب بود.
    ✔️رونویسی از سایه تن درشکه‌چی را داشتم فکر کنم همراه با تابستان تمام شود.
    ✔️نقدی در کانالم نوشتم.
    ✔️ به نویسنده‌ساز در حال پخش رفتم و لذت بردم.
    ✔️مهاجران دیدم.تازه رسیدم به قسمت مورد علاقم. کراشم «کوچولو»وارد داستان می‌شود.

    ➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
    https://t.me/Jonnevice_channel

  57. گزارش نیک با پرسشهای استاد:

    – برای سال‌واژه‌ات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
    هیچ

    –از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    نمره6 از 10- کتاب نخوندم، فیلم ندیدم و تمرین‌های مدنظرم برای نوشتن را انجام ندادم

    –امروز چه کلاس‌هایی داشتی؟
    وبینار نویسنده‌ساز و وبینار سرزبان

    –از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    چیزی نگفتن بهتر است از تکرار طوطی وار من

    –امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    رودِ راوی ابوتراب خسروی/ آشنایی با هنر پرسشگری

    – نوشتمرین‌های امروزت چه بود؟
    آزادپرسی، گاه‌شمار و کامنت گذاشتن

    –امروز رفتی پیاده‌روی؟
    چون جلسه داشتیم برقا رفته بود رسیدم خونه. علاوه بر پله‌های دانشکده در خانه هم پله‌نوردی کردم.

    –امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    خیار و ماست

    –امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    خیلی مفید و به درد بخور نبودم.

    –امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    گپ‌جی‌پی‌تی بر اساس حافظه یکماه پیش تصویری منتشر کرد مقایسه کردم با هوش مصنوعی فیلم Her. گفتم خدا بده شانسسس 😊.

    –امروز با کی تماس گرفتی؟
    پسرعموهام مسعود و مصطفی برای تبریک گفتن، خاله جان بزرگ بابت احوالپرسی

    –امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    همان روایت. اصلاً گیر روایت‌هاییم. پس واقعیت و حقیقت چیست؟

    –امروز درباره‌ی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
    امروز علاوه بر گزارش نهایی دانش‌پژوهی که تو فکرش هستم، صحبت از نوشتن یک پروپزال دانش‌پژوهی دیگر هم پیش آمد. به قولی گل بود و به سبزه نیز آراسته شد.
    البته اینها غرغرهای دوره یائسگی است😊.

    –امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    با این پرسش یاد مرحوم فتحعلی اویسی افتادم و با لحن ایشان گفتم خاطره‌ام کجا بود؟ ☹️

    –امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    نثر صیقلی بهمن فرسی در کتاب «یک پوست یک استخوان»

    –فیلم چی دیدی؟
    ویدئو موزیک 米津玄師「夜鷹」Kenshi Yonezu – Yodaka در اول وبیکار سرزبان الهه علیزاده (اسم ترانه شبگرد بود) فقط برای شرکت کنندگان آنلاین این بخش صحبتها منتشر شد دلتان از ته بسوزد.

    –نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    https://t.me/bidemajnoon9

    1405.4.28
    قهرمانی
    #گزارش_نیک

  58. سال واژه ام: تحرک و پویایی
    صبح رفتم سر‌کار.
    هوا خیلی گرم بود. داغیدم.
    ناهار قیمه خوردیم.
    یه کوچولو خوابیدم.
    آزادنویسی کردم.
    کتاب خوندم.
    در نویسنده‌ساز شرکت کردم.
    اتاق پسرها رو زیر‌ و رو کردم، دور از چشم
    آراد کلی اسباب‌بازی ریختم دور.
    چندتا کفش و چند لباس از بابک هم دادم نگهبانی، فقط کاشکی یه چند روزی نگهبانی هوس پوشیدن اونا به سرش نزنه.
    عطار خوندم.
    میلم به هیچ کتاب دیگه ای نبود.
    در حال تماشای فوتبال آرژانتین – اسپانیا
    هستم.
    شام خوراک لوبیا خوردیم.

  59. فریب دادن به شیوه‌ی دهه‌هشتادی‌ها

    ➖️ خاهرش ساعت۸ بیدارش کرد که بگوید راحت بخاب آبجی. مامان می‌خاست بیدارت کند، من نگذاشتم. این چه مدل خاهری کردن است خاهرِ من؟ ولی او بیدی نیست که به این بادها بلرزد و بگذرد از خابیدن. دوباره سرش را گذاشت روی بالش. پتو را هم پیچید دورِ خودش. نمی‌دانم چه اصراری دارد که در این گرما، پتوپز کند خودش را.
    مادرش طاقت نیاورد و یک ساعتِ بعد دوباره صدایش زد، برای صبحانه. او هم به رخوتی دل کند از رخت.

    ➖️ این چند روز، وبینارهای نویسنده‌ساز را از دست داده‌بود. گوش کرد به آن‌ها. کاریکلماتورهای هم‌سفران را شنید و تصمیم گرفت گوشِ دستش را بگیرد و بیاوردش سرِ تمرینِ کاریکلماتورنویسی.
    وبینار دیروز را هم شنید. بیشتر کلمه‌هایی که آمده‌بود توی فرهنگ نسلِ زد را نشنیده‌بود تا حالا. تعجب کرد که کجایِ وجناتش می‌خورد به دهه‌ی هشتادی‌ها. دهه‌هشتادی هم انقدر نوب و سوبر آخه؟

    ➖️ برای این‌که آشپزی را بیندازد گردنِ خاهرش، کار کرد مثلِ چی. جارو کشید خانه را. ظرف‌ها را شست. همه‌جا را گردگیری کرد. حیاط را شست. لباس‌ها هم را انداخت توی لباس‌شویی. این همه کار برای کتلت ارزشش را داشت آیا؟

    ➖️ نمایشنامه‌ی عاقبت عشاق سینه‌چاک را تمام‌ کرد. حینِ خاندن، خودش را تمامن توی صحنه تصور می‌کرد در حالِ تماشا.

    ➖️ با خاهرش رفت بازار. چرخی زدند و لذت بردند از مناظرِ ویترین‌ها.

    ➖️ آزادنویسی کرد، چند صفحه‌ای. نوشتن شبیه است به استامینوفن. اگر سردرد داشته‌باشی یا حالت خراب، نوشتن برمی‌گرداند تو را به زندگی. خوب بلد است مسکن‌بازی دربیاورد توی رگ‌به‌رگ بدنت.

    ➖️ با خاهرش چند شعر خاند از کتابِ من فردای رفتن توام.

    ➖️ صحبت کرد با سمانه جانِ داوطلب. از کتاب‌ها. از کودکان‌ و کار با آن‌ها. از نوشتن‌ هم. حرف زدن با سمانه لذت‌بخش بود برایش. زمان گم شد برایش در آن‌ دقیقه‌ها.

    ➖️ سری زد به فرهنگ زِد. دلش می‌خاست بازی کند با اصطلاحات و چیزکی بنویسد. ولی خیلی ناآشنا بود با فضا.

    ➖️ دو کتابی که سفارش داده‌بود رسید به دستش. خسرو خوبان و سورة‌الغراب. از خوشحالی بال درآورد و با بال‌هایش ورق زد هر دو را.

    ➖️ پس از آزادنویسی‌های بسیار نتوانست چیزی بیرون بکشد برای کانال. عصبانی بود از دستِ خودش، برای شکستن هرباره‌ی تداوم. پس تصمیم گرفت برای پیوستگی و دور نشدن هم که شده خودش و دستش را گول بزند و بسنده کند به گزارش نیک.

  60. وقت کم دارم. ولی می‌نویسم.
    از صبح چیزی ننوشته‌ام. ولی الان می‌نویسم.
    گزارش نیک همنویسانم را می‌خوانم و گزارش خودم را می‌نویسم. امروز چه خبر بود:
    ۱- فوتبالی که از دست داده بودم ده گل داشت. شانس ما را باش.
    ۲- از سوپری محل یک کیسه خجالت خریدم به مبلغ دو تومان. واقعا که همه‌چیز تومان است. دوتا دوتا.
    ۳- از کار برگشتم. دیوار آپارتمانمان پر شده بود از بنر تسلیت و آگهی فوت. همسایه‌ی طبقه دومی پسرش از دست رفته‌بود. آدم‌ها توی کوچه و پارکینگ فین‌فین می‌کردند. جای گریه‌هایشان درد گرفته‌بود.
    ۴- یک نیمه‌ی فینال جام جهانی را دیدم. خواب را به نیمه‌ی دوم ترجیح می‌دهم. فردا خواب می‌مانم اگر بشینم پای فوتبال. یا لثارات‌المسی، خودت آرژانتین را قهرمان کن.
    (اینکه نتیجه‌ی فوتبال، زودتر از گزارش من منتشر می‌شود هم قشنگ است.)
    نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser

  61. نیک گزار ۲
    ۱. صبحانه سالم، نان و پنیر و گردو( چای را فعلا ترک کردم هرچند برای خراسانی ها افت دارد)

    ۲. پادکست دوره را گوش دادم.

    ۳. داستانی کوتاه از چخوف خواندم، و ناهاری متاسفانه غیرسالم پختم( چون سرخوردگی بود)

    ۴. چند داستان برای دخترکم خواندم.

    ۵. گشت و گذاری در شهر به همراه یار.

    ۶. یک ساعت و نیم بر کاغذ نقش زدم.

    ۷. قرار بود ورزش رو شروع کنم و بنویسم اما نشد.

  62. سال‌واژه: تغییر

    نوشتن گزارش نیک امروز یکی از سخت‌ترین گزارش‌هایی بود که نوشتم. دکمه خاموشم خورده بود و بیشتر صبح را توی تختم گذراندم، اما تلاش کردم هرچند کم، کاری انجام بدهم تا در گزارش نیک حرفی برای گفتن داشته باشم.

    ۱- بعد از بلند شدن از تختم و شستن دست و صورتم، لباس پوشیدم و به تره‌بار رفتم. برای کوکوی خوشمزه‌ای که خواهرم داشت می‌پخت، گوجه‌فرنگی خریدم.

    ۲- تا ناهار آماده شود، هر طور که بود چند صفحه‌ای کتاب خواندم تا حس بی‌حسی‌ام کاملاً مرا از پا درنیاورد.

    ۳- شقایق که متوجه بی‌حوصلگی‌ام شده بود، من را پای لپ‌تاپش نشاند تا با دیدن سریال‌های هفتگی‌مان، کمی حال‌وهوایم عوض شود.

    ۴- در وبینار شرکت کردم تا اتصالم به نوشتن حفظ شود.

    ۵- با خواهرم پای فوتبال فینال جام جهانی نشستیم. آدرنالین بازی توانست حال من را، هرچند مختصر، تکان بدهد.

    ۶- نزدیک به پایان نیمه اول، روزگفتارم را ضبط کردم.

    ۷- در فاصله بین دو نیمه، گزارش نیکم را با مشقت فراوان نوشتم. گرچه هنوز مطمئن نیستم ارزش انتشار داشته باشد یا نه، اما همین که در چنین روزی رهایش نکردم، برایم مهم است.

  63. امروز در راه سال‌واژه‌ام «بیش‌نویسی» قدم بلندی برداشتم. به‌ یاد بازی‌های دوران نوجوانی یک «قدم گاوی» بود.
    بالاخره بخش وبلاگ سایتم سر و سامان گرفت. البته کمی تا نهایی شدن راه مانده. سه مقاله قدیمی آن‌را بازنویسی کردم.
    نتیجه اخلاقی: تفاوت آزاده‌ی ۱۴۰۰ تا آزاده ۱۴۰۵ از زمین بود تا آسمان. نیک‌ترین حسی که تا امروز تجربه کرده بودم.
    تمام

  64. ۱ـ ترکیب من و صبح و اخلاق، عجیب نیست تا وقتی کلمه‌ی« خوش» هم به آن اضافه شود. صبح خوش اخلاق بودم. یاللعجب.
    ۲ـ چند صفحه‌ی دیگر از« کله‌ی اسب» را خواندم.( حاوی اسپَویل) وقتی « جهان» به« کسرا» گفت« قباد» را با تیر بزند، جیغ زدم و کتاب را بستم. بعد یادم آمد این واکنش درخور« درخشش» بود نه این کتاب. خجالت کشیدم و ادامه‌اش را خواندم.
    ۳ـ چند صفحه از « روانکاوی منفی برای مردگان زنده» را خواندم. فعلا سوادم در حد« خوشم آمد» قد می‌دهد. بیشتر که شد، بیشتر در موردش نظر می‌دهم.
    ۴ـ فایده‌ی برق رفتن‌های مکرر و قطع شدن هر باره‌ی اینترنت، وبیکار‌های پرسش‌گری است که از قبل دانلود می‌کنم تا گوش بدهم. شما جدی جدی وقتی برقتان می‌رود، اینترنت دارید؟ چه « از ما بهتران». هیچ خوشم نیامد.
    ۵ـ چند جمله از الهه‌خانوم‌جان به فکرم فرو برد( بالاخره و بعد از کلی نفهمیدن) یکی اینکه به عزیزی گفت” خواسته و تصور ذهنیت رو میبینی ولی نیاز رو نه” دیدم چقدر این منم.
    و دیگر اینکه گفت “هنوز در فازِ مشکلی. در گروه مشکلدارانی و به مساله نرسیده‌ای” و باز چقدر این منم.
    بررسی می‌کنم که چطور مشکلاتم را به مساله تبدیل کنم.
    هر بار که به نیم فاصله‌ها گیر می‌دهد هم باز منم.( مورد‌ِگیر واقع شونده‌اش، نه گیرنده)
    ۶ـ قفلی زده‌ام روی اجرای زنده‌ی« هالزی» در میلان. لعنتی کاش اصل اهنگ « lie»را این‌طور ضبط می‌کرد.
    ۷ـ فیلم« شیطان پارادا می‌پوشد» را دیدم.چه رکبی خوردم اسماعیل. گفتم تلفیق فشن است و نوشتن پس جان می‌دهد برای خودم. جانم را به لب رساند به جایش. نمی‌دانم از دید یک آدم‌حسابی، فیلم خوبی است یا نه. ولی می‌دانم که فقط در مورد تک‌تک سکانس‌های یک فیلم نه‌چندان‌خوب می‌توانم نظر بدهم و بنویسم و در مورد این فیلم، می‌توانستم.
    فیلم هایی که استاد معرفی می‌کند ولی، لالم می‌کنند. در سکوت فرو می‌برندم. البته هنوز نمی‌توانم به همه‌ی فیلم ها از نظر داستانی نگاه کنم. انگار دارم زندگی واقعی میبینم، نظر می‌دهم که فلان شخصیت چرا فلان کار را کرد و بهمان کار را نکرد. خب اگر اینی که تو می‌گویی را می‌کرد که داستان شکل نمی‌گرفت و همه با خوبی و خوشی صد سال زندگی می‌کردند عنتر خانوم.
    ۸ـ هنوز سر وقت ساز نرفته‌ام. بروم تا قهر نکرده نوازشی نثارش کنم.

  65. لاک حلزون شبیه چشمه. چشم حلزون تو لاکش گیر کرده یا چی.

    سال‌واژه‌ام: تمرکز

    امروز در حال ذوبیدن بودم بیشترش را. شش بیدار شدم از گرما. خانه دم کرده بود. چون کولر خراب را روشن کرده بودند. بعدش دیگر نخابیدم. سریالم را دیدم. ذوب شدم. پلاستیک ملاقی را کندم و همراهش سقف را هم کندم. بعدش هم گندی که خورده بود به آشپزخانه را تمیز کردم. برق رفت و نشستم به خاندن جور هندوستان که نفهمیدم کی خابم برد. برق که آمد با صدای پنکه بیدار شدم. در حال ذوب شدن بودم و سردرد و حالت تهوع هم اضافه‌ام شد. گرما زده بودم یا چی نمی‌دانم. بچه‌ها نوشتن و من فقط داشتم می‌ذوبیدم و توانایی انجامش را نداشتم. نویسنده‌ساز را بودم. استاد کتاب «یک پوست و استخوان» را از بهمن فرسی خاند. مقدمه‌اش را و بعد هم شعرهایش. چند باری سرم را خیس کردم. یعنی رفتم زیر دوش. توی حیاط هم شلنگ را روی خودم گرفتم. اما به ثانیه نمی‌کشید موهایم خشک می‌شد. وبینار رقص را بودم. روزنگاری کردم و من‌نویسی. ذره‌ای هم وبینار ول‌گویه را بودم. نه شد و با فرشته نوشتیم و بعد هم بای بای. از گرمای خانه به بالکن فسقلی پناه آوردیم. ولی مگر باد می‌آید. تو بگو قدر یک چسه. نمی‌آید که نمی‌آید. امروزم در ذوبی گذشت. یک قاچ خاندم و دو قاچ نوشتم.

    https://t.me/yaddashtneda

  66. گزارش نیک اول
    ۱-ساعت شش‌وچهل‌وپنج دقیقه به سختی از تخت جدا شدم. چون شب قبل، ذهنم غُرغُرکنان بیخوابم کرده بود.
    ۲-به نیروی خدمات یکی از بخش‌های بیمارستان توپیدم که چرا سرویس بهداشتی اتاق بیمار مایع دستشویی ندارد
    او هم گفت: خانوم به والله گذاشتم. همراه بیمار لباساشو باهاش میشوره زود تموم میشه.
    (قابل توجه مرکز بهداشتی‌های گیربده. این است چالش‌های ما)
    ۳-نیم‌ساعت آخر وقت اداری، کتاب خواندم. پلک‌هایم سنگین شده بود که یادم آمد فعلا نمی‌توانم خانه بروم چون برق خانه این ساعت قطع است و درِ پارکینگ باز نمی‌شود. حوصله‌ام نکشید غر بزنم.
    ۴-ظهر خوابیدم و خواب آشفته دیدم. نزدیک دریا بودم. در ارتفاع بسیار زیاد، از صخره‌ها می‌پریدم و ترسِ افتادن در آب دریا را داشتم.
    ۵-آب دادن به گلدان لذیذتر است یا آبیاری زمین کشاورزی؟ دلم می‌خواهد آبیاری زمین کشاورزی را تجربه کنم. گلدان‌هایم را سیراب کردم.
    ۶-داستان کوتاه گربه-زیر-باران را با دو ترجمه‌ای که استاد در اختیارمان گذاشته، خواندم.
    ۷-با خواهرم و پسرک به منظور کاستن دلتنگی تلفنی گپ طولانی زدم.
    ۸-درد فک را با مُسکن خفه کردم.
    ۹-پیام سها را خواندم. سها جان به من لطف دارد و مرا شعر سپید بلند می‌بیند. می‌خواستم عکس قدی برایش ارسال کنم. شاید نظرش تغییر کرد و مرا شعری سه سطری دید.
    پیامش ارزشمند است، لبخند به لبم نشاند.
    ۱۰-وقتی همیشه با دو عدد تخم‌مرغ سیر می‌شوی، فازت چیست که سه عدد آب‌پز میکنی و نمی‌خوری؟ پروتئین، یک‌شبه آن هم با تخم‌مرغ تامین نمی‌شود جانم.

  67. میگ میگ
    ۱. صبح بیدار شد و رفت سرکار. قرار است فردا بیایند بازدید یک بهداشتی که نمی‌داند کدام بهداشت.
    ۲. نت قطع شد و کمی رمان در همین حوالی را خواند.
    ۳. آمد خوابگاه و ناهار دیروز را سرد به دلیل نبود ماست خورد و خوابید.
    ۴. وبینار را تا وصل شد برق رفت. از پانسیون زد بیرون خانه اقوام و دید آنجا برق نیست.
    ۵. کمی مغازه‌گردی کرد.
    ۶. داستانک نوشت و منتشر کرد.
    ۷. با مادر و خواهرش حرف زد.
    ۸. وبینار الهه علیزاده را هم بود.

  68. ۱.صبح را گرمازده و مردد شروع کردم. بروم باشگاه؟ حالا تهش چه می‌شود؟ رفتم باشگاه و عرق ریختم و گفتم چه خوب که آمدم. هر چند تا الان گرمازده بودم و مثلِ سگ پاچه گرفتم. هیچ‌کس نفهمید. در درون خودم را تکه تکه کردم. بقیه فکر کردن فقط بی‌حوصله‌ام.
    ۲. به خواهرزاده‌هایم صبحانه دادم. چند بار اذیت کردند و خواستم شیشه‌‌ی مربا را بزنم توی سرشان.
    ۳. دوباره به فکرِ رفتن افتادم. کجا و کِی نمی‌دانم.
    ۴. چند بار خواستم بنویسم روزانه نویسی‌ام را. حالش نبود. به خودم فشار نیاوردم. زیاد یقه‌ی خودم را می‌‌گیرم.
    ۵. قوریِ مورد علاقه‌ی خواهرم را شکستم. با خودم گفتم: داشتی فکرای چرت و پرت می‌کردی. شُل کن دختر.
    ۶. آماده‌‌ی سفر یه روزه به مشهد می‌شدیم و هم‌زمان دوره‌ی نویسندگیِ خلاق را گوش دادم.
    ۷. یک ساعتی سفر به تعویق افتادم و با خاله و دخترخاله و دوستم تماس گرفتم. عذاب وجدان گرفتم و با خودم گفتم: اگر تعویقی نبود، حالا حالاها تماسی بود؟
    ۸. خودم را دوباره در مرکزِ رقص و مدیتیشنم تصور کردم. چند باری هم در خیابان‌های مشهد با یک گروه از دختران، با ترانه‌ی تتلو می‌رقصیدیم. ترانه‌ی درواقع.
    ۹. دوباره به فکرِ مستقل شدن افتادم. این‌بار تنها نه، خانواده می‌خواهم.
    ۱۰. راهیِ مشهدیمُ و بی‌تابِ دیدنِ خواهرزاده‌هایم. با شروع ترانه‌ی «‌‌‌هفت آسمان را بردرمِ» هایده از پخش ماشین، گزارش نیکم را تمام می‌کنم.

  69. سال‌واژه‌اش: کسب و کار آنلاین
    نمره به امروزش: ۱۰
    ده از ده؛ امروز به ناگاه دلش برای نعیمه‌ای سوخت که سالهاست دویده، اهتمام ورزیده و به هر دلیلی نشده آنچه که باید میشده بنا بر کلیشه‌های متعارف
    ولی این روزها نمی‌داند چه نیرویی گسترشش داده، بالا برده و به خودش رسانده و پیوند داده
    هنوز درآمد زیاد و ماشین و خانه ندارد
    بعضی از آساناهای پیشرفته‌اش به پختگی نرسیده
    نوای تارش را مسخره می‌کنند
    ولی حالش خوش است
    حالا دیگر هر کاری که میکند برای خودش است

    به وبینار نویسنده‌ساز نرسید به دلیل برگزاری کلاس،
    فردا خاهد شنید
    در وبیکار، با احساس و عاطفه آشنا شد

  70. برگه‌هایم تمام شده، از هر نوعی. در دفترچه رنگی می‌نویسم. ناراحتی‌ام از خودم را. آزاد‌نویسی و این‌ها.
    داستان کوتاه می‌خوانم.
    روزگفتار آپلود کردم.
    سال واژه:ماراتن معکوس.
    این روزها همچنان با موراکامی می‌دوم. پرسه در رودخانه‌ی چارلز.

  71. الگزارش الهذیان

    چگونه شعر شوم؟ ساغر شعر بود. رها شعر بود. رها هذیان بود. چرا« بود»؟ مگر مرده‌اند؟
    قطع کردند برق را، آب را، نت را، سر را، نخ قرمز انگشت‌هایمان را.
    آزادنویسی به ارگاسم رسید.
    سگ بر قبر همه بریند
    یا خودم را می‌کشم یا خانه را به آتش می‌کشم.
    ترک را باید تحصیل کرد، خانه را. بعد ترک موتور نشست.
    گوزِ زارش‌خان را باید نوشت و زارش کیست؟
    قرِ نار. قرِ آتش. قر با آتش یعنی؟ قر در آتش یعنی؟ قری برای آتش یعنی؟ قری آتش‌گون یعنی؟ قری به نام آتش یعنی؟
    ملال همیشه با من هست مثل وحشت که همیشه با من است مثل خدا که همیشه با من است.
    اوف به سُردِگی.
    یاد چه داشتی؟ چه کاشتی؟ زمین‌هایمان را خوردند. هر یادِ داشتی باشد و هر یادِ کاشتی خفته در نفرین زمین.
    به زبان مادری گریه می‌کنم اما می‌حِسم غم اوپنینگ‌های ناروتو را.
    گاف را باید دزدید از گرما. به زور به سین شوهرش می‌دهم. زنش می‌دهم. هر چه هست می‌دهم.
    تالش، ماسوله، تایباد، کرج، شیراز، تبریز را می‌هَمسَفرم. می‌خاهم.
    چه کسی فروغ بود برای فرخزاد؟ اِب راهیم؟ ما راهیم؟
    فرزندم را پس دهید.
    کاری که آماتورها می‌نویسند هم کاریکلماتور نام دارد؟
    زمان را زِ ما، از ما، ازمان گرفتند؟ هست. بی‌معنی. لحظات هم دیگر معنا ندارند. یعنی با ما ندارند.
    کدام کتاب‌ها را زیسته‌ایم؟
    نویسنده‌ساز باید شود بوبول نویسنده‌ها. شاید هم بوبول شاهین، شاید هم دنبلان‌ساز.
    منطق را باید نشخار کرد و شاعر شد. آیدین شد. آی دین. آی از دین.
    چند وقتی خاب‌‌هایم خواب شده. بعدش حتمن باز خاب می‌شوند و دوباره خواب. تمامی ندارد این چرخه. مثل خوردن‌هایم که خردن می‌شوند. بعد بر می‌گردند به همان خوردن و مرا خرد می‌کنند.
    بهترین جا برای بوسیدن مردمک‌ست. تو خالی‌ست. مردمک.
    می‌شنوم صدایش را حتا از میان شر شر اَشی کوچک: طبق طبق سیسمونیه. قوقولی قو قوقولی قو.
    در یخچال نشسته‌ام و خیال می‌خورم. در یخچال نشسته‌ام و خودم را می‌خورم. خاطرات و آرزوهایم را نشخار می‌کنم.
    برگی را گرافیدم. کات دادم به کلوز آپِ illustrator. ریختم آبروی تمام تایپوگرافیست‌ها را در کاسه و نوشیدمش.
    حافظه می‌خورم. پیارسال نیست یادم، ساغر را. برای داستان کوتاه نیاز دارمش. دی نیست یادم. برای چه نیاز دارمش؟ موضوع روزگفتار امروز نیست یادم. برای هیچی نیاز دارمش. حافظه مرا می‌خورد. باید به حافظ بگویم خداحافظ.

  72. سال‌واژه: هردم‌ مشغولی
    آخيش. تمام شدند. امتحاناتم را می‌گویم. بالاخره دست از سر کچل من برداشتند. احساس آزادی می‌کنم.
    پس از چندین هفته اما به گزارش نیک برگشتم. قولَکی می‌دهم که زین پس، پیوسته گزارش کنم نیک‌ها را.
    ۱. “آزاد‌پرسی” سخت به مذاق ذهنم خوش آمده‌است. هر روز در وبینارهای مدرسه‌ی سرزبان، ۵ دقیقه آزادپرسی می‌کنیم. آزادانه و رها هر پرسشی که به ذهنمان می‌آید را روی کاغذ می‌آوریم. خیلی می‌چسبد.
    آرامشش بر آزادنویسی می‌چربد حتی!
    امتحانش که ضرری ندارد. همین حالا دست به قلم شوید.
    ۲. استاد جان امروز اشعاری از بهمن فرسی خواندند‌. عجیب به جانم نشستند و تا مغز استخوانم نفوذ کردند.
    ۳. فکر کردم و فکر کردم. باید به خودم فرصت دهم تا بتوانم بزرگ‌ترین تلخی امسالم را تاب آورم.
    ۴. بالاخره تولید محتوا در کانالم را آغاز کردم.
    ۵. جنون‌وار آزادنویسی کردم.

  73. من بی‌سانسور | رکوردشکنی شیرین

    ۱. تا ساعت ۷:۳۰ خوابیدم. بیدار که شدم، طبق معمول سراغ خبرها رفتم؛ البته ساعت ۵:۳۰ هم یک‌بار از خواب پریده بودم، کمی خبر خوانده بودم و دوباره خوابیده بودم. قبل از اینکه بیش از حد در خبرها غرق شوم، خودم را نجات دادم و صفحات صبحگاهی‌ام را نوشتم.

    ۲. تا بیدار شدن دختر هنوز کمی وقت مانده بود. با یک لیوان شیرقهوه سراغ تنگسیر رفتم. چقدر نثرش را دوست دارم؛ پر از استعاره است و جان دارد.

    ۳. ساعت ۸، موبایل دختر با آن هشدار وحشتناکش به صدا درآمد: «فاطمه، بیدار شو…» صدایش را با افکت تغییر داده و شبیه صدای جن شده است.

    ۴. مشغول مذاکره با دختر برای صبحانه بودیم که دقیقاً ساعت ۸:۱۰ موبایلم زنگ خورد؛ خانم قبادی بود. فکر کردم می‌خواهد خبر بدهد که امروز کلاس تشکیل نمی‌شود، اما با شنیدن اینکه «چرا فاطمه امروز نیامده؟» جا خوردم. مگر کلاسش ساعت ۹ نبود؟ نه… کلاسش همیشه ساعت ۸ است. تازه یادم آمد کلاس پنج‌شنبه‌های زبان ساعت ۹ برگزار می‌شود و امروز کلاس مدرسه‌اش ساعت ۸ بوده است. نمی‌دانم چرا ساعت‌ها را قاطی کرده بودم.

    ۵. یاسر را بیدار کردم تا سریع دختر را به مدرسه برساند. وقتی برگشت، با هم صبحانه خوردیم. بعد از آن، حدود یک ساعت آزادانه نوشتم. این بار عشق را با صد کلمه‌ی دیگر ترکیب کردم. چرا عشق؟ واقعاً نمی‌دانم.

    ۶. کمی به کارهای خانه رسیدم. با یاسر تلویزیون را باز کردیم تا برای تعمیر ببردش. دوباره سراغ تنگسیر رفتم و غرق لذت واژه‌ها شدم. آن‌قدر خواندم که ناگهان دیدم ساعت با سرعت به سمت ۱۱ می‌دود. کتاب را بستم و رفتم سراغ ورزش.

    ۷. نوبت تمرین پایین‌تنه بود. با اینکه جلسه چهارم بود، فشار تمرین حسابی زیاد شده بود. گرمای هوا هم مزید بر علت بود. هواشناسی گفته بود دمای امروز به ۴۲ درجه می‌رسد؛ انگار قرار بود کباب شویم.

    ۸. ورزش که تمام شد، حسابی خسته و کوفته بودم. تصمیم گرفتم چند دقیقه استراحت کنم و بعد سراغ کارهای خانه بروم. لپ‌تاپ را روی حالت Sleep گذاشتم و دوباره مشغول خبر خواندن شدم. یک‌دفعه نگاهم به لپ‌تاپ افتاد و دیدم پیغامی روی صفحه ظاهر شده است. با کمک هوش مصنوعی و بعد از حدود نیم ساعت کلنجار رفتن، فهمیدم انگار ویندوزم به کما رفته و باید راهی بیمارستان شود.

    ۹. با دلی پر از غصه ناهار را آماده کردم و با خانواده ناهار خوردیم.

    ۱۰. طبقه‌سومی‌ها نمی‌دانم چه می‌کنند. چند روز است صدای پیکور، بیل و کلنگ مهمان گوش‌هایمان شده است.

    ۱۱. برق طبق برنامه قطع شد. هوا بیش از حد گرم بود. سرم و چشم راستم درد می‌کرد و صدای مداوم بکوب‌بکوب هم روی اعصابم راه می‌رفت.

    ۱۲. بعد از کمی وقت‌گذرانی در شبکه‌های اجتماعی و خبرها، تصمیم گرفتم با کمک یک قرص مسکن کمی آرام شوم و بخوابم؛ اما نمی‌دانم چرا پنیک شدم. با تمرین تنفس خودم را آرام کردم و بالاخره کمی خوابیدم.

    ۱۳. ساعت چهار از خواب پریدم؛ شاید دختر بیدارم کرد، شاید هم صدای پیکور. واقعاً یادم نیست. توان بلند شدن نداشتم. سرم هنوز درد می‌کرد و زیپ بالش کنار چشمم رد انداخته بود و همان قسمت مورمور می‌کرد.

    ۱۴. یاسر دختر را به کلاس زبان برد و من دوباره دراز کشیدم، اما فکر کارهای خانه امانم نمی‌داد. جسمم استراحت می‌کرد، ولی ذهنم مدام بین ظرف‌ها، لباس‌ها و کارهای عقب‌افتاده می‌چرخید.

    ۱۵. یاسر که برگشت، گفت پایین آقای همسایه را دیده؛ او هم از دست طبقه‌سومی‌ها و بنایی‌شان شاکی بود. با هم چای خوردیم.

    ۱۶. مامان تماس گرفت. صدایش گرفته بود. بابا را در بیمارستان بستری کرده بودند. نگران شدم و با محمد تماس گرفتم. گفت دکتر تشخیص داده عفونت انگشت دستش شدید است و باید آنتی‌بیوتیک تزریقی بگیرد؛ شاید هم مجبور شوند جراحی‌اش کنند. دوباره به دیابت لعنت فرستادم.

    ۱۷. لباس‌های شسته را تا زدم. یاسر رفت دنبال دختر و من لباس‌ها را داخل کشوها جا دادم. بعد از رفتن یاسر به سر کار، لباس‌های باقی‌مانده را هم آویزان کردم.

    ۱۸. با دختر درباره کلاس زبانش حرف زدیم. با هم زبان تمرین کردیم و مشق نوشتیم. ظاهراً قرار است پا‌به‌پای او زبان یاد بگیرم.

    ۱۹. ظرف‌ها را شستم. دختر تصمیم گرفت برای خودش پنکیک بپزد. اول مخالفت کردم، چون به طرز عجیبی خسته بودم و سردرد داشتم؛ اما دیدم نق‌زدنش از پنکیک پختن سخت‌تر است، پس اجازه دادم. او پنکیک پخت و من ظرف شستم.

    ۲۰. فاطمه دشتی آمد. با دختر پنکیک خوردند و کمی هم گپ زدیم.

    ۲۱. شام، نان و پنیر و گردو خوردم؛ چون واقعاً میلی به چیز دیگری نداشتم.

    ۲۲. سبزی‌های کوکو را بسته‌بندی کردم و در فریزر گذاشتم. بعد هم آشپزخانه را جارو زدم.

    ۲۳. گزارش تمرین و تغذیه‌ام را در گروه فرستادم و سعی کردم روزنوشتم را بنویسم.

    ۲۴. دختر مدام اصرار می‌کند یوتیوب را برایش نصب کنم، اما امکان ندارد زیر بار بروم. فقط دلم می‌خواهد زودتر بخوابد تا من هم بخوابم.

    ۲۵. دلم برای لپ‌تاپم تنگ شده است. امیدوارم زودتر حالش خوب شود.

    ۲۶. باید گزارش نیک را بنویسم.

    ۲۷. امروز موفق نشدم کتاب روان‌شناسی اهمال‌کاری را بخوانم، اما دست‌کم سعی کردم خودم اهمال‌کار نباشم.

    ریا نباشد، اگر بخواهم به امروز از ۱۰ نمره بدهم، نمره‌ام ۹.۵ است؛ نمره‌ای که برای من کاملاً بی‌سابقه است. راستش خودم هم نمی‌دانم چطور به آن رسیدم. نه روز بی‌دردسری بود، نه همه‌چیز طبق برنامه پیش رفت. فقط انگار امروز، با وجود سردرد، گرمای طاقت‌فرسا، خراب شدن لپ‌تاپ و نگرانی برای بابا، کمتر از همیشه تسلیم اهمال‌کاری شدم.

  74. سال‌واژه‌ام: ریل‌گذاری
    صفحات صبحگاهی می‌نویسم و بعد صبحانه می‌خورم.
    از ۱۰ تا ۱۲ برق می‌رود‌. مراقبه می‌کنم و بعد مطالعه در آن نور کمرنگی که از در بزرگ شیشه‌ای به داخل می‌تابد.
    برق که می‌آید برای تولد برادرم کیک می‌پزم. قالب را که توی فر می‌گذارم. مرغ را از فریزر بیرون می‌آورم تا برای دخترم سالاد سزار درست کنم. چاقو به دست، با سینهٔ مرغ یخ‌زده کلنجار می‌روم که چاقو دستم را می‌برد. دستم را زیر شیر آب می‌گیرم. خونش بند نمی‌آید. چسب زخم نداریم. یک باند دور دستم می‌پیچم و محکم فشار می‌دهم. وقتی باند را برمی‌دارم، دوباره خون جاری می‌شود. یک باند دیگر برمی‌دارم و دور انگشتم می‌پیچم و گره می‌زنم. احساس ضعف می‌کنم. قرار بود امروز روز خوبی باشد. اما من احساس ضعف دارم و نمی‌توانم بایستم. من تنها توی آشپزخانه ایستاده‌ام. بوی کیک توی خانه پیچیده است. به اتاق می‌روم و دراز می‌کشم. زیر پاهایم یک بالش می‌گذارم تا پاهایم از سطح بدنم بالاتر باشند. احساس می‌کنم در حقم نامردی شده است.
    مامانم می‌آید و کمکم می‌کند تا آشپزخانه را سر و سامان بدهیم.
    کمی آزادنویسی می‌کنم، احساس بهتری پیدا می‌کنم.
    دخترم را می‌برم کلاس بسکتبال و خودم هم می‌روم توی صف نان. مامانم خواسته است که برایش نان بخرم‌. هوا گرم است و کلافه می‌شوم.
    شب، کیک را برمی‌داریم و برای تولد به خانهٔ مامانم می‌رویم. بعد از تولد بازی و شام، فوتبال می‌بینیم. من و همسر برادرم «فرهنگ لغت زد» را می‌خوانیم و می‌خندیم.
    به انگشتم نگاه می‌کنم و امروز را دوباره مرور می‌کنم. خدا را شکر زندگی در جریان است.

  75. از یک تا ده چه نمره‌ای به خودت میدی و چرا؟
    نمره‌ی ۷؛ چون بیشتر از همیشه نوشتم هر چند هیچ‌کدام قابلیت انتشار نداشت.

    *از امروز چه نکته‌ای اندوختی؟ فهمیدم فقط باید روی باورهایم کار کنم. باورهایی که نسل‌ به نسل چرخیده و به من رسیده. و با اینکه بعضی از آن‌ها را نمی‌پسندم و می‌دانم اشتباهه ولی روی زندگیم تاثیر گذاشته.

    *امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟ ادامه‌ی کتاب بر فراز راز را خواندم. کتاب تناسب مفهومی و قرابت معنایی از دکتر هامون سبطی را خواندم. در بخش اول در مورد درست خواندن واژه‌ها و سر هم‌خوانی کلمات اشاره شده. همچنین مثال‌هایی برای هر کدام آورده که لذت خواندن را دوچندان می‌کند. برای هر قسمت که توضیح داده تمرین هم گذاشته که از آن‌ها هم بسیار آموختم. ساعت‌ها در کتاب پرسه زدم و لذت بردم. در بخش دوم به شناخت جمله‌ها پرداخته که بعد از خوانش از آن می‌نویسم.

    *امروز پیاده‌روی رفتی؟ خیر‌. عادت به پیاده‌روی ندارم آن هم در این گرمای هلاک‌کننده.

    *امروز از خوردن چی لذت بردی؟ گردوی تازه و ساندویچ سوسیس بندری

    *امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟ نداشتن پول، جنگ و وضعیت نابه‌سامان زندگی

    *امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟ خیلی وقت است رویا نبافتم.

    *امروز با کی تماس گرفتی؟ با مادر و پدرم که نگران حالشان در بندرعباس هستم‌‌. هر چند گفتند اوضاع خوب است اما باور نکردم و هنوز هم نگرانم.

    *امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟ پذیرش و تسلیم

    *امروز یاد کدام خاطره افتادی؟ خاطره‌ای دردناک که قابل گفتن نیست.

  76. صبحِ خیلی زود، چشمانم قبل از ذهنم از خواب بیدار شدند و هر‌چه کردم روی هم قفل نشدند.
    آرام بلند شدم و بدون سر و صدا، خودم را به آشپزخانه رساندم تا قبل از بیدار شدن بقیه، در خلوت، کتاب بخوانم و قهوه بنوشم.
    با ذوق به طرفِ قهوه‌ساز پریدم و آرام بساط قهوه را آماده کردم. همین که دستم سبکیِ قوطیِ پودرِ قهوه را حس کرد، کل دنیا روی سرم آوار شد. در ظرفِ دیگر، به دانه‌های درشت قهوه زل زدم که دهن‌کجی می‌کردند.
    آسیاب را برداشتم و دانه‌‌های خوشرنگ قهوه را با دهانِ کج و خوش‌بویشان، آرام داخلش ریختم و آرام‌تر آشپزخانه را ترک کردم. خودم را به حمام رساندم. همین که دکمه‌ی آسیاب را زدم قهوه‌‌ها دهانشان چاک خورد و عطر مست‌کننده‌ی آن فضای صابونیِ حمام را گرفت. چک کردم، همه از صدای پهباد مانند آسیاب در امان مانده بودند و هنوز می‌توانستم خلوتم را داشته باشم.
    با ذوق زیاد به آشپزخانه پریدم و قهوه‌ام را آماده کردم. عجیب بود، چرا تا آن لحظه فکر می‌کردم پودر کردن قهوه کاری مردانه است؟!
    کمی بعد در اتاقِ جادویی، من بودم و یاران با وفایم، کتاب و قهوه.
    کافکای نازنینم را گشودم و داستانی از آن خواندم. عزیز دلم، کافکای من. چرا انقدر گریه‌ام می‌گیرد از خواندن بعضی حرف‌هایت. فکر می‌کنم کسی درکت نکرده و حسابی تنها بوده‌ای. میفهمم چه زندگی سختی داشتی.
    عطر قهوه و تلخیِ مطلوبش وقتی آغشته به واژه‌ها می‌شود در دهانم تبدیل به شیرینیِ خاصی می‌شود که مزه‌اش تا دقایقی روی زبانم می‌ماند.
    چیزهایی نوشتم و غرق شدم در خیال.
    صداهای اطراف از عالم رویا بیرونم کشید و تا ساعاتی به دنیا برگشتم و مشغول روزمرگی شدم.
    قبل از قطعی برق یک ساعتی ورزش کردم و در گوشی، چیزهایی خواندم.
    به سال‌واژه‌ام فکر کردم، « خویشتن‌دیسی»، در راستایش هستم. آفرین به من!
    برق که نبود فقط حمام آغشته به عطر قهوه نجاتم داد. کاش می‌شد با قهوه دوش گرفت.
    فیلمِ « هفت» را بازبینی کردم. مازوخیسم درون، هنوز یکه‌تازی می‌کرد.
    تیتراژ فیلم چقدر جالب بود، تابحال انقدر خوب به آن توجه نکرده بودم. نوشته‌های تودرتو و فراوانِ آغشته به قطعات انسانی در حالِ دوخته شدن به هم و تبدیل شدن به کتاب. لحظه‌ای مرا برد به چند روز پیش که برای ژورنال‌نویسی در حالِ دوختنِ برگه‌ها به هم بودم.
    فیلم تمام شد و من به قاتلِ داستان فکر می‌کردم و سعی می‌کردم کودکی‌اش را تصور کنم. هر‌چه بود همانجا بود.
    عصر در حالی در وبینار شرکت کردم که بالای صندلی بودم و آویزان از لبه‌ی کتابخانه.
    در عجَب بودم که اینهمه خاک از کجا آمده. صدای استاد را می‌شنیدم و از آن بالا سلام کردم و چند باری عدد «۱» را به زبان آوردم ولی گوشی پایین بود و تایپ سخت و امیدوار بودم که استاد با مکانیزم تلپاتی، انرژیِ «یک‌» را دریافت کند.
    از آن بالا، کتابخانه‌ی استاد ریز به نظر می‌رسید اما پُر‌بار، چقدر دلم می‌خواست دست ببرم داخلِ گوشی و کتابهای جادویی‌اش را به تاراج ببرم.
    پایین که آمدم نشستم و به نظمِ زیبای کتابها چشم دوختم.
    استاد، کتابِ «یک پوست یک استخوان» از «بهمن فُرسی» را می‌خواند و من، می‌خندیدم، بغض می‌کردم و بعد اشک بود که می‌ریخت، چرا؟!
    چگونه واژه‌های آهنگین کنار هم ایستاده بودند و احساساتم را یکی پس از دیگری به چالش می‌کشیدند؟
    «ادبیات» بود. ادبیاتِ خالص.
    وقتی وبینار تمام شد هنوز بغض داشتم که در باز شد و محبوب قلبم، سطانِ سلطانان، هم‌سفره‌ی محبوبم، جانِ جانان « آقای تلویزیون» به خانه برگشت.
    تا تلویزیون به دیوار نصب شوَد از ذوقِ وصال و بغضِ ته مانده در گلویم از فُرسی حسابی اشک ریختم.
    صفحه روشن شد و نورِ زندگی به خانه‌ی ما بازگشت.
    خوشحالم. از فردا غذا عطر و طعم دیگری خواهد داشت. هم‌غذای من. محبوبِ من، فیلم‌های قشنگم.
    🪽 سمیرا‌نویس
    https://t.me/samiraneshanifar

  77. سال‌واژه‌ام: نظم

    ۱. از روی داستان «شمایل» نوشتم. تمام نشد اما خسته هم نشدم. چون می‌خواستم ادامه‌ی داستان را بدانم.

    ۲.‌ بالاخره کتاب «مدیر مدرسه» را تمام کردم. کش‌وقوس پایانش جالب بود.

    ۳. یک قسمت از سریال House MD دیدم. کوتوله‌ای که نمی‌خواست هورمون رشد بزند و بزرگ بشود. چون عادی بودن به‌نظر مامانش (که کوتوله بود) کسل‌کننده بود. هاوس به مامانش گفت: ما فهمیدیم که عادی بودن حروم‌کننده‌ست، چون ما عجیب‌الخلقه‌ایم. مزیت عجیب‌الخلقه بودن اینه که قوی‌ترت می‌کنه. راستی، چقدر می‌خوای دخترت قوی باشه؟

    ۴. دیالوگی تقریبا کوتاه نوشتم و منتشر کردم.

    ۵. وبینار نویسنده‌ساز را بودم. مقدمه‌ای از بهمن فرسی درباره‌ی رباعی خواندیم که به درد رونویسی هم می‌خورد و بعد شعر.

    ۶. از این راهش نیست خواندم. عمدا دارم طولش می‌دهم. بازی خوب این ویژگی‌ها را دارد: پ‌ج‌ه‌ب. امکان پیروزی، چالش‌های جدید، هدف، و بازخورد.

    ۷. درس خواندم. اما از وقتی فهمیدم احتمال تعویق خوردنش هست کمی بی‌خیالش شدم. امیدوارم واقعا تعویق بخورد.

    ۸. به داستان سعادت زناشویی از تولستوی نوک زدم. کنجکاوم کرد.

    امتیاز امروز: ۹

  78. سال‌واژه‌ام تعهد و تاب‌آوری است.
    روزها گرم است و تاب‌آوری می‌طلبد. بیداری صبح برایم مثل تولد است امروز اول صبح پیاده‌روی کردم و برگشتم اما سرحال بودم و آماده برای چند سطر نوشتن. هر جا پا می‌گذاشتم کلاغ‌ها و گنجشکها با صدای قارقار و یا جیک‌جیک خوش آمد را از نوک خود می‌چکاندند. نمره‌ام را گرما ذوب می‌کند و از ده به شش پایین می‌آید. تلفن‌ها نمی‌گذارند زندگی کنم امروز پرگوترین بودم خواهر و برادر و دوست و آشنا به من زنگ زدند نمی‌دانم خواب نما شده بودند و همه مرا در یک روز رگباری یاد کردند. چند قلپ نوشابه خوردم و لذت بردم تا ته معده‌ام سوزاند و پایین رفت. واژه‌ی دهان‌سوز به ذهنم آمد.جنگ نگرانم می‌کند. برای بی‌گناهان ناراحت می‌شوم. چند تماس ضروری دو یا سه دقیقه‌ای برای پیشبرد کارهایم گرفتم و یادداشت روزانه‌ام غمنامه‌ی نسلهای سوخته و پخته و له‌و‌لورده و پایمال شده‌است.

    https://t.me/notetoday1

  79. سلام،امروز جلسه ی دوم نویسندگی خلاق بود
    صندلی استاد یکی دو دقیقه زودتر از خودشون وارد شد و ما منتظر جلوس استاد.
    امروز کار خاصی نکردم و میخوام همینجوری بداهه یه چیزی بنویسم اگر لطف کنید و بخونید:

    نشسته بودم و زل زده بودم به موج‌های آرومِ دریا،یه پری دریایی اومد کنارم و گفت توام دلت تنگ شده؟نگاش نکردم که یه وقت موج‌ موهاش غرقم نکنه.
    پرسیدم تو چی؟دلت تنگ شده اومدی اینجا؟خندید،گفت دیوونه من که واقعی نیستم دل داشته باشم
    گفتم دل نداری پس چی میدونی از دلتنگی؟
    چشاش غمگین شد
    یه گوش ماهی برداشت شروع کرد به ساز زدن
    سونامی اومد و غرق شدیم
    چشم وا کردم دیدم زیر درخت خرمالوی حیاط آقاجون اینا دراز کشیدم،دست انداختم یه رسیده‌شو چیدم واسه خودم
    آقاجون اومد بالا سرم،پرسید کجا بودی تاحالا؟همه جارو دنبالت گشتیم.گفتم با پری‌دریایی بودیم،غرق شدیم،گفت پری‌دریایی مال کتاباس واقعی نیست که…گفتم اتفاقا خودشم همینو بهم گفت..خسته بودم باز دراز کشیدم همونجا
    صدای رعد و برق اومد و همه جا سیاه شد
    باز دریا بود و آب اما بی پری‌دریایی
    یه گوش ماهی برداشتم و توش فوت کردم بلکه بشنوه و بیاد…نیومد
    هی منتظر موندم و نیومد میخواستم بهش بگم بیا غصه‌هاتو تقسیم کنیم
    یهو یه خرمالو افتاد رو صورتم
    آقاجون نبود بیاد بپرسه کجا بودم
    غمگین بودم و تنها
    کجا بودیم؟؟
    آهاا نشسته بودم و زل زده بودم به موج‌های آرومِ دریا…

  80. سال واژه: یک پوست یک استخوان

    نمی‌دانم آفتاب امروز از کجا طلوع کرده بود که برخلاف همیشه، صبح زود از خواب بیدار شدم. بعد از دریافت رسید تیپاکس برای تحویل بسته، راهی شدم.
    مسئول پذیرش، خانمی نسبتاً جوان بود که حتی اسمش را هم نمی‌دانستم. همین که دید این بار، برخلاف دفعات قبل، مادرم همراهم است، رو به او گفت:
    «والا دخترتون اصلاً صبور نیست؛ زیادی عجوله. هر بار می‌بینمش، چهار ستون بدنم می‌لرزه و…»
    چشمهایم از فرط تعجب درشت شده بود
    جالب تر اینکه سری های پیش هر بار برای تحویل بسته مدت زیادی منتظر می‌ماندم حتی اعتراضی هم نمی‌کردم. من، مثل درخت، فقط نگاه می‌کردم و مادرم هم به‌جای دفاع از من، حرف‌های او را تأیید می‌کرد.
    در نهایت، بعد از مشاجره‌ای کوتاه با خانواده، از ماشین پیاده شدم و به خانه برگشتم.
    برای ناهار، خورش مرغ درست کردم و آلوهای زیادی داخلش ریختم تا حسابی جا بیفتد.تا عصر هم نقاشی مقدماتیِ پرنده‌ی کوچکی را که تنها روی شاخه‌های درخت خرمالو نشسته بود، تمام کردم.بعد در کارگاه روزانه آقای کلانتری شرکت کردم و چهار صفحه از متن کتاب یک پوست یک استخوان را رونویسی کردم.

  81. ۲۸ تیر
    گزارش ۶۸

    ۶:۳۰ صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم. صدا را قطع کردم و سرم را زیر پتو فرو بردم. دلم می‌خاست کمی بیشتر بخابم. اما کار و تعهد چه می‌شود؟
    از رختخاب، خودم را کندم، موهایم را بستم. رختخاب را مرتب کردم. رفتم سمت دستشویی و بعد مسواک زدم. همه اینها نهایت پنج دقیقه طول کشید. مرحله بعد آماده شدن بود. اهل آرایش نیستم اما به ضدآفتاب و رژلب به ویژه صورتی نه نمی‌گویم. لباسم را پوشیدم. ست سورمه‌ای. مثلا اداری‌طور و رسمی است. لباسها را همیشه از شب آماده میکنم تا صبح دنبالشان نگردم و چالش انتخاب هم نداشته باشم و این‌کار کمک میکند صبح اندکی بیشتر بخابم.🙂
    خوشبختانه هوای صبح چندان داغ و سوزان نبود. نسیمی می‌آمد و تکانی به موهایم میداد. تا مسیر رسیدن به محل کارم فرصتی شد صفحات صبحگاهی‌ام را بنویسم. به سرکار که رسیدم تپش قلب را حس کردم. هنوز چالشم با مدیر جدیدم حل نشد. از شانس من اتاقش دقیقا روبه‌روی در ورودی است. چاره‌ای جز مواجهه نداشتم. ناسلامتی واژه سالم ارتباط است. خلاصه وارد اتاقش شدم سلام و احوالپرسی کردم و بعد از صبحانه گزارش‌های به تأخیر افتاده را تحویل دادم و کمی در مورد چالش دیروزمان با او گپ زدم. عجیب است. چرا ذره‌ای تشویق و تحسین ندارد. زبانش فرقی نمی‌کند با چکش. می‌کوبد. آن‌هم به قصد له‌و لورده کردن. بگذریم. همین اندک ارتباط مرا قانع و به خودم امیدوار کرد. تا پایان ساعت کاری نیز انرژی‌ام حفظ شد. بدنم آرام بود اما اضطراب، خود را به شکل بهم ریختگی تمرکز به من چسبانده بود. از بدنم رفته بود اما از ذهنم نه.
    عصر زودتر از معمول به خانه برگشتم. خوشبختانه عصرهای کرج کمی خنک‌تر است. آش دوغی که خاهرجان پزیده بود برای دوستی قدیمی بردم و نیشش را تا بناگوش باز کردم. کمی با هم گپ زدیم. در مورد خودمان، دیگرانی از خودمان و جنگ. او هم نگران بود. نگران یکی از دوستانش که در بوشهر زندگی می‌کند.
    موقع برگشتن به خانه پیاده‌روی کردم. خرید هم داشتم. خرید ضرورتهای روزمره همیشه به عهده خاهر بود. خوش سلیقه است و حسابگر. اما من نه. شاید به همین دلیل خرید را دوست ندارم. اما اجبار است. چاره‌ای نیست جز داشتن انعطاف و پذیرش.
    شب که به خانه رسیدم با قلم و کاغذ روی میزم ور رفتم به قصد انجام تمرین صحنه‌نویسی. حاصلی فعلا نداشت. اما به پای حرف استاد صرفا شروع کردم تا پارت بعدی.
    یک صفحه رونویسی از «سایه تن درشکه چی» انجام دادم. جذاب بود. و دقت و تمرکزم را بالا برد. واقعا چسبید.
    آزادنویسی داشتم. از ارزش و معنا در زندگی و اینکه حاضرم برای معنادادن به زندگی‌ام چه کارهایی نکنم و چه کارهایی بکنم، نوشتم. بخشی از آن هم شد پست امروز کانالم.

    https://t.me/fahimsaadat040

  82. حلزون توی کهکشان است لای ستاره‌ها. چشمش شده‌است یک ستاره. درخشان‌ترین ستاره.
    ۱. چند کلیپ ضبط کردم و پرت کردم توی گروه کلاس.
    ۲. نقاشی کشیدم.
    ۳. وبینارهایی که بودم: نویسنده‌ساز، ایستگاه رقص و ول‌گویه
    ۴. با بچه‌هام یک ساعت آنلاین درس‌ها را مرور کردیم.
    ۵. به تکالیف سمپوزیوم اندیشیدیم و چیزهایی نوشتم.
    ۶. زبان خواندم.
    ۷. بخش دیگری از کمدم را مرتب کردم. کلی کِش و گیره‌سر .

  83. – ویدئوی زندگی‌نامه‌ی کافکا را دیدم تا آخر. در یوتیوب.
    – آهنگ «لعنت» از سیاوش قمیشی.
    – برای غزاله از گُلدی و سوشی گفتم.
    – چه گویه‌های زیبایی خواند برایمان آقای کلانتری از بهمن فرسی در وبینار «نویسنده‌ساز»، از کتاب «یک پوست یک استخوان». و چه مقدمه‌ای. بسی لذت، بسی لذت.
    – درگیر نوشتن تمرین‌های سمپوزیوم هستم. فکر تمرین پنجم «نویسندگی خلاق ۷۴» را پس می‌زنم فعلا. فکر زندگی را هم.
    – نخواندم. نوشتم. باید بروم بنویسم باز هم.
    – نوشتن، فکر کردن، نوشتن.
    نوشتن، شک کردن، خط زدن، ننوشتن،… نوشتن نوشتن نوشتن.
    https://t.me/LailyMaddah

  84. -صبح زودتر از خانه بیرون زده و روی آفتاب را کم کرده تا کمی پیاده‌روی کنم، کردم.
    -ساعت‌ها امروز پنیر پیتزا بودند.
    -نعشگی قهوه حاصل شد.
    -مدتی بود سوالی در نوت گوشی‌ام خاک می‌خورد. فقط عنوان بود و متنی نوشته نشده بود. عنوان یک سوال بود:
    آیا گربه‌ها متوجه اسم‌شان هستند؟
    این سوال بعد از شنیدن نام و سرگذشت هاشم به ذهنم آمده بود.
    امروز برای هاشم نوشتم. متن را در کانالم هوا کردم. دوست داشتید بروید بخانید. عنوانش «هاشم تکرار غریبانه‌ی روزهایت چگونه گذشت؟» است.
    زین پس نام تمام گربه‌ها هاشم است.
    -با دوستی تماس گرفته و بابت برادر بیمارش به او دلداری و امید دادم. شما هم برایش دعا کنید لطفن.
    -یک جایزه برای خودم خریدم. نمی‌گویم چیست. بیمارم ببخشید. از اذیت کردنتان لذت می‌برم.😅
    -گریه کردم.
    -صبح در کتاب «راه هنرمند» لولیدم و عصر در «یک پوست یک استخوان» و شب در «به زبان مادری گریه می‌کنیم».
    -جستاری از «به زبان مادری گریه می‌کنیم» بسیار در من نشست، به فکر افتادم، نگاه کردم و نتیجه، انگیزه شد برای متن روزگفتارم.
    -«یک پوست یک استخوان» عجیب بر دلم نشسته است. شب باز هم از آن خاهم خاند.

    همین دیگر.
    اودافظظ‌تان باشد.

    کانال تلگرامم:
    https://t.me/ghazalehfaegh

  85. سال‌واژه‌ام: تمرکز
    – امروز اول به این رسیدم که باید نیم تا یک ساعت را به هیچ‌کاری بگذرانم. بلکه این شتاب مرگبارم را کم کند. حس می‌کنم این روزها پریشانی‌ام از این است که می‌خواهم حتمن کلی کار انجام بدهم. وقتی تمرین‌های کتاب «هیچ بخشی از ما بد نیست» را انجام می‌دادم چقدر بهتر می‌توانستم این بخشی که مدام و در هر حال مرا به کار فرا می‌خواند آرام کنم. بعد هم به این اندیشیدم که خوب است وابستگی به گوشی را کم کنم. کتابها را روی تبلت قدیمی بریزم یا روی لپتاب و بتوانم بدون پرش ذهن به مطالعه بپردازم. بلکه طعم کار عمیق و طولانی را بچشم. این روزها ایده‌ی دفترچه و یادداشت کردن کوچکترین مواردی که به ذهنم می‌رسد برای جلوگیری از فراموشی کلی جانم را خریده. عجب خوب چیزی است .

    – صبحانه نان و پنیر و گردو با چاشنی اشعار پابلو نردا چه چسبید.

    – کلی کار ریز و درشت توی اداره و پیگیری موضوعی برای بابا.

    – مرضی و الهام را توی آزمایشگاه همراهی کردم.

    – ناهار پختم.

    – حمام کردم.

    – به خاطر اشتباهم و ناراحتی پسر صمیمانه ازش معذرت‌خواهی کردم.

    – از ناراحتی خوابیدم.

    – با ساجده ساعت 6 تا 7 آزادنویسی داشتیم. کلمه‌ی امروزمان شب بود.
    (کسوف چیست؟ شب گم‌کرده‌راه.)
    – شام پختم. لباسهای کار پسر را شستم.

    – زنگ زدم با رحیمه احوال‌پرسی کردم. کلی حرف داشتیم برای هم.

    – منتظرم فینال شروع بشود. چهارشنبه که دورهمی فوتبال دیدیم چه چسبید. از کی فوتبال ندیده بودم؟ حس کردم به این شور و حالش چقدر نیاز داشتم. خوبی بازی امشب این است که چه اسپانیا ببرد و چه آرژانتین برد کرده‌ایم. اصلن من از همان اول قند توی دل پسر آب کردم که این دوتا اگر برسند به فینال طرفدار کدامشانی؟ خب پاسخ به این سوال برای یک بارسایی که بازیکن محبوبش مسی است، خیلی آسان نبود ولی لبخند را روی لبش کاشت. حالا هم به جای تخمه، همسر دارد برایمان چهارتخمه حاضر می‌کند. بلکه گلویمان آرام یگیرد.

    – تیر برای من چه داشت؟ آزادنویسی‌ بسیار.

  86. گزارش نیک فرح ۶۸
    خسته از خواب بیدار میشم. جون ندارم اما کار زیاد دارم. صبحانه می‌خورم و چند مکمل دارویی بعد از صبحانه می‌خورم شاید از “اسلوموشنی” کندی و داغونی در بیام.
    کوکو سبزی می پزم گردو و زرشک هم توش می‌ریزم. یک چهارمش را برای مادرم می‌برم.
    کتاب شعر گلسرخی را دوباره می‌خوانم. چه زندگینامه جالبی گلسرخی دارد و چه شاعرانه از خودش دفاع می‌کند.
    اسنپ رفت و برگشت اکو پلاس می‌گیرم.
    مثل هر روز چند صفحه از شازده حمام را برای مادرم می‌خونم. راستش اولش برای خودم ارام می‌خواندم که مادرم گفت راستی دکتر پاپلی چی شد الان داستان خاطراتش به کجا رسید؟
    اومدم خونه دیدم دوتا تنبل غذا نخوردن، برای همسر و دخترم غذا گرم کردم و از گرسنگی نجاتشان دادم😂کار نیک واقعی
    ساعت سه برای پیاده روی در آب به استخر رفتم.
    در راه برگشت به دلیل نبردن ایرپاد، هدفن اول وبینار را در اسنپ گوش دادم. راننده اولش تعجب کرد، که من چطوری دارم آهنگ عموحسن قوقولی قوقول پخش میکنم.
    ازش عذر خواهی کردم گفتم هدفشون نیاوردم و باید وبینار را گوش بدم. مشتاق شد. چه وبینار؟ چرا رایگان؟ موضوع چیه؟ چرا آهنگ میزاره وووووووبنظر کلاس‌های الهه علیزاده را گذرونده ، بود که یکباره صد تا سوال کرد. راننده مرد فرهیخته‌ای بود. آدرس سایت و همه را با کنجکاوی پرسید . وقتی که وبینار شروع شد ماشین را زد کنار تا استاد شاهین را ببینه. موبایلم را گرفت و استاد را تصویرش را بزرگ کرد و با عینک چند دقیقه اول را کنجکاوانه دید و شنید.
    بحث امروز هم از اول کاملن جدی شروع شد. موضوع هم جالب بود. تا حیاط برج منو با ماشین آورد، توقف کرد و دوباره موبایلم رو گرفت و بیشتر استاد شاهین را ورانداز کرد. از سن ووووو استاد پرسید. منم گفتم از نویسنده‌ها و شاعرها از کتاب‌ها و مقاله‌ها و خلاصه از داستان‌ها و رمان‌ها آنقدر مطلب در این یکساعت تا دوساعت گفته میشه که همه را جذب می‌کند

  87. به نامذخدا
    سال واژه ام: سکوت آگاهانه

    نام امروزم را گذاشتم کمتر بگویم، بهتر بگویم.
    ـ به سال واژه ام توجه کردم و سعیم این بود که سخن بگویم اما به جا.
    ـ تلاش کردم عاطل و باطل نباشم پس نشستم به نوشتن و ۲۰ دقیقه در دو صفحه آزاد نویسی کردم. باید اعداد را کمی تغییر دهم مثلاً ۲۰ بشود ۵۰ و دو بشود ۴
    ـ فیلم عشق در دفتر کار را دیدم. چون نقد فیلم نمی دانم ، سکوت می کنم.

    ـ منتظر بودم عصر شود و کلاس نویسندگی خلاق تز راه برسد. چقدر امروز از این کلاس آموختم!

    ـ شام تازه ام برداشتی بود از بک کانال آشپزی، ترکیبی از برنج و سیب زمینی و گوجه و فلفل دلمه و چند چیز دیگر. به مذاقم خوش نیامد، راستی بانویی که چنین چیزی را آموزش می داد خودش از آن خورده است؟! در واقع یک جوری قیمه قورمه کردن مواد است، قاطی پاطی کردن همیشه و همه جا هم خوب نیست. یک چیز دیگر هم اینکه کانال های آشپزی عجیب روی آورده اند به سیب زمینی و تخم مرغ و گوجه و گاهی هم فیله مرغ، اما انگار از هر ده غذا یکی گوشت دارد و شاید هم بوی گوشت !
    ـ به عادت همیشه یادداشت هایی در دفترم نوشتم از بهترین اتفاق روز گرفته تا خواسته هایی که دوست دارم بشود
    ـ ابده ای برای داستان نویسی در ذهنم می چرخد، اما هنوز اول راه نوشتن هستم. پختگی ، شرط راه است.
    نمره ام ۷

  88. ۱- امروز یاد چه خاطره‌ای افتادی؟
    چندین سال قبل با خواهرم و دامادمان رفته بودیم یک پاساژی و قرار بود من کفش بخرم. اینکه چرا با آنها رفته بودم خوشبینانه‌اش این است که یک جایی به هم برخورده باشیم و همراه شده باشیم، وگرنه چه کسی با چنین ترکیبی می‌رود خرید؟ دامادمان، که البته آن موقع هنوز دامادمان نشده بود و در تقلای رسیدن به این منصب بود، مثلن خواست کمکی کرده باشد و تخفیفی گرفته باشد، خطاب به فروشنده گفت: «کی میاد کفش سایز ۴۰ ازتون بخره؟ تخفیف بدید ببریم دیگه.» این چه گل به خودی‌ئی بود که زدی برادر جان؟ مگر من تخفیف خواسته بودم؟ با این فراست و درایتی که نداریْ توقع داری دامادمان هم بشوی؟

    اما از آنجاییکه خانواده‌‌ی ما آسان‌گیر و گشاده‌دست است توانست که بشود. کلن خانواده‌ی ما ملاک‌های سخت‌گیرانه‌ای ندارد؛ دخترهای پنجه‌ی آفتابمان را به کج‌و‌کوله‌ترین پسرها داده‌ایم و برای پسرهای شاخ‌شمشادمان کج‌و‌کوله‌ترین دخترها را گرفته‌ایم. هم پسرهامان حیف شده‌اند، هم دخترهامان حرام.
    ‌‌
    حالا این وسط باید ذکر کنم که سایز پای پدرم هم ۴۰ است. پیش آمده که بعضی کفش‌هایمان را با هم عوض کرده‌ایم. ظاهرن باید برایم برخورنده باشد اما نیست، سر و ته آدمیزاد باید یک تناسبی داشته باشد دیگر،‌ پدرم باید ناراحت باشد که علی‌الظاهر او هم نیست.

    ۲- انسان تمایل عجیبی دارد که به دیگران بگوید دارند اشتباه می‌کنند یا بگوید کار درست چیست، راه درست چیست. من شخصن این تمایل را خیلی اوقات دارم و به زحمت آن را سرکوب می‌کنم. به نظرم با این حد از تمایل، اگر منعی وجود نداشت روزی یک پیغمبر سربرمی‌آورد. خدا را شکر که خاتم پیامبران آمد و این پرونده را مختومه اعلام کرد.

    ۳- دوستم زنگ زد و مشورت گرفت. واقعن امیدوارم که بیراه نگفته باشم. به زودی مشخص می‌شود.

    ۴- صبح دعا کردم که مشکل بانکی خود‌به‌خود حل شود و لازم نباشد من تا بانک بروم. چند دقیقه‌ی بعد دعایم مستجاب شد. به نظرم می‌توانم به مردم دعای سریع‌الاجابه بفروشم.

    ۵- بعد از مدت‌ها چوب‌شور خوردم. خوردنی عجیبی است.

    ۶- برایش نامه نوشتم.

    ۷- کاری که مدت‌ها بود به تعویق می‌انداختم انجام دادم و نفس راحتی کشیدم.

    ۸- سعدی باحال‌تر از این هم می‌توانست باشد آیا؟
    «به خدا بر تو که خون من بیچاره مریز/که من آن قدر ندارم که تو دست آلایی»
    «بر من از دست تو چندان که جفا می‌آید/ خوشتر و خوبتر اندر نظرم می‌آیی»
    «سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد/ به چنین زیور معنی که تو می‌آرایی»

    ۹- الهی شکرت….

  89. باید دل از رختخواب بکنم. بسه استراحت حالا وقت کاره.
    اتاق‌ها را جمع‌و‌جور کردم. ظرف‌ها رو شستم. ناهار رو هم پختم. دیگه نمی‌تونم وایسم. ناهار خوردیم همسر جان ظرف‌ها را شست. با یکی از دوستانم تلفنی صحبت کردم. آرام شدم. بعد از آن خیلی گریه کردم. چرا نمی‌دونم. وبینار شرکت کردم. استاد چقدر شعرهای زیبایی رو خوند.
    باز دردم شروع شده ولی داروهای نازنینم دوست وفادار من به دادم رسید. کم‌کم خوب میشه.

  90. سال واژه‌ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهی مثبت

    امروز هم دچار بد‌خوابی یا بی‌خوابی شدم، نمیدانم چه مرگم است، از ساعت ۱ نیمه شب تا اذان صبح بیدار بودم، به هر وری چرخیدم خواب نیامد. نمیدانم این چند شب کجا غیبش میزند که پیدایش نمیکنم.

    ساعت نزدیک۸ صبح، بیداری آمده تا خواب را بیرون کند. ذهنم گیر داده که برویم نمی به ورزش بزنیم و تهدید کرد اگر نروم دوباره مرا کشان کشان تا دادگاه بی‌عدالتی خواهد برد، مثل بچه آدم رفتم سراغ ورزش و یک ساعتی مشغول شدم و همزمان وبینار نویسنده ساز دیروز را که راجع به هوش مصنوعی و فرهنگ نامه نسل ضد بود را گوش دادم، بسی لذت بردم از شنیدن برخی اصطلاحات عامیانه‌ی امروزی مثل جونز، برگام، جن آلفا، اِکس، پارتنر،و خیلی چیزهای دیگر که مرا قلقلک دادن تا سری به کتابش در کانال بزنم، اما بعد از ورزش به قدری کارها پشت هم ردیف شدند که فرصت نداشتم حتی استراحت کنم.

    یادش به خیر دخترِ خانه‌ی مادرم که بودم چقدر فراغت داشتم و قدرش را ندانستم.
    در خانه‌ی مزدوجی چنان مشغولم که اصلا روزها از پی هم گذر می‌کنند و من گم میشوم لابلای خروار خروار کار سیزیف‌وار.

    ای کاش زاها حدید بودم، برای خودم بیزینسی راه می‌انداختم، جایم را در کتاب هنر باز میکردم و در نمایشگاه‌ها و کشورهای مختلف دور دنیا دور دور میکردم، اعتماد بنفس یک هیولا را میداشتم.

    بدنم می‌فرساید از برای چه؟
    من هیچ چیز به جهان اطرافم ندادم.

    امروز چقدر دلم میخواست فِر گازی میداشتم و امکانات پخت نان و در کلاس پخت نان با خمیر ترش با اطمینان شرکت میکردم. بخش زیادی از فکرم امروز در این کلاس مجازی بود که نداشتمش. پر از تصویر و خیال پردازی شدم.
    در خیال برای خودم مغازه‌ای دایر کردم، پول در می‌آوردم، لبخند مشتری‌ها را می‌دیدم. به کشور خارجه برای تحصیل در حوزه‌ی نان رفته بودم.
    اما بعدش پرت شدم بیرون، انگار باز هم زیادی هیجانی شدم.

    از اینهمه یادگیری هر هنری میترسم، اصلا نمیدانم از این جهان چه میخواهم که هرچه می‌دهد کم است و من بیشتر درون گردابِ یادگیری فرو میروم.

    امروز به پختن و شستن و گردگیری گذشت و تخیل.

    امروز به دیدن تایماز (سگ علیرضا)رفتیم، در بازه‌ای کوتاه.
    اول که مارا دید زوزه‌ای از غم سر داد و وقتی به ما رسید از شادی در زمین نبود، ولی خب نمیشد پیشش بمانیم چون مال ما نبود و واگذار شده بود.
    ما برایش شادی زودگذر بودیم. که تمام شد.

    عامر برای شام دلش سوپ شیر میخواست و من هول‌هولکی تا قبل از شروع کلاس نویسندگی خلاق آنرا سرهم کردم و در طول کلاس به آن سر میزدم تا جا بیوفتد‌ و ویرایش کم نباشد.

    دارم به گزین گویه فکر میکنم و دوست دارم درباره‌ی دستانم بنویسم. بنظرم او تنها موجودیست که مرا از ته قلب دوست دارد و عاشق تجربه است و عاشق من، هرانچیز که در طلب یاد گرفتنش باشم او به من فرصت لمس و تجربه‌اش را میدهد.
    ای دستان پرتوان برس به داد این ناتوان.

    در آخر استاد کلانتری سپاسگزارم که فرصت اندیشیدن را برایم فراهم کردید، البته از خودم هم سپاسگزارم که انقدر پذیرای یاد گرفتنم و هیچوقت فنجانم پر نمیشود، فکر کنم سوراخ است.

  91. گزارش نیک

    سال‌واژه: ترویج
    صبح خاب پریشان باز، دیدم که هفت و نیم بلند شدم هی می‌خاهم بروم و هربار مسئله‌ای پیش میآید و تکرار می‌شود و نزدیک نه بود که توی خاب رسیده بودم پایگاه. وقتی از خاب بیدار شدم خسته بودم. انگار هر صبح نمی‌توانی پیش‌بینی کنی که بیشتر خاب می‌خاهی‌ یا کمتر. خاب سورپرایز است.

    تا رسیدم پایگاه آنتن‌ به گمانم استان پرید. نت قطع شد. نمی‌دانستیم فقط اینجا اینگونه است یا کل کشور. زنگ زدم ندا و اولش کپ کرد چون شماره‌‌ی ناشناس بود و بعد دیدم که نه فقط اینجاست.

    از استان آمده بودند برای پایش زنجیره‌‌ی سرما و بیماری‌ها. یخچال را نگاه کردند. سوال پرسیدند. رفتند.

    چون سیستمی نبود که با آن کار کنم پس نقاشی کشیدم. از طرح‌های قدیمی برداشتم و کمی با برنامه ور رفتم و سرم را با رنگ گرم کردم.
    لقب بچه‌مثبت هم گرفتم.

    آمدم خانه. برق نبود. توی راه رفت و برگشت عملن ذوب می‌شوم.
    کمی دراز کشیدم. ناهار خوردم.‌
    دو قاچ نوشتم. یکی درباره‌ی تحرک.
    نویسنده‌ساز را بودم.
    وبینار رقص بودیم.
    بعد هم ول‌گویه را بودم تا ساعت نه.
    بعد با ندا مش‌غول نوشتن.
    مشغول دلتنگی هستم با چشمی که می‌رود به خاب و من هم می‌گویم بخاب و دلتنگ بخاب و بالشآغوش بخاب و مشغول دوست داشتن باش که شیرینی زندگی‌ات است.

    https://t.me/Fereshteh_bargi

  92. سوسک سیاه

    -تو به او آزار رساندی. -نه نکردم.
    -نزدیک بود او را به کشتن بدهی
    -حالا که زنده است.
    -ولی از ظلمی که کرده‌ای کم نمی‌کند.
    -تقصیر خودش بود
    -مگر بیچاره چه کار کرده بود؟
    -در حمام چه می‌کرد؟
    -شاید آنجا گیر افتاده بود.
    -چه کار می‌کردم؟ آب را باز نمی‌کردم؟ با هوا خود را می‌شستم؟
    -معلوم است که نه ولی می‌توانستی او را از حمام بیرون ببری
    – نه اصلاً نمی‌توانستم. من نمی‌توانستم به او دست بزنم.
    -باشد دست نمی‌زدی حداقل می‌توانستی با یک شئ با هرچیزی که می‌توانستی او را بیرون ببری.
    – می‌ترسیدم متوجه‌‌ای؟ اگر پرواز می‌کرد چه بلایی سرم می‌آمد؟ وحشتناک بود.
    – می‌توانستی رویش کف صابون نریزی.
    -بعدش رویش آب ریختم تا تمیز شود.
    – چرا وارونه‌اش نکردی تا روی پاهایش بایستد و به خانه‌اش برود؟
    -نمی‌توان به یک حشره اعتماد کرد.
    می‌گویم میترسم تو می‌گویی وارونه‌اش کن تا پرواز کند.
    -او نمی‌توانست به تو آسیب بزند. فقط یک حشره کوچک بود.
    -چرا از فعل بود استفاده می‌کنی که انگار من یک قاتل خبیثم.
    – شاید قاتل نباشی اما خبیث هستی.
    -متوجه‌ای می‌گویم من از این حشره زشت می‌ترسم.
    – تو متوجه‌ای می‌گویم یک حشره کوچک نمی‌تواند بلایی سرت بیاورد.
    – دیگر نمی‌‌خواهم با تو حرف بزنم.
    – من هم نمی‌خواهم با تو حرف بزنم.

    گزارش نیک

    خورشید قوت می‌گیرد. هر دم با عطر عشق بر سینه‌ام می‌نشیندو هر بازدم با شکر خارج می‌شود. زنجره‌ها سرود صبح می‌خوانند. در لحظه‌های آغازین روز لبخند را بر لب‌هایم می‌کارم تا در طول روز صورتم گل بدهد. خوش آمدی روز زیبای من. موهایم را شسته‌ام حالا پیچ و تاب اصالت دارند. در صفحه نویسنده خلاق پرسه می‌زنم پاره‌هایی می‌خوانم. کتاب صبح جادویی را آغاز کرده‌ام. میل دارم صبح‌ها زودتر خواب را رها کنم و شب‌ها زودتر خواب را در آغوش بکشم. همین علاقه مرا به خواندن این کتاب رهنمود کرد. نام کتاب به سبب علاقه‌ام به سحرخیزی مرا جذب کرد. کلاس امروزمان لذت بخش بودو شعرهای آخر جلسه امضای لحظات خوش کلاس بود. می‌بینم که آرام آرام خط من دگرگون می‌شود. تمرین‌های خطاطی‌ام بر جان کلمات می‌نشیند‌.
    تمرین و تکرارخودشان را در لباس تغییر می‌نمایانند. کتاب کودکان استثنایی نفس‌های آخر را می‌کشد. چیزی به بازگشتنش به کتابخانه نمانده است. سرد، گرم، سرد. بستنی، چای، شربت. طفلک معده رنگش پریده است.

  93. سال‌واژه‌ام آگاهی. طرحواره‌ها را می‌شنوم، شاید درمورد خودم بیش‌تر آگاه شوم.
    باز هم گرما، بعد از کلی تنظیمات کولر آبی، دوباره برق ساعت ده و نیم رفت. صبح که به جلسه گذشته بود. و رئیس هم که دید برق رفت. دوباره ما را نشاند به جلسه. و اداره هم امروز اینجور گذشت.
    شارژ گوشی هم تمام شد. اتوبوس هم دیر آمد. در حالی که فایل صوتی گوش می‌دادم، چشمانم بر هم رفت. با صدای زنگ تلفنی پریدم. و دیدم نزدیک به ساعت وبینار هستم.
    وبینار امروز، متنی از بهمن فرسی بود. و من هیچ نفهمیدم. اعتماد به نفس شرکت در دوره‌ی شعر ندارم. من کجا و خیال شاعرانه کجا.
    متنی برا کانالم آماده کردم.
    https://t.me/armaghannevesht

  94. سال واژه: ثبات.

    برای سال واژه‌ام که کارهای زیادی کردم. از کتاب خواندن بگیر تا خواندن زبان، طراحی و در آخر که نوشتن است و میخواهم بعد از این نیک نویسی بروم سراغ دفتر و “یک عالمه نویسی”.
    گزارشم که خیلی نیک است ولی اگر حالم را بپرسی، نیک نیستم. به تناقض دچارم. هم از این روزهایم متنفرم و هم دوست ندارم بگذرند.‌ هفته‌ی سختی در پیش دارم و نمیدانم خصلت بیش از حد فکر کردنم سخت می‌پنداردش یا اینکه واقعن هفته‌ی پر چالشی‌ست؟!
    نمیدانم. همان‌طور که تا اینجای زندگی‌ام خیلی چیزها را نمیدانستم و در آخر با نگاهی حسرت بار به گذشته نگاه میکردم و از خودم می‌پرسیدم که چرا نمیدانستم؟!
    باید می‌دانستم. باید قاطع‌تر، واضح‌تر و روشن‌تر می‌بودم نسبت به آینده‌ام و تصمیم‌هایم.
    اکنون اما یک چیز را خوب میدانم اینکه “نداستن” امروز هم نگاه‌های حسرت بار آینده را به همراه خواهد داشت.

    و امروز چه خواندم؟
    هنوز در کتابی از اشتفان تسوایگ هستم که شامل پنج داستان کوتاه است. به زبان ترکی میخوانم و نام فارسی‌اش را نمیدانم.
    بعد از ظهر هم سری زدم به دفتر شعری که استاد در وبینارش معرفی کرده بود، از بهمن فرسی.
    کاملش را ولی یکشنبه‌ی هفته‌ی بعد میخوانم.
    حس میکنم برای خواندن شعر نیاز به سری سبک‌تر دارم.

    https://t.me/jenabe_adamizad

  95. خارش چشم را کجای دلم بگذارم؟
    -سال‌واژه‌ام: تدریس.
    -صبح‌ رفتم داروخانه. بعد هم با مامان رفتیم فروشگاه برای خرید.
    -خسته و داغون رسیدیم خانه. بستنی زدم.
    -رفتم سراغ نقاشی‌ها. باید برای کارگاه فردا آماده شوند.
    -ناهار زدم و دوباره برگشتم سر وقت نقاشی‌ها‌. کارتونی هستند و ساده، ولی رنگ‌رنگی‌ کردن‌شان زمان می‌برد.
    -برق رفت. نقاشی‌ها ماند. چشم گذاشتم روی هم. چُرتی زدم.
    -با صدای مهمان‌ها بیدار شدم. سردرد گرفتم بدجور‌.
    -روسری را بستم دور سرم و نشستم پای کار. کتاب‌های فردا را هم انتخاب کردم.
    -طرح درس‌ها را نهایی کردم و شام زدم.
    -بل‌اخره تمام شد. نشستم پای گزارش نیک و یادداشت کانال.
    |زهرا کردوالی|
    https://t.me/ZahraKordevaly

  96. سال‌واژه: رشد پله‌ای

    دیشب تا صبح گریه کردم و از درد زانو نتونستم بخوابم. امروز هم به خاطر مسکن قوی، بیشتر روز رو خواب بودم.

    بعدش رفتم دکتر ارتوپد. معاینه‌ام کرد، دو تا آمپول زد و گفت احتمالاً زانوم از قبل آسیب دیده و باید MRI بگیرم.

    خلاصه که زانودرد منو از زندگی ساقط کرده؛ واقعا یه درد چقدر می‌تونه زندگی آدم رو تحت‌الشعاع قرار بده!

    اما خداروشکر الان حالم بهتره و ظاهرا آسیب‌دیدگی خیلی شدید نیست
    بعضی روزها قرار نیست و حتی نمی‌توانی از پله‌ای بالا بروی؛ فقط باید مراقب باشی زمین نخوری.

    https://t.me/WaterLilyEcho

  97. – برای سال‌واژه‌ات، «تعهدورزی»، چه گامی برداشتی؟
    یادآوری‌اش کردم. درباره‌اش در صفحه‌های صبحگاهی چند جمله‌ای نوشتم. اما در این بخش از خودم رضایت ندارم. بیشتر از این از دستم برمی‌آید.

    – از یک تا ده به امروز چه نمره‌ای می‌دهی؟ چرا؟
    به امروز نمره‌ی هفت را می‌دهم. چون اول، طبق برنامه‌ام تا قبل از ناهار دوتا چاپی که باید می‌زدم را زدم. با بوی تینر دل درد گرفتم. نمی‌دانم چرا. کار تمام شد و بلخره کلک آخرین ژوژمان‌هم کنده شد و آخیش. ترم چهارهم تمام شد.

    بعد از تمام شدن دو چاپ بود که برایم یادآوری شد چه گرافیست بدی‌ شده‌ام. کارهایم را می‌گذارم لحظه‌ی آخر و با بی‌سلیقگی تمام پروژه را تحویل می‌دهم. ساده. نه از آن سادگی‌ها که اوج سلیقه را دارند. از آن سادگی‌های بی‌کیفیت. می‌خاهم یادآوری کنم برای خودم که گرافیک چه بود و فارغ از دانشگاه و تحویل پروژه، بازی کنم و خلاقیت به خرج دهم از حالا به بعد. نه برای نمره، برای خودم و ذوقم.

    بعد از اتمام کار ژوژمان، رفتم سراغ تدوین. اصلاحیه ریلز را زدم و فرستادم برای کارفرما. امروز پیام داده بود اتفاقن. بعد از دو ساعت، وسط وبینار نویسنده‌ساز فهمیدم منظورش «داری ادیت می‌کنی؟» بوده است، نه «داری اذیت می‌کنی؟» و منی که مانده بودم چرا باید او را اذیت کنم؟

    اما آن چند نمره‌ای که ندادم از بابت:
    پیاده‌روی نرفتنم.
    صبح را باز زیاد خابیدنم.
    پروژه‌ی دوم تدوین را تمام نکردنم.
    پروژه‌ی دوم تمام نشد، چون زیادی درگیر پیدا کردن موزیک شدم. درواقع در کار تدوین، برای من انگار سخت‌ترین بخش، پیدا کردن موزیک مناسب است. اینکه چه موزیکی برای تیزر تبلیغاتی مناسب است، کدام موزیک برای عروس و داماد و غیره. ریتم موزیک باید به تصاویر بخورد و بیننده بخاهد که آن را دنبال کند و اگر تصویرها ضعف دارند، با موزیک آن را بپوشانیم.

    یکی از روش‌های پیدا کردن موزیک‌های بیشتر در سبکی که پسند شده است، این است که بروید اسم موزیک را در گوگل جستجو کنید، بعد از صفحه‌ی اول وارد یوتیوب شوید و در صفحه‌ی یوتیوب آن، موزیک‌های هم‌خانواده‌ را بشنوید.

    – از گفت‌وگوهای امروز چه نکته‌ای اندوختی؟
    قبول کن هر احساسی، تا پایان عمر همینطور که الان وجود دارد، ادامه پیدا نمی‌کند. ممکن است بیشتر شود، ممکن است کمتر شود، ممکن است نوع ابرازش عوض شود و ممکن است تمام شود. از لحظه‌ی حضورش لذت ببر، اما در آن غرق نشو.

    – امروز در کدام کتاب‌ها پرسه زدی؟
    خاک بر سرم بریند که باید بگویم، هیچ کتابی. اما قبل از خاب می‌خاهم کتاب «یک پوست یک استخوان» از «بهمن فرسی» را کمی ورق بزنم. درواقع اسکرول کنم.

    – امروز رفتی پیاده‌روی؟
    خاک بر سرم بریندِ دو.

    – امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
    کیک پختم بلخره. از آن شکلاتی‌هایش. بعد از مدت‌ها. از خوردن همان لذت بردم. (الان است که برادر محترم این گزارش را بخاند و بیاید سراغم که: خجالت نمی‌کشی روزی که ما نیستیم کیک درست می‌کنی؟)

    – امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
    جوش‌هایی که دوباره سر و کله‌شان پیدا شده است.
    و همان پیام کارفرما. راستش جا خوردم و استرس بدی نشست به جانم. همین‌هم شد که نشستم به تدوین و چهار پومودورو را بعد از مدت‌ها پر کردم.

    درواقع اگر روراست باشیم (امیدوارم کارفرماها این گزارش را نخانند) زیاد تنبلی می‌کنم در تحویل پروژه. دستِ کندی‌هم دارم. خیلی آرام و باحوصله می‌خاهم پیش ببرم همه‌چیز را. حالا درست است که همین باحوصله بودن است که خروجی خوب تحویل می‌دهد و کارفرماها را راضی نگه می‌دارد. اما خب، آن بخش تنبلی را اگر حذف کنم همه‌چیز بهتر می‌شود، بیشترهم برای خودم.

    – امروز از رویاپردازی درباره‌ی چی کیف کردی؟
    درست کردن کیک و شیرینی‌های متفاوت‌تر.

    – امروز با کی تماس گرفتی؟
    خدا حافظه‌ی ماهی گلی‌ام را لعنت کند. از صبح تصمیم داشتم با آبِجی که دیشب پیش مامان گلایه کرده‌ بود از من، زنگ بزنم. بعد از نوشتن گزارش نیک زنگ می‌زنم، البته اگر گوشی همیشه‌ بی‌صدایش را جواب بدهد.

    – امروز چه واژه‌ یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
    تغییر.

    – امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
    یاد تابستان‌های کانون پرورش فکری افتادم. روزهایی که از نُه صبح تا یک ظهر را آنجا بودیم. بوی کولر آبی، گِل سفال، آبرنگ و کتاب. چقدر منتظر بودیم کتاب‌ جدیدی که رسیده است را دوستمان برگرداند تا ما امانت بگیریم. کاش هنوزهم می‌توانستم بروم کانون با همان بچه‌ها. کاش برای بزرگسالان‌هم کانون وجود داشت.

    – امروز در وبینار نویسنده‌ساز چی بیشتر پررنگ بود؟
    بهمن فرسی. به همه‌ی سبک‌ها نوشتن. شعر کوتاه و بدون قافیه. یادگیری عجله را برنمی‌تابد، قرار نیست زودپزوار همه چیز را بفهمیم. آن دیگر یادگیری نیست. یادگیری یعنی زمان گذاشتن و عمیق شدن در جانِ چیزی. یادگیریِ حلزون‌وار پیشه‌ی ما است.

    – نشانی کانال تلگرام را می‌گویی؟
    سه نفر حرکت، نبود؟
    https://t.me/maryam_ebrahiimi

  98. این روزها از خودم ناراضیم. نه که خودم را دوست نداشته باشم. نه. فقط یک چیزی کم دارم. چیزی مثل وقت.نه که وقت کم داشته باشم.نه. فقط انگار وقتم مال خودم نیست. شده مثل آب تو سماق‌پالون*. می‌دوم که بگیرمش. نمی‌رسم اما.
    همه تو دوو لیستم آخر روز تو دوو نات لیست می‌شود. خیلی به خودم فشار آوردم که توانستم توی دو روز یک نوشته درباره مد و مه ابراهیم گلستان بنویسم و منتشر کنم. خلاصه که این روزها دنبال راه حل برای به دام انداختن وقتمم. شما راه حل دارید؟

    *صافی روحی که با آن برنج صاف می‌کنند .

  99. بیدار شدم، املت خوردم، خوابیدم.

    بیدار شدم، ظرف شستم، خوابیدم.

    بیدار شدم، کاغذنویسی کردم، خوابیدم.

    بیدار شدم، ناهار خوردم، خوابیدم.

    بیدار شدم، تمرین نوشتن کردم، خوابیدم.

    بیدار شدم، فیلم دیدم، خوابیدم.

    بیدار شدم، نماز خواندم، خوابیدم.

    بیدار شدم، روفرشی و پتو شستم، خوابیدم.

    بیدار شدم، خانه را جمع کردم، خوابیدم.

    بیدار شدم، پیاده‌روی رفتم، و می‌خوابم.

    https://t.me/meslenafas

    1. کاش جدی می‌شد این همه کار کرد و در کنارش این همه‌ خابید.🥲😂

    2. واقعا بیدار شدی و خوابیدی؟؟؟ یا برای زیبایی جمله بندی هی بیدار شدی و خوابیدی؟؟؟

    3. سال‌واژه: تحول
      با آرامش و خونسردیِ ناآشنا، تا همین الان هرکاری انجام دادم نیک بوده و بس.
      مدیونید اگر فکر کنید قمپز در می‌کنم ‌ها.
      اما نظرانداز به هرلحظه‌ی امروزم، جز نیک‌خوانی، نیک‌نویسی، نیک‌خوری، نیک‌خوابی، نیک‌وبیناری، نیک‌آشپزی، نیک‌تلفنی، نیک‌پارکی، نیک‌فحشی،
      نیک‌کلمه‌برداری، نیک‌مد و مه‌ای، نیک‌عبادی، نیک‌گزارشی نبوده.
      خودشیفته هم خودتونید😊🤐

      کانالی هم دارم که ۳ساله شده .
      https://t.me/yaddashthayemaryamgoli

  100. گزارش نیک “1405/4/28” تیرماه. روز یکشنبه.

    دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.

    ادامه رمان “خسرو‌ خوبان” از رضا دانشور خاندم.
    کلمه‌برداری هم از همین کتاب انجام دادم.

    کتاب “فهم زبان مولانا” از دکتر کاظم محمدی را شروع کردم.
    کلمه‌برداری هم ازش انجام دادم.

    ظهر زمانی را چشم‌هام بستم و کاری انجام نمی‌دادم.

    نویسنده‌ساز شرکت کردم.

    بعضی‌ از شعرهای بهمن فرسی را دوباره خاندم.

    قطعه‌‌ادبی در کانالم هوا کردم.

    https://t.me/speechoff

    1. چه خوب که کلمه‌برداری عادت شده براتون. کاش من‌هم فراموشش نمی‌کردم.🥲🤍

    2. مرحبا به شما، من آنقدر کتاب فیزیکی نخوندم و کتاب صوتی گوش دادم، اصلا انگار ذهنم کلی بهانه چینی می‌کنه که سراغ کتاب فیزیکی نرم و بیشتر رغبت داره کتاب رو گوش بدم.
      و مرحبا که کلمه برداری کردین. کاش چندتا مینوشتین منم بخونم.

    3. به یمن دو تا قرص خوابی که دیشب خوردم امروز کلا نئشه بودم. تا ۱۲ ظهر خوابیدم. بیدار که شدم احساس می کردم هنوز خوابم. به ترمه گفتم برای خودت یه غذایی درست کن بخور. گفت خییر پیتزاااا.
      پیتزا سفارش دادم بازم خوابیدم دو ساعت بعدش ترمه بیدارم کرده که مامان کوآلا خانم مثل این که یه بچه ای هم داری هاااا….
      منم گفتم بله می دونم یه دختر پروووو
      اونم قهر کرد رفت سر سریال فریندز
      پاشیدم که بگم کوآلا نیستم دیدم خونه داره دوره سرم می چرخه..
      خلاصه تا عصر چرخش خونه به دورذسر من ادامه داشت تا این که ترمه رفت کلاس زبان من باز خواستم بخوابم که یهو در واز شد جناب آقای همسر جان تشریف آوردند. گفتم وایی الان وقته اومدن بود گفتش آره پاشو ساعت پنجه منم یهو گفتم وای خوب شد اومدی وقته وبیناره.
      خلاصه دراز کش وبینار تموم شد
      الآنم که چشام آلبالو گیلاس میچینه
      نتیجه اخلاقی این که قرص خواب نخورید بچه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *