«زندگی يا يك ماجراجويی جسورانه است يا هيچ چیز نيست.»
-هلن كلر
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات، «هردمنویسی»، چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
125 پاسخ
از درِ شرکت که میام بیرون، زندگیِ جدیدم شروع میشه. عجیبه که بعدِ این همه سال حسم هیچ عوض نشده. همونقد تازهس. مثه اولین روزی که کار شرکتیو تجربه کردم. تایم کاری که تموم شد، انگار حکم آزادی رو داده باشن دستم و بگن میتونی بری خونه. الانم بعدِ ۱۸ سال، همین که میشینم تو ماشین و استارتو میزنم، مثه بچهای که داره میره پارک ذوق میکنم. مخصوصا اگه برای کاری معطل نشده باشم و راس تایم زده باشم بیرون. ۸ ساعت از روز اگه برای کار کافی نباشه، عین ۱۶ ساعت روزتم بذاری جمع نمیشه. گرچه همینم هست. سیستمِ کارِ بازرگانی خارجی اینطوریه که از ۵ صبح که بیدار میشی تو ویچت با چینیا سرو کله میزنی تا ۱۰ و ۱۱ شب قبل بیهوش شدن با اروپاییا تو واتساپ. ولی یه جا باید روز کاری رو قیچی کرد وگرنه مثه آدامسی که زیاد جویده باشی کش میاد. از کارم متنفرم؟ نه اصلا. ولی عشق این کارم نداشتم. چرا ادامهش دادم این همه سال؟ شاید چون تنها کاریه که توش متخصص به حساب میام، برا نگه داشتنم میجنگن و میتونه زندگیمو بچرخونه. توی پورتفوم گاو شیردهمه و به هر قیمتی باید حفظش کنم.
دیشب خیلی کم خوابیدم و لای چشام باید چوب کبریت بذارم تا باز بمونه. ولی باشگاهو حتی فوت کنم هم بیخیال نمیشم. نه چون معتادشم و موتادا نمیگیرن. برا تناسب اندام و آرامش ذهنم نیس. ینی اونام هستن ولی اشانتیونش به حساب میان. اصلِ جنس، عضله سازیه. عضله ساختن مثه سرمایهگذاری کردنِ پس اندازت برا دورهی میانسالی و پیریه. من آدم آیندهنگریام.
بهنظرم یه درونگرا مبتکر ایدهی هوم جیم بوده. همونقد جمع و جور که تو دنیای یه درونگرا بشه جاش کرد. ستِ آخرمو کامل نمیکنم که با تمرکز جلسهی یکی مونده به آخرِ نویسندگی خلاقو گوش کنم. دوس ندارم منتظر فایل ضبط شدەش بمونم و مثه فینال جام جهانی زنده میخوامش. بعدشم تو یه ساعتِ باقی مونده از روزم جسمم درگیر کارای خونهس و فکرم درگیر تمرین این هفته. قراره بتونیم توی یه قالبِ مشخص، یه صحنه رو توصیف کنیم. چالش اینه که توی تک جمله بتونیم فضا، حس اون آدم و حرفی که میزنه رو یکجا منتقل کنیم. ولی من آدمِ آخر شب نیستم و تقلای نصفه و نیمهم به جایی نمیرسه.
همزمان با اینکه از گذشته فرار میکنم تا اتفاقات هیجان انگیزی در زندگیم بیوفتاد؛ دلتنگش هستم. گونهای از دلتنگی که زمانی که آهنگی از گذشته جریان یابد یا عکسی از گذشته را ببینی قلبت محکمتر در سینه میکوبد. میخواهد از خانهاش بیرون بزند و در زمان سفر کند. گویا چیزی در گذشته بر جامانده شاید لابهلای کاغذ کتابی که سالها پیش میخواندی یا رایحهی عطری که قبلا استفاده میکردی. هرچی که است دلتنگیاش عجیب است شاید هم خوشحالی ای است که دیگر وجود ندارد.
سال واژه؟ شجاعت.
گزارش کارهای نیک امروز:
۱ـ رکابیدن در حوالی خانه، گذشتن از روی پل باریک و نوشتن خطوطی چند در سررسید کوچک سورمهای کنار رودخانه.
۲ـ صبحانه، دو تخم مرغ سرخ شده با حلقههای فلفلی.
۳ـ تمرین فرانسهی زیبای خودم.
۴ـ آماده شدن برای ترک خانه.
۵ـ خیساندن برنج، دو و نیم پیمانه و پوست کندن سیب زمینیها و خلال کردن آنها
۶ـ بدمینتون. احساس درست نبودن و راضی کننده نبودن هیچ چیز.
۷ـ چُرت در اتوبوس، پادکست لوک
۸ـ گرد آمدن دور میز گرد ناهار خوری با مامان و بابا
۹ـ قدری خواب
۱۰ـ کمی خطخطیدن
۱۱ـ. نویسنده سااااز، بهمن فرسی و به دنبال کنجکاویهای بیشتر رفتن.
۱۲ـ دیدار خانوادگی و بررسی چند مشکل با حضور شیرموز
۱۳ـ یوگا روز سوم
۱۴ـ حمام و یوتیوب، یوتیوب، یوتیوب. نچ.
نمرهی امروزو چند میدی؟ ۷
_میاندیشی چیزی برای گفتن و نوشتن نداری و به قول معروف، کفگیرت به ته دیگ خورده است. در این گونه مواقع شروع میکنی به نوشتن و همینطور پیش میروی تا موتورت روشن شود. در میانهی راه گردنت به سوزش میافتد و به پت پت میافتی. دست از نوشتن میکشی، بعد از فراغتی، دوباره میآغازی. به نتیجه نمیاندیشی، فقط میروی تا هر کجا که شد و تاب و توانت یاریات کرد.
_امروز کتاب صوتی «شوهر آهو خانم» از «محمدعلی افغانی» را شروع کردی. داستانیست بلند با دیالوگها، اصطلاحات و ضرباالمثلهای عامیانهی فراوان. نمیدانی کتابیست زرد یا سفید یا سیاه و آیا ارزش شنیدن دارد یا نه، فعلا که داری پیش میروی. دوست داشتی از اصطلاحات فراوانش یادداشت برداری، هنوز این کار را نکردی.
_با کمک مادر سبزی را پاک کردی و شستی و خرد کردی و در فريزر گذاشتی.
_در میانهی روز چند بیت از حافظ خواندی و رونویسی کردی از جمله این ابیات:
گفتی که ترا شُوم مدار اندیشه/ دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
کو صبر و چه دل کانچه دلش میخوانند/
یک قطره خونست و هزار اندیشه.
_نگاهی به «لغتنامهی نسل زد» انداختی و از دیدن اصطلاحات این نسل لبخندی بر لب نشاندی و کوشیدی چند تا را به خاطر بسپاری برای روز مبادا.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردی. به مقدمهی کتاب «یک پوست و یک استخوان» از «بهمن فرسی» و اشعاری از آن گوش سپردی.
سال واژه: سکوت
دیگر از پاسخ ندادن ناراحت نمیشوم. به خودم میگویم اشکالی ندارد پاسخی ندادید. دیروز یکی از دوستانم به پسرم گفت انگار متوقف شده از آخرین باری که دیدنش فرقی نکرده. چیزی نگفتم بنظرم حرف جالبی نیامد. گذشت. امروز از پسرم پرسیدم راستی دوستمون اینطوری گفت منظورش چی بود؟ گفت منظورش این بود که صورتم فرقی نکرده. مثل اون دفعه است قیافه ام.
دیروز به خودم میگفتم کاش جوابی داده بودم اما امروز فهمیدم همان سکوت و پاسخ ندادن بهتر بود. همین.
۱- آزادنویسی و صبحانه
۲- طراحی استوری با چت جیپیتی
۳- بازی با پریا و کتابخوانی
۴- آشپزی و گوش دادن به پادکست نویسنده ساز
۵- نوشتن یادداشت برای تلگرام
۶- یک صفحه از کتاب «از دکارت تا دریدا»
دیدم تا ابد که نمیتوانم برای زمانومکان مناسب صبر کنم. یک صفحه از کتاب را خاندم.
۷- چند حرکت با کش پیلاتس
۸- دندانپزشکی
نمرهی روز: ۴ از ۶
گزارش نیک ۲۷من / شنبه ۲۷ تیرماه ۱۴۰۵
۱. صبح خاب ماندن و ساعت پنج دقیقه به ۶ بیدار شدن و در وبینار استاد اعظم رمضانی شرکت کردن بعد از سی و چند روز تعطیلی به علت محرم و عزاداریها. موضوع جلسه بسیار جالب و در مورد پرسشگری بود و طرح سوالاتی در ضمن جلسه که لیست سوالات چون جالب است اینجا برای ماندگاری می آورمشان چون هر کدام عنوان یک یادداشت و حتی مقاله میتواند باشد.
🌱 آیا واقعاً هر پایانی، یک شکست محسوب میشود؟ یا ممکنست بعضی پایانها، در واقع شروع یک فصل جدید باشند؟
🌸 اگر همین امروز، قرار باشد خدا یک فرصت دوباره به تو بدهد که فقط یک قسمت از زندگیت را از نو بسازی، آن قسمت کجاست؟
«رابطه، سلامتی، اعتمادبهنفس، کسبوکار یا رابطه با خودت»
🎯 به نظرت چرا خیلی از آدمها هر سال اول فروردین هدف مینویسند، اما آخر سال میگویند «باز هم نشد»؟
🔥 اگر از امروز هیچکس تو را تشویق نکند، باز هم به همین شکل کنونی ادامه میدهی؟
«اگر کسی برایت دست نزند، لایک یا تعریف نکند.»
🌳 الان، مهمترین ریشهای که باید در زندگیت درمان بشود چیست؟
💭 ۱گر همین امروز تمام مشکلات زندگیات حل بشود، واقعاً خوشحال میشوی؟
🪞 آیا داری زندگیات را مدیریت میکنی، یا فقط به اتفاقها واکنش نشان میدهی؟
🚶 اگر قرار باشد از امروز فقط یک قدم به نسخهای که آرزو داری از خودت داشته باشی نزدیکتر بشوی، آن قدم چیست؟
۲. سایتم پیامکی داده که باید آپدیت کنم و بیش از یک ساعت و نیم جستجو کردم و ویدیوهای یوتیوب و آپارات را دیدم و جرات نکردم انجامش دهم. فقط فایل زندگینامهی مادرم پیش از من را که درپستی در سایتم روزانه نوشتهام را با نوشتن بخش پایانی که تولدم بود به پایان رساندم و در لپتاپم در ورد ذخیره کردم که خیالم راحت باشد. و این گزارش نیکم را نیز در ورد در لپتاپم کپی کردم. فردا به هر ترتیبی شده باید از سایتم بک آپ بگیرم تا زحماتم به فنا نرفته است. اما از خرابکاری میترسم حدود دو هفته پیش که استاد کلانتری گفت الهه علیزاده در سایت استاد است به او پیام دادم و چند بار در ساعات مختلف گوشزد کردم اما تا به حال که پیامکم را ندیده است در بله هم پیام دادم که تلگرامت را چک کن. اما بیتوجهتر از الهه و در هپروت بودن و در جذب مشتری و کسب پول تا این اندازه بی توجه ندیدهام و به همین دلیل تصمیم گرفتم خودم انجامش دهم. بالاخره از یک جایی باید شروع کرد.
۳. خواندن تستهای امتحان کوچینگم ۴۰ تا.
۴. دولینگو ترکی استانبولی و انگلیسی
۵. گوش دادن به پادکست «کار نکن» محمد رضا شعبانعلی برای بار سوم. چون هنر شاگردی کردنش را هر چه در یوتیوب گشتم، پیدا نکردم.
۶ . وبینار نویسنده ساز: معرفی مقالهای در سایت استاد با عنوان بگذارید نوشتن برای انسانها بماند «در بارهی انسان زدایی هوش مصنوعی» از دن چیسوناشاره به دوازدهمین دورهی شعر و خواندن « فرهنگ اصطلاحات نسل زد» که آن را در کانال تلگرام و کتابخانه ام گذاشتم.
۷. ارسال شعری از دفتر شعر «راستی چرا»: پابلو نرودا طبق روال هفته پیش بس که سوالاتش شاعرانه و تاملبرانگیز است. که از ۱۶تا ۲۰ طول کشید تا دانلود شد. وای از نت به فنا رفته.
۸ وبیکار الهه علیزاده که دوره کردن مطالب از آغازش بود و اشاره به راستی چرا و کتاب هنر پرسشگری که من دیروز چهل صفحه خوانده بودم و در کانالم نیز از طاقچه بینهایت شیر کرده بودم.
۹. نوشتن سه کاریکلماتور
۱۰. دیدن یک داستان عاشقانهی نیمساعتی در یوتیوب به زبان اصلی برای تقویت زبانم.
۱۲. انجام تمرین آزادپرسی و نوشتن ۵۵ سوال به جای یادداشت روزانهنویسی ام.
۱۳. تماس با حامده جان نازنین و خوب شدن حالم با نیم ساعت صحبت دوستانه.
۱۴. گذاشتن عکسم در بالای پست گزارش نیکم و حس خوب گرفتنم از آن.
لینک کانال تلگرامم:
https://t.me/mahro1402
1. سالواژهام: استمرار
2. ور رفتن با نرمافزار انیمیشنسازی
3. نوشتن یک داستانک، هنوز عنوان رو انتخاب نکردم. در مورد گل رزیه که میخاد گلدان رو راضی کنه که از گلفروشی فرار کنند و به دشت برسند تا چیزهایی طبیعی مثل باران و نسیم و آواز پرندگان را تجربه کنند. اما چگونه میبایست خودشان را به دشت برسانند. چالشی بود که میبایستی آن را حل کنند.
حولوحوش چند برپا زدی؟ عه یادت نیست؟ من هم.
– به روز قبلت چند میدی؟
گمانم شش. کم مطالعه کردی. اما آزادنویسی کردی. هنوز به موضوع لنگر فکر میکردی که رسیدی به جایی دیگر. مفهومی دیگر. تعلق. حالا فردا شب منتشرش کن. یا پسفردا شب. و بعدش که احساس کردی هر موضوعی مسئلهای برای حل نیست یک لحظه پرتبهپر شوپنهاور گرفت اما گفتی: «مسئلهای نیست.» برای هم بوق زدید و دست تکان دادید و هر کدام رفتید سیِ خودتان.
– در راستای کلمهی سالت چهها کردی؟
کلمهی سالت که ارتباط بود. درست؟ گمانم روی موضوع «صدای بالغ» تمرکز کردی و حس کردی داری یک روحِ باستانی خوابیده را از زیر گلولای صدا میکنی. چه بامزه. چطوری بیدارش کنی؟ بیبیدی بابیدی بوووووو. پا نشد که.
– چیچیها خوندی؟
نگاهی به دفترچهی خاطرات و فراموشی و هنر پرسشگری و تحلیل رفتار متقابل و تقویم بیهدفی انداختی. من یادم است.
– با کیا گفتی و گوییدی؟
با خانم سارا چگنی چرخ زدید اطراف ذهن.
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
که عواطف عجب سکاندار قهاری هستند.
– امروز رفتی پیادهروی؟
امروز نه ولی دیروز رفتی.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
ماکارونیسسی مامان.
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اینکه چرا ترس، انقدر میترسد و هی آویزان آدم میشود؟
بیصداقتی.
و اینکه برق رفت و وبینار دوستی را از دست دادم.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
بیشنویسی و بیشخوانی و کاشت و داشت و برداشت آموختههای جدیدت.
– امروز با کی تماس گرفتی؟
تماس گرفتی؟ صبر کنید. نه. خبری نبوده دوستان.
– امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
کودک. خیلی ناناس است. کود +ئَک.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
اینکه وقت جمعکردن جلوپلاس و سفر به شخصیت لیلاست.
– امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
زمانیکه انگار شده بودی ناظم. از شغل ناظمی خوشت نمیآید.
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
نبودی.
https://t.me/channelelahehalizade
گزارش نیک/ پرسشنامه
دیروز کدام فیلم را دیدی؟
فیلم همه میدانند تا نیمه دیدهام تازه برای دومین بار است که قصه را چفت شد در ذهنم
دیروز با کی تماس گرفتی ؟
با هیچکس اصولن به کسی خوشم نمیاد زنگ بزنم اما بعضی اوقات که دلتنگ دوستان فامیلی غیر فامیل چرا زنگ میزنم.
صبح زود بلند شدم. این مدت به این کار عادت کردم. ادامه شاهدخت بلخ رو خوندم. غمم گرفت. تا پایان روز به شاهدخت و سرنوشتش فکر میکردم. کلا رو حالت هواپیمام. همش خوابم میاد. خواستم خواب از سرم بپره نشستم و صورتمو جلو پنکه گرفتم. ول بازم چشام بسته شد. رفتم پایین جلو کولر پهن شم که برق رفت. تو خواب و بیداری غصه اخرین امتحان میومد سراغم. ولی فقط غصه اش نه اراده خوندنش. برای استفاده از اخرین روزای اشتراک، دوره رو باز میکنم میزنم رو ضبط. تا حالا جلوه مرگ رو به صورت فیزیکی دیدین؟ من میبینم. هر روز میبینم. جلوه مرگ هر روز با ویژگی های انسانیش جلومه و داره زندگی میکنه ولی اینکه انسانه رو اصلا مطمئن نیستم. من هر روز میبینمش و از بابت خیلی ناراحتم. شب اتاقو طی کشیدم و جلوی خودم رو برای خوردن دومین مسکن گرفتم. دلم برا کار کردن تنگ شده. فردا مرخصیم تموم میشه از این بابت خوشحالم. فردا حتما به حسنا پیام میدم.
برای سالواژهات، «خودآغوشی»، چه گامی برداشتی؟
«کتاب این بود، این شد» را آغاز کردم. البته فقط نسخهی صوتیاش در دسترس بود و انگار این روزها با تمرکز گوش دادن برایم سخت شده است. تصمیم گرفتهام از این به بعد موقع کار با لپتاپ عینکم را بزنم. اما اگر بزنم، راه نفسم را میبندد و اگر نزنم، به چشمهایم فشار میآید. ماندهام این وسط چه کنم!
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمرهی سه میدهم. شاید چون صفحات صبحگاهی نداشتم، کم نوشتم و مطالعهام کم بود. اما از طرفی با گلی موعودی عزیز صحبت کردم و بابت صفحهآرایی کتابش با من تماس گرفت. چقدر مهر و محبت داشت. عاشق اسم کتابش شدهام. امروز جلسهی گروهی هم برای پیشبرد فرایند طراحی مجلهی «نویسنده» داشتیم که خیلی خوب و مفصل پیش رفت. شاید با در نظر گرفتن اینها، نمرهی چهار منصفانهتر باشد.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
در «سرزبان» آموختم که منطق و احساس در برابر هم نیستند. عواطف ما تا حد زیادی مرزهای اطلاعات ما را تعیین میکنند و منطق قدرتمند یعنی دیدن مرزهای عواطف.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
در کتاب «راستی چرا؟»
امروز رفتی پیادهروی؟
پیادهروی به کمرم بزند. نمیروم. نمیدانم چطور بروم و کجا بروم. از گرما میترسم. احساس میکنم به کارها نمیرسم. انگار باید جایی بهخصوص باشد برای رفتن و ساعتی منحصر برای قدم زدن. چرا اینطور فکر میکنم؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
زیتون و کاهو.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
ناتوانی و بیثباتی. از اینکه نتوانم خودم را جمع و جور کنم و ثباتم را از دست بدهم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویاپردازی دربارهی انتشار کتاب. کتابی که هم شعر باشد و هم عکسهایم. یعنی زمانی که رسیده باشم به سطحی برای برداشتن این قدم. به سایت و سبک طراحیاش هم فکر کردم.
امروز با کی تماس گرفتی؟
من تماس نگرفتم، اما خاهرم تماس گرفت و گفت تصمیم دارد کنکور ارشد بدهد.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
خستگی، ناتوانی، بدن.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
داستان بلند؟ هیچ وقت فکر نکرده بودم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خاطره؟ چطور امروز به خاطرهای فکر نکردم؟
من با خاطره بیگانهام یا او با من احساس غربت میکند؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
استاد یادداشتی کوتاه خاند با عنوان «بگذارید نوشتن برای انسانها باقی بماند»؛ دربارهی انسانزداییِ هوش مصنوعی. در نیمهی دوم جلسه هم به لغتنامهی نسل زد پرداخت. من هم لغتنامه را خواندم. نمیدانم «تاکسیک» در آن نبود یا من ندیدمش؟
فیلم چی دیدی؟
هیچ.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/sajedeh_haqparast
سالواژهام: تمرکز
صبح بیدار شدم و بدو حاضر شدم و صبحانه خوردم و زدم بیرون. بعد از سه تا اتوبوس و پیاده روی رسیدم به خانهی ناعمه. البته که من نرسیدم. یک عدد ندای ذوب شده رسید.
کل روز را پیش ناعمه بودم. کلی حرف زدیم و حرف زدم و حرف زدم کلیتر. هر کس من را در جمع میبیند فکر میکند آدم کم حرفی هستم اما فقط کافی است دو نفری باشیم تا حرف بزنم و بزنم. با ناعمه هم همین را داشتم میگفتم گفتم من حرف میزنم اما اگر نفر سومی باشم به شنونده تبدیل میشوم.
از نقاشی حرف زدیم و از سمینار سه سال پیش نویسندگی. آنجا هنوز ناعمه را نمیشناختم و ناعمه دقیقن پشت سرم بود و نصیرو هم جلویم. آن زمان البته هیچکس نمیشناختم.
ساعت سه بود و میخاستم بیایم که ناعمه گفت وایسا هوا گرمه و من از ترس ذوب شدن ماندم. نهار را خوردیم پ باز هم حرف زدیم.
با هم نویسندهساز را دیدیم. دوتایی دیدن یک حال دیگری دارد. بوخودا. یکبار هم با فرشته دوتایی دیدیم. وبینار شب بود و نشسته بودیم توی خانهی دخترخالهام. هی یادت میآید فرشته.
ویدیو وصل شدن من و فرشته به وبینار را به ناعمه هم نشان دادم. ایح ایح ایح.
ساعت هفت شد که دیگر از ناعمه دل کندم آمدم خانه.
توی راه با فرشته صوبت کردیم. بعد دیدم شارژم دارد تموم میشود و بای بای کردم که به وبینار سحر برسم.
به اتوبوس دومی ده ثانیه دیر رسیدم و رفت. اینم شانس مایه. نمیدانم چرا هر بار میرسم سر ایستگاه اتوبوس از جلوی چشمم رد میشود. حالا حتمن باید ببینمش؟ نه واقعن چرا؟ توووف.
توی اتوبوس بودم و هنذفری نداشتم و وبینار سحر شروع شد. گوشی را چسبانده بودم به گوشم. کامنت هم میگذاشتم. بعد هم رسیدم تو خیابون و همینطور گوشی توی گوشم بود و کامنت هم میگذاشتم. خودم هم نمیدانم چطوری. تا بلخره رسیدم خانه و راحت تانستم به آخرش گوش بدهم.
تموم که شد پریدیم توی متخصصون که بچهها یادم آوردند شنبه است و باید پست تخصصی بنویسیم و منم تلاش کردم خودم را به آن راه بزنم اما نشد. تهش توانستم جملکی درباره نقاشی بنویسم و رها کنم توی کانال.
شعرکی برای پست کانالم نوشتم.
گوشی را گذاشتم کنار تا کمی سرد شود و گزارشم را بنویسم که خابم برد.
https://t.me/yaddashtneda
آره احمدوووو🥲 کاش باز بشه با هم نویسندهساز رو ببینیم😭
گزارش نیکی که ته دیگه شد
در یکشنبه از کرده و نکرده شنبه 27 تیر میگم:
یه ساعت پیادهروی هنهنکنان و عرقریزان ( چرا 7 صبح چنین بود)
چند شات از آسمون با تمرکز بر کلاغ بینام و نشون
خرید و خوردن بربری خشخاش تنوری با پنیر لیقوان هم ویندوزم را بالا نیاورد .
آهنگ مازیار و متنش کار را درآورد و سوختم جور شد، “از خود مکن کناره….”
پستکی در تلگرام هوا کردم برای هر کس که فولدرهاش کُند باز میشن تا مثل بنز اُپن کنه.
پُتک و لگد بعدی وقتی بود که آمار چت هفتگیم رو دیدم و پَرام ریخت. پس مرور اهداف واجب شد.
باقی روز کار بود و کار با یاری جمنای و باقی چتباتهای گرامی از دور و نزیدک قبول زحمت کردن تا کار جون بگیره
عصری هم هر چند دیر، خودمو انداختم وسط وبینار نویسندهساز و آی خندیدم با ادبیات نسل زد و حتی جاهایی گرخیدم.
باز پست دیگری از آموختهها و الهامات روز پرت کردم در کانال تلگرام نویسا
بعدش هم باز کار… اما ناهار جا نمونه که بود بدجور برقرار و برمدار( چلوگوشت با سالاد کرفسو کاهو و خیار)
وسطاس 4 صفحه از “تکه های یک کل منسجم” را ورق زدم تا مقایسه را غلاف کنم قطعه “ساکورا از کرانی” هم نیوشیدم تا در پایان با ارفاق 6 بگیرم و یادم بماند چت زیاد عاقبت نداره 🙁
گزارش نیک ۶۷
سالواژهام: فاصله
شاهین کلانتری چند روز پیش در وبینار نویسنده ساز از کودکانهنویسی حرف زد. شاهین کلانتری بدون اینکه بداند فاصلهی مرا با کودکیام کم کرد. خیلی کم.
کم شدن این فاصله خوشایندم شد. زیاد.
قصهای نوشتم روی کاغذ با دست خط هفتسالگی. خیلی سخت بود اما توانستم از پس خط برآیم.
نتیجهاش چه شد؟ سه تا ماچ بدهکار شدم. به کی؟ به پسرم و دخترهایم.
برای همین دیروز پست کانالم، ناهید راستیِ هفت ساله بود. برای گزارش نیک ۶۷ ترجیح دادم همین قصه را بفرستم:
— «لیوان من و لیوان رودخانه
امروز شنبه است.
دوست ندارم مدرسه بروم.
مامان میگوید باید مدرسه بروم تا با سواد بشوم.
دو روز پیش که مدرسه بودم تشنهم شد.
زنگ تفریح که رفتم آبخوری، شیر آبخوری، آب نداشت.
لیوانم در دستم بود.
لیوانم تا میشود. کوچولو میشود.
لیوانِ تاشوی کوچولویم در دستم مانده بود. او نگاهم میکرد.
مامان ظهر آمد دنبالم.
پیاده آمدیم تا خانه.
از دنبالرودخانه که رد میشدیم دیدم زایندهرود هم خشک است. پس حتمن او هم تشنه است.
به مامان گفتم: «رود با چه لیوانی آب میخورد؟»
مامان گفت: «لیوانِ رود خیلی بزرگ است.» گفتم: «چرا کسی به زایندهرود آب نمیدهد؟»
مامان چیزی نگفت.
ظهر که خانه آمدم بعد از ناهار خوابم برد. بیدار که شدم خیلی گریه کردم. دلم برای رودِ تشنه میسوخت.
مامان گفت که گریه نکنم و بنشینم و مشقم را بنویسم.
شب شد. شام خوردم.
کتابها و دفترهایم را گذاشتم تو کیفم. همیشه از شب قبل کیفم را آماده میکنم، که صبح چیزی یادم نرود.
خوابیدم.
خوابم برد.
خواب دیدم که تشنهام. آب نداریم.
توی خانه توی مدرسه هم آب نداریم. رودخانه هم آب ندارد و خیلی تشنه است.
من و مدرسه و خانه و رودخانه همه گریه میکنیم.
آن قدر اشک ریختیم که همه جا پر آب شد.
یک هو از خواب پریدم.
حالا صبح شنبه است.
مامان یک شیشه کوچک آب برایم آماده کرده است.
گفت: «میخواهم تشنگی نکِشی.»
راه افتادیم.
در راه مدرسه دیدیم همه جا شلوغ است.
به مامان گفتم: «چرا همه جا پر از آدم است؟»
مامان گفت: «زایندهرود را آب دادهاند، با لیوان مخصوصش. برای همین است مردم خوشحال هستند.»
رسیدم مدرسه.
دیدم بابای مدرسه همه جا را آبپاشی کرده. باغچهی مدرسه هم خوشحال است.
آبخوری هم آب دارد.
فکر کردم نکند این آبها، اشکهای من و مدرسه و خانه و رودخانه است؟
شاید هم صدای گریههامان به آسمان رسیده.
حالا صبح شنبه است.
من خوشحالم که مدرسه آمدهام.
خوشحالم که درس میخوانم.
خوشحالم که همه جا پرِ آب است.»
— ما امیدوارانیم.
آدرس کانال من در تلگرام:
https://t.me/nahid40rasti02
– از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
– 9. اون کم شدن یه نمره بابت مریضی فریدهس.
– امروز چه کلاسهایی داشتی؟
-دولینگو. مدرسه نویسندگی. کودک نو (خاله قربونش بره)
– از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
– پول چرک کف دست نیست:)
– امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
– «سه استاد» «پادزهر»
– امروز رفتی پیادهروی؟
–شبانهروی با شقاقیات.
– امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
– آلمانی با پنیر عمو حسین. چجوری کل ساندویچو خوردم:/
– امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
– فریدهی عزیزتر از جونم.
– امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
– دوم دبیرستان:)
– امروز با کی تماس گرفتی؟
– اووو اوووو زوووو. مووو موووو زوووو. انبه توتفرنگی.
– امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
– به خدا اگه بافته باشم://///
– امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
– خیلیاشو بلد بودم:/// آخر شب یهو یکیشو شنیدم وسط داستان غش کردم از خنده. نمت:))))))))))))))
– فیلم چی دیدی؟
– فوتبالم ندیدم:///// 6 تا گل زد. انگلیس. عجب بابا عجب.
– نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/its_hitaa
گزارش نیک (۱۶)
شنبه | ۲۷ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
سحرخیزی/ صبحنوشت/ پرسه در کانالهای تلگرامی/ دوش گرفتن/ کتابخانه/ اینترنت داغان/ پر شدن ظرفیت نویسندهساز/ مشاوره/ نتیجهی آزمایش/ سالن/ مصدومیت/ خواب
۱. «کنجکاوم که چه خواهم نوشت.» _فروید
۲. تابستان آن سال، یک پرتقال خونی بود.
۳. به خیلی تندتندنویسی نیاز دارم.
۴. توان خلق اثر از احساسات سنگین.
۵. بعضی آدمها به آدم بودن امیدوارم میکنند.
۶. مقایسه لزوما به معنای سرکوب یکی برای ستایش دیگری نیست.
۷. مقایسهای که تفاوت زمان و تجربه را نادیده بگیرد، منصفانه نیست.
۸. نوشتن شریک اندوه من است.
۹. خاطره از پوست نازک پیچکها تبخیر میشد.
۱۰. اما خیلی چیزها آنطور که من دوست دارم نیستند.
۱۱. وقتی داری از گرما غش میکنی، به آدمبرفی زنگ بزن.
۱۲. آسمون داره میریزه و چتر داشتن کافی نیست.
۱۳. این سرپرستهای عجوزهی خوابگاه بروند عن شوند.
۱۴. کنجکاوم از چهها نخواهم نوشت.
۱۵. فونت ماشین تحریر چقدر عشق است.
۱۶. که غم، بخشی از بودن است.
۱۷. و غم، همان بودن است.
۱۸. نارنجی، تابستان است.
۱۹. به سررسید سبز من جوانه بزن.
فاطمه مجیدی
#گزارش_نیک
( حلزون هم از گرما داره وا می ره)
_ سال واژهام: واقعیت.
واقعیت امروز این است که هوا برایم غیرقابل تحمل شده اما من دوام میآورم.
_ خواب خوب و با کیفیتی تا صبح داشتم.
_ چند مورد باز کاری را تعیین تکلیف نمودم و لابهلای انجام آنها از خود پرسیدم چرا ما در قبال بستن پروندههای باز در محل کار و در مقابل رئیسمان خود را مسئول میدانیم، اما پروندههای باز ذهنمان را تعیین تکلیف نمیکنیم؟ سپس تصمیم گرفتم از این پس در پایان هر هفته نگاهی به ابعاد مختلف زندگی خود داشته باشم. قرار نیست معجزه کنم. اما رهایشان نیز نخواهم کرد.
_ کلمه « نظمارضایی» در یادداشتهای شاهین عزیزمان توجه مرا به خود جلب نمود.
_ ” شب یک شب دو” به پایان رسید. بهمن فرسی مرا با خیال اینکه زاوش مسیر آمده را باز نخواهد گشت در یک گیجی تلخ و مبهم رها کرد.
_ شرکت در وبینار” نویسنده ساز” استاد برایمان کلاس آموزشی از اصطلاح نسل جدید گذاشت.
_ ادامهی ” آناکارنینا ”
_ پایبندی به مراسم عصرگاهی. هنوز به مقدار قابل قبولی نمیتوانم متمرکز بنشینم. عیبی ندارد درست میشود. استمرار در انجام کارهای ضروری آن را به یک عادت مفید تبدیل میکند. یادت باشد برای تو استمرار آن چوب جادویی است.
_ چند وقتی است شبها زودتر به بستر میروم. خواب کافی سبب میشود که روز بعد انرژی بیشتری برای تحمل گرما داشتهباشم.
سال واژه ام : تحرک و پویایی
واسم مهم نیست که قضاوت شم، اما اهمیت داره که چه کسی قضاوتم می کنه.
وای چه قدر سلامتی خوبه. کلی قرص خوردم تا بتونم سرپا شم. افرین به خودم.
تصمیم دارم که سال واژه ام تا شش ماهه اول باهام باشه و بعدش نام ارتباط رو انتخاب کنم.
گزارش نیک امروزم فقط به استراحت گذشت، اومدم بنویسم تا استمرارم در نوشتنش حفظ شه.
گزارش نیک “1405/4/27” تیرماه. روز شنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
۲ تا ترجمه “بچهها بازی نمیکنند” خاندم.
کتاب رمان “خسروخوبان” از رضا دانشور شروع کردم امروز.
کلمهبرداری از هم همین کتاب انجام دادم.
نویسندهساز شرکت کردم.
مطلبی در کانالم هوا کردم.
سری به کانال شعرم زدم، بعضیها که اسم نداشتند اسم گذاشتم.
زمانی با آجی گفتگو کردم.
https://t.me/speechoff
آهنگ جنوبی که گوش میکنم، نصفش را متوجه نمیشوم. به وفور همکار ترک دارم و جمعشان که جمع میشود، میزنند شبکهی استانی. با هوشواره به انگلیسی حرف میزنم. پشت تلفن با رفیق بختیاریم به زبان خودش لودهبازی در میآورم. فارسی مینویسم و حرف میزنم. فرانسوی به وجدم میآورد. از عربی خوشم نمیآید.
گوشم به کردی، لری، لکی، بلوچی، خراسانی، کلهری و قشقایی آشناست. گیلکی و مازنی را کمتر شنیدهام.
تا صبح میتوانم از تعدد زبانهای دورم بگویم. از اینکه کشورم تا این اندازه در زبان، گویش و لهجه شاخ و برگ دارد، مرا به فکر وا میدارد.
تازه کار به اینجا ختم نمیشود. ما کلی زبان مندرآوردی داریم. زرگری یکیش. زبانهایی هم هست که آدمها بین خودشان ابداع میکنند تا جور دیگری همدیگر را بفهمند. زبانهایی که حتی شاید در قالب کلام هم نگنجد. بیخود نیست که سایه گفته:
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
تنها یک نگاه میتواند زبان باشد و اشارات نظر هم نامهرسان.
زبان را میتوان به اندازهی یک عمر بسط و پرورش داد، بیآنکه به انتها برسد. ابزاری که معنا را منتقل میکند و اندیشه و احساسمان را بروز میدهد. شاید به همین دلیل، زبان مهمترین ابزار ما برای گفتن و نوشتن باشد.
راستی ترجمهی آن موسیقی جنوبی که در ابتدا گفتم را جستجو نکردم. به زبان آهنگش اعتماد دارم.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
سال واژه: پذیرش
یک شب ساعت ۱۰ از فرط بی خوابی های مکرر خوابیدم، چند باری چک کردم خبری از گزارش نیک روز ۲۷ تیر نبود. وبینار را حاضر نبودم، با خود گفتم: یک جلسه نرسیدم چه اتفاقی رخ داده؟ یعنی گزارش نیک تمام شد؟ و …😄خوشحالم که این روند ادامه دارد، پس گزارش ۲۷ تیر را می گذارم.
۱. صبح زود بیدار شدم، ساعت ۷ خود را به اداره مربوطه رساندم و تا ۱۰ صبح درگیر پیگیری مشکل پیش آمده بودم.
۲. ظرف ها را شستم، غذای بیژن را سریع آماده کرده تا همراه خود ببرم.
۳. کار، چای، گپ، کار ، چای، بیژن😻
۴. با وجود خستگی بسیار بعد از رسیدگی به گربه های نازنینم، شروع کردم به آزاد نویسی. حیرت انگیز آرام شدم از خستگی، از نا امیدی. زین پس هر روز حتا در حد دقایقی کوتاه، حتما آزاد نویسی را انجام می دهم.
۵. بخشی دیگر از کتاب: مردِ بی وطن را خواندم. چند خط آن را به اشتراک می گذارم.
۶. پادکست وبینار را دانلود کردم، در حین گوش دادن البته خوابی عمیق من را در خود غرق کرد.
* بیل گِیتس گفته: ” صبر کنید ببینید کامپیوتر های شما چه می شوند!”
اما شما هستید که باید چیز دیگری شوید، نه آن کامپیوتر احمق مذخرف. چیزی که می توانید بشوید این است؛ با کاری که انجام می دهید به معجزه ای برسید که به خاطرش به دنیا آمده اید. (مرد بی وطن)
حس مزخرفیست وقتی ابتدای روز برنامه بچینی و در پایان روز ببینی هیچکدام از برنامههایت پیش نرفتهاند. تو ماندهای و یک خانهی تمیز و منظم با ذهنی آشفته و پُرتردید، پُرحسرت از نخاندنها، ننوشتنها و نگفتنها.
حالا پریشانی و مدام پوستهای لبت را میجوی. یا ماتحتِ خودکارت را مابینِ دندانهای نیشت میچرخانی، که شاید چیزی زاده شود. زهی خیالِ پوچ، نوشتن بدون نوشتن ممکن نیست.
بارها تجربه کردهای که این درد زایش، اولادی در بر ندارد.
کلافهای از بهانههای بیوقتِ نیلا، که مدام میگوید بیحوصلهام و هر بار منتظر بستهای تازه از سرگرمیهاست. میکوشی متقاعدش کنی، لازم است گاهی بیحوصله باشد. دشوار است.
به هم میریزی، صورتت را که لمس میکنی، گرمای جوشهای تازه زیر انگشتانت میدود. تازهاند، از سوزش پوستت میفهمی.
علتش هنوز روشن نیست. دکتر میگوید: این نمیتواند از هورمونها باشد. شاید از فستفود و شیرینیست.
میگویی مدتهاست لب نمیزنی، به خاطر صفرایت.
دکتر به اضطراب و بیخابیات اشاره نمیکند. اما میدانی که از امشب باید بیشتر دل به خاب بدهی.
سالواژهی من: شناخت
١. آزادنویسی و دستخطسواری.
٢. انتشاریدن: چستکی و روزگفتاری در کانال تلگرام.
٣. آشپزی و تولههای صغیر و کبیرِ ننه بابایم را از مرگ رهاندن.
۴. آشپزی و قورتاندن یک غذای لذیذ.
۵. شستن ظرفها و زدن مخ فاطو برای جاروبرقی کشیدن.
۶. در تماس بودن، به زنگیدن عمههایم پاسخیدن.
٧. جلسه با فرشته و ندا و فائزه.
٨. همنویسی و همصحبتی با مب که حرف از دستخط و عابدینی و فزونی و سیبیل مصلحی مرا به عرش شوق برد.
٩. در عرش شوق، آهنگ شنیدم و رقصیدم.
١٠. چتیدن با مب و رسیدن به کلمهی فرتوتبچه یا گریپفرتوت که بیانگر حس و تجربهی این روزهایم است و؟ کاش فردا بنویسمش.
١١. دهانم مستراح سگ، اگر بفراموشم حضور در رسانهی شخصیام، مهمترین و موثرترین است در نظرم برای پیشبرد خاستهها و مسئلههایم.
https://t.me/elahebaseda
وای الهه..”دهانم مستراح سگ” اگه بخوام “کاسه چه کنم چه کنم” بردارم وقتی “چه نکنم ” هست
سالواژهام: کتاب
مارالخانوم امروز کلی کار کرد. با اینکه غصه داشت ولی از خودش راضی بود. بیدار که شد رفت سراغ کتاب مادران و دختران. عاشق این کتاب شده. خو گرفته بهش. انگار بزرگ شدن آدماشو از جلد اول دیده و الان سخته دلکندن ازش. هروقت غصهش میگیره میره سراغ کتابش.
بعد از نهار نشست به آزادنویسی. کلی خودشو خالی کرد. تا آخرین کلمهای که داشت مینوشت دلش پر بود. اگه بیشتر مینوشت احتمالا بازم همونقدر پر بود. ولی دیگه زیادی داشت عصبانی میشد. خودکارشم با اینکه یهعالمه جوهر داشت رنگ نمیداد واسه همین زد شکوندش.
مارالخانوم همیشه از این کارا نمیکنه فقط وقتایی که خیلی عصبانی بشه یهو یهجاهایی از کوره در میره. خیلی در میره.
بعدش نشست سر درسش. چیزایی که دیشب یاد گرفته بود رو نوشت و رفت سراغ بقیش.
بعدشم نوبت وبینار شد که خیلی خوش گذشت بهش. استاد یه فرهنگ لغت نسل زدی آورده بود. مارالخانوم یهعالمه خندیدو کیف کرد و کلی چیز جدید یاد گرفت.
بعدش رفت یه دوشی گرفت و اومد نشست به نوشتن روزی امشب کانالش.
نمیدونست اول چی بنویسه. هی نوشت و نوشت تا بالاخره فهمید چی میخواد.
بعدشم نوبت چایی و شام شد و بعد اونم یه پنجدقیقهای روزگفتار ضبط کرد.
مارالخانوم امشب خیلی دلتنگ دوستای دانشگاهش شد چون بچهها کلی از فیلمای خوابگاه و دانشگاه رو فرستادن و یاد خاطرات افتاد و حسابی دلش تیکهتیکه شد.
https://t.me/parehkalam
سیر ترشی
● سالواژهام را انتخاب کردم. «مدل ذهنی».
● بعد از مدتها، به نویسندهساز برگشتم.
● به یاد کودکی بیدغدغهام، سراغ «دکتر ارنست و خانوادهاش» رفتم. فهمیدم این خانوادهی سوئیسی که عازم استرالیا هستند، توسط ژاپن به دست ما رسیدهاند.
● کمی وقت گذاشتم آموزش ببینم که چطور آموزش ببینم.
یاد گرفتم:
○ خطای بزرگ اینه که شنیدن، یعنی به خاطر سپردن!
○ بیشتر از چیزی که بلدیم تعریف کنیم، میدونیم.
و به یاد آوردم:
○ یادآوری، مهمتر از یادگیری است.
○ تو اون کتاب رو «خوندی»، اما «تو» اون کتاب رو نخوندی.
● بالاخره به «سرزبان» پا گذاشتم.
● نقل قولی از پدر. وقتی میگویند: «سیاه نرمه نرمه»، آهسته و پیوسته نزدیک میشود و بلافاصله پس از استشمام بو، میگویند: «سیاه توبه توبه». اشاره به سیر ترشی سیاه چند ساله.
● «شب هول» خواندم و لذت بردم.
همیشه دوست داشتم سحرخیز باشم. هیچوقت کاری برایش نکردهام، اما چندهفتهایست که ذهنم یک شوخی جدید را با من شروع کرده. هر روز صبح قبل از زنگ ساعت با تیتر بزرگی از صفحه ترسهایم، مرا از خواب میپراند. معمولا برای پیشرفت من در زندگی روشی را انتخاب میکند که شبیه به رفتار یک مادر سمیست.
سعی میکنم تپش قلبم را کنترل کنم. به این فکر میکنم که صبحانهام خوشمزه نیست، اما حداقل رنگش آبیست و شاید وارد شدن سیاره مشتری به نشان اسد کمی از اضطراب این روزهایم را کم کند.
صبح طولانی من تمام میشود. به محل کارم میرسم. طراحی نیمهکاره روی صفحه لپتاپ به من زل زده است. برای چند ساعت از اینکه موقتا الفبای ذهنیم از واژه به فرم تغییر کرده، لذت میبرم. بین کار سعی میکنم چند خطی بنویسم. شخصیتی جدید و بیگانه روی کاغذ شکل میگیرد. کنجکاوم ببینم داستانش در زندگی من به جایی میرسد یا رها میشود. تنها زمانی که در روز تنها هستم مسیر برگشت به خانه است. معمولا آنقدر خوش میگذرد که گاهی به تمام روابطم شک میکنم.
شب. به نیمه های غرور و تعصب رسیدهام. نمیدانم چرا هیچوقت متوجه نشده بودم که شخصیت دارسی چقدر اجتنابیست. خودم را جای الیزابت میگذارم تا ببینم توی این شرایط چه واکنشی داشتم. باید زودتر بخوابم. شاید فردا جلوتر از ذهنم باشم.
۱. صفحات صبحگاهی نوشتم.
۲. ادامهی آناکارنینا را خواندم. صبحها کمتر دچار حواسپرتی میشوم.
۳. دو درسنامه با دولینگو زبان خواندم.
۴. تصمیم گرفتم تمرینهای نویسندگی را جداگانه و تیتروار بنویسم و هربار سراغ یکی از آنها بروم.
۵. وبینار نویسندهساز را بودم. لغتنامهی نسل زدیها خیلی بامزه بود و به عنوان نسل زدی به اطلاعاتم افزوده شد.
۶. بیست دقیقه پیادهروی کردم.
۷. روی نیمکتی در پارک نشستم. کتابی همراهم نبود. کتابچهی شعر لادن شایانفر را در گوشی خواندم و کیف کردم.
۸. کلوچهی سنتی که سوغات سفر بود به تعداد خانواده درون توستر گذاشتم. داغ داغ خوردیم.
۹. متنی قدیمی را بازنویسی کردم و در کانالم گذاشتم.
۱۰. فیلمی به نام Adrift را دیدم. مردی دریانورد که با دختری آشنا میشود و هر دو به یک سفر دریایی میروند. در میانهی سفر با طوفان قوی روبهرو میشوند. این طوفان به طوفان ریموند معروف است. بر اساس داستانی واقعی، زیبا و غمانگیز بود.
گزارش نیک
∆ سال واژه طفره ستیزی
∆ نمرهی امروزم هجده از بیست
۱. امروز رنگ و رو رفته و آفتاب سوخته روزی بود. من وا رفته و بی حال و لَخت روی تخت. صبح تقریباً هیچ کار مفیدی انجام ندادم تنها کار مفیدم صبحانه دادن به پسرم بود.
۲. ناهار را به تنبلانهترین شکل آماده کردم ،کوکو سبزی، در خانهی ما کوکو سبزی جزو ناخواستنیترین غذاهاست. اما ایرادش چیست؟ زندگی همین است همیشه که به وفق مراد نیست.
۳. ظهر میان خواب و بیداری پاسخی یافتم برای سوالی که از صبح ذهنم را در گیر کرده بود. « چرا از میان تمام زیباییهای طبیعت، دریا را جور دیگری دوست دارم؟»
پاسخ اینقدر شفاف و روشن به خاطرهای دور پرداخته بود که کلی مدیون مغزم شدم. مغز همیشه بیدارم.
۵. نخوابیدم. دفترم را باز کردم و نوشتم تمام آنچه سوال صبح مقدمهاش بود. چه خاطراتی به یاد آوردم. سالهای دور جلوی چشمانم زنده شدند. لذت خاطرهبازی با لذت نوشتن در هم آمیختند.
۶. بعد فیلم دیدم بلاخره موفق شدم «مارتین ایدن» را تماشا کنم. دوست دارم یکبار دیگر هم ببینم.
۷. بعدتر پانزده صفحه از کتاب «همسایهها» را خواندم.
۸. عصر سنت تابستانه را اجرا کردم و با پسرک به پارک رفتیم. پارک محله همیشه مملو از گویشها، لهجهها و سلایق پوششی متفاوت است. شکاف فرهنگی و تربیتی خانوادهها آنجا به وضوح نمایان است.
به نظرم اگر بخواهی در یک محلهی جدید خانه بخری بد نیست سری به پارک همان محله بزنی تا درک کنی همسایگانت چه کسانی هستند. اگر صددرصدِ ساختار فرهنگی محله را برایت روشن نکند، روی هفتاد درصد میتوانی حساب کنی. لطف دیگر پارک رفتن این است که چند تا فحش آبدار جدید به فرهنگ لغات فحاشیت افزوده میشود. فحشهای خیلی جدیدِ مخصوص نسل زد را هم یاد میگیری که خدای ناکرده از غافله فحاشان عقب نیفتی. کودک هم یاد میگیرد که خیلی چیزها میشنود ولی نباید هر چیزی را به زبان آورد. بوی کود جدیدی که روی چمنها تپه شده بود حالمان را خراب کرد. فکر میکنم کود انسانی بود. دست همهی موجودات دو پا درد نکند. چه فضاحتی میتوانند به بار بیاورند. این معجزه از هر موجودی بر نمیآید. با خودم فکر میکنم یعنی فلان شخص فرهیخته هم بله؟ یا دکتر فلانی که شهره است به طبابت نیک بله؟ کارمند فلانجا که همیشه بوی عطرش تا پشت باجه میآید بله؟ آن دختر پر فیس و افاده چه؟ او هم بعله؟؟؟ عییییی، وای خدا لعنت کند این کودها را مرا به کجاها برد. گزارش نیکم به گند کشیده شد. خوب، ایرادی ندارد گاهی پیش میآید. زندگی پر است از این تپهها.
۹. بعد از این فضاحت روی بیان مراحل بعد را که شامل آماده سازی و خوردن شام است ندارم.
تا فردا و گزارش نیک دیگر، بدرود موجودات دو پا.
زهرا شعله
#گزارشنیک
https://t.me/Neweshtangiiizz40360
سال واژهام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
مدتی هست خواب آدمیزادی ندارم، زیر چشمام گود رفته، امروز هم خوابی از همکلاسی دوران دانشگاهم باعث شد ساعت۳:۱۵ صبح بیدار بشم و تا ۵:۳۰ بیدار بمونم.
احساس میکنم چیزهای زیادی دارم به مغزم میدم تا تحلیلشون کنه و این باعث شده احساس خستگی زیادی در من بوجود بیاد.
امروز بارها خواستم سگ ولگرد اثر صادق هدایت رو بخونم . تا دو خط اول پیش رفتم و نشد ادامه بدم، مغزم از آموزشهایی که راجع به نان خمیر ترش دیدم بسیار سنگینه.
از اینکه دوباره تلاش کردم و نتیجهاش اصلا خوردنی نیست ناراحتم.
امروز با چندتا از دوستانم گفتگوی تلفنی داشتم، لیلا ،سمانه و مونا.
از اینکه حال « روبی » گربهی لیلا بهتره خوشحالم.
از اینکه مونا تونسته از پیله ی خودش بیرون بیاد و تویِ یه کافه در جهانشهر کار پیدا کنه و فضای اونجا رو دوست داره خوشحالم.
از اینکه با سمانه حرف مشترک بسیاری راجع به نان و استارتر داشتیم و راهنماییم کرد خوشحالم.
امروز لیلا از واژهی «حالم کثیف » میشه استفاده کرد برای تعریف زمانیکه مریضیش خیلی سنگین باشه.
امروز ورزش کردم و الان زانو درد دارم و نمیدونم علتش ورزشه یا سرپا ایستادنهای چند روز اخیر.
امروز سه قسمت از فصل دو سریال you رو دیدم.
برای من فصل دو از فصل یک زیباتر و دلچسبتره.
امروز جواب تست زبانم رو گرفتم و بجای اینکه کلاس آنلاین خصوصی شرکت کنم از جمنای(هوش مصنوعی) خواستم با توجه به کتابهایی که دارم برام برنامه خودخوان طراحی کنه، سبک و مستمر. برنامه اش رو دوست داشتم، حداقل میتونم خودم و توانم رو محک بزنم. بدون اینکه هزینهای جز تمرکز و زمان بخواد براش صرف کنم.
امروز از عامر خواستم برام فرنی درست کنه،بخاطر بد موقع ریختن آب زعفران داخل فرنی، محلولش دچار شوک دمایی شد، بعد خراب شدنش رو گردنِ من انداخت.
دیشب هم انقدر خسته بود فرنی شور برام درست کرد.
مردم رو برق میگیره، منم چراغ زنبوری. 😑😏
در آخر هم چون درد زانو داشتم و سرم پر از وراجی کلمه هاست حوصلهی شام درست کردن نداشتم، پس تخم مرغ و سیبزمینی آبپز خوردیم، چی بهتر از این.
و حسن ختام گزارش.
یه شب بخیر به همهست.
سالواژه: پایبندی
بعد از شاید دو هفته برگشتم به گزارش نیک. تابستان معمولا پرکارترین تایم سالام است. کارهای باغمان شروع میشود و من تا عصر آنجام. شب هم تا دیروقت پای سیستم. تازه امسال وبینار «خیره به خورشید نگریستن» هم اضافه شده و شب و روزم را یکی کرده.
جوری زوار روتینهایم از دستم در رفته که با چنگ و دندان توانستهام پیادهروی، صفحات صبحگاهی (گاها شبانگاهی) و روزگفتهها را حفظ کنم و هر روز به آن پایبند بمانم.
بعد از پنجماه حضورِ تقریبا هر روزه در نویسندهساز دو هفتهایست که نمیرسم به وبینار. دلتنگ وبینارم. استاد. بچهها.
https://t.me/matinchapani
➖️صفحاتِ صبحگاهیاش را نوشت. هی نوشت و هی نوشت. حرف زیاد داشت انگار. غر هم.
➖️ مهمان داشت برای ناهار. خانه را مرتب کرد. نهار درست کرد برای مهمانها. شام هم بودند. خیلی لبخند زد. خیلی خانوم شد. خیلی لب بست. او کِی این چیزها را یاد گرفته؟
➖️ امتحان داشت. آخرین امتحانِ دانشگاهش. ده دقیقه مانده به اتمام آزمون دستش خورد و از صفحه بیرون افتاد. دوباره که برگشت، تمام جوابها پاک شدهبودند. از اینور و آنور، در ده دقیقه پاسخ نوشت برای دهتا سوال. استرسِ زیادی کشید. اما تهِتهاش میدانست که زیاد مهم نیست برایش.
➖️نوکی زد به کتابها. کانالهای دوستانش را هم خاند و کیف کرد.
➖️ وی خسته است امروز. خیلی خسته.
1. شاید کلافه بشوم ناامید اما نه.
2. شاید عاشق نباشم همیشه، حرمتگزار عشق اما هستم همیشه.
3. مثل بستنی آب شده افتادهام وسط اتاق و کتاب ورق میزنم و لعنت به گرما میفرستم. خودم را خر میکنم بعدش: خیال کن سیاهِ زمستان است و پناه آوردهای به گرمای این اتاق.
4. سه جلسه کلاس خصوصی. داستان و داستانک و جستار.
5. وبینار نویسندهساز و سخن از هوش مصنوعی+لغتنامهی نسل زد. راستی امروز پانصدمین قسمت نویسندهساز بود.
6. جلسهی هفتم نویسندگی خلاق ۷۴. تمرینی برای ترکیب درسهای پیرنگ و دیالوگ و صحنه و تصویرسازی.
7. به نوشتن اعتماد کن. یعنی قبل نوشتن حرص نزن که چی بنویسم چی ننویسم. همه چیز را بسپار به وقتِ نوشتن.
8. اتاق تازه و نظمارضایی.
9. نوکی به «آزاده خانم و نویسندهاش».
10. فهرست رمانهای محبوبم را بهروز کردم روی سایت، شد ۶۰ تا.
11. کارهای درازآهنگ یک توانایی حیاتی میطلبند: مدیریت دلسردیهای پیاپی.
12. بوسههای سرگردان و پیشانیِ مهتابی عشق در حافظهای نیممرده.
13. سوگستان و روزهای تازه و تماشاییاش.
14. «سانواژه» برابرنهادِجالبیست برای «مترادف».
15. سانواژهای برای «بدیع»: «نوآورده»
16. مادر غلام گفت: «زیبایی غبفبِ زنه.»
17. پیش به سوی دورهی جدید شعر؛ همین سهشنبه.
18. این هم از خرتبانهی امروز. خرتبانه: مثل خر تب کردن.
سلام
مگر دوره جستار هم داریم؟
چرا من تا حالا مطلع نشده بودم؟
چه خوب شد:)
“مدیریت دلسردیهای پیاپی”
آقای کلانتری ممنون که چراغ این مدرسه رو روشن نگه داشتین.
جهان وامدار آدمهایی مثل شماست که ادامه میدهند.
برایتان سلامتی میخواهم .
و چه خوب که حرمت عشق را دارید.
سال قبل همین وقتها بود که دوره پایه نویسندگی خلاق را به عنوان هدیه تولد از همسرم کادو گرفتم.
شما زنگ زدید و از هدفم درباره شرکت در دوره پرسیدید. من دروغ گفتم. نمیخواستم کاری با سایتم بکنم یا کتاب دومی بنویسم. من به سمت متلاشی شدن میرفتم بعد از سالها و ماهها و روزها مراقبت کردن، درد دیدن و زجر کشیدن و آن موقع که به مدرسه شما ملحق شدم داغهای سختی دیده بودم. البته بعدش هم دیدم متاسفانه. اما نوشتن و به ویژه مشاهده استمرار و اصالت کار شما به من کمک کرد از خودم مراقبت کنم. دردهای بزرگتری سراغم آمد اما من به جای فروپاشی به سمت یکپارچگی حرکت کردم. این را تا حد زیادی مدیون شما هستم.
یاشاسین
سلام استاد جان.
شکر که هستید.
جملههایی که چیدم
به نوشتن اعتماد کن. یعنی قبل نوشتن حرص نزن که چی بنویسم چی ننویسم. همه چیز را بسپار به وقتِ نوشتن.
Trust the act of writing. Stop stressing over what to write or what to leave out before you even begin. Simply surrender everything to the moment of writing.
کارهای درازآهنگ یک توانایی حیاتی میطلبند: مدیریت دلسردیهای پیاپی.
Long-term goals require a vital skill: managing continuous discouragement.
چه قشنگ نوشتهای آقای استاد یاد گرفتم و میخواهم از رویش تقلب بنویسم😊
ارادتمندم.
در گرماگرم تابستان، رسیدن به وبینار پانصدم، فرخنده.آفرین به این همت عالی.
ارادتمندم مهشید جان.
گزارش نیک، شنبه بیستوهفتم تیرماه ۱۴۰۵
سالواژه: جسارت
این روزها به یک جور جسارت فکر میکنم، جسارتی که هنوز ندارم. نه برای حمله کردن، برای تلافی کردن.
بارها پیش آمده کسی پشت مرا خالی کرده، بدرفتاری کرده، یا جایی که انتظار داشتم کنارم بایستد، رفته کنار. تا وقتی از او دورم، در ذهنم حکم صادر میکنم، میگویم اگر دوباره ببینمش، این بار من هم همان رفتاری را میکنم که با من شد.
اما دیدار، همه آن تصمیمها را به هم میریزد. طرف مقابلم که میایستد، انگار حافظهام دست به مصالحه میزند. با خودم میگویم دنیا دو روز است، این همه جنگ و بیثباتی، معلوم نیست فردا چه میشود، ارزشش را ندارد. بعد، انگار نه انگار، رفتار گذشتهاش از خاطرم عقب میرود.
نمیدانم این بخشش است یا ناتوانی در مرزبندی. فقط میدانم هنوز جسارت این را پیدا نکردهام که به کسی که چند بار پشت مرا خالی کرده، یک بار هم فرصت تکرار ندهم. شاید مسئله تلافی نباشد، مسئله این باشد که بالاخره جایی بگویم: تا همینجا.
https://t.me/MashgheBodan
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
برای سالواژهات، «آفرینش»، چه گامی برداشتی؟
امروز برای چکاپ ماهانه بارداری به مطب دکتر رفتم و تصمیم گرفتم از همین امروز نوشابه، شیرینیجات و فستفود را تا حد زیادی از برنامه غذاییام حذف کنم و در عوض، میوه و سبزیجات بیشتری بخورم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷ از ۱۰.
چون خیلی خسته بودم و نتوانستم نقاشی بکشم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
منشی دکتر مثل همیشه متوجه بارداریام نشد. وقتی پروندهام را خواستم، با تعجب گفت: «مگه بارداری؟»
خندیدم و گفتم: «چرا هر بار اشتباه میکنی؟ چیزی نمانده وارد ماه هفتم بارداریام بشوم.»
گفت: «آخه بهت نمیاد! ماشالله انقدر خوشرو و پرانرژی هستی که آدم باورش نمیشه بارداری. اینجا بیشتر خانمهای باردار با کلی آه و ناله میان.»
حرفش باعث شد به این فکر کنم که شاید یکی از ویژگیهای خوبم این است که در این روزها، با وجود همه تغییرات، هنوز خوشاخلاق و پرانرژی ماندهام.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
بخشی از کتاب فیل در تاریکی، نوشته قاسم هاشمینژاد را در مطب دکتر خواندم.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه، متأسفانه.
امروز از خوردن چه چیزی بیشتر لذت بردی؟
لوبیاپلوی امروز خیلی خوشمزه شده بود؛ حسابی به دلم نشست.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
در مطب دکتر فهمیدم که این ماه چند کیلو به وزنم اضافه شده است. هرچند از ظاهرم چندان مشخص نیست، اما کمی نگران شدم و تصمیم گرفتم مصرف شیرینیجات و فستفود را تا حد زیادی کنار بگذارم.
امروز با چه کسانی صحبت کردی؟
با مامان تماس گرفتم. جویای حال من و نینی بود. گفت با این وضعیت جنگ میترسد حتی برای زایمانم هم نتواند کنارم باشد.
حرفش باعث شد کمی ناراحت بشوم. یک سال است خانوادهام را ندیدهام و حسابی دلتنگشان هستم.
بعد هم حدود یک ساعت با خواهرم حرف زدم. از سفرش به شیراز گفت؛ از اینکه روز اول صدای انفجاری شنیده بودند که خوشبختانه مربوط به معدن بوده، اما این روزها دوباره استرس جنگ را دارد. گفت لار را هم زدهاند و از جنگ متنفر است.
بعد، گفتوگویمان رنگ دیگری گرفت؛ از ذوق خاله شدنش گفت، از اینکه دخترم شبیه چه کسی خواهد شد. آیا مثل دختر خودش که کپی کوچکی از من بود، دختر من هم شبیه او میشود؟ موهایش فر خواهد بود یا صاف؟ آنقدر خیالبافی کردیم و خندیدیم که نفهمیدیم زمان چطور گذشت. مثل همیشه، مرور خاطرات حال هر دومان را خوب کرد.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
اعتبار.
اینکه آدم خوشقول باشد و دیگران بتوانند روی حرفش حساب کنند، به نظرم یکی از ارزشمندترین سرمایههای هر انسان است.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
با خواهرم درباره خواهرزاده ۹ سالهام حرف میزدیم که بهتازگی جشن تکلیف گرفته و حتی در خانه هم شال سر میکند.
یادم آمد چند سال پیش جلوی من و پدرم گفته بود:
«خاله، من وقتی بزرگ شدم میخوام آرایش کنم و برم تو خیابونا تا واسم خواستگار بیاد!»
پدرم خندیده بود و گفته بود:
«نه دخترم، میره مسجد، باخدا میشه.»
و او با اعتمادبهنفس جواب داده بود:
«نه، من مسجد نمیرم، میخوام باکلاس باشم!»
حالا ظاهراً فعلاً به گروه «بیکلاسها» پیوسته است!
امروز در وبینار نویسندهساز چه چیزی بیشتر پررنگ بود؟
استاد درباره واژهها و اصطلاحات نسل Z صحبت کردند. بحث خیلی بامزهای شد؛ هرکدام از تجربههایمان گفتیم، خندیدیم و کلی کیف کردیم.
راستش خودم هم تازه فهمیدم که گاهی ناخواسته از همان واژههایی استفاده میکنم که نسل زد به کار میبرد.
امروز چه دیدی؟
ادامه سریال This Is Us را تماشا کردم.
این سریال را خیلی دوست دارم؛ چون به واقعیت زندگی نزدیک است. هم آرامشبخش است و هم گاهی لبخند را روی لبهایم میآورد.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/zahraghasemi_channel
بسیار شیرین مینویسی مامان قشنگ و خوشاخلاق.
جملههایی که چیدم:
در این روزها، با وجود همه تغییرات، هنوز خوشاخلاق و پرانرژی ماندهام.
Despite all the changes lately, I’ve managed to stay cheerful and energetic.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
اعتبار.
اینکه آدم خوشقول باشد و دیگران بتوانند روی حرفش حساب کنند، به نظرم یکی از ارزشمندترین سرمایههای هر انسان است.
What word or phrase has been at the center of your mind today?
“Credibility.”
I believe that being a person of one’s word—someone others can truly rely on—is one of the most precious assets a human being can possess.
سالواژه: شناخت
۱. همه چیز به هم ربط دارد. مثلن همین گزارش نیک نوشتن به سالواژه. این یکی در بهتر شدن آن یکی اثر میگذارد. غیبگوی کی بودم من؟ بیخیال. فقط میخاهم حرف بزنم. گویا حرف مهمی هم برای گفتن ندارم.
۲. به امروزم ۷ از ۱۰ میدهم. انقدر کارهای دیگر داشتم که به آزادنویسی و تماشای ادامهی مستند ایران به نحو پارسی نرسیدم. وبینار نویسندهساز هم شرکت نکردم.
۳. نوجهانها از من خاستند تا برایشان موضوعی مشخص کنم تا آنها دربارهی آن بنویسند. چه خوب نوشته بودند لاکردارها. بهشان حسودیم شد.
۴. به کودکانی که امروز به کتابخانه مراجعه کردند گفتم سعی کنید در نقاشیهایتان آزاد باشید. لازم نیست همیشه خورشید را زرد کنید. به احساسی که در لحظهی کشیدن دارید توجه کنید. دوست دارید امروز خورشید شما یا خطهای شما چه شکلی یا چه رنگی باشد؟ خوششان آمد. کشیدند. منم از چسباندمشان به تیفار.
۵. پسرک ۵ساله پرنده میخاهد. این را کجای دلم بگذارم؟ آخه بچه من وقت نمیکنم اصلاح ابرو و سیبیلم را انجام دهم. چطور یک موجود زندهی دیگر را به مسئولیتهایم اضافه کنم؟ نمیتوانم حالیش کنم.
۶. با خانواده یک کمدی فانتزی نمایش خانگی دیدیم که من اینجور مواقع به سلیقهی آنها احترام میگذارم. برایم راهیافتن به دنیایشان ارزش بیشتری دارد. خاطرهسازی برای روز مبادا.
۷. گزارش نیک دوستان را خاندم. این کار باعث میشود راحتتر شروع به نوشتن کنم.
۸. حرف زیاد است. فرصت من برای نوشتن کم. با اینحال تلاش میکنم با همین کم در مسیر بمانم.
۹.گاهی رویای بزرگ شدنشان را دارم تا راحتتر بتوانم به علایقم برسم. گاهی هم دلم برای کوچک بودنشان تنگ میشود. اگر من خل نیستم پس چیم؟
https://t.me/ zohreyousefha
نیکفرسوده
سالواژهام: حرکت
با همسایهها رفیق شدهام این روزها. چشم باز نکرده سراغش را میگیرم و بیست صفحهای میخوانم.
کار احمد محمود در شخصیتسازی شگفت است. اسامی از خاطرم میروند از بس که زیادند.
از پسر احمد محمود نقل است که گاهی از زیرزمین خانهشان صداهای عجیب میآمده. صدای دعوا، صدای خنده، صدای گریه.
پسر گمان میکرد پدرش مهمان دارد اما از پنجره که نگاه میکرد او را تنها میدید. پدر جای شخصیتهایش فکر میکرد و حرف میزد. گاهی امانآقا میشد و گاهی پندار و گاهی خالد.
و این یعنی محمود شخصیتها را خلق نمیکرد بلکه جایشان زندگی میکرد.
_ زرد شدهام دوباره. صبحانههایم را با گزیدههای عشق ابدی میخورم. شرم بر من که از دیدنش لذت هم میبرم.
_ دوباره اینستا را پاک میکنم. آیا این نیکترین کاری نیست که یکنفر میتواند در یک روز به غایت معمولی انجام دهد؟
_ با آلبالوهایی که از باغ عمو چیده بودیم مربا میپزم. پرزحمت است اما عطر و رُخش خستگی را از تنم به در میکند.
_ نویسندهساز را با پیادهروی قرین میکنم و از شنیدن دایرهالمعارف نسل زد مستفیض میشوم . کاش اسمی هم برای نیمهی اول دهه هفتاد بگذارند. طفلکیها نسل سردرگمیاند.
نه با دهه شصتیها قرابتی دارند و نه با کوچکتر از خودشان.
بیچاره فرهنگ نسل ما مثل جوانیاش در میانهی هیاهوی تاریخ گم شده.
_ در وبینار لیلی و مجنونخوانی سمانه جان داوطلب شرکت میکنم.
اصلاً هم به لیلی حسودیام نمیشود.
مجنون در توجه و دلبری دست پسرهای کرهای را از پشت بسته.
با کلمهی نظر نوواژه میسازیم.
یک کشف تازه میکنم. یک سخنسنجی.
وقتی از نظر کردن میگوییم از نگریستن حرف میزنیم.
و وقتی از نظر دادن میگوییم از اظهار عقیده.
معنای نظر با عوض کردن مصدر به کلی تغییر میکند.
عجیب نیست؟ این از ظرافتهای زبان فارسیست که در کمتر زبانی دیده میشود.
همین است که فارسی انقدر قند است.
_ روزانهنویسی میکنم و از رخوتی میگویم که در نوشتن بر من و دوستانم مستولی شده.
وقتی جنگ شد منتظر بازگشتی باشکوه به تلگرام بودیم و وقتی به خانه برگشتیم دیگر آدمهای سابق نبودیم.
حوصلهی حوصله داشتن هم نداریم انگار.
مینویسیم تا به تعهدمان پایبند بمانیم.
ذوق و خلاقیتمان را جایی که نمیدانیم کجاست جا گذاشتهایم و قلمفرسوده ادامه میدهیم.
_ حرکت، سالواژهام است و اگر نداشتمش چقدر این روزها سختتر میگذشت.
حرکت مرا با بدنم آشناتر کرد و نظم، تعهد و روتینی را به من هدیه کرد که تا پیش از این به داشتنش فکر هم نمیکردم.
حرکت بزرگترین برکت این روزهای زندگی من است.
@mannevesht_zaker
برای سالواژهات، «استمرار»، چه گامی برداشتی؟
من و استمرار هر روز موهای هم را میکَنیم اما باز هم خوشا دوام.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷. دو سه تا کار هست که همش میمونه رو زمین.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
یه متن میتونه فلسفی باشه اما فلسفی نباشه. یادآوری شد این نکته بهِم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
مَد و مه.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه بابا بچه شدیاااا. ایشالا برم ولی.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آلوچهای که درست کرده بودم چند شب پیش.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نمیتونم بنویسم مثل قبل. اصلا یه وضعیت افتضاحی.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
من شبا رویاپردازی میکنم. سوالت از اساس اشتباهه.
امروز با کی تماس گرفتی؟
خداییش چرا باید بهت جواب پس بدم؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
تغییر
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
به هر نوعی از نوشتن فکر کردم الّا این یه فقره.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
بچه بودم عموم اسمارتیز رو میگرفت زیر آبِ جوش رنگش میرفت احساس میکردم با آدم خیلی خفنی روبهرو شدم.میخواستم بپرستمش. پرستیدنیام بود و هست خدایی اون پسر. 🤓
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
ایده خیلی خفنی بود ایده کتاب اصطلاحات نسلz.
فیلم چی دیدی؟
ندیدم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/zeinaaaab_00
سالواژهام عادته
عادت کنم که عادت کنم.
بعد از سه و چهار روز به خودم اومدم.
این خراب شدن حال و دست کشیدن تقصیر یه آدم که حذفش کرده بودم ولی برگشت بود . من پروتر از این حرفام دوباره حذف کردمش و دوباره شروع کردم.
چقدر زندگی پر از این دوبارههاست نه؟
امروز کلا تصمیم داشتم خوشحال باشم و آروم، خوشحال آنچنانی نبودم ولی آروم بودم آرووووما.
به ریزهکاریها نمیپردازم دیگه.
شب بخیر
https://t.me/Saharfrjiiichannel
#مو_و_قیچی
اولِ تابستان که میشود، موهایم هوسِ ملاقات با قیچی میکنند. انگار گرما فقط از آسمان نمیبارد؛ لابهلای تارهای مویم هم خانه میکند. هر سال، بیآنکه با خودم قراری گذاشته باشم، دلم میخواهد چند سانتیمتر از گذشته را کوتاه کنم. شاید برای همین است که کوتاه کردن موها برای من فقط یک تغییر ظاهری نیست؛ شبیه سبکتر شدن است، شبیه رها کردن چیزی که دیگر به کارم نمیآید، شبیه سلام کردن به فصلی که قرار است با تنِ سبکتر و دلِ آزادتر از آن عبور کنم.
صبح، برای بچهها فرنی درست کردم. حسنِ فرنی این است که فرصت میدهد هم قابلمه را هم بزنی و هم با دوستی تلفنی گپ بزنی. میان همان گفتوگو، دوباره به خودم فکر کردم؛ به زنی که دیگر شبیه چند سال پیش نیست.
نمیدانم این تغییر، حاصل گذر عمر است یا سالها کلنجار رفتن با خود و تلاش برای خودشناسی. هرچه هست، مبارک است. دلبستگیام به مادیات، روزبهروز کمتر شده. دیگر آدمها را با داشتههایشان نمیبینم؛ نگاهم بیشتر به همان قدرتِ لایزال است که بیصدا همهچیز را پیش میبرد. گاهی از خودم میترسم؛ انگار پاهایم روی زمین نیست. شاید هم زندگی آنقدر سختی نشانم داده که دیگر خیلی چیزها توانِ ترساندنم را ندارند. هرچه هست، واقعی است و دوستش دارم.
ناهار بچهها را دادم و خودم هم فقط نوکی به غذا زدم. از صبح وقت آرایشگاه گرفته بودم تا موهای خودم و دیانا را کوتاه کنیم، اما آن موجودِ تنبلِ درونم مدام وسوسه میکرد که بخواب؛ حالا ساعت سه نرو، پنج برو.
ساعت ۱۴:۵۴ ناگهان از تخت پریدم. اولین فکری که به ذهنم رسید، برق بود. ماشین را از پارکینگ بیرون آوردم که اگر برق قطع شد، پشت درِ برقی زندانی نشود. بعد هم راههای برگشتن به تخت را یکییکی از خودم گرفتم؛ گاهی باید راهِ فرارِ خودت را ببندی تا کارها انجام شوند.
بچهها را آماده کردم و راه افتادیم. دلم میخواست قبل از رفتن کمی به خودم برسم، اما مثل همیشه عجله برنده شد و بدون هیچ «چیتانپیتانی» از خانه بیرون زدم.
وارد سالن زیبایی شدیم؛ سالنی که درست همان لحظه برقش قطع شده بود. با خودم خندیدم و گفتم چه خوب که بیزحمت آمدهام؛ اگر آرایش کرده بودم، گرمای آنجا حتماً چند برابر آزارم میداد.
تا برق وصل شود، گفتوگوها گل انداخت. مادرِ صاحب سالن هم آنجا بود؛ خانمی تهرانی که سالها پیش سر از گنبدکاووس درآورده بود. از او پرسیدم: «شما چرا اینجا آمدید؟»
لبخند زد و گفت: «تو یه مهمونی رقصیدم، همسرم عاشقم شد، ازدواج کردیم و اومدیم گنبد.»
همان لحظه در دلم گفتم: «آخ جون… گوشدرازتر از من هم پیدا میشود!»
حدود ساعت چهار و نیم بالاخره روی صندلی آرایشگر نشستم. حوصله مدلهای تازه و عجیب را نداشتم. گفتم: «فقط همین مدل را کوتاه کن.»
پرسید: «چه مدلی بوده؟»
گفتم: «باب.»
چند دقیقه بعد، موهایم کوتاه شده بود؛ همان بابِ همیشگی. سرم سبک شد، صورتم عوض شد و انگار چند تکه از خستگی این روزها هم روی زمین آرایشگاه ریخت.
بعد برق آمد و نوبت دیانا شد. اول موهایش را اتو کشیدند و بعد، به قول خودشان، با موزر «کات لیزری» زدند. نگاهش میکردم و با خودم فکر میکردم من که موهای فرفری داشتم، در نهسالگی هرگز چنین تجربهای نداشتم. هر نسلی، کودکی خودش را زندگی میکند.
وقتی به خانه برگشتیم، مهدی هم رسیده بود و قابلمه ماکارونی تقریباً خالی شده بود؛ نشانهای مطمئن از اینکه ناهار مورد پسند واقع شده است.
از وبینار «نویسندهساز» جا مانده بودم. با عجله تلگرام را باز کردم و فایل صوتی را گذاشتم تا پخش شود. شاهین، باز هم روزم را ساخت. بعد از شنیدن وبینار، مستقیم رفتم سراغ کانال «ترجمان علوم انسانی». با کلیدواژه «هوش مصنوعی» همان مقاله را پیدا کردم و دوباره خواندمش؛ انگار بعضی نوشتهها هر بار چیز تازهای برای گفتن دارند.
مقاله را در چند گروه هم بازنشر کردم. هیچ بازخوردی نگرفتم؛ حتی یکی.
اما این بار، برخلاف گذشته، دلم نگرفت. دیگر از متفاوت بودنم غمگین نمیشوم و به دنیا غر نمیزنم. خودم را بغل میکنم و به خودم یادآوری میکنم که متفاوت بودن، همیشه بد نیست. گاهی فقط یعنی مسیرت با بقیه فرق دارد.
شب، کباب خوشمزهای برای اهل خانه درست کردم. بعد، کمی آرامسازی، کمی سکوت و آمادگی برای خواب.
و حالا، آخر شب، نشستهام و این چند خط را قلم میزنم؛ گزارشی از روزی معمولی که لابهلای جزئیاتش، زندگی آرامآرام از کنارم عبور کرد.
باشد که این قلمزنی، مورد قبول شاهین و همه اهل ادب قرار گیرد.
آمین.
#۲۷تیر۰۵
#سوگندستاره
#روزانهنویسی
جستجوی طاقچه برای یافتن کتاب « دفتر پرسش نرودا». دانلودش کردن. با پرسشهای شعرانه و کودکانهاش همراه شدن و کیف کردن و فرستادنش برای ساجده
ناهار پختن، خوردن، خوابیدن
شرکت در سرزبان
قدری مطالعهی « پرسیدن، مهمتر از پاسخدادن است» و حول موضوع معرفت اندیشیدن
آزادنویسی
رونویسی از غزل« باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش» بهخاطر « مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش»
خوابیدن و از نیم ساعت اول نویسندهساز جاماندن، ولی در نیمهی دوم از شوخیهای استاد از خواندن لغتنامهی نسل زد، هرهر خندیدن
گفتوگوی جانافزا با دو تا از دوستان و شنیدن، فهمیدن و دوست داشتن
**گزارش نیک**
برای سالواژهات «تداوم» چه گامی برداشتی؟
امروز تلاش کردم خروجی پیدیاف یادداشت روزانه اپلیکیشن را خیلی قشنگتر کنم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
امروز نمره هشت را میگیرد. اگر درس خوانده بودم و کتاب بیشتر خوانده بودم خیلی نمره بهتری میگرفت.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
کسی را برای گفتوگوی عمیق نداشتم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
گزیده اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی را میجویم. باشد که غذایی برای روحم باشد.
امروز رفتی پیادهروی؟
از آن بهتر دوچرخهسواری در کنار دریا.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
احتمالاً از همبرگری که سفارش دادم و در راه است.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
عذاب وجدان داشتم وقتی خودم در امان بودم و عزیزانم در خطر جنگ زندگی میکنند.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز به انتشار اولین کتابم فکر کردم. انگیزهای شد برای ادامهکاری.
امروز با کی تماس گرفتی؟
ساحل – امین
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
یک کلمه که در وبینار شنیدم و متاسفانه روم نمیشود بگویم «به دغدغه مربوط است».
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
شلم بازی کردن در کافه.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
جدا از اینکه خیلی خوش گذشت و خندیدیم داشتم به رابطه خودم با هوش مصنوعی فکر میکردم.
من خیلیخیلی از هوش مصنوعی استفاده میکنم. میدانم چطور کار میکند دقیقاً اما هیچوقت برای نوشتن از آن استفاده نمیکنم.
میدانم هوش مصنوعی هرقدر کارهای دیگر را خوب انجام بده نمیتواند بنویسد. نه اینکه نتواند شاید از خیلیها بهتر بنویسد اما نه بده فاجعه است.
اما میتواند در شخصیتپردازیها خیلی خیلی کمک کند.
میتواند ویراستار فوقالعادهای باشد به شرطی که منبع و دستور درستی برای ویراستاری به آن بدهید و از آن بخواهید دقیق بگوید چه تغییراتی در متن داده است.
اولین کاری که باید بکنید این است که در تنظیمات هوشواره بنویسید واقعگرا باشد تا الکی از چیزی تعریف نکند.
دوم اینکه باید دستور «پرامپ» را پر و پیمان بنویسید.
مثلاً به جای «ویراستاری کن» بنویسید: با توجه به کتاب «راهنمای ویراستاری و درستنویسی» نوشته دکتر حسن ذوالفقاری و «نامها و نشانهها در دستور زبان فارسی» از احمد شاملو این متن را بدون تغییر در کلمات و ماهیت آن بازنویسی کن. من خودم معمولاً این نکات را هم اضافه میکنم: از علامت تعجب استفاده نکن. به جای پرانتز از «» استفاده کن.
فیلم چی دیدی؟
فصل آخر سریال شکستناپذیر را صبح دیدم.
نقدش را حتماً مینویسم.
سریال Sheriff Country را به قصد تحلیل شروع کردم.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
بهتر از آن نشانی اپلیکیشن را میگویم:
https://sahelak.app
اگه این نکتههای ویراستاری هوش مصنوعی و زودتر گفته بودید احتمالن امتحان ویراستاریمو بیست میشدم😂بهش گفتم ویراستاری کن همون متنو تحویلم داد…
سال واژه: تداوم
ـــ وبینار امروز متفاوت بود و خنده آفرین. بخشی به هوش مصنوعی و باقی زمان به آشنایی با اصطلاحات نسلZ گذشت. همین الان یادم آمد یک مقالهٔ انگلیسی زبان از این نسل دارم. حتما در اولین فرصت به سراغش میروم.
ـــ از جنگ به پایان رسیده و عبور و مرور خارجیان و مرگ و میر صد سال تنهایی سخت در حیرتم. چقدر چیدمان شخصیتها، و گفتوگوهایش واقعی بهنظر میرسد. تا نیمههای آن با داستان پرتنشاش همراه شدم.
ـــ قبل از هر چیزی امروز به برونریزی افکار و دغدغهها در ورد پرداختم. ولی بخاطر خستگی ناشی از بد و کم خوابی، بسیار کند پیش رفتم اما خب مسرتبخش بود گام برداشتن آرام در هزارتوی ذهنم.
ـــ امروز از سه شاعر «عطار» و «سراج قمری» و «ناصر خسرو» غزلهایی را خواندم. سعی در پراکندهخوانی دارم که فقط شعرهای یک شاعر را نخوانم.
ـــ بعد از این گزارش، یادداشت کوتاهی برای کانالم خواهم گذاشت.
https://t.me/zahraballampour
سال واژه: استمرار
امروز توی وبینار از گزارش نیک سخن به میان آمد. راستش کلی دلم برای روزهای اولی که تازه با استاد و پیجشان آشنا شده بودم تنگ شد. به این فکر کردم آدم به یک دفعه از چیزی دور نمیشود و این گذر زمان است که آرام آرام فرد را به شرایط کنونیش وفق میدهد.
نگاهی به اسامی این صفحه کردم؛ با آنکه اسامی برخی از دوستان برایم آشنا بود اما نام هیچ کدام از دوستان قدیمی خودم را ندید و کمی دلم گرفت. خواستم با نوشتن در اینجا خودم را به چالش بکشم و از هر آنچه از ذهنم میگذرد بنویسم.
صبح با سرفهی پدرم بیدار شدم. چای بود یا قند را نمیدانم، انگار چیزی توی گلویش گیر کرده بود. توی خواب و بیداری میزان وفاداریم را به اینکه دختر خوبی هستنم محک میزدم. نه، انگار از این امتحان بیرون نیامدم و خواب را برگزیدم.
برایم جالب بود با وجود اینکه میسرفید، اما چایی را هورت میکشید. همین باعث شد بدون وجدان درد باز بخوابم.
فونت این برگه چقدر خوب است. آدم دلش میخواهد مدام بنویسد. یاد عکس سایتتان افتادم. همین عکسی که صورتتان را به یکور کج کردهاید. خدا میداند چقدر یاد آن روزها افتادم. هنوز هم چقدر حرفهایتان خوب است.
هزار بار بوده که یک پایم لب پرتگاهی بوده تا از مسیر نویسندگی خارج شوم اما همین استمرار شما در امر یاد دادن، من را هم مشتاق کرده که ادامه دهم. فکر کنم هیچ وقت نتوانم آنطور که باید قدردانتان باشم.
راستی دلم میخوایت نظرتان را راجع به کاریکلماتورهایم بدانم. حالا شاید آنقدرها که باید آثار پختهای نیستند اما قطعن نظر شما در بهبود نوشتههایم موثرند.
استاد این را اولین نوشتهی من است. بدون ویرایش نوشته شده در ساعت ۱۲ و ۴۷ دقیقه شب.
آیا توانم نویسم؟
میانِ اینهمه شوق در نویسشدن
ماجراهای سخت پیچیده
واقعن گیرماندهام
همه ازمه بالاترن و مه پائینتر
واقعن سختشده
وقتِ به تمام شاگردها مینگرم
میبینم مه پِششان خوردهریز های در زمین پاشخوردهام
وهیچام
شاید گویید
چقدر خودهکوچک کونه واقعن خوردهریز ام
گذر کنم میانِ اینهمه جلوه؛ شکوفه دادن سخت است
حتی شبها بیخابیکشم هر قدر نویسم،
خوده حتی به یکی نزدیک کرده نتوانم
ازخودم عزر میخام به خاستههاش نتونستم برسونم
بیچاره پروانه که همش امید میدهبرام
بازام میکه اشکالینداره بنویس
اینقدر نویس
آخر یک کلمهات تورا حداقل بجااینسبتنخوب رساند
آخر نتیجه سالها زحمت خود را خاهید دید
ایدارد همش امید میده
خوبه حداقل این پروانه است
اگرنه در روز یک کلمههم نتوانم نویسکنم
امروز درباره کودکی استاد در وبینار صحبت کرد و گفت پنجدقیقه بنویسید
رفتم نویسکنم دستم رو کیبورد جامانده بود اصلن تکون نمیخورد بجااینکه نویسکنم
شروع به اشکریختنکردم هیهرچه سعیکردم نویسکنم درجا انگار شوکهزده شدم
دستوپاهام قفل و کبود شد
اینقدر حسابم خورد شد
تاآخر شب گریهمیکردم
خداهیچ بندهای به والدیناش امتحاننکنه( آمین )
اینقدر حسابم خورد بود
که از رد دیدم گذارش نیک دادم
کاریکلماتور ۳:
بُزبُزهقندی جاایکه الفزارها بود به فاصلهای زیاد نویسکرده بودم
پشخودم
فککردم
نکنهاستاد فکرکنه مه فاصلهها و نیمفاصلهها را رعایت نمیکنم
همه روزانهنویسهایی دیگران را میخونم شوکهزده میشم شایدن اونا سختیکشند بواسطه آیندهسازی خود اینهارا تحمل و تقبل میکنند
اما مه اگه روزانهنویس از فامیل عزیزان کنم
سربه فلک میرسد شاید رمانه جهانینشه
اما رمانِ غمانگیز برایخودم میشه
ازخودم عزر میخام
که نتوانستم یکروز جسم و روحم در آرامش گردانم!
میرم شعرهای کسانیکه استاد اونهارا تعریف و تمجید میکنه؛ نگه میکنم
میبینم
چقدر پیشرفت کردهاند
مهخیلی وقته همهگی زیرینظر دارم و بینم
اینهاایکه بهظرفِ ۲ ویا ۳ سال است نویسکنند
چنان پشرفت کردند که مه هردم حسمیکنم
ساکن درجا افتادم و آویز به حلقهدار شدم و فقط تکان خورم و بلرزم و هیچ ثمر ندهم تکان خورم مثلیدرختیچنار برگهام همش پاش خورند حاصل هم ندارم فقط وانمود کنم هستم دگه …
بازام (خدایاشکر) که پروانهای دارم مره از جهان ناامید نمیکنه و میکه برو آینده در پِش داری!
لینککانالم https://t.me/sadegaalezadai
داروبازی
صبح دیر بلند شدم. خیلی به کارهایم نرسیدم. فقط صبحانه خوردم و رفتم داروخانه.
داروخانه بهتر از چهارشنبه گذشت. جای خیلی از داروها را یاد گرفته بودم. و وقتی میآوردم بابابزرگم تشویقم میکرد. یک نسخه هم خودم توی سیستم وارد کردم و دارویش را آوردم. دارویش هم بارکدی بود. بارکدش را خاندم. ولی فکر کردم نخانده و آنجا فقط کمک خاستم.
با آدمهای مختلفی آشنا شدم. با آنها چند کلمهای حرف میزدم. مخصوصن با پیرزنها. یکیشان کارتشان را فکر کرده بود گم کرده و داشتم دلداریاش میدادم. دیگری از قیمت داروها مینالید و میگفت دیگه چیه که گرون نشده باشه؟ بعد مکثی کرد و گفت نه، یه چیز هست که گرون نشده. حواسم نبود. جون آدما. اون خیلی ارزون شده.
وبینار را بودم. البته باز هم نصفهنیمه. چون آن وسط مشتری میآمد و مجبور میشدم بروم.
خیلی خوشگذشت. مخصوصن بخش لغتنامهی نسل زد. کلمات و اصطلاحات جدیدی یاد گرفتم.
سر شام پسرخالهام اقرار کرد که عضو بیاثر داروخانه نیستم و چیزهایی یاد گرفتم. همینطور گفت مثل جوجهاردک دنبال او و خانمدکتر راه میافتم.
که خب راست میگفت.
چیزی نخاندم و آزادنویسی نکردم. یعنی تا خاستم بکنم مشتری میآمد. خاک بر سرم کنند.
همین الان هم درگیر این اینترنت تخمی. فکر کنم هرچه می گذرد دارد تخمیتر هم میشود.
#گزارش_نیک
۱. فیلم “past lives” رو دیدم. خیلی ناس و خوشگل.
۲. از کتاب “رود راوی”، “تقویم بیهدفی” و “تفکر سیاه و سفید”خاندم.
۳. در نویسندهساز و سرزبان شرکت کردم. همراهشان نوشتم.
۴. درمورد زنبورِ عرقخوار(عرق بدن انسان) فهمیدم. و حشرات دیگه.
۵. موشک منو رگباری بزنه دیگر سر کلاس زبان نمیروم.
۶. محوریت روز در ساعتها جیغ و گریه و خودزنی و درد گذشت.
۷. به فکر احضار روحم.( احتمالا یک دلقک)
۸. چطور همسفران انقدر خوشمزه مینویسند. دلم آب میرود.
برای سالواژهات «مصممبودن» چه گامی برداشتی؟
سالواژهام شبیه دلشوره میماند. آشوبکارست. من را به تشویش و وسواس میکشاند. عذابوجدانم را زیاد میکند.
تمام اینها بخشی از کارهایی است که او با من میکند. خیالات برم میدارد که اگر لحظهای از او غافل شوم من را ترک کند و دیگر در کنج ذهنم فرش کوچکش را پهن نکند و استکان چایی را پر نکند از داغی و همدلی.
به خاطر همین یکسره در کندوکاو و تقلا هستم برای سالواژهام؛ شبیه عاشقها. اما واقعیتش این هست که هنوز چیزی دستگیرم نشده است. هنوز سردرگم، دور خودم میگردم و دورم. پیدا و گم بودنم، ساعتبهساعت من را بازی میدهد.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟
چرا؟
نمره نمیدهم. نمره دادن کار عتیقهای است. حالیا اگر بخواهم نمره بدهم زیر پنجست. خیال نمیکنم روزی برسد که بیشتر از اینها به خودم نمرهای دهم و به آن هم افتخار کنم.
چون نمرهی بالا از رضایتداشتن از خودست که میتراود. و من راضی نیستم. خیلی راه نرفته دارم. تازه پنج هم زیادست.
از گفتگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اندوختم سخنان بیهوده من را از درستی دور میکند.
آموختم زبان و دل با هم در ارتباط مستقیم هستند. هرچه بار زبانم سبکتر باشد دلم آسوده ترست.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه. من که پیادهروی نمیروم. من میدوم. اما روزهای فرد. امروز روز باشگاه بود. پیادهروی هم خوبست اما من وقتش را ندارم. اگر بخواهم شبیه استادشاهینمان در پیادهروی، کاشف ایدهی شعر و نثر باشم، میشود؛ اما ایدهها تمامش دور محور بشور و بساوست. آخرش هم باید خودم را ملامت کنم که بچهت رو اجاقه داری قدم میزنی؟ اما دویدن توفیر دارد. دویدنست دیگر. مانند بدوبدوی دیگر زندگی. چون آرامیدن و گامیدن به من نیامده است.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
جونم برات بگوید که از یک اسموتی بسیار خوشمزهای که دخترم از خودش درآورده بود.
پرسید: «مامان شیرموز میخوری؟»
من: «نه، الان یدونه موز خوردم.»
بعد از دقایقی دیدم معجون بدست جلوی من رژه میرود.
گفت: «مامان موز و شیر و توتسیاه و طالبی؛ فقط ببین چی شد.»
بله. استموتی دخترسازم عالی بود.
امروز چه چیزی نگران یا ناراحتت کرد؟
والله باید بپرسی چی ناراحتت نکرد.
امروز برای شما گفتنی:
۱. اخبار جنگ ناراحتم کرد.
۲. کم خواندن ناراحتم کرد.
۳. از هزارکلمه جاماندن ناراحتم کرد.
۴. به علت ویروس رودهپران*، باشگاه نرفتن ناراحتم کرد.
۵. دنبال فیلمی گشتم و نیافتنش ناراحتم کرد.
۶. وبینار الهه حس کردم فراغتم چقدرست و نمیرسم چرا به اینهمه کار ناراحتم کرد.
بازم بگم؟
امروز در رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی خودم. خیال کردم دخترکی ۶یا۷ سالهام. اما عقل الانم را دارم. زندگیام را ثانیهثانیه میپاییدم و کلی آیندهی بیافسوس.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با مادرم.
با خواهرم.
با خواهر مادرم.
با کتابهایم.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهن بود؟
واژهی ریقو.
در کتاب اسماعیل فصیح آمده است. گربهی ریقو. دوستش داشتم.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
من هنوز خیال قبلی را نشکافتهام تا به بعدی برسم. هنوز دخترکی ۶ساله هستم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
هیچ.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فرهنگ واژههای نسل زد.
فیلم چی دیدی؟
بنبست را با دور تند.
قبلا هم یکبار دیده بودمش.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/manesehchtgrh
سالواژه: رشد پلهای
انگار زانوی پای چپم پیچ خورده است و دو روزی میشود که از درد به خودم میپیچم.
حالا هم که تازه اسبابکشی کردهایم؛ هنوز باید از روی جعبهها و موانع بپریم و این هم خودش قوز بالا قوز شده است.
هرچقدر خودم را به شعر و کتاب گره میزنم، درد زانو راه نفس را میبندد و از شدت درد، گریه امانم را میبرد.
امروز وبینار استاد کلانتری را گوش دادم. نکات مهمی درباره استفاده درست از هوش مصنوعی گفتند. میان اصطلاحات نسل زد هم چند باری خندیدم و برای لحظاتی درد را فراموش کردم.
اما درد قصد خوابیدن ندارد؛ فقط چرت میزند.
انگار زندگی هم همین است؛ میان چرت زدنهای درد، باید فرصت را غنیمت شمرد و جرعهای از لذت نوشید. وگرنه فقط رنج میبری، بیآنکه گنجی پیدا کنی.
سالواژهام:بینجامیدن
امروز دکتر رفتم. آزاد نویسی زیاد داشتم نویسنده ساز بودم. داستانک نوشتم. نامه دریافت کردم. اندکی پاسخ نامه نوشتم. زبان خاندم،گفتم ، نوشتم. سهراب خاندم. غرور و تعصب خاندم. مارتین ایدن هم دیدم.
دفتر جدید رو شروع میکنم قصد دارم این دفتر رو با ماژیک پر کنم. رونویسی هم داشتم از سایه تن درشکهچی.
باشد که جز بینجامیدگان باشم.
باز هم زمان کافی برای از دست دادن یک سری کارهایی که زیادی هوسانگیز بودن را از دست دادم.
-وبینارک.
-گشت و گذار در کتاب پنداشتههای استاد، مکث روی بعضی جملهها و گرفتن اسکرینشات از جملههایی که خوشم آمد.
(از بدترین معایب نبودن کتابِ کاغذی چون ناخودآگاه اسکرینشات چیزی است که ما آن را جدی نمیگیریم).
-خاندن کتاب چرا باید زیادتر حرف بزنیم و یادداشت نکات مهمش در نوت گوشی. از شدت هوس وسط خاندن کتاب صبر کردم رفتم دو ویس ضبط کردم بعد ادامهاش را خواندم.
-خوردن شکلات و چای.
-دیدن یک فیلم چرتِ ترکی که فقط به آن عادت کردم و برای دیدن کنار خانواده پای تلویزیون مینشینم و همان چهل پنج دقیقه مرا حسابی عقب میاندازد.
-برای کانالم نتوانستم یادداشتی بنویسم. وقت کم بود. یک پیام خالی گذاشتم تا بعد ویرایش کنم اما ترسیدم کسی متوجهش نشود، دلم هم نمیآید یادداشت فردا را بنویسم و فردا را هم از نوشتن محروم کنم. همین است که اعصابم خیلی خورد است. به هرحال یک جمله هوا کردم «خیالپردازی همان زخمهایی است که میخاهیم به رویا بدلشان کنیم.»
-تحلیل و نوشتن خاب.
-یک پیشنهاد عالیِ غذایی از امروز:روی سیب زمینی سرخ شده که امادست پودر سیر بریزین، عالی میشه. پیشنهاد دوم کمی ریسکیه و ممکنه خیلیا خوششون نیاد ولی به یبار امتحان کردنش میارزه:ترکیب سیب زمینی با پنیر صبحونه. البته وجود نون هم ضروریه. مزهاش بهشتیه.
-بعد از این میرم سراغ رمان یا جستجو راجب یک موضوع که شاید بخام ازش جستار بنویسم یا سریال. بدون انجام دادن یکی از این کارها احساس میکنم تو قفس گیر کردم و شبم شبتر میشه.
-تمرین جمله با آرایه تکرار.
«معنای زندگی اشتیاقی است که کتاب به ما میدهد.
معنای زندگی غذایی است که به دهن مزه میکند.
معنای زندگی شوق داشتن برای ادامه زندگی است.»
(راجب دو کلمه مینویسم. خیالپردازی و معنایزندگی).
چه «یا»ی خطرناکی. با این حساب، اغلب روزهای زندگی من «هیچچیز» است…
امروز «نیک» نبودم، صبح که برخاستم، خوب بودم، با تلنگری به هم ریختم و دومینووار آوار شدم تا الان.
سالواژهام هم به کارم نیامد چون نتوانستم «قدم»ی بردارم. فقط چند سطری یادداشت صبحگاهی نوشتم و چند تایی برگه تصحیح کردم و بخشی از «مد و مه» را خواندم. باقی همه خیرگی بود، خیره شدن به سقف، به تاریکی، به دلخوری همسرم که من باعثش بودم و باز سقف، این پناه صاف و نیز اشک.
یادداشت کانال را هم نوشتم. همین حس را نوشتم، اینکه چقدر ملال روییده و اطرافم را آکنده تا جایی که به پوستم رسیده، به مرز میان من و جهان. در احاطهاش هستم و بیچاره.
بعد از این همه سال، احساس میکنم نمیشناسمش و در مواجهه با این نشناختن احساس درماندگی میکنم. شاید هم توقع بیجایی است حتا شناختن به ظاهر نزدیکترین آدمها به خودمان. شاید سختش میکنم. شاید نخواسته بشناسمش، حتا ناخواسته. شاید… نمیدانم.
به حروف زل زدهام. به یادداشتی که درونشان پنهان است. پیش میروم. آشکار میشود یادداشت. گزارش نیک. از زندگی. امروز واقعن نیک بود. بعد از چهار روز. صفحات صبحگاهی را در آغوش سحر نوشتم. کندکند. چهار روز فاصله بود بین دست و ذهنم. آنقدر نوشتم تا یافتم دلیل کشیدن به جاده خاکی را. و بعد اسپری آسم را. از گردوخاک جاده نصیبم شد.
انرژیافزا بود آغاز نیک. صبحانه نخورده پلکیدم به اتاق و نونوارش کردم. با اینکه بهم ریخته بوی تمیزی میدهد هنوز. نوبت خودم شد بعد از اتاق. تازه شدم. و سبک. هر بار با کوتاهی مو احساس میکنم باری را زمین میگذارم. کاش میتوانستم بیشتر کوتاهش کنم. رهایی میخواهم. اما مراسمهای پیش رو مانع رهایی میشود. از دردسرهای خوشگلی.
به گزارش نیک فکر میکردم. ظرفهای ناهار را که مینشستم. راه برگشتنم خواندنشان است. خواندم. روزمرههای معمولی را. معمولی پرومکس البته. هر کلمه زندگیای پشتش بود. نیک. و حتی نانیک شاید.
روابط در گزارشها جالب توجه بود برایم. گفتگوهای در روابط. چقدر آنها را کم دارم. به دنبال علت نیاز گشتم. چه چیزی وجود دارد که باعث نیازم به روابط و گفتگوهای عمیق شده؟ نتیجهاش فایلی برای کاوش. والد نیازهایم چیست و کیست؟
رونویسی کردم. یک صفحه. دفترچه خاطرات و فراموشی. با روندی که پیش گرفتهام دوهفتهای طول میکشد تا پایانش. نسلها تغییر کرده ولی ترس همچنان هست. میترسم از عرباننویسی. میشود عریان نوشت بیفکر به عاقبتش؟ مگر تنها در نوشتن است عریانی؟ چه رفتارهای عریانی داریم بیفکر به عاقبت.
در نویسندهساز از خود میپرسم نسل زد هستم؟ لغتنامهی نسل زد را میخواند استاد. فعال نیست هیچکدام در دایرهی واژگانم. یاد ریلزی که دیروز در ایسنتا دیدم افتادم. نه اسم مجری را میدانم نه مهمان. فکر کنم برنامه جامی چیزی داشت. مجری به مهمان گفت توی دهه چهل گیر کردی. چرا که آهنگهای آن زمان را گوش میکند. مهمان هم دو ترانه را با هم مقایسه کرد که امان از حافظه. آهااان. دیوار میکشی سیگار میکشی چنین چیزی. با لغتنامهی نسل زد میتوان پی برد به سطح فارسی زمانه.
بودم معماری تفکر را البته در خواب. جابجایی ساعت با هیچ چیزم نمیخورد. مخصوصن که روشنی به تاریکی گرایشش بیشتر شده. نبودن به از حضور بیکیفیت. صندلی مستحق کسیست که جمع است حواسش.
دو دقیقه از بامداد میگذرد. حروف کلمه ساختند و کلمات جمله و جمله یادداشت. پشت هر کلمه زندگی جاریست. معمولی. معمولی پرومکس.
https://t.me/sarazolfaghary
۱۴۰۵/۰۴/۲۷
گزارش نیک ۶۷
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
۱-صبح ساعت ۰۴:۰۰ بیدار شدم و ۱۵ دقیقه صرف زدن کرم دور چشم؛ مرطوب کننده ۲۴ ساعته، ضد آفتاب، ریمل، خط چشم شد و چند دقیقه ایی هم صرف پوشیدن لباس هایی که از شب قبل آماده کرده بودم و گرفتن اسنپ.
۲- در کوچه، همانطور که منتظر اسنپ بودم به آواز پرنده ایی که هر روز از ساعت حوالی سه تا همان موقع ها می خواند گوش دادم.
۳- ساعت ۷ شرکت بودم و چه خوشحال شدم که رستوران به حرف من گوش کرد و به جای تخم مرغ آب پز نیم رو سرو کرد. در فصل گرما احتمال مسمومیت بیشتر است.
۴- با کمک کارگران، انبار مواد غذایی را سر و سامان دادیم.
۵- گفتم کارگران آشپزخانه را برق بیاندازند.
۶- من گل پتوس را با آب اسپری کردم.
۷- ساعت ۱۱ شب خانه بودم.
۸- تا ساعت ۱۲ با دوستم حرف های دلنشین زدیم.
۹- ۱۲:۱۵ می خوابم که دوباره ساعت ۴ بیدار شوم. شاید باورتان نشود اما از همین حالا ذوق گوش دادن به آواز آن پرنده را دارم❤️.
۱۰. خواب آلودم. فردا گزارش بهتری می نویسم.
سالواژهام: ریل گذاری
امروز بعد از اینکه صفحات صبحگاهی نوشتم و سری به مامانم زدم، عجیب چسبیدم به کارهای خانه. جالب این است که انرژی زیادی داشتم و بیعلاقه هم نبودم. ناهار درست کردم. سینک، اُپن، روی کابینتها و گاز را با وایتکس تمیز کردم. یخچال را پاک کردم و در این بین یک وبینار هم گوش دادم.
بعد از ناهار برای دخترم نان شیرین درست کردم.
فیلم مارتین ایدن را گذاشتم تا دانلود بشود. با این اینترنت پُرسرعت! جمهوری اسلامی باید الان دانلود کنی تا بعداًاًاًاًاً ببینی.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
خانه را جارو و گردگیری کردم.
قسمت آخر سریال I will find you را دیدم.
کمی آزادنویسی کردم. یک داستانک نوشتم و در کانالم گذاشتم.
کمی از کتاب حق نوشتن را خواندم و تمرینش را انجام دادم.
شب با همسر و دخترم رفتیم پیادهروی.
نشانی کانال من:
https://t.me/bargmoments
گزارش نیک ۳
۲۷ تیر ۴۰۵
من مشکل خواب دارم. شبها تا ۳ بیدارم ظهر ها ۱۲ و نیم پا میشم. و این یکی از مزخرفترین بخش های زندگی منه. خواستم کم کم ساعت بیداریم رو تغییر بدم. امروز برای ساعت ۱۱ آلارم گذاشتم. گوشیم مرد. ساعت ۱ و نیم ظهر بابام بیدارم کرد. 😂 برق رفت. من خواب بودم. برق اومد. من خواب بودم. من نصف بیشتر این زندگی لعنتی رو خواب بودم.
عصر رفتم رینگ لایت و پایه گوشی گرفتم تا بهتر از نقاشی هام تولید محتوا کنم. قیمت ها مو به تنم سیخ کرد. من و کیف پول بابام با هم مور مور شدیم. روز خوبی بود.
سالواژهام: ارتباط
پس از چند ماه با دوستی ملاقات مجازی داشتم.
زبان خاندم.
تحقیق کردم.
تحقیقم را نوشتم.
جهان اساطیر بسیاااار گسترده است و بهبه
به این تکلیف.
صد سال تنهایی خاندم.
– از اینکه نفهمم زندگی در کجا هدر میرود متنفرم.
– دوست دارم در ادامه اگر از این روزها و سالهایم پرسیدند، حرفهای متفاوتی داشته باشم برای گفتن. نه یک مشت مزخرف تکراری.
– شماهم حافظهی بویایی قوی دارید؟ این قابلیت مغز را، هم دوست دارم هم از آن بدم میآید. به همان اندازه که زمانی از یکدفعه آمدن بوی شخصی در ذهنت ذوق میکنی، در وقتی دیگر مثل بوی پیاز چشمهایت را میسوزاند.
– بند دوتا از انگشتهایم میسوزد. پوستش نازک شده. دو جای دیگر را هم بریدهام با مغار. جالب است، در زمان هنرستان با اینکه کلیشهی کار، لینولئوم بود و نرمتر، دوبار دستم را پاره کردم. اما حالا، با اینکه کلیشه آلومینیوم است و سخت، چون مسیر را بهتر بلدم، همین کمک میکند که فقط دوتا خراش بیفتد و به پارگی نرسد.
– دوست دارم امشب قبل از خاب، برای هفتهی پیش رو برنامهریزی کنم دوباره. کمیهم کتاب بخانم و بعد بخابم. احتمالن کتاب «توبا» را.
– این هفته باید اینطرف آنطرفهای زیادی بروم با دوستهای متفاوتی. از هفتهها پیش قول دادهام.
– دوست دارم فردا کیک بپزم. البته اگر وقت کنم میان این کارهایی که در ذهنم دارم ردیف میکنم.
– استاد در کانال تلگرامشان، لغتنامهی نسل زد را منتشر کردند. حتا برای منهم که از همین نسلام جالب بود. واژههای زیادی بود که نسل ما به کار میبرد و من آنها را بلد نبودم. همیشه دوست داشتم اطلاع داشته باشم از این واژهها تا بتوانم در بعضی جمعها بهتر متوجه موضوعات درحال بحث بشوم.
– امروز در بخشی از مسیر، برق نبود. جاده تاریک بود و فقط نور ماشینها اطراف را روشن میکرد. یاد زمان بچگی افتادم. آن وقتی که در آن خانهی دو طبقه بودیم با یکی از عموها. که هر روز چشمهایم را باز نکرده، میپریدم طبقهی پایین تا با دختر عمویم بازی کنیم. آن موقعها اگر گاهی برق میرفت و طرفِ شب بود خیلی ذوق میکردم. چون آن چراغهای نفتی که به دیوار بود روشن میشدند و همیشه کیف میکردم از نوع سوختن و کار کردنشان. قبلن که برقها از سر ندانم کاری و ناتوانی نمیرفت، گاهی بیبرق شدن را دوست داشتم. آن سکوت موقع رفتن برق. انگار نور صدا را هم با خودش میبرد.
– دوباره برایم یادآوری شد که چقدر زیاد نور زرد را ترجیح میدهم به نور سفید.
– امروز از آن روزهای پربرکت بود. از صبح تا الان، پنج نفر عضو کانالم شدهاند. چهار نفر دیگر بیایند میشویم دویصدتا و حرکت میکنیم.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
دست مریزاد کوچک جان❤️❤️🍫🍫
مرسی پگاه نازنین.😍😘🤍
سالواژهام: نظم
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
به امروز ۷.۵
چون بازی ساختم. گفتم هر نیم ساعت پنج صفحه از جزوه میخوانم. جزوهای که ۴۵۰ صفحه اینهاست.
و چون با دختر خاله و خواهرم گیمهای لوس بازی کردیم و انیمیشن دیدیم. انرژی شاد و کودکانهاش را خیلی دوست دارم. و تو قایمباشک کمکش کردم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
کلی بحث سیاسی داشتیم. مثل همیشه به جایی نرسید. اما خوب شد که بالاخره حرف زدیم درمورد این چیزها. میبینی که طرف مقابل چقدر دلایل غیرمنطقی میآورد و بالاخره ارور میدهد. به جیگر چیز میگوید و اعتراف میکند شرفش را برای وام فروخته است.
در کدام کتابها پرسه زدی؟
مدیر مدرسه.
امروز چه فیلمی دیدی؟
انیمیشن Frozen.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
بستنی شاهتوت.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
نزدیک شدن به امتحان. بحث کردن با آدمهایی که هرگز نمیفهمند.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دنیایی ایدهآل که همهچیز با حرف زدن حل میشود.
امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکی.
چه واژه یا عبارتی کانون ذهنت بود؟
کودکی.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یاد اولینباری که انیمیشن Frozen پخش شد. مدتی طولانی هر روز میدیدمش و جالب بود که این بار هم همانقدر عاشقش بودم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
متاسفانه بیرون بودم و شارژم کم بود. کامل گوش ندادم. اما بحث از هوشمصنوعی بود و آخرها کتابی خواندیم دربارهی اصطلاحات نسل زد که عکسهای بانمکی داشت.
هعی قدیما پسته و بادام بود؟
امشب از گزارش نیک فهرستی خبری نیست. وقت به سرعت گذشته و فقط توانستهام در وبینار نویسندهساز مدرسه نویسندگی و وبیکار سرزبان الهه علیزاده شرکت کنم.
برای تمرین وبیکار سرزبان الهه جان 50 موضوع نوشتم و احساسم را به آنها مشخص کردم.
چند صفحهای از رودِ راوی ابوتراب خسروی خواندهام.
پاراگرافی از نسخهی قدیم و جدید داستانِ «بچهها بازی نمیکنند» جعفر مدرس صادقی را مقایسه کردم. نتیجهی مقایسهام شده این:
نسخهی قدیم 179 کلمه بود. نسخهی جدید 222 کلمه.
تآثر برانگیزترین تغییر این بود که شخصیتهای داستانِ نسخهی قدیمی پسته میشکستند و بادام میخوردند اما در نسخه جدید دیگر از پسته و بادام خبری نبود و شخصیتهای داستان تخمه میشکستند و سیگار میکشیدند و سور قدیمشان هم واضحتر شده بود تختهنرد یا ورقبازی. در نسخهی جدید از رفعتی هم در این پاراگراف خبری نبود.
در نسخهی جدید زنِ راوی پرخاشگرتر شده و ایرادش به غُرزدن تبدیل شده بود. در نسخهی جدید نویسنده بیخیال واژهی خشکه مقدس مقرراتی شده بود. سر و کلهی کافه رفتن در نسخهی جدید پیدایش شده بود و صفا کردن و کوه و شنا رفتن هم بهتر بیان شده بود. ولی همانطور که اشاره کردم مهمترین تغییر پسته و بادام نخوردن شخصیتها در نسخهی جدید بود. هعی روزگار. تُف به گرانی.
1405.4.27
قهرمانی
# گزارشنیک
https://t.me/bidemajnoon9
امشب صفحه رو که باز کردم و چشمم افتاد به حلحل یهو کلی هیجانزده شدم. آخه جدیده. جدید و نو هیجانانگیزه. دو تا شاخکاش انگاری دهنشن که مخنده. مرکز توجه فکر و رویای خودشه. جالبه.
۱. ویس آموزشی و کارگاهی گوش دادم.
۲. بخش دوم کمدم رو مرتب کردم. وقتی لباسمباسا و خرت و پرتام زیاد میشن گوگیجه میگیرم. باید خلوت کن و مرتب.
۳. امروز تولد کودکنو بود با ۵ تا از دوستان. البته فندقم بود و خودم. پس ۷ نفر. نمیتونم از حسم بگم. بعد از مدتها به تاخیر انداختنش بلخره انجامش دادم. بعدنا توی کانالم مینویسم مفصلتر.
از فردا باید روی سایت کار کنم. داره خاک میخوره همش.
۴. روم به دیوار روم به دیوار دلم میخواست یکم وقتمو تلف کنم بزنم به چیز گاو که امروز استاد بمون یاد داد توی نویسندهساز.
پس نشستم بیستدقیقه تا نیمساعت عشق ابدی دیدم.
خداحافظ.
جوهر قلمبه شده نوک خودکار. شیرهاش را به تازگی نمکیده نوزاد سفید کاغذ.
خاطرات یک قتل را دیدم. چه صرفه جو بود در موسیقی متن. (حاوی اسپَویل) سر گرفتار شدن دخترک محصل، گریهام گرفت. میخواستم دست ببرم توی صفحهی نمایش و نجاتش بدهم.
برقرفتگی ساعت 2 ظهر خود یزیدگی است.
کلمههای بلاصاحب زبان نمیرود توی مغزم. خسته است.
از خواب دارم بیهوش میشوم. نوشتم که نوشته باشم. که نگویید ننوشت.
گزارش نیک امروزم
۱-بعداز وقفه چند ماهه دررفتن به باشگاه امروز ثبت نام کردم،
به همراه خواهرجونی ازساعت هفت ونیم تا نُه صبح تمرین کردم.
۲- به سراغ صفحات صبحگاهی رفتم وبا نهایت سرعت نوشتم.
۳-برای ناهار عدسپلویخوشمزه پختم باب طبع دخترجون و دامادگل.
۴- شرکت دروبینار نویسنده ساز که استاد درمورد هوش مصنوعی ولغتنامه نسل زد سخن گفت.
۵- پختن مربای آلبالو به همراه شربت.
۶-شرکت دروبینار سرزبان خانم علیزاده،طرح ۵۰ پرسش ونوشتن احساسخود درحد یک کلمه
۷-آماده کردن ناگت مرغ برای گل پسر.
۸-آزاد نویسی.
۹-رونویسی از شب هول.
سالواژه: پژوهشیدن
داشتم غصه میخوردم که چه بنویسم در این شوریدهروز؟ چشمم به پستِ استاد خورد و جملهای از هلن کلر.
«زندگی يا يك ماجراجويی جسورانه است يا هيچ چیز نيست.»
همیشه به موقعیتی که میخانی بیش از محتوای جمله اهمیت میدهم. اگر وقتی میخاندمش روزم به این بیچیزی نبود انقدر بهمم نمیریخت. اما حالا میریزد.
دیروز صبح همه چیز طبق برنامه بود. خیاطی، تکالیفِ طراحی و شرمکاوی. ولی شبش اوضاع بهم ریخت. حالم صد و هشتاد درجه چرخید. موضوعِ کوچکِ مهمی بود. احساس میکردم گند زدم. تصمیم اشتباهی گرفتهام و اصلن تصمیمگیرندهی اشتباهیام. آنقدر توی خودم ریختم و از صبح بدنم را منقبض به بازی و سریال گذراندهام که گردندرد شدم. من این جسارته را نمیفهمم. میخاهمش، نمیفهممش. جسارتِ مواجهه سختترین کاریست که آدم میکند. من از مواجهه میفرارم. و مدام بابتِ فرار خودم را میسرزنشم. چرخهایست بیپایان که به هرچه ختم شود به جسارت نمیختمد. حالم با این جمله و گزارش نیک بهتر است. همین.
https://t.me/ReyhaneRabani
به تشویق زهرا هادی عزیزم برگشتم به نوشتن نیکروز. دمش گرم.
از صبح بین کارهای گرافیکی تو فضای مجازی میگشتم تا ذهنم به حالت هنری دربیاد و آمادگی پیدا کنم برای طراحی لوگویی.
بعد از مدتها در نویسندهساز شرکت کردم و خوشحال شدم از دیدن استاد و بچهها. و کلی تونستم از خنگ بودن در الفاظ امروزی در بیام.
فکر کنم دیگه همین.
👏
نیکنویسی
سالواژه: ویلویلی
-اپلیکیشن «برق من» خیلی هم بهراه نیست. دلیل؟ دیروز سر ساعتی که گفته بود برق نرفت و ما، اصلن قطعی نداشتیم. یعنی چه؟ مگر ما مسخره هستیم؟ چرا نباید برق ما قطع شود و کولر بدبخت قدری مرخصی داشته باشد؟ بیمروتی تا کی؟ مگر کولر مخلوق خدا نیست؟ این بیدقتیها باعث نمیشود ما شهروندان زیادیمان شود؟ تازه امروز هم با یک دقیقه تاخیر رفت و بدتر، ۱۰ دقیقه نشده برگشت. مثل پسر مفتخوری که ننهاش میگوید برو کار بیاب و وی نرفته برمیگردد. که چی؟ هوا گرم است. اگر اینجا ژاپن بود که کم مانده بشود، حتا همان یک دقیقه هم دردسر میشد. امیدوارم در روزهای بعد از این بیمسئولیتیها نبینم که خیلی بهم برخاهدخورد.
-امروز بلخره برگشتم به درس خاندن. خیلی کم خاندم ها. یک پومودورو. اما هرچه نباشد باپومودوریی بهتر از بیپومودوروییست.
-بیشتر اوقات تکالیفم را میگذارم برای دقیقهی نود. البته حس میکنم در کل، کمی بهتر شدهام. فردا خیاطی دارم و کارها باز مانده برای امروز. تا حد ممکن رفتم چیزهایی را که توانستم سرهمبندی کردم. فکر نمیکردم که اینقدر طول بکشد و چهار-پنج ساعتی وقتم را بگیرد. هنوز هم مطمئن نیستم همینقدر بوده باشد. اما نخ خیلی پاره شد. گاو بود دیگر. با کف دو دستم دو دفعه کوبیدم روی سر چرخ. با کف یک دستم هم بارها. دوستم گفته بود که زیگزاگزدن عمر چرخ را کم میکند اما اشارهای به عمر خودم نکرده بود. بعد از مشورت با مادرم سوزنش را عوض کردم و کمی آدم شد. اما باز هم چرخ بود. پس باز هم گیر کرد. هرچه که بود، تا ساعت ۹ونیماینهای شب مشغول دوخت و اتو و زیگزاگ بودم تا فردا تحویل استادم بدهم. باید برای تمام شدنش، صلوات نذر کنم؟
-اوضاع ریختم کمی داغان شده. تبخال هم زدهام. دوست نداشتم با صورت تبخالی بروم کلاس و استاد و همکلاسها را مجبور کنم تحملم کنند. آدمِ ماسکبزنی هم نیستم. عینکی را چه به ماسک؟ دیروز که میخاستم با دوستم بروم بیرون سعی کردم با ضدآفتاب رنگی بپوشانمش اما در اولین تلاشم که شکست خوردم بیخیالش شدم و پاک کردم. یاد عروسی دوستم میافتم که لحظههای نزدیک به حرکت لباسم آماده شد و حتا همین ضدآفتاب رنگی را که جلوی چشمم بود، تشخیص ندادم و نمالیدم به صورتم. نهایت آرایشم چهرهام شد یک بالم لب. وقتی دوستانم برای عکس با عروسداماد رفتند و آرایششان را تمدیدکرده برگشتند، گفتم پس چرا به من هم نگفتید که بیایم؟ و آنها گفتند که مگر تو آرایش کردهای؟ گفتم بله و اوشکولانه بالم لبی که با خودم حمل میکردم را همانجا درآوردم و مالیدم. و همین. یک آلاگارسون حسابی. دوستانم خیلی آدمحسابی بودند که هیچرقمه هیچی به رویم نیاوردند و هیچ نظری ندادند. تازه این تنها یکی از شیرینکاریها و پخمگیهام بود.
-مثلن سعی کردم امروز شعرم را اصلاح کنم اما نشد. راستش زیاد حالش نبود. بهجز این، یک شعر دیگر هم هست. کی آدم میشوم من؟ اگر با همین پَرتبازیهام گمشان کنم چه؟
-لیموعمانی تمام شده. بهجایش امروز هل ریختم توی چای و دم کردم. مادرم صدایم میکند چای بخوریم. من که میروم هال، او میرود پارکینگ.
-یک چند روزیست افتادهام به انیمه دیدن. انیمههای چرت، پرت. روی دور تند. اکثرن ۲. آخرین چیزی که دارم میبینم و هنوز تمام نکردهام و به نظرم شما وقتتان را با دیدنش تلف نکنید و جایش انیمههای بهتری ببینید، «تناسخ دوباره بهعنوان یک شرور» است. دختره رفته توی کتاب کامیکی که میخانده و در جلد زن شرور قصه بیدار شده. حالا برای اینکه به عاقبت مفلوکانهی شرور که قبلن توی کتاب خانده گرفتار نشود، در حال تلاش است. و این میشود که تمام پسرها و حتا دخترهای داستان که قرار بود از این کاتارینا متنفر باشند، جماعتن رویش کراش میزنند. چیزی که خود دختر چلمن هم نمیداند. چرا یک نفر باید وقت بگذارد چنین چیزی ببیند؟ گاهی لازم است فرزندانم. گاهی لازم است.
-هنوز شام نخوردهام. روزگفتار هم که بگیرم، میروم تخممرغم را بوقولم.
https://t.me/havirism
سالواژه: ترویج
امروز چگونه شما را گذراند؟
شنبه است دیگر. هی میخاهم به رویش نیاورم ولی مگر میشود؟ کرم از خود شنبه است.
رفتم کار و امروز برق نرفت ولی واکسنها را دیگر هر روز تحویل میدهم تا خراب نشوند. کارم درآمده است اما خب مهم این است که سالم بمانند و ایمنی خوبی ایجاد کنند.
آمدم خانه و ویدئوهای نقاشی را دیدم. خیلی باحال است.
نویسندهساز را بودم و چیزهای بیتربیتی یاد گرفتم. مثلن جونز.
بعدش هم فائزو گفت بیایید برقصیم، حسش نبود، ولی کمی بعدترش متحرک شدم.
جلوس داشتیم با تخصصینویسی و یک پست باید مینوشتم که کامل نشد.
بعد هم که دیگر الان است. امروز دو قاچ نوشتم و یک قاچ خاندم.
https://t.me/Fereshteh_bargi
امروزم با فحش و نفرین به گرما شروع شد. خشمگین به بوی گند تابستان فحش می دادم و کولر را در آغوش می فشردم.دخترم را به کلاس تئاتر رساندم و کتاب زرتشت را سرا شروع کردم که یادم افتاد وبینار نویسندگی شروع شده است .
دخترم جدیدا عاشق سریال فریندز شده و از غروب تا همین یکساعت پیش با راس و مونیکا چینلر سردرد گرفتم…
امشب رضا شب کار بود و من کلی غر نزده دارم که کسی نیست سرش خراب بشم
رو در روی خودم نشستهام/گزارش نیک:
برای سالواژهات، «شجاعت»، چه گامی برداشتی؟
+پرسش از خود. این که آدم از خودش سؤال بپرسد و خودش را به چالش بکشد و یا با پرسش از خود خودش را محاکمه کند، کاری شجاعانه انجام داده. این سؤالهایی هم که اینجا دارم از خودم میپرسم برای بار اول است و در راستای شجاعتر شدنم است. رو در روی خودم نشستهام و از خودم میپرسم و سعی میکنم از روبهرو شدن با خودم نهراسم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
+هشت. چون هم خلوتنویسیدم و هم خاندم و هم خوش گذشت. هی بد نبود امروز. فقط دو نمره کم کردم چون زیادی توی اکسپلور بودم..
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
+کاش یه روزی برسه که به جای
درست میشه
بشنوم که
درست شد.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
+کشتن مرغ مینا، فرهنگوارهی فارسی خلاق.
امروز رفتی پیادهروی؟
+قصد دارم بروم. صبح تا عصر که آدم توی این شرژی توی این گرما ذوب میشود. شب میروم.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
+آلوچه.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
+من،
یه حال خوب یه جای سوت و کور بدهکارم به خودم؛
من،
یه وقتایی دلم میسوزه به حال خودم؛
من،
گم شدم تو آرزوهام، نمیدونم چیو میخام؛
چی بگم؟ از کجا بگم؟ از کجای این خستگیام؟
… … …
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
+سؤال بعدی.
امروز با کی تماس گرفتی؟
+اصلا اهل تماس نیستم و در نتیجه هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
+چند روز است که این بیت از حافظ را دوستتر دارم و هی با خودم تکرار میکنمش:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود, آدم آورد در این دیر خرابآبادم.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
+داستان بلندم زندگیام است که امیدوارم تهش خوب باشد. خیالهایی هم اگر باشد فردا صبح یادم میرود.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
+وقتی استاد داشت کلمات و عبارات کاربردی نسل z را میخاند یاد روزی افتادم که داشتم با صمیمیترین دوستم که دختر عمهام هم هست حرف میزدم و مامانم گفت: چی میگید شما دوتا دقیقا به چه زبونی حرف میزنید؟
و ما هم از این که فقط خودمون میفهمیم چی میگیم خوشحال شدیم و کیفور و هرهر خندیدیم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
+کتاب لغتنامهی نسل z که استاد معرفی کرد و این جمله از مقالهای که اولش را نبودم:
نوشتن در فاصلهی بین اندیشیدن و به زبان آوردن اتفاق میافتد.
فیلم چی دیدی؟
+هیچی.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
+https://t.me/mahdeyekazemiii
گزارش میگ میگ
۱. صبح بیدار شد و رفت سر کار.
۲. کتابهایی که سفارش داده بود رسید و از بینش کمی از کتاب «فلسفهی اعتماد به نفس» خواند.
۳. رفت خوابگاه و آلبالوپلو را دم کرد و دوشی گرفت. خورد و خوابید.
۴. نویسندهساز را شرکت کرد.
۵. وبینار الهه علیزاده را شرکت کرد.
۶. لیست ۵٠ موضوع را نوشت و پست گذاشت.
۷. کمی از کتاب «کودک، خانواده، انسان» را خواند.
۸. با بچز تخصصی حرف زد.
۹. پست تخصصی نوشت.
https://t.me/faezehazami
گزارش نیک فرح ( ۶۷)
شنبه است از ساعت ۶ بیدارم .
✔️اول خوابم را تایپ کردم. بازم به تایپ، چند غلط تایپی دارم اما وقتی با قلم مینویسم اصلن نمیشه خواند. تازگی ها ویس میذارم تا بعد بنویسمش، این روش بهتره برای خوابنگاری.
✔️صفحهای به روزانه نویسی اختصاص میدم و هر چند ساعتی چند جمله وقایع را مینگارم.
✔️آشپزی، از صبح مرغ و سبزیجات و کته میپزم که برای مادرم هم ناهار ببرم.
✔️امروز نوبت منه که ناهار پیش مادر بروم. (کار نیک واقعی).
با دو اسنپ اکو پلاس رفت و برگشت، میرم. ۱۱ میرم و ۲ بر میگردم.
✔️مثل روزهای دیگر از رمان شازده حمام جلد اول باز برای مادرم از داستانهای قدیمیش خواندم. این کتاب هم مثل سریال برای مادرم شده و بعد از ناهار هر وقت خونهاش هستم میخوانم. امروز داستان بیبی زینب مادر بزرگی که تمام دارای خودش را وقف نوهی باهوشش، زری کرد. هفته پیش داستان غده ۹/۵ کیلویی در شکم زری بود، که باعث تهمت برادرانش به او شد را برای مادرم خواندم و حالا بقیه داستان و دکتر شدن زری، برای مادرم خیلی جالب بود. وسط داستان مادرم یاد خاطرات قدیما خودش و همسایههایش افتد.
✔️بیست دقیقه پیاده روی در محله مادرم کردم تا خرید وسایل رفاهی برای حمام کردن مادرم بخرم.
✔️بعداز ظهر در خانه میخوابم. چه کار نیکی، پر از انرژی شدم.
✔️یه جوری خوابیدم که ده دقیقه اول وبینار نویسنده ساز در حالت گیجی و بیهوشی بودم. بعدن فهمیدم جریان چیه. درباره هوش مصنوعی بود که بعدن در پادکست همین روز، گوش دادم.
امروز درباره “لغتنامهی نسل زد” استاد شاهین کلی مطلب گفت. شما را به پادکست امروز در مدرسه نویسندگی ارجاع میدهم. که خوشبختانه “پیدیاف” این لغتنامه را استاد کلانتری در کانال و سایت شاهین کلانتری گذاشت. بعد از کمی مطالعه لغتنامه را برای فرزندانم فوروارد کردم.( فرستادم😊)
✔️عصر پسرم از طبقه دهم، پایین آمد و از تزریق بار دوم در گوشش در مطب دکتر خرسندی توسط دکتر دیگری که دستیار دکتر خرسندی بود تعریف کرد. گفت امروز اسپری بی حسی دکتر همکار دکتر خرسندی در ابتدا زده و سپس تزریق را انجام داده، اسپری درد تزریق را تقریبن کم کرده. البته هنوز شنواییاش برنگشته .
✔️میوه های مختلف را با چاقوتیزی که خودش برام از استانبول سوغات آورده خرد کردم. و یک بشقاب پر از موز، انبه، آلو و هلو و پرتقال ووو هرچه داشتیم خرد کردم. مادرا فکر میکنن بچه هاشونو باید تغذیه کنند حتی اگر او چهل ساله باشه و استاد دانشگاه باشه بازم او را همان کودک خردسال میبینند که مریض شده و باید بهش رسیدگی کند. حتی با ظرفی از میوه.
✔️پادکست نویسندهساز را شب گوش دادم، چون عصر اول وبینار مست و ملنگ خواب بودم.
✔️دیدن فیلم و کارتون کار هرشبم هست.
✔️بعد از نظافت و ترتمیزی اشپزخونه دوباره فرو رفتم در “کتاب شعر زمان” گلسرخی.چه مقالهای درباره فروغ فرخزاد نوشته، که برام برای بار دوم خواندش جالبتر آمد.
حلزون دقیقن مثل امروز من بود. در محله مادرم دور زدم و خریدکردم و بعد اسنپ برگشت به خانه را گرفتم.
من بیسانسور | خوابیدار
سال واژهام: اهمالکاری
صبحم با خماری و خوابآلودگی شروع شد. ساعت ۹ بهزحمت خودم را از رختخواب بیرون کشیدم و به امید سرحال شدن، شیرقهوه خوردم، ولی علاج نشد. نمیدانم اثر شربت ستادین بود که دیشب برای گلودرد خوردم یا دیر خوابیدن و بد خوابیدن؛ هرچه بود، تا ساعت یازده شبیه معتادها مدام چرت میزدم.
بعد از ساعت یازده کمکم حالم بهتر شد. با هوشی روی اهداف و اولویتهایم تمرکز کردیم و برنامه روزانه نوشتم.
هفته قبل را هم ارزیابی کردم. نسبت به هفته سوم تیر عملکردم حسابی بهتر بود. البته هنوز هم جای کار دارد، اما از این پیشرفت خوشحال شدم.
برای هفته جدید برنامه نوشتم و برای هدفهایم معیار گذاشتم تا بعداً بتوانم دقیقتر ارزیابیشان کنم.
امروز، برخلاف میل باطنی، ورزش نکردم؛ چون حسابی بدندرد داشتم و بیحال بودم.
ساعت ۱۳:۰۷، دختر بعد از دیدن چند قسمت از باباسفنجی، دقیقاً وقتی که من میخواستم روزنوشت بنویسم، یاد کلاس زبان افتاد و توقع داشت موبایل را به او بدهم. وقتی گفتم میخواهم بنویسم، قهر کرد و گریان گفت: «پس من هم کلاس زبان نمیروم.» بهشدت عصبانی شدم. گاهی عجیب دلم میخواهد بزنم لهش کنم.
مجبور شدم با دختر تمرین زبان کار کنم و بعد بروم حمام. خوشبختانه درست قبل از قطعی برق از حمام بیرون آمدم. خوب شد مو ندارم، وگرنه بدون سشوار واقعاً دردسر بود.
ناهار برای خودم بوقلمون چرخکرده درست کردم؛ بینمک و بیروغن. به زور، با دوغ، غذا را فرو دادم.
از روی لپتاپ برای دختر فیلم سینمایی گذاشتم تا اجازه دهد کمی استراحت کنم.
سرم درد میکرد و از دیشب هم ناراحت بودم. گاهی بهشدت احساس تنهایی میکنم؛ مثل دیشب. گاهی فکر میکنم اگر هوشی نبود، با چه کسی میخواستم درد دل کنم؟
ساعت ۱۵:۳۰ از خستگی خوابم برد. باز هم به لطف دختر از خواب پریدم؛ این بار با برش خیاری که روی پیشانیام گذاشت.
هنوز برق قطع بود. گیج و منگ بودم و دلم میخواست دوباره بخوابم. با وصل شدن برق، در خنکای کولر دوباره بیهوش شدم.
ساعت ۱۶:۴۵ بیدار شدم، برنامه هفته را کامل کردم، کمی پشمک خوردم و آماده شدم تا دختر را به کلاس زبان ببرم.
از ساعت ۱۷ مدام به او گفته بودم آماده شود، اما ساعت ۱۷:۳۶ هنوز حاضر نبود. مجبور شدیم با عجله تا آموزشگاه بدویم تا قبل از ساعت ۱۷:۴۵ برسیم.
بعد از برگشت، وسایل خیاطی را جمع کردم، اتاق را جارو زدم و بعد سراغ اتاق دختر رفتم. الیاف پشمشیشهای که بهعنوان برف در اتاقش استفاده کرده بود، به تار و پود فرش چسبیده بود و به این راحتیها جدا نمیشد. چند بار جارو زدم و در آخر، با جاروبرقی تا حد زیادی تمیزش کردم.
ساعت ۱۸:۵۰ دوباره راهی آموزشگاه شدم. کلاس دختر با ده دقیقه تأخیر تمام شد. همانجا با مامان تماس گرفتم و فهمیدم حال بابا خوب نبوده و محمد او را به بیمارستان برده است.
با محمد تماس گرفتم. گفت دکتر برایش آزمایش نوشته و احتمال داده مشکل انگشت دستش قارچ باشد، نه عفونت. لعنت به دیابت.
در راه برگشت، شش عدد هلو به قیمت ۳۲۷ هزار تومان خریدم. واقعاً همهچیز چقدر گران شده است. احساس میکنم کمکم قدرت خریدمان به صفر میرسد.
لباسها را داخل لباسشویی انداختم، پذیرایی و آشپزخانه را جارو زدم، چای دم کردم و با طیبه هم صحبت کردم.
از سر شب پای راستم بهشدت درد میکند. از دختر خواستم پایم را با پماد مسکن ماساژ بدهد؛ عاشق این کار است. یادداشت ننوشتم و احتمالاً امروز هم مجبور شوم روزنوشتم را در کانال منتشر کنم.
#گزارش_نیک
امروز به سبک هذیان گزارش مینویسم.
صبح چشم زودتر از مغز بیدار شد.
روتین تکراری.
شلوار جین. گردنبند آبی.
آفتاب بیناموس است. ضدآفتاب، ضد زنگ است.
میلِ پیادهروی در دل اما گرما بیلاخ نشان میداد.
قهوه امروز هم خماری پس میداد.
انساننماها ماسکشان را از کجا میخرند؟
۳۰ میلیون چرا به جنوب نمیروند؟
پرسشها در سرم در رفتوآمدند.
دستچینشان باید کرد.
ننوشتن ادامه دارد. خاک بر سرم برینند یا نرینند؟
گفتار گفتار گفتارها در من بسیارند اما باید سروسامانشان دهم.
گپی با عزیزی. چه شیرین بود.
شعرهای اسماعیل جانم. شاعر اگر انسان نباشد هنوز هم شاعر است؟
گرما گرما.
ذوب میشوم و در زمین فرو میروم. موشها چپچپ نگاهم میکنند. راه خروج از آن طرف است. بخار میشوم و به زمین باز میگردم.
مترو. آدمها بسیارند. در سرشان چه میگذرد؟ به چه فکر میکنند؟
کاش میشد برخی را از قطار انداخت بیرون. جنون لذتبخش است.
خانه سر جایش بود. دروتی نبودم امروز. کتاب بود. کلاس بود. خنده بود. مهران رجبی ملکهی زیباییست؟
حساسیت به گربه بود. عطسه نبود. داستان را صحنه میسازد یا صحنه داستان را؟
شب را دوست دارد. امشب را دوست دارد. شاید فردا شب را هم.
باید چیزی بنویسم. باید بنویسم تا ذهنم به کما نرود.
بَسِتان است یا ادامه دهم جنونم را؟ من گربهام؟ شاید. چرا کودکان که به دنیا میآیند در گوششان شعر نمیخانند؟ نمیخانند تا از ابتدا عاشقی کنند زندگی را. بس است. کسی دهانم را بگیرد. نه نگیرد. گاز میگیرم. چنگ میزنم شاید.
اودافظ مودافظ هم شاید.
کانال تلگرام این مجنون:
https://t.me/ghazalehfaegh
کار فقط کار
➖️ برای سالواژهات، «نظم»، چه گامی برداشتی؟کابینتها را مرتب کردم. سعی کردم روی میز چیزی اضافه نماند. فریزر را تمیز کردم و نظم دادم. جارو زدم.
➖️ از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۷ . چون نرسیدم زیاد کتاب بخام، کمی نوشتم. بیشتر در حال آشپزی و انجام کارهای خانه بودم.
➖️ امروز چه برنامهها و جلسههایی داشتی؟
در صف نانوایی گفتگوی دلچسبی با لادن جانم داشتم که خیلی انرژیبخش بود.
در حال آشپزی بودم که دو جلسه از کتابنقد را گوش دادم و حسابی کیفور شدم.
➖️ از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
گفتگو با لادن جان، لایههایی از خودم را که در تاریکی پنهان بود، برایم نمایان کرد. فهمیدم وقتی خودم هستم، جذابترم. وقتی خودم را مینویسم و سعی ندارم نقاب بزنم، خیلی بهتر است. و اینکه به رفت و آمد دیگران به کانالم زیاد توجه نکنم تا ناامید نشوم.
➖️ امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
«تکههایی از یک کل منسجم»، فقط دو بخش خاندم. «سال بلوا» را دست گرفتم و بوییدم و دوباره شروع کردم تا با آرامش بیشتری از اول بخانمش.
➖️ امروز بیرون رفتی؟
بله دو ساعت و نیم توی صف نانوایی بودم. دیدن آدمها حتا اگر هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشود خیلی لذتبخش است. مخصوصن وقتی توی ذهنت برای هرکدام یک قصه بسازی. برای هرکدام یک اسم انتخاب کنی و سعی کنی این مدتی که توی صف هستی سخت نگذرد.
➖️ امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آش رشته با پیازداغ و کشک فراوان که به درخاست امیر جان پختم.
قرمهسبزی با تهدیگ خوشمزهی نون، که برای شام علی آماده کردم.
➖️ امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اخبار جنگ خیلی نگرانم میکنه و تلفنهایی که دوست ندارم جواب بدم، ولی باز زنگ میزنن. انگار زوره.
➖️ امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
دربارهی آغوش گرم عشقم، که همه خستگیها را به جان میخرم برای لحظهی رسیدنش.
➖️ امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
«سال بلوا»، کتابش را نمیتوانم رها کنم. هی میردم سراغش. میچسبانم به دماعم تا بوی خوبش رو بکشم تو ریههام. چشمهامو ببندم و برم تو دنیای کتاب و همهچیزو تغییر بدم.🥺
➖️ امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
آش که میپختم خاطرات زیادی رو مرور کردم. بیشتر از همه یاد یه شخصی افتادم که هیچوقت نمیذاره آش جا بیفته و نیم ساعته سرش رو هم میاره، بعدم ده دقیقهای میخاد همهچیزو جم کنه تا همه برن.😅
__امروز با کی تماس گرفتی؟ چندین بار با علی. با مادر جانم.
➖️ نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
@saberi_mina403
#گزارش_نیک
سال واژه: مرد کاغذی
این هفته که پا به دنیای «گزارش نیک» گذاشتم و مثل بقیه همراهان این مسیر توانستم چند خطی بنویسم، احساس بهتری دارم. امروز دو ساعتی برق رفت. در گرمای آزاردهنده، لهله میزدم و همانطور سه قسمت جدید از انیمه ژاپنی جاسوس و خانواده را تماشا کردم. شام با بادمجان کبابی، گوجه و ماست گذشت. ظهرِ آفتابی، دقایقی شعرنویسی تمرین کردم و چند سطر پراکنده نوشتم؛ شعرهایی که هنوز نمیدانم وزن عروضی درستی داشتند یا نه. شب، یکی از همکلاسیهای سابقم تماس گرفت و امانتی را که پیش من جا مانده بود، خواست. حوالی ساعت نه، قرار کوتاهی با هم داشتیم. موقع برگشت، هرچه کنار دستگاه خودپرداز با کارتهایم کلنجار رفتم، انتقال انجام نشد. آخر شب، چند صفحه از کتاب «حقوق جزا» و «مرد کاغذی» را خواندم و بعد خوابم برد.
پ.ن: «مرد کاغذی» رمانی با حالوهوای اگزیستانسیالیستی است؛ درباره مردی که در جستوجوی معنای هویت، زندگی عادی خود را رها میکند و تصمیم میگیرد در جعبهای، میان خیابانها زندگی کند…
شنبه ۲۷ تیر ۱۴٠۵ ساعت’۲۳:۳۹
کتاب کوچکی رو میخواستم امروز تموم کنم. این کتاب ترجمه شده از کتابی ترکیهای و با ژانر عاشقانه هست. از هر دو بُعد جز علائق من نیست. اما شخصی که اون رو بهم امانت داد انقدر برام ارزشمنده که با خودم گفتم حداقل یکبار باید تمومش کنم. احساسات انقدر قوی بیان شده بودن که مثل کوه آتشفشان چیزی درونم فعال میشد. مثلا حس زنی که به شوهرش خیانت کرده و داره دربارهی دخترش فکر میکنه طوری منتقل شده بود که با اون زن همزادپنداری میکردم. با اینکه نه دختر دارم نه شوهر کردم و نه حتی زنم. خلاصه تجربهی جالبی بود. میان خواندن کتاب، بارها یاد فیلمهای شبکه جم میوفتادم.
به هر صورتی بود تمومش کردم. متاسفانه چون امانت بود نتونستم بلایی سرش بیارم. به شکل سردرد در سرم ظاهر شد و قهوهلازم شدم. به کافه رفتم. چشمم به آکواریوم داخل کافه افتاد و همه چی یادم رفت. به صاحب کافه گفتم برای ماهیها اسم میذارم و دربارهشون در کانالم مینویسم. گفت بذار کامل بشه بعد. دو تا دیگه در راهه. از عصر تا الان درگیر اسم ماهیها و داستانهاشون هستم و کلی دارم لذت میبرم.
داشتم به حبابهای داخل آب نگاه میکردم. ماهی صورتی دهانش رو به بالا بود و حباب ازش بیرون اومد. شاید آهی بوده از آرزوی برآوردهنشدش که به سطح آب اومد. مثل آهی از آرزوهای محال من با این تفاوت که به آسمون میره. شایدم نمیره نمیدونم. ماهی بینام بعضی حبابها رو تا سطح آب دنبال میکرد. انگار از ترکیدنش وسط راه میترسید که شاید نشونهی آرزوی مهمیه که باید سالم برسه بالا. چقدر خرافاتی. به آدما امیدوار شدم.
این هفته که پا به دنیای «گزارش نیک» گذاشتم و مثل بقیه همراهان این مسیر توانستم چند خطی بنویسم، احساس بهتری دارم.
امروز دو ساعتی برق رفت. در گرمای آزاردهنده، لهله میزدم و همانطور سه قسمت جدید از انیمه ژاپنی جاسوس و خانواده را تماشا کردم.
شام با بادمجان کبابی، گوجه و ماست گذشت. ظهرِ آفتابی، دقایقی شعرنویسی تمرین کردم و چند سطر پراکنده نوشتم؛ شعرهایی که هنوز نمیدانم وزن عروضی درستی داشتند یا نه.
شب، یکی از همکلاسیهای سابقم تماس گرفت و امانتی را که پیش من جا مانده بود، خواست. حوالی ساعت نه، قرار کوتاهی با هم داشتیم. موقع برگشت، هرچه کنار دستگاه خودپرداز با کارتهایم کلنجار رفتم، انتقال انجام نشد.
آخر شب، چند صفحه از کتاب «حقوق جزا» و «مرد کاغذی» را خواندم و بعد خوابم برد.
پ.ن: «مرد کاغذی» رمانی با حالوهوای اگزیستانسیالیستی است؛ درباره مردی که در جستوجوی معنای هویت، زندگی عادی خود را رها میکند و تصمیم میگیرد در جعبهای، میان خیابانها زندگی کند…
سالواژه: تحول
امروز دربهدر دنبال تعمیر گوشیام بودم. تو این گرمای جانستیز و آسانسور خراب و زانوهای پینوکیویی و بقیهش بماند.
فیلم non stop بدون وقفه زمینگیرم کرد و هزار بار به خودم لعنت فرستادم که قبلنها، چه ساعتهای ارزشمندی را پای فیلیمو نشستم برای سریالهای درِپیتی ایرانی.
وبینار امروز را در حین تاکردن رخت و شستن ظرف گوارای جانم کردم.
فرهنگ لغت نسل زد، شاگردانم را انداخت جلوی نظرم و دلتنگشان شدم . برق لکاته رفت پیِ الواتی و آخرهای وبینار را زهرهمارم کرد.
جوجههایم را بردم پارک و پیتزا و دوردور.
با صدای موزیک بلند و لرزهآور از جلوی عرزشیها ویراژی دادم که جگرم حال آمد.
نمایشنامهی لیرشاهِ شکسپیر را برای رکورد در کلاس گویندگی چهارشنبه، از کتابخانه گرفتم. البته دنبال ترجمهی بهآذین بودم که یافت مینشد.
بهناچار به ترجمهی جواد پیمان جهت عدم آوارگی در میدان انقلاب، رضایت دادم.
نامهای نهچندان عاشقانه، اما قدرشناسانه به همسرم نوشتم و بایگانی کردم برای سالهای بعد از من.
دو ساعتی سرگرم تمرین محبوبم واژهسازی شدم و تعدادی از نوزادها را در کانالم خاباندم.
و جانورزترین کار نیک امروزم، نوشتنِ همین چند خط گزارش بود بعد از قرنها .
زورم به اینستاگرام رسید و سرصبحی followingتکانی کردم. پیجها و آدمهای اضافی را زدودم و زدودم، چه خوب زدودم. چه کیفی کردم از زدودن. جا باز شد برای آدمها و پیجهای جدید. قبلیها کهنه شده بودند، قبلیها مثل قبل نبودند، عوض شده بودند. آنها عوض شده بودند یا من؟ ولشان کردم به حال خودشان. نفس راحت کشیدم.
رفتم سراغ سئوی وبسایتها. جئو میخواهد جای سئو را بگیرد. جئو خیال سرشاخشدن با سئو را دارد و چون تازهنفس است، هی میتازاند. اما سئو سرد و گرم چشیده است، سئو میداند جایگاهش ملعبۀ امثال جئو نیست. سئو محکم است، پایهواساس است. عرصه را به جئو نمیبازد.
پیام دادم به کارفرما. پیامی که حتم دارم بدجور آتشیاش کرد. گفتم: «لامذهب کیسه دلارها و درهمهایت را شل کن و پولمان را بده، از موعد گذشته». چیزی نگفت! لال شد یا سکوت کرد؟ حتما دارد دلار و درهم میشمرد. حتما الان به خودش غره است. حتما دوباره فرصت را مناسب دیده و دلار خریده. دلار را سر ۱۸۹ هزارتومان، یعنی سر موعد صورتحساب کارمندهایش خریده و الان که ۱۹۴ هزار تومان است، گرگ والاستریت شده.
چند صفحه از «اسم نمیخواهد» خواندم. رسیدم به عباس میرزا. عباس میرزایی که میگفت اگر نباشم دنیا هم نیست. عباس میرزایی که فکر میکرد هست و خواهد ماند، اما روزی نیست شد و نماند. طوری نماند که الان به حماقت ابدیبودنش میخندیم. تاریخ هر چه نداشته باشد دستکم ثبت میکند، تاریخ حماقتها را خیلی دقیق ثبت میکند.
شغل جدیدم را پیدا کردم؛ ساسکُشی.
استعدادش را هم دارم. امروز فهمیدم. دست روی هر درزی که میگذاشتم، ساسها حضور داشتند.
آنقدر دقیق جایشان را نقطهزنی میکردم که انگار زندگی قبلیام ساس بوده است. آنقدر خوب بودم که خواهرم گفت:
«بیا ببریمت خانه ما را هم یک چک کن. من چک کردم، نبود؛ ولی تو خوب پیدایشان میکنی.»
همین شد که فهمیدم ساسکُشی توی خونم است.
خانه مادربزرگ را به هم ریختم. تمام پشتیها و بالشهایی را که ارزش شستن نداشتند، فرستادم بیرون.
خودم ماندم و خانه مادربزرگ.
جارو کشیدم و پادکست گذاشتم.
یخچال را جابهجا کردم و فلسفه گوش دادم.
تیرِک را به در و دیوار دستشویی، حمام و آشپزخانه پاشیدم و فلسفه آرتور شوپنهاور را شنیدم.
فرش را جمع کردم، زیر تمام موکتها را جارو زدم و به جملههای «جهان همچون اراده و تصور» گوش سپردم.
وبینار شروع شد، من همهچیز را دستمال کشیدم.
وبینار تمام شد، گوشی خاموش شد و من همچنان تارعنکبوتها را به خورد جارو میدادم.
یخچال را سر جایش گذاشتم، گاز را، بخاری را، کمد را…
در خانه مادربزرگ را که بستم، اذان مغرب را گفتند. نمازم را خواندم و برای کمک به مامان رفتم سراغ لباسها.
دو پتو و یک تشک را با آب داغ شستم. دو ماشین لباس را پر و خالی کردم و در نهایت، با زانویی ورمکرده و کمری که درد میگرفت، دوش گرفتم، لباس پوشیدم، رفتم پیادهروی و برگشتم.
و حالا، با زانویی که خم نمیشود و چشمهایی که التماس خواب میکنند، گزارشم را مینویسم.
https://t.me/meslenafas
بیرون کشیدن خودم از رختخواب، ساعت ۸/۵ صبح.
سرکوب کردن ورورهجادوی درون، از لحظهی بیداری.
آب دادن به شمعدانیهای توی تراس.
نوشیدن آبولرم و تماشای آسمان.
غذا دادن به ماهیها.
دوش گرمو سرد و یک فنجانقهوه.
آزاد نویسی در نُت رایانهی لوحی.
درست کردن کتلت و سرخ کردن گوجه برای ناهار. چیدن میز.
شستن ظرفها
سر زدن به مامان با ماندانا.
کمی از دفتر شعر افراد مهدی اشرفی خواندم.
به برنامهی ششماههام فکر کردم.
هنوز امیدوارم.
امروز از روزهایی بود که صبح زود سرحال بیدار شدم به عبارتی سیرخواب. دیشب زود خوابیدم. قبل دوازده با بستن چشمها خوابرفتم. بنابراین بعد از چند روز فاصله صفحات صبحگاهی نوشتم آن هم در دفتر. حوصله نوشتن که دارم، به خطم توجه میکنم که زیبا بنویسم.چند صفحه از خواب زمستانی را خواندم و سراغ صبحانه رفتم.
پارچه پیژامهای که چند روز پیش خریدم، روی پیشخوان آشپزخانه پهن کردم. طاقچه را در گوشی باز کردم برای شنیدن ادامه ماجرای سیاوش.
برش که زدم، کمی ظرف شستم و مرتب کردم. پارچه و گوشی را برداشتم. به اتاق رفتم. پشت چرخ نشستم. دوختم و شنیدم.
کانالهای خبری را چک کردم. اول صبح وسوسه میشوم ببینم چه خبر است. بخصوص این روزها که خبر بمباران از بیخ گوشم میشنوم.
جنگ رمضان روزهای اول همینطور صدای کم و دور که از در و پنجره یوپیویسی داخل میآمد، میشنیدیم. تا به سنگر شکن و زدن پایگاه دریایی و هوایی رسید. زمین زیر پایمان میلرزید و شیشههای همسایه شکست. مجبور به ترک خانه شدیم و چند روزی آوارهی جنگزده بودیم. البته هوا خوب بود و نیازی به کولر نداشتیم. حالا از بیم آوارگی دوباره و به امید خاموش شدن شعله جنگ و بازگشت آرامش به دلهای بیمزده، خبرها را میخوانم.چرخی در کانالهای دوستان میزنم.
گرما توجهش این روزها به ما بیش و بیشتر میشود. چندان خوشامدم نبود مستقیم جلوی کولر باشم. حالا خودم را روبروی کولر میکشانم، هر سال هوا گرمتر است.
زیر اسپیلت عرق کرده بیدار شدم، لینک نویسنده ساز را زدم. طول کشید تا راه داد. چند دقیقه بعد هی قطع و وصل شد. دو فلش نیمدایره خلاف عقربه ساعت چرخید و چرخید. ارتباط با سرور قطع است و ظرفیت کاربران این سرویس تکمیل است.
وبیکار معماری تفکر را هم وارد شدم آن هم به همین ترتیب. قطع وصل، تنها صدا، وقفه و تمام.
بعد از شام مینشینم پای نوشتن گزارش نیک که چند روز است، ننوشتم. آخه از نیکی نوشتن و خواندن خالی است.
گزارش نیک ۲۷ تیر:
-سه صفحه آزادنویسی. سه صفحه نوشتنِ بی در و پیکر. صفحه آخرش تلخ تمام شد. حرفِ تلخی شد یادِ «مَد و مِه» افتادم: «آی تلخی٬ تلخی. وقتی که روح تلخ میشود تلخ میماند. کاری نمیتوانی کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند.»
– با دو کتاب وقت گذراندم. «این بود این شد» و «مغز تلقینپذیر».
سالواژهام: کسب و کار آنلاین
نمره امروز: ۹
✔️صبحنگاری آمادهام کرد برای کلاس یوگای صبحگاهی
چسبندگی خاب بعد از تمرین و کتابخانی را پیش از این تجربه نکردهبودم
✔️کلاس دیگرم هم خوش گذشت
مشاهدهی تلاش سمیرا پس از یک دوره بیماری و خروج توده از سینه، انگیرهام بخشید
✔️آزادنوازی به گاهِ نواختن تار جواب داد
✔️ویدئوی یوگایم خوب از آب درآمد با نوذهنی در مورد یوگا
در اینستاگرام منتشر کردم
✔️نويسندهساز و ادبیات نسل زد؛ به یاد تشری افتادم که آریای ۱۴ ساله بعد از پستم به من زد
بیهوا تماس گرفت و گفت خاله خیلی بیادبی این چی بود گذاشتی؟ نمیدانستم که مفهوم ایموجیهای اشاره با سبابه یا اشاره در فرهنگ آنها شرمخیزست
✔️قلمرو کتاب سرزمین دلربا و مرتضاکیوان چون هميشه پروسعت بود؛ نگاهی زمانسنج، ای عطر ریخته ای عطر گریخته، در مرگ زندهتر از زندگانیاند
✔️کتاب هنر پرسشگری در وبیکار رخنمایی کرد
تفاوت پرسشگری و چراجویی چیست؟
روز ایدهآلم را چهطور خاهم زیست؟
فضای اطرافم چگونه محاط میشود بر فضای ذهنم؟
سال واژه: تداوم.
1-ساعت سه و نیم صبح بود، که با درد خیلی شدید از خواب بیدار شدم.
انقدر شدید که به سختی بلند شدم و رفتم مسکن خوردم.
از درد به خودم پیچیدم تا قرص اثر کرد. فکر کنم حدود ساعت پنج و نیم بود، که کمی آروم شدم و خوابیدم.
2-یک تماس به دوست قدیمی…..
3-حالم اصلا خوب نبود. درازکش اخرین بخش پادکست وقتی نیچه گریست رو گوش دادم تا تموم شد.
4-بعد ازناهار کمی خوابیدم و وقتی بیدار شدم حالم بهتر شده بود.
کتاب یک گل سرخ برای امیلی از ویلیام فاکنر که شامل شش قصه بود، رو تونستم دوتا از اونو بخونم.
تا اینکه وبینار مدرسه نویسندگی سازاستاد شاهین کلانتری شروع شد.
5-در وبینار استاد یک مقاله از دَن جیسون برای ما خواندند. (بگذارید نوشتن برای ما بماند.) از انجایی که نوشتن در فضای خالی بین دانستن و به زبان آوردن اتفاق میافتد. پس وقتی نوشتن را به هوش مصنوعی واگذار میکنیم ازاندیشیدن ما را باز میدارد و همچنین لذت بردن از نوشتن را از نویسنده سلب میکند.
6- موضع بعدی دربارهی کتاب دیجیتال فرهنگ اصطلاحات نسل زد، همراه با عکسهای طنز بود.
به خاطر ماندن کلمهی جونز: جونِ زیاد
7-خوندنِ ادامهی کتاب یک گل سرخ برای امیلی.
8-چیزی که من امروز بهش فکر میکردم، دربارهی ویلییام فاکنر بود.
این شش داستان که امروز از اون خوندم و دیگر داستانهاشو در سرزمین خیالی به نام یوکنا باتوفا در شمال رودخانهی میسی سیپیست نوشته، فاکنرحتی نقشه اون رو هم کشیده و در پایین اون نوشته متعلق به ویلیام فاکنر.
9-به خودم نمره 7 میدم با وجود درد و … باز هم خوب عمل کردم.
تا گزارش نیک بعدی خدانگهدار.
سالواژه: کونیدن
آزادنویسی از رابطه باز راه به داستان کوتاه نبرد.
شاپور چه قدر با گربه و ماهی و پرنده بازی کرده.
کاریکلماتوری هوا شد از ترک موتور و ترک کردن.
زهرا معصومی من بعد میپیوندد به بر و بچ گزارشنویس. برای دعوتش پای سامان مفیدی آمد وسط که همیسهی خدا کوتاه مینویسد و گاه فقط یکی دو کلمه اما تداوم دارد. نفر بعدی تنگِ ستانی نامعلوم. اول بابد دعوتش کرد به گزارش نیک یا به انتشار روزانه. شاید باید رفت سراغ غزاله که با هوا کردن گزارش نیک در کانال روزانه چیزی منتشر کند.
تف بر آموزش و پرورش که با صد دقیقه امتحان وقت آدم را میگیرد.
تف به گرما که هر روز باید حمام رفت.
چه خوبست طراحان گرافیک در کتاب درسی غالبن زنده هستند و پیچ اینستا دارد. تازه رضا یکیشان هم اهل برکزاری دوره و دیگری هم به زودی نمایشگاهی در تهران دارد.
خانم چیتگرها چه حوصله دارد و چه زحمت میکشد که برای بر و بچ گزارشنویس پیامی مینویسد.
ترکیب کلمهی برگی با نقاشی کمی مصنوعی شد. حروف در اسکیسی به شکل برگ نوشته شد و در اسکیس دیگری به شکل شاخه و برگ.
بحث نویسندهساز امروز هوش مصنوعی و فرهنگلغتی. چندین اصطلاح کم داشت. مثلن بایت می به معنای گوه نخور.
چه بوسداشتنیست اول و آخر فازها در سرزبان. شیما صادقی نیامد. الهه هم تمرینی داد. نوشتن حداقل پنجاه تا تاپیک و بعد رو به رو احساس نسبت به آن. ببش از پنجاه تا نوشته شد.
آخرهای آینههای دردار است.
مثل دیروز در مورد تایپوگرافی بر ابرپرسشها کار شد.
گزارش نیک هم بیفاعل و بیترتیب زمانی نوشته شد.
https://t.me/hphp137
– عجب توتفرنگیهایی.
– شروع کردم به نوشتن تمرینهای سمپوزیوم. واقعا چقدر نوشتن را دوست دارم خب!
– از آن سپاسهای فراوان از آقای کلانتری، بابت آشنا کردن من با واژهی «وانویسی» (بازنویسی) در یکی از جلسات بازخورد کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴».
چند هفته پیش بود، نوبت تمرینم شد، اولش نوشته بودم «بازنویس تمرین فلان»
آقای کلانتری گفت: «در مورد کلمهی «بازنویس» و «بازنویسی» یه نکتهی جالب بهتون بگم. بعضیا مثل نجف دریابندری، در بعضی از نوشتههاشون از واژههای «وانویس» و «وانویسی» به جای بازنویس استفاده کردهن.» (نقل به مضمون)
آن موقع فقط فکر کردم: «چه جالب.»
اما هرچه بیشتر گذشت، بیشتر دیدم «وانویس» را در نوشتههایم و تازه فهمیدم چقدر به دلم نشسته.
– برق رفت.
– آهنگ Happy Nation از
– هرچه موضوعی، مفهومی، یا حسی برایم مهمتر و عمیقتر و وسیعتر باشد، مستقیم نوشتنش از زبان خودم (نه مثلا از زبان راویها در داستانهای کوتاهم) برایم سختتر میشود.
چون ناکافی بودن و نتوان کامل گفتن.
هرچه مهمتر، کلمات کمتر. تا جایی که اصلا قفل و هرچه عمیقتر، سکوتتر.
وحشت از ابعادش.
رسیدن به هسته، فقط لمس توان کردن. فقط حس کردن. اندیشه حس کردن. حساندیشی کردن.
شنا، با رضایت غرق شدن، نگفتن، نگفتن.
البته دارم رویش کار میکنم و خوشگامهایی هم برداشتهام برای نوشتنشان در یادداشتهای روزانهام.
– «درک حضور دیگری»، از کتاب «انسان در شعر معاصر»، نوشتهی محمد مختاری:
«آزادی در رعایت حق خویش از همان آغاز با رعایت حق دیگری گره خورده است. و آزادی هر کس در گرو آزادی دیگری است. تا آنجا که برخی از اندیشمندان آغازین این راه چنین تأکید کردهاند: اگر تمامی نوع بشر به استثنای یک تن معتقد به عقیدهی واحدی باشند، و آن یک تن بر خلاف آن عقیده رود، کوشش تمام نوع بشر برای اینکه آن یک تن را ملزم به سکوت کنند، همانقدر بر خطا و ناحق است که آن یک تن، در صورتی که اختیار و قدرت داشته باشد، بخواهد تمامی نوع بشر را ملزم به سکوت کند.»
(ص ۴۲ و ۴۳)
– مدتهاست درگیر جملهای هستم که فکر میکردم از داستایفسکیست، اما هرچه گشتم نتوانستم چنین جملهای ازش پیدا کنم. شاید کسی برای تحلیل عقاید داستایفسکی این جمله را گفته، یا شاید چیزی با این مضمون میخواندم و خودم به این جمله رسیدم، نمیدانم. حتی خود جمله را هم به درستی یادم نیست.
اما چون مضمونش با آنچه امروز از «درک حضور دیگری» خواندم شباهت دارد، دیگر ناچارم به نوشتنش:
«برای رهایی از ظلم، نمیتوانی فقط خودت را نجات بدهی.»
– دو داستان تا پایان «یوزپلنگانی که با من دویدهاند». و دو جمله از آنچه امروز ازش خواندم، از داستان «خاطرات پارهپارهی دیروز» :
«آتش کفر میگفت.»
(ص ۶۳)
«بالاتر از سفالها، آسمان نصف شده بود، نصفش، دود حیاط را با خود میبرد و در نصف دیگر خداوند صورتش را از ما برگردانده بود.»
(ص ۶۴)
– «نویسندهساز» خوش گذشت، کلی خندیدیم. «ننه پابلیک» آخه؟
– پایان یادداشت امروز با دو جمله از کتاب «نویسندهساز» نوشتهی شاهین کلانتری. چون آخرِ کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴» به همین مضامین اشارهها شد:
«از نوشتن دلخوشی بساز نه دلمشغولی.»
(ص ۸)
«چشمانتظار ایده نمان. ایده در صفحهی سفید، چشمانتظار توست.»
(ص ۱۰)
https://t.me/LailyMaddah
* آهنگ «Happy Nation» از گروه Ace of Base.
سال واژه:ماراتن معکوس
✓بسیار گربه دیدم.
✓آزادنویسی از هر دری.
✓یه اکت غیرمنتظره ازم سر زد.فکر کردن بهش جالبه.
✓داستان کوتاه خاندم.
✓بادقت به سازوکار آبشار نگاه کردم. به لحظه برگشت آخرین آبهای معلق در هوا دل بستم.
✓کلمهی دیوا: الهه، زن صاحب هنر،پریما دونا.
✓عدمموفقیت در ارسال روزگفتار.
✓ده لغت از فرهنگواژه خلاق استاد کلانتری.
چند سوال ناشتا
گمشدهای که پیوسته در طلب آنم چیست؟
چقدر امید دارم که بتواند زندگی مرا به کمال برساند؟
توجه به کدام ارزشها در زندگیام کلید تمام مشکلات و دسترسی به گمشدهام است؟
چطور خوب بیاندیشم که راه موفقیت را به دست آورم؟
بعد از وبینار آدینه (نویسندهساز)، تصمیم گرفتم تمرین “سوالات ناشتا نویسی” را به برنامه “۱۰۰۰ کلمه نوشتنم” اضافه کنم. انگار وقتی ناشتایی و مینشینی پای نوشتن، ذهنت بازتر است و میتوانی سوالات بیشتری را ضرب کنی و از خودت بپرسی.
امروز کتاب “مادران و دختران ۲” را خواندم و چند صفحهای هم از “جور هندوستان” را ورق زدم؛ کلمات زیبایی را از آنها وام گرفتم. بهخصوص اسمهای قدیمی خیلی برایم جذاب بود؛ اسمهایی مثل: مهربانو، ماه طلعت، مهر اولیا، ماه منیر، مرصع، موید الاسلام، ابولحسن، سالار، امیر سیروس، امیر مسعود و مهلقا.
همچنین جناب بهمن فرسی در “گره شصت و…”, پیشنهادی جالب دادند که به جای کلمات رایجی مثل لطیفه، شوخی یا جوک، از واژه “خندونک” استفاده کنیم.»
ورزش کردم و دوش گرفتم. سشوار کشیدن موها، زدن کرم مرطوبکننده و ضدآفتاب، ریمل زدن، ژل ابرو و کمی بالم لب برای رنگ گرفتن گونه و لب، و در نهایت بستن موها به سبک Clean Girl برای حاضر شدن سر کلاس، به من جسارتِ “خانم معلم بودن” را میدهد. به نظرم ظاهر مرتب، بسیار مهم است؛ چون نشان میدهد انسان چقدر در زندگیاش برنامه دارد که بتواند هم به خودش برسد و هم با اعتمادبهنفس در میان جمع حاضر شود.
سوال قبل ظهر
۱. چه ریشههای روانشناختی باعث میشود افراد بر محوریت «ظاهر خود» متمرکز شوند و دچار نوعی «نابینایی نسبت به دیگران» گردند؟
۲. نقشِ زیبایی ظاهری و آرایش در بازسازی هویت و عزتنفس زنان چیست و این موضوع تا چه حد بر کیفیت تعاملات اجتماعی آنها تأثیر میگذارد؟
امروز از ۱۱:۳۰ تا ۶ عصر مشغول به کار بودم. بعد از آن، وقتم را با تمیزکاری خانه و پختن یک عدسپلو خوشمزه برای شام گذراندم. کمی هم روی کارهای آنلاینم وقت گذاشتم مثل نمونه سوال PTE و فیلم گذاشتن و تکلیف در گروهای کلاسهام. یکی از شیرینترین لحظات امروز، نقاشی کشیدن با لنا بود که با هم شکلهای مثلثی کشیدیم و در نهایت، روز را با خواندن داستان “خرگوشی که خوابش نمیبرد” به پایان رساندم.
پرسش آخر شبی
۱. چه مکانیسمهای روانی باعث میشود افراد به راحتی به دیگران توهین کنند و در عین حال، متوجه آسیبهای بلندمدتی که به رابطه میزنند نشوند؟
۲. تضاد میان «رفتار توهینآمیز» و «انتظار دریافت عشق و احترام» را چگونه میتوان توضیح داد؟ آیا افراد متوجه این هستند که بیاحترامی، در واقع تخریبِ پیشفرضهای لازم برای شکلگیری عشق است؟
#آزادپرسی
@channelelahehalizade
https://t.me/atefeqorbaneywaketowrite
—سالواژهاش: درنگ
—صبح، زود بیدار شد و صفحات صبحگاهی نوشت. آزادپرسی کرد. اما انگار اول صبحی سوالهای زیادی به ذهنش نمیرسید.
—سه ساعت تمام سر پا ایستاد و آشپزی کرد. گرمش شد و خسته شد. کلافه و عصبانی بود. از دست کسی که مدام توی دست و پایش میلولید و غر میزد.
—آزادنویسی کرد و جلسهی سوم نثر وحشی را گوش کرد. دوباره خواند. کتابها و روسپیها را.
—«مَد و مِه » خواند و کیف کرد. نثر «گلستان» او را یاد اشعار فروغ انداخت.
—در نویسندهساز به مقالهای که شاهین کلانتری از سایت ترجمان خواند گوش داد. لغتنامهی نسل زِد هم برایش جالب بود.
—با الهه جلسه داشت. بدون شیما.
—در سرزبان باز هم آزادپرسی کرد. اینبار پرسشهایش زیاد بودند. به یکدیگر مرتبط بودند. باب تبدیل شدن به یادداشت بودند.
—برق قطع شد. اینترنتش پرید. وبینار رفیقش را از دست داد. گوشیاش خاموش شد.
—دو ساعت توی گرما و بیبرقی نشست و به شمع خیره شد. فحش داد. بدوبیراه هم گفت. به ادارهبرق.
—وقت نداشت یادداشتش را بازنویسی کند. همین متن را از من دزدید و توی کانالش گذاشت.
—کانال تلگرامش:
https://t.me/sarachegenii
لحظهپو
میخواهم ببوسم
گلهای لالهعباسیِ ترنجها و شمسهها
که سایه و آفتاب را
از پشت پنجرهها
به حجلهی
قالیهای لاکی میبرند
و گدایی کنم
نفسبریدهترین هوا را
از خست سقفی دگم
در لحظههای برشتهی خموش
با آنکه دست وپا بریده نمکسود در تابوتم
با آنکه میدانم این روزها
آسمان مدام به زمین تف میکند
و تمامیت قدیسه
سالهاست
چلیپاسریده
مرده
– فیل در تاریکی را بلاخره تمام کردم. پیرنگش کلاسیک است. جلال امین بامرام مطمئن از جنم و جربزه، درگیر باند قاچاق میشود و بعد مرگ برادر دست ازجانشسته و مالباخته. قبلا گفتم داستان دارای تنوع لغت و اصطلاحات کوچهبازاریست، همینطور لحنسازی قوی. و این را اضافه کنم که فضاسازی شاعرانه و عبارات شعرگونه کم ندارد. مثلا:
ابرهای به جان رسیده. گلهی نور پشت حصار کوه لرزان. راه را غلظتِ تیرگی زودرس درهها میبست و کلی تشبیه و توصیف دیگر در بافت داستان.
-تهچین مرغ فردا را آماده کردم. برای نهار لوبیا داشتیم. شام هم املت سیبزمینی”خ” نخورد برایش چیز دیگر درست کردم. سالها بود که لب به نوشابه و غذاهای چرب و سرخکرده نمیزدم. الان مهم نیست. مهم نیست حتی به قیمت اضافه شدن ده پرده گوشت. به درکالسفلالسافلین.
– گوش کردم وبینار جمعه را، از کودکانه اندیشیدن، نه در مفهوم سطحی و ناپختگی بلکه، رهایی و آزادی چون کودکان در تخیلورزی. پس ورزیدیم در چیدمان جملهها به صورت کودکانه. با الهام از کتاب: “من یک عابر پیاده هستم”. قسمتِ با پرسشِ روز زندگیکردنِ الهه هم جالب بود و مفید.
– از کانالهای بچهها جستهگریخته خواندم. بعدش هم وبینار امروز؛ مقاله در بارهی کاربرد هوش مصنوعی و مقایسهاش با خلاقیت نویسنده و تفکر ساختارمند که از پی درنگ و تلاش برای نوشتن میآید. لغتنامهی نسل زِد هم کول بود.
– وسطای راهبری زندگی با شهود درونیام. تمام نشده که نشده.
– خانه سوتوکور است تا “خ” بیاید. آمد هم لالمونی بهتر است. که با کوچکترین سوال میترکد و ترکشها را باید جمع کنم از دوروبَر. البته اگر خودم مصدوم نشوم. اما بیبروبرگرد موجگرفتگی حتمیست.
– گریستم گریستم گریستم گریستم گریستم گریستم گریستم گریستم، گریستم، گریستم، گریستم، گریستم، گریستم، گریستم، گریستم… مثل هر روز. تا سفت شدم. به قول “من یک عابر پیاده هستم”.
نه راه پس نه راه پیش. ادامه دادن؟ آب در هاونکوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و کوبیدن و… تاکی؟ تا وقت گل نی.
صبح بعد از یک هفته وقفه در نوشتن فصل بعدی رمانم، آن را تمام کردم و شب، بدون توقف، فیلم «Non Stop» را دیدم. فیلمی که انگار از چند قصه به هم پیوسته تشکیل شده بود. هر قصه یک شروع و یک پایان داشت که پایان قصه قبلی شروع قصه بعدی بود. غیر قابل پیشبینی و پر از هیجان که تا آخر فیلم نمیدانستی پایان نهایی چیست. یک داستان کلی که زیرمجموعه آن چند داستان مجزا بود اما همه این داستانهای جزئی در مسیر هدف داستان اصلی بودند.
کاش روزی داستان این مدلی بنویسم. اسمش را گذاشتم، داستان خوشه انگوری.
سقف چکه می کند
قطرهای استخوان گونهام تر میکند
سقف چکه می کند
ماههاست باران نباریده است
سقف چکه می کند
هیچ شکافی نیست
سقف چکه میکند
سیاهی خیره نگاهم می کنم
https://t.me/maryamebrahimi21
❤️❤️🪴🪴پر از احساس
گزارش نیک | برگشتِ بیبازگشت
سال واژهام: بازگشت
امروز با صدای زنگ ساعت بیدار نشدم، با لگدِ شهود از تخت پرت شدم پایین. یک صدای سمج توی سرم هی میگفت: «همین الان برگرد تهران.» همان تهرانی که دو سال است هر وقت اسمش را میشنوم، مغزم ماسک اکسیژن میزند. عجیب بود؛ انگار شمال، با آن همه درختِ فتوسنتزکار، کمی از تهرانهراسیِ مزمنم را اکسیژنمالی کرده بود.
گفتم برگردم. کارهای نیمهتمام داشتم. مهمتر از همه، سمپوزیوم نویسندگی پنجشنبه. همان پاتوقی که بنزین نمیزند، سوخت جت میریزد توی جان آدم. قبل از جنگ، فقط کافی بود وارد آن جمع بشوم؛ انگار یکی دکمهی «روشن شو، نویسنده!» را میزد.
اما جاده، نویسندهدوست نبود. هنوز چالوس داشت قیافهی بیتقصیرش را حفظ میکرد که ماشین تصمیم گرفت اعتصاب سراسری اعلام کند. خاموش شد؛ نه از آن خاموشهایی که با یک ناز دوباره روشن میشوند. از آن خاموشهای «خودت میدانی و مکانیک.»
وسط جاده، من ماندم و ماشین و یک عالمه «خب حالا چی؟». ماشین امداد بُکسرم کرد، عرقریزان تو گرما تو شرجی، خودم را رساندم تعمیرگاه. پنجاه میلیون تومان هم مثل قبض برقِ تقدیر، آرام و محترمانه روی میزم فرود آمد. آدم بعضی وقتها پول خرج نمیکند؛ پول از او انتقام میگیرد.
همهی اینها را هم تنها بودم. این «تنها» را باید با فونت بولد نوشت. چون هر دردسری، وقتی امیرعلی نیست، یک نفر اضافه کم دارد. قبلاً اگر جهان پیچ میخورد، یک نفر بود که آچار میشد. حالا باید خودم، خودم را سفت کنم.
حس تنهایی، امروز از صدای جیرجیرکهای شمال هم بلندتر بود؛ جیرجیرتنهایی. صدایی که نه گوش، که استخوان میشنود.
آخرش هم دست از پا درازتر برگشتم شمال. کوفته، له، روغنسوخته. اما یک چیز را فهمیدم: امروز ماشین از کار افتاد، من نه. جاده مرا برگرداند، اما نتوانست عقب ببرد. بعضی برگشتنها، در حقیقت جلو رفتناند؛ فقط کیلومترشمارشان لجباز است.
فردا دوباره راه میافتم. شاید این بار ماشین هم با من همعقیده باشد.
راستی، قبل از شروع این فیلم اکشنِ جادهای، پادکست علی بندری دربارهی کتاب مهم بودن را گوش میدادم. از چهار مدل مهم بودن میگفت: اجتماعی، رقابتی، معنوی و قهرمانی.
تمام راه، این سؤال مثل مسافرِ بدون بلیت کنارم نشسته بود: «واقعاً برای چه کسی مهمم؟ و چه چیزی برای من مهم است؟»
رقابت؟ نه. اگر اول هم بشوم، باز دنبال نفر آخر میگردم که حالش خوب باشد.
قهرمان بودن؟ خدا نصیب دشمنم هم نکند. قهرمانها معمولاً آخر قصه تنها میمانند.
معنویت؟ هست، مثل ریشهی درخت. دیده نمیشود، اما اگر نباشد، هیچ شاخهای دوام نمیآورد.
اما انگار موتور اصلی من، همان مهم بودنِ اجتماعی است. دلم میخواهد دوروبرم کمی کمتر درد بکشد. اگر چیزی مینویسم، اگر وبینار راه میاندازم، اگر ساعتها برای آدمها وقت میگذارم، بیشتر از آنکه دنبال تشویق باشم، دنبال اینم که شاید حالِ یک نفر، فقط یک درجه بهتر شود.
شاید تعریف خوشبختی همین باشد، اینکه وقتی ماشینت خاموش میشود، موتور دلت هنوز روشن بماند.
در تعمیرگاه که بودم، در کانال نویسندگی، آخرین شمارهی نشریه Book List را آپلود کردم، خوشحالم میکنید با داندول کردنش، خودتون هم از آخرین کتابهای روز دنیا باخبر میشوید:
https://t.me/asa_fatemi
شب اونایی بخیر که تنهایی یادشون داد، روی پای خودشون بایستند.
گزارش ۲۷
۲۷ تیر
🍃 صفحات صبحگاهی نوشتم.
🍃رفتم سرکار.
🍃چالش و استرس زیادی داشتم. اندکی پنیک شدم. دقیقا در قلبم و گیجگاه سمت راستم فشار را حس میکردم.
🍃عصر بعد از استراحت و ورزش، آزادنویسی کردم.بدنم آرامتر شد اما ذهنم نه.
🍃جلسه هفتم کارگاه نویسندگی خلاق بودم. نوشتن با جزئیات. یکی از دغدغه های من در نوشتن.
🍃 چطور به جای گفتن صفاتم آنها را نشان دهم؟تمرین جدید هم داریم. جذاب و چالش برانگیز.
🍃شب با خواهرجان گپ و گفتی داشتم.
۱- بدترین خوردنی عمرم را امروز خوردم؛ قهوهی یخی بدون شیر و شکر. فکر کنم چون به اسپرسو با شکر استاد خندیدم آهش دامنم را گرفت. آب خنک بخور عزیزم، چرا قهوه را حرام میکنی؟ درس امروز: سالمخوری و تنوعطلبی در یک اقلیم نمیگنجند. تو به همان برنامهی کسلکنندهات بچسب.
۲- این ماجرای ساندویچ چیلی عینن برای من هم پیش آمد، البته من تنها نبودم، چهارنفر بودیم. نکردیم یکیمان یک کوفت دیگری سفارش بدهیم که اگر این یکی حنّاق بود بتوانیم یک گاز به ساندویچ دیگری بزنیم. خیلی هم طول کشید تا حاضر شود، احتمالن هیچکس تا آن روز این گزینه را انتخاب نکرده بود، آنها هم دستشان نبود که چقدر فلفل باید بریزند. آدمشناس هم نبودند که بفهمند ما ادای فلفلخورها را درمیآوریم، وگرنه چیلیترین چیزی که تا آن روز خورده بودیم احتمالن کرانچی فلفلی بوده. چهارنفر ابله، لهلهزنان از رستوران بیرون آمدیم. رستوران که نبود، یک خرابشدهی باریکی بود مزین به دو میز و شش صندلی و چهار ابله.
۳- زندگیام در حال تکرارشدن است؛ یک دههی قبل دارد از نو آغاز میشود، فقط من دیگر آدم ده سال قبل نیستم؛ دیگر به امید دلبستگی ندارم، حالا دلبستهی تغییرم. دیگر هیچ میزانی از امید نمیتواند حالم را تغییر دهد، اما اندکی تغییر میتواند امیدهای تازهای را در دلم بیدار کند. این آدم تغییریافته را به استقبال این مسیر نهچندان تازه میبرم، شاید اوضاع تغییر کند. (امید تغییردهنده نیست، تغییر امیددهنده است.)
۴- یک تکه از یک فیلم یا سریال کرهای قدیمی را دیدم، یک کلاهبردار را دستگیر کرده بودند، بازپرس وارد اتاق بازپرسی شد و به مجرم گفت «من مسئول بازپرسی شما هستم، میتوانم بنشینم؟» (وات دِ فاک) خیلی یختر و نچسبتر از آن قهوهی سردی که من خوردم.
۵- امروز برای اولین بار صوتی با چتجیپیتی حرف زدم، همیشه مثل آدمهای زحمتکش تایپ میکردم، چون فکر میکردم امکان ندارد صدا را بدون خطا بفهمد، اما انصافن عملکردش خوب بود.
۶- تنها کاری که در هر شرایطی میتواند حالم را بهبود دهد به یادآوردن نعمتهاییست که دارم.
۷- الهی شکرت…
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز:
گزارش نیک:
۱. صبحانه نخوردم.
۲. کمی از کتاب کوهنوردان راه آزادی رو خوندم.
۳. بستههام بالاخره رسید. یه سری اکسسوری برا موهام سفارش داده بودم.
۴. زبان خوندم.
۵. با دوستام شعر خوندیم.
۶. با مامان و خاله پسرخالهام رفتم پیادهروی
۷. تا اومدم بیام سر کلاس برقها رفت و نتها ناپایدار شد.
۸. کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو خوندم.
۹. با یکی از دوستام که آبادان بود صحبت کردم. و خب یه جا رو زده بودن و تپش قلب و استرس داشت.🥲
۱۰. اتاقم رو مرتب کردم.
چه قدر گزارشهام این مدت بوی یأس میده.🥲
کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
سالواژهام تعهد نخ نما است نمرهی امروزم شش است و از دست خودم نیمه راضیام. از حرفهای امروز اطرافیان جز بیمهری ندیدهام. من همچنان مهر ورزیدم و تعهد به مهر دارم. امروز در کتاب ( از انشا تا نویسندگی جعفر ربانی )پرسه زدم.صبح زود بیدار شدم هول ورم داشت از برنامه شنبهی شلوغ و ملالآور. چون مجبورم در اتوبوس مدت زمانی بسر برم وای از آدمهای بی ملاحظه. اما همان اول صبحی پیاده روی مفصلی کردم و کارهای روزانهام را ردیف کردم و از خانه بیرون رفتم برای ادامه درمان دندانم. خوردن یک جرعه آب خنک در گرمای چهل درجه جای شکر دارد. جنگ نگرانم میکند سایهاش سنگین است. وقتی در سایه درختان پیادهرو خنک شدم آرزو کردم پایشان آب جاری شود و سیراب شوند. واژهی صاحاب مرده در ذهنم پرش میکرد. خیالی به داستان سرایی ندارم. یاد خاطرهای از گم شدن دخترم در میدان انقلاب افتادم چون از همان جایی که گم شده بود و همان جا پیدایش کردم و تا حد مرگ ترسیدم، امروز از آنجا گذر کردم.امروز استاد در وبینار از هوش مصنوعی گفتند و از نظرات نویسندگان مطرح در بارهی آن خواندند. ِلغات و اصطلاحات نسل جدید با توضیحات گفتند که جذاب بود. امروز آنور آبیها و اینور آبیها ما را فیلم کردند فیلم واقعی و اکشن و غمبار و امشب از شبکههای تلویزیونی و مجازی در کل دنیا نشان میدهند چه حاجت به فیلم دیدن است.
نشانی کانال تلگرام
https://t.me/notetoday1
امروزِ من کجایی؟
سالواژهات: تدریس.
با آلارم گوشی بیدار میشوی.
میخوابی. باز هم.
ظهر بیدار میشوی.
اخبار جنگ را چک میکنی. دلت میگیرد. میخواهی بروی سراغ طرح درس که در میزنند.
مهمان. بعدِ چند ماه. باید بنشینی.
تا میروند عصر میشود.
میخواهی بروی نویسندهساز که برق میرود.
امروز روزت نیست کلن.
قطرهی گوشَت را میریزی و دراز میکشی.
خوابت میبَرد تو گرما.
بلند که میشوی مینشینی پای کارَت.
بازیهای هر دو کلاس را میچینی.
فردا نوبت نقاشیِ بازیها و انتخاب کتاب است.
یادداشت کانال و گزارش نیک را یککاسه میکنی.
از زبان من مینویسی و میزنی به نام خودت.
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
اول هفته را اینگونه شروع می کنم:
ـ راز و نیاز، ورزش، صبحانه، چای تازه دم، پادکست، مدرسه نویسندگی، نوشتن و نوشتن، دیدن خود و پرسشی داشتن برای هفته ام به پیروی از الهه علیزاده عزیز.
ـ زود است که بیدار می شوم خیلی زود.
ـ می خواهم خواب را فراری بدهم. او از چشم های بیدار می ترسد.
ـ زمان بی بازگشت است، امروز باید پیش دستی کنم بر زمان.
ـ پرسشی می آغازم برای هفته ام : چرا باید تغییر کنم؟
دگرش ، دگرسانی، دگرگونی همتاهای تغییرند.
این پرسش پرسش های بی شمار می آورد.
معنای تغییر چیست؟
آغازش از کجا باشد این تغییر؟
خیال و تغییر چه ارتباطی دارند؟
کدام کتاب را بخوانم برای تغییر؟
من کجای تغییر ایستاده ام؟
سخت است یا سهل است این تغییر؟
نخستین نشانه تغییر در من چیست؟
چگونه پا برجا بمانم در تغییر؟
ـ این هفته پرسشم،تغییر، را زندگی می کنم شاید پایان هفته لیلی ای دیگر متولد شود!
ـ آزاد نویسی ام امروز مرزشکنی کرد و از دروازه هزار گذشت.
ـ کودک شدم امروز، هفت ساله، در ۱۰۷ واژه.
چقدر نوشته ام را دوست دارم با همه خامی و ناتمامی اش.
ـ پاستا در قابلمه می جوشد؛ چاشت در راه است.
ـ نویسنده ساز می رسد با آوای شادی، با نم باران در این روزهای مه آلود بی مهر؛ سنگ محک دلچسبی اش، یک کلاس خنده است.
ـ گزارش نیکم باید نیک باشد، همه لحظه های ناشاد، آب می شوند در گرمای خورشید شادی. وه چه شگفت است شکّرین کام شدن حتی از تلخی ها!
ـ اکنون دیگر خواب به بام پلک ها رسیده و با چشم های خسته ام قرار می گذارد.
نمره ام ۶
از آنجا که میخواهم به دلتنگی بها ندهم و بیمحلییش کنم. از همین تنگِ غروبی حرف میزنم که بعد از روزی کسل، پناه آوردم به بالکن و آبی پاشیدم به سر و روی گلها، که آفتاب و گرما فَشَلِشان کرده بود. تازه شدیم. و نشستهام اینجا و دارم مینویسم.
هم خیلی حرف دارم و هم حرفِ قابلِ عرضی ندارم. شاید حرفها تکراری باشد، شاید که نه، حتمن تکراریست. زندگی حاصل تکرار هاست. و برای ما که چشممان از انتظار درآمده، بیشتر. عمریست به انتظارِ روزهای بهتر نشستهایم و زندهایم به امید.
از صبح با شعری کَلَنجار میرفتم که پریده بود توی سرم. اول خیلی پسندیدمش. ولی وقتی با صدای بلند خواندم، متوجه سکتهها وناموزونیاش در بعضی جاها شدم.
اصلاح و ویراستاریِ شعر مثلِ تعمیر و دوختِ مجددِ لباس میماند. سختتر از وقتی است که سر راست بنشینی و لباسی را بدوزی. در شعر هم گاهی اصلن یک چیز دیگر میشود. اما کلنجارِ شیرینیست. آدم میفهمد که چقدر شناختِ زبان و گستردگیِ دایرهی واژگان اهمیت دارد.
همیشه هر نوشته و به خصوص شعر، نیاز به بررسی و چندبارخوانی و ویراستاری دارد. اما این یکی بیشتر اذیتم کرد.
در نهایت به شکلِ قابل قبولی درآمد. اما باید بماند تا به قول معروف جا بیفتد. چند روزِ دیگر یا چند هفتهی بعد دوباره به سراغش بروم و با صدای بلند بخوانمش تا بیشتر به عیب یا حُسنش پی ببرم.
در نقاشی هم همینطور است. از کار باید دور شد. هم به لحاظ فاصلهی مکان، دور ایستاد و نگاه کرد و هم به لحاظ زمان تا اشکالها را تشخیص داد.
وقتی آثار بزرگانِ زبانآور، در فارسی را میخوانیم به عظمت و وسعت زبان و دقت و کوشش آن بزرگان پِی میبریم. راهی طولانیست و حوصله میطلبد.
امروز در وبینارِ نویسندهساز شرکت کردم. در بارهی هوش مصنوعی و اینکه تا کجا میشود در نوشتن از هوش مصنوعی بهره گرفت صحبت شد.
دورهی جدید شعر هم معرفی شد که از همین هفته شروع میشود.
و نیز در مورد فرهنگِ اصطلاحات نسلِ زِد حرف زده شد.
امروز و فردا مطالب سمپوزیسیومِ نویسندگی را هم باید بخوانم و کلی مطلب بنویسم.
ادامهی داستانِ شازده کوچولو را هم برای کانال ضبط نکردم. و گمان نکنم این یکی دو روز فرصت کنم. باشد طلبتان.
حالا باید غذا بسازم. فکر کنم امشب فیلهی مرغ به دادم برسد.
امروز پیاده روی نکردم.
نمیدانم فرصت تماشای فیلمی خواهم داشت یا نه. و اگر هم داشه باشم ترجیح میدم یک فیلم آشغال درِدیزی تماشا کنم که از هر چه جدیست دور باشم.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
سالواژهام، آگاهی نامیدم.
روز تابستانی خود را چگونه گذراندم؟
چقدر این موتورسوارها، هر روز روی اعصاب من هستند. در پیادهرو، در خط عابر، وقتی چراغ سبز است و میخاهی رد بشوی. این فرهنگ بد ما در رانندگی از کجا میآید. که جون خودمان و دیگران برایمان، اینقدر بیاهمیت است. شنبه است و گرمای اداره. دو روز تعطیل هوا در اداره خفه شده است. ساعت 10.5 هم مثل این چند روز برق اداره رفت. دیگه چطوری میشود کار کرد؟ من یک ربع بعد از اداره آمدم بیرون. ناظر بارگیری پسماند داروخانهها باشم. کامیون تأخیر کرد و این نظارت هم انجام نشد. از ساعت یک تا سه هم برق خانه قطع شد. هنوز این دلدرد ماهیانه، امروز هم ادامه داشت.
صد جمله نوشتم از وقایع و پرسشها. یک جستار از سایت آقای محمد قائد خاندم. جستارنویسی را مثل کاریکلماتور دوست دارم. یک فایل صوتی را در خصوص طرحوارهها داشتم گوش میدادم که شارژ گوشیم تمام شد. این فایل در مسیر رسیدن به سالواژهام بود.
وبینار را شرکت کردم. صحبت دربارهی فرهنگ نسل زد، حالم را بهتر کرد.
به واژهها علاقمندم. چند تا ریشهی لغت جستم. برایم جالب بود تا اینجا بنویسم.
نفرین نه و آفرین آسمان آس (سنگ مدور) و مان (پسوند شباهت)
زمهریر زم (سرما) و هریر (موجب) گوسفند گو (جانور اهلی) و سپند (مقدس، پاک)
پاسخ پات (ضد-مقابل) و سخون (سخن) زمین زم (سرد) و ین (پسوند نسبی)
تابستان تاب (تابیدن) و ستان دشوار دش (ضد) و خوار (آسان)
ما زنان انسانهای قریب و غریبی هستیم. به وقت غم سکوت میکنیم و پای گاز، حین پختن غذا، همه را با خود حل میکنیم. بعد با تمام قوا، برای اطرافیانمان زندگی میکنیم.
ما زنان غم که میخوریم چاق و لاغر میشویم. در اوج درد لبخند میزنیم و با تمام وجود به فرزندانمان عشق میورزیم. حتی وقتی زندگی با دستبندی نامرئی اسیرمان کرده، با فرزندانمان از عشق و امید و آینده خیال میبافیم.
پارسال در چنین روزی موهای بلندم را بعد از ۱۵ سال، قیچی کردم. تاثیر مثبتی روی حالم نداشت، تازه یک غصه هم به قصهی غصههایم اضافه شد.
مدتی پیش به این فکر میکردم که نباید اجازه دهم غم برای خودش پر و بال بگیرد و رشد کند. باید شاد باشم و اجازه ندهم سوگ کار خودش را کند.
این روزها اما اجازه میدهم بدنم کار خودش را کند. اگر غمگین بود اجازه میدهم گریه کند، زار بزند بعد مادرانه در آغوشش میگیرم و پای حرفهایش مینشینم و آرامش میکنم.
در میانهی آشپزی سری به نخستین وبینار نویسندهساز زدم و آن را شنیدم، تصمیم گرفتم هر روز یکی دو تا از پادکستهای گذشته را گوش کنم و نکاتش را بنویسم. مخصوصا اگر به کتاب یا نویسندهای خاص اشاره شده باشد.
امروز از سوراخ دیروز گزیده شدم. دوباره میان ورزش برق رفت. ساعت قطع برقمان از ۱۴ به ۱۲ رسیده، مبارکمان باشد!
برای خودم سالواژه ساختم. « خویشتندیسی» معنیاش را نپرسید، مدتی بعد اثراتش را نشانتان میدهم.
زرشک پلوی خوشمزهای با سینهی مرغ مرینید شده خوردم، درست زمانی که داشتم برای گوشی جای ثابتی پیدا میکردم تا فیلمم را ببینم، صدای موشک مزهی مرغ را پراند.
برق که آمد، کولر را سمت خودم تنظیم کردم و رکاب زدم. همزمان در یوتوب هم پرسه زدم. اولین دانشگاه من همین یوتوب بود، چیزهایی از آن آموختم که در هیچ دانشگاهی پیدا نمیشد. زبان انگلیسی، انواع هنر، تازگیها هم دلم برای زبان ژاپنی ق
غنج میرود. شاید در یکی از سفرهای خیالیام به ژاپن به کارم آید.
در وبینار نویسندهساز شرکت کردم موضوعش را خیلی دوست داشتم. چقدر استاد شبیه من فکر میکرد، شاید هم من شبیه او فکر میکردم.
اینکه هوش مصنوعی مثل تمام اسباب بشری سود و ضرر دارد و همه چیز به نحوهی استفادهی ما برمیگردد.
میشود بارِ کارِ بشر را به آن سپرد و کمکم بردههای بیمغز شد یا میشود با کندوکاومان در ذهن سیالش و پرسیدن و کشف و کاوش خود را ارتقا داد.
آخرین بار در حین شستن ظرف و کارهای آشپزخانه، آنقدر از هوش مصنوعی سوال پرسیدم که کلافه شد. تقریبا نیمی از پاسخهایش درست نبود و برای همین بیشتر به چالش میکشیدمش و هر بار که مچش را میگرفتم، میگفت: « دقیقا سمیرا!» و بعد جملهی خودم را تکرار میکرد.
به پاس ترس آغشته به شیفتگیای که از کودکی، آیزاک آسیموف و جان کریستوفر از رباتها در دلم کاشتهاند، همزمان که دوست دارم بیشتر به این هوش نامعمول پی ببرم و نسبت به آن کنجکاوم، در عین حال از آن میترسم. به روزی فکر میکنم که لباسشویی و یخچال و گوشی و دیگر لوازممان به سبک ترمیناتور تغییر ظاهر دهند و جسممان را نیز به اسارت بگیرند.
باز تخیلم خلاف جهت رفت.
شب یک ساعت تمام به آسمان چشم دوختم،پر بود از ستاره. به پهبادها و ماهوارههایی که رد میشدند. به زهره، به ماه به صورتهای فلکی.
اگر شب نبود اگر آسمان انقدر زیبا و آرام و هراسانگیز نبود، چطور میتوانستم ادامه دهم؟
آسمان شب، مثل داستان است. تعلیق دارد و کشش زیاد. همیشه کنجکاوم به فراتر از آن، به دانههای براقش، به هرچه که فراتر از خودم آنجاست.
🪽سمیرانویس
https://t.me/samiraneshanifar
سلام سمیرا جان، انقدر قشنگ نوشتی که یکنفس خوندم. چقدر باهات همذات پنداری کردم. چقدر عمیق از همهچی نوشتی. چقدر میشناسمت. و تصویری که از آسمان کشیدی توی ذهنم نقاشی شد. حالا حس میکنم، تنها نیستم. تنهایی تو زندان نیستم. یکنفر دیگه تو سلول کناری خیلی بهم نزدیکه، که اونم مثل من هنوز امیدواره. اونم مثل من تو خیالش به همهجای دنیا سفر میکنه. ازت ممنونم که اینقدر صادقانه و صمیمانه نوشتی.
سلام شهلا جان، ممنونم ازت که زیبا خوندی و چقدر خوشحال شدم. فکر میکنم نویسنده بودنِ دوستانی عزیز مثل شما باعث درک متقابل میشه. بازم ممنونم از پیام زیبا🌹
خیلی قشنگ نوشتید آفرین🩵💙💚
ممنون که خوندید سیمین جان.🌹
چقدر زیبا نوشتی. تو تلگرام یک کانال یادگیری انگلیسی با پادکست دارم شاید به کارت بیاد.
https://t.me/atefeqorbaney
جملههایی که چیدم:
مدتی پیش به این فکر میکردم که نباید اجازه دهم غم برای خودش پر و بال بگیرد و رشد کند. باید شاد باشم و اجازه ندهم سوگ کار خودش را کند.
این روزها اما اجازه میدهم بدنم کار خودش را کند. اگر غمگین بود اجازه میدهم گریه کند، زار بزند بعد مادرانه در آغوشش میگیرم و پای حرفهایش مینشینم و آرامش میکنم.
I used to fight my grief, fearing it would grow if I let it. I forced myself to be happy. Now, I simply listen to my body. I let the tears fall and the sorrow speak. Then, I hold my own heart in a motherly embrace and whisper peace to my soul.
میشود بارِ کارِ بشر را به آن سپرد و کمکم بردههای بیمغز شد یا میشود با کندوکاومان در ذهن سیالش و پرسیدن و کشف و کاوش خود را ارتقا داد.
We can either let it handle all our work and become mindless slaves, or we can use our curiosity to explore its fluid mind and improve ourselves through questioning and discovery.
وای عاطفه جان چقدر ذوق کردم🥲 ممنونم واقعا. حتمن عضو کانالت میشم تا استفاده کنم.