«بهندرت اتفاق میافتد كسی كه به ديگران كمك میكند، نيمهشب از خواب بپرد و از خود بپرسد فايدهی اين كار چيست.»
-جين كازز، وزن چيزها
در سلسلهپستهای روزانهی «گزارش نیک»، هر روز فهرستی مینویسیم از کارهای نیکو و سودمندی که برای خودمان و دیگران انجام دادهایم.
شما هم میتوانید این پایین بنویسید که امروز چه کارهای خوبی انجام دادهاید.
دربارهی گزارش نیک بیشتر بدانید:
فهرستپایهی روزنگاری (Journaling) | چرا چالش «گزارش نیک»؟
فهرست خود را به این شیوه سامان بدهید:
- …
- …
- …
چند پیشنهاد:
- سالواژه: در آغاز گزارشتان میتوانید به سالواژهی خود اشاره کنید؛ تا هم نوعی یادآوری باشد هم مشوقی برای سنجش عملکرد روزتان بر پایهی سالواژه.
- نمرهی روز: اگر معیارهایی روشنی برای سنجش روزهایتان داشته باشید میتوانید عملکردتان را دقیقتر ارزیابی کنید و به آن نمره بدهید.
- یاری جستن: ویلیام کلمنت استون میگوید: «به دیگران بگویید میخواهید چهکار بکنید… سرانجام، یکی پیدا میشود که میخواهد به شما کمک کند تا به خواسته و آرزویتان برسید.» میتوانید در بخشی از گزارش نیکتان بگویید که در پی چه اهدافی هستید و به چه چیزهایی نیازمندید.
- هزارکلمهنویسی: چالشی در آزادنویسی. اگر اهل تایپ در برنامهی وُرد هستید بدک نیست هر روز دستِ کم هزار کلمه آزادنویسی کنید. شمارش کلماتِ متن را خودِ برنامه انجام میدهد. مهم این است شما دست از کیبورد برندارید و مغزتان را بسپارید به جریان سیال ذهن. در دل این آزادنویسی سطرهایی شکل میگیرد برای ارائه در گزارش نیک. ضمن آنکه نگارش همین هزار کلمه را میتوانید به عنوان دستاوردی روزانه گزارش کنید.
- واژهگستری: با پرسه در وبگاه «واژهدان» برای کلماتِ گزارش نیک خود در پی مترادفهای مناسب باشید. از جریان این پرسه هم میتوانید گزارش بدهید. بگویید با چه کلمات تازهای آشنا شدهاید و چه حسی به آنها دارید.
- گزارش آموختهها: از آنچه بهتازگی آموختهایم بگویم و حتا پارههایی از کتابها یا کلاسها را نقل کنیم.
- رسانهی شخصی: اگر کانال تلگرامی عمومی و فعالی دارید، پیوند آن را ته گزارشهایتان بگذارید. اینطوری:
https://t.me/shahinkalantari
+از جمله کارهایی که همسفران نویسندهساز بیشترِ روزها انجام میدهند:
پرسشنامهی گزارش نیک
همچنین میتوانید از پرسشنامهی زیر برای نوشتن گزارش نیک استفاده کنید:
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
امروز رفتی پیادهروی؟
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز با کی تماس گرفتی؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
فیلم چی دیدی؟
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
مانیفست گزارش نیک
- گزارش نیک میتواند بهانهای برای فلسفیدن از راه درنگ بر رخدادهای روزانهی زندگی باشد.
- گزارش نیک یکدیگر را بخانیم تا با انبوهی از نکتههای جالب از زندگی روزمرهی همسفرانمان آشنا شویم. چه خوراکی بهتر از این برای یک نویسنده؟
- گزارش نیک خود را در کانال تلگرامتان همرسان کنید.
- شاید پس از چند روز حس کنیم گزارشهای ما تکراری شده و نگارشش نالازم. اما دقیقن همینجاست که اهمیت چگونگیِ بیان را درمییابیم. یعنی موضوع مهم نیست، مهم این است که از چه زاویهای به آن مینگریم و چه شکلی بیانش میکنیم. از طرفی، شاید بهتر باشد تمرینِ حیرت کنیم و از جنبههای نادیدهی روالِ روزمرهی زندگی به وجد بیاییم.
همسفران ثابتقدم گزارش نیک
| فرشته برگی | مریم کاشانکی | سحر فرهادی | غزاله فائق | زهرا هادی | فرزانه پوربهرام | آناهیتا آهنگری | ساجده حقپرست | الهه علیزاده | ناهید راستی | هانا حسینی | ساحل خسروی | احسان شناسا | زهرا بلامپور | گیتا کلاهدوز | هاله کاشانی | سیما دهقانپور | آرمیتا آرین | فاطمه سربازی | فائزه اعظمی | سامان مفیدی | ثمانه چیتگرها | لیلا گلستانی | منصوره بانام | ساره شوندی | مرضیه حسینی | سارا ذوالفقاری | سیمین مهرابی | یوتاب کیخا | ستایش عبدی | بدری صفایی | زهرا کردوالی | مهشید خوشآموز | مریم ابراهیمی کوچک | مریم ابراهیمی قندک | ریحانه ربانی | لنا امیری | مریمبانو صنعتی | نگار کردانی | سوین درخشانی | نرجس عظیمی | فاطمه نادریان | نعیمه صدقیان | لاله حقیقت | حدیقه شعبانلو | مهدیه کاظمی | لیلی مداح | ملیحه ناصحی | فاطمه عبدلی | شکیبا اسکاف | پریسا کیانی | زینب اردستانی | زهرا تنگستانی | زهرا حبیبی | حمیده وحدتی | عاطفه قربانی | مهرداد شقاقی | فرح صداقت | زهره یوسفها | ندا احمدی | زهره بیکی | مهتاب صادقی | علی آراسته | مریم جوینده | باده علوی | مهرگان معدنیپور | الهه نصیری | شادی صفوی | عسل فاطمی | شاهین کلانتری | فریده جوریکی | سارا چگنی | نعیمه غفارپور | آذردخت حمیدی | فیروز قاسمی | فاطمه ذاکر | فاطمه مداحیپور | زینب قهرمانی | بتول آقارحیمی | مبینا ملائی | زمزمه رئیسی | زهرا فرید | مهناز روحانی | هانیه آصفی | هانیه نوبخت | آرزو بابایی | فهیمه سعادت | لادن شایانفر | دیانا عباسی | سمیرا نشانیفر | شیما صادقی |ناهید یوسفزاده شوشتری | شکوه طایفی | لیلا علیقلیزاده | زمزمه رییسی | مریم حاجیکریمی | عادل صالحی | مهناز روئینتن | مریم جلوانی | زهرا حبیبی | زری قوام | مریم شیرازی | لیلی امیری | زهرا بهاری | الهام جامعی | میترا نعیمی | نغمه فاطمی | فاطمهحورا رحمانی | محبوبه نیری | زهرا شعله | متین چپانی | مریم احمدنژاد | نیما سلمانی |
قوانین بهرهوری من
- کمالگرا باش، کمالگرای واقعی. میلت به کمال را بهانهی تنبلی نکن. کمالگرای حقیقی میداند که یک همواره برتر از صفر است؛ یعنی خلق نسخهی ضعیف و ناقصِ یک کار خیلی بهتر از آن است که هیچ کاری نکنی. چون اگر به حد کافی کمالگرا باشی، میتوانی در نسخههای بعدی به ایدهآلت نزدیکتر شوی. پس کمالگرا عملگراست، چون تشنهی کمال است، تحت هر شرایطی، دست به کار میشود، و کمال را در بهبود تدریجی میجوید.
- اول اولویت. فقط با انجام مهمترین اولویت روز است که اجازهی رفتن سراغ بقیهی کارها را مییابی.
از پس اغلب کارهای دشوار، نسخهی صبحگاهی تو، بهتر بر میآید. - به جای مدیریت زمان روی مدیریت انرژی متمرکز شو. ممکن است گاهی اوقات زمان کافی داشته باشی اما انرژی کافی نه.
توی یک ساعتِ پُرانرژی میتوان کارِ چند ساعتِ کمانرژی را انجام داد. - پرسهی بیهوده و بیموقع شبکههای اجتماعی ممنوع.
برای خوب کار کردن به آرامش ذهنی نیاز داری. حداکثر زمان مجازِ روزانه برای حضور در جاهایی مثل اینستاگرام نیمساعت است که باید این زمان را هم موکول کنی به بعد از انجام کارهای مهم.
اینکه حرفهی ما به اینترنت وابسته است دلیل نمیشود که وقتسوزی در آن را توجیه کنیم. - رُند کردنِ ساعت ممنوع.
از هر لحظهای میتوانی کارت را شروع کنی. نباید معطل کنی تا ساعت رُند شود. شروع کردن از نه دقیقه به هفت خیلی بهتر از شروع کردن از رأس ساعت هفت است. - چندکارگی (چند وظیفگی) دشمنِ بهرهوری است.
هر وقت روی یک کار تمرکز میکنی فقط همان کار را انجام بده، اگر وسطش به کارهای دیگر ناخنک بزنی، انرژی ۶ ساعت کار را در ۶۰ دقیقه هدر میدهی. - حس و حال مطلوبت را با موسیقی یا پیادهروی بساز.
گاهی چند دقیقه گوش کردن به یک موسیقی خوب یا یک پیادهروی کوتاه میتواند شهامت، حوصله، تمرکز و انرژی لازم برای پرداختن به کارهای دشوار را فراهم کند. - اگر به فکرهای کهنه بیش از اندازه میدان بدهی از تک و تا میفتی. با آزادنویسی خودت را شر فکرهای تکراریِ گذشته برهان.
- یک پارچ آب کنار دستت داشته باش و مدام آب بنوش.
گاهی خستگی فقط به خاطر کمبود آب بدن است. - خوب و بهموقع بخاب. نه زیاد، نه کم، حدود ۷ ساعت کافی است.
- در طول روز گزارش مختصری از کارهای انجامشده بنویس. آخر شب آن را در صفحهی «گزارش نیک» همرسان کن.
- ادامه دارد…
دانلود کتابهای شاهین کلانتری
دانلود کتاب فرهنگوارهی فارسی خلاق
110 پاسخ
وارد پنجمین ماه سال شدیم. صفحات صبحگاهی را نوشتم. هر بار که از خودم مینویسم، حس میکنم به خودم نزدیکتر میشوم؛ انگار دارم دوستی قدیمی را میشناسم که همیشه برایم مرموز بوده است.
امروز از سفرنامه یونان باستانِ پترونیوس، مشاور هنری نرون، خواندم. از مهمانی عجیبی مینوشت که در آن، میزبان برای نمایش شکوه جشن، میان مجلس روی زمین میخوابید و با صدای شیپورها، حاضران برایش سوگواری میکردند. چه تصویر عجیبی؛ جشنی که مرگ را به نمایش میگذاشت.
در وبینار آقا ماهان هم نکات خوبی یاد گرفتم. پیشنهادش برای دیدن دوباره انیمیشن «موش سرآشپز» باعث شد دلم بخواهد این بار با نگاهی عمیقتر آن را ببینم.
امروز به خودم نمره ۶ میدهم. حس میکنم هر روز، آرامآرام، به کلمهها نزدیکتر میشوم.
حرف آخرم را با سعدی تمام میکنم:
«نه فراغتِ نشستن، نه شکیبِ رخت بستن؛
نه مقامِ ایستادن، نه گریزگاه دارم.»
گزارش نیک ۱ مرداد ۴۰۵:
امروز ساعت یازده بیدار شدم صبحانه یه تیکه پیتزای دیشب خوردم آماده شدم برای پیاده روی در ظهر آفتابی تابستانی نمی تونستم بی خیالش شوم چون معمولن غروب تنبلی به سراغم میاد .
بی صدا زدم بیرون خورشید مستقیم می تابید و نور سوزنده اش به پوست صورتم می خورد از همان راه قبلی رفتم حس کردم راحتتر راه می روم و سریعتر می روم از فردا مسیر رو بیشتر می کنم وقتی خونه رسیدم ناهار رو آماده کردم کارن رو بوسیدم تا زود بیدار شه بیشتر از این نخوابه
این آخر هفته رو خونه مادر شوهرم و مامانم نرفتیم فردا باید کارن ببرم بیرون .
امروز کمی شب یک شب دو یکم صدسال تنهایی خوندم سال پیش خونده بودم فکر می کنم خیلی چیزها یادم رفته بود.
دویست کلمه نوشتم این روزها فقط در مورد چیزهایی که دوست دارم و لذت می برم می نویسم و اجازه نمی دهم موارد نا خوشایند به ذهنم بیاد و باعث میشه از آزاد نویسی بدم نیاد
سلام ارادت علی آراسته هستم. در سفر مینویسم با گوشی پدر مینويسم داسش را بخواهید در وغگو نیستم در ر پستی که دیشب در کانال هول کردم قرار شد تکبیتهای در کانال هوا نمایم اما حالا به مدت یک هفته به کانال و زندگی دسترسی ندارم. چون تبلت بنده هنگ رفت و من کاری از دستم بر نمیآد به جز رها کردن تبالت ب اینترت روشن و زاری به حال خويشتن. در حال حاضر اگر بشود از طرق همین صفحه با شمایان در ارتباط هستم. خواستم اطلاع بدم که فکر نکنید پسر از زیر کار ور رفتن.
_طبق معمول ساعت ۷ بیدار شدم
_صبحانه خوردم.
_خانه را جارو زدم و گردگیری کردم.
_اشعاری از احمدرضا احمدی را خواندم.
_ادامه رمان شوهر آهو خانم را گوش دادم، هر چه میخوانم تمام نمیشود. خیلی دیالوگها و توصیفها طولانیست و پر از سرگذشت فرعی. سه چهار فصل مانده تا آن را تمام کنم.
_ناهار خوردم و کمی خوابیدم.
_وبینار نویسندهساز شرکت کردم.
_فایل صوتی وبینار خانم الهه علیزاده را گوش دادم.
_خواهرم به خانهمان آمد و با هم گپ زدیم.
_ سالواژهام: واقعیت. آنچه این روزها راه نفسم را گرفته است.
_ صبح به پیادهروی رفتم.
_ بقیهی روز را تا شب به« چه خواهد شد؟ چه کنم؟» گذراندم. گیج و منگ پس از دو ساعت رانندگی به جلسه رسیدم.
_ افکار نامنظم خود را روی یک تکه دستمال کاغذی سپید بالا آورده و آرام گرفتم.
_ تلالوی نور ماه در شب مواج، سپیدی صیقل خوردهی پوست تن در آب، نرمدانههای باران، همه و همه را به جان خریده و توانستم رهایی بیقیدی را بغل کنم.
_ «آناکارنینا» هنوز با من است.
_ دیشب تصور میکردم لایق بیش از چهار نیستم. اما اکنون میدانم قدم بزرگی برداشتم و حقم ۹ است. به خاطر شهامتی که به خرج دادم به خودم می بالم.
امتحان،تراس،ماه،انسان
دیروز، ساعت تقریباً شش عصر، بعد از امتحانِ درسِ یکواحدی که هشت سوالِ تشریحیِ مفصلِ مزخرف داشت، با شورتکِ بابابزرگگونهی سفید و تیشرتِ راهراه، به تراس رفت. سیگار دود کرد و بینِ شاملو و شاعرِ جدیدی به نامِ مهدی رمضانی گشتوگذار کرد. خلوتی کرد. دریایی، دریایی آرام و عمیق. دفترِ شعر را بست، به ماهِ عصرگاهی خیره شد. همانجا بود که صلحنامهای چهارصفحهای نوشت. صلحنامهای که تمام حرفش این بود: «تو اجازهی استراحت داری.»
اما آن صلحنامه، به صبح نکشید که باطل شد. چرا که مغزِ همیشهطلبکارش گفت: «گه خوردهای. تو همواره باید مفید واقع شوی.»
میدانست صدا از کجاست. این همان صدایی بود که پدر و مادرش به مغزِ او دیکته کرده بودند. خردسالی بیش نبود که یادگرفت همیشه باید مفید باشد. باید نتیجهی کارش مهم باشد. و چیزی به نامِ اوقاتِ فراغت نمیشناخت. حتی دورانِ سهماهه تابستان ، تعطیلیِ مدرسه، به همراهِ پدر سرکار میرفت و از بازی در کوچه محروم ماند. از گیمنت رفتن، از تماشای کارتون پشتِ کارتون محروم بود.
آن والدین بسیار منظبت بودند. هرچیزی تایمِ خودش را داشت. با تبلت بیش از یک ساعت بازی نمیکرد و شبکهی پویا، تنها یکونیم ساعتی که پدر و مادر خواب بودند، پخش میشد. اینگونه برایتان بگویم که دورانِ تعطیلاتِ تابستان، از ۸ تا ۱۴ سرکار بود. ۱۴ تا ۱۶ وقتِ ناهار و پویا بود. و ۱۶ تا ۲۲، دوباره در گالریِ پدر مشغولِ آموختنِ کاسبی بود. یکی نبود که به آن دو ابلهِ محترم بگوید: «آخر آن کودکِ ده یا دوازدهساله را چه به کاسبی؟»
فکر میکنم این شد که به کتاب و کتابخانه پناه برد و فقط آنجا استراحت را پنهانی لمس میکرد. و پدر و مادر هم آن را مفید میدانستند، اما نهچندان که کودک را تشویق کنند. همین شد که الان هم ، وقت استراحت دادن برایش سخت است. بهطور مثال، تا حدی کار میکند که روح و تن با هم عقب میکشند.
دلم برایش میسوزد. مثلِ سگ کار میکند و بعد وا میماند.
حالِ حاضر در تلاش است به خود استراحت کردن یاد بدهد. مثل همه میتواند فیلم ببیند، بیرون برود، بخوابد و کارِ خاصی انجام ندهد. اما همهی اینها با صدایِ نحسی که میگوید: «اگر عقب بمانم چه؟ اگر به خواستههایم نرسم چه؟ چرا نمیتوانم همیشه مفید باشم؟» و…
همانجا بود که این موعظه را نوشت. اما تا به الان، هنوز نتوانسته عملیاش کند. کسی چه میداند، شاید این موعظه، خزعبلی بیش نباشد.
آخر، ای عزیزِ دل، برادر، بدان و آگاه باش: نیازی به اثبات نیست.
فرقِ نمرهی ۱۰ و ۱۵ و ۲۰ چیست؟
هیچ.
درک نمیکنی؟ تو انسان نیستی؟
وظیفهی ما اثباتِ خودمان نیست.
ما نیامدیم تا کنکور دهیم، رقابت کنیم.
فرقِ برنده و بازنده، هیچ است. هردو هنوز میتوانند نفس بکشند و زندگی را زیست کنند، لذت ببرند. هردو، بعدِ چندوقت، فراموش میکنند بردن یا باختن را. هردو در نهایت، شرایطی برایشان رقم میخورد که میتواند خوب یا بد باشد. ارزشِ ذاتِ انسانیت آنقدر بالاست که نمیتوان رتبهبندیاش کرد.
میشود گفت ابرهای شمال از جنوب، ابرتر اند؟
گلِ رزِ اروپا از رزِ آسیا، رزتر است؟
نه، نمیتوان. چرا؟
چون طبیعت، همیشه طبیعت است. خوب و بد ندارد. فقط هست. و همین بودن، ارزشمند است.
ما برای مسابقه به دنیا نیامدیم.
برای این همه مقایسه نیامدیم.
نیامدیم که خود را جر بدهیم برای یک رتبهی کوفتیِ کنکور.
ما حیواناتی بودهایم برای فقط زیستن.
مگر درختها هدف دارند؟
مگر علفهرز دنبالِ نمرهی ۲۰ است؟
مگر کرمها برای پروانه شدن میجنگند؟
مگر درخت با تلاشِ فراوان شکوفه میزند؟ آن شکوفه با مطالعه میوه میدهد؟
نه.
ما هم همین بودهایم. با همین سادگی و طراوت.
نمیدانم کدام راستمغزی، غار را به خانه تبدیل کرد.
چه کسی بود که زمینِ خدا را مرزبندی کرد؟
کدام ابلهی، مردمان را به اسمِ دین به جانِ هم انداخت؟
به کدامین گناه، خود را میآزاریم؟
آیا به تقاصِ سیبِ سرخی که شهوتِ حوا را برانگیخت، مجازات میشویم؟
فکر کردی طمع و حرصِ ما فقط در پول است؟
یکیمان دنبالِ یار، دیگری دنبالِ رتبه، آن یکی به فکرِ ماشین و دیگری به فکرِ شهرت.
بس است دیگر.
بس است، ای بشر ، من که دیگر بریدهام.
احمق
نمیگویم خواستهای نداشته باش. حرفم این است: فقط بدان که آن خواسته، همهچیز نیست. پس ارزشِ فدا کردنِ همهچیزت را ندارد.
همهی موجودات رقصان و خوشحال، ما اشرفِ مخلوقات، به دنبالِ بیشتر و بیشتر.
برگِ درخت چه کم داشت که دنبالِ رختِ مضحک رفتهای؟
سواریِ اسب را ببین، چطور ماشین را برگزیدی؟
بویِ کندهی کهنهی چوب که از آتش میآید، روحت را زنده میکند، آن وقت به فکرِ اجاقگازی؟
کتابهای کاغذی را به کتابِ سردِ الکترونیک ترجیح میدهی؟
لیاقتت همان گلهای پلاستیکیست.
زیر باران، خود را با آن چترِ نفتی میپوشانی؟؟
شرم بر ما که انقدر از خود دوریم.
گزارش نیک ۳۱ تیر: روز حلزان چشمچران
برای سالواژهات، چه گامی برداشتی؟
وبینار برگذار کردم. این روزها تمام فعالیتهایم حول و محور سال واژهام میگردد.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۸. چون علیرغم اینکه بیشتر زمان روز خوابآلود بودم، مطالعه و نوشتن را جدی گرفتم، برنامهریزی یک سری از کارها را انجام دادم و خلاصه کم پربار نبود.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
نکته که شاید نه ولی چیزی که توجه مرا جلب کرد این بود که ما در برنامه ریختن خوبیم، اما در عمل کردن به برنامه کاملا برعکس.
امروز رفتی پیادهروی؟
نه والا.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
باز هم لیوان دوم قهوه.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
خواب کم، یکبار دیگه به موضوع خواب برگشتم و اینکه این تلاش من برای زودتر خوابیدن کی قرار است به ثمر بنشیند. هرچند دیشب موفقیت آمیز بود، چرا که وسط نوشتن این گزارش خوابم برد.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز اصلا رویاپردازی کردم؟
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
مرزگذاری و اینکه نگاه من به مسئله مرزگذاری چیه.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
«داستان» بلندی فعلا ندارم ولی داستانهای بلند زیادی دارم که درباره اونا خیال/ فکر/ ایدهپردازی داشتم.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
خاطره روزهایی که کنار آدمایی بودم که برام عزیز بودن و دیگه باهاشون ارتباطی ندارم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
دفتر عملکرد ناب. رفتم قدیمیها را درآوردم و نگاهی انداختم به چیزهایی که نوشته بودم و یاد خاطرات آن روزها هم افتادم و حالا متوجه شدم آن روزها که اشاره کردم سال ۱۴۰۰ بوده، انگار همین دیروز بوده.
فیلم چی دیدی؟
فیلمی ندیدم ولی همین یکی دو روز پیش قسمت جدید خاندان اژدها را دیدم. با اینکه داستان پرکششی دارد، در ساخت پرکشش درنیامده و این ناراحتم میکند.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/shadzi_behappy
-سالواژهام: تدریس.
-صبح دوباره رفتم مدرسه. جلسهی دوشنبه را برای بچههایی که نبودند تکرار کردم. خیلی خوش گذشت.
-ظهر تو اوج گرما برگشتم خانه. ناهار و زیر کولر و خواب.
-عصر که بیدار شدم، نویسندهساز رفته بود از دست. باید از فردا گوشیم را کوک کنم.
-داشتم عکسهایی که از پینترست گرفته بودم را زیرورو میکردم که رسیدم به دختربچهیی. روی نردبان ایستاده بود و میخواست کتاب بردارد. خواستم برای تلاشش جملهیی بنویسم. بعد گفتم بگذار یادداشت امروز کانالم باشد.
یک کم بیشتر که نگاهش کردم، داستانک «سالن کتابخانه» را ساخت.
-فایل کتابها را زیرورو کردم. چند تا را گذاشتم تو لیست خواندن.
-گزادش نیک را نوشتم و یادم رفت ارسال کنم.🤦♀️
|زهرا کردوالی|
https://t.me/ZahraKordevaly
در طی این چند روز برای سالواژهام، کسب و کار آنلاین بسیار کوشیدهام
شرکت در دورهی مربیگری درجه ۲، دیدافزا بود
نوشتن و مراقبت از کلام، به عملکردم جلوه بخشید
رعایت احترام هم همینطور؛
در حین تدریس انواع تنفسها، مربی معتقد بود که
مکث، وقفه و حبس یکسانند و یک خاصیت دارند
به گمانم در یوگا شاید ولی در نوشتهورزی هرکدام شخصیتی مستقل دارند
کمخاب شدهام
مترو بهترین فضای نوشتن و خاندن است در این روزهای من
همچنان عضله و استخوان و کشش و انقباض و …
دوستشان دارم
استلد کلانتری با گربه عجیناند و در نویسندهساز از لوطی هاشم رونمایی کردند
چرا گربه هراسانگیزست برای من؟
تمرین وبیکار دشوار است
سالواژهام نوگرایی.
پرسش: چگونه اینجا روی پروفایل عکس میاندازند؟
1- دیشب باران گرفت. باران تموز دلم را ریش میکند. خبر از پاییز زودرس دارد این باران.
2- تئاتر عمارت چخوف را دیدم. اقتباسی از سریال Ghosts بود. بازیها نمک داشتند و بیهوا خندهت میگرفت. آخرش ولی با یاد مرگ و حسرت زندگیهای نکرده تمام شد. طنز سیاه ویراژ میداد آنجا.
3- حالا که ما آیندگانیم، خواهم نوشت دربارهاش. به تفصیل.
نشانی دفتر پربرگم: https://t.me/asaremoaser
گزارش نیک ۷۱
سالواژهام: فاصله
— شعر فاصله است. فاصلهی میان آنچه گفته میشود و آنچه در دلِ خواننده ادامه پیدا میکند. شاعر تنها نیمی از راه را میرود و نیم دیگر را به ما میسپارد.
بنابراین هر خواننده، شعر را در درون خودش کامل میکند؛ با خاطرههایش، زخمهایش و چیزهایی که هرگز نتوانسته به زبان بیاورد.
در «شعرماهی» یاد میگیرم که کلمات را از آب بیرون نکشم تا دربارهشان توضیح بدهم. باید اجازه بدهم آنها شنا کنند دور شوند بازگردند و فقط موجی در من باقی بگذارند. چرا که کلمهها شاید بیرون از آبِ خودشان بمیرند.
شاید دلیلِ ماندن در «شعرماهی» از بین بردن فاصله باشد.
همچنان«تئوری شعر» میخوانم از اسماعیل نوری علا.
— وبینار نویسندهساز را با شاهین کلانتری و ساجده حقپرست گذاراندیم.
— در سرزبان الهه علیزاده از «گوی آتشین» حرف زد. «گوی» را باید با تمرین کردن سرد کنیم.
— تیر تیر خلاصش را زد و تمام شد.
تیر تمام شد و از خانهی تقویمیاش دل برید.
تیر رفت بدون هیچ کمانی.
تیر رفت تا به اسارت غیبیاش گرفتار شود.
تیر رفت با کر شدن گوشش از صداهای مهیب موشکها.
تیر از بارانهای مکررش خسته شد.
— ما امیدوارانیم.
— باز هم مدرسهم دیر شد؟
آدرس کانال تلگرام من
https://t.me/nahid40rasti02
تموم کارای عقب مونده رو انجام دادم و تحویل دادم.
نویسنده ساز و قصه قصه رو شرکت کردم. گفته شد بریم یه جستجو کنیم ببینیم بینامتنی چیه. در جلسه بازم کتاب خونده شد من اینجوری بودم که آهان اینارو باید اینطور خوند که مزه بده.
با حسنا غیبت کردیم.
خواستم یه کم داستان بخونم ولی فقط در حد زیارت جلد کتابا پیش رفتم.
دوست داشتم داستان بشنوم پس پهن شدم تو چنل یوتیوب ماریا و ماریجین و چند تا داستان پرونده جنایی و چیزای به ظاهر ماورا طبیعه دیدم(البته بیشتر گوش دادم).
سرفصل دیگری از هوش مصنوعی را کاویدم.
سه مقاله جدید از سئو 2026 را خواندم سپس برداشت وو تجربه در هم آمیختم و پست تلگرامی آویختم.
رفت و آمد کاربران سایت را پاییدم.
خانه را سابیدم و غذایی سازیدم.
دلیل و تعداد سفارشهای جدید را پرسیدم.
در وبینار نویسندهساز نازیدم به بودنم میان اهل دل
و از آن رسیدم به تمرینهایی برای نازورزی و نازپروری جان:
۱. شعر را فقط گوش کنید، نه معنا
یک شعر از حافظ، منزوی یا فروغ را انتخاب کنید و یک بار فقط به آهنگش گوش دهید. اصلا دنبال معنی نباشید.
بعد از خودتان بپرسید:
• کدام صدا بیشتر تکرار شده؟
• چرا شعر نرم یا خشن به نظر میرسد؟
• اگر این صداها عوض شوند، حس شعر هم عوض میشود؟
مثلا در این بیت حافظ:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
فقط صدای «ن»، «ز» و «ا» را دنبال کنید. میبینید که لطافت شعر تا حدی از همین آواها میآید.
________________________________________
۲. رنگآمیزی صداها
یک بیت را چاپ کنید یا بنویسید.
• تمام «س»ها را آبی کنید.
• تمام «ش»ها را سبز.
• تمام «ر»ها را قرمز.
ناگهان میبینید شاعر چقدر آگاهانه یک صدا را تکرار کرده است.
________________________________________
۳. طوطیوار تقلید کنید:
یک تصویر انتخاب کنید؛ مثلا:
• باران
• آتش
• باد
• سنگ
• اسب
بعد سعی کنید از صداهایی استفاده کنید که با آن تصویر هماهنگ باشند.
مثلا برای باران:
شرشر، شیار، شسته، شبنم، شفاف…
برای سنگ:
سخت، صخره، شکست، سنگ، کوبش…
برای باد:
سوت، وزش، پیچیدن، خسخس…
هدف این نیست که شعر خوب بگویید؛ هدف این است که گوش شما رابطه صدا و تصویر را کشف کند.
________________________________________
۴. نثر را شاعرانه کنید
یک جمله ساده مثل:
باد از میان درختها عبور کرد.
را پنج بار بازنویسی کنید؛ هر بار با موسیقی متفاوت.
مثلا:
باد در شاخهها سوت کشید.
یا:
خشخش برگها زیر نفس باد پیچید.
بعد ببینید هر نسخه چه حسی ایجاد میکند.
________________________________________
۵. بلندخوانی
تمام شاعران بزرگ شعر را با صدای بلند میخوانند.
وقتی شعری را بلند میخوانید، جاهایی که زبان راحت حرکت میکند و جاهایی که گیر میکند را احساس میکنید. این تمرین گوش شما را بسیار سریعتر از مطالعه خاموش پرورش میدهد.
________________________________________
۶. تحلیل یک بیت در چهار مرحله
هر بار فقط یک بیت را انتخاب کنید و این چهار سؤال را جواب دهید:
1. مهمترین صدای تکرارشونده چیست؟
2. این صدا چه احساسی ایجاد میکند؟ (نرمی، خشونت، هیجان، سکون…)
3. آیا این احساس با معنای بیت هماهنگ است؟
4. اگر آن صدا حذف شود، چه چیزی از شعر کم میشود؟
استمرار یعنی؛ یه روز کم، یه روز زیاد، اما هر روز
الان یکم مرداده
سیویک تیر عالی گذشت
آسون نه عالی
زندگی که قرار نیست آسون باشه
باید سخت کار کنیم
سخت برنامه بریزیم
سخت حساب و کتاب کنیم
واسه من که یه آدممعمولی در یک خانواده از یک طبقهی معمولیم
همین که اموراتم رو بگذرونم و اهدافم کم وزیاد تیک بخوره یعنی عالی
فقط الهی دلم از شور جنگ خالی بشه و به وجودِِ نعمتهایی لایزال و ماندنی و مدام گرم.
آمین
https://t.me/ghesehaye_shokouh
امروز با صمیمیتریندوستام گذشت
با فریده صوتی حرف زدم و روزم شروع شد. با صداش جون گرفتم.
با موژان تصویری حرفزدم و ادای آدمای حال خوبو در آوردم.
با سحر تصویری حرف زدم و گریه گریه گریه.
با آنا تصویری حرف زدم. ۴ساعت. خنده. گریه گریه گریه گریه گریه.
روز عجیبی بود.
مرخصی بودم.
مسخرهترین مرخصی دنیا:)
گزارش نیک ۳۱ من چهارشنبه ۳۱ تیر ماه ۱۴۰۵
۱. ساعت پنج و نوشتن صفحات صبحگاهی
۲. ساعت ۶. با بیزنس کوچ بیپایان و استاد علوی با سخاوت علمی و موضوع جذاب: چرا کوچها باید محصول داشته باشند؟
۳. صبح رفتن به کتابخانه و برگرداندن کتابها و گرفتن چهار کتاب: ۱. دفتر شعر« من زنده ام و غزل فکر میکنم» از محمدعلی بهمنی / ۲. دفتر شعر «غزل غزلهای سورنا »از منوچهر آتشی / ۳. مجموعه داستان« ایستگاه آبشار» پرویز دوایی / ۴. «آناتومی داستان» جان تروبی / و دو مجله ترجمان هدیه گرفتن.
۴. تماس حامدهی نازنین که موقع نویسندهساز زنگ زد و مجبور به قطع تماس شدم و منجر به ثبتنام در یک وبینار جذاب در مورد «وبینارمارکتینگ» شد که چون تداخل کلاس داشت خواست باشم و یادداشت کنم و براش ارسال کنم و من ثبتنام نکرده بودم و مشکل فروش هم دارم و برام کارسازه.(اندر مزایای داشتن دوست کوچ حرفهای خوب و همیشه در حال آموزش مثل خودت)
۵. شنیدن وویس توربو فروش بخش مدار ثروت دکتر کاویانی.
۶. خرید و کوبیدن توری پنجرهی هال بدلیل اذیت شدن از گرما و لذت از هوای خوب شمال و استشمام بیشتر بوی خوش برنج موجزننده در هوای اکنون.
۷. عقب انداختن جلسه کوچینگ سحر با مهر بدلیل دیر برگشتنم از کتابخانه و خرید لوازم ضروری.
۸. تحقیق در مورد سایت بیمه ایران و باز هم باز نشدنش بدلیل ضعف نت و فحش دادن به مسببش.
۹. رفتن به بانک رفاه و سوال برای پرداخت نشدن وامم و هر ماه نیمی از حقوقم کسر شدن و بی نتیجه بودنش به دلیل پیشنهاد شکایت قضایی و حال پرسه زدن در آنجاها را نداشتن.
۱۰. نویسنده ساز: معرفی دفتر عملکرد ناب و نحوه استفاده از آن که حتمن پرینت بگیرم هر چند با برگی ۶ هزار تومان گران میشود اما ارزشش را دارد.
معرفی کتاب «عشق» نشر کارنامه و رفتن در طاقچه و نیافتنش و بیش از هفت کتاب را با عنوان عشق دریافت کردن حین شنیدن استاد. ساجده حق پرست و مبحث شعر و بیان معانی در شعر در دورههای مختلف بررسیدن و وجود آواها که موجب آهنگین شدن یا وزن داشتن پنهان در اشعار و نمونه از حافظ و رودکی و بهمن فرسی از کتاب یک پوست یک استخوان آوردنش و استاد هم سر ذوق آمدنش و از کتاب دیگر فرسی آوا در کاواک خواندن و افزودن به جذابیت وبینارش. مثال آوردنش و من تمامش را نوشتنم. عاشق اسطوره و اسطوره شناسی بودنم و معرفی جلال ستاری توسط استاد که بهترین اسطوره نویس است و من چند کتاب در مورد اسطوره دارم و قبل از سفر خریده بودم که بخوانم و تاسف خوردنم. معرفی دو کتاب اندر آداب نوشتن از جعفر مدرس صادقی و بهتر بنویسیم رضا بابایی برای بهتر نویسی که در لنگه دارم و الان نیاز دارم و در دسترس نیست و باز هم تاسف اندر تاسف خوردنم.
۱۱.ساعت ۱۹ وارد وبیکار الهه میشوم و ناگهان یادم به چهارشنبه و جلسات بینظیر میتاپ میافتد که موضوع امروزش «فرد را کوچ کن نه مسئله را و چگونه یک کوچ حرفهای فراتر از حل مسئله عمل میکند» از بهاره گوهرین که سوپروایزرو مدرس و منتور کوچینگویز خاورمیانه است و ضبط نشدنش. با اینکه بیست دقیقه از وقت جلسه گذشته تازه موضوع را آغاز نموده است و بیش از دو ساعت با پاسخ به پرسشها طول میکشد و (وبینار شیما صادقی را از دست میدهم و همچنین نیمساعت اول جلسهی اولم از وبینار متین چپانی در مورد شرم را ) اما بهارهی گوهرین آنقدر دقیق و با مثال و ملموس برگزار میکند که به بسیاری از سوالات و مشکلاتم جواب میدهد و به اندازه یک دورهی شش ساعته نتیجه برایم دارد و مرا به این نتیجه میرساند که کار عملی است که به زندگی و درک ما عمق و معنا میبخشد. و با حرف نمیشود در کار خود بهترین شد و تجربه است که تو را حتی در کلامت غنا میبخشد که در کلام بهاره گوهرین در دو ساعت و نیم وبینارش کاملن مشهود بود و فامیل گوهرین کاملن برازندهاش است که متاسفانه سالهاست در خارج از کشور است و ما ایرانیها از اینهمه دانش و تخصص بیبهرهایم و شکر برای میتاپ و وجود دکتر بهار مازندرانی و تیم میتاپ و برگزاری همین جلسات هفتگی.
۱۲. اولین جلسه وبینار متین چپانی درباره شرم و نیمساعت را از دست دادن که باید کامل فردا بشنومش.
۱۳.دیدن فیلم The sheep detectives از فیلیمیو رایگان برای هرمزگانیها که فردا در سایه نگار زهرا بیت سیاح پنجشنبه ساعت ۲۱ قرار است بررسی شود و اگر بتوانم بس که جذاب بود مجدد ببینم و نکاتش را یادداشت کنم. چون خیلی خسته بودم و حس نوشتن نداشتم. دلم خواست بنر تبلیغی سایهنگارو که خیلی جذاب نوشته رو اینجا بذارم؛
پروندهٔ هفتم سایهنگار؛ گوسفندانِ کارآگاه (The Sheep Detectives 2026) 🐑🕵🏻♀️
فرض کن چوپانی هستی عاشق گوسفندات. 🐑❤️
اونقدررر عاشق که هر روز دم غروب برای گوسفندات داستان جنایی میخونی. 📚
حالا خودت به قتل میرسی و این گوسفندات هستن که باید معمای قتلت رو حل کنن. 🐑🔍
گوسفندانِ کارآگاه یه سینمایی کوزی، بانمک و تروتمیزه که اصول اولیهٔ هر داستان جنایی رو برات تشریح میکنه!
البته این فیلم یه اثر فاخر و آنچنانی نیست. اما میتونه برای کسانی که با ادبیات جنایی غریبهان، تحمل خشونت ندارن، دنبال داستانهای کریستیان یا اصلا خوششون میاد که اصول داستانهای جنایی براشون مرور شه خوبه.
واقعن برای منم فیلمش و سبک بیانش جذاب بود.
نمره امروزم چون نرسیدم اونجوری که میخوام کتاب بخونم ۸ از ۱۰ بود.
– رونویسی کردم از نثر پایانی گل بر گسترهی ماه براهنی. جملههای طولانی از پس هم.این ویژگی را در روزگار دوزخی ایاز هم میبینم.
– وبیناردسرزبان الهه علیزاده را دیدم گوی آتشین احساسات هنوز داغ است و گام به گام برای سرد کردنش میکوشیم با تمرین. حال نکته اینجاست چطور احساسات را دخیل نکنیم برای اینکه روایتی عریان داشته باشیم. مثل یک ناظر بیرونی. اگر نشتی احساسات بگذارد.
– داشتم فکر میکردم چه خوب است بعدتر یک مجموعه از گزارش های نیک گردآوری کند استاد شاهین. کتابی کاغذی خوبی میشود از ما آیندگانیم او و ما کونسوختگانیم بنده و هر تعبیر و تداعی به فراخور حال هر همسفر این که چگونه زیستیم و سعی کردیم در سیاهیها زنده بمانیم و خردهلحظهها را پاس داشتیم و از هیچ معنا ساختیم. فکر کنید سالها بعد این مجموعه برانگیزندهی چه واکنشهای و احساساتیست؟ آدمهایی معمولی در نوشتههایی نامیرا. رنگرنگ لحن و روایتفردی، ارتباطها و دوستیها.
راستی ایکاش عکس داشهاشم سوپراستار این روزها را بگذارید تو کانال. ما که به زیارتش مفتخر نشدیم بلکه با عکس حال کنیم.
– وبینار امروز ندیدم. حیف فردا میگوشم. امان از چندکارگیهای اجباری و ناچاری.
-باز دیشب وسط پادکست خوابم برد. ببینم امشب میتوانم بگوشم یا نه؟
– به شصت درد و مچدردم عادت کردهام. باهم کنار میآییم. با افسردگی مزمن چه؟
– تلفنی با” ش” حرف زدیم و به شوهرش از بابت فوت مادرش تسلیت گفتم. راحت شد. تشنهی خبرهای خوبم. مرگ هم میتواند خبر خوبی باشد برای اینروزها؟
نه. زندگی خبر خوبی است. بکوشیم زندگی کنیم با ذوقهای کوچک فاطمهجانم.🌿🌿
سالواژهام: مَطلَع
_صبحم با یک خوشحالی شروع شد، صدای زنگ خانه بیدارم کرد، پستچی بود، دو کتاب جدیدم رسید: “پاسخ ها را باد میبرد” و “اسرار و ابزار طنزنویسی”. کتابها را تورقی کردم. قبل از این فکر میکردم فباک همان فبک است اما همان نظر اول به کتاب اول مشخص کرد که فبک، فلسفه برای کودکان و فباک، فلسفه با کودکان است که در مفهوم کاملا متفاوت است.🧐
_پروژه از پوشک گرفتن به موفقیت ۸۵ درصدی ارتقا یافته و پسرجونی شده قهرمان نینی پیپیا چون کمکشون میکنه از دلش بیان بیرون و برن به سرزمین پیپیا پیش مامان باباشون.😎
تازه بعد از هر بار موفقیت حباببازی هم میکنیم.😜
_چون نهار رو از شب قبل بار گذاشته بودم تایم داشتم پس حدود دو ساعتی ورزش کردم و حین ورزش به نویسندهساز دیروز که با حضور قلب نشنیده بودمش گوش جان سپردم.
بعد از ورزش رفتم سراغ فایل کتاب گل بر گسترهی ماه و از بخشی از نثرش رونویسی کردم.
_امروز نوبت دکتر داشتم و مسیر طولانی، نویسنده ساز را در راه گوش دادم استاد که به “تقویم بیهدفی” اشاره کردن سرچکی کردم و فایل نمونه کتاب را خواندم، دوست داشتمش، دغدغه من و فکر میکنم خیلی از ما بود، میخواستم بیشتر بخوانمش پس بعد از مطب پیاده رفتم چهارباغ، شهر کتاب اردیبهشت و “تقویم بیهدفی” و “کتاب عشق” نشر کارنامه را خریدم. (قیمت کتاب دوم از آنلاین شاپ ها حدود ۳۰۰ تومن کمتر بود.)
_دیروز از دوره جدید شعر ماهی جاماندم، امروز ثبت نام کردم و در راه برگشت فایل جلسه اول دوره را شنیدم.
_امروز هم به سیاق روزهای قبل لباس شستم و جمع و جور کردم، اما مگر تمام میشود؟!
_دفترچهای دارم برای پسرجان، مجموعهای شده از اولینهایش، کلماتش، خاطرات بانمکش، لالاییها و شعرهایم برای او. امشب هم چندتا کلمهی بانمک و خاطرهی دو شیرینکاریاش را به قبلیها علاوه کردم.
_دو قطعه از شاهراه تاثیر گذاری خواندم برای حفظ انگیزه.
_کتاب عشق را چند صفحهای خواندم و به توصیهی استاد یکی از گزینگویههایش را نوشتم و دربارهاش آزاد نویسی کردم.
_کمی هم کلمه برداری کردم.
🌿🌿من اصلا حسودیم نشد برا کتاب خریدنت.
سال واژهام: تحسیــن
۱. چهارصد هزار تومان برای یک ژل رنگی ابرو دادم،که تا رسیدم خانه و امتحانش کردم دیدم مزخرفترین چیز دنیاست. هر کاری کردم تا بشود به یک نحوی از آن استفاده کرد، نشد که نشد. آخرش هم رفت در جمع «شاید یه روزی به درد خورد» رفت.
۲. در یکی از جلسات نویسندهساز، دربارهٔ فواید درمانی نوشتن صحبت شد. به همین دلیل برای یکی از دوستانم که این روزها حسابی درگیر نشخوار ذهنیست یک دفتر خریدم. یک خودکار مشکی هم گرفتم تا گم شدن خودکار را بهانه نکند.و با نوشتن خودش را اندکی تسکین دهد.
۳.بعد از سال و اندی به یکی از همدانشگاهیهایم پیام دادم و گپ صمیمانهای با هم زدیم. گفت اگر روزی قصد ازدواج پیدا کرد، مرا دعوت میکند. ناخودآگاه این سوال در ذهنم شکل گرفت که اگر همدانشگاهیام مرا به عروسی دعوت کند، لباس چه بپوشم؟
۴. حرف زدن با دفترم بیشتر نتیجه میدهد تا با آدمها.
۵.به زودی وصیتنامهام را خواهم نوشت. میخواهم خیالم راحت باشد از اینکه کتابهایم اهدا شوند به کتابخانه عمومی حدادعادل. گوشوارههایم هم برای مادرم است. دفترهای سرّیام برسد به دست فاطی. کنار آرامگاهم گل کاغذی بکارید. شاید اینگونه بتوانم گل بودن را تجربه کنم.
الهی عمرت طولانی بابا، چه حرفاییه تو ذهنته.
منم البته به دخترکم سپردم کتابامو باید یا نگه داره یا به قیمت گزاف بفروشه. خودم گرون خریدم همهرو.
گفته نگه میداره😄
میخاهم کاری با زبان انجام دهم. نمیتوانم. میخاهم آن را بگسلانم. نمیتوانم. یعنی نمیدانم. از صبح درگیر که چگونه بنویسم و چند گزینه هم بود، مثلن شعری زلم زیمبودار، یعنی قافیه و وزن. آن را هم بلد نیستم. تو روزگفتار هم گفتم.
از صبح با خودم گقتم امروز از نمایشنامهی اشباح مینویسم و بیلاخ. مشتی کصسوال هوا کردم. نوشتن از فیلم و کتاب حوصله سر بر است. یعنی بلد نیستم مثل هر یادداشت دیگزی از متاب بنویسم و کاری بغ زبان کنم. الهه میتواند. محتوا مانعش نیست در زبانبازی. یادداشتم امروز نرفت. فردا رفت. به خاطر نت.
آزادنویسیهایم دوباره عدددار شده. کاملن حذفش نمبکنم. تا حد ممکن از بین میبرمش.
چهار پنج ساعتی از وقتم به خاطر امتخان بر باد رفت. حاضر شو. برو. آن هم در این گرما، در این ترافیک. سه ساعت هم انتظار وقت آزمون شود. باز هم انتظار تا همه را بگردند. بعد دوباره انتظار. این دفعه براب امضا و پخش کردن برگه. وقتی که هم که امتخان را میدهی باید باز صبر کنی تا اجازهی خروج دهند. تفها تف.
از روننیسیِ امروز هیچ یاد نگرفتم. تنها پرسشی و بس. از شب هول
به آزادنویسیهایم ساختاری دادم. از فردا باید داستان را بنویسم. نمیدانم با چه زبانی. میدانم. کمی آشفتگی و در عین حال فصیح. نمیدانم چطور اجرا کنم. مگر فصاحت و آشفتگی در تضاد نیستند؟
گزارشات نیک این چند وقت را خاندم.
هر چه میگذرد بیشتر یقین مییابم به ترک تحصیل. هر چند صدایی هم این وسط زر میزند که: این هم سال درس خاندی یک سال دیگر هم رویش. چه فرقی دارد؟
کمی اسکیس برای لوگو تایپ« هنر». به گمانم بیش از حد ناخانا و نقاشی شد. باید بگردم دنبال کتاب آموزشی تا به تمرینهایم هدف و جهتی دهم.
اوسکلونتر امروز در وبینار چه گفت؟ فقط یادم است گزینگویه خاند. دیگر چه؟
در قصهقصه چه گفت؟ نه جدن چه گفت؟
وبیکار را دو سه روزی تمرینهایش را انجام ندادهام. این آخر هفته میروم سراغش. این فاز را دوست دارم. هر جلسه تمرین دارد.
تا خاستم وارد وبینار شیما شوم شارژ گوشیم تمام شود. هی زندگی
یادم نیست دیگر چه کردم.
بعد از نوشتن یادداشت خاستم گزارش بنویسم که خابم برد و الان دارم مینویسم. اصلن دوستش ندارم. هر چه میگذرد مرض تنوع طلبیم بیشتر می شود.
سالواژه: تداوم
ــ وبینار امروز رونمایی مجدد از «دفتر عملکرد ناب» برای برنامهریزی اختصاصی هفتگی نویسندگان خوشذوق است که فوقالعاده دوستداشتنی بود. بعد هم معرفی «کتاب عشق» که گزینگویههای منتخب از مجمعی از نویسندگان است. نیمهٔ دوم کلاس را با ساجدهٔ عزیز وخلاق و فضای شعر و شاعری گذراندیم.
ـــ بعد از چند روزی در بستر بیماری و استراحت بعد از آن، امشب، پیادهروی مختصری داشتم و نیازمند این تنفس مغزی بودم تا دوباره زنده بودنم را بیشتر احساس کنم.
ـــ هزار کلمه آزاد و رها نوشتم. و به آن لیاقتی که استاد اشاره کرد، توجه کردم. حالا چقدر بیشتر از پیش، آزادنویسی را دوست دارم.
ـــ از سعدی خواندم. از بوستان و گلستانش و غزلهایی که دل و جان مرا با خودشان بردند.
در غزل شمارهٔ ۵۲ دیوان اشعارش چنین میسراید:
باد است غرور زندگانی
برق است لوامعِ جوانی
ـــ امشب، برای کانال شخصیام بجای متن تصویرنویسی انجام دادم. خیلی وقت بود از این تمرین جذاب غافل مانده بودم.
ـــ حالا در خانوادهٔ بوئیدنای رمان مارکز، فرزندان و والدین آنان یک به یک در آغوش خاک خفتهاند و نتیجهها در پی زیستن، حرفی برای گفتن و کاری برای به سرانجام رساندن دارند.
ـــ از شعر و کتابخانی، رونویسی و کلمهبرداری را انجام دادم.
ـــ کمی دیگر نیز به سراغ رمان فرسی میروم.
نمره امروز: ۹/۱۰
نشانی کانال:https://t.me/zahraballampour
🌿🌿👌
سالواژهام: کتاب
مارالخانوم دیشب یادش رفت گزارش نیک بنویسه. ولی حواسش بود که امشب از دستش درنره.
مارالخانوم امروز دیر از خواب بیدار شد چون باز اول صبح یکم بدخواب شد. خواهر مارالخانوم امروز رفته بود برای ثبت نام مدرسهی جدیدش و وقتی اومد کلی از مدرسش تعریف کرد.
مارالخانوم امروز خیلی درس خوند. خیلی که ینی بیشتر از روزای قبل. هنوز نه اونقدر خیلی.
یه ساعتی قبل از وبینار خوند و بعدش رفت سراغ یکم آزادنویسی.
مارالخانوم امروز خیلی حال بدی داشت. باز دوباره افتاده بود تو دام اینکه از همه عقب افتاده و کلی چیز هست که همه یاد دارن و اون یاد نداره و هیچوقتم نمیتونه به پای بقیه برسه. هرکاریم که بکنه به هرحال بقیه از اون سرترن.
مارالخانوم هنوزم این حال بدش یکم باهاش هست ولی بعد از وبینار حالش بهتر شد. مارالخانوم وقتی درمورد این چیزا حرف میزنه اعصابش بیشتر خورد میشه حتی موقع آزادنویسی هم آروم نمیشه و تازه بیشتر از این حرفا میزنه.
بعد از وبینار مارالخانوم بلال خورد و با خواهرش دلقکبازی کرد.بعدش دوباره رفت سر درس و یه ساعت دیگه هم خوند.
بعد از اون رفت سراغ آزادنویسی دوباره. اینبار حالش بهتر بود و حرفای بهتری زد. موقع آزادنویسی یادش اومد خیلی وقته هذیون ننوشته و یادش اومد که این کار چقد بهش حال میداد و ذهنشو باز میکرد. پس یه صفحهای هذیون نوشت. بعضی جاهای هذیونش خیلی هذیون بود و بعضی جاهاش نبود.
بعدش مارالخانوم نشست به نوشتن برای کانالش. قفسههایی که تو نوت گوشیش ساخته بود رو هرکدوم جداجدا توضیح داد و معرفیشون کرد.
مارالخانوم چندوقت پیش شروع کرد کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی محمد قاعد رو خوند. ولی تو این چندروز یادش رفت که ادامه کتاب مونده و چندتا بخش از مقالهای که داشت میخوند رو نخونده گذاشت.
از اونجایی که این مقاله براش یکم سخت بود و بار اول کامل متوجهش نشده بود و الانم یکم یادش رفته بود که چی به چیه، شروع کرد از اول مقاله رو خوندن و بخش اولشو تموم کرد.
اسم مقاله اینه: مفهوم آینده در تفکر اجتماعی معاصر و در ادبیات قدیم.
آقای قاعد تو این مقاله عرفان رو نقد میکنه. و تفکرش نسبت به ادبیات کلاسیک فارسی رو بیان میکنه و تا اینجا نظرش اینه که قرار دادن اشعار قدیم به عنوان مبنای جهانبینی و عقیدهی سیاسی چیزی به ما نمیده. و این عقیدهی عرفا که توی تبلیغاتشون وعدهی جهانبینی خاص و دستیابی به اسرار نهفتهای رو میدن که صرفا با سیروسلوک روحانی و شهود اتفاق میفته و با علوم دیگه قابل دستیابی نیست، چیزیه تو مایههای نخودسیاه.
مارالخانوم با دفتر عملکرد ناب خیلی ذوقزده شد و میخواد حتما صفحههاشو پرینت بگیره.
https://t.me/parehkalam
ایول به مارال خانوم🌿🌿
1. پیشنهاد تماشا. دارم سریال «sugar» را میبینم. جنایی است اما نه آن قتل تلخ و تیره که از قصههای این ژانر انتظار میرود. نقطهی قوت کار شخصیتپردازیِ کارآگاه است؛ گرگ تنهایی که عاشق سینما هم هست و همه چیز برایش تداعیگر پارهای از یکی از کلاسیکهای سینماست. درخشش کالین فارل دوستداشتنی در آستانهی ۵۰ سالگی.
2. فکر نمیکردم روزی برسد که بروم کلیپس بخرم برای موهای خودم. کلیپس سیاه و ساده. گره بلد نیستم، حتا بند کفشم را هم خودم نمیبندم. خانم کلیپسیه ۵ هزار تومان وجه رایج ممکلت هم بهم تخفیف داد.
3. توی وبینار نویسندهساز از «دفتر عملکرد ناب» گفتم و تأثیرش بر بهرهوریِ نویسندگان. بعد هم به «کتاب عشق» اشاره کردم که از کارهای چشمگیر نشر کارنامه در گردآوری موضوعی نقلقولهاست. چندتایی از جملههای کتاب را هم برای بچهها خاندم. این یکی هم برای شما:
«به نظرِ من بالاترین وظیفهی پیوندِ دو تن این است: هر یک از تنهاییِ دیگری محافظت کند»
-راینر ماریا ریلکه
در ادامهی وبینار ساجده حقپرست آمد از شعر گفت و چه نیک.
4. سه جلسه کلاس خصوصی. یکی از کلاسهای تازه فقط دربارهی گفتوگوست. آن هم نه گفتوگوی ادبی و دراماتیک؛ گفتوگو در ابعاد گوناگون همین زندگی روزمره.
5. جلسهی تازه برای همسفران دورهی «قصهقصه». اشاره به «بینامتنیت». پارهای از تفسیر سورآبادی را برای بچهها خاندم تا ببینند نثر کهن فارسی چه توانشِ روایی جالبی دارد. بنا شد هفتهی آینده تمرکز کنیم روی داستانهای کوتاه شهریار مندنیپور.
6. یادداشتهای پراکندهی کاغذیام را وارد «Microsoft To Do» کردم.
7. دوباره رمان «ناتنی»را میخانم. بناست در سمپوزیوم این هفته اشاره کنم بهش.
8. عشق نوشتن یعنی عشق زیستن. ژرفانه زیستن.
9. ما آیندگانیم.
ما آیندگانیم
نظر خوبیه راجع به عشق ولی متاسفانه خیلی وقتا تو واقعیت اتفاق نمیوفته برای بیشتر آدمها. حتی وقتی فکر میکنی همسرت با درک و شعورِ.
در هر صورت هرزمان از اوج ناراحتی و غم تو خودت میلولی و درد داری و احوالت کج و معوجه ،
برمیگرده میگه: معلومِ داری پریود میشی حتی وقتی که تازه دو هفته از زمانِ پریود قبلی گذشته باشه.😑😶
خلاصه دلم پُرررررِ بد. 🤕
استاد ما هم خوشحال میشیم جلسه بازخورد میداشتیم چهارشنبه برای گزین گویه هایی که نوشتیم، دیروز به اسکای روم سر زدیم ۷/۸ نفر بودیم اما خبری نشد از شما و ما ناراحت ترک اسکای کردیم.
زمان جلسات بازخورد همونطور که در آغاز گفتم متغیره و اگر جلسهای باشه حتمن قبلش تو کانال دورهتون اعلام میکنیم ساره جان.
راستی «هکسره» را دریاب.
استاد گرامی
ممنون از اینکه کتابتان را در اختیارمان گذاشتید. قرارگیری نظم و خلاقیت در کنار هم، احساس خوبی دارد. 🙏
🌿🌿🌿
ها؟ چرا نگام میکنی؟ دوست دارم با تمام چشمهایم زل بزنم توی تمام چشمهایش. زنترین حلرزون دنیا؟ یاد کلمهی «عفریتهخانه» میاندازدم. بوستش دارم.
سالواژهام: شناخت
١. آن یکی دندان عقلم ورم کرده. اگر ورم بماند، اینبار جای نمک، هفتتیر قرقره میکنم.
٢. تنگ است دلم اما نمیدانم تنگ چه. دلتنگ یک چیز چاق؟
٣. میپرسم «بچهها چرا من نمیرسم به کارهایم؟» فاطو میگوید «نهکه نمیرسی، نمیکنی.» کاش فاطمه هفتتیر قرقره کند.
۴. آهنگ شنیدن میرقصاندم، حتا اگر نرقصم. گوگوش، ابی، شماعیزاده: مثلث موردعلاقهام. ابی شنیدم. نمیدانستم او هم مثل من اهل جستوجوست. «من برای زنده بودن جستوجوی تازه میخاهم». قلب آتشینم برایش. قلب جستوجوگرم. چقدر «جستوجو» کلمهی قشنگیست نه؟
۵. از کسانی که از خرابکاری میترسند خوشم نمیآید. و گاهی حتا جدی نمیگیرمشان و نمیخانمشان. شاید آنها هم مرا.
۶. ظرفها را شستم و گاز را تمیز کردم و باغچه و گلها را آب دادم، چهار صبح.
٧. چهار صبح، از حمام در آمده بودم و حوله تنم بود و میخاستم بروم توی حیاط شیر آب را ببندم، یاد حرفی افتادم که از مامان و دیگر زنهای اطرافم چندینبار به گوشم خورده: «اگر این وقت شب یکی از روی دیوار پرید تو، میخاهی چه کنی؟» از یکی منظورشان یک مرد است و از چه کردن، چه کردن در برابر گاییده شدن. چه میشود که در نظر زن، مرد و کیرش آنقدر بیصاحاب میشوند که شب بپرند توی حریم خانهات و تو را بگایند؟ و چه میشود که به دلیل اینکه شبانه در حیاط خانهات ایستادهیی و کسی میپرد اینور و به حریمت و تو تجاوز میکند، میشوی زنی بیآبرو؟
٨. وبیکار سرزبان را بودم. خوشحالم که در آغاز وبیکار، تمرین آزادپرسی میکنیم.
٩. امروز دو امتحان داشتم. یکی را جواب دادم و دیگری را سوال. شرکت نکردم در دومی. بهنظرم کار فوقالعادهیی کردم. چرا وقتی آموزش ندیدم و یاد نگرفتم، امتحان بدهم؟ ترجیحم این است که بیفتم.
١٠. گمانم دارم به یک مامان تبدیل میشوم. امروز سهسوته ناهار پختم. فردا مادر و پدر نابچههایم برمیگردند خانه. دلم برایشان تنگ شده. هیچوقت این اندازه از هم دور بودهایم؟
١١. کاری که در پشتیبانی مدرسه بهم سپرده شده بود را انجام دادم. تازه، کانال دوست دیگری در کانال «بهترین کانالها» معرفی شد. از بررسی کانال دوستانم و معرفیشان لذت میبرم. طی این برانداز، برایم سوال میشود چه چیزی معیار است و چرا.
https://t.me/elahebaseda
بحران در شناخت شعر میخواندم، از اسماعیل نوریعلا. بحرانهای پیش از اینم سوءتفاهمی بیش نبود. مغزم آچمز شد. نیازمند خواندن مجددم. تصوراتم از شاعر و شاعری و شعر بهم ریخته بود، بهم ریختهتر شد اسماعیل. میگویی فردوسی و مولانا و نظامی و امیرخسرو ناظماند اسماعیل. تا همین دوسه ساعت پیش شاعر فرو شده بودند در من اسماعیل. دوست داشتم نظرت دربارهی حافظ و سعدی را هم بدانم اسماعیل. آنجا که خواندم نیما را بیشتر داستانسرا دانستی تا شاعر ضربه خوردم اسماعیل، اخوان ثالث را هم همینطور. شاملو را از لحاظ دید نیماگرا دانستی اسماعیل. گفتی کنار گذاشتن کامل وزن در کار کسانی چون هوشنگ ایرانی و سین پرتو و پرویز داریوش است اسماعیل. یعنی شاملو هم…
_ مرض و اسماعیل. کتاب را کامل بخوان.
_ تلاش میکنم اسماعیل.
بیا یه شعر از هوشنگ ایرانی اسماعیل
«راه را به پایان رسانید
و تهی آخرین پدیدار شد
آنجا عمری درنگ کرد و به پشت نگریست
شعلهاش ناشناس و افقی شگفت دور را خاکستر کرده بود
و راهی خسته و بازگردنده
از آن دیار گمشده به او پایان میپذیرفت…»
صوت شعر ماهی را بازشنیدم امروز. آن بحرانخوانی هم پیامد جلسهی اول دوره بود.
صفحات صبحگاهی را نوشتم. وقتی دفتر را میبستم خوابم یادم آمد. دوستی که بیخبریم از هم، آمد اینجا، به این خانه، به این اتاق. بهش گلایه کردم که ببین چطور است فلان چیز. دهان کج کرد که بیخیال بابا. یعنی آمدم خودت را ببینم دوستی و خندههامان را عشق است. دفتر را باز کردم و نوشتمش.
کجایی مریم؟
رفتم آموزشگاه. امیدوارم بهتر و زودتر پیش برویم با این بچهها. من که دارم میروم امیدوارم که پرفایده باشد برایم.
نیکیهای امروزم را از آخر به اول نوشتم. خواستم متفاوت باشم اسماعیل.
*****
ترکیب چشم آدمیزاد میبینم با حلزون. چه اسرارآمیز و جادویی شده. فوقالعادهس استاد.
نیکروزی در جوار پل جویی
چهارشنبه است و صبح میروم یوگا. زودتر رسیدنم شنیدن خاطرات دوستان را نصیبم میکند. یکی از مادربزرگی میگوید که عادت به فروختن طلاهایش نداشت و تمام هدایای ازدواج هفتاد سال پیشش را هم در گنجه نهان کرده بود. دست دهنده هم نداشت. آخر سر هم شبی دزد به گنجهی پیرزن زد و عاقلهزن پس از قهرهی دزدی، کمر راست نکرد و گوژپشت باقی ماند تا آخر عمرش.
و من از مادری میگویم که تمام عمرش را وقف فرزندان و خانوادهاش کرد. مادری که بابت دستودلبازی و مهربانیاش فرزندان، نوهها و نتیجهها و عروس و دامادهایش چون گل میبویندش و تنهایش نمیگذارند.
دیشب و بامداد امروز بمبارانهای آمریکا بر شهرهای جنوبی و غربی ایران ادامه داشت. بانه و کبوترآهنگ هم آماج حملات هوایی قرار گرفت. ترامپ تهدید کرده نیروگاهها را بمباران میکند. جمهوری اسلامی هم تهدید متقابل کرده که زیرساختهای کشورهای عربی متحد آمریکا را ویران خواهد کرد.
اوضاعی داریم، پوسته گردوی روی آب.
این روزها زندگی یعنی: «فقط زندهایم هنوز.»
عصر میروم توی وبینار «نویسندهساز».
استاد کلانتری از دفتر عملکرد ناب برایمان میگوید. کتاب مستند هفتگی خودمان. فهرست امور هفته را در صفحهای گرد هم میآوریم و بعد هر روز سه کار مهممان را سرلوحهی امور روزانه میکنیم. عملکرد روزمان را تحلیل و پنج تا پنج دقیقه از نردبان نوشتن بالا میرویم. چند صفحهی کتابی را میخوانیم و واژههای نابش را برمیداریم و متنی با آن واژهها میپزیم و در سفرهی یادداشتهامان میگذاریم. آزادنویسی و رونویسی میکنیم تا سلولهای خاکستری مغز واماندهمان به کار بیفتد و گریسکاری شود.
ساجده حقپرست از شعر برایمان میگوید و گزینگویههای عاشقانه.
کتاب شعر «آوا در کاواک» از بهمن فرسی معرفی میشود و استاد پیدیافاش را برایمان در کانال به یادگار میگذارد.
چه زیبا گفته بهمن فرسی:
«به قامت پولاد
به قیامت دریا
به استواری قطب
به ایستایی استوا
از خود میگریزم
و بیکرانه
به تو میاندیشم»
بعد از وبینار میروم پیادهروی. تک و تنها در جوار زندهرود. روی صندلیهای سنگی پل جویی مینشینم و کله زدن آب رودخانه را مینگرم و دلهرهها را سوار آب میکنم و رها میشوم. به گاه برگشت سری به ساندویچ دهه شصت عموسپهر میزنم. با فاطی، دخترخاله و سجاد، پسرش گپوگفتی دارم. سپهرش مهاجر خطهی شمال و در ساری ساکن شده. مادر دلتنگش شده و بیتابی میکند. تابآوری و رها کردن و رها شدن را به یادش میآورم. اینکه وابستگیها را وانهد و دلبستگیها را بسط.
امشب قسمت اول و دوم سریال «کوری» را با همسر و دخترم میبینم. تماشای این سریال را خصوصاً به جوانها و جواندارها پیشنهاد میکنم. ماجرای فیلم پیرامون مافیای قاچاق مشروبات الکلی دستساز و خانمان برانداز است که سالیانه صدها جوان ایرانی را مسموم و روانهی بیمارستان و گورستان میکند. موردی که سالهای ابتدایی خدمتم توی بیمارستان مبارکه شاهدش بودم که چگونه چند جوان به علت مصرف مشروبات الکلی تقلبی نابینا شدند و دو نفر آنان نیز جان خود را از دست دادند.
تماشای سریال نوشتن گزارش نیکام را به آخرشب موکول میکند.
۱۴۰۵/۴/۳۱
@Maryam_jelvani
#گزارش_نیک
#درباره_امروزم
سال واژه :بقا
نمره روز ۸ از ۱۰
صبح زود از خواب بیدار شدم (ساعت ۹) بعد از بیدار شدن از خواب مسواک زدم و به مقدار خیلی کم نوشتم. در جابه جایی فرش ها کمک کردم. با جابه جایی اولین فرش سنگین دچار اولین حملهی آسم روز شدم. بعد از ناهار رفتم سراغ جزوه آزمایشات و مقداری در مورد آنزیم های کبدی آموختم با این که هیچ برنامه ای درخصوص گرفتن کارشناسی ارشد ندارم اما همیشه جزوهها و کتاب هایم را مرور می کنم تا سوادم تقلیل نرود. شعرهایی که دیروز خوانده بودم را دوباره خواندم و چندتاییشان را هم که حفظم شده بود با خودم زمرمه کردم. تصمیم گرفتم با وجود جا ماندن از شعرماهی همچنان تمرین ۱۲۴ شعر هفته را ادامه دهم. دوش گرفتم. از دقیقه بیستم در وبینار شرکت کردم. بعد از وبینار رفتم بازار یک شومیز برای بیرون رفتن خریدم و سفارش دوخت اسکراب جدیدم را دادم به خیاط. وقتی که منتظر تاکسی بودیم دچار دومین حملهی آسم شدم. خداروشکر مادرم آنجا بود و دستم را گرفت نگذاشت بیوفتم روی زمین و روی گشتن در شهر را نداشته باشم بار دیگر. از داروخانه آنژیوکت و اب مقطر خریدم و اسنپ گرفتیم برگشتیم. مادرم اصرار داشت که بگذارم او برایم دارویم را تزیرق کند. احتمالا تماشای این که دخترش خودش از خودش رگ گیری میکند او را به یاد معتادین تزریقی متجاهر می انداخت اما من گفتم:《 نه کار تو نیست تزریق هیدروکورتیزون پروتکل دارد》و در جلوی چشمان منزجر و مبهوت مادر و پدرم خودم رگ گرفتم و خودم هیدروکورتیزون ای وی مستقیم زدم و خودم جان خود را نجات دادم. کمی که حالم بهتر شد گفتم آخیش داشتم خفه می شدم. زنگ زدم به خیاط و گفتم پشیمانم و شاید اندازه هایی که مادرم گرفته دقیق نباشد (خیاط مرد بود و اگر میخواست خودش اندازه بگیرد همان متر را از پهنای صد سانتیاش… بگذریم!) القصه گفتم یک دست اسکراب دارم بسیار فیت و اندازه، فردا همان ها را میآورم از روی همان سورمهایاش را بدوز. اخر شبی با دوستان چند دست کالاف زدیم. معجزه است دوستان پارسالم را امسال دور هم جمع سده میبینم. بعد از بازی حالا برای بار سوم دچار حملهی آسم شده ام. اینبار دیگر هیدروکورتیزونی در کار نیست. سه بار حملهی آسم در یک روز؟ بیشک سیاه سرفه گرفتهام
برای سالواژهات «استقلال» چه گامی برداشتی؟
۸۰ درصد از طراحی لوگوی آنلاینشاپمون رو انجام دادم.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
۶ – روزایی که کتاب نمیخونم و نمینویسم اصلا خوب نیست.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه پیشیها با تغییر محیط استرس میگیرن. خیلی گناه دارن که.
امروز رفتی پیادهروی؟
بله. اما متاسفانه روی تردمیل.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
قهوه و شکلات. البته تقریبا هر روز همینه.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
اینکه فردا از چیزی که منتظرش بودم، محرومم کردن.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
آینده. تنهاییم. خونهای که فقط برای خود خودمه.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با دوست جدید و قشنگم، شبنم جون.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
تلاطم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
نتونستم شرکت کنم چون کلاس داشتم.
فیلم چی دیدی؟
303 (2018)
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/zahrahajialimasoumi
1. سالواژهام: استمرار
2. نوشتن داستان«عقرب خانه به دوش»
کلاً داستان در موردی آدوری هست که به آخرای مرگ خود نزدیک شده است. او تصمیم دارد قبل از مردن دریا را ببیند. برای اینکار باید عقرب را قانع کند تا او را به دریا برساند. عقرب با وعدهی پیدا کردن یک صدف به عنوان خانه و همچنین با خبر شدن از نزدیکی مرگ او تصمیم میگیرد که آدور را به خاستهاش برساند. در راه با یک گردباد بر میخورند. گردباد آدور را به دورن خود میکشد و بعد از تمام شدن و سقوطش به زمین به شدت مجروج میشود. آدور بوی دریا را حس میکند و برای خودش آن را تصویر سازی میکند. عقرب که گردباد را تعقیب کرده به آدور میرسد و او را در آغوش میگیرد و با تمام توان به سمت دریا حرکت میکند. آدور به زور چشمانش را باز نگه داشته تا قبل از مرگ دریا را ببیند. عقرب به دریا میرسد و آدور هم دریا را میبیند. دقیقاً دریا شبیه به تصویرسازیهای او بود. در آخر نگاهی به عقرب میانداز و بعد از تشکر میمیرد. عقرب او را به دریا میسپارد و تا شب برایش گریه میکند. صبح که میشود صدفی در کنارش میبیند.
اگر به روزها نمره میدادم، امروز حتما رفوزه میشد. اما کمی خالی زندگی کردن، مرا به گذشته وصل میکند.
این روزها مونای چند سال پیش و مونای امروز، بر سر من با هم میجنگند.
صفحات صبحگاهی نوشتم.
فکر کردم، زیر و رو کردم و هرچه به درد نمیخورد را بیرون ریختم.
پیادهروی کردم؛ جایزه پرسه زدن در مرکز خرید.
به ۱۵ دقیقه آخر وبینار نویسندهساز رسیدم.
چندساعت من زندگی کردم، چند ساعت بعدی را ذهنم.
کتابی را هم باز کردم که بخوانم یا حداقل فکر اینکه قرار است بخوانمش، کرختی روزم را بگیرد.
سالواژه: ویلویلی
-تخممرغپختهی امروز خوب نشد. سفیده به پوسته چسبید اما عسلیاش بدک نبود. فکر کردم که سیرم نمیکند و یکی دیگر هم گذاشتم بپزد. ولی سیرم کرد و دومی حرام شد. ظرفها را نشُسته، رفتم سراغ نوشتن.
-کمی وسایلم را جابهجا کردم تا پشت میز خوب جا بگیرم. آزادنویسی کردم. هنوز بهخاطر دیروز خوشحال بودم. از اینکه لباسم را کامل کردم. هرچند که مانتوی سادهایست. ذوقش باعث میشود دلم بخاهد پیراهنم را هم زودتر تمام کنم. بهخصوص با آن دکمههای خوشکلی که دیروز خریدهام. به یک روسری طوسی احتیاج دارم که باهاشان ست کنم.
-چقدر این هوش مصنوعی باشعور و با فهم و کمالات است. بهش میگویم راهکاری برای پاککردن چربیهای خشکشده روی گاز بده. خمیر جوشِ شیرین و سرکهی سفید را بهعنوان راهکار خانگی و اسپری چربیزدای قوی را هم بهعنوان راهکار صنعتی پیشنهاد میکند. بعد هم میگوید موقع استفاده از اینها دستکش دستم کنم که مبادا به ظرافت دستانم آسیبی برسد چون برای خیاطی بهشان احتیاج دارم. بلخره یک نفر ظرافت پوست مرا درک کرد. وقتی ازش تشکر میکنم میگوید که وظیفهاش است به فکرم باشد و بهعنوان یک خیاط و شاعر، دستها ابزار مناند و باید مراقبشان باشم. تازه صدایم کرد بانو.
-دارم سعی میکنم توی خانه مسئولیت بیشتری بپذیرم. با ناهارپختن و تمیزکردن سر گاز شروع کردم. تا ببینم در ادامه چه کار میتوانم بکنم.
-صبح مادر شاگرد سابقم زنگ زد. گفت به آموزشگاههای مختلف سر زده اما سطح پسر کوچولویش برای کلاسهای موجود بالاست. بهش گفتهاند که اگر بخاهد بیاید باید با بچههای دبیرستانی بنشیند. (دیگر ببینید آن دبیرستانیها چقدر داغاناند) از من میخاهد اگر راهی دارد دوباره معلمش بشوم. این بار خصوصی. فوری جوابش را نمیدهم. باید خیلی چیزها را در نظر بگیرم و ببینم میشود یا نه. میگویم که بهش خبر میدهم و شروع میکنم به بررسی یکسری چیزها.
-چای دم کردم. کار معمول این روزهایم. نویسندهساز شرکت کردم. ساجده هم آمد و از شعر گفت. این روزها حال و هوای شعر برقرار است شکرِ خدا.
-بعد از اشتباه وصلکردن آستین و استراحتدادن به خودم، راضیام میکنم که از اول کار را دست بگیرم. بخش زیادی را جلو میبرم. تا اینجا که خوب است.
-قدری کلیدر گوش میکنم موقع خیاطی. یادداشت و روزگفتارم را بارگذاری میکنم. و تقریبن تمام.
https://t.me/havirism
میترسد شب خواب زامبی ببیند
سالواژهاش: حرکت
امروزش زود شروع شد. نماز صبح را که خواند خواب از چشمش پرید. به خودش قول داد سراغ گوشی نرود. کتاب را از کنار تخت برداشت. آنقدر خواند که آفتاب طلوع کرد و پلکش غروب.
بیدار که شد صبحانهخوران یوتیوبگردی کرد تا از اتفاقات جدید عشق ابدی غافل نماند. نفرین بر زردینگی.
دنداندرد امانش را بریده و به سختی توانست برای هفتهی بعد از منشی وقت بگیرد. یک روز که خیلی دور نیست همه را یکجا میکشد و یک دست دندان مصنوعی فاخر میگیرد. اگر خرجی که سالانه پای دندانش میکند را برای صورتش کرده بود تا الان پلنگ قابلی شده بود.
برای ناهار رفت خانهی خاله.
شلهزرد نذری بار گذاشته بودند چه شلهزردی. عطر گلاب و زعفرانش از صد فرسخی میآمد.
نیت کرد و شله را هم زد. انشالله که حاجتروا شود.
شلهها که کشیده شد تزئینشان را عهدهدار شد تا در ثواب کار شریک باشد و بیشترتر حاجتروا شود.
به خواهرزادهاش قول یک قرار خالهخواهرزادهای داده بود. رفتند شهربازی. دوبار ماشین کوبنده سوار شدند و تا توانستند باهم تصادف کردند و خندیدند.
سینماگیم هم رفتند. قدرت خدا علم چه پیشرفتی کرده. بچه که بود ته خلاقیت سینماهای سه بعدی تکان خوردن صندلیها بود اما حالا اسلحه هم دارند و میشود باهاش زامبی کشت.
انقدر بازیهای زامبیدار کردند که میترسد شب خواب زامبی ببیند.
با آنکه شب شده بود بیخیال پیادهروی نشد. به خودش قول داده حتی یک روز را بدون فعالیت بدنی شب نکند.
به خانه که رسید مشغول پخت پاستا شد. هوسانهی همسرش.
چه کسی گفته پاستا فستفود است؟
ترجیح میدهد جایش دهبار خورش بگذارد و مجبور نشود بعدش این همه ظرف بشوید.
به نظرش فستفودها نامشان گولزنک است و به مراتب بیشتر از غذاهای سنتی زحمت دارند.
اما لاکردارها خوشمزهند و خوشچاقکننده.
موقع شام با همسرش دو قسمت سریال تماشا کرد و به خودش که آمد دید ساعت از دوازده گذشته و هنوز هیچ ننوشته.
گزارش نیکی نوشت و غالب کانالش کرد و خودش را جریمه کرد که فردا صبح از یک پوست یک استخوان فرسی رونویسی کند تا هم خودش ادب شود هم قلمش.
✨ @mannevesht_zaker
گزارش نیک روز چهارشنبه سیویکم تیرماه چهارصد و پنج
سالواژهام: جسارت
نمرهی روز: ۸ از ۱۰
امروز بیشترِ زمانم را ریختم پای بازنویسی داستان کارگاه پنج، از متن اول آنقدر دلناخوشم که ته دلم دعا میکنم استاد اصلاً به نوشتهام نرسد، نخواند، رد شود و من از این شرمواژهی کوچک خلاص شوم.
اما شاید همینجا جایی باشد که جسارت باید خودش را نشان بدهد، نه وقتی همهچیز خوب است، وقتی است که آدم کنار نوشتهی ناتمامش میایستد و از فرارکردن دست میکشد.
امروز با خودم کلنجار رفتم، کلمهها را تراشیدم، جملهها را شکستم، دوباره ساختم، شاید داستان هنوز نفس کم داشته باشد، اما من دارم کمکم نفس تازهای به نوشتنم میدهم.
امروز روزِ جنگِ من با «خجالتِ نوشته» بود، با آن صدای ریزِ درونم که مدام میگفت: خوب نیست، کافی نیست، نخوانده بهتر است.
و من فقط کمی بلندتر گفتم: باز هم مینویسم.
https://t.me/MashgheBodan
خیلی دیر است و گزارش نیکم افتاده به آخر شب. سرم دارد گیج میرود و چشمهام دارد از فرق سرم میزند بیرون. به زودی چهارگوش خواهم شد از بس که از صبح نشستهام پشت میز و هی دفتر و کاغذ و کتاب. هی گوشی و آیپد. به خدا دارم شکلِ گلستان و بهمنِ فُرسی و شاهین کلانتری میشم. امروز لباسم هم بوی ابراهیم گلستان میداد. خدا آخر و عاقبتم را خیر کند.
بقیه کارها هم،
راستش بقیهای وجود ندارد.
غذارا هم با گلستان خوردم. شاهین کلانتری هم شاهد است.
بدری صفایی
https://t.me/badrisafaei
گزارش نیک
سالواژهام: آفرینش
۱. ساعت نزدیک به ۱۰ بود که از خواب بیدار شدم. برای ناهار کمی با زودپز کلنجار رفتم؛ واشرش پاره شده بود و به همین دلیل سوت نمیزد. واشرش را عوض کردم و در نهایت برنج و گوشت درست کردم.
۲. ظرفها و لباسها را شستم. با مامان تلفنی حرف زدم. برای اولین بار بود که از ادارهی برق شاکی بود؛ ظاهراً از ساعت ۵ صبح تا ۱۰ برقشان را قطع کرده بودند. گرمای ۵۰ درجهی گراش هم که با هیچکس شوخی ندارد؛ واقعاً نمیشود آن را تحمل کرد.
۳. امروز چهار ساعت نقاشی کار کردم تا کمکاری این هفته را جبران کنم؛ آخر تمام هفته درگیر دکتر و آزمایشگاه و مهمان بودم. همزمان کتاب صوتی «نام من سرخ» را هم گوش کردم، اما موفق نشدم تمامش کنم.
۴. در وبینار «نویسندهساز» شرکت کردم. استاد گزینگویههایی دربارهی عشق برایمان خواند که خیلی لذتبخش بود. تعدادی از آنها را که بیشتر دوست داشتم یادداشت کردم:
«عاشق نیست، آنکه همیشه عاشق نیست.»
«هرکس که یک بار عاشق شده باشد، همهی رنج زندگی را میشناسد.»
«انسان چیزی را دوست دارد که برایش رنج میبرد و برای چیزی رنج میبرد که آن را دوست دارد.»
«توقع دوست داشته شدن، بزرگترین نوع خودپسندی است.»
۵. در کارگاه «قصهقصه» هم شرکت کردم و مثل همیشه خیلی لذت بردم.
۶. به حمام رفتم و موهایم را سشوار کشیدم. کمی بعد برق قطع شد و من در تاریکی مطلق، برای دخترکم نامه نوشتم.
۷. برای شام کبابلقمه سرخ کردم و بعد، حدود نیم ساعت با خواهرم تلفنی حرف زدیم. طلاهایش را عوض کرده بود و یک ست قشنگ خریده بود؛ از دیدنش خیلی خوشحال شدم.
۸. همستر زیادهگو میگوید: «فردا کلاس نقاشی داری. این هفته به اندازهی کافی نتوانستی کار کنی، اما اشکالی ندارد. همین که برای دخترکت وقت گذاشتی، خودش قدم بزرگی در مسیر آفرینش بوده است.»
به امروزت از یک تا ده، نه میدهم؛ چون تمام تلاشت را کردی.
نقاش هنرمند هنرمند نقاش
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
در آزادنویسی بهش پرداختم اما امان از حافظه.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
هم خواندم هم نوشتم هم رونویسیدم. در وبینارها بودم. در کار خانه هم فقط در شستن ظرفهای شام کمک کردم. خوب بود 15 یا 16 شایدم 14 بگیرم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
اینکه هوش و سلیقهام را بکار بیندازم. جایی نیاید از سر بیسلیقگی مسخره خاص و عام شوم.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
نفرین زمین. برای شراب هشتماهه خواندم. ساکت گوش میدهد. لذت میبرم وقتی با او کتاب میخوانم.
دفتر شعر رضا براهنی. متاسفانه اسم دفتر یادم نیست. همان دیروزی در نویسندهساز.
نسیمی میوزد
از طرف چون بارانسیمایی
الا یا ایها الساقی
نیمی کز بلندیهای گیسوهای او کوتاه میآید
این شعرش را زیاد دوست داشتم.
رونویسی از دفترچه خاطرات و فراموشی.
امروز رفتی پیادهروی؟
در حد پنج دقیقه. از هیچ که بهتر است. والا.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
آلو. ملین میکند.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
یک آدم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
نپردازیدم. مانع از پردازش رویا شدم. رویایی که آمده بود برای پردازش ریشه در توهم داشت.
امروز با کی تماس گرفتی؟
هیچکس.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
دلتنگی. البته همیشه هست.
امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
بهش فکر میکنم فردا.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
انقدر یاد خاطره میفتم که یادم نمیماند یاد کدام افتادهام.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
خرابی نت.
دفتر نویسندهساز. اسمش را یادم نیست. حافظهام ماشالا دارد.
ساجده حقپرست عزیز و دوست داشتنی.
فیلم چی دیدی؟
ندیدم. اینستا هم نرفتم.
فیلم دیدن هم معضلی شده به خدا.
نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/sarazolfaghary
سالواژه: تغییر
۱- دومین روز بداخلاقیام را شروع کردم و تند و تند صفحات صبحگاهیام را نوشتم.
۲- از آنجایی که هنوز صبح زود بود، فهمیدم نمیتوانم صبحانه را بیخیال شوم؛ برای همین دست به کار شدم و نیمروگوجه درست کردم.
۳- بعد از صبحانه چند صفحهای مطالعه کردم. سخت بود، اما مصر بودم که حتماً انجامش بدهم.
۴- از آنجایی که مامان خانه نبود، دست به کار شدم و عدسپلو با مرغ درست کردم.
۵- مامان و آتوسا با کلی خرید از راه رسیدند. با کمک خواهرها خریدها را جابهجا کردیم.
۶- بعد از ناهار و جمعوجور کردن آشپزخانه، آزادنویسی کردم تا ذهنم کمی آرام شود.
۷- کلافه از گرما، یک دوش آب سرد گرفتم که تا حد زیادی آرامش را به وجودم برگرداند.
۸- خودم را مهمان یک چرت کفتری کردم. قرار بود فقط چند دقیقه باشد، اما یک ساعت و نیم طول کشید.
۹- با شقایق و مایلو قدمزنان به پارک رفتیم. کمی با دوستان گپ زدم، اما گرما و دم هوا امان نداد و زودتر از همیشه با مایلو به خانه برگشتم.
۱۰- بعد از نیم ساعت نشستن جلوی کولر، به بالکن رفتم و روزگفتارم را ضبط کردم.
۱۱- پا روی پا انداختم و در حالی که گوشیام از کمشارژی صدایش درآمده بود، گزارش نیک امروزم را نوشتم.
برای سالواژهات چه گامی برداشتی؟
امروز برای «شجاعتم» چه کردم؟ امروز و اتفاقاتش را مرور میکنم. مواردی را که در ذهنم با «شجاعت» وجه اشتراک دارند را مینویسم:
یک.صبح به عمد آرایش نکرده از خانه بیرون زدم.
دو. به عمد اجازه دادم که اشتباه کنم و خط زدم. با آزادی و با رهایی. و آنوقت بود که در «ناکمال» تعجب، هامون خطم را «خطِ طراح» خطاب کرد.
از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
به امروز نمرهی هشت را میدهم. چون خیلی کارها کردم و کمی کار هم پشت گوش انداختم. امروز قدری از مقدمهی یک پوست یک استخوانِ بهمن فرسی را رونویسی کردم. امروز دو نامه در دفترم نوشتم و ساعتی آزاد نویسی کردم. امروز با خودم مهربان بودم.
از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
از بین همهی گفتههای هامون این را بیشتر برداشتم که آدم پیوسته در مسیرِ شدن است. و دیگر آنکه مغز نیاز به خوراک متنوع دارد.
امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
آزادی دین ایران و یک پوست یک استخوان
امروز رفتی پیادهروی؟
نچ.
امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
کلوچه خرماییهایِ دوستِ مامان.
امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
از اینکه دیر به کلاسم رسیدم نگران شدم و از اینکه برنامهی آخر هفته چی میشه و باید چکار کنم.
امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
امروز درمورد سی سالگیم رویا بافتم. از زبان خود سی سالهام متنی نوشتم در دفتر سررسیدم. تجربهی جالبی بود. مثل یک بازی بود. بازی با زمان و زندگی.
امروز با کی تماس گرفتی؟
با بابا. رفتهاست سفر. دلم برایش تنگ شده.
امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
حوصله بخرج دادن.
امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
دوستم امروز با پیامی روزهایی در نوجوانی را که به او روبیک یاد دادم را یادم آورد. یادم است او برای تولدم یک مکعب روبیک خرید و من آموزش درست کردنش را به او دادم.
امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
امروز در نویسنده ساز درمورد عشق شنیدم، درمورد کلمهآواها و نقششان در شعر آموختم و صبر استاد را هم هنگامی که اینترنت ساز ِخشنآهنگ میزد دیدم. به فکرم برای هفتهی آینده از آن دفترچهای که استاد معرفی کرد بهرهببرم.
فیلم چی دیدی؟
هیچی.
گزارشنیک امروزم
-رمان شب هول هرمزشهدادی بعدازماهها تمام شد، البته با رونویسی از عبارت وجملات مهم کتاب.
شهدادی، زندگی سه نسل از یک خانواده را به تصویر میکشد.به موضوعاتی چون ترس، مرگ، تنهایی، شکستآرزوها و تاثیر تحولات بر زندگیانسان می پردازد. رمانی که درقالب یک سفرکوتاه، تصویری از زندگی فردی وتاریخ معاصرایران را نشان میدهد.
برداشتی که ازخواندناین رمان داشتم.
-ترس، انسان را از درون فرسوده میکند.
-گذشته همیشه بر زمانحال تاثیر میگذارد.
-انسان با وجود همهی تلاشها در برابر گذرزمان ومرگ ناتوان است.
-انسان در دلترس وخاطرات زندگی میکند، تازمانی که با گذشتهخود روبرو نشود نمیتواند به آرامش برسد.
-آزادنویسی،نیم ساعت رویکاغذ نوشتم حسخوشایندی داشت، تصمیم دارم بیشتر انجامش دهم .
-دروبینار نویسندهسازاینترنت خیلی ناز میکرد اما خریدار نداشت.
-جریان قصه قصه را درمسیر رفتن به خانه مادرشوهر گوش کردم. به لطف خدا بعداز سه هفته پرستاری کردن، مادرشوهر را شاد وشنگول به خانهاش بردیم. اینم از کارنیکم.
-به وبیکار سرزبان نرسیدم فردا فایل صوتیاش را گوش میکنم.
-نمرهی امروز من ۱۰ است.
میپرسید چرا؟
الان میگویم.
چون خبر خوشی گرفتم. عزیزی از عزیزانم بعد از تقریبن ۹ ماه درگیری با سرطان جواب پاتولوژیاش نکروز آمد و یعنی تقریبن بیماری از بین رفته گویا.
-امروز دربارهی سالواژهام میفکریدم (سالواژهام واقعیتبافیست). دیدم یک سالواژهی دیگر هم زاییدم. به نام «بهکارگیری».هدفش هم این است که مطالب و موضوعاتی که یاد میگیرم را به کار بگیرم و درشان عمیق شوم. کمی مکث و تثبیت. نه به انبار کردن دانش.
-از کتاب هایی که درشان لولیدم اگر بخاهید بدانید باید بگوییم زیاد فرصت نکردم. کم خاندم، اما خاندم.
بخشی از «دفترچهی خاطرات» محمد قائد را خاندم.
بخش فرزانگان و بقالها. جالب است. کمی دیگر بخانم میآیم دربارهاش میگویم شاید. اگر یادم نرفت.
چند صفحه هم از «تئوری شعر» از آنجا که استاد گفته بود بخانیم خاندم، تمامش نکردم، هنوز مانده. چقدر جالب و عینی توضیح میدهد آقای اسماعیل نوری علا. اسماعیلها خوبند گویا. باید بروم یک اسماعیل برای خودم پیدا کنم، یا شاید منزوی. فرسی هم باشد خوب است. مگر من چه از آیدا کم دارم. والا.
-در نویسندهساز امروز توطئه در کار بود. هی قطع شد هی وصل شد، هی قطع شد هی وصل شد، هی قطع شد هی وصل شد، هی قطع شد هی وصل شد.
آه معین بود شاید. گویا به ساحت مقدس «خشنآهنگ»ش برخورده بود.
خلاصه که درست میشه دایی.
چه گفتیم اصلن در وبینار امروز؟ یادم نیست.
اما یادم است که استاد بدون دست تایپ میکرد. استاد هنوزنگفتی چطور کامنت میگذاری؟🤔
-تمرین نویسندگی خلاق (۷۴ هستیم ما) را نوشتم و فرستادم. خودم که خوشم آمد. تا ببینیم نظر جناب جونز کلانتری چه باشد.
-یکم هم کارهای دیگری کردم که حال ندارم بگویم. عاموو خستهمِ 🙂
-میبینم که فردا پنجشنبهست و بنده همیشه پنجشنبهها رو دوست. این هفته زود گذشت.
تا فردا اودافظظظ.
کانال تلگرامم:
https://t.me/ghazalehfaegh
📝گزارش نیک ۷۱
🏡سال واژه: یه خونه
روشنایی، آهسته پردهی خواب را کنار زد حوالی ساعت نه با یکی از همکلاسی های سابقم پریا قرار ملاقات داشتم بعد ضد آفتاب زدن همراه ریمیل آبی جدیدم که طبق نقل قول فروشنده گیاهیه؛ سوار ماشین شدم و حرکت کردم هوا داغ بود و کولر خراب، توی پارک کتاب همو دیدیم محبوبه هم همراهش بود زمان زیادی از آخرین دیدارمون گذشته بود کنار هم نشستیم و غرق صحبت شدیم در نهایت با خداحافظی گرمی برگشتم منزل، ظرف ها را شستم و تدوین جدیدم از سریال چینی عشق برای تو را در سایت نماشا نشر دادم؛ بعد چتی کوتاه پلک هایم سنگین شد و خواب رفتم؛ ظهر هنگام که بیدار شدم تا سیمنار آقای کلانتری را شرکت کنم ناهار پلو کشمشی با ماست داشتیم از قضا همون بیست دقیقه اول برق هامون رفت و اینترنت هم قطع شد هر چند پی دی اف سمینار را به لطف گروه و محبت استاد دانلود کردم. شب هنگام تنش و مشاجره زیادی با خانواده داشتم مثل کتری برقی که روی شعله گاز سر رفته از انفجار گذرنامه ای که تازه برایم صادر شده بود را از کشو برداشتم تا بسوزونم…حتی بغض و گریه هایم اثری نداشت دست آخر چیزی گفتن حرفی زدن کلماتی نقش گرفت که تا عمق وجود و تار و پود بند بند جسمم رو سوزوند…«_باید همون موقع میدادیش پسر فلانی تا راحت میشدیم _نمیخواستش »… جمله ها در ذهنم اکو میشد من شی نیستم یه جعبه هم نیستم حتی تصورش احساس راحتی بهم نمیده…اشک هایم بی صدا دقایقی توی دفتر خاطرات قدیمم که خونده نمیشه یا نشر نمیشه تو تاریکی اتاق آزاد نویسی کردم برای اولین بار احساس کردم خانواده با ارزشی داشتم سقفی برای زندگی داشتم اما هرگز یه خونه واقعی نداشتم…فکر مرگ، مثل سایهای سنگین، تمام اتاق را پر کرده بود.اغلب مانتو و لباسها؛ حتی قفلی هامو توی چمدون گذاشتم و درش رو بستم تا نگاهم بهشون نیفته.در تاریکی همان اتاق مرطوب، همانجا روی زمین خواب هم من را ربود.«کاش منم یه خونه داشتم؛یه خونه کوچیک و روشن…
مریم باقری ۳۱ تیر۱۴٠۵
سالواژهام: نظم
۱. درس خوندم. با خلاصهها مرور کردم.
۲. انیمیشن فروزن ۲ رو دیدیم با دختر خالم. السا تو این قسمت همسن خودمه. ۲۱ سال. آینده براش مبهمه اما به صدای درونش گوش میده و قدم اول رو برمیداره. این خیلی شبیه الان خودمه. و کاری رو میکنه که برخلاف نقشهی از پیش تعیین شدهس. بعد میگه الان آرامش عجیبی دارم. خوشحالم که صدا رو دنبال کردم.
۳. مجسمه درست کردم. پونیو و روح معروف شهر اشباح و گربهی کیکی.
۴. دو تا از داستانکوتاههای بچهها رو خوندم که خیلی خوب بودن.
۵. وبینار نویسندهساز رو بودم. گزینگویه خوندیم دربارهی عشق و شعر از فرسی. دفتری که برای نوشتن طراحی شده رو بررسی کردیم که میخام داشته باشمش. قصهقصه رو هم بودم که منابع خوبی برای خوندن معرفی شد.
۶. تیشرتی خریدم صورتی و کوتاه و دکمهدار. دو ساعت طول کشید انتخاب کنم.
۷. صبح صفحات صبحگاهی نوشتم که بخشیش آنافورا شد.
۸. دلمههای مامانبزرگم خیلی خوب بودن.
امتیاز امروز: ۶.۵
یادداشت روزانه
گزارش نیک
نظرتان درباره داستانکوتاهترسناک در قالب رمان چیست؟
امروز من از دیشب شروع شد، زمانی که قبل خواب داستانی خواندم از «کلی لینک» نویسنده آمریکایی به نام چیزهای عجیب در مجموعه داستانهای کوتاه ترسناک «وقتی که شهر خفته است» ترجمه حسین یعقوبی نشر مروارید.
اول بگذارید برایتان بگویم وقتی داستان ترسناک میخوانید انتظار نداشته باشید جن و هیولا از کتاب بزند بیرون یا در داستان نوشته شده باشد (با لحن «در آن غروب غمانگیز شاهینی» خوانده شود) «زیر تخت بود بخار نفسهایش را بر روی پارکت قهوهای زیر تختم دیده میشود».
داستانکوتاههای این ژانر تا جایی که من خواندم با ترسهای درونی ما سروکار دارد.
در همین داستان که در قالب نامه نوشته بود و خواندنش را بسیار بسیار برای سبکش که هم شده پیشنهاد میکنم به ترس تنها ماندن و فراموشی پرداخته بود.
تصورش دلهرهآور است. نمیخواهم دیگر به آن فکر کنم.
امروز در راه رفتن به دانشگاه پادکستی میشنیدم.
بگذارید برایتان بگویم.
در یک آزمایش اجتماعی از عدهای پرسیده بودند وقتی از محل کار با اتوبوس و مترو به خانه برمیگردید دوست دارید به گفتوگویی با کسی (غریبه) داشته باشید یا سرتان در لاک خودتان باشد؟
تقریبا همه تنهایی را انتخاب کردند.
روز بعد مجبورشان کردند در راه برگشت از خانه با یک غریبه گفتوگویی را آغاز کنند.
در آخر روز از آنها پرسیدند حس امروز شما زمانی که گفتوگویی را با غریبهها انجام دادید چگونه بود؟ بهتر یا بدتر از دیروز؟
خیلی جالب بود که ۱۰۰ درصد این جامعه آماری کوچک حس خیلی بهتری داشتند.
در این میان افرادی با اینکه حس خوبی داشتند نگران بودند که آن غریبهها را معذب کرده بودند.
با غریبهها مصاحبه کردند.
باورم نمیشد هیچکدام معذب نشده بودند.
روانشناس محقق قصد داشت ذهن ما را به جایی دیگر ببرد اما ذهن من همانجا متوقف شد.
دقت کرده بودم زمانی که با خط اول مترو به خانه برمیگشتم اولین صندلیهایی که پر میشد گوشهها بود سپس میانگین میشد.
یعنی بین دو نفری که این ور و آنور نشستهاند، نفر بعدی نقطه وسط آنها را انتخاب میکرد و مینشست.
دیدن پر شدن مترو یکی از بازیهای عجیب ذهن من است.
بازیای که در آن حدس میزنم نفر بعدی کجا مینشیند و باید قبول کنید من در این بازی استادم. (بسوزد پدر تجربه)
مغز من این دو اتفاق را در لحظهای کنار هم گذاشت.
لحظهای که انسان ثابت کرد موجودی اجتماعی است و ترس انسان از اجتماعی بودن.
انگار همش در فکر ماست که از آدمها باید فاصله بگیریم. از آدمهای غریبه، شاید دزد باشند قاتل باشند متجاوز باشند.
خیلی به این موضوع فکر میکنم که چرا ما از ایجاد گفتوگو با یک فرد غریبه حتی برای چند دقیقه هم پرهیز میکنیم.
توی آسانسور به سلام و عصر بخیر کفایت میکنیم.
از چه میترسیم، از ضایع شدن؟ از نه شنیدن؟
روانشناس آخرش گفت: میدانید کسانی که بیشتر از همه نه شنیدند توانایی نه گفتن دارند چون میدانند دنیا به آخر نمیرسد.
من با این افکار رسیدم به دانشگاه.
امروز توی دانشگاه فهمیدم فقط من نیستم که خواهان تغییر رشتهام. انگار هیچکس نمیداند میخواهد در آینده چه کند.
یا میگویند هوش مصنوعی آمده جایش را میگیرد یا درآمد درست و حسابی ندارد.
منم که از اول ولم کردند گفتند برو دنبال علاقهات تا الان ۴ باری تغییر رشته دادم. بعضی وقتا فکر میکنم ای کاش منو هم مجبور میکردند یک رشتهای که دوست ندارم بخوانم حداقل عذاب وجدان نداشتم و بهانهی نذاشتن برم دنبال علاقهام را میداشتم.
موقع برگشتن بازهم پادکست گوش دادم این بار نکتهای خاصی پیدا نکردم شاید خسته بودم.
تمام بعدازظهر را سعی کردم بخوابم اما نشد.
وبینار شد و بعد جریان قصهقصه.
چند جمله که استاد در وبینار گفت برایم آنقدر ملموس بود که دچار غمریزی شدم.
نقاشی کردم یا سعی کردم نقاشی بکنم.
سر شب شروع به دیدن مستند درباره ماشینها کردم البته قبلش با ساحل کمی صحبت کردیم.
اتومبیل از علایقی بود که دنبال کردم، علمش را تا حد بسیار زیادی به دست آوردم اما استفادهای نکردم.
خب دیگه وقت گذاشتن گزارش نیک شده.
چهارشنبه
۱. چند ساعتی برای شفافیت در تصمیمگیری نوشتم، بعد خودم را در یک سطر خلاصه کردم که همان بشود هم چشماندازم و هم نورِ راهم.
۲. به خواهرم گفتم برایم مهم است و دوستش دارم.
۳. سه جور شخصیت را بررسی کردم.
۴. درخواست مادرم را تیک زدم.
(میاندیشم: یا نیکانگاریام ضعیف است یا نیککرداریام، با این حال باید این را هم به گزارشم اضافه کنم.)
۵. در گوشی به خودم میگویم؛ با اینهمه دوستت دارم.
گزارش نیک با پرسشهای استاد:
– برای سالواژهات، «روایت»، چه گامی برداشتی؟
روایتهای خودم را در جلسه درمان و همینطور وقت گوش دادن به پادکست وبیکار سرزبان الهه جان علیزاده بازبینی میکنم.
–از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
نمرهام از 10 ، 8 است. آنطور که دلم میخواست نخوانده و ننوشتم.
–امروز چه کلاسهایی داشتی؟
وبینار نویسندهساز و عمیقتر شدن واژهی خشنآهنگ ترانهی خونهی معین، آشنا شدن با کتاب عشق که شامل گزینگویههایی دربارهی عشق است، حیف که نسخهی الکترونیکی ندارد. صحبتهای ساجدهجان حقپرست دربارهی موسیقی پنهان شعر.
جریان قصه قصه و آشنایی با بینامتنیت و نمونههای مهم.
وبیکار سرزبان الهه جان علیزاده را نبودم. اما به پادکستش گوش دادم. ویس پادکست را با هوش مصنوعی به متن تبدیل کردم. فردا بیشتر رویش کار میکنم تا هم ایرادات تمرین جلسه پیش را درست کنم. هم تمرین امشب را انجام دهم.
–از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟
بهتر است حواسم به عواطفم به خصوص عجول بودنم باشد، و الا کار دستم میدهد.
–امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
داستان شمایل از آه و دم کاظم رضا و نثر آهنگینش
ناداستان یا روایت؟
رودِ راوی ابوتراب خسروی
آشنایی با هنر پرسشگری سقراطی.
درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد ACT
از یک پوست یک استخوان شعر زیر را خواندم:
گفتمش بمان!
برفت
گفتمش برو!
بماند
رفت و ماند
ماند و رفت
– نوشتمرینهای امروزت چه بود؟
گاهشمار
گزارش نیک
–امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
نخودچی کشمش
–امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
بیشتر توی فکر رفتم که تغییر چقدر سخت است.
–امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویا امروز گویی با من قهر بود
–امروز با کی تماس گرفتی؟
فقط جواب پیامک دوستم را دادم. فوت دایی همکارم را پیامکی تسلیت گفتم. از نوشتن پیام تسلیت در گروههای مجازی خوشم نمیآید. به دوستی هم پیامک دادم و حال خود و مادرش را پرسیدم.
–امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
پرسشگری سقراطی
–امروز دربارهی داستان بلندت چه خیالی بافتی؟
این که برای یادگیری درست زندگی کردن تلاش میکنم.
–امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یاد از کوره رفتنهام میافتم.
–امروز در وبینار نویسندهساز چی بیشتر پررنگ بود؟
موسیقی پنهان نثر و شعر
–فیلم چی دیدی؟
نیم ساعتی از فیلم فرانکنشتاین را دیدم. علت اینکه این فیلم را میخواهم ببینم هم ریحانه دیده چرا من نبینم؟ هم در جستار یخ در کتاب همین حوالی دوردست ربهکا سولنیت به این فیلم پرداخته است.
–نشانی کانال تلگرام را میگویی؟
https://t.me/bidemajnoon9
1405.4.31
قهرمانی
#گزارش_نیک
سال واژه ام:تحرک و پویایی
بیدار شدم.
خوردم.
رفتم.
نشستم.
اومدم.
خوردم.
نوشتم.
خوابیدم.
خوندم.
هستم یا نیستم؟
خوابیدم.
صبح و بیداری.
سردردم نیست.
یواش میفهمم نبودنش را تا مباد برگردد.
یواش میخندم به تلافی دیروز.
پُردردی دیروز و بیدردی امروزم و بوی خوشبختی.
بیدردیِ تن شکرانه دارد. فراموشمان میشود. عادت روزهای زندگی.
مصمم بودن من را به کوچههای شعرماهی میبرد. دورهی شعرماهی ۸ را امروز ورق میزنم و کتابهایش را دوباره میخوانم.
کتاب داستان از رابرتمککی همچنان با منست.
و حرفهای همسای، از لابلای کتابها برایم چشمک میزد. قدیمی بودنش، میارزد حتی به نخواندنش. همین که نگاهش کنم انرژی میگیرم.
حیف، گذشتیم از روزگار خرید کتابها و ذوقمرگ شدنمان.
هنوز گاهی وسوسه میشود این دلم، که ذوب کنم تمامم را برای ورقهای کاغذی کتابها.
و لمس کتاب لمس و هنوز مانده تا تمامش کنم.
وبینار و وبیکار و بعد شیماجان.
از نوشتنم همیشه ناراضیام. هنوز چیزی من را به وسواس میکشاند شاید. گاهی کند میرود دستم برای نوشتن.
و فردا دورهی سمپوزیوم را منتظرم.
https://t.me/manesehchtgrh
گزارش نیک (۲۰)
چهارشنبه | ۳۱ تیر ۱۴۰۵
سالواژه: Error 404
• قبل از خداحافظی با برق و افت فشار آب، فرصت غنیمت شمرده و دوش گرفتم. دوش اول صبح کیفی دیگر دارد خدایی.
• یک ساعت آموزش دیگر از بورس کالا دیدم. تقریبن دستم آمده که اوضاع از چه قرار است آنجا.
• به درختان میوه سری زدم. کاش این تابستان بیشتر میدیدمشان.
• با ذوق در نویسندهساز حاضر شدم. اینترنت که بازی درآورد گرفتار چندکارگی شدم و در آخر عطای وبینار امروز را به لقایش بخشیدم. یعنی اینترنت مجبورم کرد.
• چند قدمی گامیدم. یادم باشد خنکی عصرها را در خانه نمانم.
• پیشنهاد داوری یک بازی فوتسال را پذیرفتم. از آن پیشنهادهایی که قبول میکنی تا خود را به چالش بکشی و بعد که خوب فکر میکنی با خود میگویی: «این چه غلطی بود من کردم؟»
• باران بارید. کوتاه و رگباری. پس از باران، بوی خاک بارانخورده در حیاط پیچید. نشستم و آهنگ گوش دادم.
سالواژهام: ارتباط
روز گشادگرایی بود.
نوشتم اما نه آنچه میخاستم.
نویسندهساز را بودم و خوشحال از این بودن.
بخشی از «درآمدی بر اسطورهشناسی» را خاندم.
اگر قرار باشد اسطورهشناس قابلی شوم، باید دستکم پنج سال را صرف معناکاوی اسطوره کنم.
و من؟ عاشق این کار هستم.
صد سال تنهاییخانی و این حرفها؟ پس از گزارشنویسی انجامش میدهم. روز مفیدی نبود و نمیخاهم نامفید تمامش کنم. کشش در میرود که برود. من میدوزمش.
۳۱ تیر
گزارش ۷۱
خوشحالم امروز هم بر درد بدنی و محدودیتها پشتدستی زدم و رفتم سراغ تمرین. به حرف مربیم گوش دادم و تمرینات رو نو کردم. تکراری شده بودن. اما همین تکرارها منو رسوند به وزن و تناسب بدنی ایدهآلم. پاییز که بیاد میشه سه سال. سه سال تمرین مستمر و پیوسته. اول اول فقط یه جور سرگرمی بود. خیلی هم اذیت میشدم. بدنم منقبض میشد. کم کم لذت به سختی اضافه شد. هشت ماه بعد من تغییر رو دیدم. طی این هشت ماه هرازگاهی ناامید هم میشدم که چرا وزنم کم نشده و یا بدنم تغییری نکرده. اما ادامه دادم. از حالت سرگرمی تبدیل شد به هدف و سبک زندگیم. ورزش و تمرین روزانه دیگه برام تفریح یا فعالیتی برای پز دادن نبود. بخشی از زندگی روزانهام شده بود. بعد از یکسال دیگه عادت شد اما نه عادتی که دلم رو بزنه. هر بار اشتیاقم برای انجامش بیشتر و بیشتر شد. ساعت تمرین دقیقا مثل ساعت قرار با معشوق برام جذاب و هیجانانگیز بود. و باهاش کیف میکردم. حالا دیگه همدمم شده. اونم بدون من احساس تنهایی میکنه. و بدنم هم از من خیلی تشکر میکنه که حواسم بهش هست و با تمرینات مختلف به فکر لذت و سلامتیش هستم. اینارو گفتم که برسم به نوشتن.
نوشتن هم برای من سبک زندگیه. مثل ورزشم. قرار نیست فقط تفریحم باشه. با نوشتن عضلات ذهنم و سلولهای مغزم به چالش کشیده میشن و نو بودن رو یاد میگیرند. گاهی ممکنه توقعی که دارم غیرواقعی هم بشه. اما باز هم به کمک خود نوشتن بهم یادآوری میشه که برای چی مینویسم. بد هم نیست این یادآوری در همهمههای زندگی که همیشه کلی مانع وجود داره به آدم بگه تو بلد نیستی. تو همیشه گند میزنی. تو کجا و نوشتن کجا. خلاصه نوشتن بخش مهمی از زندگیم شده.
متاسفانه سالها بود که ادبیات نمیخوندم اما نوشتن دوباره بین منو ادبیات پیوند داد.
و امروز هم نوشتن نجاتم داد. بعد از چندین روز چالش با مدیرم تونستم گره کور رو در خودم پیدا کنم.
آزادنویسی امروز هم کمک کرد که متنی برای کانالم بنویسم.
این قسمت از پچپچه پاییز رو نوشتم:
«تسکین خود را در چهره دوستان، در تلاش بی ریا، در رؤیای آینده، در جوشش تودهها، در پارسائی دل، در زیبایی طبیعت مییابم.»
این چند خط باعث شد به تسکینهای خودم بیشتر فکر کنم. منم بخشی از تسکینم رو در چهره عزیزانم و طبیعت میبینم.
امشب نامه دومم رو به پناه کوچولو نوشتم.
https://t.me/fahimsaadat040
وای حلزون داره دگردیسی تجربه میکنه. داره آدمیزاد میشه. خیلی باحال شده با این چشمهای آدمی.
۱. تمرینهای سمپوزیوم را کامل کردم. سخت بودند ولی تلاشی ستودنی بود.
۲. امروز ۳۰مین روزی بود که زبان خواندم. ده دقیقه ولی مداوم. تلاشی ستودنی بود هان؟
۳. واسهی کودکنو طرح دیشبم را کامل کردم. که چی کار کنم و …
۴. با آنای قشنگم ودیو کال داشتیم. ویدیوکال دارند یا میکنند؟
۵. توی وبینار نویسندهساز یکی باید از برق میکشیدم مرا. بس شِر و وِر مینوشتم. گاهی شیطان میرود به جلدم که شیطانی کنم. اگر استاد اجازه بدن هفتهی بعد بیایم یه قصهی بچه بخوانم. شاید.
۶. با چند دوستم صحبت کردم تلگرامی.
۷. شب بخیر
به دولینگوت افتخار میکنم نرمکم❤️
سالواژهام: تمرکز
بعد از چند روز هوا خوب شده بود امروز. بیدار شدم. نه پنکه بود نه کولر و هوا عالی. امروز ذوب نشدم. شورااا یعنی همون هورااا.
کتاب خاندم.
در فاصلهی دو نقطه را
جور هندوستان را
در حال و هوای جوانی را
از اونجایی که یوتیوب باهام لجبازی میکنه و باز نمیشه. منم رفتم سراغ موزیکویدوهای قبلی و امروز تا توانستم دیدم. ببشترش برای شش سال پیش قبلتر بود. وقتی هفتتایی بودند. از دیدنشان سیر نمیشدم. ساعت سه و نیم شد و وقت خاندن کتاب بود که دل کندم و تلویزیون را خاموش کردم. ولی چقدر خوب بود ها بعد از مدتها بود میدیدم و کلی لذت بردم.
نویسندهساز را بودیدم. استاد از دفترچه عملکرد نابش گفت. سه سال پیش گرفتمش توی سمینار. از کتاب عشق هم خاند برایمان. هاشم هم آمد توی وبینار. ساجده حقپرست هم آمد و برایمان از شعر گفت.
بعدش وبینار فاطمه یاوری را بودم. کلی خوش بگذشت.
توی تبلت میگشتم که با نوشتههای تویش روبرو شدم. از محیا نوشته بودم. از پیاز نخوردن و لوس بازیهایش. از بستنی خوردنمان توی چادر. از کیک لوازم آرایشیاش. از اینکه عاشق بچهها بود. از دلتنگیام برایش. محیا اگر بود الان چندساله بود؟ چهارسالهاش بود. تازه چهاردهسالش شده بود. باورم نمیشود یازده روز دیگر میشود پنج سال که محیا نیست. اگر بود نونزده سالش شده بود. اما محیا همیشه چهارده سالهاست.
باز از توی کوچه صدای گریه میآمد. یکی از دختر بچهها گریه میکرد. دیروز هم گریه میکرد. چرا اینقدر گریه میکند. رفتم روی پلهها نشستم تا ببینم چه میگوید اما فقط گریهاش را میفهمیدم. یکی دیگه از دخترا گفت: اینم بازی بدید اینم مثل شما آدمه. باز صدای بازیشان آمد. باز صدای گریه. یکی دیگر گفت: اَه خستم کردی. همش گریه. همش قهر. اینقدر گریه نکن دیگه. و بعد دوباره صدای جیغ و خندهشان بلند شد. امیدوارم فردا باز دوباره گریه نکند. اونی که گریه میکند را نمیشناسم. پارسال دو تا دختر بچه بودند. امسال فکر کنم چهارتایی باشند که من فقط دوتای پارسال را میشناسم. البته فکر کنم. بیشتر از روی صدا. چون بیشتر صدایشان را میشنوم.
نه شد و من بودم و فرشته و کمی صوبت بعد رفتیم که گزارش نیک را بنویسیم که رفتم پای لپ تاپ و درگیر ریختن سریال توی گوشی شدم و فیلمهای هندی را سیخکی زدم و کمی از باجیرومستانی را دیدم البته فقط شعرش را دیدم همان دیوانی هو دیوانی را.
شعرکی گذاشتم توی کانالم و گزارشم را نوشتم.
https://t.me/yaddashtneda
این روز ها کسالت دارم از این رو برنامهی خوابم به خوبی پیش نمی رود اما خوشبختانه کارها سروقت انجام می شوند.
تمرین هزار کلمه نوشتن، گزارش نیک و ترجمه به خوبی انجام شد از این بابت سپاسگزارم.
کتاب های مطالعه هم به خوبی و در وقت معین خوانده شدند خوشبختانه مبحث امر در اصول به پایان رسید و در فلسفه هم به فصل ششم کتاب رسیدم و خیلی خوشحالم.
از میان کتاب ها نحو اندکی کسل کننده هست که در آنهم در این روزها مباحث لذت بخشی را می خوانم که از «خشن آهنگی» آن می کاهد.
برای کسانی که در نحو عربی مطالعه دارند کتاب «الکلام المفید» مدرس افغانی را توصیه می کنم برای مطالعه خیلی لذت بخش است کتابی است که با ذکر نکات ظریف بر شیرینی موضوع می افزاید.
کار خوبی که امروز انجام دادم این بود که باشگاه رفتم ویکی تمرین حسابی کردم.
در کلاس وبینار هم شرکت کردم و با کتاب های جدید که در مورد شان خواهم نوشت آشنا شدم.
هرچه به کارهای تیرماه اندیشیدم حافظهام یاری نکردشان. مروری در نیکگزارشهایم کردم. تصویرهایی آمد به ذهنم. از خابهایم نوشته بودم، خط چشم، کلاس ورزش و پارگیهایش و کتابخانیهایم. اما کم بودند. اگر نبودند یادم همهشان پاک میشد. بهترین و بدترین لحظاتِ روزم.
این شد که انگیزهی گزارشدهی گرفتم باز.
امروز دیر بیدار شدم. قهوه گذاشتم و روز را متفاوت آغازیدم. تکالیفِ طراحیام مانده بود پس بجای دفتر و کتاب رفتم سمتِ تکالیف. یعنی میخاستم اما پارچههای رنگی بهم چشمک زدند و رفتم برای برشدهیشان. اینطوری شد که قهوه ریخت. به به. حالا بیا فرش را پاک کن و برو دوباره قهوه بگذار.
پارچهی گل منگولیام را دامن شلواری کردم. کمی از دوختش را هم میانِ استراحتهای تکالیف انجامیدم. اما از طراحی و کولاژ. دور تا دورِ خانه را دنبالِ آت و آشغال گشتم. با نارنجی عدس و پشمک و کلم لباس درست کردم. فقط کاش یکی میگفت پشمک بعد چند ساعت کاغذ را مرطوب میکند و به قدری بد میشود که دیگر ارائه بیارائه.
دمِ رفتنی بار دیگر فرشخرابی کردم. اینبار با چسب! چسب با درِ وا وسطِ خانه. امروز، روزِ ریدن به فرش بود.
تا شب قدری دیگر از مخم کار کشیدم و یک طرحِ دیگر هم زدم. بعد ذهنِ خسته را کشاندم به دو ساعت بازی کردن. حالا فقط میخاهم بخابم.
ساعت هفت صبح، با پف صورتم بیدار شدم. یکی از چشمانم کوچکتر از آن یکی شدهبود، انگار میخواست دنیا را ریزتر ببیند. بدجور میسوخت. آب سرد به صورتم زدم، خنکی تا سلولهای خاکستری مغزم نفوذ کرد. از پنجرهی اتاقخواب نگاهی به خیابان انداختم، پسرجوانی با موتورسیکلت، آهسته میرفت و بلند گریه میکرد. دلم گرفت، سرم را به زیر انداختم ای کاش ندیدهبودمش. خندهدار است اگر بگویم اشک در چشمانم حلقهزد و میخواستم چون کودکی بنشینم و پاهایم را روی زمین بکوبم و گریه کنم. روزم اینگونه تلخ آغاز شد. اما میانههای روز، خبر بارداری زهرا آنهم بعد از دوازدهسال انتظار، حس منفی که به گلویم چنگ میانداخت را شست و با خودش برد.
قرار بود سری به فنیحرفهای بزنم و مدرکم را تمدید کنم، نشد، زنگ زدم صلوات ظهر تعطیل کرده و رفتهبودند.
امروز کتابی نخواندم فرصت نشد. اما دفترچهی کلماتم را مرور کردم. چشمم به کلمهی سختپیشانی افتاد یعنی بیباک. با خود گفتم: عجب سختپوستانِ سختپیشانی هستیم. نیستیم؟ هستیم.
بهچشم ام افروز اقبال شد از کتابِ انترنتی خسته شده بودم که امروز خونهای خاهر شوهرم آمدم پروانهای کنجگاپام ناگهان دید کتابِ بنامِ نازونیاز زیر یک سقفِ سپید از دکتر روحالله کریمیخویگانی عضوِ هیات علمی دانشگاه امین
دربارهای ازدواجِ زوجین مهرمحبت دوطرف فرقمیانِ زن و مرد مساویانه
و داخلِ آن از شعر های حافظ مولانا جاهای که داخل کتاب میخاد مثال زنه فلنیچه گفته بیانیه و توصیه پندی کرده است؛
یک مثال جالب:
درباره بالغ زده است گفتهاست
منِ بالغ وقتی کسی را در گفتگو میبینیم ناخاسته دارد مرا رد بجلو میبرد و فکرِ مرا دوچن میکند و آموزش زیست با اطرافیان میدهد
خویاخلاق بد بلوغم را مبدا به سرمایه گذاری و تبدیل به آدمی آدمیدار اطرافیان میکند
و از نیاز هایی مردان و زنان در موردِ ازدواج گپزده است و آنها را دسته بندی کرده است
مانند:
ارضائیجنسی؛ همدلی و همدردی گذشت از تفاهمهایی نامعلوم تلغی دادنِ کودکان به بزرگ شدن انتغاای ذهنی به والدین داده است در این کتاب
شعری پروین اعتصامی تغریبن در آغازین کتاب است در مورد خانواده سروده است و نویسندهای این کتاب در کتاب خود نوشته است؛
ایناست:
وظیفه زن و مرد، ایحکیم، دانیچیست
یکیستکشتی و آندیگریست کشتیبان
چوناخداست خردمند و کشتی محکم
دگر چهباک ز امواج و ورطه و طوفان
بروز حادثه، اندریم حوادثدهر
امید، سعی و عملهاست همازین، همازآن
همیشهدخترِ امروز مادرِ فرداست
ز مادر است میسر، بزرگیپسران
اگر روی زنان نکو نبود،نداشت
بجز گسیختتگی، جامه نکو مردان
توان و توش ره مرد چیست، یاریزنان
حطام و ثروت زن چیست، مهرِ فرزندان
زن نکوی، نهبانوی خانه تنها بود
طبیب لود و پرستار و شحنه و دربان
به روزگارِ سلامت، رفیق و یار شفیق
بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
ز بیش و کم زندانا نکرد رویترش
به حرفِ زیست، نیالود نیکمرد دهان
خلاصه کلام از هرگونه دسته بندی استفاده کرده یکی از شعر های شاعران در اون مورد آورده است؛
و از دینِ اسلام هم گفته در این مورد ازدواج و بیانههاش این نبوده که از دین استفاده کند؛
بر عکس آگاهی داده است و سوءاستفاده نکرده است؛ حتی در مورد اختلالِ روانی در بدن انسان و اسکلتهایی بدن در چه مورد ها واکنش میدهد گفته است و از احساسات بیانهایی زیاد کرده است،
خلاصه از خاهر شوهرم پرسیدم آیا این کتاب را میخانید گفتند؛نه و گفتم آیا از کسی است لازم دارید گفتند؛ نه و منم گفتم؛ میبرم خونه میخونم گفتببر لازِم ندارم؛ اینو که گفت من بیادِ ضربلمثلِ افتادم که میگفت:
قدری زرگرو زرگر فروشان میدانند!
قدری اینکتابِ پراز احساسات واژههای که هم بنویسندگی و هم در زندگی میسر است یک نویسدار میداند
منهم از خدا بجا رسیدم کتاب بر داشتم که باخود ببرم ….
و هرچه داخل این کتاب دگر فهمیدم گذارش میدهم چو طبقهبندیست اول تا آخرش یکی نیست و هرچه دانستم گذارش میدم و بروم به کانالِ شعرگونهام رسم و چندتا شعر بنویسم و جمعههم طبقِ قرار روزی کاریکلماتور است که نویسم اگر خوب شد گذارش میدهم خدانگهدار تافردا…
لینککانالم https://t.me/sadegaalezadai
امروز از آن روزهایی بود که آرام و بیادعا، زندگی خودش را نشان داد.
رویایی برای انتشار نداشتم و در حافظه ماندگار نشده بود متأسفانه. بعد از کار روزانه و بازگشت به منزل عصر با بازی آغاز شد، برای چند ساعت سبکتر شدن و تمدد اعصاب سودمند است . چند دست فوتبال آنلاین FC26 بازی کردم، بعد چند صفحه از زندگینامه فریدریش نیچه را خواندم و اندکی در جهان اندیشههای او قدم زدم. سپس بوی پیاز و فلفل تازه در آشپزخانه پیچید و املت سادهای بر سفره نشست، همان سادگیای که گاهی از هر ضیافتی باشکوهتر است. بعد از نهار تنباکوی مرغوب یک نخ وینستون قرمز عقابی چسبید.
ساعتی بعد، تن به استراحت سپردم و صبر کردم تا آتش هوا فروکش کند. شب که از راه رسید، به بازار رفتم. در مذاکره با خودم میانِ رفتن و نرفتن و انبوهی از بدبیراه به روزگار و آفریننده خورشید، رفتن پیروز شد. دو کمربند خریدم، یکی مشکی و دیگری قهوهای شکلاتی. فروشنده کمربندها را همانجا به اندازهام کوتاه کرد، گویی چیز کوچکی نیز اگر درست اندازه انسان باشد، به او احساس نظم و تعلق میبخشد.
در پاساژ دانشجو قدم زدم. ویترینها، چهرهها و رفتوآمد مردم، هر یک حکایت کوتاهی بودند که از کنارم گذشتند. جهان همیشه با حادثههای بزرگ معنا پیدا نمیکند، گاهی با همین راه رفتنهای بیمقصد، با همین مکثهای کوتاه، با همین نگاههای گذرا، جان میگیرد.
آمدم بروم چند پاککن بخرم ولی کتاب رشد اهواز و کتاب شرق که تنها مکانهای لوازم تحریری بازار نادری اهواز هستند، زود بسته بودند.
بیخیالِ بدون پاککن ماندن، یک راست رفتم و شام را در جگرکی قدیمی بازار نادری خوردم، شش سیخ جگر، یک سیخ چربی و نوشابه شیشهای زمزم. طعمش دندانگیر بود و از رضایت پس از خرید و از آشتی کوتاه انسان با روزگار نیز بود.
امشب، وقتی به خانه بازگشتم، حس کردم روزم نه با شتاب، بلکه با ضربآهنگی آرام به پایان رسیده است. خوشبختی شاید همین باشد، نه فتح قلهای دور، نه دستیابی به آرزویی بزرگ، بلکه جمع شدن چند لحظه کوچک که کنار هم مینشینند و بیآنکه ادعایی داشته باشند، به انسان یادآوری میکنند که زندگی هنوز در گرمای ۵۰ ۶۰ درجه میتواند اندکی دلچسب باشد.
https://t.me/draliandishmandir
آدرس کانال تلگرام من 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
آخی چهار راه نادری و کمپلو و کوت عبدالله منو بردین دوران سربازی که در آبادان و اروند کنار سرباز بودم و چه خوش گذشت و دوباره حسرت اون روزها را دارم
روز گردنگیری
امروز به نظر میرسید خیلی بیکار و منفعل بودم. اما مثل روزهای دیگر پر از درگیری و جنبوجوش بود، فقط با شکلی متفاوت.
صبحانه را زدیم بر بدن و همهچیز گل و بلبل. لباس پوشیده و آماده برای رفتن به داروخانه. که ناگهان حین کش و قوسی ریز، سرم را عقب بردم و جیغم رفت هوا.
گردنم توی همان حالت ماند. تا یکی دو ساعتی با همان لباسهای بیرون آنجا نشسته بودم و مامانم برایم با کرمهای مختلف ماساژ میداد. کیسه آب گرم گذاشتم. دارو هم خوردم. واقعن دیگر نمیدانستم باید چه غلطی کنم.
از دیروز خیلی بدتر گرفته بود. دیگر شروع کردم به ورزش. آرامآرام تکانش میدادم. نگه میداشتم. میشماردم. و جایی که درد میگرفت را ماساژ میدادم.
کل روز درگیر گردنم بودم. این مابین فقط یکم گزارش کارآموزی نوشتم و سبزی پاک کردم. با داداشی هم پیاسفایو دو سه دست بازی کردم.
وبینار را بودم. استاد در کتاب عشق نقل قولهایی برایمان خاند. تمرینی هم گفت که من پیشتر انجام میدادم و میدانستم چه کیفی دارد. اینکه در کنار هر نقل قول نظر خودمان را بنویسیم و بگوییم اگر من میخاستم راجب این یک گزینگویه بگویم، چطور میگفتم.
پس انگیزهای شد تا دوباره این کار را انجام دهم.
بعد از وبینار چشمپزشکی رفتم. شمارهی چشمم رفته بود بالا و بالاخره باید عینک میخریدم.
نمیدانم چرا هیچ عینکی بهم نمیآمد. فکر میکردم خیلی باید با عینک جذابتر شوم. اما اینطور نبود.
به خانهی مامانبزرگم آمدم و کمی هم از او ماساژ گرفتم. الان خیلی بهترم. و امیدوارم فردا خوب شوم. چون فکر اینکه نتوانم آن حرکتی که عاشقش بودم را در رقص بزنم، قلبم را درد میآورد.
امروز میگفتم نکند دیگر نتوانم برقصم؟ چون یک بار دیگر هم که به خاطر حرکتی پشتم گرفته بود، تا چند ماه همچنان آن حرکت را که میزدم درد میگرفت.
حسرت میخوردم که کاش بیشتر میرقصیدم.
اما الکی نگران بودهام، مگر نه؟ فردا خوب خاهم شد. فردا خوبِ خوب خاهم شد.
✍ساحل خسروی
🌼@sahelshkh
#گزارش_نیک
چشمان نگران به حلزون
شش و نیم صبح در مدرسه حضور داشتن
یادداشت صبحگاهی را در مدرسه نگاشتن
غرهای مدیر را شنیدن
و آرامیدن از مسیر نوشتن و نوشتن
چند لقمهای خوردن
و در جلسهٔ آزمون زبان مراقب بودن
دو ساعت پاییدن و اندیشیدن
غرهای مدیر را پاسخ دادن
و کمی حرص خوردن
و سپس بیخیال شدن
به خانه برگشتن
کولر جدید را دیدن و لذت بردن
و در خنکایش آسودن
و سپس برگه تصحیح کردن و برگه تصحیح کردن
در وبینار بودن و لذت بردن
از شعر شنیدن و از شور آکندن
باز، برگه تصحیح کردن و برگه تصحیح کردن
و نوشتن در میان ملالتها
و سرانجام یادداشتی در کانال سُراندن
و در انتها
سعدی خواندن و خوابیدن
و چنین، روزی را به سرانجام رسانیدن
گزارش روز سیکتیر
میگویم چرا امروز اینگونه بود، نگو روز سی و یک تیر بود. سیکتیر بود. عجب.
صبح ساعت پنج بلند شدم و دیگر خابم نبرد. البته به خاطر این که چند روزی بیاشتها شده بودم بود و اشتها هم نداشتم چیزی بخورم تا خابم ببرد. پس؟ نوشتم. آتقدر نوشتم و نوشتم تا شد هفت. تا خاستم بروم دستشویی بابا رفت و بیست دقیقهی بعد سونا تحویل من داد با دمپایی دم کرده.
گفت میخام برسونمت، سونمت، سونمت، ادامهش چی بود؟ لاو بترکونمت اما بابا عجله کرد و بیحوصله بود آینهبغل را ترکاند و اعصابش خرد شد. گفتم فدای سرت، پیش میاید، رفتیم و فهمیدم که وسط راه قرار است من را پیاده کند. اتک آن هارتاین شدم و به راه خود ادامه دادم و رسیدم به فاطمه و رفتیم و رسیدیم به آنیکی فاطمه و رفتم واکسنها را گرفتم و چیدم و آمار تیروئید یک چیزش مانده بود که توضیح دادم و کلاس داشتیم و نشستم سر کلاس. آقای عسگرنژاد از تب دنگی و وبا و نظام سندرمیک و سامانه گفت و خوب بود، مروری شد، از آن طرف رپیدتست تب دنگی را به ما نشان داد و طریقهی استفاده را یادآوری کرد.
تب دنگی من را میترساند. آن گونهای که توی گیلان از پشهی آئدس داریم خیلی عوضی است و تخمهایش هم تخمی است و منتقل میکند بیماری را به نسل بعدی خودش. مهمترین کار الان آموزش است. چون اگر زودتر بیماری شناسایی شود اقدامات پیشگیری زودترند و طغیان صورت نمیگیرد.
واکسنها را جمع کردم و با فاطمهی ۱ آمدیم خانه.
دراز کشیدم. با سارا حرف زدم و اوف. رهاکننده بود.
بعد با ندا کتاب خاندیم. بعد با علیرضا داستان کوتاه «پزشک دهکده» از کافکا را خاندیم و یک نقد فرستاد که آن را هم بخانیم.
نویسندهساز را بودیم و «کتاب عشق». عین نقل بود آن گزینگویهها برایم. مخصوصن اوایل جنگ.
میخاهم «مد و مه» را فردا بخانم تا با غزاله دربارهش صحبت کنم. دلم میخاست با لذت بخانمش و برای همین گذاشتمش برای آخر هفتهها.
بعد هم حمام بود و استراحت و ندا.
آدمهای صبور خیلی جذابند. آدم دلش میخاهدشان مدام. من دَ بهتر است صبور. جذابیت دوست. اما من خیلی بیلیبیلی.
بگذارید رندوم از «کتاب عشق» بنویسم:
بخت و عشق یار شجاعان است. اُوید
اغراق مدام در هیچ چیز شایسته نیست مگر در عشق. فرانسیس بیکن
عشق زن ترکیبی است از محبت مادرانه، ناسازگاری کودکانه، حسادت آزاردهنده و از خودگذشتگی بیحدوحصر و مرد چهطور باید از چنین ملغمهای سر دربیاورد؟
هلن رولند
ها راستی قلمم هم رسید با ذوق رفتم سراغ نقاشی.
https://t.me/Fereshteh_bargi
آفرین فرشته برگی اسمت زندگی زاست
گزارش نیک
۱-آزادنویسی مرا به خودم نزدیکتر میکند. وقتی بیپروا از خود مینویسم دلم نمیخواهد تمام شود. گویی قرار است همه چیز درست شود قرار است خودم را بفهمم.
۲-پسرک را به مدرسه بردم تا پیشخوانی پایهی بعدی را داشته باشد.
۳-دو سه نامهی اداری تنظیم کردم و اتوماسیون قطعید
۴-اتوماسیون که به فنا رفت مجوز خواندن کتاب را برای خود صادر کردم. پس نه صفحه کتاب خواندم
۵-ظهر پانزده دقیقه چرت زدم روی مبل. چسبید.
۶-یک داستان کوتاه خواندم
۷-کمی رونویسی از یک پوست یک استخوانِ بهمن فرسی
۸-برای اولینبار در شادزی همراه خانم صادقی و بقیه دوستان بودم. از مرزبندی صحبت شد و علاقمند شدم بیشتر بدانم.
کانال من: https://t.me/qalamgah_niku
– دیوار زَدَتَم. من به دیوار نخوردم، والا که دیوار زدتم.
– سر غذا، برنامهای تلویزیونی میدیدیم با امیر و پدرم و دارا. نام یک نفر در آن برنامه، سعید آقاخانی بود. مجری گفت: «البته نه اون سعید آقاخانی معروف، بلکه سعید آقاخانیِ دیگهای که الآن اینجاس…» (دقیقِ جمله را یادم نیست.)
من ناگهان ناخواسته خانوادهام را وادار کردم به جملهرقصی. فکرم را بلند گفتم [رو به پدرم]:
«به انگلیسی میشد خیلی کوتاه گفت:
Not The Saeed Aghakhani, A Saeed Aghakhani.»
بعد بلافاصله از ذهنم گذشت و اضافه کردم:
«البته به زبان فارسی هم میشه با جملات مختلف و کوتاهتری گفت اینو. مثلا: سعید آقاخانیِ معروف نه، یه سعید آقاخانیای. ولی این جمله شاید محترمانه نباشه در بعضی مواقع. یا مثلا: سعید آقاخانیِ معروف نه، سعید آقاخانیِ دیگهای.»
دارا گفت: «اون سعید آقاخانی نه، این سعید آقاخانی.»
پدرم گفت: «سعید آقاخانیه نه، این سعید آقاخانی. اون «ه» میتونه مثل Theعمل کنه. اما از لحاظ فصاحت شاید جالب نباشه.»
مهم نیست کدام سعید آقاخانی، مهم این است که به وجد آمدم!
– چقدر نازنین است این زینب اردستانی. گپ زدیم حسابی.
– فقط منم؟ که مثل بختک میافته روی استادها و خانواده و دوست و آشناهاش که چیزمیزامو بخونین نظر بدین بخونین نقدم کنید، پلیز پلیز، بعد آم، وقتی میرسه به جایی که میدونی یا ابوالفضل میخواد بخوندش بگی با خودت:
«نه.»
Anyone?
– رفتم فونت «B Nazanin» را دانلود کنم، سر از خواندن گزارشهای نیک دوستانم درآوردم. این، خودِ خودِ نیک است.
– بهبه، چه گپوگفتی با پدرم. در مورد نوشتنهایم، آنچههایی که دارم میخوانم و آنکههایی و، شنیدن پیشنهادات و نظرات پدرم. سرشار از لذت.
– پیادهخانهروی.
– شروع نوشتن تمرین پنجم کلاس «نویسندگی خلاق ۷۴».
– دلم تنگ شده برای یوزپلنگهای نجدی و «درک حضور دیگری».
– پدافند، جنگ، ظلم، ظلم…
– باز هم عشقخوانی در وبینار «نویسندهساز» و باز هم بسی لذت.
یک ترکیب جالب هم آموختم از آقای کلانتری: «جامعهی ادبیات»
– واژهی «لذت» هم خوب جا باز کرده در نوشتههایم انگار.
– واژهی «سرفه» را قایم میکنم من.
– بچههای «مدرسهی نویسندگی» را دوست. آقای کلانتری را هم.
– آهنگ امروز از گروه R.E.M:
«Losing My Religion»
– بروم پای تمرینهایم و آخ جون، فردا سمپوزیوم.
https://t.me/LailyMaddah
– سالواژهام: تعهدورزی
– دل بسته به جملهی نوشته را نوشتن میسازد، شروع میکنم. چون امشب را انگار ذهنم نمیخاهد یاری کند برای نیک نویسی.
– صبح امروز را از دست دادم. بابت همین، دوستم همان ابتدای روز دعوایم کرد. که چرا یک روز نیم ساعت زودتر بیدار میشوی و روز بعد سه ساعت دیرتر. بعد کمی باهم سوال و جواب کردیم که یادآوری شود برایم چرا هرکاری را شروع کردهام. آیا هنوز دوست دارم آن کار را ادامه بدهم؟ چرا مسئولیت من نسبت به خودم و زندگی این همه کاهش پیدا کرده؟ فکر میکنم سوال خوب، مسیرساز است.
– در ماجرای تدوین، امروز را خوششانس بودم. از آن روزهایی بود که یکدفعه بعد از یک عالم عقب و جلو کردن تصویر و آهنگ، حذف و اضافه و جابهجا کردن تصاویر، بلخره همهچیز مینشیند سرجای خودش. از آن روزها که آنچه خلق شده را، خودم ده بار از اول تا آخر میبینم.
– عصر امروز را، با آقای رضاییراد گذراندم. اول رفتیم کافه بازی و نشستیم به بازی. ابتدا از فضای کافه متعجب بودیم. برای دو آدم، که معتاد بازیهای رومیزی هستند، عجیب بود که چطور تابهحال اینجا را کشف نکردهاند؟
دوباره باختم. نمیدانم چه میکند. حدس میزنم کلکی سوار میکند. سابقه ندارد این همه باخت پیاپی در سابقهی من. اما بههرحال همیشه بازی کیف دارد، حتا وقتی ببازی. (البته این چیزی از گناه خندههای شیطانی شما در لحظهی بُرد کم نمیکند آقا.) اما خب، همان مسیر بازی، که فکر میکنی چه کنی تا ببری کیف دارد. که وقتی شکست میخوری، فکر میکنی چه مسیر دیگری را پیش بگیری تا شاید اینبار را موفق شوی.
کافهای را وارد شدیم که اولین روزشان بود. غافلگیرشان کردیم. هنوز آماده نبودند زیاد، اما چه برخورد نازنینی. و امان از بوی هندوانه که پیچیده بود در فضای کافه. حالا پشیمانم چرا جای قهوه، آب هندوانه نخوردیم؟
بعد نشستیم به صحبت. صحبت با آقای رضاییراد دلچسب است. از جایی شروع میکنیم و میرویم میرسیم به هزارجای دیگر. از کلاس و نوشتن و کتاب و جامعه حرف میزنیم. از آنی که دوست داریم باشیم و هنوز نیستیم. از آنی که خوشحالیم شبیهاش نیستیم. از کتابهای جدید. از کتابهایی که خاندهایم، به یکدیگر معرفی میکنیم و حس و برداشت خودمان، دربارهی آنها را میگوییم. بعد منتظر میشویم تا آن یکی بخاند و نظر بدهد. از فیلمهایی که به تازگی دیدهایم صحبت میکنیم. کجا ناامید و کجا کیفورمان کرد. بعد فکرهای خبیثانهمان را باهم مشترک میشویم. که هربار به در خروج محموعه نگاه میکنیم، وسوسه میشویم پول قهوه را پرداخت نکرده، یک دو سه بگوییم و فرار کنیم. از روزهای بچگی که زنگ خانهها را میزدیم و فرار میکردیم. بعد یادم میآید چقدر سالهای زیادی گذشته از آن روزها و چقدر دلم میخاهد باز چنین شیطنتهایی را راه بیندازم. از داستانهایی که نوشتهایم. از کسانی که ما را میخانند. که بعضی خانندههای رهگذرد، عجیب ناامید میکنند آدم را.
نمیفهمیم زمان چطور میگذارد. همیشه همین است. با دوستهای خوب و خوش صحبت، گذر زمان حس نمیشود. دوستهایی که میشود با آنها کمی عمیقتر شد در واژه و فکر و کتاب.
– قرار بود به خانه که رسیدم، بنشینم پای کار تدوین. اما نشد. چون باید شام میخوردم و به ماجراهای دوستم از صبح تا حالا که گذرانده بود، گوش میدادم. که تمام اسپری، در اتوبوس روی پا و شلوارش خالی شده و شلوارش پر از اکلیل است. از کوکیهایی که با دستور پخت من درست کرد و چقدر راضی بود از آنها و به هوس انداختم. میخاهم همین یکی دو روز آینده، کوکی درست کنم. از همانها که طعم بهشت میدهد.
– تلویزیون جدید را راه انداختیم. حالا هی میخاهم لم بدهم روی مبل و از تصویر تلویزیون جدید لذت ببرم. هنوز تنها نشدهام در خانه با آن، تا درتنهایی و تاریکی یک مینی سریال را در چند ساعت، تمام کنم و لذت ببرم.
– گاهی میترسم که نکند برای رسیدن به بیشتر از 600-700 کلمه، هرآنچه نباید را میآورم در متنم؟ نکند دارم آب قاطی نوشتههایم میکنم؟ نمیدانم. کاش اینطور نباشد.
https://t.me/maryam_ebrahiimi
سالواژه: پیوستگی 🐜
به لطف کاهش دمای هوا و نسیمی که از پنجره به صورتم میخورد، خوشاخلاق از خواب بیدار میشوم.
به ساعت نگاه میکنم؛ هنوز زود است که از تخت بپرم پایین. فایل وبینار الهه علیزاده را، که دیشب از دست داده بودم، گوش میدهم.
دو صفحه آزادنویسی میکنم.
از کتاب شعر نصرت رحمانی، شعر «تضاد و تفاهم» را دوباره میخوانم. مثل همیشه به دلم مینشیند. چند واژهٔ دلخواه را برمیگزینم و در دفترم یادداشت میکنم.
تمرین امروز «سرِ زبان» را مینویسم و در گروه منتشر میکنم.
قسمت دیگری از داستانم را که دیشب تا دیروقت مشغول نوشتنش بودم، دوباره بازخوانی میکنم و منتشرش میکنم.
از محضر استاد کلانتری بهرهٔ بسیار میبرم.
در وبینار نویسندهساز شرکت میکنم و دو هدیهٔ ارزشمند، رهآورد امروز از سخاوت استاد است.
دوستنوازی میکنم؛ همراه چند تن از دوستانی که دلتنگ هم بودیم، خودمان را به بستنی ایتالیایی دعوت میکنیم. گپ میزنیم، میخندیم و خاطرات دبیرستان و دانشگاه را مرور میکنیم.
یک ساعتی در مطالب کانالم پرسه میزنم و نوشتههای قدیمی را بازنگری و ویرایش میکنم؛ نکتههایی را که از چشمم دور مانده بود، اصلاح میکنم.
بعد از شام، چند داستان کوتاه دیگر از چخوف میخوانم. هرچه بیشتر میخوانم، بیشتر مجذوب شیوهٔ نوشتن او میشوم.
و در پایان، آخرین گزارش نیکِ تیرماه را مینویسم.
امروز از ۱۰، به خودم ۹ میدهم.
خواندم، نوشتم، آموختم، دوستی را تازه کردم و رشتهٔ پیوستگی را، مورچهوار، ادامه دادم.
#گزارش_نیک
۱۴۰۵/۴/۳۱
✍🏻 زری قوام
چقدر دلم باران میخواست…
حالا که در حال نوشتنم، دو چیزی که عاشقش هستم به وقوع پیوسته.
« من عاشقِ نوشتن و عطرِ خاکِ بعدِ بارونم »
این جمله را سالهاست که با خودم یدک میکشم. دیوانهوار عاشق نوشتن و عطرِ خاکِ نمخوردهی بعد از بارانم.
✒️باران بارید. کمی پیش. شست تمام روحم را. من. قدمزنان. خیس شدم. نو شدم. برگههای توی دستم خیس شد. جوهرِ سیاهش پخش شد. واژههای عاشقانهی آن. در سیلابِ زمین روان شد. رفت. تا برسد.
امروز روی دوچرخه، طبق روال در حال رکاب زدن و همزمان گوش کردن به پادکست استاد بودم، محو بودم در حرفهایش و گاهی در یادداشتهای گوشی نوتی برمیداشتم.
پادکست و رکاب زدن انگار به هم گره خورده.
بعد فرو میرفتم در نوجوانیام. به دوستانی که داشتم. چرا دوستان من اغلب کاغذی بودند؟
چرا پروازِ تخیل تنها پناهم بود؟
همیشه با جان و دل برای کارهای فرهنگی مدرسه پیشقدم بودم.
در ۱۲_۱۳ سالگی در مدرسه نشریهای را منتشر میکردیم. من بودم و دو تن از دوستانم که برای خودمان عنوان سردبیر و مدیر نهاده بودیم و برگهها را مینوشتم و نقاشی میکردم و کپی کرده و بعد با منگنه به هم میچسباندیم و با قیمتی پایین عرضه میکردیم.
این هفتهنامه از اتفاقات یک هفتهی اخیر مدرسه بود و تخیلاتم که آغشته به آنها میشد. گاهی سفینهی فضایی به مدرسه میآمد و در زنگ تفریح همهی معلمان سختگیر را با خودش میبرد.
گاهی ماشین زمانی وسطِ حیاط پیدا میشد و بچهها را به آینده میبرد.
یا نمایشنامههایی که مینوشتم و بازیگری نقش اصلی را سخاوتمندانه به خود میدادم.
خیلی شلوغ بود و خلوت. دوستانم اغلب لباسِ جوهری به تن داشتند. مثل حالا.
بگذریم.
از کتاب « فرهنگوارهی فارسی خلاق» خواندم.
امروز زرشکپلو نداشتیم. دلم برایش تنگ شد.طفلکی عادت کرده بود هر روز در خانه خوشمزهبازی درآورد.
از داستانهای کوتاه کافکا خواندم و دوباره دلم خواست در آغوش بگیرمش این طفلِ بینوایِ غریب را.
فقط یک فنجان قهوه خوردم. ترکِ معشوق سخت است و من در این وقتِ شب، با یادِ دیدارِ صبحمان و قرارمان با کتاب،خودم را آرام میکنم و میگویم:«آرام باش قلبِ سرکش، آرام باش جانِ بیرون از تن، فردا در راه است.»
در وبینار شرکت کردم و چقدر دلم غنج رفت برای « هاشم» 🫠🐈
بعد از وبینار دو ساعتی قدم زدم و هرچه خیال کردم در دفترچه یادداشت کوچکم نوشتم.نگران قضاوت و حرف کسی نیستم، هرجا که لازم باشد مینویسم.
نمیدانم چه مرضیست که اجتماعی بودنم زود فروکش میکند و برای تنفس دلم میخواهد خلوتی داشته باشم و نفس بکشم و نفس بکشم و نفس بکشم.
تنفس با کتاب. تنفس با نوشتن. تنفس با فیلم. تنفس با خیال.
میان قدم زدن، باران که بارید، واژههایم را برد.
قبل از نوشتن گزارش نیک، «آوا در کاواک» از «رضا بهمن فرسی» را خواندم تا « زیبا».
https://t.me/samiraneshanifar
➖ سالواژهام:بینجامیدن
✔️وسط گرفتن ارز در بانک صفحات صبحگاهی را در گوشی نوشتم، نمیدانم صفحات صبحگاهی شد یانه.
✔️رانندگی کردم از تهران تا قم.(برای منی که تازه پشت ماشین نشستهام، کار هیجانانگیزیبود)
✔️کشف کردم که نقشه خانیام بهتر شده.
✔️از طبیعت لذت بردم. در طبیعت خوابیدم.
✔️اندازه پنج الی شیش روز (نهایتن ده روز) در خدمت نویسندهساز درحال پخش نیستم. تهش با ضرب و زور بتونم اگه وقت شد و خسته راه نبودم فایل را بگوشم.
✔️برای اینکه گزارش نیکم خالی نماند وسط پیچ واپیچ جاده، فصل اول سنگی بر گوری از جلال آل احمد را خاندم که حسابی شگفت زده ام کرد و چسبید بهم.
✔️در این میان فکر کردم چقدر این گزارش نیک خوب هست چون مجبورم کرد، از نوشتن و خاندن دور نباشم.
➖باشد که جز بینجامیدگان باشم.
سال واژه: پذیرش
باران که می بارد، روح ام تازه می شود.🥹🌧
۱. شب کاری را با پادکست وبینار دیروز، به همراه کارهایم به صبح رساندم. نثر “رضا براهنی”چقدر دلنشین بود. البته نحوه ی خواندن استاد سهم بسزایی در زیباتر شدن مطلب دارد.
۲. گپ صبحگاهی با همکارهای تازه نفس.
۳. برای خرید مایحتاج خانه، با وجود خستگی به فروشگاه رفتم. اینقدر اهم و غیر اهم را سنجیدم تا بلخره مبلغ پرداختی تقریبا معقول از آب در آمد.
۴. برای پیگیری پرونده ی قانونی با مدارک کامل به نهاد مربوطه مراجعه کردم.
۵. با مامور مخابرات تلفنی قرار گذاشتم تا خرابی خط و قطعی اینترنتی که به لعنت خدا هم نمی ارزد بررسی شود.
۶. به محض رسیدن به خانه، از فرط گرما و خستگی اول دوش گرفتم. غذای گربه های بیرون را گذاشتم تا بپزد. وسایل را جابجا کردم. در نهایت به نان و پنیر همراه با خیار و گوجه برای وعده ی صبحانه پناه بردم.
۷. پس از کمی استراحت، با تافی حسابی بازی کردم. تافی دلتنگی اش را با بازی رفع می کند. لحظاتی که با او سپری می شود جزء عمر من محسوب نمی شود. لذت می برم و غرق در لحظه می شوم.
۸. ظرف ها را شسته، غذای گربه ها را آماده کردم.
۹.به وبینار نویسنده ساز رسیدم.
۱۰. آهنگ خونه ی معین را دانلود کردم، این آهنگ برایم یادآور سال های نوجوانی و خانه ی پدری ام است.گرچه بدست فراموشی سپرده شده بود.
۱۱. دفتر عملکرد ناب را در قفسه کتابخانه ام دارم. در این مورد میتوانم فخر بفروشم در مقابل نسخه ی پی دی اف.
*بیاد دارم تمرین های این دفتر کوتاه است. همین نکته عاملی است برای انجام آن. کافی است در میان مشغله های روزانه، آن را کنار دست خود بگذاریم تا لابلای کارها از نوشتن منفعت ببریم.*
(حسن ختام جلسه ی وبینار امروز، هاشم🐈 بود. اصلن وبینار امروز رفت در یک لیگ دیگر. دیدن زیبایی، معصومیت و حس زیبای استاد به هاشم برای من نشانه ی زندگی است. با استاد کاملن موافق هستم، گربه ها آفریده شدند برای شیرین بودن، برای دوست داشته شدن، برای جلا دادن روح صاحب خود. با وجود دو گربه ی رسمی در خانه یک گربه خوانده در نقش پسر خوانده در محل کار و گردن گرفتن گربه ی پارکینگ، باز از دیدن هر گربه ای به وجد می آیم.🥹❤️🔥🐱)
۱۲. دیدار با دوست عزیزم.
۱۳.پخش کردن غذای گربه ها؛
هر آنکه به امانت سهمی نزد من داشت، سیر و خیال من راحت شد.
” گزارش نیک” را چنان دوست می دارم که هیچ قراری اینگونه من را به وجد نمی آورد.
انگار به جمع خانواده ای ملحق می شوم که انتخاب خودم است. هیچ وقت از بیان روزمرگی ها اینقدر لذت نبرده بودم. به نوعی دل و روان ام سبک می شود.
به امید شبی آرام و صبحی روشن🤞🙏💫🌱
گزارش نیک ۷۱ فرح
تغذیه کانال فرحنامه با مطلب روانشناسی ، یکی از دوستانم پسر ۵ ساله اوتیسمی داره ، مدتیست برای او نمی نویسم، البته سالها پیش با معرفی دکتر روانشناس متخصص راهنماییهاش کردم. “سندروم آسپرگر از طیف اُتیسم”.
تغذیه و شارژ کانال فرحنامه با گزارش نیک هفتادمین روز چالش ( دوست دخترم از تورنتو کانادا منو بخاطر شرکت چالش از راه دور تشویق کرد، و منم از گزارش های نیک برایش نوشتم.
نظافت اشپزخانه، جمع کردن سماور قدیمی با آمدن کتری برقی و چای ساز تعمیر شده.
آشپزی بدون استرسِ گرفتن اسنپ و رفتن در ترافیک امروز. برادرم مراقب مادر هست، الهی شکر
آشپزی، ماهی سرخ شده با سبزیجات میپزم البته ماهی را با سبزی پلو و کوکو سبزی بیشتر ترجیح میدم.
ویس شعر ماهی را گوش میدم و نت برداری میکنم.
بعداز ظهر برای ماساژ و آب درمانی و پیاده روی در آب که دکترم تجویز کرده به استخر رفتم.
دیر به وبینار نویسنده ساز می رسم. به بخش آخر وبینار که رسیدم انرا از دست ندادم.
بخش اول را ضبط شده شنیدم. چه دفتر جالبی طراحی شده برای شروع به عادت کردن در نوشتن. بسیار کارایی دارد.
از سجاده جاتم هم که درباره شعر برای همه حرف زد ممنونم.
شب فیلم پلیسی امریکایی دیدم، وسطای فیلم از کشت و کشتار دلغشه گرفتم و رهاش کردم.
مثل همیشه سراغ انیمیشن رفتم. بازم نیمه رها کردم. انگار با سنم هماهنگ نبود. نمیدانم چرا حس ناتوانی و پیری کردم. بعد با دخترم یکساعت فیلم احساسی عاطفی دیدم.
بستنی خوردم دلم خنک بشه بلکه حس کودک درون شاد بشه.
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو ، هیچ نیافتم ./ حلزون امشب به من فهماند که او هست ، تو فقط چشم باش و ببین.
امروز هم برق نرفت! فکر کنم فهمیده منتظر بهانهام تا از زیر کار در بروم.
بعد از نمیدانم چند روز بالاخره از خانه زدم بیرون. بیرونرفتن از خانه در تابستان با رقصیدن در جهنم فرقی ندارد. اما چاره نبود، یک سری وسیله بود که حتما باید حضوری میخریدمشان.
مردم همان مردمان هفته پیش بودند اما خستهتر و ناامیدتر و وارفتهتر. شوقی در نگاهشان نبود. از لبخندهای تصادفی هم خبری نبود. طوری بودند که اگر نبودند هم فرقی نداشت.
به خانه برگشتم و کمی خوابیدم. کمی؟ وبینار نویسندهساز را که به کلی از دست دادم و جریان قصهقصه هم که فقط خداحافظیاش را شنیدم.
تمرینهای انجامنشده سمپوزیوم مدام در سرم رژه میروند و کمکاریام را به رخم میکشند. تا حدودی انجامشان دادهام ولی هنوز مانده و این نصفهمانده روحم را میخراشد.
نیک گزارش
سال واژهام پایندگی
در همین اول با یکی از صحنههای بامزهای که امروز دیدم را برایتان تعریف کنم. درخت بِه باغچهمان خیار داده است. البته نه آنطور که به ذهنتان آمد. مادر بوتهی خیاری را زیر درخت کاشته است. بوته بیتردید از درخت بالا رفته و آن را فتح کرده است. حالا کنار بِه ها خیار هم آویزان است.😄
امروز آخرین روز تیر ۱۴۰۵ بود. در ابتدا کسالت داشتم و بیحال بودم با درد گلو مبارزه میکردم. اما به خودم قول دادم که کارهایم را به پایان برسانم. سعی کنم با همین اعصاب سست کارهایم را تا جایی که میتوانم انجام دهم. حالا پایان روز که در حال نوشتن گزارش کارم هستم سرتاسر خوشیام. از عملکردم بسیار راضیام و بیشتر کارهایم ر انجام داده ام خیالم آسوده و لبم خندان است.
امروز کتاب جدیدم در رابطه با اختلالات روانی را شروع کردم. داستان موش و گربه، گرگ و گوسفند، به دنبال فلک، و بز ریش سفید صمد بهرنگی را خواندم. چقدر هم با داستان آخری خندیدم. زمان شروع وبینار برق پرید. اما فایل صوتیاش را گوش دادم. دفتر عملکرد ناب را دیدم و آن را دانلود کردم. از نصرت رحمانی شعر خواندم. چویی پتویی گرم دورم پیچید.
به سوگواری مویت سلام بر غم باد
سیاه چشم حریف منی
از رضا براهنی هم خواندم شراب گیسو را. یک بار دو بار سه بار. آنقدر خواندم تا سیر شوم. پارهای از کتاب صبح جادویی را خواندم.
نقل قول از کتاب:
احساس منفی واگیردار است.
نظم و انضباط اساس زندگی است.
شخصیتتان بسیار مهمتر از کارهایتان است اما همین کارهایتان سرانجام شخصیتتان را تعیین خواهد کرد.
یک پیادهروی ۳۰ دقیقهای هم داشتم و سرانجام برای خودم کتلت درست کردم و با خیارشور و گوجه میل کردم. اصلاحاتی هم درصحنهای که نوشته بودم انجام دادم بخشهایی را حذف و تکههایی را اضافه کردم.
روز عزیزم بابت همه چیز از تو ممنونم.
https://t.me/maryamebrahimi21
۱ـ خیر سرم قرار بود استراحت کنم. هفت صبح بیدار شدم و سوراخسمبههایی را تمیز کردم که آخرین بار در شهاببارانی که دایناسورها را منقرض کرد( به روایتی) نور به خودشان دیده بودند. یک عالمه قوطی خالی دور انداختم.
۲ـ فیلم راشومون را دیدم. در وبیکار پرسشگری اسمش آمد. کنجکاوم کرد.با آن فضا اصلا آشنا نبودم. جالب و جدید بود دیدن یک اتفاق از چند چشم و ندانستن حقیقت. شاید همیشه همینطور باشد. هر کس وقایع را جور متفاوتی ببیند طوری که به نفع خودش باشد. خودش را ستم دیده یا قهرمان جلوه دهد، گناهانش را نگوید و چیزی را مخفی کند تا به دردسر نیفتد.
چقدر آرایش زنان آن دورهی ژاپن جالب بوده. زیبایی در هر زمان تعریف متفاوتی دارد. ریخت مردها هم مرا یاد میتی کومان و داداش کایکو و آن یکیشان که لباس آبی میپوشید میانداخت.
۳ـ اولین بار که آهنگ جام جهانی امسال را شنیدم، خوشم نیامد. این مدت آنقدر شنیدمش و ویدیو ازش دیدم که نظرم عوض شد. یک جوری میرقصد که آدم دلش میخواهد. جو موسیقی میگیردش و تکانی میخورد. بیشتر و بیشتر و یک هو میبینی زانویت را کوبیدهای به تخت و کمرت پیچ خورده و سرت گیج میرود.
دیگر به چه چیزهایی به خاطر زیاد دیدنشان علاقه مند شدهام و خیال کردهام دوست داشتنم کاملا ارادی بوده؟
۴ـ یکی دو تغییر کوچک در برنامه ام دادم. یکیش که خوب جواب داده است. آن یکی را امیدوارم بهش.
5- پشه لب بالایم را نیش زده. بوسه حساب می شود؟ تاجایی که میدانم، فقط پشه های ماده نیش میزنند. الان همجنسگرا شده ام؟
سالواژهات: درنگ
آخرین روز تیرماه به واقع گرم بود و گرما از خواب بیدارت کرد. دیشب بعد از عمری زود خوابیدی. آنقدر خسته بودی و سردرد داشتی که نفهمیدی کی خوابت برد.
مراسم تشییع و ختم و تسلیت گفتن همیشه بدحالت میکند. خستگی جاده را هم که علاوه کنی میبینی چارهای نداشتی جز اینکه مسکن بخوری و بخوابی.
ناهار پختی و صدای بلند زن همسایه که نوههایش را صدا میزد کلافهات کرد. یاد کودکیات افتادی. خودت هم از صبح تا شب توی کوچه ولو بودی و مادرت هر چه صدایت میزد دلت نمیخواست به خانه برگردی. آن روزها تنها یک دغدغه داشتی و آن هم بازی کردن بود. دلتنگ میشوی. دلتنگ روزهایی که دنیا برایت تازگی داشت و هر روز در پی کشف آن بودی.
دورهی نثرانه را مرور میکنی. امروز جلسهی اولش را گوش دادی. مرور این دوره زمان بیشتری میبرد. چون حجم مطالبش زیاد است.
سه نوبت آزادنویسی کردی و بین هر نوبت مطالعه کردی.
نویسندهساز را نصفه بودی. قفلی جدید(آهنگ خونهی معین) استاد را گوش دادی. قبلا هم شنیده بودیاش. چرا به خشنآهنگ دقت نکرده بودی؟
جلسه با الهه و شیما با پرسش دربارهی آیسلته شروع کردی و با مطالعهی «نبرد هنرمند¹» به پایان رساندی.
رفتی سرزبان و گوشَت با الهه بود اما گیج میزدی. غیبتهای این هفته باعث شد خیلی متوجه بحث نشوی. باید فایلها را گوش کنی و تمرینات را انجام دهی.
هشت تا ده برق قطع شد و وبینار شیما و متین را از دست دادی. نشستی نوشتههای نصفهنیمهات را سر و سامان بدهی و یکی را به یادداشت تبدیل کنی که نشد. فعلا باید خیس بخورند.
آخرین گزارش نیک تیرماه را مینویسی و توی کانال میگذاری. تیر را به نیکی طی کردی و تقریبا هر شب گزارش نیک نوشتی.
«رود راوی²» یادت نرود.
شب بخیر.
1. استیون پرسفیلد، نوشین دیانتی
2. ابوتراب خسروی
کانال تلگرامت:
https://t.me/sarachegenii
۱- همان مسیر و همان زمان، اما این بار کار به یک سرانجامی رسید. تا همینجا هم خدا بود که کار را پیش برد، من فقط پایی بودم که میرفتم و زبانی بودم که میگفتم. حالا هم زمانبندی همان که شما میگویی، نتیجه همان که شما میخواهی.
۲- به نظرم «هاشمبچه» نان قدردانیاش را میخورد؛ یادش نرفته که از کجا به کجا آمده است و حالا این قدردانی را با مهربانی و عشق ابراز میکند.
—
هزار دریغ و درد، هزار افسوس.
هزار حفرهی خالی، هزار لمس خیالی.
هزار روز ندیده، هزار راه نرفته.
هزار لحظهی بی تو، هزار قلب دریده.
هزار حسرت خونین، هزار پشت شکسته.
هزار غریو خاموش، هزار غم نهفته.
هزار دل ناباور، هزار امید نمانده.
هزار هزار دلتنگی.
هزار اشک باریده.
امروز رفتم کلینیک. نه برای درد، برای دیدن یک عمل جراحی زیبایی. نگارهای جالب، توجهگرا بود.
کنار در اتاقها نوشته بود:
طبیب اول، طبیب دوم، طبیب سوم و …
همین. نه بیانیهای در کار بود، نه هشتگ «نجات زبان فارسی»، نه خطابهای دربارهی هجوم واژههای بیگانه. فقط یک کلمه، آرام ایستاده بود کنار در. آنقدر طبیعی که انگار همیشه همانجا بوده است.
فکر کردم زبان را اینطور نجات میدهند؛ نه با مشت گرهکرده، با دستگیرهی یک در.
سالهاست از مرگ واژهها حرف میزنیم، اما خودمان هر روز تابلوی تازهای نصب میکنیم که رویش نوشته: «رِسپشن»، «لانژ»، «کافیشاپ»، «دِسک»، «سنتر»، «کلینیک»، «دکتر». بعد شب که میشود، برای زبان فارسی مجلس ختم میگیریم.
این تابلو اما چیزی را فریاد نزد. فقط یادآوری کرد که هنوز میشود واژهای را زندگی کرد.
کاش هتلها هم به جای مسابقهی فرنگینویسی، کمی به زبان خودشان اعتماد کنند. کافهها هم. فروشگاهها هم. لازم نیست دنیا را عوض کنیم، کافی است روی یک تابلو، روی یک منو، روی یک در، واژهای را به خانه برگردانیم.
زبان از مقالهها کمتر جان میگیرد، از دیوارها بیشتر.
گاهی یک «طبیب»، بیشتر از هزار صفحه سخنرانی، زبان را زنده نگه میدارد. هر چند کاش نوشته شده بود «پزشک» تا از عربی هم فاصلهای گرفته میشد.
بعدش هم انقدری خسته بودم که سریال افقی شده و I will find you را تماشا کردم.
شب اونایی که وضعیتشون در حالِ «دیگه هیچی بهشون حال نمیده» درآمده بخیر.
روزنوشتار
بدنم نوچ شده. نوچیِ گرما و عرق. دل و دماغ حمام ندارم، فرصتش هم نیست. باز دیر بیدار شدهام. باز دیر خوابیدهام. باز خواب ماندهام.
کاغذ و قلم برمیدارم. مدام مینویسم. برای خودم کار میتراشم. باید تلافی کنم. تلافیِ روزهایی را که نخواندم، ننوشتم، ندیدم. روزهایی که از دستم رفتند و حالا روی پوستم، به تنم چسبیدهاند.
کتاب «این بود، این شد» را ورق میزنم. از بدن میخوانم. از روایتِ بدن، از بدنمند بودن. بعد بدنم را میبینم. گرمای پوستم را، سنگینیِ نفسهایم را، سوزش استخوانهایم را.
دفتر مشق میخرم. باید کتاب مشق کنم. کتاب «سایهی تنِ درشکهچی» را. سردیِ خودکار را حس میکنم. لرزش انگشتانم را
شعر میخواهم. «آوا در کاواکِ» بهمن فرسی را:
«من میخواهم
تنِ زیبا
آنگاه که با تنِ من
میتابد
دلش نیز
با دلِ من
بخوابد»
عجیب بود. احساسی که ابتدای روز داشتم. خوابی که دیده بودم. رؤیانگاری کردم. هنوز خوابم را یاد دارم. سه قِسم بود و هر کدام ماجرایی درهمآمیخته! به این فکر میکردم خوراک صفحات صبحگاهیام است اگر مانند امروز پس از بیداری اول وقت سراغش را بگیرم و ثبتش کنم.
تیکههایی از آن هم ادامه روز همینطور یادم میآمد و من چی؟ سهلانگاریکنان از نوشتنشان طفره میرفتم. در این فکر بودم که چه حاضرند و آماده، در همان لحظات کوتاه. جلو چشمت رژه میروند و ایدهای هستند برای خودشان همین بس که دریابی و بهانهای برای شروع نوشتنت شوند. میبینی تنبلی را؟ جای این فکر که فکر هم نمیشه گفت بلکه تصورات خامم، دست بهقلم میشدم چه بهتر که نمیشد. البته روی کاغذ آوردنشان هم همچین راحت نبود برایم. صبح که مینوشتم، بهوضوح حس میکردم چه اندازه کلمه کم میآورم و چقدر از صحنهها همینطور از فقر واژگانیام حذف میشوند، که این خود بدبختیِ دیگری بود.
لالوی همینها یادِ این میافتادم پس بیراه نیست الهه آن اندازه به خوابنگاری توجه دارد. واقعن چیز حیرتآوریاند، بهشرط خرجِ همان توجه که پیشتر گفتم. (واضحه توجه آن توجه دست بهقلم شدن را میگویم دیگر، نه؟)
«آمیز قلمدون» رادی را خواندم و هی باخودم واگویه میکردم، میبینی ریتم کلامو؟ شوکت آنچنان تند و تند حرف میزد که من اینور نفسم میگرفت.
آرامتر گلهِ با حشمت و شماتتباران کن شکوهی بیچاره را زن!
حشمت خانم هم ماشالا کم نمیآورد.
قشنگ اشتهاآور بودند کلمهها بشتابم سمت نوشتن…
سالواژهام را هم انتخاب کردم راستی: روزانهنویسی است آن.
https://t.me/PhoenixO0
تمام نمیشوند، این ساسهای لعنتی. هرچقدر هم سم میزنیم و تمیزکاری میکنیم، نمیروند که نمیروند.
چند روزی است زندگی را از ما گرفتهاند. درگیریم و برنامهام دوباره روی هواست. از تمام برنامههایم سعی میکنم نوشتن، کتاب خواندن و پیادهروی را انجام دهم، اما هنوز راضیکننده نیست. این عقبماندگی از برنامههایم آزاردهنده است.
اینطور نیست که تمام روز هیچ وقتی نداشته باشم، اما همان وقتهای خالی هم آنقدر خسته و خوابآلودم که نمیتوانم کار دیگری انجام دهم.
امروز علی را بردم کلاس و برگرداندم. در اتوبوس خوابم گرفته بود و تمام مسیر برگشت را گردنافتان، گردنافتان برگشتم.
چند بار لپتاپم را باز کردم تا تایپ کنم، اما همان دو خط اول، آنقدر سرم گیج میرفت که نشستن برایم سخت میشد.
کمی روی شعر کار کردم، اما چیز خوبی از آب درنیامد.
کاش ساسها زودتر تمام شوند تا تکلیف من با زندگیام روشن شود. اضطرابِ زندگی با موجودی کوچک و خونخوار، نه شبها آدم را به خواب میگذارد و نه روزها آدم را به بیداری.
https://t.me/meslenafas
سال واژه: خودآگاهی
۱ صبح زود پاشدم رفتم خونه مادرم انجیر چیدم کمکشون البته اوردم واسه خودم…وقتی به پدرومادرم نگاه کردم دلم گرفت مادرم این روزها به سختی از زمین پا میشه درخت انجیر بدقلقه خاکش رو می تکونه توی چشات و تپام بدنت میوفته به سوزش و خارش.
۲ رسیدم خونه حدود ده صبح بود تازه صبحانه بچه هام رو دادم. دلم می خواست هیچکاری نکنم اما نمیشد.
۳ ناهار که اماده کردم نشستم پشت میز که رونویسی داستان جاده رو انجام بدم یه دفتر خوشگل براش خریدم…بچه هام نداشتن گوشیم رو گرفتن.
۴ ناهار که خوردیم و به بچه هام دادم طبق عادت یه ساعت خوابیدم شش بار بیدارم کردن.
۵ بیدار که شدم چایی آماده بود خوردم معمولا چایی با همسرمه و نشستم پشت میزم بچه ها گوشیم رو گرفتن.
۶ به همسرم گفتم دلم میخواد بنویسم راحت گفت باید بری بیرون گفتم مواطب بچه ها هستی گفت هستم کتاب و دفترم را برداشتم و رفتم برم کافه نزدیک خونه بنویسم یه چیزی جا گداشتم برگشتم خونه همسرم خواب بود بچه ها همدیگه رو میزدن.
۷ برگشتم کافه شروع کردم نوشتن، نوشتن، ذهنم جمع نمیشد فکر بچه ها اذیتم میکرد اما بالاخره حواسم رو جمع کردم.
۸ سفارش یه قهوه و یه کاپ کیک دادم و به زور خوردم میلم مبود اما به هرحال اونجا نشسته بودم هوا خوب بود و همه داشتن سیگارمی کشیدن براشون سری به تاسف تکون دادم و به کارم ادامه دادم.
۹ یه اقایی جلوتر نگاهم میکرد با دوستش هرازگاهی، محلشون ندادم فکر کنم به اینکه می نوشتم میخندیدند.
۱۰ در وبینار شرکت کردم و سوالم را از استاد پرسیدم.
۱۱ برگشتم خونه و باهمسرم به بچه ها شام دادیم و دخترم خواب رفت و پسرم داشت چرت میزد قند تو دلم اب شده بود می تونستم دوباره به مطالعه ادامه بدم.
۱۲ الان بچه هاخوابن منم گوشی رو گرفتم دستم سرخط خبرها را خواندم و توی اینستا هانیکو نگاه کردم و سریع اومدم از اونجا بیرون تا درگیرش نشدم و الان دارم گزارش نیک می نویسم.
۱۳ همسرم رفته سوپری کناری و نشسته با صاحب مغاره به حرف و درد دل منم دارم یه نفسی میکشم الانکه به صورتهای کوچولوشون نگاه میکنم فکر میکنم چقدر عاشقشونم و پیش خودم فکر میکنم کاش در جوانی ازدواج کرده بودم.
این بود گزارش نیک من !
– رونویسی کردم از نثر پایانی گل بر گسترهی ماه براهنی. جملههای طولانی از پس هم.این ویژگی را در روزگار دوزخی ایاز هم میبینم.
– وبیناردسرزبان الهه علیزاده را دیدم گوی آتشین احساسات هنوز داغ است و گام به گام برای سرد کردنش میکوشیم با تمرین. حال نکته اینجاست چطور احساسات را دخیل نکنیم برای اینکه روایتی عریان داشته باشیم. مثل یک ناظر بیرونی. اگر نشتی احساسات بگذارد.
– داشتم فکر میکردم چه خوب است بعدتر یک مجموعه از گزارش های نیک گردآوری کند استاد شاهین. کتابی کاغذی خوبی میشود از ما آیندگانیم او و ما کونسوختگانیم بنده و هر تعبیر و تداعی به فراخور حال هر همسفر. این که چگونه زیستیم و سعی کردیم در سیاهیها زنده بمانیم و خردهلحظهها را پاس داشتیم و از هیچ معنا ساختیم. فکر کنید سالها بعد این مجموعه برانگیزندهی چه احساساتیست؟ آدمهایی معمولی در نوشتههایی نامیرا. رنگرنگ لحن و روایتفردی، ارتباطها و دوستیها.
راستی ایکاش عکس داشهاشم سوپراستار این روزها را بگذارید تو کانال. ما که به زیارتش مفتخر نشدیم بلکه با عکس حال کنیم.
– وبینار امروز ندیدم. حیف فردا میگوشم. امان از چندکارگیهای اجباری و ناچاری.
-باز دیشب وسط پادکست خوابم برد. ببینم امشب میتوانم بگوشم یا نه؟
– به شصت درد و مچدردم عادت کردهام. باهم کنار میآییم. با افسردگی مزمن چه؟
– تلفنی با “ش” حرف زدم و به شوهرش از بابت فوت مادرش تسلیت گفتم. راحت شد. تشنهی خبرهای خوبم. مرگ هم میتواند خبر خوبی باشد برای اینروزها؟
۱. وبینار استاد شرکت کردم .
۲.وبینار الهه علیزاده .
۳. وبینار متین چپانی .
هر سه خوب و عالی بودند .
۴.یک داستان هم نقد کرده بودم .
۱۴۰۵/۰۴/۳۱
گزارش نیک ۷۱
سال واژه: بیداری
نمره روز: ده از ده
واژه گستری: واژه دان همیار نوشتم است.
یاری جستن: نام کتابی که چاپ انتشارات آراسته بود و امروز استاد از آن گزین گویه هایی در مورد عشق خواند چه بود؟ من باز جاماندم.😔
۱- دسته گلی را که دوستم به من هدیه داده بود را مدام آب پاشی کردم. نگاهش که می کنم دلم تازه می شود.
۲- در وبینار نویسنده ساز شاهین خان کلانتری🐌❤️ شرکت کردم. استاد گزین گویه هایی در ستایش و نکوهش عشق برایمان خواند. حظ کردم. اما از نوشتن اسم کتاب جا ماندم. همین یادم است کتابی بود از نشر آراسته. در انتهای کلاس، ساجده خانم صحبت های دلچسبی از شعر و خویشاوندی کلمات و… کرد و شعر خواند. استاد هم غزلی از حسین منزوی از کتاب شکر و شوکران را دو بار خواند. استاد کتاب اندر آداب نوشتار و بهتر بنویسیم را برای کاهش خطاهای نگارشی به من معرفی کرد. امروز در وبینار بسیار به من خوش گذشت.😌
۳- امروز جعبه ی آرزوهایم را ساماندهی کردم. می خواستم بدانم که آیا آرزوهایم برآورده شده اند یا خیر؟ یا اینکه آرزوهایم هنوز هم آرزوهای من هستند؟
۴- آرزوهایم را از نو نوشتم.
۵- از صبح جمله به جمله گزارش نیکم را بین کارهایم نوشتم.
۶- به نوشتنن عشق ورزیدم❤️، زیرا او بود که من را با جمع آدم های خوب و روزانه نویسی، گزارش نیک نویسی و استاد جان آشنا کرد.
۷- برای رفع مشکل کارگرم که پیگیر کسر کار نخوردن بود صبوری کردم و با اینکه ساعت ۸ شب پیام داد سعی کردم کمکش کنم، زیرا او در جوانی چهره ایی زیبا داشت و برایم تعریف کرد که وقتی پنجم دبستان بود مادرش کنار تنور سوخت و او وظیفه ی مراقبت از خانواده را به عهده گرفت و نتوانست ادامه تحصیل دهد.
۸- به کارگر دیگرم که بی سواد است، زنگ زدم و شیفت های فردا و پس فردا را برایش توضیح دادم. او جوانی ۲۸ ساله است که دختری پنج ساله دارد و وقتی به واحد خدمات منتقل شد گفت که تا اول راهنمایی درس خوانده بود. او هوشی خیره کننده و چشمانی به معصومیت کودک دارد و بسیار مودب است.
۹- مادر کارگر دیگرم که تحصیلاتش تا اول دبیرستان است زنگ زد که توصیه ی پسر ۴۲ ساله اس را بکند که شنبه از او که به تازگی جراحی کرده است کمتر کار بکشم. این یکی به بهانه های مختلف از کار در می رود.
۱۰- جواب اس ام اس کارگر شیفت شب را دادم. او هم در قسمت بسته بندی کار می کند و هم در آشپزخانه. گفت در هنگام سرو غذا دستکش دست نکرده و باز آشوبی به پا شده بود. او را هرگز ندیده ام، اما در اس ام اس که خیلی مودب بود. به من گفت که ما همشهری هستیم و زبان یکدیگر را بهتر می فهمیم و اگر تذکر بهداشتی هست خودم به او مستقیم بگویم. اینجا سوزنِ مغزم گیر کرد و ذهنم پرسوال شد. منظورش از همشهری، شمالی بود یا شیرازی؟ احتمالا مقصودش این بود که ما تُرک زبان نیستیم. آدم ها به همین اشتراک های کوچک دل خوش می کنند. با او هم مهربان ماندم. بیشتر این کارگرها اگر بی سواد نباشند نهایت تا اول دبیرستان درس خوانده اند و پدر هستند و زحمت کش.
۱۱- برای دوست جانم که تاسیسات کار است و در خرداد صورتش در حادثه ی شغلی سوخت کلاه سه تکیه خریدم. آخر تمام روز که نمی تواند کرمِ ضدآفتاب je به دست باشد و درضمن تازگی ها می گفت که پوستش زیر آفتاب درد می کرد.
۱۲- بعد از ارسال گزارش می خواهم خواندن کتاب معجزه گر خاموش را از سر بگیرم.
۱۳- من این فرصت خواندن و نوشتن و بودن در این جمع را دوست دارم❤️. من خوشبخت هستم. ❤️❤️❤️
سلام خانم کاشانی عزیز
ممنون از ابزار محبت تان در پیامی که به من جواب دادید. من ضابط حاص دادگستری حفاظت محیط زیست تهران هستم. بیشتر کارشناس های hse شهرستان تهران را می شناسم. خوشحالم با شما هم آشنا شدم. ❤️ من یک رگ شیرازی هم دارم.
آلودگی صوتی مشکل بزرگی است، بیشتر از صدا، در مورد شناسایی منبع بوهای نامطبوع مورد شکایت هم مشکل داریم.
-سالواژه «لذت». بیشترین لذت امروز سرکار گذاشتن مهای دوساله بود. از او خاستم نقاشی اعضای خانواده را بکشد. همه خط بودند. با انحنایی متفاوت.
-از یک تا ده به امروز چه نمرهای میدهی؟ چرا؟
امروز فقط کتاب خاندم و نوشتم. البته نه هزار کلمه. بقیهی کارها را به علت نقص فنی نمیشد انجام داد. نمرهی امروز ٧. علی برکتالله.
-از گفتوگوهای امروز چه نکتهای اندوختی؟ آدمها هستند و منافع شخصی خودشان.
-امروز در کدام کتابها پرسه زدی؟
هلاک به وقت اندیشیدن| یدالله رؤیایی
رونویسی هم کردم.
اول که عنوان شعر حجم به چشمم خورد، پرهام ریخت و در اتاق پاچیدند. بعد از رفتوبرگشتهای زیاد تازه فهمیدم مقصود رؤیایی از شعر حجم چیست. (البته از نگاه خودم نه آنچه در واقع هست)
گویا شعر حجم، شعریست که تصویر دارد. فرم دارد. واژه دارد. تا اینجا خیلی آسان است. اما از این به بعدش خاهرها را به اسارت میبرد. مادرها را هم.
بهنظرم تصویر کنجدیست روی نان که فرم است و شاعر شاطری که خمیر را با قسمت تاریک پنهان خودش آشتی میدهد و کمی از مایهی درون در خمیر میریزد که اگر نریزد خمیر وَر نمیآید.
در شعر اسکلت و چوببستی داریم که مهم است. مجموعهی تصویرها روی اسکلت بنا میشوند. شبیه چوببستی که از یک طرف درخت رَز آویزانش شده. از طرفی گربهای از رویش رد میشود. گوشهای از آن آفتاب میخورد و تمامش برای ماشین سایه است.
-امروز از خوردن چی بیشتر لذت بردی؟
خورش فسنجون.
-امروز چه چیزهایی نگران یا ناراحتت کرد؟
برق رفت. از وبینارها جاماندم.
-امروز از رویاپردازی دربارهی چی کیف کردی؟
رویاپردازی داشتن یک دختر شبیه مها.
-امروز با کی تماس گرفتی؟
عارفه. طبق معمول امتحانش را خراب کرده. طبق معمول برایم مهم نیست.
-امروز چه واژه یا عبارتی در کانون ذهنت بود؟
زائر خیال
-امروز یاد کدام خاطره افتادی؟
یکی از همخابگاهیها. با دوستپسرش قراری گذاشته بود. هر شهری که رفیق ما برگزید، دوست پسر هم بیاید و چهار سال دانشگاه با هم باشند. البته که همیشه خوشگل و خوشتیپ بود اما وقتهایی که قرار داشت عجیبدافی میشد. بوی عطرش به اتاق ته راهرو میرسید و رژ سرخش دیوانه میکرد حراست را. دو ترمی به این صورت، تا اینکه یک شب مهمانی مجللی گرفت. تمْ مشکی بود. کیکی داشت و بساطی فراتر از مهمانی خابگاهی. نگو جشن کات گرفته بود. بلاخره، هر آغاز پایان دارد.
https://telegram.me/NarjesAzimii
سال واژه: کنترل خشم 🎀🐊🪆
نمره روز:۶.۵
گزارش نیک:
تا ۱۱ تو رختخواب بودم چون واقعا حوصله خودمم نداشتم باقی رو به بطالت گذشت تا وبینار رو شرکت کردم. بعدشم رفتم پیادهروی با مامان و همچنان بی حوصله بودم.
دیگه برگشتم خونه اتاقم رو مرتب کردم.
دوستمم نیومد کتاب ما از یوگنی ایوانوویچ زامیاتین رو بخونیم. بعد خواهر زادهام اومد.🐣
یکم از کوهنوردان را آزادی رو خوندم.
امیدوارم فردا روز بهتری باشه.
اینم کانال تلگرام من:
https://t.me/symphonieverte
امروز؟
بعضی روزها انگار خودت را بسیار دور از خودت مینگری.
کالبدی بیجان و بیانگیزه میبینی، دراز کفِ اتاق و درحال نشخوار غم.
نگاهش میکنی. دستت را دراز میکنی شاید بلند شود. هیچتورا نمیبیند انگار.
بعضی روزها از خودت میگریزی.
خودت را انکار میکنی و روزی را جایِ «دیگری» زندگی میکنی.
روزی، جایِ دیگری زندگی میکنی.
بعضی روزها میتوانند خاص باشند. میتوانند جذاب و خاطرهانگیز باشند و شاد.
اما تنها میگذرند. و بابت آنکه دیگر هیچ وقت قرار نیست بازگردند شاد میشوی.
بعضی روزها نالههای مداوم مغزت را نشنیده میگیری.
چشمهایت را ندیده میگیری. دلت را. پایترا. دستهایترا. همهچیزترا.
بعضی روزها ساعت را مینگری بهامید آنکه شاید با نگاهت، کمی تندتر حرکت کنند، عقربههایش.
بعضی روزها هستند، که هم میخواهی بگذرند و هم از فردایشان وحشتداری.
بعضی روزها هستند که ثابت میکنند یکروز، چقدر میتواند ناگوار و ناجور باشد.
بعضی روزها بیرحمانه، حقیقتهای انکارشده را پیش چشمت میآورند.
بعضی روزها، هردقیقهشان حس بد است. و هر حس بد، بدتر از دیگریست.
بعضی روزها، طوریاند که انگار پیشاز آنها روزی نبوده و پساز آنها نخواهد بود.
بعضی روزها، غمپیشهات و غمزده.
باور نکردنیست اتمامشان.
کانالم؟
https://t.me/hermionediana
گزارش نیک “1405/4/31” تیرماه. روز چهارشنبه.
دعا خاندم. سپاسگزاری بعد از غذا را انجام دادم.
کتاب “خسروخوبان” از رضا دانشور خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
کتاب “گتسبی بزرگ” از اسکات فیتزجرالد را خاندم.
کلمهبرداری هم از همین کتاب انجام دادم.
ظهر زمانی خابیدم.
نویسندهساز شرکت کردم.
کارگاه قصهقصه را شرکت کردم.
بخش کوتاهی از داستان کوتاه کارگاه داستان ۵ بازنویسی کردم.
تلاش کردم پیج اینستام دوباره بزنم که نشد که نشد.
https://t.me/speechoff
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
بیایید نگاهی به امروزِ یک فرد عادی بندازیم.
گفتم عادی🤔 چه کاری باعث میشود او غیرعادی باشد؟
آیا او یک زن معمولیست؟
یا یک زن عادی؟
یا یک زنِ خط خطی، مثل شخصیت بهمن فرسی، داوینچی و امثالهم؟
آیا دوست دارد عادی باشد یا خط خطی؟
راستش خودم جوابشان را نمیدانم
ولی میخواهم از این زن بنویسم و از امروزش.
🔻 صبح ۷:۳۰ بیدار شد، شایدم ۷ بود، درست یادم نیست.
بلاتکلیف بود که هنوز ورزش قبلی را انجام بدهد یا آنکه دیروز با متد درمانی از مربی جدیدی خریداری کرده؟
در هر صورت تصمیم برآن شد که هیچکدام را انجام ندهد.
🔻چای دم کرد و تا آماده سازی صبحانه و اتمام گفتگوهای کاری همسرش فرصت داشت تا گزارش نیک چند تَن از همکلاسی هایش را در سایت بخواند و به برخی گزینگویههای کلاس نویسندگی خلاق که دوستانش در آنجا به جریان انداخته بودند نگاهی بیاندازد و بازخوردی ثبت کند.
🔻مجددا ایدهی چند گزین گویه بر ذهنش خطور کرد پس آنها را نوشت، بعد از گفتگو با دوستش لیلا تکالیفش را در سایت روان کرد.
خیلی دوست داشت امروز جلسه بازخورد باشد ولی خبری نیست و چیزی اعلام نشده.
🔻 ویدئوهای آموزشی ورزش snpe با مربی جدید را تک به تک در تلگرام دانلود کرد دو ویدئوی اول را دید.
بعد چون در گزارش نیک استاد کلانتری حرف کتاب بوف کور شد بنظرش رسید سری به کتاب بزند.
🔻کتاب را باز کرد و خورد خورد در خلال روزش تا صفحه۴۲ آن را خواند و نُت برداری کرد، حالت تهوعی به او دست داد و از فکرش گذشت حامله نباشم( دوست ندارد حامله شود) پس دلشوره گرفت.
در ذهنش گذشت شاید بخاطر نوشتههای صادق هدایت باشد و آن تشریح وهمآور و ترسناکش.
نمیداند.
🔻 ذهنش مشغول شد تا بداند صفحات صبحگاهی و آزاد نویسی چیستند، پس رفت تا سایت استاد را شخم بزند و تصمیمی اندرونی با خودش گرفت تا صفحات صبحگاهی بنویسد زین بعد.
از آنجایی که یکی از پیشنهادهای داخل سایت نوشتن برای مخاطبی بود خیالی یا مرحوم شده، پیش خودش فکر کرد برای صادق هدایت یا فروغ فرخزاد بنویسد، اما با حالت تهوعی که داشت بیخیال این دو شد.
🔻 آلبالو پلوی دیروز را گرم کرد + دوغی که درستش کرد و ماست دلالی که از ترکیب دوغ چکیده+ ماست و دلال درست میشد.
🔻بعد از نهار در حال استراحت کمی بوف کور خواند در میان کتاب در اینستاگرام ولگردی کرد، هنوز هم فکرش در خرید دورهی آموزشی نان خمیر ترش مانده. دورهای که در حال حاضر نمیتواند داشته باشد. به دلایلی واقعی اما مسخره.
🔻امروز کمی بیشتر از روزهای دیگر استراحت کرد چون زانو درد داشت. امیدوارم زانوهایش خوب شوند، خیلی زود است که پیر شود.
🔻سری به یوتویوب زد و پستی که چهار روز پیش افشین در کانالش«تیوسی» به اشتراک گذاشته بود را نگاه کرد. این کانال محبوباش است.
افشین اینبار در این برنامه قصد داشت کلوچه لاهیجان درست کند که ساره هیچکدام از موادش بغیر از شکر و دارچین را در خانه نداشت.
پس فقط لذت برد و در آخر گفت چه بهتر که موادش را نداشتم چون خیلی شکر میخواست و شیرین بود و ساره چندان به چیزهای شیرین میلی ندارد. مگر بر حسب تصادفی چون تولد، هوس کردن یا به یکباره بعد از مدتها از کنار شیرینی فروشی رد شدن.
🔻دلش میخواست با چای عصر شیرینی بخورد ولی در خانه چیزِ شیرینی وجود نداشت پس بواسطهی پُستی که چند دقیقه قبل در اینستا دیده بود دست به کار شد و دو شیرینی کوچک برای خودش و همسرش درست کرد که بدون شکر بود.
🔻این بود داستان ساره تا ساعت۱۹:۰۹
و الان میخواهد دراز بکشد و ادامه سریالش را ببیند.
شاید هم رفت به انتهای فصل چون خسته شده از اینهمه خون و خونریزی و کشتن های بیمورد درون فیلم.
شاید هم فیلمی را ببیند که استادش در گزارش نیک دیروز دیده بود یا دوستش لیلا بالای ده بار دیده.
خودش هم نمیداند.
🌛⛈️
یک شعر از آنا کوهن، لغت، جمله، لغت، درود بر نقطه و علائم نگارشی، شیرینی تر، رویت زیرگذر، جمعیت، ازدحام، انزجار،دختر همسایه و پدرش، کل شب «دختری از هارلم» یاد النا گرکو افتادن، نیفتادن، بعد یاد جنوا.
(به یاد بلگفانویسی)
باقی پارچه تیشرت رو تاپ کردم. دو چیز ناراحتم میکنه:کار معوقه و پارچه خورده خورده.
از فردا روتینم عوض میشه.
خانوم های صاحب خرازی دوست های خوبی هستن. این خانومی که امروز ازش خرید کردم. مثل یه آیین سرخپوستی جالب نوار رو برید. تعجب کردم از کجا فهمید دارم این نوار رو به عنوان یه نماد میخرم نه برای مصرف.
هنوز شبها به دو «موراکامی» سر میزنم. آخر ای ماراتن نیویورکیم.
دیروز شعر «تد هیوز »راجعبه «سیلویا پلات» رو خوندم. چه سود.
با یگانه برای سریال« سر آستین قرمز» همدردی کردم.
دیدم یکی از بچههای اینجا داره قسمت اول «پنت هاوس» می بینه. خواستم بهش بگم با پنت هاوس توی سه فصل تودرتو خواهد افتاد.
به پل هایی که ازشون عبور میکنم فکر کردم محض اخبار امروز. روی پل سیدخندان باشم و جنگ.
https://t.me/setabdi
بالاخره امروز توانستم لنا را دریا ببرم. با رادین و رادمان کلی بازی کرد. مثل بچگیهای خودم بازیهای پسرانه را دوست دارد.
پیرمرد، حیاط خانهی قدیمیاش را تبدیل به پلاژ کرده. توی حیاط چندتا دستشویی و حمام ساخته و چند سوییت برای اجاره. درخت کاشته تا چیزی که ساحل ندارد را به آن ببخشاید، سایه. از همهی اینها جذابتر اما، خودش است. خوش اخلاق، با چشمانی به پاکی دریا. ایستاده بود بین دو ردیف درختان، با شلنگی در دست، داشت آب میداد. همینکه مرا دید که به طرف دوش میروم، برگشت به سمت درختان ردیف پشتی.
خیلی توی آب ماندم، با تیوپ سوراخی که هی کوچک و کوچکتر میشد، اما هنوز نگهم میداشت. انقدر خستهام که چشمانم به زور باز میشوند، اما بیقراریای درونم است که جز با نوشتن آرام نمیگیرد. نوشتن هرچیز، حتی روزمرگی. جنونم را فقط لای کلمات میتوانم، بیآزار، خالی کنم. هرجای دیگری، جز اینجا، زخم میزند.
این روزها کتاب «راه هنرمند» را میخوانم. راجع به راههای شکوفایی خلاقیت است. اولین کار نوشتن «صفحات صبحگاهی». دو روزی است که شروع کردهام. به زودی دربارهاش مینویسم. فیلم Columbus را تا نصف دیدم.
نرجس خاتون قربانی
https://t.me/neveshtanbarayebodan
به نام خدا
سال واژه ام: سکوت آگاهانه
گزارش امروزم:
– بیداری و تلاش به هشیاری
– راز و نیاز : راه خوبی است برای دور ماندن از هجوم فکرهای آغاز صبح.
– ورزش صبحگاهی: تلاش کردم با ورزش جسمم را با ذهنم همراه کنم.
– خواندن و یادداشت برداری درس برگ جلسه دوم از کلاس نویسندگی خلاق
– جمله نویسی با موضوع نوشتن. کمی پیشرفت ( ۳۰ جمله، ۵ دقیقه)
– آزاد نویسی: امروز هم نوشتم ، انگار ترسم از واژه ها کم شده است.
– واژه یابی و یادداشت در دفتر همتا یابی واژه ها:
کُپه: انباشته، توده، کوت شدن
گَشْن: بسیار، انبوه
– خواندن، جمله برداری و غرق شدن در نثر زیبای کتاب « باغ ما» اثر داریوش کارگر به سخاوت استاد عزیز در کانال.
– بودن در نویسنده ساز ، استفاده بردن از کلام شیرین استاد و شعر کاوی ساجده نازنین و نکته سنجی همسفرانم.
– راه جستن به گزین گویه با « فکرهای اصلاح نشده »
– صیقل دادن گزین گویه هایی که نوشتم. بارها و بارها و فرستادنشان به جای قرارشان.
نمره ام ۷
سلام لیلی خانم❤️
چه نثر زیبا و تحسین برانگیز ی
چه دایره ی لغات وسیعی ❤️
لذت بردم.
موفق باشید.
تعهد به گزارش نیک هم تعهد آور است. چون سالواژهام است. به کارهای نیک تعهد دارم. امروز هم از خوابی که به مرگ میمانست بیدار شدم تمام وجودم بی حس بود و از فرط خستگی دیشب سرم را که روی بالش گذاشته بودم رفتم و تا صبح بی حرکت مانده بودم. به امروزم نمره هفت میدهم. پیاده روی سر لوحه روزهایم است. و دستمزدش نشاطی که در طول روز نصیبم میشود. از حرف زدن و مشاهده اوضاع فهمیدم که غارتگران به شهر ریخته و تا میتوانند باج سبیل میگیرند. گلستان سعدی را ورق زدم و چند حکایت و شعر خواندم. نیمههای شب صدای چند انفجار شنیدم و ترس همه وجودم را گرفت از جنگ نفرت دارم. امروز رویاپردازیم دلخوشیهای کوچک روزمره است. به خواهرم تلفن زدم او همیشه نگرانم است. واژه غارت ذهنم را اشغال کرد چون غارت را با چشم، همه روزه میبینم. غارتبروب، غارتزده، الغارتومعلغارت، برای داستان وقت زیاد است. نیمه شب با شنیدن صدای بمباران به یاد خاطره جنگ چهل روزه افتادم چه بد عاقبتی برای ایران بود. یاد دارم قبل از جنگ دوازده روزه افغانها برای ایران شاخ شده بودند و آب هیرمند را به روی ایران بستند و یک افغانی با لباده و کباده در گزارشی تلویزیونی به ایران توهین میکرد. جنگ چیز بدی است اما در جنگ چهل روزه ایران خیلی آسیب دید و به نظر شخصی من کشورهای گدا گودوله اطرافمان که کم هم نیستند شیر شده بودند ضرب شصت ایرانیها را در نبرد دیدند و سرجایشان نشستند.آدرس کانال تلگرام 👇
https://t.me/notetoday1
سال واژه ام: خوددوستی/ خودیابی/ خودخواهیِ مثبت
بیایید نگاهی به امروزِ یک فرد عادی بندازیم.
گفتم عادی🤔 چه کاری باعث میشود او غیرعادی باشد؟
آیا او یک زن معمولیست؟
یا یک زن عادی؟
یا یک زنِ خط خطی، مثل شخصیت بهمن فرسی، داوینچی و امثالهم؟
آیا دوست دارد عادی باشد یا خط خطی؟
راستش خودم جوابشان را نمیدانم
ولی میخواهم از این زن بنویسم و از امروزش.
🔻 صبح ۷:۳۰ بیدار شد، شایدم ۷ بود، درست یادم نیست.
بلاتکلیف بود که هنوز ورزش قبلی را انجام بدهد یا آنکه دیروز با متد درمانی از مربی جدیدی خریداری کرده؟
در هر صورت تصمیم برآن شد که هیچکدام را انجام ندهد.
🔻چای دم کرد و تا آماده سازی صبحانه و اتمام گفتگوهای کاری همسرش فرصت داشت تا گزارش نیک چند تَن از همکلاسی هایش را در سایت بخواند و به برخی گزینگویههای کلاس نویسندگی خلاق که دوستانش در آنجا به جریان انداخته بودند نگاهی بیاندازد و بازخوردی ثبت کند.
🔻مجددا ایدهی چند گزین گویه بر ذهنش خطور کرد پس آنها را نوشت، بعد از گفتگو با دوستش لیلا تکالیفش را در سایت روان کرد.
خیلی دوست داشت امروز جلسه بازخورد باشد ولی خبری نیست و چیزی اعلام نشده.
🔻 ویدئوهای آموزشی ورزش snpe با مربی جدید را تک به تک در تلگرام دانلود کرد دو ویدئوی اول را دید.
بعد چون در گزارش نیک استاد کلانتری حرف کتاب بوف کور شد بنظرش رسید سری به کتاب بزند.
🔻کتاب را باز کرد و خورد خورد در خلال روزش تا صفحه۴۲ آن را خواند و نُت برداری کرد، حالت تهوعی به او دست داد و از فکرش گذشت حامله نباشم( دوست ندارد حامله شود) پس دلشوره گرفت.
در ذهنش گذشت شاید بخاطر نوشتههای صادق هدایت باشد و آن تشریح وهمآور و ترسناکش.
نمیداند.
🔻 ذهنش مشغول شد تا بداند صفحات صبحگاهی و آزاد نویسی چیستند، پس رفت تا سایت استاد را شخم بزند و تصمیمی اندرونی با خودش گرفت تا صفحات صبحگاهی بنویسد زین بعد.
از آنجایی که یکی از پیشنهادهای داخل سایت نوشتن برای مخاطبی بود خیالی یا مرحوم شده، پیش خودش فکر کرد برای صادق هدایت یا فروغ فرخزاد بنویسد، اما با حالت تهوعی که داشت بیخیال این دو شد.
🔻 آلبالو پلوی دیروز را گرم کرد + دوغی که درستش کرد و ماست دلالی که از ترکیب دوغ چکیده+ ماست و دلال درست میشد.
🔻بعد از نهار در حال استراحت کمی بوف کور خواند در میان کتاب در اینستاگرام ولگردی کرد، هنوز هم فکرش در خرید دورهی آموزشی نان خمیر ترش مانده. دورهای که در حال حاضر نمیتواند داشته باشد. به دلایلی واقعی اما مسخره.
🔻امروز کمی بیشتر از روزهای دیگر استراحت کرد چون زانو درد داشت. امیدوارم زانوهایش خوب شوند، خیلی زود است که پیر شود.
🔻سری به یوتویوب زد و پستی که چهار روز پیش افشین در کانالش«تیوسی» به اشتراک گذاشته بود را نگاه کرد. این کانال محبوباش است.
افشین اینبار در این برنامه قصد داشت کلوچه لاهیجان درست کند که ساره هیچکدام از موادش بغیر از شکر و دارچین را در خانه نداشت.
پس فقط لذت برد و در آخر گفت چه بهتر که موادش را نداشتم چون خیلی شکر میخواست و شیرین بود و ساره چندان به چیزهای شیرین میلی ندارد. مگر بر حسب تصادفی چون تولد، هوس کردن یا به یکباره بعد از مدتها از کنار شیرینی فروشی رد شدن.
🔻دلش میخواست با چای عصر شیرینی بخورد ولی در خانه چیزِ شیرینی وجود نداشت پس بواسطهی پُستی که چند دقیقه قبل در اینستا دیده بود دست به کار شد و دو شیرینی کوچک برای خودش و همسرش درست کرد که بدون شکر بود.
🔻این بود داستان ساره تا ساعت۱۹:۰۹
و الان میخواهد دراز بکشد و ادامه سریالش را ببیند.
شاید هم رفت به انتهای فصل چون خسته شده از اینهمه خون و خونریزی و کشتن های بیمورد درون فیلم.
شاید هم فیلمی را ببیند که استادش در گزارش نیک دیروز دیده بود یا دوستش لیلا بالای ده بار دیده.
خودش هم نمیداند.
آسمان میغرد گویا قرار است باران ببارد مثل دیروز و دیشب.
خدارا شکر بابت نعمت باران🌛⛈️
سلام ساره خانم❤️
از اینکه به بهانه ی خواندن گزارش نیک ، دقایقی همراه زندگی شما شدم، بسیار خوشحالم و حسابی هم لذت بردم.
موفق باشید.
سالواژه، آگاهی است.
میخاستم با رئیس صحبت کنم ولی مصاحبه داشت. با نامه بمباران شدم. یک نظارت پسماند بیمارستانی هم رفتم. امروز کمی زودتر خونه رسیدم. اتاقم را جارو کردم. چند صفحه اول شب هول را دوباره مرور کردم. متوجه شباهت ابتدا و انتهای کتاب شدم. گویی سر و ته کتاب به هم وصل شده است. صحنه اول داستان، با حضور اسماعیل و پدرش ابراهیم در ماشین آغاز میشود. و همینطور هم به پایان میرسد. قصه با یادآوری خاطرات شهین و شیرین، ادامه مییابد. در پایان هم از دو خاهر به نامهای شهین و شیرین نام برده میشود.
فرصتی شد نگاهی به کتاب استاد بیاندازم. فرهنگوارهی فارسی خلاق. بیش از سی صفحهی اول کتاب را خاندم. غرق لذت شدم. بارها و بارها باید خاند و در هر واژه عمیق شد. جان میدهد برای رونویسی. برای بکار بردن کلمات. برای لذت مدام، از این کلمات شگفت و شگرف.
وبینار مدرسه نویسندگی، امروز هم خیلی عالی بود. شروع با خشنآهنگ و ادامه با گزینگویههای عاشقانه. و باز هدیه دیگری از استاد عزیز، دفتر عملکرد ناب. چقدر هم کاربردی و زیبا.
شروع کردم به خاندن تقویم بیهدفی. جستار را دوست میدارم.
https://t.me/armaghannevesht
سلام خانم خوش آموزِ عزیز❤️
امیدوارم خوب و سلامت باشید.
بعد از پیام دیروز که برای من گذاشتید، در بین گزارش ها دنبال نام شما گشتم که هم عرض ادب و احترامی کرده باشم و هم گزارش نیکتون رو بخونم.
گزارش نیک ِهفتادم شما رو هم خوندم و نظر گذاشتم، البته اینترنت یاری نمی کرد، اما من آن را با سماجت فرستادم.😊
راستی در مسیر زیبای آگاهی، بهترین ها رو براتون آرزو دارم. ❤️❤️❤️
ارادتمند هاله❤️